✔انتخاب بهترین بخش رمان از نگاه نویسنده✔

  • شروع کننده موضوع Bahar FTH
  • تاریخ شروع
Bahar FTH

Bahar FTH

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
9/8/18
363
5,182
93
23
♥سلام به کاربران عزیز و همراهان همیشگی ناول کافه♥

همونطور که از عنوان پیداست، این تاپیک مخصوص نویسندگان محترم ناول کافه است.
بعد از اتمام رمان های شما، زمانی که فایل رمان هاتون آماده رفتن روی صفحه اصلی سایت برای دانلود میشه، ما به یک خلاصه و مقدمه (داشتن مقدمه الزامی نیست) و بعد از اون به بخشی از رمان نیاز داریم تا رمان شما رو به بهترین نحو به بازدید کنندگان سایت معرفی کنیم که بدونن چه رمانی رو قراره دانلود کنن. علاوه بر اون، انتخاب درست بخشی از رمان میتونه خواننده هارو جذب و اون هارو به دانلود رمان شما مشتاق کنه.
ما تا به امروز پارت آغازین رمان ها رو در بخشی از رمان قرار میدادیم اما تصمیم گرفتیم از این به بعد انتخاب بخشی که به گونه ای معرفی نامه رمان شما هست رو به عهده خودتون بذاریم ☺

کاری که شما عزیزان باید بکنید اینه که بعد از اتمام ویرایش رمانتون، بخش مورد نظرتون رو از روی پست های ویرایش شده کپی کنید و به همراه لینک رمانتون اینجا قرار بدید.

❗لازم به ذکره که یک جمله یا یک متن چند خطی کافی نیست، بخشی از رمان باید سیصد یا بالای سیصد کلمه باشه❗
 
ت

تهمینه وَرکانه

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
101
277
63
بسم الله الرحمن الرحیم
نام رمان: آوای فریاد(جلد اول)
نویسنده: تهمینه ورکانه( خانوم نویسنده)
ژانر: عاشقانه_اجتماعی

خلاصه‌ی رمان:
داستان آوای فریاد حکایت زنی‌ست که تمام دنیایش را شبی از دست می‌دهد و ناچار به سکوت در برابر انتقامی می‌شود که قانون برایش مانع تراشی کرده است اما در این بین و در میان ولوله‌ی انتقامی خصمانه مردی در زندگی‌اش ظهور می‌کند که تمام حس انتقام را در عشقی عجیب منفجر می‌کند و کرانه‌های وجودی زن را پر از نور می‌کند. مردی که داستان را به بیراهه‌ای به نام زندگی حقیقی می‌کشاند و زندگی که پایانش جز به دست‌های او به چیز دیگری وابسته نیست.


سخنی با خوانندگان گرامی:
داستان آوای فریاد در هشتم تیرماه سال یک هزارو سیصد و نود شش به قلم بنده درآمد و در بیست و نهم تیر ماه همان سال به پایان رسید، اما بنا به دلایل شخصی از انتشار این رمان جلوگیری کردم.
اکنون پس از گذشت یک‌سال از نگارش آوای فریاد، نسخه‌ی بازنویسی شده‌ی این رمان رو در اختیار شما خوبان قرار خواهم داد.

امیدوارم که لذت ببرید.

مقدمه:
"داشت در یک عصر پاییزی زمان می‌ایستاد
داشت باران در مسیر ناودان می‌ایستاد
با لبی که کاربرد اصلی‌اش بوسیدن است
چای می‌نوشید و قلب استکان می‌ایستاد
در وفاداری اگر با خلق می‌سنجیدمش
روی سکوی نخست این جهان می‌ایستاد
یک شقایق بود بین خارها و سبزه‌ها
گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می‌ایستاد
در حیاط خانه گل‌ها محو عطرش می‌شدند
ابر بالای سرش در آسمان می‌ایستاد
موقع رفتن که می‌شد من سلاحم گریه بود
هم‌زمان که دست می‌بردم بر آن، می‌ایستاد
موقع رفتن که می‌شد طاقت دوری نبود
جسم‌مان می‌رفت اما روح‌مان می‌ایستاد
از حساب عمر کم کردیم خود را بعد ما
ساعت آن کافه یک شب در میان می‌ایستاد
قانعش کردند باید رفت به صدها دلیل
باز با این حال می‌گفتم بمان، می‌ایستاد
ساربان آهسته ران کآرام جانم می‌رود
نه چرا آهسته باید ساربان می‌ایستاد
باید از ما باز خوشبختی سفارش می‌گرفت
باید اصلاً در همان کافه زمان می‌ایستاد...
(کاظم بهمنی)"
می‌نشینم، می‌آیی، نگاهم می‌کنی، اختلافی نداریم کمی جغرافیای من و تو متفاوت است. من جنوبی‌ترین جنوب زمینم و تو شمالی‌ترین شمال آسمان و چه خانه خرابی دارد این وابستگی زمینم به آسمانت...
یادم بود وقتی آمدی از روزهایی که گذشت برایت نگویم اما انگار خواب بودم. چه خواب موهوم و مبهمی است بیداری...
عجب سیرکی‌ست این دنیا، در پایان همه‌مان خواهیم مُرد و این بدان معنی است که باید هرچه زودتر دوستم بداری اما تو با مسائل مبتذل کوچکم کرده‌ای، احساس می‌کنم ما در هیچ هضم شده‌ایم...باور کن ما پوچ شده‌ایم.

تقدیم به:
"تمام مادران و پدران تنهایِ سرپرست خانوار"

فصل اول:
زیر تابش حرارت خورشید پشت رُل نشسته بود. تمام عمق خیالش در خفا روی تل بی‌تفاوتی‌هایش درگیر بود. درجه‌ی کولر را کمی پایین آورد و سعی کرد از بین ماشین‌ها برای خودش راهی پیدا کند. با تمام وجود سعی می‌کرد نسبت به دنیا و گذشته و حال و آینده‌اش بی‌تفاوت رفتار کند.
"این روزهایم به تظاهر می‌گذرد
تظاهر به بی‌تفاوتی
تظاهر به بی‌خیالی، شادی
به این که دیگر هیچ چیز مهم نیست؛ اما
چقدر سخت می‌کاهد از جانم این نمایش"
ماشین را دنده داد و کمی جلوتر رفت. گرمای هوا و آفتابی که با وجود دودی بودن شیشه‌ها روی صورتش افتاده بود، عصبی‌اش کرده بود. ذهنش میان یک مشت پوچ غلت می‌خورد و باز از نو سر جای اولش برمی‌گشت. تمام فکرش پیش او بود. کسی که رفته و با خودش همه چیز را برده بود. "ما بی تو خسته‌ایم، تو بی ما چگونه ؟!"
سرش را برای بیرون کردن فکر او تکان داد و زیرلب به بی‌تفاوتی راننده شاسی بلند جلویی بد و بیراهی گفت و دستش را روی بوق فشرد.
"حرکت کن دیگه، یابو سوار"
با پرچم قرمز پلیس راهنمایی رانندگی که سعی داشت ماشین‌ها را سمت چپ بلوار هدایت کند، سمت لاین تندرو رفت و از کنار خودروی شاسی بلندی که مدام راهش را سد می‌کرد، گذشت. ذهن خرابش با تصادف وسط بلوار میکس شده بود و تمام احساساتش سمت خشم و خوددرگیری در جریان بود. بالاخره از صحنه‌ی تصادف نیسان و پراید که به نظر چیز مهمی هم نبود گذشت و با تمام شدن ترافیک از راسته‌ی آسفالتی خیابان برید. با نگاهی به ساعت کامپیوتری ماشین که عقربه‌هایش از روی چهار گذشته بود سری به تأسف تکان داد.
با دیدن خیابان آشنای همیشگی لبخندی زد و به آرامش خانه‌اش فکر کرد. به دستان مهربان خاتون و صندلی پهن همیشگی‌اش که برای او تنها مأمن آرام دنیا بود.
ماشین را جلوی در خانه‌ی دو طبقه‌ی ویلایی‌اش پارک کرد و به کیف سیاهش که روی صندلی جلو افتاده بود چنگ زد. بدون فشردن زنگ با کلید در خانه باز کرد و حین قفل کردن ماشین با پا در طوسی رنگ خانه را هل داد و قدم به حیاط کوچک خانه گذاشت.
_گوهر خاتون...گوهر خانومی
_جانم
با شنیدن صدایش زندگی در شریان‌های تنش جوشید و با لبخند پله‌های مرمری که منتهی به طبقه‌ی دوم خانه بود را طی کرد.
_من اومدم
صورت زیبای خاتون را دید و با آرامش سمت او رفت. صورتش را بوسید که خاتون کیفش را از دستش گرفت و او هم کفش‌هایش را از پا درآورد، انگار تمام کلافگی‌های تصادف و ترافیک با "جانم" گفتن خاتون از جانش شسته شده بودند.
با تمام خستگی‌هایش کفش‌هایش را مرتب دستمال کشید و داخل جاکفشی گذاشت. گوهر خاتون با لبخند نگاهش کرد اما خیلی وقت بود که دیگر خنده‌هایش طراوت گذشته‌ها را نداشت. انگار زمانه روی چروک‌های صورتش خیلی عمیق اثر گذاشته بود.
"کاش یکبار خنده‌ات را ببینم
نه این خنده که می‌گویم
و آن خنده که می‌شنوی
یک لبخند از ته دل می‌خواهم ازت
با یک عالمه چین ریز کنار چشمت
و یک عالمه قهقهه در نگاهت
لباس‌هایش را با خستگی از تن درآورد و روی راحتی پهن همیشگی‌اش روبه‌روی کولر نشست. گرمای خفقان‌آور هوا و کارهای داروخانه کلافه‌اش کرده بود و حالا این‌جا کنار گوهر خاتون و روی این صندلی در خانه‌ی خودش احساس بهتری داشت. گوهر خاتون با سینی قهوه و کیک شربتی‌های معروفش از آشپزخانه بیرون آمد. هنوز سیاه تنش بود، سیاه عزیزی که جانش بند جان او بود.
_یه پسری امروز اومد برای استخدام، به نظرم بد نبود
_خب
_من ازش خوشم اومد، جوون سربه‌زیر و آقایی بود، همون فرمی که گفته بودی دادم پر کرد
_ببینم
سینی را رو‌به‌روی دخترش گذاشت. از داخل کشوی میز تلفن فرم را بیرون آورد و به دست او داد. روی صندلی‌اش روبه‌روی دخترش نشست و با دقت حرکاتش را زیر نظر گرفت.
فرم را دقیق خواند، در تعجب بود از گوهر خاتون سخت پسند که این همه تعریف روانه‌ی کسی کرده بود. تمام فیلدها را با دقت خواند و بدون توجه به فیلد نام که سفید مانده بود از تلفن کنار دستش شماره‌اش را گرفت. چند بوق آزاد خورد و صدای بم و کمی گرفته‌ی مردی پشت خط به گوشش رسید.
_بله؟!
صدایش چقدر به گوشش آشنا بود. انگار جایی صدای این مرد به گوشش رسیده بود. صدایش حالتی داشت که چیزی را در قلب خاموش او روشن می‌کرد.
***
_یه لحظه گوش کن آوا
_تنهام بذار حامد
_یه دلیل قانع کننده برام بیار، می‌رم
_دلیل از این موجه‌تر که دوست ندارم صدات رو بشنوم، صدات اذیتم می‌کنه
بلند خندید و من در خودم چندبار تکرار کردم واقعاً صدایش اذیتم می‌کرد؟
مطمئناً نه...همیشه من بودم و این احساسی که باید در زندگی یک دختر اتفاق می‌افتاد و انگار این اتفاق در زندگی او حامد بود.
"می‌آیی خانه روشن می‌شود
می‌روی خانه خراب می‌شود
به رعد و برق می‌مانی مگر؟!"
***
_بفرمایید....الو
مثل وصل شدن یک شوک شدید الکتریکی به تنش، عضلاتش یکباره پریدند. به خودش آمد و برای منظم کردن افکارش پلک‌هایش را چند ثانیه بست. چند نفس عمیق کشید تا تمرکز از دست رفته‌اش را دوباره جمع و جور کند.
_آقای ادیب؟
_بله خودم هستم، بفرمایید
_بنده اردلان هستم...امروز برای کار تشریف آورده بودید
_بله بله، درسته
از ذوق صدایش متعجب شد و دلش برای لحظه‌ای برای بیکاری جوان پشت خط سوخت اما احساساتش را پشت لبش مثل فشردن سیگار در زیر سیگاری خاموش کرد.
_ساعت هشت می‌تونید تشریف بیارید به همون آدرس آگهی؟
_بله...حتماً
_پس می‌بینمتون
مکالمه‌ی کوتاهش بدون سلام و خداحافظ به پایان رسید. گوهر خاتون نگاهش را به زوایای بی‌حس زن مقابلش دوخت و بدون هیچ حرفی از جایش بلند شد. یکی را از دست داده بود و حالا به نظر می‌رسید که دیگری هم داشت از دست‌هایش می‌رفت. "صفحه‌ی آخر شناسنامه مهم نیست، گاهی باید تو آینه نگاه کنی ببینی مُرده‌ای یا زنده‌ای..."
قهوه‌ی سرد شده‌اش را نوشید و ذهنش از جرقه‌ی خاطره‌ای در گذشته‌اش درد گرفت. فکرش در عمیق‌ترین گودال‌های زندگی‌اش فلش بک می‌زد اما گوهر خاتون مثل همیشه دستش را خواند. حالش را فهمید و به گودال‌های سیاه ذهنش اجازه‌ی رسوخ در روحش را نداد. بعد از آن اتفاق همان لبخندهای یکی در میان آوا هم محو شده بودند. اگر گاهی لبخندی هم می‌زد برای دلخوش کردن او بود و گوهر خاتون این موضوع را خوب می‌دانست.
نگاهش کرد، نفهمیده بود گوهر خاتون چه گفته بود. صدای قدم‌های خاطرات در لایه‌های خاکستری مغزش چنان بلند بودند که صدای گوهر خاتون میان هیاهوی قدم‌ها گم شده بود.
_چی گفتی ببخشید، حواسم نبود
_گفتم داروخانه چطور بود؟
_شلوغ
گوهر خاتون دیگر به جواب‌های یک کلمه‌ای عادت کرده بود. به جواب‌های کوتاه و سربالایی که فقط از زبان آوا و او شنیده می‌شد.
_امروز نمی‌ریم امامزاده؟
_می‌ریم...آماده شو
"کاش می‌شد آدم گاهی به اندازه‌ی نیاز بمیرد
بعد بلند شود، آهسته‌آهسته خاک‌هایش را بتکاند
گردهایش بماند، اگر دلش خواست برگردد به زندگی
دلش نخواست، بخوابد تا ابد
کاش می‌شد گاهی آدم به اندازه‌ی نیاز بمیرد"
اشک‌هایش پشت پلک‌هایش را آزار می‌داد اما قسم خورده بود تا انتقام خون ریخته شده‌اش را نگرفته قطره‌ای اشک نریزد و نریخته بود. گوهر خاتون چند کیلو زردآلو و شلیل از بازار تره بار سر خیابان گرفته بود و حال در شب جمعه‌ای که مثل تمام شب جمعه‌ها بوی غربت می‌داد سر مزار او بین مردم خیرات می‌کرد تا به این بهانه آوا را با او تنها بگذارد. اویی که جان آوا بود ولی نخواست که باشد. نگاهش بین آدم‌ها چرخید و باز روی اسم حک شده‌ی او روی سنگ سیاه ایستاد.
"هرگز نگو خداحافظ
خداحافظ که می‌گویی
دلم از درد می‌میرد
تو دوری و نمی‌بینی
نفس‌هایی که می‌گیرد
خداحافظ که می‌گویی
پر از غم می‌شود جانم
تو با این واژه‌ی غمگین
نرنجونم، نترسونم..."
بغضش مثل تکه سیب مانده در گلوی حوا بالا آمد اما با زحمت آن را فرو داد و بلند شد تا به قرار ساعت هشت شبش برسد.
به زیارت اعتقادی نداشت اما گوهر خاتون مثل همیشه بعد از پخش کردن خیرات در صحن امامزاده نشسته بود و سر بر ضریح برای دل خودش اشک می‌ریخت. گمان می‌کرد آوا نمی‌بیند اما...
چشم‌های آوا همیشه در شکار غم‌های پشت نگاه گوهر خاتون بود. بغضش مثل خار ماهی که در گلو گیر کند خفه‌اش می‌کرد اما رو گرفت از اشک‌های بی‌رنگ گوهر خاتون و به سنگ سیاه بی‌جان پایین پایش خیره شد. چیزی درست وسط قفسه‌ی سینه‌اش را درد می‌آورد و او هرچه به زندگی و گذشته‌هایش نگاه می‌کرد سنگینی زوایای گذشته را بیشتر روی سینه‌اش احساس می‌کرد. این گذشته‌ی نخراشیده و خاطراتی که از او برایش مانده بود کی قرار بود که تمام شوند؟
"حرف‌های تازه‌ای برای گفتن ندارم
در فکرهایم زنی زندگی می‌کند
که برای روزهای مُرده‌اش کفن می‌دوزد
و فکر می‌کنم چقدر شبیه شده‌ام
به زن چروک توی آینه
و چقدر سقف این اتاق کوتاه است."
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.