کافه داستان آقایِ گیج

  • شروع کننده موضوع mahan hashemi
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 1 Vote
mahan hashemi

mahan hashemi

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
2/9/19
454
4,286
93
تهران
داستان گِرِه

آخرین جعبه ی اثاث ها را برداشتم. پله ها را یکی یکی تا تک اتاق بالا دویدم. کامیون تخلیه شده بود. راننده و باربرها منتظر اجرتشان جلوی در دست به کمر مانده بودند. جعبه را با دو دست چسبیده بودم. توی جعبه را برانداز کردم. خرت و پرت های دم دستی: شارژرِ ریش تراش، کنترل تلویزیون، مداد اتود، چند برگه A4 ، خمیر دندان، قرص نعنا، تقویم ۹۶، شرح سارتر بر ” گل های شر” بودلر و یک فندک گازی. درست توی چارچوب در ایستادم. روی باریکه ی در چوبی با مداد نوشته بود « یادگاری از مستاجر قبلی!» زیرِ نوشته، سه چوبخط کشیده بود. عین چوبخط هایی که زندانی ها روی دیوار نمناک زندان می کشند.
… زندانی که باشی، چوبخط می کشی. روز، ماه یا سالش را نمی دانم. چوبخط می کشی. که حساب زمان را داشته باشی. زمانی که سپری شده است. به این فکر نمی کنی که قسمتی از عمرت تلف شده است. هر چوبخط را یک گام می دانی. گامی که مکن است به سوی آزادی باشد. یا به هیچ سویی. مثل قدم زدن در طول سلول انفرادی. از این دیوار تا دیواری دیگر. می دانی که تا ابد در آن چند متر باید سر کنی. هرچه دنیای بیرونت تنگ تر می شود، دنیای درونت بزرگ تر و گسترده تر می شود. و همان چند متر مربع را هم غنیمت می دانی. پس راه می روی. قدم می زنی. چوبخط می کشی. و نفس. سروانتس هم روی دیوارهای نمناک زندان چوبخط می کشید. هنگام نوشتن “دُن کیشوت” . روزها، هفته ها و ماه ها را حساب می کرد شاید. یا فصل های کتابش را. شاید هر چوبخط الهامی بود. سروشی از غیب. تا شوالیه ی خیالباف را آنطور که …
از خستگی دست هام فهمیدم. نیم ساعتی می شد که توی درگاه ایستاده بودم. به نظرم نیم ساعت آمد. بیش تر بود شاید. یا کم تر.
… گاهی واحدی از زمان را حساب می کنی. جایی ثبتش می کنی. با وسواس و دلواپسی این کار را می کنی. اما دقیقا نمی دانی چرا این کار را می کنی. یا می دانی و نمی توانی بیان کنی. یا برایت اهمیت ندارد و از سر عادت است. فقط می دانی با حجمی از زمان سر و کار داری. زمانی که گذشته است. از کف اش داده ای. اگر تلخ بوده، حس خوبی داری که گذشته و گورش را گم کرده است. و اگر گمی گوارا بوده، تنها افسوس از کف دادن اش برایت می ماند. زمان رفته است و تو فقط می توانی رفتنش را به نوعی ثبت کنی. توی دفترچه ات علامت می زنی. اگر آزاد باشی و مداد و کاغذ در اختیار داشته باشی. و روی یکی از چهار دیواری که در آن محصور هستی. اگر در زندان باشی. یا روی دیوارهای نفوذناپذیر ذهن ات. دیوارهایی که زندانی و زندانبانش تویی. چوبخط می زنی. حجمی از زمان را ثبت می کنی …
صدای بوق کامیون بلند شد. برای هزارمین بار با خودم زمزمه کردم: هر انسانی محصور در سه حصار است: زمان، مکان و زبان …
بوق دوم ممتد بود و بلندتر. بین دیوارهایِ اتاق خالی از اثاث پیچید و هشیارم کرد که توی چارچوب فلزی در میخکوب شده ام، جعبه خرت و پرتها روی دستم سنگینی می کرد. مدتی به نوشته و چوبخط ها خیره شدم. « مستاجر قبلی! کدام قبلی؟ دقیقاً همین قبلی یا .. ؟ دو تا یا سه تا قبلتر؟ … خیلی قبلتر ..؟ »
این ها که گفتم، فکرهایی بود که توی سرم می لولید. انگار توی ذهنم دور می زدند. یا به شکلِ خیلی خیلی مشوشی با هم می آمیختند. مثل یک کلاف سردرگُم. سر نخشان را گم می کردم. معلوم نبود اول کدام فکر به سرم زد. و … آخری یا وسطی کدام بود. خیلی چیزهای دیگر هم قاتیشان می شد. فقط توی سرم وول می خوردند. از ذهنم به زبانم راه پیدا نمی کردند. انگار راه ذهن را گم کرده باشند.
وقتی که چیزی را گم می کنی، آن لحظه خیلی اهمیت دارد. خودِ لحظه نه. چیزی که گم کرده ای. حتا یک چیز خیلی بی اهمیت. آن لحظه اهمیت دارد. به کار ات می آید. حاضری خیلی چیزها را بدهی تا آنچیز را پیدا کنی. مثل وقتی لامپ روشن نمی شود. می خواهی بببینی برق توی سیم جریان دارد یا نه. لامپ را باز می کنی. فازمتر! نیست. خانه را زیر و رو می کنی. نیست که نیست. همیشه یا توی پارچ سفالی کنار یخچال بود یا روی اوپن کنار گلدان. و … نیست. یا وقتی آدرسی را که مطمئنی سر راست هست، پیدا نمی کنی. می دانی که بارها مسیر را رفته ای. نشانه های راه را می شناسی. شکلِ ساختمان ها را. ورودی کوچه های منتهی به خیابان را. اسم و تعداد بانک ها را. تابلوها را. حتا چهره ی دوره گردها را که پشت چراغ قرمز یکهو جلو ماشینت سبز می شوند. اما … شاید برای بار چندم در همان مسیر سردرگم می شوی. هی دور خودت می چرخی. هر خیابان و کوچه ای را چند بار می روی و بر می گردی. باز پیدا نمی کنی.
… عمه مرده بود. باید می رفتیم. خاکسپاری فردا بود. هماهنگ شده بود با هم حرکت کنیم. چهار پنج ماشین و حدود بیست مسافر. پشت سرِ بلدِ جاده راه افتادیم. ششصد کیلومتر تا مقصد. به بلدِ جاده اطمینان کرده بودیم. مجبور بودیم اطمینان کنیم. مقصد برای همه گنگ بود. و برای من هم. فقط می دانستم عمه آنجا زندگی می کرده. سال ها. سه زن و یکی از مردهای فامیل سهم ماشین من بود. از روستا آمده بودند. زن ها عقب ماشین یک ریز حرف می زدند. خطوطِ وحشیِ چهره هاشان تصویری زنده از طبیعت سرکشی بود که بارشان آورده بود. زنِ وسطی زیباتر بود و وحشی تر. حرف می زدند و حرف می زدند. مثل نوای چند ساز زهی با زخمه های ناگهانی، ملودی اصواتشان در ماشین می پیچید و هر از گاه هشیارم می کرد. نگاهم را از جاده می برید و به آینه عقب می برد. هر سه در آینه می پاییدندم. هر از گاهی که ضبط ماشین تراک عوض می کرد، اگر ریتم تندی داشت، سه تایی با هم قهقهه می زدند. دوباره حرفشان را پی می گرفتند. هر ده کیلومتر، مردی که جلو نشسته بود، دستش را روی باد کولر می گرفت و چیزی می گفت. بوی لاشه ی یک حیوان توی ماشین ریخت. کمی مضطرب شدم و فرمان توی دستم لغزید. ماشین دو سه بار به چپ و راست منحرف شد. با کامیونی که از عقب می آمد، پهلو به پهلو شدیم. کامیون بوق زنان از ما جلو زد. زن ها همزمان جیغ زدند.
مرد وانمود کرد نترسیده. دستش را جلو باد کولر گرفت. پرسید:
  • روشنه؟
  • نمی بینی؟
  • تا آخره؟
  • حس نمی کنی؟
  • عرق کردم.
  • چرا؟
  • گرمه خُب.
  • ترسیدی!
  • نه!
  • پس ..؟
  • گرمه خب.
  • جواب نمی ده.
  • کی؟
  • کولرِ ماشین.
عوارضیِ دوم را رد کردیم. ۱۵ کیلومتر.تا مقصد. تراک بعدیِ ضبط روی “zaz” خواننده فرانسوی رفت. « Je veux d`l`amour , d`la joie … » صدای تیز قهقهه ی سه زن توی ماشین پیچید. مرد از آینه به آنها نگاهی کرد و لبخند زد.
توی شهر بودیم. پل قدیم را رد کردیم. تابلو سبز نوشته بود: سبز قبا دست چپ. مرد گفت: « مستقیم. »
من مطمئن بودم که باید به راست بپیچیم. نمی دانم چرا مطمئن بودم. اما بودم. انگار مسیر را قبلاً رفته بودم. در عالم رویا شاید. جاده ای که می رفتیم عریض بود و طویل. حس کردم همان که قبلا رفته ام نیست. گفتم: « این نیست. »
مرد گفت: « همینه. برو. »
میدان بزرگی را رد کردیم.
مرد گفت: « باز هم مستقیم. »
من مطمئن نبودم. گفتم: « راست درست بود انگار. درست اش راست بود. همون اول باید می پیچیدیم به راست.»
راهنما زدم و ایستادم. پرسیدم: « مگر سنجر نبود؟ »
زن وسطی گفت: « چرا. سَنجَر »
گفتم: « سِنجِر »
مرد گفت: « حالا … »
گوشی را از جیبم بیرون آوردم و توی سِرچ گوگل مپ نوشتم، سنجر. گوگل پیش فرض آسنجرانی را داد. کلیک کردم. مسیر داد.
مرد گفت: « نگفتم مستقیم! »
گفتم: « ولی این آسنجران هست نه سنجر. »
گفت: « همونه. اسم شهریش هست حتمن. »
توی مسیریاب انتهای جاده مشخص نبود. می رفت و می رفت و …
راننده ی کامیون گفت: « ببخشین. کارگرها منتظرن.. مزدشون رو میخوان. البته می بخشین ها، با خودتون حرف می زدین؟ … »
پیش آمده بود که با خودم حرف بزنم. خیلی زیاد هم پیش می آمد. لــ*ب هام نمی جنبید. هر کس می دید فکر نمی کرد که من دارم فکر می کنم. شاید البته از حالت چشم هام بعضی ها حدس می زدند. بعضی ها که خودشان هم اهل زیاد فکر کردن بودند. از روی جهت حرکت چشم ها می شد حدس زد. فقط می توانستند حدس بزنند که دارم فکر می کنم. اما سخت می شد حدس زد که چه فکری می کنم. منظورم خواندن فکر است. یا خواندن ذهن. به نظزم هر دو یکی هستند. چون این طور موقع ها فکر و ذهن یکی می شوند.
بنگاهی سر کوچه کمانی توانسته بود ذهنم را بخواند. در همان نگاه اول. این که هنوز توی درگاهی ایستاده بودم و جعبه دستم بود، به خاطر ذهن خوانی او بود …
… هنوز روی صندلی آرام نگرفته بودم که پرسید:
  • اجاره می خوای؟
  • رهن.
  • چند تا؟
  • چی؟
  • پول. ۴۰ تا ۳۵ تا ۲۰ تا ..؟
  • کم تر.
  • از چند تا؟
  • از ۲۰ تا.
  • دیگه ..؟
  • دو خواب.
  • حتمن.
  • کمد دیواری؟
  • نداره.
  • حیاط؟
  • داره.
  • و … باغچه؟
  • داره. روی حیاطش ایرانیت زده. سایه می افته. برا ماشینت. بخوای کباب کنی. سرماس. گرماس. دیگه …
انگار همه چیز را از قبل نوشته و آماده کرده بود. کله ی سرخ کم مویش را از روی برگه ها بلند کرد. با نوک انگشت عینک را روی دماغ گنده اش کمی پایین سراند. چشم های ریز فیروزه ای اش دیوارها را دور زد و روی صورت من میخ شد. کمی از صندلی کنده شدم تا به میز برسم. زنجیرِ خودکار سه گره داشت. گره کور. خودکار را برداشتم و سرگرم باز کردن گره ها شدم. گره اول سخت بود. حلقه های زنجیر توی هم رفته بودند. بادِ کولر آبی درست پشت گردنم می خورد و عرق چاک گُرده ام را ور می چید. گره سوم سر باز شدن نداشت. استامپ را طرفم هل داد. حبه قند گنده ای را که توی چای سیاه سرد خیسانده بود، به سمت لُپ چپ اش غلتاند و گفت: « صاحبخونه ت این خانومه. »
زنی سبزه رو با چشم های سیاه کشیده و موهای حنایی، روی تک صندلی کنار گلدان مرا می پایید. یکی دو رشته ی نیمه مجعد از زیر مقنعه ش بیرون زده بود و با نسیم کولر می جنبید. برق لبخند در چشم هاش دوید. با نوک دو انگشت رشته ی موهای بیرون زده را تاب داد. سرش را پایین انداخت و زیر چشمی مرا بر انداز می کرد.
بنگاهی سرش را از روی برگه های قرارداد برداشت. با چشم های ریز فیروزه ای یک دور اتاق را چرخید و روی صورت من ثابت ماند. استامپ را کمی جلوتر هل داد. هنوز درگیر آخرین گره زنجیر خودکار بودم. داشت باز می شد. زنجیر نه. گره زنجیر. باز شدن زنجیر همیشه هم خوب نیست! مثلا زنجیرِ رومیزی خودکار که باز شود، خوب نیست. خوب نیست چون خودکار گم می شود. یا خودکار را کش می روند. حتا مشتری هایی که وضعشان خیلی خوب است هم بدشان نمی آید خودکاری رها و بی زنجیر را توی جیبشان بگذارند. مجبور می شوی خودکار دیگری تهیه کنی.
بنگاهی که معطل امضای من بود، فلسک چای را برداشت و توی لیوان سرامیک بی قواره خالی کرد. صدای شر شر چای توی فضا پیچید. زن لبخند شیطنت آمیزی به من زد و به لیوان چای خیره شد. بنگاهی با دو انگشت قندان را کاوید و بزرگ ترین حبه را برداشت. قند را توی چای زد و به دهـ*ن برد. با نوک زبان حبه قند را به لپ چپ غلتاند. چای سرد را تا نصفه هورت کشید.
گفت:
  • مال اینجا نیستی؟
  • نه.
  • کجا؟
  • فرق می کنه؟
  • ممکنه.
  • که چی؟
  • که فرق کنه.
  • … هر جا.
  • بهتر از اینجاست؟
  • ممکنه.
  • خوبه؟
  • کجا؟
  • اینجا.
  • هنوز …
  • درسته.
  • چی درسته؟
  • که هنوز ..
  • هنوز زوده!
  • که بگی خوبه؟
  • یا که بَده.
  • … پس …
  • چی؟
  • امضا.
زن از پای گلدان بلند شد و روی صندلی جفتیِ من ولو شد. بنگاهی نگاهی به زن کرد. پرسید: « نبش کمانی. پلاکِ ؟ »
زن گفت: « پلاکِ …. »
بنگاهی استامپ را سمت من هل داد: « انگشت! »
زن گفت: « … پلاکِ …! » گره سوم زنجیر سرِ باز شدن نداشت.
صدای بسته شدن در آمد. کامیون روشن شد و راه افتاد.
… دنبال جایی می گشتم که جعبه خرت و پرت ها را زمین بگذارم.

#آقای_گیج

انجمن ناول کافه
 
آخرین ویرایش:
mahan hashemi

mahan hashemi

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
2/9/19
454
4,286
93
تهران
داستان مونپارناس

داشتیم از سربالایی خیابان هشتم بالا می رفتیم. خیابان هشتم یا هفتم، درست یادم نیست. گفت: «آفتاب» بعد کمی مکث کرد و من منتظر بودم بگوید هر روز کم رمق تر می شود. چیزی نگفت. بعد هم نشستیم روی پله های یک کلیسای قدیمی. لایه ی سبز رنگی از برگ ها و خزه های مرده روی پله ها نشسته بود. گفتم: «بعد از این همه سال آفتاب خوردن.» باد به دیوارهای محکم کلیسا می خورد و برمی گشت و زیر لباس های تابستانی ما کشیده می شد. سرش را میان زانوهایش گرفته بود و نمی دانستم به چه چیزی فکر می کند. سرش را میان زانوهایش گرفته بود و سیگار پایه بلندش داشت لای انگشتان لاغر بلندش می سوخت. فکر کردم این لحظه، اینجا روی این پله ها، زیر آفتابی که انگار نیست … ما می توانستیم هرجای دیگری باشیم.

حالِ من هم زیاد خوب نبود اما می توانستم به خودم بگویم که فردا می تواند بهتر باشد. بعد هم که رفتیم سمت ایستگاه دوم. وقتی هم که از پله ها پایین می رفتیم، وقتی هم که پا گذاشته بودیم روی خط زرد و به نوشته های روی دیوارها نگاه می کردیم … . درست یادم نیست روی دیوار چه چیزی نوشته بود اما انگار چیزی بود که قبلاً هم درباره اش حرف زده بودیم. چیز خاصی نبود. حالا هم اگر کمی به ذهنم فشار بیاورم مطمئناً چیزهایی یادم می آید. نه این که مطمئن باشم، چون هروقت سعی کرده ام چیزی را به یاد بیاورم چیزهای دیگر را هم فراموش کرده ام. یک دیوار زرد رنگ بود و … یک دیوار زرد … یک دیوار … یک … نه چیزی به ذهنم نمی آید. اصلاً نمی دانم چیزهای روی دیوار، کلمات بودند یا تصاویر؟ هرچه بود ما مدتی – شاید ده دقیقه و کمی بیشتر- درباره ی آنها حرف زدیم و بعد هم نمی دانم سوار شدیم یا برگشتیم؟ اما فکر می کنم تصویر نبود، چون اگر تصویر بود حتماً در ذهن من می ماند. نه این که من همه چیز را بلافاصله فراموش کنم، نه اینجوری نیست، اما این هست که بعضی چیزها همان لحظه ی اول توی لایه های ذهنم گم می شوند و چیزهایی هم هست که دیرتر گم می شوند، خیلی دیرتر و البته چیزایی هم هست که برای همیشه در ذهنم می مانند. این من نیستم که تصمیم می گیرم چه چیزی در ذهنم بماند و چه چیزی از ذهنم پاک شود اما انگار ذهنم پر شده باشد، از … درست نمی دانم. همه ی آن چیزهایی که ذهن آدم ها از آن ها تکه تکه پر می شود مثل … مثل … خیلی چیزها و مجبور می شوم، یعنی خود به خود چیزهایی کنار می روند که جا برای چیزهای دیگر باز بشود. زمانی می رسد که دیگر ذهن آدم ها مال خودشان نیست. کلمه ها، تصاویر، حرف ها، صداها … هر لحظه هم نمی توانی بگویی این جمله از من نیست و تنها تا این جای این جمله از من است و … . من این طور فکر می کنم شاید هم اصلاً این طور نباشد، نمی دانم. اما می دانم خیلی آن جا نماندیم. یعنی هرجا می رفتیم زیاد نمی ماندیم. همان لحظه که می رسیدیم می گفت «بهتر نیست بریم؟»

یک روز، یکی از همه ی روزها. یک روز یعنی چقدر؟ بعد که از پله ها بالا آمدیم هوا تاریک شده بود. هنوز خیلی به شب مانده بود اما انگار روز تمام شده بود. آفتاب بود اما انگار خیلی دور بود. باران هم داشت نم نم می آمد. گفتم: «درسته، از قرار معلوم هر روز کم رمق تر می شه – منظورم آفتاب بود – دیگه نای تابیدن نداره. خیلی وقته که دیگه اون طور که باید نمی تابه، یه جورایی می شه بی حوصلگی رو از تو صورتش خوند. دیگه نه اون چیزی داره به ما بده و نه ما چیزی که اونو به وجد بیاره و دوباره یه مدت اونطور که باید بتابه …» نگاه کردم به دوروبرم دیدم نیست. به دست هایم نگاه کردم، خالی بودند. چیزی نبود. خیس بودند. یعنی این که نباید زیاد دور شده باشد. چند قدم برگشتم. دوباره نگاه کردم. همینجوری داشتم می رفتم. رسیدم به سر خیابان اول، بعد پیچیدم توی خیابان دوم. بعد از پله ها رفتم پایین. وقتی داشتم از پله ها می رفتم پایین فکر کردم شاید بهتر بود همان جا می ماندم. کابل های برق که از سقف بیرون زده بود نفس آدم را بند می آورد و کلمه های روی دیوارها را هم به سختی می شد از هم جدا کرد. بعد فکر کردم بهتر است برگردم. نباید زیاد دور می شدم. صدای نفس هایم را می شنیدم. خوب بود که پله ها زیاد نبودند. رسیدم به پیاده رو. زودتر از آن چه فکر می کردم. شک داشتم از کدام طرف بروم. نمی دانستم از کدام سمت آمده بودم. آفتاب همان آفتاب همیشگی بود. حس خوبی نداشتم. سردرگم بودم. چقدر خوب بود وقتی گفت این آفتاب هم انگار هر روز… . هنوز با هم بودیم. هنوز اتفاقی نیفتاده بود. فقط کمی گرفته بودیم. دمق بودیم اما بودیم. با هم بودیم. من چیزی نگفتم. می شد بگویم نگران نباش، آفتاب به این زودی ها تمام نمی شود. شاید هم گفتم. درست یادم نیست. یعنی الان یادم نیست. اگر بتوانم یک گوشه بنشینم، به خصوص اگر بتوانم یک نخ سیگار پایه بلند روشن کنم، همه چیز یادم می آید. حالا چیز زیادی یادم نمی آید. اما می دانم این من بودم که اغلب حرف می زدم. درباره ی همه چیز و درباره آفتاب هم من بیشتر حرف زدم؛ «دست کم تا وقتی ما هستیم.» این را هم گفتم؛ «هنوز کارهای ناکرده ی زیادی هست، کارهای زیادی که فقط ما می تونیم انجام بدیم.» آره این را هم گفتم، خوب یادمه؛ «خیلی حرف ها، حرف های زیادی که فقط ما می تونیم بزنیم.» و روی کلمه «فقط ما» هم به شکلی غیر عادی مکث کردم. درست یادم نیست. می توانستیم همان جا بمانیم و به آفتاب که داشت از دل ابرها بیرون می آمد نگاه کنیم. می تونستیم برویم کنار رودخانه که در آن فصل سال بالا آمده بود و به بازیِ آب و آفتاب نگاه کنیم. می توانستیم تا وقتی آفتاب دربیاید به «اورسی» برویم که همان حوالی بود و پیاده هم می شد رفت. می توانستیم حالا که آفتاب نبود روی همان پله ها بنشینیم و به آدم هایی نگاه کنیم که از آنجا می گذشتند و مثل خیلی ها، روی همان پله ها دراز بکشیم و به آسمان و به ابرها نگاه کنیم. آدم های زیادی روی پله ها نشسته بودند. می توانستیم همان جا بمانیم و هیچ کاری نکنیم. می توانستیم همان جا بمانیم. اصلاً نفهمیدم کی بلند شدیم. اصلاً نفهمیدم چی شد. فقط وقتی من داشتم در مورد آفتاب و این جور چیزها حرف می زدم دیدم نیست. هنوز جاهای زیادی مانده بود که برویم و حرف های زیادی که فقط برای خود ما معنی داشت و نیاز نبود هربار از اول شروع کنیم. حرف های زیاد، فقط ما، کتاب ها، روزهای خوب، جاهای دور، روزهای آفتابی خوب، جاهای خیلی دور، خیلی جاها … و چقدر خوب با هم کنار می آمدیم. مثل وقتی که داشت غروب می شد و ما فرصت زیادی نداشتیم و مجبور بودیم از بین «باغ تویلری» و «کلیسای سکره کر» یکی را انتخاب کنیم و خودمان هم نفهمیدیم چطور سر از «دخمه ی مردگان» در آوردیم و شروع کردیم به شمردن و بعد خسته شد و به دیواری تکیه داد که از بی نهایت جمجمه درست شده بود. وقتی هم که از پله ها بالا می آمدیم باز خسته بود و روی پله ها نشست، در حالیکه داشت با دستپاچگی دنبال پاکت سیگارش می گشت. بعد سیگار را با بی حوصلگی بین انگشتان لاغر بلندش چرخاند و گفت: «آن قدر که آدم پر بشود از سکوت و لجن و دیگر نخواهد چیزی را ببیند.»

حالا من دوباره باید از همه ی آن خیابان ها و همه ی آن سربالایی ها و همه ی آن پله ها بالا بروم و لای همه ی آن دیوارها و پای همه ی آن مجسمه ها و داخل همه ی آن نقاشی ها را بگردم و باز ببینم نیستی و هربار غروب بشود و برگردم و اتاق شماره ی دویست و شصت و هشت را تمدید کنم و با خستگی روی تخت دراز بکشم و به خودم بگویم نباید به این راحتی تسلیم بشوی چون هنوز همه جا را نگشته ای، چون همه ی آن جاهایی را هم که گشته ای، آن طور که باید نگشته ای و همان لحظه تصویر یک سنگ، یک سنگِ یک دست سیاه، یا نه یک دست سفید، یا نه سفید با رگه هایی از سیاهی، یا سفیدِ سیاه، یا سیاهِ سفید و شاید هم خاکستری – بعضی وقت ها تشخیص رنگ ها چقدر سخت می شود- توی ذهنم وول بخورد و باز مطمئن نباشم. مطمئن نباشم. مثل همیشه، مثل وقت هایی که نمی توانم از چیزی مطمئن باشم. مثل همیشه. مثل وقت هایی که می ترسم. می ترسم تمام بشود. می خواهم چیزی را پیدا کنم و می ترسم. نمی خواهم پیدا بشود. نه این که نخواهم … کمی دیرتر، آن قدر که خسته بشوم. بعد یادم می رود دنبال چه چیزی می گشتم. چون همیشه وقتی ذهنم روی چیزی می ایستد، یا وقتی دارم یک جایی را می گردم، حواسم سمت جای دیگری است که حدس می زنم آن چیز، آنجا باشد و فکر می کنم اگر خوب بگردم، اگر همه جا را خوب بگردم …

حالا هم که برای هزارمین بار دارم وسایل داخل اتاق را جا به جا می کنم به ذهنم می رسد که شاید تو جای دیگری باشی؛ مثلا روی یک نیمکت کهنه، بین دو سنگ، لای عددها، زیر کلمه ها … . باید منتظر بمانم که روز بشود و آفتاب بالا بیاید. شاید هم آن جا نباشی اما کار دیگری از دستم بر نمی آید. فکر می کنم آیا اگر اتاق دویست و شصت و هفت یا دویست و شصت و نه به نام ما می افتاد باز همین می شد؟ باز همین اتفاق می افتاد آیا؟

اتاق دویست و شصت و هشت. من هستم و آباژوری غمگین و چند کتاب و دفتر نیمه باز و یک صندلی خالی و انبوهی از لباس های پراکنده و نامرتب و … تو که نیستی. هیچ وقت انگار نبوده ای. اما من نمی توانم بگویم، چطور می توانم بگویم … مثل همه، مثل بیشتر آدم ها که … ما برای هم درست نشده بودیم. من چیزی نمی گویم. نمی گویم ما برای هم درست نشده بودیم. از اول هم برای هم درست نشده بودیم.

#آقای_گیج

انجمن ناول کافه
 
آخرین ویرایش:
mahan hashemi

mahan hashemi

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
2/9/19
454
4,286
93
تهران
داستان دستفروش

از سر قبرِ آقا که پیچیدم تو کوچه بوربور، چشمم افتاد به ردیفِ پیرزن ها و پیرمردهای دستفروشی که کنار دیوارِ بلند انبار کاه بساط کرده بودند. مامان فردوس با زنی که جلوی بساطش چمباتمه زده بود، یکی به دو می کرد. زن گفت: «چقدرم شیکن لباسات. سوراخاش هم معلوم نی. یه کوک بزنم به این درزهاش، عیدم میشه پوشیدش.» مامان فردوس گفت: «ارزون هم هست.» زن گفت: «ارزون باشه چند تا می برم واسه این یتیم مونده هام.» مامان فردوس گفت: «ها. ببر بَبَم. بِشِشان هم میاد. شکل خودتن؟» زن سر تکان داد. مامان فردوس گفت: «پس خوشگلن.» رفتم جلو. گفتم: «سلام مامان فردوس.» زن گردنش را برگرداند و یک جور عجیبی نگاهم کرد. مامان فردوس گفت: «برو دم انبار کاه وایست تا من بیام.» گفتم: «نمی خواد، پات درد می کنه. همینجا وامیستم.» چشم غره رفت بهم. یکی دو قدم رفتم عقب تر. زن گفت: «بچه ته؟» مامان فردوس چیزی نگفت. «حالا چندی هس لباسا؟» «دویست تومن.» «یا غریب الغربا. چقدر گرون. سر کوچه پنجاه تومنه.» دوباره لباس ها را چنگ زد. «حتمنی که بچته» مامان فردوس داد زد: «به من پیرزن میاد بچه ام این باشه؟ جون زاییدن این طوری دارم؟ نوه دختریمه. ده شی(شاهی) می خوان پول بدن، همه سولاخای ادمو هم بجورن» زن گفت: «معلومه دیگه. شما اعیونا که درد ما فقیر بیچاره ها رو نمی فهمید. بایدم قیمت خون آقات بدی چهار تا تیکه لباسو، که شازده‌ت لباس چسان فیسانی تنش کنه. اون وقت بچه های ما تو این سرما بلرزن خدا رو خوش میاد؟» مامان فردوس لباس ها را از دستش کشید و پرت کرد توی بساط. گفت: «اصلن نمی فروشم. برو از بقیه بخر که تا دسته بهت فرو کنن.» زن بلند شد و چادرش را روی سرش صاف کرد. گفت: «خوبه لباس هات سوراخ دارن. سوراخ نداشتن خدا رو هم بنده نبودی.» مامان فردوس گفت: «سولاخ نیست ببم. سولاخ نیست. اون تویی که...»
از سوراخ های درشت و سوخته توی چادر، چشم های لرزان مامان فردوس پیدا بود. زن که رفت، مامان فردوس با دست اشاره کرد که بیا. رفتم. گفت: «ببم جان. تو با این لباسا میای سر بساط، این خریدارا در میرن.» گفتم: «باشه دیگه نمیام.» فین فینم در آمد. گفت: «نمیگم که نیای.» از بالا دست کرد توی یقه پیراهن بلند سبزآبیش که شکل لباس پاکستانی ها بود. انگشت هاش را می دیدم که دارد زیر لباسش یک چیزی را می جورد. دستش را که در آورد ، گفت: «بیا روله. بیا این ده تومنو بگیر، برو یه بستنی ای چیزی بستون. شب هم بیا خونه‌م دلم غش میره برات.» ده تومنی را گرفتم. گفتم: «یعنی دیگه دیدمت تو خیابون نگم سلام مامان فردوس؟» گفت: «این پنج تومنم بگیر یه پفکم بستون.» گفتم: «خب.» یک زن و چند تا بچه دماغو آمدند جلوی بساط. زن پرسید: «بچته مادر؟» مامان فردوس نگاهم کرد. سرم را چرخاندم آن ور و به بساط شانه و برس و گل سر و تلِ مو و منجوق و سنجاق قفلی و کشِ بند شلوار زل زدم. مامان فردوس گفت: «نه.» زن گفت: «لباسات خوشگله ها.» مامان فردوس گفت: «ارزونم هست.» زن گفت: «سوراخ هاشم ریزه. یه کوک بزنیم پیدا نیست.» مامان فردوس گفت: «اینا سولاخ نیست. زدگیِ کارخونه است. از زیر چرخ در رفته.» زن گفت: «اره سوراخ نیست.» یک لباس قرمز برداشت و کرد تن یکی از بچه هاش. گفت: «چنده؟» گفت: «دویست تومن.» زن گفت: «ارزون هم هست.....»

#آقای_گیج

انجمن ناول کافه
 
آخرین ویرایش:
mahan hashemi

mahan hashemi

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
2/9/19
454
4,286
93
تهران
داستان بانک شهر
خودش را توی صندلی جا به جا کرد. به بیرون نگاهی انداخت. اضطراب توی چهره اش موج می زد. گفت: «هر طور شده باید به بانک برسیم. همین الآن. فردا خیلی دیره. یک و نیم درها رو قفل می کنن. از داخل قفل می کنن. ترافیک لعنتی. زنیکه ننه سگ. گرمای کوفتی!» نگاهی نومیدانه به من انداخت. سعی کرد لبخند بزند. دوباره به سمت پنجره برگشت و شیشه را پایین تر داد.
بیست و یکم تیر. برای یک شهر سردسیری گرما بی سابقه و مهلک بود. ماشین ها عین گله ی گوسفندهای گرمازده توی دل هم می لولیدند. شبح خودروهای کوچک و بزرگ، در هُرم گرمای ظهر می رقصید. نه حق تقدمی، نه راهنمایی، نه هشداری و نه … افسر پلیس مثل یک آدمک بادی تبلیغاتی، فقط تکان می خورد. سوت روی لبش خشکیده بود و مثل همه راننده ها زُل زده بود به چراغ راهنمایی.
شیشه ی ماشین از دو طرف کاملاً پایین بود. صدای پر حرارت و نا آشنای اُم کلثوم در گرمای خیابان طنین انداخته بود: «غَنّی لی شُوی شُوی. غَنّی لی و خُذ عینی …» در خیابان های این شهر شاید اولین باری بود که موسیقی عربی شنیده می شد. خودرویی درست تنه به تنه ی ما خود را روی آسفالت داغ می کشید. روی صندلی جلو زن میانسالی با چشم های آبی روشن، و موی مِش استخوانی، به من زل زده بود و با ریتم ام کلثوم شانه ها را تکان می داد. هنوز نگاهش اغواگر بود و توی دل آدم را خالی می کرد. فلش ضبط روی تراک بعدی رفت. «Gracias A La Vida …» شور و حرارت صدای زنی دیگر فضای ماشین و بعد فضای فشرده ترافیک را انباشت.
دوباره خودش را توی صندلی جا به جا کرد. از بالا دست انداخت و کمربند را کمی کش داد تا نفسی چاق کند. ولوم ضبط را کم تر کرد. سمت من چرخید. انتهای سمت راست لــ*ب ها کمی کش آمد تا تلخند دیگری نمایان کند. چشم ها اما ثابت و عمیق بود. در ژفای غمزده چشم های قهوه ای تیره اش، می شد خطوط در هم و برهم هزار غصه را دید که فضا کم آورده بودند و به سمت نمایشگرِ مردمک جاری می شدند تا روزهای سخت و دردهای نهفته اش را تصویر کنند. دوباره ولوم را سر جای اولش برگرداند. بلکه کمی هم جلوتر.
گفت: «این کیه؟! منظورم این زنه ست. که می خونه الآن.»
یک آن به خودم آمدم. کمی با فرمان بازی کردم که به دوچرخه سوار نزنم. مردی با سبیل بور و شکم بر آمده که کلاه مکزیکی بزرگی روی سرش داشت، زیر برق سوزان آفتاب، خوشه ای انگور دست گرفته بود و هوار می زد: «کشمش طلایی. طلای کشمشی. کشمش تبریز. بِبَر و بخور. عسله. عسل.»
باد بوی تند تعفن را از پنجره ها به داخل ماشین ریخت. حالا به سختی می شد نفس کشید.
گفت: «بوی فاضلاب نیست. بوی لاشه است. جانوری مرده انگار.»
رد خون تیره روی مسیر به موازات جدول های سیاه و سفید گویای یک فاجعه بود. ضربه درست به سر گربه خورده بود. مغزش پاشیده بود روی جدول های بلوار. چرخ کامیون آب پاش هم درست از روی لاشه ی متعفن گربه رد شد. مثل گوشت چرخ کرده، به آسفالت داغ چسبید. دو یاکریم روی لوله های گاز، بالای سر کفاشی لانه کرده بودند. یکی شان نوای غریب و محزونی سر داده بود.
گفت: «یاکریم ها می دونن آینده شهر چه می شه. پیشونی آدم ها رو می خونن. برای سفرهای بی بازگشت مویه می کنن. و … فقط شب ها به جوجه هاشن غدا می دن. هیچ یاکریمی تا حالا اهلی نشده. تو سراغ داری؟ به آدم ها اعتماد ندارند. هیچ بشری تا حالا جفت گیری شونو ندیده. حیاشون خیلی بیش تر از آدماست.»
گوشه ویترین کفاشی با خط قرمز نوشته بود: سفارش دست دوز. زنانه، مردانه، بچه گانه. چرم اصل. پشت شیشه ویترین پیرمردی هفتاد و اند ساله با صورت تکیده و سبیل پرپشت، روی چهار پایه چوبی، به خیابان زل زده بود. کوک آخر را می زد انگار. دستش در هوا معلق مانده بود و کمی از نخ نایلونی از انتهای سوزن آویزان بود.
گفت: «می گن یاکریم شگون نداره. این گربه چند تا یاکریم نفله کرده بوده تا حالا. طبیعت چه بد انتقام می گیره. از همه. نه؟ یا از بعضی ها. شاید هم فقط از گربه ها.»
نایلون روشنِ در بسته ای که محتویات تیره ای داشت، کنار بلوک های بلوار رها شده بود. دسته مگس ها موفق شده بودند سوراخی در آن ایجاد کنند و مرتب در حال رفت و آمد بودند. مدام دور سر راننده ها چرخ می زدند. ترافیک، گرما، بوق های ممتد، هجوم مگس ها، دود اگزوز کامیون ها، هر چه بود کلافگی بود و جنون.
چراغ سبز شد. گویا اولین بار بود که رنگ سبز چراغ راهنما را می دیدم. بعد از سی ثانیه چراغ آن تقاطع قر مز می شد. و قرمز می ماند . تا ابد احیاناً. از دور برگردان دور زدیم و وارد یک کوچه باریک شدیم. جای پارک نبود. خیلی جلو رفتیم. آفتاب ظهر عمود می تابید. فروشنده ها مقابل مغازه ها زیر سایبان ها نشته بودند و از عبور هر عابری استغاثه روزی می کردند. دشت اول شاید.
گفت: «این چندرغاز پولی که برام مونده، باید از چنگشون دربیارم! باید یه جا بذارم که دستشون به اش نرسه.»
به کُندی از لابلای ماشین ها و آدم ها رد می شد. در سرش هزار ماجرا داشت و هزار اما و اگر. گام ها، مُردّد روی آسفالت داغ پیش می رفت. من با بی میلی دنبالش می رفتم. یک ریز حرف می زد. از هر ده جمله که می گفت، یکی نصف و نیمه توی گوشم لختی درنگ می کرد. تا می آمدم تحلیل کنم و پی به کنه موضوع ببرم، از فضای سرم خارج می شد، قاتی دسته ی مگس ها چرخی می زد و از نظرم ناپدید می شد. جمله را می گویم. بعضی جمله ها می توانند راه بروند. حتی پرواز کنند!
از ماشین خیلی دور شده بودیم. به نظرم سخت می شد جایی را که پارک شده دوباره پیدا کرد. او می رفت و من چشم بسته دنبالش می رفتم. مثل استاکر تارکوفسکی، مردد اما مصمم گام بر می داشت:
یک و نیم شب. صدای تلویزیون را تا آنجا که می شدکم کردم. دیالوگ ها را به سختی می شنیدم. صحنه ها، کُند، کشدار و در سکوت می گذشت. از مرز منطقه ممنوعه گذشتند. تصویر به آرامی رنگی شد. جهان سیاه و سفید آدم ها را پشت سر گذاشتند و به رنگ های مسحور کننده ی طبیعت پناه بردند. استاکر هنوز پیش می رفت و پروفسور و نویسنده، با ذهنی سرشار از تردید و گام هایی نا مطمئن در پی او. آب، عنصر غالب صحنه ها بود و هرچه بود، زمین بود و آب بود و زمین و آب و زمین. خبری از آسمان نبود.
شاید در ذهن استاکر چنین می گذشت: آیا می شود بی منت سایه ی سنگینِ لاجوردیِ آسمان، زیبایی ابدی را در آغـ*وش کشید؟ می شود دور از نخوت آسمان و آنچه که آن بالا، ورای زمین است، به رستگاری رسید؟ به ایمان. به پاکی. به آرامش و … می شود شفای تمام آلام را در همین زمین یافت؟ می شود گِل مرداب های زمین را توتیای چشم های نابینا کرد؟ معلول ها راه بروند. بِدَوند. چون استاکر سبزه ها را در آغـ*وش بگیرند. اوتیست ها حرف بزنند بخندند. بفهمند.
استاکر، نویسنده و پروفسور، هر سه در باتلاقی میان چاله های آب دراز کشیده بودند. در امتداد نگاهشان آب بود و مرداب. درخت. سبزه. سکوت. هر سه با چشمانی نیمه باز، در خلسه ای عظیم و نمور حرف می زدند.
نویسنده گفت: «می دونی، درسته که تو پروفسوری ولی یه ابله تمام عیار هستی!»
مسیر را همان طور پیش می رفتیم. من نمی دانستم کجا می رویم. او می دانست. جایی را نشان کرده بود حتماً. سر نبش خیابانی باریک ایستاد. به طرفم برگشت دستم را گرفت. دو تا خودکار و چند برگه کوچک را توی جیبش جابجا کرد. سعی کرد لبخندی تحویلم دهد. گفت: «خونه رو از چنگم در اورده. پول رهن خونه اجاره ای هم به اسم اونه. زنیکه ی ننه سگ ماشین رو هم به اسم خودش زد.»
توی خیابان باریک پیچید. گام هاش کمی تندتر شد و مطمئن تر. ماشین ها دو طرف جاده سپر به سپر پارک شده بود و فقط عابر و دوچرخه می توانست عبور کند. ته ریش جو گندمی اش زیر نور مستقیم آفتاب سفید تر نشان می داد. زیپ تی شرتِ سبزِ لجنی را تا خرخره بالا کشید.
گفت: «این خیلی خوبه. تی شِرته رو می گم. هم یقه داره. هم زیپ. سه تاشو خریدم. چون زیپ و یقه داشت. سه سال پیش سه تاشو خریدم. سالی یه بار می دم شون رنگرزی. تازه رنگ زدم. شده عین روز اولش. نه؟ البته تو که روز اولش یادت نیست. تو خیلی چیزها یادت نیست. خُب البته حالا که دیگه نمی شه سه تا چیز با هم خرید. دوتاشو هم نمی شه. شاید یکی. اونم بدون زیپ و یقه. بد وضعی شده. اون یارو مکزیکیه رو نیگا. خوشه تو دستش کشمش شده. بس سر پا واستاده. اما … خُب عوض اش شیکمش هنوز قلنبه ست.»
از کوچه مرغی رد شدیم. همه جا مرغ بود. زنده، مرده. توی قفس ، روی زمین. مرغ، خروس، شتر مرغ، بوقلمون، بلدرچین … پا و جگر و سنگدان … زن جوان و ژولیده ای، در ازدحام جمعیت، بچه ی دو ساله ای را دنبال خود می کشید. هر چند قدم خم می شد و همه ی سطل زباله ها را وارسی می کرد. صدای زجه ی بچه و بوی تعفن چربی ها فضای کوچه مرغی را آکنده بود.
گفت: «حالا می گن آینه بـ*غـل و فرمون هم جزو آپشناست! باز خوبه یه موتور زیر پام هست. زنیکه ننه سگ ماشینو از چنگم در آورد. ی ی …ععنی گفت کارهای سندشو خودم انجام می دم. تو بگیر بخواب. وقتی ماشینو آورد، خواب بودم. سندشو به ام نشون داد. اسم خودش پای سند بود. به ام گفت بخواب. خبر مرگم همیشه خواب بودم. سی ساله که خوابم و اون بیدار. اون زن یه ابلیسه. یه ماده سگه. یه ..!»
کوچه به خیابانی می رسید. سر نبش ایستاد. در، شیشه ها، دیوار، همه آبی بود. نسیم خنک کولر آبی را می شد از پشت در حس کرد. با انگشت به بالای در اشاره کرد.
گفت: «"بانک شهر" این جا کار داریم.»
با دست آرام لای در را باز کرد. وارد شد. من هم رفتم تو. فضایی کوچک و خنک. یک باجه. یک صندلی برای نشستن ارباب رجوع. یک آب سرد کن. یک دستگاه نوبت دهی. فقط یک نفر توی بانک بود. یک مرد: رئیس، کارمند، تحویلدار، مستخدم. همه ی این ها خودش بود. به تنهایی. مرد با ورود ما سری بلند کرد. از پشت شیشه باجه نگاهی کرد و دوباره با برگه هاش مشغول شد.
به محض ورود به سمت تک صندلیِ کنار دیوار رفت. هیچ مشتری توی بانک نبود. برگشت سمت من. دستش را روی دکمه نوبت گذاشت.
گفت: «عرف اش اینه. عرف هر بانکی. خُب این هم یه بانکه. "بانک شهر"!»
کاغذ نوبت به آرامی از دستگاه خارج شد: "۱ "
دستگاه گوینده گفت: «شماره " ۱ " به باجه ی ۱٫»
شماره ی " ۱ " را گذاشت کف دست من. کنج لــ*ب هاش چین برداشت تا لبخندی جفت و جور کند.
گفت: «این چندرغاز که برام مونده می خوام به اسمت بزنم. یعنی به اسم ات پس انداز باز کنم. که دستشون به اش نرسه. دیگه نمی تونه رد این چند میلیون رو پیدا کنه. زنیکه ننه سگ. حالیش می کنم. حالا می بینی. نه. تو نه. اون. منظورم اینه که حالا می بینه. خواهد دید. نشون اش می دم. حالا. سود داره. ۲۲ درصد. روزشمار.»
با مدارک شناسایی و شماره " ۱ "، روی تک صندلی روبروی رئیس نشستم. فرم ها را تند و تند امضا زدم. رئیس، یک گوی سیاه رنگ کوچک را به طرفم هل داد. رئیس بعد لبخندی زد و کمی گوی را چرخاند. از چشم دستگاه دستگیرم شد که دوربین است. عکس می خواست. تصویرِ صاحب حساب. به دوربین نگاه کردم. دست رئیس روی یک دکمه رفت. دکمه سیاه. تصویر ثبت شده بود. من حالا صاحب چند میلیون بودم.
از روی صندلی که بلند شدم هنوزکنار دستگاه نوبت ایستاده بود. بی حرکت. توی چشم هام زل زد. حتما چیزی دستگیرش شد. با دستپاچگی به رئیس گفت: «خودم می تونم حق امضا داشته باشم؟ حق برداشت … ؟»
رئیس به من چشمکی زد و گوی سیاه رنگ کوچک را به سمت خوش چرخاند. نگاهم روی نمایشگر رایانه رفت. تصویر خودم بود. تمام صفحه. لبخند موزیانه ای کنج لبم نقش بسته بود. از چشم هام می شد چیزی خواند. حتماً خوانده بود.
از "بانک شهر" خارج شدیم. نسیم داغی نفسم را بند آورد. چند گام جلوتر ایستاد. برگشت. نگاهی به تابلو بانک انداخت. دست روی شانه ام گذاشت. دو خودکار و چند برگه ی کوچک را توی جیبش جا بجا کرد. زیپ تی شرت سبز لجنی را بالاتر کشید.
گفت: «با سودش قسط های اون یکی بانک رو می دم. "بانک دی". دست زنیکه ننه سگ هم دیگه به اش نمی رسه. نه خودش و نه او دو تا دختر چشم سفید. عاقشون می کنم.»
در امتداد بازارچه راه گرفتیم. جوجه یاکریم ها روی لوله های گاز بالای کفاشی تمرین پرواز می کردند.
یک گربه ی سیاه چاق از گوشه شیروانی مدرسه به شان زل زده بود.
کامیون آب پاش راهنما زد و به طرفی که ساختمان مدرسه بود پیچید.
#آقای_گیج
 
mahan hashemi

mahan hashemi

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
2/9/19
454
4,286
93
تهران
داستان گورزاد
توی اتاقکی که به اسطبل تکیه داده بود، زیر رو انداز مچاله شده بود. فانوسی که به دیرک میانی ایوان آویخته بود، در سکوت نمور شب کورسو میزد. با هر دَمِ باد که از شکاف در چوبی به درون می‌خزید، خاکستر منقلش بر می‌خاست و کمی آن سوتر می‌نشست. نیم غلتی زد و روی دست چپ افتاد. هوا سنگین و سرد بود و ابرهای سیاه، به آرامی در هم می پیچیدند. هر از گاه کوبش ملایم سُم قاطری که به ستون مقابل طویله ی گاوها بسته شده بود، همچون ضربآهنگ نامنظم یک ساز کوبه ای، نوار سکوت را می برید. با حرکت دیگری روی پشت افتاد. صورتش رو به سقف. رو به تمام سقف. در پایین دست ده، دو جغد نر و ماده به نوبت از شکاف های قلعه ی مخروبه، دل تاریکی را می شکافتند و خفاشی را در هوا می قاپیدند. روی دست راست چرخید. لبخند کشداری همه ی چهره اش را نشان دار کرد.
می دید که زن ارباب، طبقی در دست نزدیک می شود. از روی کنده ی چوبی برخاست و بریده سلامش داد. چقدر شبیه زنی بود که در اولین روز چوپانی اش دیده بود: درست وسط دشت، روی تخته سنگ نشسته بود. گیسوانِ بلندِ سیاهش در باد می رفت. صورت برافروخته ی زن با غروب دشت آمیخته بود. پیراهن حریر بلند، خیسِ خیس، به تن چسبیده بود و اندام سحر انگیزش از زیر پیراهن دلبری می کرد. با دیدن زن، گلّه را رها کرد. آرام و پاورچین به صخره نزدیک شد. بی صدا کنار زن نشست. نزدیک و نزدیک تر شد. دست روی دست او گذاشت. زن، چون مادیانی وحشی شیهه ای زد، با گیسوان بلند به صورتش شلاق زد و در یک چشم برهم زدن ناپدید شد.
سه نان تازه و گرم، دو کاسه ی کوچک روغن گوسفند، یکی آبی و دیگری قرمز و یک دستمال سبز، توی طبق چیده شده بود. از نگاه تازه و جلا خورده ی زن ارباب، شرمش می گرفت اما زیر چشمی براندازش می کرد. زن، طبق را روی کنده گذاشت و گفت: « این سه نان را با روغن کاسه ی آبی بخورتا بعد.» و رفت.
آخرین لقمه ی نان و روغن را فرو نبرده بود که زن برگشت. او را روی کنده نشاند، پاچه هایش را بالا زد، روغن کاسه ی قرمز را به ساق های کوتوله، زُمخت و پشمالویش مالید و دستمال سبز رنگ را به گردنش حلقه کرد.
  • با این روغن که به پاهات مالیدم، از این لحظه تا آخر عمر پابند گوسفندهای ارباب شدی. و اون دستمال نشون نوکریته.
  • تا آخر عمرم؟! کی آخرش ..؟
  • تا … که جونت تموم نشده!
گورزاد از دست چپ روی دست راست غلتید. لبخندش محو شد. با صدای گلوله، از خواب پرید. گورزاد، چوپان ارباب. کوتوله بود. چون توی گور به دنیا آمده بود، کوتوله بود: سنگ لحد را که روی گور گذاشتند، آخرین پرتو نور آمیخته با غبار را سد کرد. گور، تاریکِ تاریک شده بود. دو مردِ گور کن، یکی بالا و دیگری پایین، کُپه ی خاک را روی سنگ های گور می ریختند. یکی با آفتابه به خاک ها نم می داد و دیگری با پشت بیل، خاک روی گور را صاف می کرد. ده مرد دهاتی گرداگرد گور هروله می کردند. هشت زن پایین دست گور حلقه زده و مویه می کردند. صورت هاشان خراشیده و چشم هاشان دریده بود. موهاشان آشفته در دست باد و لــ*ب هاشان نیمی به خنده و نیمی به گریه. آخرین بیل گورکن ها که روی گور فرود آمد، مردها از هروله ایستادند، پشت به گور کردند و آهسته دور شدند. حلقه ی زن ها از هم باز شد. به نوبت سرشان را روی لحد می گذاشتند، در گوش گور چیزی زمزمه می کردند و بر می خاستند. پشت به گور می کردند و آهسته دور می شدند. آخرین زن، سه گام از گور فاصله گرفته بود که ایستاد. صدای طفلی در گوشش پیچید. به سمت گور برگشت، خاک ها را کنا زد. با پنجه سنگ ها را شکافت. پریزاد را در گور زایاند. طفل را توی روسری سفیدی پیچید، پشت به گور کرد و آهسته دور شد. پریزاد، مادر گورزاد. زیباترین زنی که دنیا به خود دیده بود. سواری غریبه او را از ایلی که به کوچ می گذشت، به زنی گرفته بود. سه روز بعد از عروسیشان، سوار از همان راهی که آمده بود، به تاخت رفت. پریزاد دق کرد و مرد.
صدای گلوله. ناله و زوزه ی دردناک. ظالم تیر خورده بود.
ظالم، سگ گورزاد: استخوان درشت بود و تیزتک. شب ها چهره ی آدم به خود می گرفت و روزها سگ می شد. ده گرگ را می درید. ظالم بود، نه در حق گوسفندهای ارباب، که در حق دشمن آن ها. پیرزاد برای مراقبت از گله ی ارباب، همراه آورده بودش. از روزی که مراقبت از گله را عهده دار شده بود، یک مو از گوسفندها کم نشده بود. گوسفندهایی که پیش از آن هر شب یکیشان شام شب خرس سیاه شولیامیشد.
خرس سیاه شولیا: هیولایی سنگین و خونخوار. هر شب وقتی همه می خوابیدند، آرام از کوه شولیا پایین می آمد. به پرچین گوسفندها که می رسید روی دوپا بلند می شد، سوت چوپانی می زد. گله را خواب می کرد. در پرچین را باز می کرد. یکی از گوسفندها را روی دوش می گرفت. پشت به پرچین می کرد و به سمت قله ی شولیا بالا می رفت. ارباب هفته ای یک شب به کمینش می نشست. تیرش خطا می رفت و به تن خرس نمی نشست. هر بار خرس غافلگیرش می کرد. گلویش را می فشرد. صورتش را با پنجه خراش عمیق می داد. روی دوش بلندش می کرد. خونین و بی رمق پشت پرچین گوسفندها زمینش می گذاشت و می رفت.
ظالم تیر خورده بود. گورزاد در خواب می دید که ظالم تیر خورده است. بی پروا از خواب پرید. در این اندیشه که در آن تاریکی چه شده؟ ظالم هنوز جان دارد یا بی جان … لحظهی ورودش به ده را مرور می کرد. روزی که قبانی سردشتی، مردی که به نوکری ارباب آورده بودش، پیشاپیش می آمد، گورزاد در پی او، و ظالم پشت پایشان بو می کشید و دُم می جنباند.
قبانی سردشتی: از سردشت می آمد. سردشت، مردان قوی داشت و زمین های بی حاصل. خاکش سیاه بود و پر عقرب. عفریت، ته غار بزرگ سردشت بود. عفریت را چند کس دیده بودند که به ته غار می خزید. قبانی، هر سال وقت درو می آمد. موهای کف سرش ریخته بود. چشم هایش سرخ و برآمده بود و به اندازه ی ده مرد درو می کرد. روزهای اول، هم توتون داشت و هم کاغذ سیگار. به بافه های درو شده تکیه می داد. توتون ها را توی کاغذ می ریخت. کاغذ را لوله می کرد. با آب دهـ*ان می چسباندش و دود میکرد. کاغذ سیگارش که تمام می شد، بقیه ی توتون ها را با چپق گِلی می کشید. در روزهای آخر دو سوراخ در زمین خیس ایجاد می کرد. یکی عمودی و دیگری افقی، منتهی به سوراخ عمودی. برگ های خشکیده ی نعنا را توی سر چپق زمینی می ریخت. آتش می کرد. خُرده گِل و دود که به ته حلقش سرازیر می شد، بر می خاست و آن قدر درو می کرد تا آخرین خوشه سرنگون شود. آخرین خوشه را که سرنگون می کرد، از کشتزار گندم تا کَپَر را، روی انگشت شستِ دست راست و و انگشت شست پای چپش، می رفت و بلند بلند می خواند « ز کوجه یای؟ ز کربلا. درو مگو! به ای گردلا!» به کپر که می رسید، ناپدید می شد تا سال بعد وقت درو.
دیگر نه صدای زوزه و ناله ی ظالم در هوا بود و نه بوی باروت. گورزاد در پرتو بی رمق ماه، راه می جست و پیش می رفت. به پرچین گوسفندها رسید. صدای پا شنید. سر بلند کرد. درست مقابل در پرچین، پیکره ی خرس بزرگ شولیا سر پا ایستاده بود و سوت شبانی می زد. خرس به گورزاد نگاهی کرد، جسد بی جان ارباب را روی دوش گذاشت. پشت به پرچین گوسفند ها کرد و آهسته دور شد.
#آقای_گیج
انجمن ناول کافه
 
mahan hashemi

mahan hashemi

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
2/9/19
454
4,286
93
تهران
داستان جنگ در هفت واقعه
۱ - مرد باید می رفت تا جنگ تمام شود , خودش پایان بود , نمیدانست , هر چه رفت , پایان هم پا به پایِ او , آنقدر رفتند تا ساعت ها خوابشان برد , خطوط موازیِ جبهه آشتی کردند , در دورترین نقطه , اقلیدس , هندسه اش فرو ریخت , صلح هذلولی شد , ولی مرد باید می رفت , خودش نمی دانست.
۲ - مردی جنگ را گم کرد , مفقود شد , عینکش روی تختخواب زنش جا مانده بود , تابلوهای راهنما را ندید , میدان مین را پیچید , دشمن را ندید , پرسید: خاکریزهای خودی را کجا باید دفن شوم , من جنگ را گم کرده ام , دشمن با بلدوزر , آسمان را کنار زد و گفت: این مسیر یک طرفه بود.
۳ - مردی خودش جنگ بود , بی هنگ و لشکر به خط مقدم زد , چراغ قرمز شد , پشت خط وا ماند. گاریچی عرض خیابان را رژه رفت , کنار پیاده رو , زنی بــ**رهنه , اسارت میخواست , مرد تفنگ داشت , قلاده نداشت , زن زیرِ پایش , سبز شد , چراغ اما قرمز ماند , جنگ دیر شد , مرد به خودش نرسید , جا ماند.
۴ - قلم مردی را برداشت تا جنگ را حل کند , (یکِ عمودی ,اولی , سه حرفی) , پسر کابوس اعزامش را دید , مرگ را فریاد زد , از خواب پرید , مادرش بُزدل نبود , نمیخواست پسرش , علف های همسایه را بچرد , خانه را در او پنهان کرد , پدر جنگ را حل کرد , جدول جایزه داشت , پسر تیرباران شد.
۵ - مردی , حوصله ی جنگ را سَر برد , جنگ سکه های غنیمت را برداشت با نامزدش گریخت , عکس ها در کوله پشتی مرد جا ماند , کنار نارنجک ها ... , کنسروها فاسد شدند , ضعف داشت , خاطره ها را بلعید , هضم کرد و زیر سایه ی تانک ها دراز کشید , خوابش که گرفت , دلتنگ شد , از بیسیم چی خواست , نامزدش برگردد , پستچی کارت پستالی آورد , جنگ , پدر شده بود.
۶ - جنگ رحم نداشت , مردی را نکُشت , اسیر کرد , بازجو , ولتاژ آینه را بالا برد , سلول تنهایی را تکثیر کرد , مرد جبر نمیدانست , ولی بی نهایت را دید , خودش را نه , خَم شد , زانو زد , مردهای آینه او را شمردند , تقویم او را خط زد , زنش از تنهایی , طاقچه ی خانه را خاک شد , جوانی آمد , او را جارو کرد و رفت , بونوئل , آزادی را در فرانکفورت لو داد , مرد نمیخواست , مبادله شد , جنگ ارضاء شد , مردهای آینه او را خط زدند , تنها ماند.
۷ - دیگر , مردی در قصه نماند , جنگ نامرد شده بود , با نویسنده به هم زد حلقه اش را پس داد , با من خوابید , نویسنده حلقه را از درختی آویخت , چهارپایه فرش قرمز انداخت , زندگی را سی سانت پرید , جسمش تا ابد با باد تانگو میرقصید , همیشه که گذشت , بدنش نگندید , الکل انداخت , مـسـ*ت شد , از من پرسید: من جنگ بودم یا نویسنده؟ , مردی که نمانده بود , خندید ...
#آقای_گیج
 
mahan hashemi

mahan hashemi

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
2/9/19
454
4,286
93
تهران
داستان آنامورفوسیس
اولی / "بلندشو، تن لَشت رو از روی زمین جمع کن." این آخرین جمله ای بود که به خاطر میاورد. اما حالا اطرافش تنها چند تخت دیده می شدند که ملحفه هاشان از چرک تَن کسانی که تجربه شان کرده بودند رنگ و رویی تازه گرفته بود. رنگی به سیاهی لبهایی که آینه ی سراسری دیوار روبرو به رُخش می کشید. مرز بین خیال و واقعیتِ ناله های اطراف برایش قابل تشخیص نیست. چند باری هم محتویات معده اش تا حلقوم کشیده اش بالا و پایین می رفتند اما حتی توانی برای بالا آوردنشان در وجودش دیده نمی شد... بعد... ورود مَردی با یونیفرم خاکستری بر تَن و سپس سوزش سوزن سرنگ توی رگهاش...
دومی / چشمهایش خسته شده بودند و ساعت هم در حال فریاد زدن موعد ریختن قطره های چشمی اش بود. همیشه بعد از مطالعه های طولانی مجبور بود سوزش ورود محتویات قطره را در چشمانش تحمل کند تا دوباره فشار چشمش بالا نرود... آخرین بار درد بدی برای فراموشی آنها تاوان داده بود!
اولی / اینگونه به نظر می رسید که به هوش آمدنش تنها او را متعجب نکرده بود. تمام پنج مردی که روی تخت های دیگر اتاق دراز کشیده بودند نیز به او زل زده بودند، اما بعد از مدتی متوجه شد که آن چشمهای تیره از تعجب خیره نیستند. تمام روز را در زیر نگاه های خیره ی هم اتاقی هایش درد کشید. دردی منشا گرفته از سر که بعد از گذشتن از چشمها در تمام بدن رخنه می کردند. هربار با صدای فریاد ناشی از درد مرد خاکستری پوش رابه اتاق می کشاند اما باز هم با تمام شدن اثر آرامبخش دردی دوباره تدریجا به جانش می افتاد.
دومی / از اتاقش که خارج شد انتظار داشت همه ی اعضای خانواده اش طبق معمول در خواب باشند. اما ناباورانه دید که در حال صحبت کردن هستند. سلام کرد اما جوابی نشنید. البته عادی هم بود زیرا همگی غرق در موضوعی بودند که برای اونا معلوم بود. متوجه شد مادرش گریه کرده است اما ترجیح داد دخالتی نکند و به سمت یخچال رفت، قطره را از طاقچه ی توی درب یخچال برداشت و پلک پایین را کمی از حدقه جدا کرد و سوزش همیشگی... بعد به اتاق بازگشت. بعد درب اتاق را آهسته پشت سرش بست. بعد پشت میز نشست. بعد شروع به نوشتن دوباره کرد.
اولی / شبش را هرطور که بود به صبح رساند. دردش برایش عادی شده بود. یعنی حداقل وانمود میکرد که آرام گرفته است تا هم اتاقی هایش را کمتر آزار دهد. شاید هم دیگر نمی خواست تا نگاه های خیره ی چند پیرمرد را علاوه بر درد تحمل کند. به مرور که به خود می آمد متوجه سنگینی جوّ سنگین اتاق شد، خلاء حدی بود. تنها آشنایی که می توانست ببیند تصویر صورت وارفته اش درون آینه ی سراسری رو به رو بود.
دومی / تمام صبح روز بعد را در اتاق شخصی اش ماند. اما وقتی که برای صبحانه صدایش نکردند تصمیم گرفت تا برود و لیوانی چای برای خودش بریزد و طبق عادت همیشگی اش تا ظهر خودش را با آن لیوان چای سیر کند. سر میز صبحانه که رسید برادرش از صندلی خود بلند شد و با تنه ای راه خود را به بیرون از آشپزخانه باز کرد. از چهره ی گرفته ی پسر جوان که مثل قبل شاد نبود متوجه شد در نبود او اتفاقی افتاده است. ناگهان مادر شروع به گریه کردن کرد و ظرفها را در ظرفشویی گذاشت و شروع به شستن کرد وگاهی هم با مُچ دست اشکهایش را پاک میکرد. پدرش اما انگار که اصلا در آنجا نبود. به لیوان روی میز نگاه میکرد اما آن را نمیدید... فقط از حرکات پره ی بینی عقابی شکلش میشد فهمید که هنوز دارد نفس میکشد.
اولی / سومین روز بود که در آن ناکجاآباد لعنتی گرفتار شده بود. جز درد و عدم چیزی برای سرگرمی نداشت. ناگهان مرد یونیفرمی وارد اتاق شد. با ورود مرد اتاق پر شد از صدای ناله هایی که از بیرون می آمد. اما حتی نمی توانست مرز بین خیال و واقعیت را تشخیص دهد. آیا جز آنها دیگری هم بود؟! آیا اتاق دیگری وجود داشت؟! آیا وضعیتی بهتر از آنها داشتند؟! باصدایی که انگار کسی به او گفته بود صدای مرد است به خودش آمد. خوب که به لبهای گوشتی مرد خیره می شد اما حرکتی احساس نمی کرد. گویا هم اتاقی هایش از آن مرد دستور می گرفتند. رییس یا حاکم مطلق آنجا بود چون هر پنج هم اتاقی به اطاعت امر مرد از اتاق خارج شدند و حالا دیگر خودش مانده بود و تصویرش در آینه ی سراسری دیوار رو به رو که به هم خیره شده بودند.
دومی / موضوع هرچه که بود برایش جدی شده بود و می خواست از کار خانواه اش سر در بیاورد. در همین با صدای مادر به خودش آمد که برادر را خطاب میکرد: پیراهن مشکیت را اتو کرده ام تا مهمان ها نیامده اند بپوششان. سرش را که برمی گرداند چشمش به عکسش با روبان مشکیِ کنار قاب، چسبیده به دیوار رو به رو می افتد. صدای قاری قرآن در سالن خانه می پیچد و گویی که روح به بدن پدر بازگشته باشد ناگهان شروع به گریه کردن می کند. اشک پدر می افتد به صفحه ی باز روزنامه ی روی میز که پُر است از عکس های سیاه و سفید افراد مختلف. عکس خودش را که می بیند عرق سرد بر پیشانی اش می نشیند: نامبرده آخرین بار به اتاق شخصی اش مراجه کرده و تاکنون بازنگشته است... پدر با صدای گرفته ای به مادرمی گوید: این اواخر چقدر بهش گفتم اینقدر توی خودت و این کتابهای لعنتی و اون داستانهای مسخره ات که به دل هیچکس نمینشیند نباش؟! آخرش هم کار خودش را کرد.
اولی / ساعت هاست که به خودش خیره مانده است. هر پنج مرد دیگر هم نگاهی به همین سردی داشتند. حالا دیگر خودش را به یاد آورده است. حالا دیگر همه چیز را به خاطر می آورد. از زیر در چند برگه کاغذ به همراه خودکاری به داخل می لغزد. به آنها حمله ور می شود... حالا دیگر همه چیز را به خاطر می آورد...
دومی / به سرعت و با حیرت به اتاقش بر می گردد، به دنبال کاغذی می گردد و به چند برگه کاغذ و خودکاری که روی میزش است حمله ور می شود و شروع می کند به نوشتن داستان تازه اش! چه سوژه ی خوبی پیدا کرده است... مینویسد: «"بلندشو، تن لَشت رو از روی زمین جمع کن." این آخرین جمله ای بود که به خاطر می آورد...» و همین طور تا پایان داستان را مینویسد...
اولی / قلم توی دست هایش به سختی و با لرزش کلمات مفهوم داری را روی کاغذ ترسیم می کند: «وقتی ب اسرعت به اتاقم بازگشتم و شروع به نوشتن کردم انگار سالها بود که مرُده بودم و مرا نمی دیدند. بعد از آن تنها یک جمله را به خاطر می آورم: "بلندشو، تن لَشت رو از روی زمین جمع کن."...»
#آقای_گیچ
 
mahan hashemi

mahan hashemi

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
2/9/19
454
4,286
93
تهران
داستان مَردِ بی باسن
اصل داستانِ مَردِ بی‌ باسَن برای سوسن بود. من هفت ساله بودم یا هشت. غروب‌ ها از کنار میله‌ های زنگ زده تراس خانه‌‌ هایمان، با هم حرف می زدیم. یکبار من قصه پسری را تعریف کردم که تصمیم گرفته بود دیگر روی تشکش جیش نکند. سوسن گفت به نظرش خیلی مسخره است و به جایش داستان مَردی را گفت که بیکار بود. زنش هم از آن آدم‌ های عوضی بود که با شلاق می‌ ایستاد جلوی در. روز دوم و سوم، زنه می گوید اگر گوشت نیاوری خانه، سرت را می‌ بُرم. مَرده هم کار پیدا نمی کند و با خودش می‌ گوید حالا چه کنم؟ یک‌ هو فکری به سرش می‌ زند و با چاقو، باسنش را می‌ بُرد و حسابی قاچ قاچ می‌ کند. بعد گوشتش را می‌ گذارد لای روزنامه و می برد خانه. زنه هم با باسن شوهره آبگوشت می‌ پزد و باهاش مهربان می‌ شود.
آن شب، داستانِ سوسن نصفه ماند. چون تاکسی بابا پیچید توی کوچه و ما مجبور شدیم فرار کنیم. آخر بابای سوسن، اهل بخیه بود و بابا گفته بود «حرف زدن با این‌ ها، قدغن!» آن شب، وقتی بابا داشت شلوارش را در می آورد، حسابی به پشت شورتش نگاه کردم. چون، لای روزنامه گوشت آورده بود و من فکر کردم لابد باسنش را بریده. شام هم نخوردم و خودم را زدم به خواب و تا صبح خواب دیدم که بابا یک باسن ندارد و حسابی تشکم را خیس کردم.
فردا صبح که بابا رفت، دویدم روی تراس و سوسن را صدا کردم. گفتم «جون مادرت بقیشو بگو. دارم خُل می‌ شم» هنوز موهاش را شانه نکرده بود و خوابالو بود. اما گفت یکبار که مَرده داشته شلوارش را در می آورده، زنه می‌ بیند که یکی از باسن‌ هاش نیست. مَرده هم فوری اعتراف می‌ کند. زنه کفری می‌ شود و آن‌ قدر شلاقش را می کوبد روی باسنِ مَرده که آن یکی هم قطع می‌ شود و از آن به بعد، توی محل اسمش را می‌گذارند: «مَردِ بی‌ باسن»
هیچ دلم نمی‌ خواست قصه اینجا تمام شود. دم غروب، بهش گفتم باید بقیه‌ اش‌ را برایم تعریف کند وگرنه تا روز قیامت باهاش قهر می‌ کنم. نزدیک‌ های وقتی بود که بابا می‌ آمد خانه. یک‌ هو خودش را از روی تراس خم کرد و لُپم را بوسید. حسابی خنک بود. گفت «تموم شد دیگه خنگِ خدا. باور کن»
خیسی بوسه‌ هه و بوق تاکسی بابا، قصه را از کله‌ام پراند. همه این سال‌ ها.
تا اینکه دیروز، یکی برایم عکسی فرستاد از کاغذی چسبیده به دیوار که نوشته بود کلیه فروشی. آقا. اوی مثبت. یک‌ هو یاد موهای ژولی پولی سوسن افتادم و بوسه‌ اش. خانه قدیمی‌ مان توی آزادی و شورت پاچه بلند بابا و مَرده که دو تا باسن نداشت و قصه‌‌ ای که انگار تمام نمی‌ شود...
#آقای_گیج
 
mahan hashemi

mahan hashemi

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
2/9/19
454
4,286
93
تهران
داستان "پا" شُدگی
بزرگترین اسطوره ها و افسانه ها و حکایات ریشه در پا دارند.
«آن زمان که آدم پا بر زمین گذاشت»
«آن زمان که موسی پایش به خانه فرعون باز شد»
«آن زمان که آشیل پاشنه‌ ی پایش جراحت برداشت»
«پاهای پرومته را در غل و زنجیر کردند»
«عیسی مسیح هرجا که پا می گذاشت صلح و آرامش می آورد»
«پیغمبر اسلام پاهایی داشت عطر آگین»
و من پاهایی داشتم که روز به روز بزرگتر می شد، تمام بالا تنه ام را فرا می‌ گرفت و گرایشاتم به سوی چیزهایی می رفت مثل «کیکهای پای سیب، پای هلو، پای موز، سوپ پای مرغ، خورشت پای بوقلمون، پاستیل، پاستا و پا...»

میل شدید به رفتن و حرکت کردن در من ایجاد شده بود.

در آرایشگاه
آقا صبر کنید تا اونطرف صورتتون رو بتراشم
نمی تونم. باید برم

در میوه فروشی
آقا بقیه پولتون
نمی تونم. نمی تونم بایستم

موقع عبور از خیابان
آقا صبر کن چراغ قرمز بشه. خودت رو به کشتن میدی.

نیرویی در پاهایم احساس می‌ کردم که باید تخلیه می‌ شد. پاهایم داغ می‌ شد. سرخ می‌ شد. جوری که فکر می‌ کردم حالاست خون بزند بیرون. شبها، پاهایم تن خوآب آلودم را از اینطرف اتاق می کشاند آنطرف اتاق. دوباره از آنطرف اتاق می ‌کشاند اینطرف اتاق. تنه‌ ام روی هوا معلق بود و پاهایم قرص و محکم حرکت می‌ کردند.
این تغییرات نه تنها از بیرون بلکه درونم را تحت تاثیر قرار داده بود. این برای من که شغلم نوشتن و تمرکز روی موضوعی مشخص بود، بسیار سخت بود چرا که تمام مکالمات و نوشته هایم ناخودآگاه به سمت پا کشیده می شد.

مکالمه ها
تعطیلات عید کجا می ری؟
به جایی که پاهام من رو یاری بکنه
چی؟
ببین دوست عزیز. بنظرم هیچی مثل این لذت بخش نیست که پاهام رو بذارم روی ماسه های ساحل.

گفتگوی بعدی
سلام رفیق. اون مقاله ای که قرار بود راجع به آسیب های اجتماعی بنویسی پس چی شد؟
ببین. آسیب ها خیلی گسترده هستن. اگر بخواهیم از جنبه های مختلف بررسی بکنیم خیلی زمان می بره. خیلی از مشکلات خانوادگی ممکنه بخاطر تنگ بودن کفش‌ ها بوجود بیاد و خیلی از طلاق ها بخاطر خوب راه نرفتن . فقر. اختلاس، قتل. اینها همه ریشه در پا دارن. ما اگر پاهای خوبی داشته باشیم و حواسمون باشه پاهامون رو کجا می ذاریم، هیچکدوم از این اتفاق‌ ها نمی افته. پا عاملی تاثیرگذار در زندگی بشره. پس اجازه بده با حوصله و سر فرصت اون مقاله رو بنویسم.
تو حالت خوبه رفیق؟
بله. فقط یک‌مقدار کفش‌ هام برام تنگ شده.

فروشگاه کفش
یعنی هیچکدوم از کفش ها اندازتون نیست؟
نه
میشه پاهاتون رو ببینم؟
پایم را بالا آوردم و با دیدن قوزک پایم که تا نزدیکی زانویم گسترش پیدا کرده بود گفت: «باید برید دکتر»
من فقط یک کفش اندازه پاهام از شما می‌خوام
همچین کفشی در این ابعاد گیر نمیاد مگر اینکه سفارش بدیم براتون بسازن
پس سفارش بدین
فروشنده شروع کرد به اندازه گرفتن.

وقتی تنهایی و کسی کاری به کارت ندارد همه چیز خوب است اما وقتی دیگران به زندگی‌ ات سرک می‌ کشند و به چیزهایی که کم کم باهاشان خو گرفته ای با تعجب نگاه می‌ کنند، احساس ضعف میکنی. افسردگی می‌ آید سراغت و این اتفاق زمانی برای من افتاد که یکی از دوستان، خودش را به خانه‌ ام مهمان کرد. بوی ادکلنش داشت خفه‌ ام می‌ کرد. صورتش را تراشیده و کت و شلوار اتو کشیده به تن داشت. با یک رکابی و شلوار ورزشی روبرویش ایستاده بودم. جوراب پوشیده بودم و پاهایم را پوشانده بودم مبادا انگشت‌ های ورم کرده و برآمدگی قوزک پایم که تا ساق بالا آمده بود را ببیند.
موقع ورود گفت: «کفش هام رو در بیارم؟»
«هر جور پاهات راحته»
کفش هایش را بیرون آورد و نشست روی مبل. دوست من درک درستی از پا نداشت چرا که پاهایش را روی هم انداخت و دستش را گذاشت روی مچ پایش. این کاملن اشتباه بود. پاها احتیاج به رها شدن دارند. پاها نه از آن ما که از آن خودشانند. هیچ محدودیتی نباید برایشان قائل شد و گذاشتن دست روی پا، آن هم به این شکل اجازه‌ ی هرگونه حرکتی را ازشان می‌ گرفت و مانع فوران خودانگیخته‌ ی احساساتشان می‌ شد. به همچین آدمی چه می‌ توانستم بگویم؟ چه نقطه‌ ی مشترکی بینمان بود تا از ملال این دیدار بکاهد؟ برایش کیک پای سیب و چای آوردم. مشغول خوردن بود.
گفتم: «جورابها»
گفت: «چی؟»
گفتم: «جورابها مانع تنفس می‌ شن»
شانه بالا انداخت وگفت: «شاید. نمی‌ دونم»
درشون بیار
اما خودت هم جوراب پوشیدی
من هم درشون میارم
جورابها را بیرون آوردم و‌ از دیدن پاهای بزرگم وحشت کرد.
باید بری دکتر
چرا باید می‌ رفتم دکتر؟ این چیزی بود که داشت اتفاق می افتاد. نباید جلویش را می‌ گرفتم. شروع کردم به راه رفتن در طول و عرض خانه.
گفت: «حالت خوبه؟»
وقتی حرکت می‌ کنم آره
گفت: «می تونی بشینی و صحبت بکنیم؟»
نه. اما می‌ تونیم با هم قدم بزنیم
چیزی نگفت.
گفتم: «جورابهات رو در بیار. پاچه هات رو بزن بالا. باید رها بشی»
شروع کردیم توی خانه قدم زدن. بدون یک کلمه حرف. به خودم که آمدم متوجه شدم دوست شیک پوشم وسایلش را جمع کرده و رفته.

چیزی که باعث شد دست به قلم ببرم و به شرح این واقعه بپردازم یک تحقیرشدگی تمام عیار بود. بعضی‌ ها با تحقیرشدگی احساس شکست و ناکامی می‌ کنند و به کنج انزوا پناه می‌برند. بعضی در این حالت می‌ جنگند و مقاومت می‌ كنند. حس و حال من ترکیبی از نوع اول و دوم بود. علی رغم اینکه به کنج انزوا پناه بردم نیروی جنگیدن و مقاومت در من بیشتر شد. نوشتن برایم نوعی مبارزه بود.

ماجرای تحقیرشدگی
حس می‌ کنی زمانش رسیده و باید حقیقت را بگویی گوشی را برمی‌ داری و می‌ گویی:
ببین عزیزم. من یک پا هستم
(سکوت طولانی )
یعنی چی؟
یعنی زانوهام تا روی شکمم بالا اومده و رونم چسبیده زیر چونه‌ ام. صورتم دفورمه شده و افکارم تا محدوده‌ ی خاصی اجازه ی خودنمایی پیدا می کنه.
عکست رو بفرست
می فرستی و دیگر جوابی نمی‌آید.

فکم را که باز می کردم با رانم برخورد می‌ کرد و باعث مي‌ شد نتوانم جمله‌ ها را بخوبی ادا بکنم. تلفن را از برق کشیده بودم. مطمئنن شغلم را از دست داده بودم و بعد از دو ماه خانه نشینی عزمم را جزم کرده بودم بزنم بیرون. شلوار را تا زیر چانه‌ام بالا کشیدم و کمربند را در بالاترین نقطه محکم کردم. پالتو پوشیدم. اینکار عاقلانه‌ تر بود و میتوانست از ظاهرم دربرابر نگاه‌ ها و کلمات محافظت بکند. دگمه‌ های پالتو را بستم. قدم زنان به سمت پارک رفتم. جلوی دکه‌ ی روزنامه فروشی ایستادم. نگاهی به مجلات و روزنامه‌ها انداختم اما چیزی که می‌خواستم نبود. به مرد دکه‌ ای گفتم:
مجله‌ی پاپیروس دارین
نه
سری مقاله‌ های پاسکال رو چطور؟
ما مقاله نمی‌ فروشیم
روزنامه پایندگان رو که دارین؟
نه
یک روزنامه برداشتم
شما که هیچی ندارین بیخود پاتون رو از گلیمتون درازتر می‌ کنین دکه می‌ زنین
پول را پرت کردم جلوی پایش. روی نیمکتی نشستم و روزنامه را باز کردم. اما خواندنی در کار نبود و حواسم اینطرف و آنطرف بود مبادا کسی درحال دید زدنم باشد. دید چشم‌هایم کم شده بود. آدمها جلویم اینطرف و آنطرف می رفتند اما نه آنطور واضح. آنها را شبیه خط عمودی مي‌ دیدم. بدون هیچ زاویه و زائده‌ ای. همه تبدیل شده بودند به پا. از جایم بلند شدم. نیمکت هم تبدیل شده بود به پا. پایی که بصورت افقی گذاشته بود و پاهای افقی دیگری که تا انتهای پارک چیده بودند. حالا پاها می‌ رفتند و مي‌ آمدند. روی پا می‌ نشستند و بسته‌ های خوردنی‌ شان را بیرون می‌ آوردند و پا می‌ خوردند. ذرات پا در هوا شناور بود و همگی پا تنفس می‌ کردیم. قدم‌ ها را تند کردم. حتی مجسمه وسط پارک هم تبدیل شده بود به پا. پارک از دور، پای سبز و عظیمی بود که انگشت هایش هم مشخص بود. باید خودم را به خانه می‌ رساندم. در راه یک پا دیدم که پای کوچکی به بـ*غـل گرفته بود و پستانک لای انگشت‌ هایش گذاشته بود. حالا که همه پا شده بودیم نیازی به مخفی کاری نبود. دگمه‌ های پالتویم را باز کردم و نفس راحتی کشیدم. تمام پاها با داد و فریاد از اطرافم پراکنده شدند.

میلم به غذا از بین رفته بود. معده‌ ام توانایی هضم نداشت و انرژی بدنم از حرکت تامین می‌ شد. هر صدمتری که راه می‌ رفتم به اندازه‌ ی یکساعت انرژی وارد سیستم سوخت و سازی بدنم می‌ شد. چیزی درحال رشد کردن در من بود. توی سرم اینطرف و آنطرف می‌ رفت و خارش عجیبی ایجاد کرده بود. سرم را می‌ کوبیدم به دیوار. می مالیدمش اینطرف و آنطرف اما بی‌ فایده بود . سرم به اندازه یک مشت کوچک شده بود. صبح ها که از خواب بیدار می‌ شدم احساس می‌كردم همان آدم قبلی‌ ام و باید دوش بگیرم و زودتر برای رفتن به محل کار آماده بشوم. همینکه خودم را توی آینه می‌ دیدم، وقتی بدنم را می‌ دیدم که شکل استوانه‌ای شده با پنچ انگشت، واقعیت را می‌ پذیرفتم. کابوس‌ ها دست از سرم بر نمی‌ داشتند. خودم را در قفس آهنی می‌ دیدم. آدمها دور قفس جمع بودند. با انگشت به همدیگر نشانم می‌ دادند و می‌ خندیدند. هرچه دم دستشان بود پرت می‌ کردند طرفم. فریاد می‌زدم: «نزنید. نزنید. من فقط یک پا هستم.»

دیگر امیدی به ادامه دادن این یادداشت نیست. انگشت‌ ها و مچ دستم در حال جذب شدن هستند و بزودی به پایم می‌ پیوندند. خودکار مدام از دستم می‌ افتد. این آخرین سطوری است که می‌ نویسم. امروز صبح که پنجره را باز کردم فقط یک پای بزرگ جلویم دیدم که راه ورود و خروج هوا را گرفته بود. سعی کردم با سرم هلش بدهم عقب اما بی‌ فایده بود. قوزکش وارد خانه می‌ شد. خودم را عقب کشیدم. پا بزرگتر و بزرگتر می‌ شد. تمام فضای هال و پذیرایی را پر می‌ کرد.خودم را به اتاق رساندم. در را قفل کردم. ناراحت نیستم. در این سیر تکاملی به پختگی رسیدم و با آغـ*وش باز بسوی پا شدن گام برداشتم و آماده ام زیر آواری از پا مدفون بشوم. با زحمت دم و بازدم مي‌ دهم. می دانم بزودی قدرت نفس کشیدن را از دست خواهم داد و آن موقع به کمال می‌ رسم. تنها پای متفکر در دنیا بودم. تنها پایی که نفس می‌ کشید، می‌ خوابید، کابوس می دید و حالا می‌ میرد. صدای از هم متلاشی شدن آرام آرام در را می‌ شنوم و می‌ دانم تا لحظاتی دیگر می‌ شکند. تا آن لحظه منتظر می‌ مانم.
#آقای_گیج

انجمن ناول کافه
 
mahan hashemi

mahan hashemi

کاربر VIP انجمن
کاربر VIP انجمن
2/9/19
454
4,286
93
تهران
داستان پس کِی پیدام می کنی؟
لابد وقتی نامه به دستش می‌ رسد، شوکه می‌ شود. نمی‌ تواند بفهمد، چه کسی برایش نامه نوشته است. حق هم دارد، روی پاکت‌ نامه هیچ نشانی از خودم ننوشته‌ ام جز صندوق پستی‌ ام. نامه را با تردید از پستچی می‌ گیرد. می‌ آید تو و می‌ نشیند روی اولین صندلی، یا شاید بنشیند روی زمین. اصلاً از کجا معلوم است شاید سرپا بایستد و بازش کند. بعد از دیدن عکس خودش حسابی جا می‌ خورد، همین عکسی که چسبانده‌ ام روبروی میزم. دارد لبخند می‌ زند. گونه‌ هایش چال افتاده است و شال فیروزه‌ای‌ اش به پالتوی سفید و پوست صورتی‌ اش آنقدر می‌ آید که نمی‌ توانم چشم ازش بردارم.
«خانم باور کنید خیلی بهتان می‌ آید. فوق‌ العاده شدید. خودتان نگاه کنید… البته آرایش‌ تان هم باید هماهنگ باشد. به رنگ فیروزه‌ ای هم آرایش گرم می‌ آید هم سرد. … شما نباشید می‌ فروشمش به یکی دیگر… اما واقعاً به شما می‌‌ آید… همین حالا هم که بیاندازیدش روی سرتان و راه بیافتید توی خیابان…»
حتماً حالا راه می‌ گیرد و می‌ رود توی خیابان، با همان شال فیروزه‌ ای و پالتوی سفید. فکر می‌ کند باید پیدایش کند. همان کسی که عکسش را گرفته است. دیوارهای شیشه‌ ای توی عکس با نئو‌ن‌ های قرمز رویش می‌ تواند کمکش کند.
«کافی‌ شاپ سرو. چراغ‌ های قرمز داره. درست سر نبش خیابون پایینی» هوا ابری بود که از خانه زدم بیرون. اصلاً فکر نمی‌ کردم باران شدید بشود. با این حال بارانی‌ ام را پوشیدم. از نانوایی که گذشتم دیدمش. از بن‌ بست شقایق آمد بیرون. فکر کردم شاید همانی باشد که هفته‌ ی پیش اسباب‌کشی کرده است به این محل. کامیون اثاثیه‌ اش را دیده بودم. مادر می‌ گفت «طبقه‌ ی دوم آپارتمان خالیه‌ رو هم فروختند. اگه دیر بجنبی طبقه‌ ی سومی‌ رو هم می‌ فروشن، ها! می‌ گن طرف یه زن تنهاست»
تنها بود. پالتوی سفید تنش بود با یک شال فیروزه‌ ای. رفت آن سمت خیابان. کلاهم را تا چشم‌ هام پایین کشیدم. نمی‌ خواستم موقعی که می‌ بینمش متوجه نگاهم شود. تا رسیدم نزدیکش ناغافل ایستاد، «ببخشید آقا! این دوروبر جایی هست که بشه توش نشست و یه چیزی خورد؟» چشم‌ های سیاه عمیقش توی صورتش می‌ درخشید. به زن‌ های خیابانی نمی‌ ماند وگرنه می‌شد ته نگاهش برق خنده‌ ای را دید. خنکای باران‌ خورده‌ ی هوا صورتش را گل انداخته بود. روی چانه‌ ی گرد‌ش هم یک خال سیاه بود که زیبا‌ترش می‌ کرد. «چرا! کافی‌شاپ سرو. پاتوق خوبیه! نبش خیابان پایینی، همون که چراغ‌ های قرمز داره»
تا آمد، همه را متوجه خودش کرد. موهایش خیس شده و چسبیده بود به پیشانی‌ اش. یک لحظه ایستاد. پشت نزدیک‌ ترین میز به در نشست. می‌ شد فهمید که زیر نگاه‌ های سنگین دیگران اذیت می‌ شود، نگاهش را دوخته بود به میز. پرسیدم«چی میل دارید خانووم؟» انگار گفت «توی این سرما چای می‌ چسبد یا چیزی مثل لطفاً یه چایی یا…» داشتم برای یکی از مشتری‌ هایم، همان که عینک قاب مشکی زده بود و نمی‌ شد فهمید دارد به کی نگاه می‌ کند، چیز گرمی می‌ بردم. شاید شیر‌قهوه یا نسکافه…
نسکافه را تلخ دوست ندارم. قاطی‌ اش شکر ریختم. این کار را معمولاً خانمم می‌ کند. وقتی با مقار می‌ افتم به جان یک تکه سنگ تا چیزی ازش درآورم. تا اولین جرعه را خوردم دیدمش. نیم رخش به من بود. تراش چانه‌ اش به قدری زیبا بود که میخکوبم کرد. همانی است که می‌ خواهم. می‌ توانم مجسمه‌ ام را تمام کنم. با این چانه شاهکار می‌ شود. «تبارک‌الله و احسن‌الخالقین». نمی‌ توانم نگاهم را بدزدم. دلم می‌خ واهد سیر ببینمش، اما انگار منتظر کسی‌ ست که چشم از در برنمی‌دارد.
هوا آن‌ قدر سرد بود که تا دیدم کافی‌ شاپ باز است، زدم تو. یک طرف بارانی‌ ام حسابی خیس شده بود. «این رفیق‌ بازی هم که ته نداره، لامصب! می‌ بینینن بارون میاد یه چیز درست نمی‌ پوشن که آویزوون آدم نشن» بارانی‌ ام را انداختم روی دسته‌ ی صندلی. نگاهم را چرخاندم توی کافی‌ شاپ، برای دیدن دوستی شاید. زیر این باران، کنار خوردن چایی و کشیدن سیگار یک گپ ادبیاتی می‌ چسبید. توی دود سیگار و تاریکی ته کافی‌ شاپ چیزی جز سایه‌ های محوی از آدم‌ هایی که پشت میزها تکی یا دوتایی نشسته بودند دیده نمی‌ شد. کنار در ورودی نشسته بود. معذب بود. داشت روی دستمال زیر فنجانش با خودکار چیزی می‌ نوشت. بیشتر نگاهش کردم. انگار توی یکی از قصه‌ هایم نوشته بودمش، قبلاً. کدام یکی بود، یادم نمی‌ آمد. فهمید، دارم نگاهش می‌ کنم. بلند شدم و رفتم پشت پیش‌ خوان. چایی و کیک سفارش دادم. وقتی برگشتم. داشت نگاهم می‌ کرد. لبخند زدم. دلم می‌ خواست به بهانه‌ ای بروم سر میزش. سیگارم را روشن کردم.
دود سیگار را فرستادم توی صورت زری. تنها چیزی که ازش می‌ دانستم همین اسمش بود. دست‌ هایم را گرفته بود توی دستش و نخودی می‌ خندید. دلم به هم می‌ خورد. خودم هم نمی‌ دانستم اینجا با این زن چه می‌ کنم. عطر تندی که زده بود با عرق تنش قاطی شده و حالم را بد می‌ کرد. نمی‌ شد از پشت صورت پر از آرایشش فهمید واقعاً چه شکلی‌ ست. سیگارم را گرفت و گذاشت روی لبش. طوری آنها را جمع کرده بود که هوس کردم ببوسمش. از زیر میز پایش را چسبانده بود به پایم و آن را بالا، پایین می‌ کرد. حالم داشت بد می‌ شد. گفت سرت‌ رو بیار جلو. بردم. همان موقع دیدمش. چند میز آن طرف‌ تر نشسته بود. داشت نگاه‌ مان می‌کرد. ته نگاهش چندش را احساس کردم. خیلی متین و موقر به نظر می‌ رسید. گفت «دوست دارم، جوونی». خودم را عقب کشیدم. نمی‌ توانستم چشم ازش بردارم. رویش را برگرداند. شیشه‌ ی پشت سرش را با انگشت به اندازه‌ ی قاب صورتش از بخار پاک کرد. بیرون باران می‌ بارید.
«معلوم نیست کی می‌ خواد بند بیاد». اسفند را ریختم توی منقل. میزها را یکی‌یکی دور زدم و پول‌ های خردشان را جمع کردم. یکی داد زد «دود راه ننداز، راه تو بکش برو بیرون» کنار در دیدمش. اشاره کرد بروم طرفش. تمام کیسه‌ِ ی اسفندم را هم که برایش می‌ ریختم روی آتش باز هم کم بود. لبخند زد و زیر لــ*ب چیزی گفت. یک اسکناس نو داد دستم. «نذر نگاتون. خیلی خانوومی» اخم شیرینی کرد «دستت درد نکنه فقط زود ببرش، اشکم در اومد»
اشک افتاده بود توی چشم‌ هام. از وقتی آمده بودیم بچه‌ ها یک‌ بند سیگار کشیده بودند یکی نیست به اینها بگوید مگر می‌ شود با نشستن گوشه‌ ی یک کافی‌ شاپ مشکل دنیا را حل کرد؟! «به قول آقا جوونم ما جوجه دانشجوها‌ رو چه به این حرف‌ ها! ما همون درسمون‌ رو را بخونیم گل کاشتیم، بریم دیگه». تا بلند شدیم دیدمش. وسط آن همه دود مثل فرشته‌ ها به نظر می‌ رسید. انگار دیده بودمش، قبلاً. جلوتر که رفتم به نظرم آشنا آمد. «بچه‌ها! طرفو» رفتم جلو. «ببخشد خانم، شما من‌ رو نمی‌شناسید؟» با تعجب گفت «چطور؟». «انگار قبلاً دیدم‌ تون». «نه خیر آقا! بفرمایید» زدیم بیرون.
حالا حتماً به من و همه‌ ی آدم‌هایی که آن روز دیده بود شک داشت که آمده بود اینجا و هی صندلی‌ اش را عوض می‌ کرد. تمام این روزها فقط نشسته‌ ام و عکسش را نگاه کرده‌ ام. حالا هم که روبرویم است و نگاهش می‌ کنم، باز هم نمی‌ توانم بفهمم چرا تنها زندگی می‌ کند. از اینکه ابروهایش را برنداشته است و لباس‌‌ های اسپورت می‌ پوشد می‌ شود فکر کرد مجرد است یا شاید یک زن مطلقه که دلش نمی‌ خواهد کسی چیزی از گذشته‌ اش بداند. کاش می‌ شد بیشتر بشناسمش.
هوا حسابی تاریک شده است. دارد می‌ رود بیرون. باید خودم را برسانم به او و تا خیابان تمام نشده است، چترم را بگیرم بالای سرش.
#آقای_گیج
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 1 Vote