درحال تایپ چشمک بزن | bawan کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Bawan
  • تاریخ شروع
Bawan

Bawan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
3/10/19
7
82
13
16
اسم رمان : چشمک بزن
اسم نویسنده: هستی دستگیر، bawan
نام ناظر: *~MaRyAm~*
ژانر: عاشقانه
خلاصه:
داستان روایت کسانیه که در گذشته خطاهایی داشتن. خطاهاشون بزرگ و کوچیک بودن اما تا حالِ زندگی شون کش اومدن. و حالا، این خطاها دارن زندگی شون رو خط خطی می کنن.
دو زوج، دو خواهر با دو شخصیت متفاوت اما عاشق هم
الینا چند سال قبل با سپهر ازدواج کرد. عاشق نبود و از روی لج بازی زندگی سپهر رو هم به هم ریخت. و حالا عاشقه و...
بهار کوچیک تر از الیناست. در شرف ازدواجه و می خواد راه خواهرش رو بره. بدون هیچ علاقه ای وارد یه زندگی مشترک بشه و هیچ چیز مانع از تغییر تصمیمش نمی شه تا این که...
 
آخرین ویرایش:
*~MaRyAm~*

*~MaRyAm~*

مدیر تالار خانواده و زندگی + تالار جامعه و فرهنگ
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
6/8/19
2,005
29,247
113
20
قم

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.
لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.

هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
موفق باشید
*تیم مدیریتی ناول کافه*
 
Bawan

Bawan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
3/10/19
7
82
13
16
من، غریبانه به تو چشم دوخته ام، که شاید...یک روز بیایی؛ از همان راه دور و دراز، با میلیون ها سال نوری فاصله‌، سخاوت مندانه چشمک هایت را خرجم کنی و من، به امیدت، لحظه ها را یک به یک از سر بگذارنم.
محبوب من، این شهرِ از دور پر زرق و برق، شهر سربی اش نامیده اند.
همه ی آدم های شهر را سربِ سردی پوشانیده؛
یکی مثل مرا
و یکی مثل دیگری را.
همه ی مان پوشیده از سربیم؛ تماماً سرب!
نه راه گفتن ناگفته های قلبی داریم؛
نه یک نیم نگاه گرم و سوزنده از محبت!
برگشت به خاطرات گرم، کار ما نیست،
محبت دیدن و محبت ورزیدن در شأن مان نیست.
چشم بسته به جلو گام برداشتن محکومیت ماست
چشم بسته راه کج را راست انگاشتن بدبختی ماست!
ما به سرعت راهیِ گودالی هستیم،
که ژرف تر از دره ها و تاریک تر از ریاست.
ما راهی گودال ندانم کاری هستیم،
گودالی که با ندانستن های مان ساختیم!
ما مردمی هستیم،
که از سربی بودن مان بی خبریم و در وهم آدمیت به سر می بریم.
غافل از این که...
بگذار بس کنم!
حرف ها راه نجات ندارند! هیچ حرفی سرب ها را ذوب نکرده،
هیچ حرفی،
با حرف بودن،
عمل نگشته!
تنها راه نجات این مردم،
تو هستی!
تو و امثال تو...
شمایی که به جای سرب، ستاره پوش گشته اید
شمایی که...
تو را به خدا!
چشمک بزن، با چشمک هایت حرفی بزن، تو را به جان هر که دوست داری
دستت را دراز کن
دستم را بگیر و از این شهر،
خلاصم کن!
من...
دیگر از سربی بودن خسته ام!
دلم می خواهد آزادانه فریاد بزنم
زار زار گریه کنم و صدای خنده ام گوش فلک را کر کند.
می شنوی؟
صدای فریادهای نا امیدانه را سال هاست که سرب ها خفه کرده اند.
من فقط...
به تو امید وارم.
باری دیگر،
نویدی دیگر،
چشمک بزن،
من،
به امید چشمک هایت،
سرب ها را...
و چه خوبست، تو هستی و یک دریا، چشمک!

#پارت۱، فصل اول
★سکوت کنید، من نای فریاد ندارم!★

چشم های خسته ام را بستم و سرم را روی بالش گذاشتم. سرم بی امان تیر می کشید و اخم به ابرو هایم می آورد. از همان اخم های ترسناک با گره های کور، که چهره ی آدم را عصبی و اندکی ناتوان نشان می دهند. کف دستم را روی شقیقه ام گذاشتم و با یک غلط به پهلو خوابیدم.

باز هم صدای مادر و الینا ذهنم را درگیر کرد. در طول یک هفته ی گذشته حتی یک شب هم نتوانستم چشم روی هم بگذارم. خواب به کل از چشمانم در فرار و مهمان پایه ثابت سرِ بخت برگشته ام هم، همان درد کذایی شده بود.
تا می خواستم کمی آرام شوم الینا زنگ می زد و شروع می کرد. الینا که تمام می شد، نوبت به مادر می رسید؛ حرف هردوی شان هم یک مضمون داشت اما در انتها کاملا مخالف یک دیگر می شدند.
مادر می خواست به خواستگاری نریمان جواب مثبت بدهم و الینا عقیده داشت بهترین جواب یک نه ی قطعی و محکم است. مادر می گفت نریمان خوشبختم می کند و الینا اظهار می داشت که ازدواج با نریمان، یعنی یک عمر بدبختی!
من هم که بی چاره! حتی اجازه نداشتم لــ*ب بگشایم و حرفم را بزنم. آن قدر فکر کرده بودم که شب ها توی خوابم هم نریمان خواستگاری می کرد و من عاجزانه میان دو راهی می ماندم.

سرم دوباره تیر کشید. دردش آن قدر عمیق بود که دادم در آمد و فورا بالش را از زیر سرم در آورده و آن را رویش نهادم و محکم فشردمش. زیر لــ*ب غریدم:
_لعنت به خودت و دردسرات نریمان!

درد برای اندک زمانی تسکین یافت. آن قدر که ذهنم دوباره توانست به خاطرات مزخرف این چند روز فکر و مرورشان کند.
دیروز بالاخره تصمیمم را گرفتم. شماره ی توران خانم را از توی دفترچه ی مادر کش رفتم و با قاطعیت زنگ زدم. با این که توران خانم زن خشک و بداخمی بود که جز خودش هیچ کسی را نمی دید اما، صلاح دیدم که خود جوابم را بهشان بگویم تا مادر. یکی دو جمله از آغاز مکالمه ی خشک و جدی مان نگذشته بود که رضایتم را نشان دادم و درخواست کردم تا هفته ی دیگر دوباره تشریف بیاورند برای مقدمات ازدواج.
مادر وقتی فهمید که چه کار کرده ام نه خندید و نه شادی کرد؛ بلکه عصبانی شد و به من پرخاش کرد که چرا آن قدر بی آبرو و بی حیا شده ام که چنین کار قبیحی انجام داده ام؟ اما کو گوش شنوا؟ دیگر خسته شده بودم از خرده فرمایشات مادر.
چشم هایم گرم شده و خواب نسبتا ملموس می نمود که در با شتاب گشوده و به دیوار برخورد کرد. ضربه آن قدر قوی بود که باعث شد ذره ای از گچ دیوار روی پارکت بریزد.
هوفی کردم و لای پلکم را گشودم. در تاریک و روشن نگاهم الینای ترسناک و عصبی را دیدم. دوباره چشم بستم و توی تختم غلط زدم. تلاش کردم بی توجه به خواهر بزرگ ترم بخوابم اما بی فایده بود. ضربه ی در آن قدر کاری بود که خوابم را بپراند. کلافه از حالت دراز کش خارج شدم و نشستم. همان طور که با سرانگشت چشم هایم را مالش می دادم گفتم:
_ هرچی توی دلته بریز بیرون.
حرفم به سان جرقه ای بود که به انبار کاه زده باشند. کار خودش را کرد و الینا بر آشفته به سمتم آمد و مقابلم ایستاد. جیغ زد:
_چه غلطی کردی بهار؟
آهی کشیدم. خواب بر من حرام بود!
_چی کار کردم خواهرم؟
روی تخت نشست. کف دستش را روی شانه ام گذاشت و مجبورم کرد نگاهش کنم.
_ چرا رفتی به اون یه لاقبا بله دادی؟ مغز توی اون کله ت نیست؟
مغز؟ چرا؛ تا همین یک هفته ی گذشته مغز داشتم اما اکنون...شک دارم!
_ مگه شما می ذارین مغز داشته باشم اِلی؟ بعدشم که فکر کردم دیدم ازدواجم با نریمان مشکلی نداره. درسته که یکم نچسبه، ولی خب...می شه باهاش کنار اومد.
از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. خورشید درحال غروب بود و به زیبایی هرچه تمام تر خداحافظی می کرد.
خسته گفت:
_ چی بهت بگم؟ کم گفتم این مدت که این جوری کردی؟ اصلا فهمیدی چی گفتم؟
سرم را تکان دادم. یکی دوبار به جلو و این یعنی، بله.
همان طور که به آن منظره ی زیبا چشم دوخته بودم نجوا کردم:
_فهمیدم.
صدایش بغض داشت، ولی نه آن قدر که بشود نامش را گریه نهاد:
_ چی بگم بهت پس؟ صد بار گفتم این پسره لایقت نیست، هزار بار گفتم واسه خاطر خودت نیست که اومده خواستگاری، یه میلیون بارم گفتم عاشقت نیست و عاشقش نیستی! کم بود؟
_نه!
_پس چی؟
پرده ی یاسی و نازک را کشیدم و اتاق توی تاریکی غرق شد. زمزمه کردم:
_ فقط ایناش برام مهم نبود.
از روی تخت بلند شد. کلید برق را زد و با صدای گرفته و توی دماغی گفت:
_ روشن کن این لامصب رو!
به سمتم آمد. چشم های سبزش نم اشک داشتند.
_ چی برات مهم بود؟ هان؟ چی!؟
_ یه جورایی...آینده. نه عشق، نه هیچ چیز دیگه ای...ضامن خوشبختیم نیست الینا. یه هفته ست دارم بهش فکر می کنم و یه جورایی دیگه از این بابت مطمئنم!

آهی کشید و با سرانگشت نم اشکش را گرفت. زمزمه کرد:
_ چی بگم؟ گفتنی ها رو گفتم دیگه. باقیش با خودته.

لبخندی زدم و بغلش کردم. محکم تر بغلم کرد.
_ بی خیال این حرفا. واسه ی شام می مونی؟ مهربان...
_ نه اصلا! باید برم. گیتا پیش خانوم صادقیه. با عجله اومدم. وقتی شنیدم که تو...بی خیال! بهتره ادامه ندیم. فعلا کاری نداری؟
_ نه؛ زود به زود بیا الینا.
شال فیروزه ای اش را مرتب نمود و لــ*ب زد:
_ حتما.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Bawan

Bawan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
3/10/19
7
82
13
16
#پارت۲

آیینه را نگاه کردم. چهره ی ماتم زده ی قبل در بین رژ گونه ی ملایم و سایه ی محو مشکی، پنهان شده و آن چشم های دائم حسرت بار، زیر خروار ها ریمل و خط چشم می درخشید و تنها یک چیز تغییر نکرده بود.
رژ لــ*ب زرشکی را برداشتم. آن قدر تیره بود که ته مایه اش به مشکی می خورد.
رژ لــ*ب را با وسواس روی لــ*ب های حجم دار و بی رنگم کشیدم.
دیگر تمام شد! نمی شد این بهار جدید را با آن بهار نزار و رنگ پریده ی قبل، یکی دانست. آهی کشیدم. همه چیز دو رو بود و تظاهر. مگر می شد یک رنگ باشی و توی این دنیایی که خودش هم دو رنگ داشت، دوام بیاوری؟
پوزخندی به بهارِ آیینه زدم.
چه موهایی رنگ کرده بود. چه به خودش هم رسیده بود. باید هم به خودش می رسید. نا سلامتی امشب نامزد می شد. آن هم نامزدِ که؟ نامزد نریمان معروف! همان که همه برایش سر و دست می شکاندند و آن بهار توی آیینه، بی آن که سر و دست خود را بشکند، با هزار منت و منت کشی، پذیرفته بود که همسرش باشد.
دستی به دامنِ حریرِ پیراهن مشکی ام کشیدم. امشب نامزد می شدم و به جای پوشیدن پیراهن سرخ و سفید، سیاه بر تن نشانده بودم!

دست دراز کردم و از توی صندوق جواهراتم یک دستبند ظریف و ساده بیرون کشیدم و روی مچ دست راستم بستم.
عطر چمستری ام را سخاوتمندانه مهمان سر و گردن و مچ هایم کردم و با یک لبخند زیبا به آیینه، از روی صندلی برخاستم. درد، برای چند ثانیه متوقفم کرد. کلافه خم شدم و نرم و به آرامی، پشت پایم را ماساژ دادم. پایم هر چند ثانیه به گزگز می افتاد اما درحدی نبود که روی اعصاب نداشته ام راه برود. شاید همان درد اندک هم به خاطر کفش های پاشه بلندی بود که به پا کرده بودم.

درد، کم تر که شد، قد راست کردم و به سمت درِ اتاق رفتم و گشودمش؛ که پدر را در آستانه ی پله ها دیدم. ابروهای بلندم از روی تعجب کمی بالا رفتند. پدر این جا چه می کرد؟

تعجبم از این بود که پدر هیچ گاه به طبقه ی سوم نمی آمد. یعنی دلیلی هم نداشت که بیاید. اتاق های مهمان، الینا و من در طبقه ی سوم و اتاق پدر و مادر به علاوه ی اتاق کار در طبقه ی دوم بودند؛ پس پدر فقط در دو طبقه ی اول رفت و آمد می کرد.

لبخند ملایمی زد و به سمتم آمد. با آن کت و شلوار سرمه ای مارک و کاملا متناسب، جوان و جذاب تر از سن پنجاه و نه ساله اش می نمود. تلاش کردم من هم لبخند بزنم یا اگر هم نشد، حداقل محو لبخندی داشته باشم.
رابطه ی پدر و دختری ما هیچ گاه گرم و صمیمانه نبوده و نخواهد بود. دقیقا برعکس الینا که جانش برای پدر در می رفت!
شق و رق ایستادم و آمدنش را نگریستم. درچند قدمی ام ایستاد و لبخند رنگ باخته اش را تجدید کرد.
زیر لــ*ب گفت:
_ مثل همیشه زیبا و متین!
لبخندی اجباری روی لــ*ب هایم نشاندم و پاسخ دادم:
_ ممنون.
دست در جیب شلوارش کرد و گردنبند ظریف و زیبایی را از آن خارج نمود.
نگاهم ماند روی زنجیر و دست پدر همراه با زنجیر بالا آمد. قفلش را باز کرد و...هنگامی به خودم آمدم که زنجیر ظریف و ساده ی توی دست های پدر، در گردنم می درخشید. نگاه متعجبم را به پدر دوختم که خندید و پیشانی ام را بوسید. کنار گوشم زمزمه کرد:
_ خوشبخت باش دخترم! سعی کن خوشبخت باشی.

و رفت. رفت و مرا با یک دنیا حیرت و وا ماندگی تنها گذاشت. جای بوسه اش هنوز هم روی پیشانی ام گز گز می کرد و قلبم می لرزید.
پدر امشب عجیب بود و کارهایش عجیب تر!
دوباره پلاک زنجیر را نگاه کردم. دو قلب طلایی و سفید روی هم افتاده بودند. دستم را به سمتش دراز کردم و قلب سفید را با انگشت شست کنار زدم که حکاکی روی قلب طلایی نمایان شد. به سختی می شد متن را درحالی که زنجیر در گردنم بود، بخوانم. اما کنجکاوی ترغیبم کرد که متن را زمزمه وار، بخوانم:
_ اگه عاقلی، پس عاشق نیستی. اگه عاشقی، پس عاقل نیستی. دخترم، زندگی هم عشق می خواد و هم عقل. اگه دیدی عاقلی، از ادامه دادن تردید کن. اگه دیدی عاشق هستی هم همین طور. تنها کلیدی که ادامه ی راهت رو هموار می کنه، دوست داشتنه. دوست داشته باش اما عاشق، نه!
بعد از دقایق سخت و جان فرسای واماندگی، به خود آمدم. دستی به موهای رها شده ی روی دوشم کشیدم و از پله ها پایین رفتم اما زنجیر گردنبند اهدایی، داغ شده و گردنم را می سوزاند. من راضی بودم از عاقل بودن!

توی پاگرد آخر، الینا را دیدم که با اخم های درهم و روی ترش، یکی یکی پله ها را بالا می آمد. یک پیراهن ساتن سرمه ای پوشیده بود که تا روی زانوهایش را می پوشاند و موهای سیاهش را هم سشوار کشیده و روی شانه هایش رها کرده بود.
زیر لــ*ب حرف هایی می زد که قطع به یقین غرولند هایی با چاشنی فحش و ناسزا بود. ایستادم تا بیاید.
شاید الینا تنها عضو خانواده ام بود که صادقانه دوستش داشتم. او با تمام تلاشی که برای پیچیده به نظر آمدن می کرد، ساده بود و من همان سادگی را دوست داشتم.
سه پله ی آخر را بالا نیامده، نگاهش متوجهم شد. یک لحظه لبخند روی لــ*ب هایش نشست اما خیلی سریع از روی لــ*ب هایش رفت و دوباره دپرس و ناراحت شد.

ناراحت پرسیدم:
_ چته؟ چرا توی همی؟
هوفی کرد و با چهره ای درهم گفت:
_این دختره، سمانه، حسابی روی اعصابمه! مارمولکِ عجوزه!
خنده ام گرفت. خدارا شکر که این درهم بودن چهره، جای نگرانی نداشت. یکی دیگر از ویژگی های بارز خواهر نازدانه ام، حسادت بود؛ از نوع درجه یک!
با همان لحنی که خنده تویش هویدا بود، گفتم:
_ چی شده باز؟
_ عنتر خانوم هی خودش رو می ماله به تن و بدن سپهر! می ترسم پوست واسش نمونه.

لبخندم این بار واقعی بود. تلاش کردم با گذاشتن کف دستم روی بازوی بــ**رهنه اش دلداری اش بدهم:
_ بی خیال خواهر! سمانه انگشت کوچیکه ت هم نمی شه.

لبخند شادی زد و گونه ام را نرم بوسید. همان طور که با کف دست جای رژ آجری اش را از روی گونه ام می زدود، گفت:
_ قربونت بشم بهار! تو نباشی من چه خاکی توی سرم کنم آخه؟
_ بی خیال این حرفا رو. داشتی با عجله کجا می رفتی؟

شتاب زده، ای وایی گفت و سریع جواب داد:
_ داشتم می رفتم پیش مهربان. شربت کم اومده. بگم آماده کنه بفرسته پایین.

سرم را تکان کوچکی دادم و راه را برایش باز کردم تا برود پیش مهربان و او با عجله پله ها را بالا رفت.

از تیررس نگاهم که خارج شد، پله های باقی مانده را طی کردم و وارد سالن شدم. مهمان ها حدودا دویست یا سی صد نفر می شدند و جمع، تقریبا خودمانی بود. پدر در گوشه ی سالن، کنار بارِ محبوبش ایستاده و با چند تن از همکارانش می نوشید و بگو و بخند می کرد. چه بی خیال می خندید. و چه بی خیال...من که این گونه نبودم. چه به سرم آمده بود؟ من که عادت کرده بودم به ندیده شدن و ندیدن. پس چرا می دیدم؟ پس چرا قلبم طلب دیده شدن می کرد؟
نگاه غم زده ام را از پدر گرفتم. نباید به مهر و محبتش دل خوش می کردم. سالی یک بار محبت کردنش فقط از سر اجبار بود و بس! وگرنه که دلیل دیگری نداشت.

نگاهم را به آن طرف تر دوختم. همان جا که مادر همیشه با مهمان هایش می ایستاد و چند کلامی می گفت و می شنید. و بازهم همان جا دیدمش. اگر پدر را تمام و کمال نمی شناختم، مادر فرق داشت. او را نخوانده از بر بودم. عادت داشت که به همه چیز ایراد بگیرد و حوصله ی خودش را هم نداشته باشد؛ چه رسد به من و گیتای کوچک و با نمکم! دائم هم مشغول کار بود. سرکشی به هتل ها و رستوران های زیر مجموعه اش که همگی هدایای پدر به مناسبت روز ازدواج شان بود، از کارهای اصلی مادر به حساب می آمد. می رفت و با وسواس نظارت می کرد. اگر چیزی کم و کسر بود، دستور می داد مهیایش کنند؛ اگر کم کاری می دید، بی هیچ رحم و رأفتی اخراج می کرد و با همان وسواس فرزانه گونه، هتل را چنان می چرخاند که چند سال پیاپی سود گزاف به همراه داشته باشد؛ هر سال، بیش تر از دیروز. با این حال هرگز ندیدم در کار خیر شرکت داشته باشد. تنها کار خیری که در عمرش انجام داده بود، استخدام مهربان و جا و غذا دادن به توسکایی بود که اکنون از خواهر برایم نزدیک تر است.
سری تکان دادم. مادر خشک بود و تعریف و توصیفش هم خشک تر!
کنار زن عمو فتانه ایستاده بود و همان طور که زنجیر دراز طلایش را دور انگشت شصتش می پیچاند، درباره ی تعداد خدمه های مورد نیاز عروسی حرف می زد.
نیشخند زدم. گفتم که! مادر را از بر بودم. بدیهی بود که مراسم نامزدی تمام نشده، به فکر مراسم عروسی باشد!

نگاهم را به اطرف چرخاندم اما هر چه قدر چشم گرداندم، نریمان را ندیدم. سری تکان دادم و به اجبار به سوی مادر و زن عمو رفتم. صدای تق تق پاشنه ی بلند کفش هایم روی سرامیک ها، میان صدای همهمه و گفت گوی مهمان ها خفه شده و این تنها نکته ی مثبت مراسم بود. بدم می آمد از جلب توجه و چرخیدن نگاه های نکته سنج و ایراد گیر مهمان های مادر و پدر، بر روی راه رفتن و رفتارم! دلم می خواست در دنیای بارانی ام بنشینم و سر بر پنجره ی باران زده ی قلبم بگذارم و گوش بسپارم، به تق تق کوبش باران بر روی تن سرد شیشه. با هر ضرب باران آه بکشم و تلاش کنم برای قطره ای اشک، بی خبر از صحرای روحم!

زن عمو تا مرا دید، لبخندی روی لــ*ب هایش نشاند و گفت:
_ به به! گل سر سبدِ فرزانه هم که اومد.

خنده ام گرفت از لفظِ گل سر سبد، آن هم گل سر سبدِ که؟ مادرم فرزانه!
لبخند زدم که لبخند، لازمه ی چهره ی اعضای خانواده ی مان بود و نبودش روی لــ*ب های مان، نشان کمبودِ شخصیت!

در جواب آن خوش آمد گویی نامتعارف، گفتم:
_ سلام زن عمو جان. حال تون چه طوره؟ خوب هستید ان شاءلله؟

قاچ کوچکی از هلوی توی بشقابش را به چنگال زد و جواب داد:
_ بد نیستم بهار جان. می گذرونم دیگه...راستی! مبارک باشه دخترم.

آهی کشیدم. اگر خدا می خواست که مبارک باشد!
_ ممنون زن عمو.

مادر جدی و خشک پرسید:
_ رفتی پیش نریمان؟

نگاهم را دور تا دور سالن چرخاندم. مادر پرده های دست دوز را کشیده بود تا پنجره های قدی سخاوتمندانه در معرض نمایش باشند. و در این دید و بازدید، شاهد فرمان روایی ماه بر آسمان باشیم.
دستور از مادر بود و انجام دادن کارها هم بر دوش خدمه ی هتل، که مادر در ازای یک هفته مرخصی همراه با حقوق به علاوه ی مقداری دستمزد برای امشب استخدام شان کرده بود.
نگاهم را از ماه و آسمانش گرفتم و به افراد حاضر در سالن دوختم نتوانستم مردی با موی سیاه و چشم کشیده ی قهوه ای ببینم که مغرورانه راه برود، حرف بزند و در باطن، هیچ باشد. نه، به واقع نریمان هیچ بود و آن هیچ، در سالن حضور نداشت!

زمزمه کردم:
_ نه، پیداش نکردم.
دست دراز کردم و لیوان بلند بالا و کمر باریک را برداشتم. اندکی آب پرتقال نوشیدم و لیوان را سر جایش، روی میز، بازگرداندم.

زن عمو فتانه نرم خندید و گفت:
_ معلومه که پیداش نمی کنی عزیزم. جوونا همه پشت عمارت جمع شدن. احتمالا اون هم اون جاست.

از لفظ پشت عمارت پوزخند روی لــ*ب هایم نشست و نگاهم کشیده شد روی سپهر و قیافه ی جدی اش؛ با آن پرستیژ مردانه و اخم ظریف نشسته روی ابرویش. مگر او هم جوان نبود؟ پس چرا پشت عمارت برایش معنایی نداشت؟

توی دلم زمزمه کردم:
_ الحق که الینا حق داره عاشقت باشه.

سری برای زن عمو و مادر تکان دادم و با گفتن:« می رم پیش شون.» ترک شان کردم.
توی دلم اقرار کردم که دوستی مادر و زن عمو هر چند دیرینه، اما کسالت آور و بی روح است.
آستین گیپور پیراهنم را تا آرنج بالا زدم و دامن پیراهن را توی دستم گرفتم که نرود زیر کفش هایم و همان جا کله پا شوم. بعید هم نبود؛ آن کفش ها حسابی پایم را می فشردند و راه رفتنم را نقصان کرده بودند.
زیر لــ*ب غریدم:
_ لعنت به خودتون و جوونی کردن تون!
 
Bawan

Bawan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
3/10/19
7
82
13
16
#پارت۳

از سالن خارج شدم. هوا مطبوع و دلپذیر بود. از همان ها که دلت می خواهد هی نفس بکشی و ریه هایت را مهمان شان کنی.
نفس عمیقی کشیدم و چشم به آسمان دوختم. هوای تهران نه فقط مرا، بلکه ستاره ها را هم مریض کرده بود. همه ی شان در بستر خفته بودند و تنها ماه بود که افسرده و ماتم زده، اندک نوری به زمین می افشاند.
آخ خدایا! همان کور سوی امید را هم بسته ای که! دل مان به ستاره ای خوش بود که در جواب درد دل مان چشمک بزند که نترس، فردا هم روز خداست. اگر امروز برایت نبود، فردا که هست؛ آن را بردار و مال خودت کن. چه بگویم در جواب دلم؟ که این شهر، حتی یک ستاره هم ندارد، چه رسد به یک ستاره ی چشمک زن!؟

آهی کشیدم و نگاه از آسمان گرفتم. باید می رفتم و به جمع جوان های پشت عمارت هم سری می زدم دیگر. مگر نه؟ بالاخره من هم جوان بودم. بیست و پنج سال سن که زیاد نیست اما نمی دانستم چرا با بیست و پنج سال سنم، عجیب از جوانی کردن این جوان ها بیزار بودم. آری، این واقعیت بود. من بیزار بودم، از همه کس و همه چیز، حتی از خودم و می دانی؟ اوج بیزاری آن جاست که از همه چیز خنده ات بگیرد. من خنده ام می گرفت. از قیافه ام، حرف هایم، مادرم، پدرم، نریمان، از زندگی! من از دیدن همه همه چیز خنده ام می گرفت. بی خود و بی جهت! و خنده و خندیدن زمانی که بی جهت باشد، زمانی که ته مایه اش طعم تلخ اندوه و حسرت داشته باشد، ترسناک می شود. آن قدر ترسناک که موهای تنت سیخ بشود و لرز بنشیند بر تن و جانت! من هر روز حسش می کردم. آن قدر که دیگر معتادش شده بودم.

راهم را به سمت پشت عمارت کج کردم. پشت عمارت را دوست داشتم. جای باصفایی بود اما فقط برای خلوت های خواهرانه ی مان. هیچ خوشم نمی آمد که دیگران پا تویش بگذارند و حالا...
هوف بلند بالایی کشیدم و زمزمه کردم:
_ فقط یه امشبه. همین یه دفعه آروم باش!

نگاهم ماند روی ده_دوازده نفر آشنا و نا آشنای دختر و پسر خندان، کنارِ استخر.
چشم ریز کردم تا نریمان را بیابم اما نبود. نگاهم را ازشان گرفتم و به طرف راستم دوختم که بالاخره دیدمش. کنار تاب زنجیری ایستاده بود. پسرعمویش مهرداد و نیلو خواهرش هم روی تاب نشسته بودند و حرف می زدند.
نگاهم را دوختم به نریمان و یک آن قلبم از ترس لرزید. عاقبت من و نریمان چه می شد؟

دامنِ پیراهن را رها کردم. کمی موهایم مرتب کردم و نفس عمیقی کشیدم. گفت و گو با نریمان سرِ صبر می خواست و حال خوش. چیزی که من آن شب نداشتم!

آرام به سمت شان رفتم. نگاه خندان نیلوفر، آمدنم را که دید، خنده ی طناز و از ته دلش را کوتاه کرد و از روی تاب برخاست.

در چند قدمی شان ایستادم که شاد و سرحال گفت:
_ باد آمد و بوی بهارِ ما آورد! به به، زن داداشِ بی معرفت! خوب هستی؟

لبخند اجباری ام را تمدید کردم. نیلو دختر خوبی بود اما به لطف برادر نچسب و ماستش نمی توانستم آن چنان باید و شاید با او گرم بگیرم؛ هرچند اخلاقی که معمولا خاص به نظر می رسید، مرا در برقراری ارتباط با دیگران، کمی سرد و سخت نشان می داد؛ به حدی که تعداد دوستانم انگشت شمار و همین تعداد هم از دوران کودکی همراهم بودند.

آرام و جدی، جوابش را دادم:
_ تا بشه گفت خوب چیه نیلو. خوش اومدی!

نیلو خنده ی بلند بالای دیگری کرد. دهانش تا انتها باز بود، در حدی که می شد تا انتهای دستگاه گوارشش را دید زد.

خوش به حالش! خنده توی بازار دلش ارزان بود که مفت مفت خرج می کرد. من چه می گفتم که خنده خریدن و خرج کردن توی بازار دلم، حکم قصاص داشت!؟

خنده اش که ته کشید، با چشم های قهوه ای خمارش به مهرداد اشاره ای زد تا برخیزد و گفت:
_ حرفت دو پهلو بودا زن داداش. حالا که شما می خوای ما خوش اومده، خوش می ریم.

و به زور دست مهرداد را کشید. مجبورش کرد از روی تاب بلند شود و باهم بروند یک جای دیگر.

تک خنده ی آرامی زدم. خوش آمد گفتن من چه منظوری داشت و نیلوی خوش خیال چه فکر هایی می کرد!

روی تاب نشستم و نریمان را نگاه کردم. این بشر دائم مسکوت بود یا به ما که می رسید لال می شد؟ یک نخ سیگار آتش زده و لای لــ*ب هایش گذاشته بود و با اخم های درهم طنیده اش استخر را نگاه می کرد.

با خودم فکر کردم:
_ یعنی فکر کرده نیم رخش خیلی جذاب تر از تماماً رخِشه؟

بی اختیار خنده ام گرفت. لــ*ب زدم:
_ بی خیال! تو با رخ زشت و نیم رخ زشت ترت یه همچین هلویی مثل من گیرت اومده. دیگه از این معجزه تر!؟

سرفه ای کردم تا خنده ی ناخوانده ام از روی لــ*ب هایم برود. همه چیز این دنیا به سخره گرفتن داشت. نریمان را که دیگر نگو!

بی آن که نگاهش کنم گفتم:
_ نگفته بودی سیگار می کشی!

پوزخندی زد. سیگار نیم شده را از لای لــ*ب هایش برداشت و انداختش روی سنگ ریزه ها. همان طور که با نوک کفشش به جان سیگارش افتاده بود، گفت:
_ نپرسیدی که بگم.

خنده ای کردم. چه آدم عاقلی گفته بود من و نریمان می توانیم با هم بسازیم؟

اندک زمانی با سکوت سپری شد که زمزمه کرد:
_‌ فکر نمی کردم قبول کنی.

باز هم خندیدم. کنار نریمان بودن خنده داشت واقعا! حتما او هم خیال می کرد که چه زن خوش خنده ای گیرش آمده!

_ اگه فکر نمی کردی پس چرا اومدی خواستگاری؟

پوزخندی زد و هیچ نگفت. اطرافش را نگاه کرد، نگاه کردن در و دیوار حرمت داشت به دیدن من، احتمالا!

آرام و بی صدا تاب می خوردم که پرسید:
_رفتی پیش مامانم؟

و آخ که چه قدر از مرد هایی که مادرشان را مامان صدا می زدند، بدم می آمد. مرد باید کمی مردانه رفتار می کرد. وگرنه مامان گفتن را حتی طوطیِ گیتا هم بلد بود!

_ نه متاسفانه. نرسیدم خدمت مامان گرام تون.

عصبانی به سمتم برگشت. رخ به رخ هم شدیم و نگاهم به نگاه قهوه ای تیره و پرخاشگرش گره خورد. این چشم ها بلد نبودند بترسانند اما خیلی خوب می دانستند که چه گونه حالت را به هم بزنند.
از روی حرص، همان طور که دندان هایش را به سختی برهم می سابید، غرید:
_ ببین بهار، همین اول کاری بهت می گم. مامان همه چیز منه. دست نذار روی اسمش که اگه یه حرف بد بهش بزنی، پدرت رو در میارم! هیچی هم حالیم نمی شه. باید اون قدر بهش احترام بزاری که جای حرف باقی نمونه. اگه یه وقت بشنوم...

با حرص و پرخاش پریدم توی نطق مزخرف و بی منطقش و گفتم:
_ یه وقت چی ها!؟ من مادر و پدر خودمم برام مهم نیستن، سرکارِ اعظم مامانت که دیگه عددی نیست! تو قراره زن بگیری، نه کلفت واسه مامان جونت!

و همان طور که از روی خشم دندان قروچه می کردم، از روی تاب بلند شدم و به سمت عمارت رفتم.
دست هایم لرزش خفیفی داشت و مسببش بی شک نریمان بود، تمام!
با حرص و جوش، داد زدم:
_ مامانم. هه! تو برو یاد بگیر اسمش رو بگی؛ براش کلفت خریدن، پیشکش!

گفته بودم من زیادی زود رنجم؟ شاید ظاهرم نشان نمی داد اما زود رنج بودن خاص خودم بود. زود می رنجیدم و گاها زود هم می بخشیدم. برایم مهم نبود چه کسی مرا رنجانده؛ همیشه چه طور رنجاندنش ارجحیت داشت. اگر تا امروز اندک امیدی هم به هیوا داشتم، پرید. همه اش دود شد و رفت هوا! او مرا رنجانده بود، آن هم به بد ترین وجه ممکن!
 
Bawan

Bawan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
3/10/19
7
82
13
16
#پارت۴

آب دهانم را قورت دادم و با اعصابی داغان به سالن بازگشتم. حیران و سرگشته نگاهم را دور تا دور سالن چرخاندم. همه چیز واقعی بود و من چرا حس می کردم خواب می بینم؟
چلچراغ وسط سالن می درخشید. مهمان های نسبتا جوان تر می رقصیدند و مهمان های دیگر می خندیدند، می خوردند و می نوشیدند. همه لذت می بردند و من...گویی خواب می دیدم!
لــ*ب هایم را آشفته به دندان کشیدم.
توی دلم مدام پر و خالی می شد. گاهی پشیمانی تویش جا می گرفت، گاهی هم عصبانیت. این وسط ناله های پایم هم به راه بود و می خواست خودی نشان بدهد. مثلا بگوید که:«زهی خیال باطل! هرچه می بینی عین واقعیت است. خودت را نزن به آن راه!»

آب دهانم را قورت دادم و سرم را بالا نگاه داشتم. قدم هایم به ظاهر آرام بود اما خودم که خوب می دانستم چه قدر تمنای فرار دارند. فرار از این مراسم، نریمان، زندگی! دل شان فرار می خواست. فرار با منی که نزده، هی خورده بودم؛ از زندگی، از خودم و بالاخره از نریمان!

بغض بیتوته کرد توی گلویم. نم اشک هم روی چشمان قهوه ای ام نشست.

انگشت سبابه ام بلافاصله دست به کار شد. اشک را نیامده زدود و سرجایش برگشت. بغضم هم...چه بگویم که بغض، همنشین دل بی قرارم بوده و هست. بود و نبودش فرقی نمی کرد وقتی که اطرافیانم عادت به شنیدن صدای بغض آلودم داشتند.

به قدم های خسته و بیمارم سرعت بخشیدم و پله ها را دو تا یکی بالا رفتم. صدای عصبی الینا که مخاطبش گیتای کوچکم بود، متوقفم کرد.
الینا که مرا در پاگرد پله ها دید، متعجب پرسید:
_ کجا؟
خستگی را بهانه کردم:
_ خسته ام. خودت که می دونی، حال ندارم بیش تر از یه ساعت سر پا بمونم.

سری تکان داد و گفت:
_ باشه خواهرم. برو بالا. منم به این بهمنِ عظیمِ دردسر برسم.

گیتا با آن تیله های سبزش معصومانه نگاهم می کرد. نگاهش یک جور جادو بود. نگاهم که می کرد، انرژی می گرفتم.
لبخندی روی لــ*ب هایم نشست. آرام پرسیدم:
_ مگه چی کار کرده عشق خاله؟

الینا خم شد و دستمال کاغذی را محکم کشید روی سیاهی دایره وار پیراهن قرمز گیتا و غر زد:
_ جای این که با دهنش بستنی بخوره، با لباسش خورده شیطونک!

خنده ام آرام اما به لطف گیتا و شیطنت هایش، توی پاگرد پله ها طنین انداز شد. خم شدم و چشم های سبز آغشته به خاکستری گیتا را بوسیدم. همان طور که توی نگاه براق و معصومانه اش غرق می شدم، رو به خواهرم گفتم:
_ ببخشش الی، یه شب که هزار شب نمی شه.

چشم های سبز خندیدند. گیتا ژست نادم و پشیمانش را فراموش کرد و تکیه داده بر حمایت همیشگی من، رو به مادرش کرد و گفت:
_ خاله راست می گه، آنا! ببخش دیگه. به خدا قول می دم دیگه کثیف و شلخته بستنی نخورم. اصلا تو برو اون ده تا بستی که قایم کردی بیار. من بهت نشون می دم چه جوری می خورم شون.

الینا مبهوت نگاهش کرد. چشم هایش همان بود. همان چشم های گیتا، ولی نه! این چشم ها سن داشتند، بد دیده بودند، زشت ها را هم همین طور این چشم ها، زمانه را دیده بودند اما چشم های گیتا، پاک بود و خالص! اصلا خلوصش عیان بود وقتی که رنگ چشم های مادر و پدرش را هر دو با هم داشت.

آهی کشیدم و لبخند اندوهگینی روی لــ*ب هایم نشست. اوج بدشانسی آن جا بود که تمام اعضای خانواده ات چشم رنگی باشند، حتی شوهر خواهرت! آن وقت تو باشی و یک جفت چشم قهوه ای که مدام پر و خالی می شوند از اشک هر روزه!

الینا کف دست هایش را روی پهلویش گذاشت و غرولند کرد:
_ خوشم باشه! پنج تا بستنی کم بود که قول می دی توی خوردن باقی بستنی ها مواظب باشی؟

گیتا با شیطنت چشم هایش را ریز کرد و گفت:
_آنا، حسود نباش دیگه! اگه باهام مهربون باشی یکی شون رو هم می دم به تو. خوبه؟

الینا از شدت تعجب چشم درشت کرد و من باز هم خندیدم. نه با صدای بلند، نه از ته دل، ولی می شد نامش را خنده گذاشت. خنده ای در پس غم که از نادر ترین خنده هاست.

دیگر نماندم تا ادامه ی بحث شان را شاهد باشم. حتی ندیده هم می دانستم که برنده ی آن بحث و جدل سخت و طولانی، خواهر زادی کوچکم و شیطنت ذاتی اش است و بس!

درد پاها دیگر از گز گز و نیش زدن گذشته بود؛ آن قدر درد می کردند که نا برایم نگذاشته بودند. نمی دانم چه طور از پله های سه طبقه بالا رفتم. دهانم خشکیده و به گمانم تمام وجودم التهاب را فریاد می زد. پاهایم دیگر توان یاری نداشتند و شَل می زدند.
به هن و هن افتاده بودم و عرق سرد از شقیقه هایم ریزان بود. کف دستم را روی دیوار گذاشتم و ایستادم. با هر جان کندنی که بود، به دیوار تکیه دادم. سرم گیج می رفت. نگاهم را دوختم به در فندقی رنگ اتاق. آهم در آمد. آن فاصله ی دو متریِ من و اتاق، انگار کیلومتر ها بود و وای، که من توان ایستادن هم نداشتم؛ چه رسد به وجب کردن آن فاصله.
بغض، بزرگ تر شد. زبانه زد که داد شود؛ یک داغ آغشته به اندوه که تمام سه طبقه ی عمارت را یک تنه بلرزاند. اما نگذاشتم. سال ها آبرو جمع کردم، این ماه های اخیر بیش تر و مطمئنا قصد ریختن تمام دار و ندارم را نداشتم؛ حداقل نه امشب!
پای راستم را به زحمت تکان دادم که آخم در آمد. همان طور که بر دیوار تکیه داده بودم، خم شدم و بند باریک کفش های پاشنه دارم را گشودم. نفسم حبس بود و درد بر تمام جوارح بدنم می تاخت. بالاخره کفش ها پاهایم را رها کردند. نفسم آزاد شد و با یک آه خود را نشان داد. آن قدر خسته بودم که همان جا روی پارکت ها نشستم و سرم را به دیوار تکیه دادم.
اشکم جوشید. شبنم شد و بر مردمک های لرزان چشمم نشست. لــ*ب هایم هم...
صدای موزیک بلند تر شد. گویی داشت فریاد می زد بدبختی مرا که حتی آدم کور هم می دیدش! دلم فریاد زد که بس کن! تو را به خدا دست بردار! برای که فریاد می زنی؟ برای من؟ یا برای همان هایی که خود را به کری و کوری زده اند و جشن گرفته اند به مناسبت سیاه بخت شدنم؟
لــ*ب هایم لرزیدند و پلک نزده، اشکم چون قطره ی باران ریخت. اشک که نبود! بارانی بود که می خواست سیل بشود. همان قدر خسته، همان قدر طغیان گر و خانه خراب کن!
با پشت دست، اشک روی گونه ام را زدودم. حتی گریه ام هم ترحم بر انگیز بود. آن قدر بی صدا می گریستم که هر که می دید، گمان می کرد زیر آسمان خدا فقط یک بهار هست و خدایش!
پوزخندی زدم. پایم نیش زد. نیشش آن قدر دردناک بود که آخ بالاخره به زبانم آمد.
زمزمه کردم:
_بس کن! خسته ام؛ بس کن! خدا، بس کن! دیگه نمی کشم؛ نریز! بدبختی ها رو نریز رو سرم که آوار می شن. آوار می شن و خفه ام می کنن.

پاهای دراز شده ام را جمع کردم توی بغلم. اوج تنهایی را می شد توی کز کردن های آدمی مثل من دید و اوج بدبختی ها را...قطع به یقین می شد توی زندگی من یافت!

لای در انتهایی راه رو باز شد و با اندکی تاخیر، صاحبش هم توی درگاه ایستاد. نگاه خسته از تلاشش که مرا دید، گشاد شد. خشکش زد.
آب دهانم را قورت دادم. کف دستم را به جان اشک هایم انداختم و تلاش کردم سر پا بایستم. اما مگر می شد؟ پاهایم لج کرده بودند. دل شان استراحت می خواست؛ این که دراز بکشند و خستگی در کنند. به گمانم وقت بازنشسته شدن شان رسیده بود. من بیش از حد تاریخ مصرف شان، ازشان کار کشیده بودم!

توسکا شتاب زده لیوان توی دستش را رها کرد و به سمتم دوید. لیوان افتاد و شکست. هزار تکه شدنش را دیدم اما صدایش را...اصلا! شاید هم من بودم که دیگر صدای شکستن را نمی شنیدم.
مضطرب آمد بالای سرم. خم شد زیر بغلم را بگیرد. میان گریه های او، گریه های خودم را یادم رفت.

دستم را آرام گذاشتم روی دست های لرزانش تا کمی آرام باشد، اما مگر آرام می شد؟ هق هقش آرام بود و جان سوز.

زمزمه کردم:
_ بس کن جون بهار، توسکا.

دست راستم را گرفت و از روی پارکت بلندم کرد. بعد هم خم شد و شانه اش را انداخت زیر بغلم تا بتوانم پا به پایش فاصله ی باقی مانده را طی کنم. میان بغض و گریه گفت:
_ قربونت برم بهار. چرا صدام نزدی آخه؟

خنده ای کردم تا کمی آرام شود.
_ زار نزن دختر جیغ جیغو. چرا همش اشکت دم مشکته؟

دستگیره ی در را با دست آزادش گرفت و به پایین فشار داد تا در باز شود.
_ اشک من دم مشکمه؟ بس کن بهار. حرف تو حرف نیار! منِ احمق که خبر ندارم این بیرون چی می گذره! همش سرم توی کتابه. تو چرا صدام نمی زنی!؟ اگه من واسه یکم قهوه ی اضافه نمی اومدم بیرون تو چی کار می کردی؟ می موندی اون جا تا جون بیاد تو پاهات؟ یا همون جا می گرفتی می خوابیدی تا صبح؟

لنگان و تکیه زده بر شانه های ظریفش وارد اتاق شدم. مستقیم به سمت تخت خواب رفت و من هم به دنبالش.
_ هیچ کدوم. اون قدر اونجا می نشستم تا کرم کتاب بیاد و کمک کنه بیام توی اتاق.

خم شد و رو تختی کرم_قهوه ای را کنار زد. غرولند کرد:
_ همه چیز رو مسخره بگیر! زندگی واقعیه بهار، تورو خدا واقعی ببینش!

به سختی و هن و هن کنان روی تخت نشستم. خم شد و کمکم کرد تا پاهایم را بگذارم روی تخت.
_هی بگو هیچی نیست! اگه این پاها هیچ دردی ندارن پس چرا همش ورم می کنن؟ پس چرا دائم از کار می افتن و فلجت می کنن!؟

برگشته بود سمتم و با حرص و گریه دردم را بر سرم فریاد می زد.
نگاهم چرخ خورد روی قطره اشک شفاف نشسته بر گونه اش. ناغافل همان قطره اشک را بوسیدم که فریادش از نطفه خفه شد.
لبخند غمگینی زدم که اشک خشکیده ی چشمانش دوباره جوشید. لــ*ب برچید و محکم در آغوشم گرفت. بغض کردم. او هم بغض داشت وقتی که گفت:
_ تو چیزیت بشه من چی کار کنم دختره ی خیره سر و لجباز! چی بگم که آخِت نفسم رو می بره؟

گریه ام گرفت. محکم تر فشردمش. به جای مادر، پدر، حتی الینا هم فشردمش. زمزمه کردم:
_ ازت ممنونم توسکا. برای بودن بی قید و شرطت. برای نگرانی هات. برای آغـ*وش پر محبتت! بمون برام. باشه؟ می مونی؟ می تونی تحملم کنی؟

با کف دست ضربه ی آرامی بر پشتم کوبید و دعوایم کرد:
_ تا دو کلمه حرف خوش از اون زبونت میاد بیرون، دندونات زبونت و گاز می گیرن و اونم تغییر جبهه می ده! این چرت و پرتا چیه می گی دختر؟ مگه من جز الینا و به خصوص تو، کی رو دارم که خواهر خطابش کنم؟ می دونم که نمی تونم جای الینا رو برات پر کنم ولی تو برای من همون خواهری هستی که نداشتم.
تشر زدم:
_ تو جای الینا نیستی توسکا. تو برام خاصی، جایگاهتم خاصه.
لبخندی زد و بالشتم را مرتب کرد. از روی تخت برخاست و همان طور که ورقه ی قرص را از توی کشوی میز کنار تختم خارج می کرد، گفت:
_ بهار، دیروز رفتم داروخونه برات مسکن خریدم.
برگشت و نگاهم کرد. جدی گفت:
_ وای به حالت دو روز نشده جای زرورقش توی سطل زباله ی اتاقت باشه‌!
خنده ی آرامی کردم.
_ اگه قرار نیست بخورمش پس چرا خریدیش؟
از پارچ بلوری روی میز چند جرعه آب ریخت توی لیوان پایه بلند و قرص را از زرورقش خارج کرد.
_ چون می دونم که بدون این قرصا از پا میفتی. اینم می دونی چرا؟ چون لجبازی و نمیای با هم یه سر بریم دکتر ببینیم چه دردته.

قرص را کف دستم گذاشت. آن را بالا که انداختم، لیوان راهم به دستم داد و من یک نفس نوشیدمش.
_ ول کن جون مهربان توسکا. جدا حوصله ندارم.

کف دستش را گذاشت روی شانه ام و مجبورم کرد بخوابم. همان طور که پتو را روی بدنم می کشید، گفت:
_ این که جدید نیست عزیزم. هرچی اسم دکتر و درد میاد تو بی حوصله می شی. عمه ی منه که هر روز یه ورش باد می کنه. تو کاملا سالمی!

_ حق داری. خوبه؟ می شه بخوابم؟

پیشانی ام را بوسید و همان طور که به سمت در می رفت، گفت:
_ البته که حق دارم. واسه ی همینم فردا مثل یه دختر خوب باهام میای بریم دکتر. فعلا بخواب. شب به خیر!
و چراغ را خاموش کرد و در را پشت سرش بست.

زمزمه کردم:
_ مثل مامانایی توسکا. یه مامان خوب و مهربون. خوش به حال بچه ای که قراره تو بشی مادرش. من که از مادر خیری نبردم. لااقل یکی دیگه ببره.

و چشم بستم. خسته، افسرده، دردمند و با هزاران افسوس انباشته. چشم بستم تا برای ساعاتی به دنیایی بروم که همه رویایش می نامیدند و برای من، کابوس تر از دنیای واقعی بود!