✔انتخاب بهترین بخش از نگاه نویسنده✔

  • شروع کننده موضوع SPRING
  • تاریخ شروع
S

SPRING

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
9/8/18
610
11,247
93
24
♥سلام به نگارنده های عزیز و همراهان همیشگی ناول کافه♥

همونطور که از عنوان پیداست، این تاپیک مخصوص نویسندگان محترم ناول کافه است.
بعد از اتمام رمان ، داستان کوتاه، شعر‌و دلنوشته‌ی شما، زمانی که فایل نوشته هاتون آماده رفتن روی صفحه اصلی سایت برای دانلود میشه، ما به یک خلاصه (برای رمان و داستان کوتاه) و مقدمه (داشتن مقدمه الزامی نیست) و بعد از اون به بخشی از نوشته نیاز داریم تا اثر شما رو به بهترین نحو به بازدید کنندگان سایت معرفی کنیم که بدونن چه رمان ، داستان کوتاه، شعر و دلنوشته ای و با چه سطح قلمی رو قراره دانلود کنن. علاوه بر اون، انتخاب درست بخشی از نوشته میتونه خواننده هارو جذب و اون هارو به دانلود اثر شما مشتاق کنه.
ما تا به امروز پارت آغازین تمامی آثار رو بعنوان قسمتی از متن قرار میدادیم اما تصمیم گرفتیم از این به بعد انتخاب بخشی که به گونه ای معرفی نامه اثر شما هست رو به عهده خودتون بذاریم :)

کاری که شما عزیزان باید بکنید اینه که پس از اتمام نوشته اتون بخش مورد نظرتون رو اینجا قرار بدید.


❗لازم به ذکره که یک جمله یا یک متن چند خطی کافی نیست، بخشی از نوشته باید سیصد یا بالای سیصد کلمه باشه❗

متن ارسالی شما در این تاپیک توسط مدیریت تالار ویرایش نفس موسوی ویرایش خواهد شد✅
 
ت

تهمینه وَرکانه

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
101
292
63
بسم الله الرحمن الرحیم
نام رمان : آوای فریاد(جلد اول)
نویسنده: تهمینه ورکانه( خانوم نویسنده)
ژانر: عاشقانه_اجتماعی

خلاصه‌ی رمان :
داستان آوای فریاد حکایت زنی‌ست که تمام دنیایش را شبی از دست می‌دهد و ناچار به سکوت در برابر انتقامی می‌شود که قانون برایش مانع تراشی کرده است اما در این بین و در میان ولوله‌ی انتقامی خصمانه مردی در زندگی‌اش ظهور می‌کند که تمام حس انتقام را در عشقی عجیب منفجر می‌کند و کرانه‌های وجودی زن را پر از نور می‌کند. مردی که داستان را به بیراهه‌ای به نام زندگی حقیقی می‌کشاند و زندگی که پایانش جز به دست‌های او به چیز دیگری وابسته نیست.


سخنی با خوانندگان گرامی:
داستان آوای فریاد در هشتم تیرماه سال یک هزارو سیصد و نود شش به قلم بنده درآمد و در بیست و نهم تیر ماه همان سال به پایان رسید، اما بنا به دلایل شخصی از انتشار این رمان جلوگیری کردم.
اکنون پس از گذشت یک‌سال از نگارش آوای فریاد، نسخه‌ی بازنویسی شده‌ی این رمان رو در اختیار شما خوبان قرار خواهم داد.

امیدوارم که لذت ببرید.

مقدمه:
"داشت در یک عصر پاییزی زمان می‌ایستاد
داشت باران در مسیر ناودان می‌ایستاد
با لبی که کاربرد اصلی‌اش بوسیدن است
چای می‌نوشید و قلب استکان می‌ایستاد
در وفاداری اگر با خلق می‌سنجیدمش
روی سکوی نخست این جهان می‌ایستاد
یک شقایق بود بین خارها و سبزه‌ها
گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می‌ایستاد
در حیاط خانه گل‌ها محو عطرش می‌شدند
ابر بالای سرش در آسمان می‌ایستاد
موقع رفتن که می‌شد من سلاحم گریه بود
هم‌زمان که دست می‌بردم بر آن، می‌ایستاد
موقع رفتن که می‌شد طاقت دوری نبود
جسم‌مان می‌رفت اما روح‌مان می‌ایستاد
از حساب عمر کم کردیم خود را بعد ما
ساعت آن کافه یک شب در میان می‌ایستاد
قانعش کردند باید رفت به صدها دلیل
باز با این حال می‌گفتم بمان، می‌ایستاد
ساربان آهسته ران کآرام جانم می‌رود
نه چرا آهسته باید ساربان می‌ایستاد
باید از ما باز خوشبختی سفارش می‌گرفت
باید اصلاً در همان کافه زمان می‌ایستاد...
(کاظم بهمنی)"
می‌نشینم، می‌آیی، نگاهم می‌کنی، اختلافی نداریم کمی جغرافیای من و تو متفاوت است. من جنوبی‌ترین جنوب زمینم و تو شمالی‌ترین شمال آسمان و چه خانه خرابی دارد این وابستگی زمینم به آسمانت...
یادم بود وقتی آمدی از روزهایی که گذشت برایت نگویم اما انگار خواب بودم. چه خواب موهوم و مبهمی است بیداری...
عجب سیرکی‌ست این دنیا، در پایان همه‌مان خواهیم مُرد و این بدان معنی است که باید هرچه زودتر دوستم بداری اما تو با مسائل مبتذل کوچکم کرده‌ای، احساس می‌کنم ما در هیچ هضم شده‌ایم...باور کن ما پوچ شده‌ایم.

تقدیم به:
"تمام مادران و پدران تنهایِ سرپرست خانوار"

فصل اول:
زیر تابش حرارت خورشید پشت رُل نشسته بود. تمام عمق خیالش در خفا روی تل بی‌تفاوتی‌هایش درگیر بود. درجه‌ی کولر را کمی پایین آورد و سعی کرد از بین ماشین‌ها برای خودش راهی پیدا کند. با تمام وجود سعی می‌کرد نسبت به دنیا و گذشته و حال و آینده‌اش بی‌تفاوت رفتار کند.
"این روزهایم به تظاهر می‌گذرد
تظاهر به بی‌تفاوتی
تظاهر به بی‌خیالی، شادی
به این که دیگر هیچ چیز مهم نیست؛ اما
چقدر سخت می‌کاهد از جانم این نمایش"
ماشین را دنده داد و کمی جلوتر رفت. گرمای هوا و آفتابی که با وجود دودی بودن شیشه‌ها روی صورتش افتاده بود، عصبی‌اش کرده بود. ذهنش میان یک مشت پوچ غلت می‌خورد و باز از نو سر جای اولش برمی‌گشت. تمام فکرش پیش او بود. کسی که رفته و با خودش همه چیز را برده بود. "ما بی تو خسته‌ایم، تو بی ما چگونه ؟!"
سرش را برای بیرون کردن فکر او تکان داد و زیرلب به بی‌تفاوتی راننده شاسی بلند جلویی بد و بیراهی گفت و دستش را روی بوق فشرد.
"حرکت کن دیگه، یابو سوار"
با پرچم قرمز پلیس راهنمایی رانندگی که سعی داشت ماشین‌ها را سمت چپ بلوار هدایت کند، سمت لاین تندرو رفت و از کنار خودروی شاسی بلندی که مدام راهش را سد می‌کرد، گذشت. ذهن خرابش با تصادف وسط بلوار میکس شده بود و تمام احساساتش سمت خشم و خوددرگیری در جریان بود. بالاخره از صحنه‌ی تصادف نیسان و پراید که به نظر چیز مهمی هم نبود گذشت و با تمام شدن ترافیک از راسته‌ی آسفالتی خیابان برید. با نگاهی به ساعت کامپیوتری ماشین که عقربه‌هایش از روی چهار گذشته بود سری به تأسف تکان داد.
با دیدن خیابان آشنای همیشگی لبخندی زد و به آرامش خانه‌اش فکر کرد. به دستان مهربان خاتون و صندلی پهن همیشگی‌اش که برای او تنها مأمن آرام دنیا بود.
ماشین را جلوی در خانه‌ی دو طبقه‌ی ویلایی‌اش پارک کرد و به کیف سیاهش که روی صندلی جلو افتاده بود چنگ زد. بدون فشردن زنگ با کلید در خانه باز کرد و حین قفل کردن ماشین با پا در طوسی رنگ خانه را هل داد و قدم به حیاط کوچک خانه گذاشت.
_گوهر خاتون...گوهر خانومی
_جانم
با شنیدن صدایش زندگی در شریان‌های تنش جوشید و با لبخند پله‌های مرمری که منتهی به طبقه‌ی دوم خانه بود را طی کرد.
_من اومدم
صورت زیبای خاتون را دید و با آرامش سمت او رفت. صورتش را بوسید که خاتون کیفش را از دستش گرفت و او هم کفش‌هایش را از پا درآورد، انگار تمام کلافگی‌های تصادف و ترافیک با "جانم" گفتن خاتون از جانش شسته شده بودند.
با تمام خستگی‌هایش کفش‌هایش را مرتب دستمال کشید و داخل جاکفشی گذاشت. گوهر خاتون با لبخند نگاهش کرد اما خیلی وقت بود که دیگر خنده‌هایش طراوت گذشته‌ها را نداشت. انگار زمانه روی چروک‌های صورتش خیلی عمیق اثر گذاشته بود.
"کاش یکبار خنده‌ات را ببینم
نه این خنده که می‌گویم
و آن خنده که می‌شنوی
یک لبخند از ته دل می‌خواهم ازت
با یک عالمه چین ریز کنار چشمت
و یک عالمه قهقهه در نگاهت
لباس‌هایش را با خستگی از تن درآورد و روی راحتی پهن همیشگی‌اش روبه‌روی کولر نشست. گرمای خفقان‌آور هوا و کارهای داروخانه کلافه‌اش کرده بود و حالا این‌جا کنار گوهر خاتون و روی این صندلی در خانه‌ی خودش احساس بهتری داشت. گوهر خاتون با سینی قهوه و کیک شربتی‌های معروفش از آشپزخانه بیرون آمد. هنوز سیاه تنش بود، سیاه عزیزی که جانش بند جان او بود.
_یه پسری امروز اومد برای استخدام، به نظرم بد نبود
_خب
_من ازش خوشم اومد، جوون سربه‌زیر و آقایی بود، همون فرمی که گفته بودی دادم پر کرد
_ببینم
سینی را رو‌به‌روی دخترش گذاشت. از داخل کشوی میز تلفن فرم را بیرون آورد و به دست او داد. روی صندلی‌اش روبه‌روی دخترش نشست و با دقت حرکاتش را زیر نظر گرفت.
فرم را دقیق خواند، در تعجب بود از گوهر خاتون سخت پسند که این همه تعریف روانه‌ی کسی کرده بود. تمام فیلدها را با دقت خواند و بدون توجه به فیلد نام که سفید مانده بود از تلفن کنار دستش شماره‌اش را گرفت. چند بوق آزاد خورد و صدای بم و کمی گرفته‌ی مردی پشت خط به گوشش رسید.
_بله؟!
صدایش چقدر به گوشش آشنا بود. انگار جایی صدای این مرد به گوشش رسیده بود. صدایش حالتی داشت که چیزی را در قلب خاموش او روشن می‌کرد.
***
_یه لحظه گوش کن آوا
_تنهام بذار حامد
_یه دلیل قانع کننده برام بیار، می‌رم
_دلیل از این موجه‌تر که دوست ندارم صدات رو بشنوم، صدات اذیتم می‌کنه
بلند خندید و من در خودم چندبار تکرار کردم واقعاً صدایش اذیتم می‌کرد؟
مطمئناً نه...همیشه من بودم و این احساسی که باید در زندگی یک دختر اتفاق می‌افتاد و انگار این اتفاق در زندگی او حامد بود.
"می‌آیی خانه روشن می‌شود
می‌روی خانه خراب می‌شود
به رعد و برق می‌مانی مگر؟!"
***
_بفرمایید....الو
مثل وصل شدن یک شوک شدید الکتریکی به تنش، عضلاتش یکباره پریدند. به خودش آمد و برای منظم کردن افکارش پلک‌هایش را چند ثانیه بست. چند نفس عمیق کشید تا تمرکز از دست رفته‌اش را دوباره جمع و جور کند.
_آقای ادیب؟
_بله خودم هستم، بفرمایید
_بنده اردلان هستم...امروز برای کار تشریف آورده بودید
_بله بله، درسته
از ذوق صدایش متعجب شد و دلش برای لحظه‌ای برای بیکاری جوان پشت خط سوخت اما احساساتش را پشت لبش مثل فشردن سیگار در زیر سیگاری خاموش کرد.
_ساعت هشت می‌تونید تشریف بیارید به همون آدرس آگهی؟
_بله...حتماً
_پس می‌بینمتون
مکالمه‌ی کوتاهش بدون سلام و خداحافظ به پایان رسید. گوهر خاتون نگاهش را به زوایای بی‌حس زن مقابلش دوخت و بدون هیچ حرفی از جایش بلند شد. یکی را از دست داده بود و حالا به نظر می‌رسید که دیگری هم داشت از دست‌هایش می‌رفت. "صفحه‌ی آخر شناسنامه مهم نیست، گاهی باید تو آینه نگاه کنی ببینی مُرده‌ای یا زنده‌ای..."
قهوه‌ی سرد شده‌اش را نوشید و ذهنش از جرقه‌ی خاطره‌ای در گذشته‌اش درد گرفت. فکرش در عمیق‌ترین گودال‌های زندگی‌اش فلش بک می‌زد اما گوهر خاتون مثل همیشه دستش را خواند. حالش را فهمید و به گودال‌های سیاه ذهنش اجازه‌ی رسوخ در روحش را نداد. بعد از آن اتفاق همان لبخندهای یکی در میان آوا هم محو شده بودند. اگر گاهی لبخندی هم می‌زد برای دلخوش کردن او بود و گوهر خاتون این موضوع را خوب می‌دانست.
نگاهش کرد، نفهمیده بود گوهر خاتون چه گفته بود. صدای قدم‌های خاطرات در لایه‌های خاکستری مغزش چنان بلند بودند که صدای گوهر خاتون میان هیاهوی قدم‌ها گم شده بود.
_چی گفتی ببخشید، حواسم نبود
_گفتم داروخانه چطور بود؟
_شلوغ
گوهر خاتون دیگر به جواب‌های یک کلمه‌ای عادت کرده بود. به جواب‌های کوتاه و سربالایی که فقط از زبان آوا و او شنیده می‌شد.
_امروز نمی‌ریم امامزاده؟
_می‌ریم...آماده شو
"کاش می‌شد آدم گاهی به اندازه‌ی نیاز بمیرد
بعد بلند شود، آهسته‌آهسته خاک‌هایش را بتکاند
گردهایش بماند، اگر دلش خواست برگردد به زندگی
دلش نخواست، بخوابد تا ابد
کاش می‌شد گاهی آدم به اندازه‌ی نیاز بمیرد"
اشک‌هایش پشت پلک‌هایش را آزار می‌داد اما قسم خورده بود تا انتقام خون ریخته شده‌اش را نگرفته قطره‌ای اشک نریزد و نریخته بود. گوهر خاتون چند کیلو زردآلو و شلیل از بازار تره بار سر خیابان گرفته بود و حال در شب جمعه‌ای که مثل تمام شب جمعه‌ها بوی غربت می‌داد سر مزار او بین مردم خیرات می‌کرد تا به این بهانه آوا را با او تنها بگذارد. اویی که جان آوا بود ولی نخواست که باشد. نگاهش بین آدم‌ها چرخید و باز روی اسم حک شده‌ی او روی سنگ سیاه ایستاد.
"هرگز نگو خداحافظ
خداحافظ که می‌گویی
دلم از درد می‌میرد
تو دوری و نمی‌بینی
نفس‌هایی که می‌گیرد
خداحافظ که می‌گویی
پر از غم می‌شود جانم
تو با این واژه‌ی غمگین
نرنجونم، نترسونم..."
بغضش مثل تکه سیب مانده در گلوی حوا بالا آمد اما با زحمت آن را فرو داد و بلند شد تا به قرار ساعت هشت شبش برسد.
به زیارت اعتقادی نداشت اما گوهر خاتون مثل همیشه بعد از پخش کردن خیرات در صحن امامزاده نشسته بود و سر بر ضریح برای دل خودش اشک می‌ریخت. گمان می‌کرد آوا نمی‌بیند اما...
چشم‌های آوا همیشه در شکار غم‌های پشت نگاه گوهر خاتون بود. بغضش مثل خار ماهی که در گلو گیر کند خفه‌اش می‌کرد اما رو گرفت از اشک‌های بی‌رنگ گوهر خاتون و به سنگ سیاه بی‌جان پایین پایش خیره شد. چیزی درست وسط قفسه‌ی سینه‌اش را درد می‌آورد و او هرچه به زندگی و گذشته‌هایش نگاه می‌کرد سنگینی زوایای گذشته را بیشتر روی سینه‌اش احساس می‌کرد. این گذشته‌ی نخراشیده و خاطراتی که از او برایش مانده بود کی قرار بود که تمام شوند؟
"حرف‌های تازه‌ای برای گفتن ندارم
در فکرهایم زنی زندگی می‌کند
که برای روزهای مُرده‌اش کفن می‌دوزد
و فکر می‌کنم چقدر شبیه شده‌ام
به زن چروک توی آینه
و چقدر سقف این اتاق کوتاه است."
 
Toraɴj

Toraɴj

مدیر تیم ترجمه + مدیر تالار نرم افزار + مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
مترجم انجمن
منتقد انجمن
شاعر انجمن
16/6/19
1,488
13,352
113
عنوان شعر: چشم های ماه تو
بقلم: ترنج
ژانر: عاشقانه

مقدمه:
همیشه می دانستم بی تو روزی دیوانه خواهم شد
نتوانستم کسی را جای تو ببینم
مهربان
من را از این جنون برگردان!
به فریاد بی فریادرسم رس!
نجاتم ده!
از آنجا که فریادم را کسی شنوا نیست،
از نگاه های سنگینی که بر من رانده میشود،
من را از این اتهام برگردان!
و رو به عابران این شهر فریاد بزن که
مرا چشم های ماه تو دیوانه کرده است...!


بخشی از مطلب:
گاهی فکر میکنم،دیگر اشک کافی نیست برای ریختن در فراق تو
دیگر بغض به مذاقم خوش نمی آید
ساده تر بگویم؛بریده ام!
از اینکه باید تنها و تنها بنشینم و از دور،قهوه ای چشمانت را حسرت بکشم،
از اینکه به غارت و یغما بردن احساسم برایم عادت شده است،
از اینکه....
از اینکه نیستی لعنتی!
همین « بودن » خودش خیلی حرف است،
همین « بودن » اگر یک جا غلط کند و تنها یک « ن » بی ارزش ابتدایش بنشاند،
همین « نبودن » گاهی چنان زمین میزندت که توان از وجودت برای همیشه رخت برمی بندد...
و من در اوج « نبودن هایت » جا خوش کرده ام
و دلم را به امید « آمدنی » خوش کرده ام که حتی نمیدانم « آمدنی » میشود یا نه...!

باز هم من به چه جرمی شده ام متهم و خام و خراب و
به چه جادو و فسانه،اتهام عاقلی بر من مجنون زده اند؟
باز هم من به چه جرمی شده ام مضحکه ظن و گمان و
به چه حیلت نام دیوانه به یک عشق فکاهی بستند؟
باز هم من به چه علت به چه توضیح و چه سان و چه نمودن شده ام بدتر این شهر؟
به چه جرمی شده کارم که بمانم و بدانم که نخواهی که بیاید به سر این قهر؟
شده ام کافر احساس و ببردند به هر حیله و نیرنگ و فریبی که بود باب
هر آنچه که از دل،دل قاتل،دل باطل،به صد شیوه و آوارگی ام عمر بکرده بود حاصل
و من این عاشق مجنون شده ی خانه خرابم که دلارام کسی بوده و هستم که بشر را به هوای سر کویش بکشم به جاهلیت
باز هم من به چه جرمی شده ام متهم و خام و خرابت؟
باز هم من؟!
به چه علت؟!

و من و تو،به این فاصله عادت کردیم!
سالها میگذرد...
و من اینبار تو را طور دگر میبینم
عطر این قامت عینک زده را طور دگر میبویم
و دلم سرگرم است؛
که کنار قلب تو،
خانه ای به نام من خواهد شد
سالها میگذرد...
و من اینبار تو را جور دگر میخواهم
لــ*ب من میخندد
چونکه لبخند تو را میبیند
و به قول شاعر
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است!
سالها میگذرد...
غم تو فرض محالیست که دور از عقل است
اشک من صوت بلندیست که هق هق هایش
وسط بغض تو را میخواند!
مهربان!
عطر تو شعر بلندیست نفس بُر آخر!
سالها میگذرد...
و من امروز تو را
زیر سرمای غریب یخ زدن های نفس،
زیر کمیاب ترین بارش تابستانی،
ز خدا میطلبم،
و به فریاد؛ز دل میخوانم:
((من تو را میخواهم!))
من؛تو را میخواهم!
سالها میگذرد...
و من و تو به این فاصله عادت کردیم...
کاش روزی برسد
که به هر نگاهمان؛
هر نگاه چشمهای تیره ات؛
فاصله به جای من جان بدهد!
سالها بگذرد و
آسمان هم نتواند گره دست ظریفم به دستان تو را بگشاید!

من امروز بی قرار دردی شده ام
که بیماری نیست
این درد لاعلاج
چنان در استخوان هایم رسوخ کرده
که گویی نفس هایم را به نفس هایش
گره زده است
این درد لاعلاج
زندگی من است
هر روز که خسته از خنده های عابران شهر
بر مزار بی نشانت اشک میریزم
و بر گمشده شب های پریشانم می اندیشم
من برای التیام بغض هایم
برای دردهای بی تو بودن
برای مداوای این بی کسی
چیزی فراتر از مرگ نیاز دارم
چیزی فراتر از اغما میخواهم
چیزی به نام تو را می طلبم!
 
شرقی شاد

شرقی شاد

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
عنوان شعر: چشم به راهت لــ*ب جوی خیال

بقلم: سهیلا.م

ژانر: عاشقانه

مقدمه:

عشق شاید گذر آب از رود
عشق شاید آن خورشید که ندید ماهش را
عشق شاید بـغـل نوزادیست که مادر دارد
عشق شاید صحراییست تشنه لــب منتظر باران
عشق شاید آن زمینی که داد مهرش را جانش را
و شاید عشق همان پاییزیست که در دلم جا دارد
شاید گرمی دستان من و توست
آری! ایمان آوردم که عشق همین هاست
عشق زیباست
و شاید عشق دست نیافتنی است؛ مانند خدا.

بخشی از اشعار:

طالب عشق تو بودن مـسـ*ت مستم می‌کند
لبالب از عشق تو بودن جام‌الستم می‌کند
فیروزه نیشابوری چشمانت چه دارد که مرا
بی‌تاب و تشنه‌تر از قبلم می‌کند
روح زلال تو قلب مالامال از احساس تو
افسون این دوران همه سستم می‌کند
من که محو تماشای نگاهت شده‌ام اما
نمی‌دانم چه حکمتی است که این ثانیه ها نیستم می‌کند.


***

شاعری چون من تو را
از لابه لای اشعار پوسیده‌اش
بیرون می‌کشد
ولی جای جای تو مثل زخم
در اشعارم باقیست
می‌دانی خیال
دردناک‌ترین قسمتت
این بود
که تو خیال محالی هستی که
تاابد خیال خواهد ماند.

***

دختری آن‌جا
با موهایی سپید
خسته از کوله‌بار روزگار
با قدم‌هایی نه چندان استوار
پی خیالت می‌گردد
دختری آن‌جا
با چشمانی اشک‌بار
قلبی ترک خورده اما عاشق
هر بار با خیال تو می‌میرد
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
148
662
93
به نام خدا
نام رمان : تاج
نام نویسنده: کوثر جباری(کاربر انجمن ناول کافه)
ژانر: #هیجانی #عاشقانه #اجتماعی


مقدمه:
سیاوش پسر کوچک‌تر حاج ابراهیم راغب، بزرگ راسته فرش فروش‌ها که عقایدی خلاف پدر و برادر بزرگ‌ترش داره، و همین باعث میشه توسط پدر طرد شه، اما این طرد شدن باعث نمیشه که سیاوش دست از کارهاش برداره!
ولی زندگی همین‌طور نمی‌مونه و با ورود ناگهانی آدم‌های جدید و رسیدن ارث هنگفتی از جانب مردی ناشناس به اون، باعث میشه که سیاوش برای فهمیدن رازی که آن مرد یعنی سهراب خان زاده توی وصیت نامش گفته وارد بازی بشه که چیزی از اون نمی‌دونه.
اما طرف دیگه داستان دختری به نام ترنج که هیچ‌کسی نمی‌دونه چی توی سرش می‌چرخه ناخواسته وارد زندگی سیاوش میشه، هر دو توی یه بازی اما با دو هدف کاملا جدا...



تکه ای از رمان :

بهنام سیگار خودش و سیاوش را روشن کرد، هر دو در حیاط کاملا خلوت بهزیستی ایستاده بودند، کودکان سخت مشغول یادگیری نقاشی بودند، سیاوش پک عمیقی به سیگارش زد و گفت:
- چی شد تصمیم گرفتی با شیرین ازدواج کنی؟
بهنام زمین را نگاه کرد، با گفتن چند کلمه دهـ*ان سیاوش را بست.
-به همون دلیلی که تو می‌خواستی با غمزه ازدواج کنی.
سیاوش عمیق به بهنام نگاه کرد، بهنام لبخندی زد.
-چیه خب؟ مردونگی مختص سیاتاجه؟
سیا شانه بالا انداخت.
-مردونگی مختص اهلشه، اتفاقا یکی از اون چیزای اختصاصی مردونگیه که هر کسی نمی‌تونه داشته باشه، نر بودن راحته، مرد بودنه که سخته، مرد که باشی مسئولیتت سخت میشه خیلی سخت.
نفس عمیقی کشید، به دود حاصل از سیگارش خیره شد و ادامه داد.
-مرد که باشی باید کوه بشی برای ناموست که نکنه دلش از سختی دنیا بلرزه!
مرد که باشی درآوردن گریه دختر باید برات حکم مرگ بشه، مرد که باشی دلت می‌شکنه اما دل نمی‌شکنی، مرد که باشی زمین خوردی یه یا علی میگی و پا میشی اما احدی و زمین نمی‌زنی، ضعیف کشی کار یه مرد نیست، مرد بودن حرمت داره، ارزش داره، ختم کلوم مرد که باشی تموم ابهت مردونگیت فقط باید به نفسای یه دختر خلاصه بشه، دختری که انتخاب کردی نه دلشو بشکنی نه گریشو در بیاری نه آزارش بدی.
پکی عمیق به سیگارش زد و گفت:
-مردونگی مختص سیاتاج نیست، مختص اهلشه، توام اهل دیار مرام و معرفتی رفیق.
بهنام به شانه سیاوش زد و با فخر گفت:
-هر چی دارم از تو دارم، یه روز فکر می‌کردم دزد پولامی اما حالا فهمیدم دزد عقل و افکارمی، دزد اون بهنام بی عاری که هیچی جز خودش براش مهم نبود.
سیاوش خواست جوابش را بدهد که با آمدن مردی متشخص و کت شلوار پوشیده نگاهش خیره به او ماند، می‌شناخت که بود! مگر می‌شد آدمی را که قرار است پاره تنش را ببرد به خاطر نداشته باشد حتی از روی عکس!
مرد نزدیک آمد، دستش را به سمت سیاوش دراز کرد و با رویی گشاده گفت:
-سلام معصومی هستم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/1/19
197
772
93
تهران پردود
نام رمان : ایستگاه آخر

نویسنده: نیم تاج ایزدپناه "کاربر انجمن ناول کافه"

تایید کننده: وانیا

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی

ویراستار: وحید طاهری، الهه وطن خواه، مهدیه محمدیان

اپیزود اول:
1- باتلاق گذشته، سراب آینده
2- که عشق آسان نمود اول

اپیزود دوم
1- ولی افتاد مشکل‌ها
2- چهار پایان متفاوت (که خواننده با سلیقه‌ی خود یکی را انتخاب می‌کند)

خلاصه:
زنی سیاه‌پوش، هر‌روز در ایستگاه آخر ولی‌عصر می‌نشیند و به روبه‌رو خیره می‌ماند. اگر پرسش‌تان این است که او کیست و منتظر چیست، به پاسخ‌های خوشایندی نخواهید رسید!

استاد دانشکده‌ای که در حال فرار از گذشته‌اش، با دختری خفقان‌زده آشنا می‌شود و این سرآغاز آینده‌ایست که او تاریخ را تواتر کند!

مقدمه:
"سندروم دنیای کثیف" را اولین بار، "جرج گربنر" (دهه ۱۹۷۰) برای اشاره به شرایطی به‌ کار برد که در آن تلویزیون با نمایش بیش از حد خشونت، قتل و خیانت، باعث کاشت الگوهای جدید و غیر واقعی از واقعیت‌های اجتماعی در ذهن مخاطبان می‌شود.
در این سندروم، انسان‌ها دائماً می‌ترسند که قربانی جنایت و خیانت واقع شوند و به‌هم اعتماد نمی‌کنند. گربنر نظریه خود را الگوی کاشت نامید.

توجه: نویسنده هیچ‌گونه مسئولیتی را در قبال تغییر دیدگاه خوانندگان زیر ۱۵ سال نمی‌پذیرد!


بخشی از رمان:

اپیزود اول:

باتلاق گذشته، سراب آینده



زمان: ۱۳۹۷

نور آفتاب روی آسفالت افتاده بود. اگر هروقت دیگری بود دست در جیب‌های مانتویش می‌کرد و در حین قدم زدن، بوی درختان بلند ولی‌عصر را به ریه می‌کشید. اما حالا دیرش شده بود!

بی‌اختیار پا تند کرد. صدای تلق‌تلق اتوبوس را از کمی دورتر حس می‌کرد. قدم‌هایش را تندتر برمی‌داشت. امیدوار بود پیش از اتوبوس به ایستگاه برسد اما... همیشه بعد از قله، دره‌ است!

موبایلش زنگ خورد. در حین رصد کردن ایستگاه، دست پیش برد و گوشی‌اش را برداشت.

- پری؟

تنها یک ‌نفر روی صندلی ایستگاه نشسته بود. نفس راحتی کشید و در گوشی گفت:

- جانم؟

سکوتی آن‌‌طرف خط افتاد. جلوتر رفت. زنی که روی صندلی نشسته بود، همانی بود که هر روز می‌دیدش.

پایش را بلند کرد و در حین رفتن روی سکوی ایستگاه، خطاب به مرد پشت خط گفت:

- عزیزم، کار مهمی داری؟!

زن بی این‌که به نگاه او توجهی کند، خیره‌ی روبه‌رویش بود و لباس‌های سیاهش در وزش باد می‌رقصید.

شوهرش در گوشی زمزمه کرد:

- خواستم بگم دوستت دارم!

لبخند زد؛ فراموش نکرده بود که برای این ابراز علاقه‌ی بی‌ترس، هردویشان چه تلاش‌هایی کرده‌ بودند. نگاهش را به خیابان داد و سعی کرد با تمام عشقش جواب بدهد. اتوبوس با شدت از کنارش گذشت. یعنی این‌قدر محو جواب دادن بود؟! اتوبوس بعدی حداقل بیست دقیقه‌ی دیگر می‌آمد و او ده دقیقه دیگر باید به پشت میزش باز می‌گشت.

با لحنی آمیخته از اندوه تأخیر و مسرور از عشق گفت:

- منم دوست دارم!

بعد با خیالی راحت‌تر روی صندلی ایستگاه نشست و گوشی‌اش را در کیفش سر داد. سکوت صبح‌گاهی با عبور ماشین‌ها می‌شکست و زن درکنار او، هیچ نمی‌گفت!

زیر چشمی به او نگاه کرد. زن سیاه‌پوش هرروز آن‌جا می‌نشست، بی این‌که منتظر اتوبوسی باشد؛ تنها به مقابلش چشم می‌دوخت با نگاهی پر از... هیچ!



ایستگاه آخر به تعبیر هر کس می‌تواند هرکجا باشد. بالا یا پایین شهر؛ بستگی به تعریف هر فرد از آخرین مرحله‌ی زندگی دارد. از هر ایستگاهی که شروع شود، نقطه‌ی مقابل و آخرین مسیر، ایستگاه آخر است.

ایستگاه آخر شما کجاست؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
حدیثه سادات

حدیثه سادات

مدیر تیم کپیست
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
کپیست
14/8/18
184
930
93
نام رمان : عشق فراموش شده
نویسنده: حدیثه سادات
ویراستاران: الناز حقیقی، الهه وطن پور، ملیکا نصیریان شکیب
ناظر: *SEDNA*
ژانر: عاشقانه،پلیسی
بخشی از رمان :
قهوه رو توی ماگ بزرگی ریختم. پشت پنجره بزرگ هال ایستادم.
به برفی که چند روزه بی‌وقفه می‌باره نگاه کردم. دونه‌های ریز برف روی شیشه می‌نشست. بعد از چند ثانیه آب میشد و فرو می‌ریخت. این روزها این‌جا بیشتر از همیشه خلوته. حتی اهالی این محله به خاطر سرمای وحشتناک و برف بیرون نمی‌اومدن. به خیابون خالی از آدم چشم دوختم اما... با بهت به منظره رو به روم نگاه می‌کردم.
نمی‌تونستم چنین چیزی رو باور کنم. انگار تمام حواس بدنم از کار افتاد. خدای من این همه مدت... سرش رو بالا آورد با چشم‌های تیره رنگش به پنجره نگاه کرد. با دیدن من پشت پنجره لبخندی روی لــ*ب‌هاش نشست. از ساعت پنج صبح تا الان با همین وضعیت این‌جاست؟ خدای من این بشر چه تحملی داره!
دلم برای پوست سرخ شده دست‌هاش زیر و رو شد... انقدر بد بدنش قرمز شده بود که از این فاصله هم می‌تونستم ببینمش. آرتان... آرتان من با یه تیشرت نازک روی برف‌ها نشسته بود. وقتی گفت انقدر این‌جا می‌شینه تا راضیم کنه؛ فراموش کردم اون روی حرف‌هاش می‌مونه. کاری رو که می‌خواد می‌کنه حتی به این قیمت...
خدایا من تا الان توی تخت گرم و نرمم خوابیده بودم، اون روی برف سرد نشسته بود. به بدنم نگاه کردم. من حتی تو خونه بافت پوشیدم اون اما با تیشرت نازک زیر بارش برف نشسته. به خدا که من لیاقت این عشقش رو ندارم. منی که ترکش کردم لیاقت این همه احساس رو ندارم. به بخاری که از ماگ قهوه بلند میشد چشم دوختم. من این‌جا قهوه داغ می‌خورم و عشقم تو سرما بیرونه.
همین‌طور تو چشم‌های هم خیره بودیم. پرده رو انداختم و به آشپزخونه رفتم. قهوه رو توی سینک خالی کردم. چادرم رو سر کردم و از خونه بیرون رفتم. کنارش ایستادم. از جاش بلند شد و رو‌به‌روم قد علم کرد.
- این مسخره بازی‌ها چیه؟
- مسخره بازی؟
- آره مسخره بازی! از کی این‌جا نشستی؟
لبخندی زد و گفت:
- از وقتی رفتی بالا.
عصبانیتم بیشتر شد. اون حق نداشت به عشق من آسیب برسونه!
- واقعا تو عقلت رو از دست دادی؟ بدبخت می‌میری!
با اون لبخند اعصاب خورد کن گفت:
- عیب نداره
با تعجب فریاد زدم:
- عیب نداره؟
- نه عیبی نداره. یا من امروز این‌جا می‌میرم؛ یا تو رو راضی می‌کنم باهام برگردی.
- تو فقط خودت رو خسته می‌کنی.
- بزار خودم رو خسته کنم.
سری تکون دادم و با خشم غریدم:
- به درک! انقدر این‌جا بمون تا بمیری...
بعد هم سریع وارد خونه شدم. هر کاری می‌تونستم می‌کردم تا حواسم رو از مردی که ساعت‌هاست اون بیرون نشسته پرت کنم. هر ده دقیقه، یک ربع پشت پنجره می‌رفتم. نمی‌تونستم بی‌تفاوت باشم. تمام سیستم‌های گرمایشی رو قطع کرده بودم. خودم هم یه تاپ نازک پوشیدم. نمیشد ببینم عشقم اون بیرون با این وضعیت نشسته و من درکش نکنم.
درسته نمی‌تونستم برم و جواب این همه احساسش رو بدم اما... اما حداقل نمی‌ذاشتم تنها این سختی رو بکشه. باز پشت پنجره ایستادم. دستم رو روی شیشه بخار گرفته گذاشتم. آروم و با کف دستم بخار روش رو پاک کردم. به قامت مردم چشم دوختم؛ آره اون هنوز هم مرد من بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
raindrop

raindrop

طراح انجمن
طراح انجمن
10/9/19
952
9,968
93
کرج
نام رمان : غم دنباله‌دار من
نویسنده: زهرا مرادی کاربر انجمن ناول کافه
ویراستاران: مهتا سیف الهی، مهدیه محمدیان، مریم مرشد زاده
ژانر: درام، عاشقانه، معمائی

خلاصه:
غزل زن جوانی است که با پسر عمویش، امیر، ازدواج کرده و زندگیِ خوبی دارن؛ درست بعد از چهار سال مسیر زندگیشون عوض میشه، و مدتی بعد با وارد شدن پسری به زندگی غزل، سرنوشت این سه، به هم گره می‌خوره و فراز و نشیب‌های رمان رو رقم می‌زنه...

بخشی از رمان:

از محضر که بیرون اومدیم به پیشنهاد عمو، برای یک مسافرت یک روزه راهیِ شمال شدیم.
به محض رسیدن به ویلا عمو بساط کباب رو برای نهار به راه انداخته بود و من و امیر هم کنارش ایستاده بودیم و نگاهش می‌کردیم.
امیر مدام بهم اشاره می‌کرد که باهم به داخل بریم، ولی من اعتنایی نمی‌کردم و خجالت می‌کشیدم از کنار عمو جُم بخورم.
وقتی که بی تفاوتیِ منو دید خودش رو به پررویی زد و گفت:
- بابا من و غزل می‌ریم یه دوری این اطراف بزنیم
عمو نیم نگاهی بهمون انداخت و درحالی که جوجه‌ها رو به سیخ می‌زد، سری تکون داد:
- برید بابا
دور از چشم عمو چشم غره‌ای بهش رفتم و با خجالت نگاهی به عمو و بعد به زن عمو که همون نزدیکی زیر سایه‌بون، روی صندلی لم داده بود و انواع کرم‌هارو به صورتش می‌مالید که یک وقت پوستش خراب نشه، انداختم و همراهش راه افتادم.
کمی دورتر که شدیم باحرص و آروم گفتم:
- چرا این کار رو کردی؟ از عمو خجالت می‌کشم
- کدوم کار؟! مگه بار اولمونه که با هم جایی می‌ریم یا حرف می‌زنیم؟
- نه، ولی الان فرق می‌کنه
شیطون پرسید:
- چه فرقی؟
با حرص نگاهش کردم. بلند خندید و روبه‌روم ایستاد:
- بابا الان چندساعته که عقد کردیم یه لحظه هم باهم تنها نشدیم
پشت گوشش رو خاروند و با نگاه و لحن شیطونش ادامه داد:
- توی ماشین هم که نشد.
با خجالت سرم رو پایین انداختم. خندید و کمی سرش رو به طرفم خم کرد:
- بیخیال… نمی‌خواد این همه خجالت بکشی
دوباره به راه افتادیم و وسط باغ که رسیدیم روبه‌روم ایستاد و با لبخند به چشمام خیره شد:
- بالاخره تموم شد، دیگه رسما مال خودِ خودم شدی!
لبخندی زدم و با گونه‌هایی که از شرم داغ شده بودن سرم رو پایین انداختم و همون لحظه با صدای رعد و برقی وحشتناک ناخواسته بهش چسبیدم‌، با هردو دستم به سینه‌ش چنگ زدم و سرم رو توی سینه‌اش پنهان کردم.
لحظه‌ای بعد دستاش رو پشتم گذاشت‌، بغلم کرد و محکم به خودش می‌فشردم.
با هیجان و صدای ضربان نامنظم قلبش که به در و دیوار سینه‌اش می‌کوبید، تازه فهمیدم توی چه موقعیتی هستم.
آروم و سر به زیر از بغلش بیرون اومدم، به شدت خجالت می‌کشیدم و کلی به خودم بد و بیراه گفتم.
که نکنه فکر کنه به بهانه‌ی ترس عمدا بغلش کردم؟
- ببخشید… خیلی ترسیدم!
بلند خندید
- حالا چرا معذرت خواهی می‌کنی؟
به طرفم خم شد و با نگاهی خاص، آروم گفت:
- این آغـ*وش متعلق به توئه… از الان تا ابد، همیشه به روت بازه، چه با بهانه، چه بی بهانه!


اون روز عاشقانه‌هاش رو نمی‌فهمیدم و حسش رو درک نمی‌کردم.
با لبخند بهش نگاه کردم و چند ثانیه‌ی بعد با بارش شدید بارون چشم از هم گرفتیم و به آسمون نگاه کردیم.
- بخشکی شانس! چه وقت بارون اومدن بود آخه؟
کلافه دستش رو پشتم گذاشت:
- بیا بریم تو
ذوق زده دستام رو به هم کوبیدم:
- وای نه امیر، دلت میاد؟ می‌خوام زیر بارون باشم
در حالی که ساعد هردو دستش رو روی سرش گذاشته بود و سایه‌بون صورتش کرده بود گفت:
- زیر این بارون آخه؟! خیلی شدیده نمیشه بمونیم.
ملتمسانه و شیطون نگاهش کردم:
- خواهش می‌کنم
لــ*ب‌هاش رو آویزون کرد نگاهی به اطراف انداخت و ناچار گفت:
- خیلی خب…
با ذوق به اطراف و بارون خیلی شدیدی که می‌بارید نگاه می‌کردم، با صدای خش خشی به طرف امیر چرخیدم.
پلاستیک بزرگی که روی ماشین قدیمی عمو بود و کنارمون پارک شده بود رو کشید و روی خودمون انداختش. بلند جیغ کشیدم خندیدم و به هوا پریدم :
- وای امیر چه حالی میده
- چه حالی میده آخه؟ انگار با پاره آجر دارن میکوبن تو سرمون!
خندیدم و گفتم:
- نه خیلی خوبه
با انگشت به بالا اشاره کردم:
- گوش کن چه صدای قشنگی داره.
چشمام رو بستم و با لذت به صدای بارون که روی پلاستیک می‌خورد، گوش می‌کردم.
بارون به حدی شدید بود که به قول امیر انگار با پاره آجر توی سرمون می‌کوبیدن، ولی با این حال برای من لذت‌بخش بود.
با سکوت و سنگینیِ نگاه امیر، آروم چشمام رو باز کردم و با دیدنش لبخندم کم کم محو شد. با نگاه خاصی بهم خیره شده بود.
با باز شدن چشمام دستاش رو دوطرف صورتم گذاشت، فاصله‌ی بینمون رو پر کرد و شروع به بوسیدنم کرد.


بی حرکت ایستاده بودم و توان هیچ کاری رو نداشتم.
قلبم به شدت می‌تپید از تجربه‌ی اولین بوسه و دنیای جدیدی که از امروز پا به درونش گذاشته بودم، دنیایی که هر لحظه بیشتر و بیشتر از دنیای دخترانه‌ام دورم می‌کرد.

نمی‌دونم چقدر توی اون حالت بودیم، که با کشیده شدن یهویی پلاستیک از رومون هردو مثل برق گرفته‌ها از هم جدا شدیم. شوکه سرمون رو چرخوندیم و به زن‌عمو نگاه کردیم.
با نگاهی خاص و سرزنش‌گر به هردومون زل بود و کمی بعد به حرف اومد:
- این همه صداتون می‌کنم نمی‌شنوین؟
و بعد به پلاستیک اشاره کرد:
- این چیه انداختین روتون؟
امیر آروم و خجالت زده گفت:
- بارون بود… کشیدیم رومون خیس نشیم
زن عمو با همون نگاه و لحن نه چندان خوبش ادامه داد:
- ولی بارون که خیلی وقته قطع شده!
هردو نگاهی بهم انداختیم و زود به آسمون آفتابی نگاه کردیم. امیر نگاهش به آسمون نیفتاده چشماش از تعجب باز شد و با دهـ*ن باز دوباره به من نگاه کرد.
زیر لــ*ب وایِ بی صدایی گفت و همزمان چشماش رو روی هم فشرد و دستش رو به پیشونیش گرفت.
دستش دیگه‌اش رو به شونه‌ی من گرفت همزمان با خودش چرخوندم و به زن‌عمو پشت کردیم.
- مامان برو ما هم الان میایم!
- چشم! فقط لطف کنین زودتر تشریف بیارین، غذا سرد میشه.
با دور شدن صدای قدم‌هاش به طرف هم چرخیدیم و نفسمون رو بیرون دادیم.
امیر کلافه و با لبخند نگاهم کرد و دستش رو به لــ*ب‌هاش کشید، به کف دستش نگاه کرد و مقابل صورتم گرفتش:
- آبرومون رفت!
متعجب به دست قرمزش نگاه کردم. اینقدر شوکه شده بودم که متوجه سرخیِ لــ*ب‌های امیر نشده بودم.
زود خم شدم و از آینه‌ی ماشین به خودم نگاه کردم.
رژم روی چونه و اطراف لــ*ب‌هام پخش شده بود و به شدت مضحک شده بودم.
دستم رو به پیشونیم زدم یه وای بلند گفتم و روی سکویی که همون نزدیکی بود نشستم.
دستام رو روی صورتم گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن.
امیر مقابلم روی پنجه‌ی پاهاش نشست و دستام رو از روی صورتم برداشت:
- گریه نکن عزیزم، حالا مگه چی شده؟
- مگه چی شده؟! آبرومون رفت، فهمید داشتیم چکار می‌کردیم.
لبخند زد و شونه‌هاش رو بی تفاوت بالا انداخت:
- خب بفهمه! مگه جرم کردیم؟
میون گریه با حرص گفتم:
- یعنی تو واست مهم نیست؟! خجالت نمی‌کشی ازش؟
- خجالت که می‌کشم! ولی خب… چکار کنم دیگه؟
خندید و ادامه داد:
- مثل تو بشینم آبغوره بگیرم خوبه؟!
به لــ*ب‌هام نگاه کرد و بلندتر خندید:
- ولی غزل خیلی بامزه شدی
- اصلا هم خنده نداره!
دستش رو بالا آورد و لــ*ب‌ها و چونه‌م رو پاک کرد
- اتفاقا خیلی هم خنده داره
بلند شد و کنارم نشست. دستش رو دور شونه‌هام انداخت و بغلم کرد.
خودم رو از زیر دستش بیرون کشیدم، اشک‌هام رو پاک کردم و با کنایه گفتم:
- نکن… الان باز مامانت میاد مچمون رو می‌گیره!
- نترس دیگه نمیاد!
به دیوار تکیه داد. دوباره بغلم کرد و بدون مقاومت سرم روی سینه‌ش گذاشتم و آروم گریه می‌کردم.
از خجالت هیچ‌کدوم روی رفتن نداشتیم و گریه‌ام اونجا شدیدتر شد که عمو با سینی غذا به طرفمون اومد و نرسیده بهمون امیر رو صدا کرد و سینی رو بهش تحویل داد و رفت.
و من مطمئن بودم که زن عمو بهش گفته بود و اون می‌دونست برای همین هم برامون غذا آورده بود.
تا شب همون‌جا نشستیم و اون‌روز اصلا باهاشون روبه‌رو نشدیم و اون‌ها هم که فهمیده بودن خجالت می‌کشیم کاری به کارمون نداشتن.
و نه تنها اون روز بلکه تا مدت‌ها خجالت می‌کشیدم به عمو و زن‌عمو نگاه کنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
M.Gh

M.Gh

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
31/7/19
88
1,213
83
نام: سراب چشمانت
نویسنده: مطهره قلیزاده.س
ویراستاران: آرزو خالقی، فاطمه پناهی
ژانر: #عاشقانه #پلیسی #اجتماعی
ناظر: نرجس شهبازی

خلاصه: رمان سراب چشمانت، داستان دختری است که با هم‌خونه شدن با نابرادری‌اش، دردسری عظیم دامن‌گیر او می‌شود. دوست نابرادری‌اش با دخالت در یکی از مهم‌ترین ماموریت‌های او، باعث تنزیل شغلی او شده و سبب می‌گردد سر زندگی و مرگش قمار کند. با وجود تمام سختی‌ها و اتفاقاتی که در طول زندگی‌اش رخ می‌دهد، لغزشی نداشته و پرقدرت و محکم، ادامه‌ی راه را می‌پیماید. هدیه‌ی زندگی برای او، عشق شیرینی است، که برایش به ارمغان می‌آورد.

مقدمه:
مـست سراب چشمانت شدم؛
بی‎آنکه خودم بخواهم
درگیر دریای چشمانت شدم؛
بی‎آنکه خودم بدانم
برای دریای چشمانت،
ساحل شدم
خیس شدم
تا که امواج آبی‌‎تر از دریایت،
مرا در خود حل کند، ذوب کند
پس سراب عشق اینست
همین سرابی که در چشمان تو نهفته ‎است
در آن صحرای بی ‎آبی
که خاموش است سرسبزی
دو چشمان سرابت را
بکن دریای دلتنگی...

بخشی از رمان:
با صدایی لرزان گفت:
- من ازدواج کردم.
اهورا درحالی که سعی می‌کرد خشمش را پنهان کند، گفت:
- آره، میدونم. آرمان بود، نه؟
پشت سراب لرزید. پس همه چیز را می‌دانست... ناگهان جرقه‌ای در سرش زد و گفت:
-‌تو بودی هی تهدید می‌کردی؟! اون پیام ها و زنگا از طرف تو بود؟!
اهورا دستانش را بهم کوبید و گفت:
- خوبه خوبه، کم کم داری می‌فهمی یه چیزایی.
سراب با فریاد گفت:
- چی از جونم می‌خوای لعنتی؟ مگه من باهات چی‌کار کردم که دست از سرم برنمی‌داری؟
اهورا هم متقابلا بلندتر از او داد کشید و گفت:
-من داشتم تو اون کار به قله موفقیت می‌رسیدم که تو خرابش کردی! سال‌ها بخاطر اون پروژه گرون زحمت کشیدم و وقت گذاشتم... این آتیشو تو انداختی وسط... یه بار که موفق نشدی، دوباره وارد بازی شدی. خودت دستی دستی خودتو انداختی تو چاه، تقصیر من نیست... الان فقط انتقام مهمه... که این حرص و عقده رو خالی کنم.
- راه انتقام جوییت تجاوزه؟
اهورا لبخند کریهی زد و با لذت گفت:
- نه، ولی تو خوشگلی... اینکه اصلا انتقام جویی نیست عزیزم.
سراب فریاد کشید:
- این همه دختر خوشگل تو شهر ریخته، چرا گیر دادی به من؟؟ بهت میگم شوهر دارم، نمی فهمی؟؟
-حالا این همه آقا آرمان دست زده بهت، یه بارم ما. چی میشه مگه...
و قدمی جلو آمد. سراب جیغ بلندی زد. نمی‌دانست چه کار کند. مغزش قفل کرده بود و از سر و گوش‌هایش بخار بلند میشد. دستش ناخودآگاه به سمت شکمش رفت. اگر برای بچه اتفاقی می‌افتاد چه؟
اهورا بی آنکه متوجه شود، آرام آرام جلو آمد. دست‌هایش را روی شانه‌های سراب گذاشت و او را هل داد. سراب با این پرتاب ناگهانی، روی تخت افتاد. ضربان قلبش بالا رفته بود. دعا دعا می‌کرد کسی سر برسد و او را نجات دهد.
بغض سنگینی راه تنفسش را بست. آرمان حتی خبر نداشت که بچه‌اش را حمل می‌کند، شاید اگر زودتر به او گفته بود، مراقبت‌های آرمان بیشتر می‌شد و الان این‌جا نبود، امشب به جای آنکه در خانه مادرشوهرش باشد و این اتفاق بزرگ را جشن بگیرند، در اتاقی غریب همراه با نامردی هوس باز گیر افتاده بود.
اهورا رویش چنبره زد، بی توجه به جیغ‌های پیاپی سراب شروع کرد، با هر لمسی که از جانب اهورا صورت می‌گرفت، جیغ سراب هم بیشتر می‌شد. اهورا دیگر داشت کلافه میشد. بلند شد و کشیده‌ای محکم نثار سراب کرد. آنقدر محکم و پرقدرت بود که سراب از هوش رفت، دیگر صدایش در نیامد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
$Negin Farkhandeh$

$Negin Farkhandeh$

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
1/12/19
174
4,482
93
18
قبرستان
نام رمان :جلد اول دامگستران (آغاز نو)
نویسنده:تاتا | کاربر انجمن ناول کافه
ژانر:فانتزی،درام،عاشقانه


خلاصه:

دو خواهر به نام‌های کاترین و کلارا در سال ۱۷۴۳ در ایتالیا تبدیل به خون آشام می‌شوند.
کاترین که کلارا را مقصر این اتفاق می‌داند، تصمیم به انتقام از او می‌گیرد و می‌خواهد زندگی عادی او در میان انسان‌ها را بر هم زند، اما کلارا در دبیرستان مارس ویل با معلم تاریخ مرموزی به نام سابین مونیز آشنا می‌شود و می‌فهمد که انسان معمولی نیست و پشت پرده‌ای دارد و از زندگی گذشته او کسی به میان خواهد آمد که علت اصلی خون آشام شدن آن دو خواهر است.

مقدمه:

سیاتل، شهری در ایالت واشنگتن، زمانی به زادگاه ژانر موسیقی گرانج معروف بود، اکنون شهر سیاتل که به سرعت در حال تغییرات به یکی از مراکز اصلی تکنولوژی مبدل شده است.
طبیعت زیبا، سرگرمی‌ها، رستوران‌ها و تفریح‌های شبانۀ این شهر هر ساله شهروندان جدیدی را به خود جلب می‌کند.
درست میگم؟ آره، این شهر برای من یه زندگی نو هست؛ یه شانس دوباره، یک هدیه از طرف سرنوشت، آغازی نو، زندگی نو، سرنوشت نو؛ اما در هر کجای دنیا که باشی، هم نمی توانی از گذشتۀ شومت فرار کنی، چون آن مدام به دنبال تو است و روزی زندگی حالت را بر هم می‌زند.

بخشی از رمان :

کلارا به نزدیکی لایت ریل رسیده بود و با احتیاط به مترو‌هایی که با سرعت دیوانه کننده‌ای در حال حرکت بودند با چشمان آبی یخی‌اش خیره شد و راهروی طولانی و نیمه تاریک سالن ایستگاه را با گام‌هایی سبک و آرام روی کاشی‌های سرد و بی روح سالن انتظار طولانی و تاریک را طی می‌کرد و برای او تاریکی جاهای دور مشکل نبود و می‌توانست با چشمان فوق العاده تیز خون آشامی‌اش حتی کوچک‌ترین چیزها را ببیند.
او صدای ضربانات تعداد کمی از آدم‌هایی که در آنجا حضور داشتند را می‌شنید و با شنیدن ضربان قلب آشنایی که برایش عجیب و نا باورانه دلنشین بود به طور غریزی به راه افتاد.
با دیدن مردی با لباس های یکدست سیاه و کت مخملی به بلندی قد و قامت درازش که به شدت جذاب و هوس انگیز به نظر می‌رسید ضعفی را در دل احساس کرد و با حالتی از ضعف که در مقابل این شکارچی خون آشام جذاب در خود احساس می‌کرد به شدت متعجب بود و با نفسی عمیق به راه افتاد و حالت آماده باش بدنش فعال بود که کنار او با فاصله‌ای زیاد روی نیمکت آهنی و سرد نشست و با نگاهی به اطراف سالنی خلوت و خالی از مردم را می دید که برایش جای تعجب داشت.
سابین سکوت مرگبار آنجا را شکست و با صدای خش دارش که کلارا سرما را علت آن می دانست گفت:
- کسی اینجا نیست، نگران نباش.
مدتی دوباره سکوت و مترو‌هایی که از مقابل آنها با سرعت گیج کننده‌ای رد می‌شدند در قلب پر تپش او هراس را افکنده بود و در عین حال از تپش دلنواز شکارچی به شدت شوکه و برایش مسخره بود که چرا باید یک خون آشام از یک انسان بترسد؟
اما او به سرعت جواب سوالش را پاسخ داد.
او انسان عادی نبود و مسلما خون آشام نیز نبود.
سابین با نگاهی مردانه و عمیق به نقطه ای در مقابل خیره بود؛ اما او مسلما به بیلبورد‌ها و بنرهای پاره و بی اهمیت دیوار آن سوی مقابلش خیره نشده بود بلکه نگاه عمیق و معنادارش دیوار مقابلش را شکافته و در جایی بود که کلارا آن را نمی‌دانست، اما می‌توانست از نگاه غمگینش احساسات او را که همراه با خوشی، درد، عذاب، دلتنگی و ترس بود را حس کند.
دلتنگی؟ به راستی شکارچی بی رحم دلتنگ چه کسی بود؟
شکارچی با صدای گرفته و خش دارش سکوت سالن سرد و نسبتا تاریک لایت ریل را در هم شکست و گفت:
- اولین سوالی که به ذهنم اومد از خودم پرسیدم و اون این بود که من کیم؟
- هوا هوای گرگ و میش بود و من تنها و زخمی بودم؛ در حالی که تو سرمای زمستان خودم رو روی زمین کشون کشون دور می‌کردم و فقط به فرار فکر می‌کردم؛صداهای فریاد عذاب آور و وحشتناک پشت سرمو نادیده گرفتم و تو مه شدید خودمو گم کردم.
با ناراحتی به چشمان متمرکزش خیره شدم، گویی هنوزم تو اون جهنمی که تعریف می‌کرد، بود و هنوزم در حال فرار!
با کمی مکث دوباره در داستان زندگی‌اش فرو رفت.
- در حالی که زخمی و خسته بودم خودم رو از پله‌های عظیم جای به خصوص بالا می‌کشیدم و خوشحال از این بودم که جایی رو برای کمک خواستن پیدا کردم و اینطور هم بود؛ قبل از اینکه بتونم از خستگی بیش از حد ناجی افسانه ایم رو ببینم سیاهی خوابی طولانی منو در برگرفت، اما قبل اینکه بخوابم فکرم به حرفی که زد برای ثانیه ای مشغول شد.
- «همدست شیطان»
با این حرف آخرش لرزه ای عظیم در تمام سلول های بدنم پیچید و به شدت وحشت زده شدم،بیشتر از خود او برای فهمیدنش کنجکاو شدم و پرسیدم:
- چرا؟
با چشمانی اسرار آمیز و چاهی عمیق از اسرار به من خیره شد و نگاهش به روحم رخنه کرد و مرا نیز همچون خودش خسته و آشفته ساخت و گفت:
- این چیزیه که خودمم سالها دنبالش گشتم کلارا.
او دوباره به نقطه‌ای در مقابل خیره شد و گفت:
- مدت طولانی‌ای در خواب و بیداری بودم، ولی یه نفر رو بالای سرم که چیزی رو مدام زمزمه می‌کرد و من نمی‌فهمیدم به چه زبونی حرف می زد، می‌دیدم.
مدتی سکوت کرد و دوباره با شادی عجیب و خطرناکی در چهره‌اش گفت:
- اما وقتی کاملا به هوش اومدم و فهمیدم کی هستم، فقط به یک چیز اعتقاد داشتم و برای اون چیزی که براش به وجود اومدم هر کاری می‌کنم.
شکارچی چشمان خطر ناک و پر از کینه طلایی‌اش را به چشمان من دوخت و با نیشخند دهشت باری گفت:
- کشتن خون آشام‌ها.
هنوز به خودم نیامده بودم که به سمتم حمله‌ور شد و هر دو روی زمین افتادیم و روی من خیمه زد و دستانم را در هم پیچید و نتوانستم در مقابل قدرت غیر قابل توصیفی که داشت مقاومت کنم و به یکباره از کت مخملی‌اش میخ چوبی را بیرون کشید و با بالا بردن آن چشمانم وحشت زده خیره به چوب خنجری شد و با نفرتی که در چشمانش بود غرید:
- بمیر شیطان...
 
آخرین ویرایش: