✔انتخاب بهترین بخش از نگاه نویسنده✔

  • شروع کننده موضوع Niku
  • تاریخ شروع
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
298
819
93
صدای التماسی سعید، امیر را در خود شکست، با عصبانيت گفت:
- دیوانه وقت تالار آتلیه هم عمو و بابام گرفتن فردا شب قرار خواستگاری بهونه‌اس چند روز دیگه عقد می‌کنیم سعید
-جون سعيد اذيتم نكن، امير منو نكش
امير دور خودش چرخيد نفريني به بهار کرد و گفت:
-نريز بهم سعيد، تورو خدا این‌جوری حرف نزن، من چه خاکی به سرم کنم؟ من هزار بار تا حالا گفتم نمی‌خوامش ؛مامانم قسمم داده گریه کرده دست منو بوسیده، می‌فهمی وقتی مادری دست بچه‌اشو می‌بوسه یعنی چی؟ میشه به این مادر نه گفت؟ این‌ها همه برنامه ریزیاشونو کردن، این دختره رو رسماً نامزد من می‌دونن، به خداوندی خدا اگه وصیت مامانم نبود فردا شب همه چیزو به هم می‌ریختم، این لعنتی‌ها هم از همه پنهون کردند تا من بیام، به خدا مادر اختر امشب به بابام مدام غر می‌زد که چرا انقدر دیر گفتی مگه ما غریبه بودیم، سعيد همه خوشحال بودند، هنوز نامزد نکرده، امشب نمیدونی چه بزنو برقصی راه انداخته بودند ،دایی حسین حتی امشب منو یه گوشه کشوند و بهم تاکید کرد که آنا رو فراموش کنم، سعید برای دو طرف همه‌چیز تمومه ،تو بگو من چي کارکنم ؟سعيد من اين روزاي دل كندنو به خاطر مادرم ديدم، سعيد تو كه ميدوني چي می‌کشم.
امیر نمی‌توانست به مادرش در این لحظات پایان عمر نه بگویید و سعید هم این را خوب می‌دانست که امیر به خاطر مادرش از عشقش گذشته، سعید که جای خود دارد ،سعید بدون هیچ حرفی تلفن را قطع کرد و مانند کودکان در وسط سالن خانه به زار زدن افتاد، امیر فکر کرد که چه اندازه از بهار ندیده‌ای متنفر است که اول عشقش را گرفت، بعد بهترین رفیقش را، تلفن را در دستش فشرد بلند گفت
- خداحافظ، آنا خداحافظ سعيد، لعنت به تو بهار
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
رها امینی

رها امینی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
18/12/19
199
951
93
تهران
به نام خدا
نام رمان : حافظه شخصی
نویسنده: رها امینی
ژانر: عاشقانه/معمایی/اجتماعی

خلاصه: سایه موهوم گذشته‌ای که دو سال از آن می‌گذرد، روی زندگی رها موحد افتاده و روابطش با پدرش را خدشه‌دار کرده‌است.
زمانی‌که سرنوشت در حال رو کردن دست دیگری‌ست، سایه‌ها به مرور کنار می‌روند و همه چیز را تغییر می‌دهند و در این میان؛ آریان، پسری که همیشه کنار رهاست، بی‌آنکه هویت واقعی‌اش معلوم باشد.

بخشی از رمان :
قفسه سینه‌اش هنوز سنگین و پرشتاب بالا پایین می‌شد و انگشت من هنوز دور موهام می‌پیچید. به سختی لــ*ب باز کرد و با بم‌ترین لحن ممکن گفت:
- اون آدم...
سیبک گلوش جابه‌جا شد و دستش روی انگشترش ثابت موند.
- هنوزهم تو زندگی‌ات هست؟
نفسم رو محکم بیرون دادم.
- آدم‌ها به مرور زمان عوض می‌شن!
نمی‌دونم از این حرف چند پهلوی من چی برداشت کرد که نفسش رو لرزان بیرون داد و با غم عمیقی نگاهم کرد.
- نمی‌خوام باور کنم من یه احمقم!
بدون هیچ واکنشی نگاهش کردم. مستاصل بین چشمام چرخ زد و با شتاب از جا بلند شد. یه دور، دور خودش چرخید و پنجه‌هاش رو محکم بین موهاش فرو برد و بعد... انگشت اشاره‌اش رو سمتم گرفت و بعد تک تک انگشتاش رو باز کرد و کف دستش رو روبروم گرفت.
نگاهش بی هدف همه جا می‌چرخید و ابروهاش گاهی از خشم و گاهی از استیصال به هم نزدیک می‌شدن، چشمان سرخ و ملتمسش رو به نگاهم دوخت و با لحن غریبی زمزمه کرد:
- بگو که اشتباه می‌کنم رها.
انگار که با خودش حرف می‌زد دستاش رو به کمر زد و با ناباوری خندید.
- می‌خواد دیوونه‌ام کنه؟ منِ دیوونه رو می‌خواد دیوونه‌تر کنه؟
با شتاب و قدم‌هایی بلند سمتم اومد و بالای سرم ایستاد. انقدر حرکتش سریع بود که جا خوردم و توی مبل فرو رفتم و سرم رو بالا بردم که چشمانش رو ببینم، چشمانش سرخ شده بود حتی از صورتش بیشتر، عطر سردش اطرافم پخش شده بود و این یعنی نبض گردنش که روش عطر می‌زد با شدت می‌زد، لبم رو محکم گزیدم و با نگرانی نگاهش کردم
زیادی عصبی بود.
- تو... تو چرا می‌خوای عذابم بدی؟ هان؟ از به جنون رسوندنم چی گیرت میاد؟ این همه سال عذاب بسم نبود که الان داری با این حرفات آتیشم می‌زنی؟ این یکی دیگه خارج از تحمل منه رها... نمی‌خوام باورش کنم، نمی‌تونم که باورش کنم، من نمی‌خوام بدونم احمقم رها، نمی‌خوام!
جمله‌ی آخرش رو فریاد زد و من بیشتر توی مبل فرو رفتم تا حالا توی عمرم هیچ‌کس رو انقدر عصبی ندیده بودم جوری‌که نفسم رو منقطع کنه.
دست لرزانش رو روی قلبش گذاشت و چند بار محکم بهش ضربه زد و با لحنی غمگین و آروم گفت:
- بذار بزنه... بیشتر از این عذابم نده رها بذار این لعنتی بزنه.
نگاهش بین چشمانم دوران کرد و دستش روی قلبش مشت شد. نگاهمون توی هم گره خورده بود؛ یکی با بهت و ترس و نگرانی، و یکی با استیصال و غم و نگرانی.
لــ*ب خشک شده‌ام رو تر کردم و آروم پلک زدم، فکر نمی‌کردم چنین واکنشی از خودش نشون بده چشمانش رو محکم روی هم فشرد و سرش رو به طرفین تکون داد و {نه} آرومی از بین لــ*ب‌های لرزانش گفت و قدمی عقب رفت. نفسش رو محکم بیرون داد و با قدم‌هایی سست ازم فاصله گرفت انگار تمام نیروش تحلیل رفته بود که دستش رو به لبه میز گرفت و روش خم شد.
از شدت عصبانیت گرمش شده بود انگار، که دو طرف لباسش رو پشت هم تکون داد تا خنک بشه اما یکباره لباس چهارخونه قرمز رنگش رو با عصبانیت از تنش بیرون کشید و پرت کرد روی زمین و فقط با رکابی مشکی جذبش روبروم ایستاد.
دست سردم رو به صورت داغم کشیدم و نگاهم رو زیر انداختم باید هم حواس خودم رو پرت می‌کردم هم این بحث رو تمام. اگه واقعا دوستم داره اول اون باید به زبان بیاره، تا همین حد روی غلتک انداختنش کافیه. نفسم رو آروم بیرون دادن و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
- هرچی که بوده تموم شده آریان بهتره آروم...
انگشتش که زیر چونه‌ام نشست حرف توی دهنم موند و نگاه متعجبم به چشمان خشمگین‌اش نشست.
- جمله‌ت چرا نصفه موند؟
به سمتم خم شد و صورتش به اندازه یه کف دست با صورتم فاصله داشت. از شدت هیجان دهنم نیمه باز موند و چونه‌ام توی دستش فشرده شد.
- آروم باشم؟ می‌خواستی اینو بگی؟ اون‌وقت می‌تونی بگی من چطور باید آروم بشم؟
نگاهش عصبی بود. اخم کرده بود اما هنوز هم مستاصل بود و من بهت زده فقط نگاهش می‌کردم. رگ روی پیشونیش متورم شده بود و مشکی چشماش پر نفوذتر از همیشه خلع سلاحم کرده بود. نفسش عصبی روی صورتم نشست.
- بگو رها من چطوری آروم باشم وقتی اینجوری جلوم نشستی و داری حماقتم رو به روم میاری؟ حماقتی که تا همین یه لحظه پیش روحمم ازش خبر نداشت که اگه داشت رها... آخ که اگه داشت...
چشماش رو محکم باز و بسته کرد و بیقرار نگاهم کرد. حسرتی که توی جمله‌ی آخرش بود دلم رو برای بار هزارم لرزوند. بی‌تاب چونه‌ی دردناکم رو کمی عقب بردم بلکه ول کنه اما نکرد. نگاهش لرزید روی لــ*ب‌هام و نفس داغش بیشتر من رو سوزوند. لــ*ب‌هاش رو محکم روی هم فشرد و تو یه حرکت سریع عقب رفت جوری‌که پاش به لبه میز گرفت و نزدیک بود بیفته اما به موقع تعادلش رو حفظ کرد.
دستاش رو بلند کرد و روی صورتش گذاشت و زمزمه ی {خدایا} گفتنش از لابلای دستاش به گوشم رسید.
 
Noushin

Noushin

دلنویس انجمن
دلنویس انجمن
31/1/20
333
1,359
93
به نام خدا
نام رمان : کلاغ‌زاده
نویسنده: نوشین سلمانوندی
ژانر: عاشقانه_اجتماعی
خلاصه:
نارون، دختری که بخاطر مرگ مرموز مادرش پا به روستای پدرش می‌گذارد و بعد از چند سال، در شب نامزدی‌اش با پسرعمویش به کمک بی‌بی‌اش فرار می‌کند و راهی تهران می‌شود. در این میان، عشق چند ساله‌ی پسردایی ناتنی‌اش را که پزشک است، در سینه می‌پروراند که با آمدنش ناخواسته حامله می‌شود و حال باید بخاطر آبرویش کاری را کند که هیچ گاه انتظارش را نداشته است.

قسمتی از رمان کلاغ زاده:
کنارش نشستم که با بالا و پایین شدن تـ*ـخت، کمی به سمتم آمد.
آب دهانم را به سختی بلعیدم و با دست‌هایی لرزان جلوی شانه‌هایم را گرفتم.
-تاریکه، چیزی هم معلوم نیست!
چشم گرد کردم و با گردن کجی، متعجب گفتم:
-پس‌‌ چطور دیدی؟!
با خنده‌ای دلفریب، از سرجایش بلند شد و با زدن آخرین پک به سیگار بد بویش، از پنجره به بیرون انداختش.
-فرعی‌ها دیده می‌شن؛ اما اصلی‌ها...
برگشت، چهره‌اش در هاله‌ای کمرنگ از روشنایی قرار گرفته بود!
با خنده نگاهم کرد و چشمکی زد.
-اما اصلی‌ها نه!
به جای خجالت و سرخ و سفید شدن، با صدای بلند خندیدم و دست‌هایم را دور شانه‌هایم تنگ‌تر کردم.
از سوز سرما انگشت‌های دست و پایم سِر شده بودند و پوست تنم می‌سوخت.
چهره‌ی بد حال ماه، نیم‌‌رخش را در معرض دید دل بی‌تابم قرار داده بود و چشمانم لحظه‌ای رهایش نمی‌کردند.
ناگهانی تصویر چهره‌ی برادر کیارش، در ذهنم نقش بست و یک مقایسه‌ی کوچک بینشان رد و بدل شد!
هر دو موهای مشکی و بی‌نهایت صاف، اما ماهور جدیداً مانند آریا موهایش رو به جوگندمی رفتن بود.
بینی‌های کشیده و استخوانی، اما او چهره‌اش خام و ماهور بی‌نهایت مردانه بود.
باز هم می‌گویم چهره‌اش فریاد‌ می‌زند که من یک مرد سی‌ ساله‌ام!
و شاید هم فریاد بزند، من یک پزشک ماهرم...
به افکارم لـ*ـبخندی زدم و لـ*ـب‌هایم خشک از سرمایم را کمی تر کردم.
سرد بود، بی‌نهایت سرد. اما مرد روبه‌رویم هر سرمایی را تبدیل به گرما می‌کرد و هر زمستانی را تابستان.
یک مرد، تا چه حد می‌تواند برای عشقش دوست داشتنی به نظر برسد؟!
-همون قدری که همون معشوق، می‌تونه برای مردش دوست‌ داشتنی به نطر برسه.
چشم‌ گرد کردم و با دست جلوی دهانم را گرفتم؛ بلند خواندن افکارم همچین عواقبی هم دارد!
دستش را از جیب شلوارش درآورد، نزدیکم آمد و دوباره کنارم نشست. دست‌هایم را گرفت و به سمت خود کشاند. طره‌ای از موهای خیس بلندم را میان انگشت‌هایش گرفت و به آرامی پیچ داد و زمزمه کرد:
-ای عجب خوب دو دیوانه بهم ساخته اند؛
زلف آشفته ی تو، با دل سودایی ما!
با چکیدن قطره‌های آب از موهایم روی تنم، با لـ*ـبخند چشم بستم و با یادآوری تک بیتی زیبا از مولانا لـ*ـب زدم:
-گر بـ*ـو*سه دهد بر لـ*ـب پوسیدهٔ من،
گر زنده شوم عجب مدارید شما!
خنده‌ای کرد و مرا به دنیایی دگر کشاند!