درحال تایپ چشمک بزن | bawan کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Bawan
  • تاریخ شروع
Bawan

Bawan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
3/10/19
10
99
13
16
کردستان
اسم رمان : چشمک بزن
اسم نویسنده: هستی دستگیر، bawan
نام ناظر: *~MaRyAm~*
ژانر: عاشقانه
خلاصه:
داستان روایت کسانیه که در گذشته خطاهایی داشتن. خطاهاشون بزرگ و کوچیک بودن اما تا حالِ زندگی شون کش اومدن. و حالا، این خطاها دارن زندگی شون رو خط خطی می کنن.
دو زوج، دو خواهر با دو شخصیت متفاوت اما عاشق هم
الینا چند سال قبل با سپهر ازدواج کرد. عاشق نبود و از روی لج بازی زندگی سپهر رو هم به هم ریخت. و حالا عاشقه و...
بهار کوچیک تر از الیناست. در شرف ازدواجه و می خواد راه خواهرش رو بره. بدون هیچ علاقه ای وارد یه زندگی مشترک بشه و هیچ چیز مانع از تغییر تصمیمش نمی شه تا این که...
 
آخرین ویرایش:
Maryam Banoo

Maryam Banoo

مدیر تالار خانواده و زندگی + تالار جامعه و فرهنگ
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
6/8/19
2,048
31,316
113
20
قم

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.
لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.

هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
موفق باشید
*تیم مدیریتی ناول کافه*
 
Bawan

Bawan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
3/10/19
10
99
13
16
کردستان
من، غریبانه به تو چشم دوخته ام، که شاید...یک روز بیایی؛ از همان راه دور و دراز، با میلیون ها سال نوری فاصله‌، سخاوت مندانه چشمک هایت را خرجم کنی و من، به امیدت، لحظه ها را یک به یک از سر بگذارنم.
محبوب من، این شهرِ از دور پر زرق و برق، شهر سربی اش نامیده اند.
همه ی آدم های شهر را سربِ سردی پوشانیده؛
یکی مثل مرا
و یکی مثل دیگری را.
همه ی مان پوشیده از سربیم؛ تماماً سرب!
نه راه گفتن ناگفته های قلبی داریم؛
نه یک نیم نگاه گرم و سوزنده از محبت!
برگشت به خاطرات گرم، کار ما نیست،
محبت دیدن و محبت ورزیدن در شأن مان نیست.
چشم بسته به جلو گام برداشتن محکومیت ماست
چشم بسته راه کج را راست انگاشتن بدبختی ماست!
ما به سرعت راهیِ گودالی هستیم،
که ژرف تر از دره ها و تاریک تر از ریاست.
ما راهی گودال ندانم کاری هستیم،
گودالی که با ندانستن های مان ساختیم!
ما مردمی هستیم،
که از سربی بودن مان بی خبریم و در وهم آدمیت به سر می بریم.
غافل از این که...
بگذار بس کنم!
حرف ها راه نجات ندارند! هیچ حرفی سرب ها را ذوب نکرده،
هیچ حرفی،
با حرف بودن،
عمل نگشته!
تنها راه نجات این مردم،
تو هستی!
تو و امثال تو...
شمایی که به جای سرب، ستاره پوش گشته اید
شمایی که...
تو را به خدا!
چشمک بزن، با چشمک هایت حرفی بزن، تو را به جان هر که دوست داری
دستت را دراز کن
دستم را بگیر و از این شهر،
خلاصم کن!
من...
دیگر از سربی بودن خسته ام!
دلم می خواهد آزادانه فریاد بزنم
زار زار گریه کنم و صدای خنده ام گوش فلک را کر کند.
می شنوی؟
صدای فریادهای نا امیدانه را سال هاست که سرب ها خفه کرده اند.
من فقط...
به تو امید وارم.
باری دیگر،
نویدی دیگر،
چشمک بزن،
من،
به امید چشمک هایت،
سرب ها را...
و چه خوبست، تو هستی و یک دریا، چشمک!

#پارت۱، فصل اول
★سکوت کنید، من نای فریاد ندارم!★

چشم های خسته ام را بستم و سرم را روی بالش گذاشتم. سرم بی امان تیر می کشید و اخم به ابرو هایم می آورد. از همان اخم های ترسناک با گره های کور، که چهره ی آدم را عصبی و اندکی ناتوان نشان می دهند. کف دستم را روی شقیقه ام گذاشتم و با یک غلت به پهلو خوابیدم.

باز هم صدای مادر و الینا ذهنم را درگیر کرد. در طول یک هفته ی گذشته حتی یک شب هم نتوانستم چشم روی هم بگذارم. خواب به کل از چشمانم در فرار و مهمان پایه ثابت سرِ بخت برگشته ام هم، همان درد کذایی شده بود.
تا می خواستم کمی آرام شوم الینا زنگ می زد و شروع می کرد. الینا که تمام می شد، نوبت به مادر می رسید؛ حرف هردوی شان هم یک مضمون داشت اما در انتها کاملا مخالف یک دیگر می شدند.
مادر می خواست به خواستگاری نریمان جواب مثبت بدهم و الینا عقیده داشت بهترین جواب یک نه ی قطعی و محکم است. مادر می گفت نریمان خوشبختم می کند و الینا اظهار می داشت که ازدواج با نریمان، یعنی یک عمر بدبختی!
من هم که بی چاره! حتی اجازه نداشتم لــ*ب بگشایم و حرفم را بزنم. آن قدر فکر کرده بودم که شب ها توی خوابم هم نریمان خواستگاری می کرد و من عاجزانه میان دو راهی می ماندم.

سرم دوباره تیر کشید. دردش آن قدر عمیق بود که دادم در آمد و فورا بالش را از زیر سرم در آورده و آن را رویش نهادم و محکم فشردمش. زیر لــ*ب غریدم:
_لعنت به خودت و دردسرات نریمان!

درد برای اندک زمانی تسکین یافت. آن قدر که ذهنم دوباره توانست به خاطرات مزخرف این چند روز فکر و مرورشان کند.
دیروز بالاخره تصمیمم را گرفتم. شماره ی توران خانم را از توی دفترچه ی مادر کش رفتم و با قاطعیت زنگ زدم. با این که توران خانم زن خشک و بداخمی بود که جز خودش هیچ کسی را نمی دید اما، صلاح دیدم که خود جوابم را بهشان بگویم تا مادر. یکی دو جمله از آغاز مکالمه ی خشک و جدی مان نگذشته بود که رضایتم را نشان دادم و درخواست کردم تا هفته ی دیگر دوباره تشریف بیاورند برای مقدمات ازدواج.
مادر وقتی فهمید که چه کار کرده ام نه خندید و نه شادی کرد؛ بلکه عصبانی شد و به من پرخاش کرد که چرا آن قدر بی آبرو و بی حیا شده ام که چنین کار قبیحی انجام داده ام؟ اما کو گوش شنوا؟ دیگر خسته شده بودم از خرده فرمایشات مادر.
چشم هایم گرم شده و خواب نسبتا ملموس می نمود که در با شتاب گشوده و به دیوار برخورد کرد. ضربه آن قدر قوی بود که باعث شد ذره ای از گچ دیوار روی پارکت بریزد.
هوفی کردم و لای پلکم را گشودم. در تاریک و روشن نگاهم الینای ترسناک و عصبی را دیدم. دوباره چشم بستم و توی تختم غلط زدم. تلاش کردم بی توجه به خواهر بزرگ ترم بخوابم اما بی فایده بود. ضربه ی در آن قدر کاری بود که خوابم را بپراند. کلافه از حالت دراز کش خارج شدم و نشستم. همان طور که با سرانگشت چشم هایم را مالش می دادم گفتم:
_ هرچی توی دلته بریز بیرون.
حرفم به سان جرقه ای بود که به انبار کاه زده باشند. کار خودش را کرد و الینا بر آشفته به سمتم آمد و مقابلم ایستاد. جیغ زد:
_چه غلطی کردی بهار؟
آهی کشیدم. خواب بر من حرام بود!
_چی کار کردم خواهرم؟
روی تخت نشست. کف دستش را روی شانه ام گذاشت و مجبورم کرد نگاهش کنم.
_ چرا رفتی به اون یه لاقبا بله دادی؟ مغز توی اون کله ت نیست؟
مغز؟ چرا؛ تا همین یک هفته ی گذشته مغز داشتم اما اکنون...شک دارم!
_ مگه شما می ذارین مغز داشته باشم اِلی؟ بعدشم که فکر کردم دیدم ازدواجم با نریمان مشکلی نداره. درسته که یکم نچسبه، ولی خب...می شه باهاش کنار اومد.
از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. خورشید درحال غروب بود و به زیبایی هرچه تمام تر خداحافظی می کرد.
خسته گفت:
_ چی بهت بگم؟ کم گفتم این مدت که این جوری کردی؟ اصلا فهمیدی چی گفتم؟
سرم را تکان دادم. یکی دوبار به جلو و این یعنی، بله.
همان طور که به آن منظره ی زیبا چشم دوخته بودم نجوا کردم:
_فهمیدم.
صدایش بغض داشت، ولی نه آن قدر که بشود نامش را گریه نهاد:
_ چی بگم بهت پس؟ صد بار گفتم این پسره لایقت نیست، هزار بار گفتم واسه خاطر خودت نیست که اومده خواستگاری، یه میلیون بارم گفتم عاشقت نیست و عاشقش نیستی! کم بود؟
_نه!
_پس چی؟
پرده ی یاسی و نازک را کشیدم و اتاق توی تاریکی غرق شد. زمزمه کردم:
_ فقط ایناش برام مهم نبود.
از روی تخت بلند شد. کلید برق را زد و با صدای گرفته و توی دماغی گفت:
_ روشن کن این لامصب رو!
به سمتم آمد. چشم های سبزش نم اشک داشتند.
_ چی برات مهم بود؟ هان؟ چی!؟
_ یه جورایی...آینده. نه عشق، نه هیچ چیز دیگه ای...ضامن خوشبختیم نیست الینا. یه هفته ست دارم بهش فکر می کنم و یه جورایی دیگه از این بابت مطمئنم!

آهی کشید و با سرانگشت نم اشکش را گرفت. زمزمه کرد:
_ چی بگم؟ گفتنی ها رو گفتم دیگه. باقیش با خودته.

لبخندی زدم و بغلش کردم. محکم تر بغلم کرد.
_ بی خیال این حرفا. واسه ی شام می مونی؟ مهربان...
_ نه اصلا! باید برم. گیتا پیش خانوم صادقیه. با عجله اومدم. وقتی شنیدم که تو...بی خیال! بهتره ادامه ندیم. فعلا کاری نداری؟
_ نه؛ زود به زود بیا الینا.
شال فیروزه ای اش را مرتب نمود و لــ*ب زد:
_ حتما.
 
آخرین ویرایش:
Bawan

Bawan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
3/10/19
10
99
13
16
کردستان
#پارت۲

آیینه را نگاه کردم. چهره ی ماتم زده ی قبل در بین رژ گونه ی ملایم و سایه ی محو مشکی، پنهان شده و آن چشم های دائم حسرت بار، زیر خروار ها ریمل و خط چشم می درخشید و تنها یک چیز تغییر نکرده بود.
رژ لــ*ب زرشکی را برداشتم. آن قدر تیره بود که ته مایه اش به مشکی می خورد.
رژ لــ*ب را با وسواس روی لــ*ب های حجم دار و بی رنگم کشیدم.
دیگر تمام شد! نمی شد این بهار جدید را با آن بهار نزار و رنگ پریده ی قبل، یکی دانست. آهی کشیدم. همه چیز دو رو بود و تظاهر. مگر می شد یک رنگ باشی و توی این دنیایی که خودش هم دو رنگ داشت، دوام بیاوری؟
پوزخندی به بهارِ آیینه زدم.
چه موهایی رنگ کرده بود. چه به خودش هم رسیده بود. باید هم به خودش می رسید. نا سلامتی امشب نامزد می شد. آن هم نامزدِ که؟ نامزد نریمان معروف! همان که همه برایش سر و دست می شکاندند و آن بهار توی آیینه، بی آن که سر و دست خود را بشکند، با هزار منت و منت کشی، پذیرفته بود که همسرش باشد.
دستی به دامنِ حریرِ پیراهن مشکی ام کشیدم. امشب نامزد می شدم و به جای پوشیدن پیراهن سرخ و سفید، سیاه بر تن نشانده بودم!

دست دراز کردم و از توی صندوق جواهراتم یک دستبند ظریف و ساده بیرون کشیدم و روی مچ دست راستم بستم.
عطر چمستری ام را سخاوتمندانه مهمان سر و گردن و مچ هایم کردم و با یک لبخند زیبا به آیینه، از روی صندلی برخاستم. درد، برای چند ثانیه متوقفم کرد. کلافه خم شدم و نرم و به آرامی، پشت پایم را ماساژ دادم. پایم هر چند ثانیه به گزگز می افتاد اما درحدی نبود که روی اعصاب نداشته ام راه برود. شاید همان درد اندک هم به خاطر کفش های پاشه بلندی بود که به پا کرده بودم.

درد، کم تر که شد، قد راست کردم و به سمت درِ اتاق رفتم و گشودمش؛ که پدر را در آستانه ی پله ها دیدم. ابروهای بلندم از روی تعجب کمی بالا رفتند. پدر این جا چه می کرد؟

تعجبم از این بود که پدر هیچ گاه به طبقه ی سوم نمی آمد. یعنی دلیلی هم نداشت که بیاید. اتاق های مهمان، الینا و من در طبقه ی سوم و اتاق پدر و مادر به علاوه ی اتاق کار در طبقه ی دوم بودند؛ پس پدر فقط در دو طبقه ی اول رفت و آمد می کرد.

لبخند ملایمی زد و به سمتم آمد. با آن کت و شلوار سرمه ای مارک و کاملا متناسب، جوان و جذاب تر از سن پنجاه و نه ساله اش می نمود. تلاش کردم من هم لبخند بزنم یا اگر هم نشد، حداقل محو لبخندی داشته باشم.
رابطه ی پدر و دختری ما هیچ گاه گرم و صمیمانه نبوده و نخواهد بود. دقیقا برعکس الینا که جانش برای پدر در می رفت!
شق و رق ایستادم و آمدنش را نگریستم. درچند قدمی ام ایستاد و لبخند رنگ باخته اش را تجدید کرد.
زیر لــ*ب گفت:
_ مثل همیشه زیبا و متین!
لبخندی اجباری روی لــ*ب هایم نشاندم و پاسخ دادم:
_ ممنون.
دست در جیب شلوارش کرد و گردنبند ظریف و زیبایی را از آن خارج نمود.
نگاهم ماند روی زنجیر و دست پدر همراه با زنجیر بالا آمد. قفلش را باز کرد و...هنگامی به خودم آمدم که زنجیر ظریف و ساده ی توی دست های پدر، در گردنم می درخشید. نگاه متعجبم را به پدر دوختم که خندید و پیشانی ام را بوسید. کنار گوشم زمزمه کرد:
_ خوشبخت باش دخترم! سعی کن خوشبخت باشی.

و رفت. رفت و مرا با یک دنیا حیرت و وا ماندگی تنها گذاشت. جای بوسه اش هنوز هم روی پیشانی ام گز گز می کرد و قلبم می لرزید.
پدر امشب عجیب بود و کارهایش عجیب تر!
دوباره پلاک زنجیر را نگاه کردم. دو قلب طلایی و سفید روی هم افتاده بودند. دستم را به سمتش دراز کردم و قلب سفید را با انگشت شست کنار زدم که حکاکی روی قلب طلایی نمایان شد. به سختی می شد متن را درحالی که زنجیر در گردنم بود، بخوانم. اما کنجکاوی ترغیبم کرد که متن را زمزمه وار، بخوانم:
_ اگه عاقلی، پس عاشق نیستی. اگه عاشقی، پس عاقل نیستی. دخترم، زندگی هم عشق می خواد و هم عقل. اگه دیدی عاقلی، از ادامه دادن تردید کن. اگه دیدی عاشق هستی هم همین طور. تنها کلیدی که ادامه ی راهت رو هموار می کنه، دوست داشتنه. دوست داشته باش اما عاشق، نه!
بعد از دقایق سخت و جان فرسای واماندگی، به خود آمدم. دستی به موهای رها شده ی روی دوشم کشیدم و از پله ها پایین رفتم اما زنجیر گردنبند اهدایی، داغ شده و گردنم را می سوزاند. من راضی بودم از عاقل بودن!

توی پاگرد آخر، الینا را دیدم که با اخم های درهم و روی ترش، یکی یکی پله ها را بالا می آمد. یک پیراهن ساتن سرمه ای پوشیده بود که تا روی زانوهایش را می پوشاند و موهای سیاهش را هم سشوار کشیده و روی شانه هایش رها کرده بود.
زیر لــ*ب حرف هایی می زد که قطع به یقین غرولند هایی با چاشنی فحش و ناسزا بود. ایستادم تا بیاید.
شاید الینا تنها عضو خانواده ام بود که صادقانه دوستش داشتم. او با تمام تلاشی که برای پیچیده به نظر آمدن می کرد، ساده بود و من همان سادگی را دوست داشتم.
سه پله ی آخر را بالا نیامده، نگاهش متوجهم شد. یک لحظه لبخند روی لــ*ب هایش نشست اما خیلی سریع از روی لــ*ب هایش رفت و دوباره دپرس و ناراحت شد.

ناراحت پرسیدم:
_ چته؟ چرا توی همی؟
هوفی کرد و با چهره ای درهم گفت:
_این دختره، سمانه، حسابی روی اعصابمه! مارمولکِ عجوزه!
خنده ام گرفت. خدارا شکر که این درهم بودن چهره، جای نگرانی نداشت. یکی دیگر از ویژگی های بارز خواهر نازدانه ام، حسادت بود؛ از نوع درجه یک!
با همان لحنی که خنده تویش هویدا بود، گفتم:
_ چی شده باز؟
_ عنتر خانوم هی خودش رو می ماله به تن و بدن سپهر! می ترسم پوست واسش نمونه.

لبخندم این بار واقعی بود. تلاش کردم با گذاشتن کف دستم روی بازوی بــ**رهنه اش دلداری اش بدهم:
_ بی خیال خواهر! سمانه انگشت کوچیکه ت هم نمی شه.

لبخند شادی زد و گونه ام را نرم بوسید. همان طور که با کف دست جای رژ آجری اش را از روی گونه ام می زدود، گفت:
_ قربونت بشم بهار! تو نباشی من چه خاکی توی سرم کنم آخه؟
_ بی خیال این حرفا رو. داشتی با عجله کجا می رفتی؟

شتاب زده، ای وایی گفت و سریع جواب داد:
_ داشتم می رفتم پیش مهربان. شربت کم اومده. بگم آماده کنه بفرسته پایین.

سرم را تکان کوچکی دادم و راه را برایش باز کردم تا برود پیش مهربان و او با عجله پله ها را بالا رفت.

از تیررس نگاهم که خارج شد، پله های باقی مانده را طی کردم و وارد سالن شدم. مهمان ها حدودا دویست یا سی صد نفر می شدند و جمع، تقریبا خودمانی بود. پدر در گوشه ی سالن، کنار بارِ محبوبش ایستاده و با چند تن از همکارانش می نوشید و بگو و بخند می کرد. چه بی خیال می خندید. و چه بی خیال...من که این گونه نبودم. چه به سرم آمده بود؟ من که عادت کرده بودم به ندیده شدن و ندیدن. پس چرا می دیدم؟ پس چرا قلبم طلب دیده شدن می کرد؟
نگاه غم زده ام را از پدر گرفتم. نباید به مهر و محبتش دل خوش می کردم. سالی یک بار محبت کردنش فقط از سر اجبار بود و بس! وگرنه که دلیل دیگری نداشت.

نگاهم را به آن طرف تر دوختم. همان جا که مادر همیشه با مهمان هایش می ایستاد و چند کلامی می گفت و می شنید. و بازهم همان جا دیدمش. اگر پدر را تمام و کمال نمی شناختم، مادر فرق داشت. او را نخوانده از بر بودم. عادت داشت که به همه چیز ایراد بگیرد و حوصله ی خودش را هم نداشته باشد؛ چه رسد به من و گیتای کوچک و با نمکم! دائم هم مشغول کار بود. سرکشی به هتل ها و رستوران های زیر مجموعه اش که همگی هدایای پدر به مناسبت روز ازدواج شان بود، از کارهای اصلی مادر به حساب می آمد. می رفت و با وسواس نظارت می کرد. اگر چیزی کم و کسر بود، دستور می داد مهیایش کنند؛ اگر کم کاری می دید، بی هیچ رحم و رأفتی اخراج می کرد و با همان وسواس فرزانه گونه، هتل را چنان می چرخاند که چند سال پیاپی سود گزاف به همراه داشته باشد؛ هر سال، بیش تر از دیروز. با این حال هرگز ندیدم در کار خیر شرکت داشته باشد. تنها کار خیری که در عمرش انجام داده بود، استخدام مهربان و جا و غذا دادن به توسکایی بود که اکنون از خواهر برایم نزدیک تر است.
سری تکان دادم. مادر خشک بود و تعریف و توصیفش هم خشک تر!
کنار زن عمو فتانه ایستاده بود و همان طور که زنجیر دراز طلایش را دور انگشت شصتش می پیچاند، درباره ی تعداد خدمه های مورد نیاز عروسی حرف می زد.
نیشخند زدم. گفتم که! مادر را از بر بودم. بدیهی بود که مراسم نامزدی تمام نشده، به فکر مراسم عروسی باشد!

نگاهم را به اطرف چرخاندم اما هر چه قدر چشم گرداندم، نریمان را ندیدم. سری تکان دادم و به اجبار به سوی مادر و زن عمو رفتم. صدای تق تق پاشنه ی بلند کفش هایم روی سرامیک ها، میان صدای همهمه و گفت گوی مهمان ها خفه شده و این تنها نکته ی مثبت مراسم بود. بدم می آمد از جلب توجه و چرخیدن نگاه های نکته سنج و ایراد گیر مهمان های مادر و پدر، بر روی راه رفتن و رفتارم! دلم می خواست در دنیای بارانی ام بنشینم و سر بر پنجره ی باران زده ی قلبم بگذارم و گوش بسپارم، به تق تق کوبش باران بر روی تن سرد شیشه. با هر ضرب باران آه بکشم و تلاش کنم برای قطره ای اشک، بی خبر از صحرای روحم!

زن عمو تا مرا دید، لبخندی روی لــ*ب هایش نشاند و گفت:
_ به به! گل سر سبدِ فرزانه هم که اومد.

خنده ام گرفت از لفظِ گل سر سبد، آن هم گل سر سبدِ که؟ مادرم فرزانه!
لبخند زدم که لبخند، لازمه ی چهره ی اعضای خانواده ی مان بود و نبودش روی لــ*ب های مان، نشان کمبودِ شخصیت!

در جواب آن خوش آمد گویی نامتعارف، گفتم:
_ سلام زن عمو جان. حال تون چه طوره؟ خوب هستید ان شاءلله؟

قاچ کوچکی از هلوی توی بشقابش را به چنگال زد و جواب داد:
_ بد نیستم بهار جان. می گذرونم دیگه...راستی! مبارک باشه دخترم.

آهی کشیدم. اگر خدا می خواست که مبارک باشد!
_ ممنون زن عمو.

مادر جدی و خشک پرسید:
_ رفتی پیش نریمان؟

نگاهم را دور تا دور سالن چرخاندم. مادر پرده های دست دوز را کشیده بود تا پنجره های قدی سخاوتمندانه در معرض نمایش باشند. و در این دید و بازدید، شاهد فرمان روایی ماه بر آسمان باشیم.
دستور از مادر بود و انجام دادن کارها هم بر دوش خدمه ی هتل، که مادر در ازای یک هفته مرخصی همراه با حقوق به علاوه ی مقداری دستمزد برای امشب استخدام شان کرده بود.
نگاهم را از ماه و آسمانش گرفتم و به افراد حاضر در سالن دوختم نتوانستم مردی با موی سیاه و چشم کشیده ی قهوه ای ببینم که مغرورانه راه برود، حرف بزند و در باطن، هیچ باشد. نه، به واقع نریمان هیچ بود و آن هیچ، در سالن حضور نداشت!

زمزمه کردم:
_ نه، پیداش نکردم.
دست دراز کردم و لیوان بلند بالا و کمر باریک را برداشتم. اندکی آب پرتقال نوشیدم و لیوان را سر جایش، روی میز، بازگرداندم.

زن عمو فتانه نرم خندید و گفت:
_ معلومه که پیداش نمی کنی عزیزم. جوونا همه پشت عمارت جمع شدن. احتمالا اون هم اون جاست.

از لفظ پشت عمارت پوزخند روی لــ*ب هایم نشست و نگاهم کشیده شد روی سپهر و قیافه ی جدی اش؛ با آن پرستیژ مردانه و اخم ظریف نشسته روی ابرویش. مگر او هم جوان نبود؟ پس چرا پشت عمارت برایش معنایی نداشت؟

توی دلم زمزمه کردم:
_ الحق که الینا حق داره عاشقت باشه.

سری برای زن عمو و مادر تکان دادم و با گفتن:« می رم پیش شون.» ترک شان کردم.
توی دلم اقرار کردم که دوستی مادر و زن عمو هر چند دیرینه، اما کسالت آور و بی روح است.
آستین گیپور پیراهنم را تا آرنج بالا زدم و دامن پیراهن را توی دستم گرفتم که نرود زیر کفش هایم و همان جا کله پا شوم. بعید هم نبود؛ آن کفش ها حسابی پایم را می فشردند و راه رفتنم را نقصان کرده بودند.
زیر لــ*ب غریدم:
_ لعنت به خودتون و جوونی کردن تون!
 
Bawan

Bawan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
3/10/19
10
99
13
16
کردستان
#پارت۳

از سالن خارج شدم. هوا مطبوع و دلپذیر بود. از همان ها که دلت می خواهد هی نفس بکشی و ریه هایت را مهمان شان کنی.
نفس عمیقی کشیدم و چشم به آسمان دوختم. هوای تهران نه فقط مرا، بلکه ستاره ها را هم مریض کرده بود. همه ی شان در بستر خفته بودند و تنها ماه بود که افسرده و ماتم زده، اندک نوری به زمین می افشاند.
آخ خدایا! همان کور سوی امید را هم بسته ای که! دل مان به ستاره ای خوش بود که در جواب درد دل مان چشمک بزند که نترس، فردا هم روز خداست. اگر امروز برایت نبود، فردا که هست؛ آن را بردار و مال خودت کن. چه بگویم در جواب دلم؟ که این شهر، حتی یک ستاره هم ندارد، چه رسد به یک ستاره ی چشمک زن!؟

آهی کشیدم و نگاه از آسمان گرفتم. باید می رفتم و به جمع جوان های پشت عمارت هم سری می زدم دیگر. مگر نه؟ بالاخره من هم جوان بودم. بیست و پنج سال سن که زیاد نیست اما نمی دانستم چرا با بیست و پنج سال سنم، عجیب از جوانی کردن این جوان ها بیزار بودم. آری، این واقعیت بود. من بیزار بودم، از همه کس و همه چیز، حتی از خودم و می دانی؟ اوج بیزاری آن جاست که از همه چیز خنده ات بگیرد. من خنده ام می گرفت. از قیافه ام، حرف هایم، مادرم، پدرم، نریمان، از زندگی! من از دیدن همه همه چیز خنده ام می گرفت. بی خود و بی جهت! و خنده و خندیدن زمانی که بی جهت باشد، زمانی که ته مایه اش طعم تلخ اندوه و حسرت داشته باشد، ترسناک می شود. آن قدر ترسناک که موهای تنت سیخ بشود و لرز بنشیند بر تن و جانت! من هر روز حسش می کردم. آن قدر که دیگر معتادش شده بودم.

راهم را به سمت پشت عمارت کج کردم. پشت عمارت را دوست داشتم. جای باصفایی بود اما فقط برای خلوت های خواهرانه ی مان. هیچ خوشم نمی آمد که دیگران پا تویش بگذارند و حالا...
هوف بلند بالایی کشیدم و زمزمه کردم:
_ فقط یه امشبه. همین یه دفعه آروم باش!

نگاهم ماند روی ده_دوازده نفر آشنا و نا آشنای دختر و پسر خندان، کنارِ استخر.
چشم ریز کردم تا نریمان را بیابم اما نبود. نگاهم را ازشان گرفتم و به طرف راستم دوختم که بالاخره دیدمش. کنار تاب زنجیری ایستاده بود. پسرعمویش مهرداد و نیلو خواهرش هم روی تاب نشسته بودند و حرف می زدند.
نگاهم را دوختم به نریمان و یک آن قلبم از ترس لرزید. عاقبت من و نریمان چه می شد؟

دامنِ پیراهن را رها کردم. کمی موهایم مرتب کردم و نفس عمیقی کشیدم. گفت و گو با نریمان سرِ صبر می خواست و حال خوش. چیزی که من آن شب نداشتم!

آرام به سمت شان رفتم. نگاه خندان نیلوفر، آمدنم را که دید، خنده ی طناز و از ته دلش را کوتاه کرد و از روی تاب برخاست.

در چند قدمی شان ایستادم که شاد و سرحال گفت:
_ باد آمد و بوی بهارِ ما آورد! به به، زن داداشِ بی معرفت! خوب هستی؟

لبخند اجباری ام را تمدید کردم. نیلو دختر خوبی بود اما به لطف برادر نچسب و ماستش نمی توانستم آن چنان باید و شاید با او گرم بگیرم؛ هرچند اخلاقی که معمولا خاص به نظر می رسید، مرا در برقراری ارتباط با دیگران، کمی سرد و سخت نشان می داد؛ به حدی که تعداد دوستانم انگشت شمار و همین تعداد هم از دوران کودکی همراهم بودند.

آرام و جدی، جوابش را دادم:
_ تا بشه گفت خوب چیه نیلو. خوش اومدی!

نیلو خنده ی بلند بالای دیگری کرد. دهانش تا انتها باز بود، در حدی که می شد تا انتهای دستگاه گوارشش را دید زد.

خوش به حالش! خنده توی بازار دلش ارزان بود که مفت مفت خرج می کرد. من چه می گفتم که خنده خریدن و خرج کردن توی بازار دلم، حکم قصاص داشت!؟

خنده اش که ته کشید، با چشم های قهوه ای خمارش به مهرداد اشاره ای زد تا برخیزد و گفت:
_ حرفت دو پهلو بودا زن داداش. حالا که شما می خوای ما خوش اومده، خوش می ریم.

و به زور دست مهرداد را کشید. مجبورش کرد از روی تاب بلند شود و باهم بروند یک جای دیگر.

تک خنده ی آرامی زدم. خوش آمد گفتن من چه منظوری داشت و نیلوی خوش خیال چه فکر هایی می کرد!

روی تاب نشستم و نریمان را نگاه کردم. این بشر دائم مسکوت بود یا به ما که می رسید لال می شد؟ یک نخ سیگار آتش زده و لای لــ*ب هایش گذاشته بود و با اخم های درهم طنیده اش استخر را نگاه می کرد.

با خودم فکر کردم:
_ یعنی فکر کرده نیم رخش خیلی جذاب تر از تماماً رخِشه؟

بی اختیار خنده ام گرفت. لــ*ب زدم:
_ بی خیال! تو با رخ زشت و نیم رخ زشت ترت یه همچین هلویی مثل من گیرت اومده. دیگه از این معجزه تر!؟

سرفه ای کردم تا خنده ی ناخوانده ام از روی لــ*ب هایم برود. همه چیز این دنیا به سخره گرفتن داشت. نریمان را که دیگر نگو!

بی آن که نگاهش کنم گفتم:
_ نگفته بودی سیگار می کشی!

پوزخندی زد. سیگار نیم شده را از لای لــ*ب هایش برداشت و انداختش روی سنگ ریزه ها. همان طور که با نوک کفشش به جان سیگارش افتاده بود، گفت:
_ نپرسیدی که بگم.

خنده ای کردم. چه آدم عاقلی گفته بود من و نریمان می توانیم با هم بسازیم؟

اندک زمانی با سکوت سپری شد که زمزمه کرد:
_‌ فکر نمی کردم قبول کنی.

باز هم خندیدم. کنار نریمان بودن خنده داشت واقعا! حتما او هم خیال می کرد که چه زن خوش خنده ای گیرش آمده!

_ اگه فکر نمی کردی پس چرا اومدی خواستگاری؟

پوزخندی زد و هیچ نگفت. اطرافش را نگاه کرد، نگاه کردن در و دیوار حرمت داشت به دیدن من، احتمالا!

آرام و بی صدا تاب می خوردم که پرسید:
_رفتی پیش مامانم؟

و آخ که چه قدر از مرد هایی که مادرشان را مامان صدا می زدند، بدم می آمد. مرد باید کمی مردانه رفتار می کرد. وگرنه مامان گفتن را حتی طوطیِ گیتا هم بلد بود!

_ نه متاسفانه. نرسیدم خدمت مامان گرام تون.

عصبانی به سمتم برگشت. رخ به رخ هم شدیم و نگاهم به نگاه قهوه ای تیره و پرخاشگرش گره خورد. این چشم ها بلد نبودند بترسانند اما خیلی خوب می دانستند که چه گونه حالت را به هم بزنند.
از روی حرص، همان طور که دندان هایش را به سختی برهم می سابید، غرید:
_ ببین بهار، همین اول کاری بهت می گم. مامان همه چیز منه. دست نذار روی اسمش که اگه یه حرف بد بهش بزنی، پدرت رو در میارم! هیچی هم حالیم نمی شه. باید اون قدر بهش احترام بزاری که جای حرف باقی نمونه. اگه یه وقت بشنوم...

با حرص و پرخاش پریدم توی نطق مزخرف و بی منطقش و گفتم:
_ یه وقت چی ها!؟ من مادر و پدر خودمم برام مهم نیستن، سرکارِ اعظم مامانت که دیگه عددی نیست! تو قراره زن بگیری، نه کلفت واسه مامان جونت!

و همان طور که از روی خشم دندان قروچه می کردم، از روی تاب بلند شدم و به سمت عمارت رفتم.
دست هایم لرزش خفیفی داشت و مسببش بی شک نریمان بود، تمام!
با حرص و جوش، داد زدم:
_ مامانم. هه! تو برو یاد بگیر اسمش رو بگی؛ براش کلفت خریدن، پیشکش!

گفته بودم من زیادی زود رنجم؟ شاید ظاهرم نشان نمی داد اما زود رنج بودن خاص خودم بود. زود می رنجیدم و گاها زود هم می بخشیدم. برایم مهم نبود چه کسی مرا رنجانده؛ همیشه چه طور رنجاندنش ارجحیت داشت. اگر تا امروز اندک امیدی هم به نریمان داشتم، پرید. همه اش دود شد و رفت هوا! او مرا رنجانده بود، آن هم به بد ترین وجه ممکن!
 
آخرین ویرایش:
Bawan

Bawan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
3/10/19
10
99
13
16
کردستان
#پارت۴

آب دهانم را قورت دادم و با اعصابی داغان به سالن بازگشتم. حیران و سرگشته نگاهم را دور تا دور سالن چرخاندم. همه چیز واقعی بود و من چرا حس می کردم خواب می بینم؟
چلچراغ وسط سالن می درخشید. مهمان های نسبتا جوان تر می رقصیدند و مهمان های دیگر می خندیدند، می خوردند و می نوشیدند. همه لذت می بردند و من...گویی خواب می دیدم!
لــ*ب هایم را آشفته به دندان کشیدم.
توی دلم مدام پر و خالی می شد. گاهی پشیمانی تویش جا می گرفت، گاهی هم عصبانیت. این وسط ناله های پایم هم به راه بود و می خواست خودی نشان بدهد. مثلا بگوید که:«زهی خیال باطل! هرچه می بینی عین واقعیت است. خودت را نزن به آن راه!»

آب دهانم را قورت دادم و سرم را بالا نگاه داشتم. قدم هایم به ظاهر آرام بود اما خودم که خوب می دانستم چه قدر تمنای فرار دارند. فرار از این مراسم، نریمان، زندگی! دل شان فرار می خواست. فرار با منی که نزده، هی خورده بودم؛ از زندگی، از خودم و بالاخره از نریمان!

بغض بیتوته کرد توی گلویم. نم اشک هم روی چشمان قهوه ای ام نشست.

انگشت سبابه ام بلافاصله دست به کار شد. اشک را نیامده زدود و سرجایش برگشت. بغضم هم...چه بگویم که بغض، همنشین دل بی قرارم بوده و هست. بود و نبودش فرقی نمی کرد وقتی که اطرافیانم عادت به شنیدن صدای بغض آلودم داشتند.

به قدم های خسته و بیمارم سرعت بخشیدم و پله ها را دو تا یکی بالا رفتم. صدای عصبی الینا که مخاطبش گیتای کوچکم بود، متوقفم کرد.
الینا که مرا در پاگرد پله ها دید، متعجب پرسید:
_ کجا؟
خستگی را بهانه کردم:
_ خسته ام. خودت که می دونی، حال ندارم بیش تر از یه ساعت سر پا بمونم.

سری تکان داد و گفت:
_ باشه خواهرم. برو بالا. منم به این بهمنِ عظیمِ دردسر برسم.

گیتا با آن تیله های سبزش معصومانه نگاهم می کرد. نگاهش یک جور جادو بود. نگاهم که می کرد، انرژی می گرفتم.
لبخندی روی لــ*ب هایم نشست. آرام پرسیدم:
_ مگه چی کار کرده عشق خاله؟

الینا خم شد و دستمال کاغذی را محکم کشید روی سیاهی دایره وار پیراهن قرمز گیتا و غر زد:
_ جای این که با دهنش بستنی بخوره، با لباسش خورده شیطونک!

خنده ام آرام اما به لطف گیتا و شیطنت هایش، توی پاگرد پله ها طنین انداز شد. خم شدم و چشم های سبز آغشته به خاکستری گیتا را بوسیدم. همان طور که توی نگاه براق و معصومانه اش غرق می شدم، رو به خواهرم گفتم:
_ ببخشش الی، یه شب که هزار شب نمی شه.

چشم های سبز خندیدند. گیتا ژست نادم و پشیمانش را فراموش کرد و تکیه داده بر حمایت همیشگی من، رو به مادرش کرد و گفت:
_ خاله راست می گه، آنا! ببخش دیگه. به خدا قول می دم دیگه کثیف و شلخته بستنی نخورم. اصلا تو برو اون ده تا بستی که قایم کردی بیار. من بهت نشون می دم چه جوری می خورم شون.

الینا مبهوت نگاهش کرد. چشم هایش همان بود. همان چشم های گیتا، ولی نه! این چشم ها سن داشتند، بد دیده بودند، زشت ها را هم همین طور این چشم ها، زمانه را دیده بودند اما چشم های گیتا، پاک بود و خالص! اصلا خلوصش عیان بود وقتی که رنگ چشم های مادر و پدرش را هر دو با هم داشت.

آهی کشیدم و لبخند اندوهگینی روی لــ*ب هایم نشست. اوج بدشانسی آن جا بود که تمام اعضای خانواده ات چشم رنگی باشند، حتی شوهر خواهرت! آن وقت تو باشی و یک جفت چشم قهوه ای که مدام پر و خالی می شوند از اشک هر روزه!

الینا کف دست هایش را روی پهلویش گذاشت و غرولند کرد:
_ خوشم باشه! پنج تا بستنی کم بود که قول می دی توی خوردن باقی بستنی ها مواظب باشی؟

گیتا با شیطنت چشم هایش را ریز کرد و گفت:
_آنا، حسود نباش دیگه! اگه باهام مهربون باشی یکی شون رو هم می دم به تو. خوبه؟

الینا از شدت تعجب چشم درشت کرد و من باز هم خندیدم. نه با صدای بلند، نه از ته دل، ولی می شد نامش را خنده گذاشت. خنده ای در پس غم که از نادر ترین خنده هاست.

دیگر نماندم تا ادامه ی بحث شان را شاهد باشم. حتی ندیده هم می دانستم که برنده ی آن بحث و جدل سخت و طولانی، خواهر زادی کوچکم و شیطنت ذاتی اش است و بس!

درد پاها دیگر از گز گز و نیش زدن گذشته بود؛ آن قدر درد می کردند که نا برایم نگذاشته بودند. نمی دانم چه طور از پله های سه طبقه بالا رفتم. دهانم خشکیده و به گمانم تمام وجودم التهاب را فریاد می زد. پاهایم دیگر توان یاری نداشتند و شَل می زدند.
به هن و هن افتاده بودم و عرق سرد از شقیقه هایم ریزان بود. کف دستم را روی دیوار گذاشتم و ایستادم. با هر جان کندنی که بود، به دیوار تکیه دادم. سرم گیج می رفت. نگاهم را دوختم به در فندقی رنگ اتاق. آهم در آمد. آن فاصله ی دو متریِ من و اتاق، انگار کیلومتر ها بود و وای، که من توان ایستادن هم نداشتم؛ چه رسد به وجب کردن آن فاصله.
بغض، بزرگ تر شد. زبانه زد که داد شود؛ یک داغ آغشته به اندوه که تمام سه طبقه ی عمارت را یک تنه بلرزاند. اما نگذاشتم. سال ها آبرو جمع کردم، این ماه های اخیر بیش تر و مطمئنا قصد ریختن تمام دار و ندارم را نداشتم؛ حداقل نه امشب!
پای راستم را به زحمت تکان دادم که آخم در آمد. همان طور که بر دیوار تکیه داده بودم، خم شدم و بند باریک کفش های پاشنه دارم را گشودم. نفسم حبس بود و درد بر تمام جوارح بدنم می تاخت. بالاخره کفش ها پاهایم را رها کردند. نفسم آزاد شد و با یک آه خود را نشان داد. آن قدر خسته بودم که همان جا روی پارکت ها نشستم و سرم را به دیوار تکیه دادم.
اشکم جوشید. شبنم شد و بر مردمک های لرزان چشمم نشست. لــ*ب هایم هم...
صدای موزیک بلند تر شد. گویی داشت فریاد می زد بدبختی مرا که حتی آدم کور هم می دیدش! دلم فریاد زد که بس کن! تو را به خدا دست بردار! برای که فریاد می زنی؟ برای من؟ یا برای همان هایی که خود را به کری و کوری زده اند و جشن گرفته اند به مناسبت سیاه بخت شدنم؟
لــ*ب هایم لرزیدند و پلک نزده، اشکم چون قطره ی باران ریخت. اشک که نبود! بارانی بود که می خواست سیل بشود. همان قدر خسته، همان قدر طغیان گر و خانه خراب کن!
با پشت دست، اشک روی گونه ام را زدودم. حتی گریه ام هم ترحم بر انگیز بود. آن قدر بی صدا می گریستم که هر که می دید، گمان می کرد زیر آسمان خدا فقط یک بهار هست و خدایش!
پوزخندی زدم. پایم نیش زد. نیشش آن قدر دردناک بود که آخ بالاخره به زبانم آمد.
زمزمه کردم:
_بس کن! خسته ام؛ بس کن! خدا، بس کن! دیگه نمی کشم؛ نریز! بدبختی ها رو نریز رو سرم که آوار می شن. آوار می شن و خفه ام می کنن.

پاهای دراز شده ام را جمع کردم توی بغلم. اوج تنهایی را می شد توی کز کردن های آدمی مثل من دید و اوج بدبختی ها را...قطع به یقین می شد توی زندگی من یافت!

لای در انتهایی راه رو باز شد و با اندکی تاخیر، صاحبش هم توی درگاه ایستاد. نگاه خسته از تلاشش که مرا دید، گشاد شد. خشکش زد.
آب دهانم را قورت دادم. کف دستم را به جان اشک هایم انداختم و تلاش کردم سر پا بایستم. اما مگر می شد؟ پاهایم لج کرده بودند. دل شان استراحت می خواست؛ این که دراز بکشند و خستگی در کنند. به گمانم وقت بازنشسته شدن شان رسیده بود. من بیش از حد تاریخ مصرف شان، ازشان کار کشیده بودم!

توسکا شتاب زده لیوان توی دستش را رها کرد و به سمتم دوید. لیوان افتاد و شکست. هزار تکه شدنش را دیدم اما صدایش را...اصلا! شاید هم من بودم که دیگر صدای شکستن را نمی شنیدم.
مضطرب آمد بالای سرم. خم شد زیر بغلم را بگیرد. میان گریه های او، گریه های خودم را یادم رفت.

دستم را آرام گذاشتم روی دست های لرزانش تا کمی آرام باشد، اما مگر آرام می شد؟ هق هقش آرام بود و جان سوز.

زمزمه کردم:
_ بس کن جون بهار، توسکا.

دست راستم را گرفت و از روی پارکت بلندم کرد. بعد هم خم شد و شانه اش را انداخت زیر بغلم تا بتوانم پا به پایش فاصله ی باقی مانده را طی کنم. میان بغض و گریه گفت:
_ قربونت برم بهار. چرا صدام نزدی آخه؟

خنده ای کردم تا کمی آرام شود.
_ زار نزن دختر جیغ جیغو. چرا همش اشکت دم مشکته؟

دستگیره ی در را با دست آزادش گرفت و به پایین فشار داد تا در باز شود.
_ اشک من دم مشکمه؟ بس کن بهار. حرف تو حرف نیار! منِ احمق که خبر ندارم این بیرون چی می گذره! همش سرم توی کتابه. تو چرا صدام نمی زنی!؟ اگه من واسه یکم قهوه ی اضافه نمی اومدم بیرون تو چی کار می کردی؟ می موندی اون جا تا جون بیاد تو پاهات؟ یا همون جا می گرفتی می خوابیدی تا صبح؟

لنگان و تکیه زده بر شانه های ظریفش وارد اتاق شدم. مستقیم به سمت تخت خواب رفت و من هم به دنبالش.
_ هیچ کدوم. اون قدر اونجا می نشستم تا کرم کتاب بیاد و کمک کنه بیام توی اتاق.

خم شد و رو تختی کرم_قهوه ای را کنار زد. غرولند کرد:
_ همه چیز رو مسخره بگیر! زندگی واقعیه بهار، تورو خدا واقعی ببینش!

به سختی و هن و هن کنان روی تخت نشستم. خم شد و کمکم کرد تا پاهایم را بگذارم روی تخت.
_هی بگو هیچی نیست! اگه این پاها هیچ دردی ندارن پس چرا همش ورم می کنن؟ پس چرا دائم از کار می افتن و فلجت می کنن!؟

برگشته بود سمتم و با حرص و گریه دردم را بر سرم فریاد می زد.
نگاهم چرخ خورد روی قطره اشک شفاف نشسته بر گونه اش. ناغافل همان قطره اشک را بوسیدم که فریادش از نطفه خفه شد.
لبخند غمگینی زدم که اشک خشکیده ی چشمانش دوباره جوشید. لــ*ب برچید و محکم در آغوشم گرفت. بغض کردم. او هم بغض داشت وقتی که گفت:
_ تو چیزیت بشه من چی کار کنم دختره ی خیره سر و لجباز! چی بگم که آخِت نفسم رو می بره؟

گریه ام گرفت. محکم تر فشردمش. به جای مادر، پدر، حتی الینا هم فشردمش. زمزمه کردم:
_ ازت ممنونم توسکا. برای بودن بی قید و شرطت. برای نگرانی هات. برای آغـ*وش پر محبتت! بمون برام. باشه؟ می مونی؟ می تونی تحملم کنی؟

با کف دست ضربه ی آرامی بر پشتم کوبید و دعوایم کرد:
_ تا دو کلمه حرف خوش از اون زبونت میاد بیرون، دندونات زبونت و گاز می گیرن و اونم تغییر جبهه می ده! این چرت و پرتا چیه می گی دختر؟ مگه من جز الینا و به خصوص تو، کی رو دارم که خواهر خطابش کنم؟ می دونم که نمی تونم جای الینا رو برات پر کنم ولی تو برای من همون خواهری هستی که نداشتم.
تشر زدم:
_ تو جای الینا نیستی توسکا. تو برام خاصی، جایگاهتم خاصه.
لبخندی زد و بالشتم را مرتب کرد. از روی تخت برخاست و همان طور که ورقه ی قرص را از توی کشوی میز کنار تختم خارج می کرد، گفت:
_ بهار، دیروز رفتم داروخونه برات مسکن خریدم.
برگشت و نگاهم کرد. جدی گفت:
_ وای به حالت دو روز نشده جای زرورقش توی سطل زباله ی اتاقت باشه‌!
خنده ی آرامی کردم.
_ اگه قرار نیست بخورمش پس چرا خریدیش؟
از پارچ بلوری روی میز چند جرعه آب ریخت توی لیوان پایه بلند و قرص را از زرورقش خارج کرد.
_ چون می دونم که بدون این قرصا از پا میفتی. اینم می دونی چرا؟ چون لجبازی و نمیای با هم یه سر بریم دکتر ببینیم چه دردته.

قرص را کف دستم گذاشت. آن را بالا که انداختم، لیوان راهم به دستم داد و من یک نفس نوشیدمش.
_ ول کن جون مهربان توسکا. جدا حوصله ندارم.

کف دستش را گذاشت روی شانه ام و مجبورم کرد بخوابم. همان طور که پتو را روی بدنم می کشید، گفت:
_ این که جدید نیست عزیزم. هرچی اسم دکتر و درد میاد تو بی حوصله می شی. عمه ی منه که هر روز یه ورش باد می کنه. تو کاملا سالمی!

_ حق داری. خوبه؟ می شه بخوابم؟

پیشانی ام را بوسید و همان طور که به سمت در می رفت، گفت:
_ البته که حق دارم. واسه ی همینم فردا مثل یه دختر خوب باهام میای بریم دکتر. فعلا بخواب. شب به خیر!
و چراغ را خاموش کرد و در را پشت سرش بست.

زمزمه کردم:
_ مثل مامانایی توسکا. یه مامان خوب و مهربون. خوش به حال بچه ای که قراره تو بشی مادرش. من که از مادر خیری نبردم. لااقل یکی دیگه ببره.

و چشم بستم. خسته، افسرده، دردمند و با هزاران افسوس انباشته. چشم بستم تا برای ساعاتی به دنیایی بروم که همه رویایش می نامیدند و برای من، کابوس تر از دنیای واقعی بود!
 
Bawan

Bawan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
3/10/19
10
99
13
16
کردستان
#پارت۵

درب سالن ورودی را گشوده و از عمارت خارج شدم.
اواخر تابستان بود و شروع فصل پاییز. همان فصلی که آدم دلش می خواست کمی دیوانگی کند. مثلا پا بــ**رهنه زیر بارش شدید باران بدود و فریاد بکشد؛ سرخوشانه قهقه بزند و هیچ کسی هم برایش مهم نباشد.

شروع روزم برای اولین بار به قدری زیبا و چشم نواز بود که هوس کردم سر صبحی، سری هم به همدمم بزنم. دستی روی موهای نرمش بکشم و او نیز به نشانه ی دوستی و انسی که به من دارد، سر روی پاهایم بگذارد و برایم دُم تکان بدهد.

از کنار درخت های آلو و آلبالو گذشتم. هوا خوب و تمیز بود، البته به لطف همان درخت های آلو و آلبالو!
آسمان هم صاف و آبی بود. حال من هم که خوب! سالی یک بار می شد بیایی عمارت و حال همه خوب باشد؛ وگرنه که جزو محالات بود!

راهم را به سمت انتهایی ترین نقطه ی باغ کج کردم.
به اتاقک چوبی اش که رسیدم، ایستادم. یادم آمد که باید فکری هم به حال زمستان و بی رحمی هوا بکنم. آن اتاقک چوبی آن چنان گرم نبود که بشود امید داشت مونس سردش نشود. توی عمارت هم که ممنوع بود و سگ زیبایم حق نداشت در یک متری اش هم حرکت کند.

سر انگشت های سبابه و شستم را به هم چسباندم و گذاشتم توی دهانم. چند بار سوت کشیدم که سر و کله اش پیدا شد.
سلانه سلانه در حالی که با یکی از پاهایش گوشش را می خاراند، آمد و مقابلم ایستاد.
لبخندی زدم و روی زمین نشستم تا هم قدش باشم.
دلم یکهو از ترس خالی شد. مادر اگر می فهمید روی زمین نشسته ام، قیامت به پا می کرد. خودم را تسلی خاطر دادم که مادر کجا و ته باغ کجا؟ مطمئن بودم که حتی یک بار هم پا نگذاشته است توی قسمت های انتهایی باغ. خدا را شکر چاپلوس و خبر چین هم توی عمارت نداشتیم. هر که توی آن عمارت می زیست، از این دو ویژگی زیبا و حرص در آور بی بهره بود. پس مادر عمرا می فهمید درحال انجام چه خبطی هستم؛ مگر باد خبرش می کرد!

از توی جیب شلوار گل و گشاد پارچه ای ام توپ قرمزش را بیرون آوردم و گذاشتمش روی سنگریزه ها؛ دقیقا دو کف دست دور تر از خودش.
چشم های یک دست سیاهش برق زد. هیجان زده و با سر و صدای زیاد، توپ را گذاشت لای دندان هایش؛ یکی_دو بار فشارش داده و نداده، توپ بخت برگشته سوراخ شد و بادش در رفت.
حالش گرفته شد. با بغض نگاهم کرد.
چشم هایش بعد از چشم های گیتا شاید زیبا ترین چشم های دنیای من بود.
مسخره ام نکنید. آن حالت خاص از چشم هایش را فقط به من نشان می داد. همین هم آن دو تیله ی سیاه را برای من زیبا و مقدس نموده بود. این که چیزی را تمام و کمال به تو بدهند، هرچند کم بها، ارزشمند است و خود به خود بر ارزش هدیه هم می افزاید.
چشم های گیتا و مونس هدیه هایی بودند از جانب دنیای تاریکم. من آن ها را برای خود داشتم تا خودم را توی شان ببینم و بفهمم که هر چه قدر تنها اما باز هم کسانی را دارم که در وقت ناراحتی به من پناه بیاورند.
آری، من اگر پناه و تکیه گاه نداشتم اما پناه بسیار خوبی برای عزیزانم بودم و همین هم مرا خرسند می ساخت!

خنده ای کردم. مونس شیطان و مظلوم من! دقیقا مثل دفتر خاطرات بود برایم. می نشستم از هر چه که به ذهنم می آمد، می گفتم برایش. از خریدن یک کتاب دیگر توسط توسکا، تا مراسم نامزدی سه هفته قبل.

کف دستم را کشیدم روی موهای نرم و لــخــ*ت سرش و به هم ریختم شان. آرام آمد کنارم و خوابید؛ سرش را هم گذاشت روی پاهایم. سگ خوبی بود. می دانست کی بخنداند، کی آرام و حرف گوش کن شود. خودش هم، همه ی این ها را یاد گرفته بود، کاری را که مردم سال هاست نیاموخته اند.

همان طور که دست می کشیدم روی موهای پرپشت و نرمش، شروع کردم. از مطب دکتر شکیبا گفتم. از مراجعینش. گفتم که از منشی اش هم خوشم آمده چرا که دختر سر به زیر و آرامی بود. از خود دکتر شکیبا هم گفتم. زنی که حیرتم را بر انگیخته و با شصت و اندی سن، جوان و شاداب تر از سنش می نمود. ذکر لبخند های مهربانش هم از مهم ترین بیاناتم بود.

آه عمیقی کشیدم. نسیم می وزید لای موهای مجعد و تاب دارم و بازی می کرد. مونس هم چشم بسته و گوش هایش را مفت و مجانی در اختیارم گذاشته بود.
درنگی کرده و ادامه دادم.
از آزمایش هایی گفتم که به خواست دکتر شکیبا انجام داده بودم و قرار بود دو هفته دیگر بروم دنبال جواب های شان و از همان جا هم راهم را کج کنم سمت مطب دکتر. خبر بعدی را هم این گونه دادم که قرار است فردا با نریمان برویم آزمایشگاه برای مقدمات عقد. از عقدی حرف زدم که در نزدیک ترین حالت ممکن از من دور بود. از همه چیز گفتم؛ همه چیز! ساعت ها حرف زدم و مونس شنید و آخر سر خودش وقتی فهمید دیگر هیچ خبری ندارم، سرش را از روی پایم بلند کرد. همان طور که چشم های زیبایش را به من دوخته بود، دهـ*ان باز کرد و زبانش را گذاشت یک طرف دهانش و این یعنی، حرف هایت اگر تمام شده، لطف کن و بیا بازی!
به آن همه هیجانش خندیدم. خوب می دانستم که از همه چیز خبر دارد؛ از همه چیز، به خصوص آخرین توپ قرمز توی جیب شلوارم!
دستم را فرو کردم توی جیب شلوار و توپ را در آورده و نیاورده انداختمش لای شاخ و برگ درختان. ندیدم دقیقا کجا رفت اما دویدن سریع مونس را به سمتی از باغ دیدم. اطمینان داشتم که سر سه دقیقه نشده، توپ را به دهـ*ان گرفته و مقابلم دم تکان می دهد و همین طور هم شد.

نگاهم که به قیافه اش افتاد، قهقه زده و نگریستمش. با آن قیافه ی آویزان، نادم و نا امید، به جسد آخرین توپ زل زده بود.
دستی به سرش کشیدم. خودش خوب می دانست که سهمیه ی توپ آن روز ته کشیده و باید منتظر دفعات بعد بماند.

از کنارش گذشتم و به سمت راهی رفتم که از آن آمده بودم؛ راهی که می رسید به عمارت بزرگ و آبا و اجدادی پدر. یعنی آن عمارت سرد تا به حال به خود گرمی هم دیده؟ خانواده گرد هم آورده یا با پهنای بسیار و قد بلندش همه را چون ما پراکنده و دور از یک دیگر کرده؟

در خیالات عمارت بودم که مونس هم همراهی ام کرد. گذاشتم اندکی آزاد باشد اما به خوبی می دانستم که حتی اگر لازم باشد، می توانم اسب هم ببرم توی عمارت ولی سگی به اسم مونس را هرگز! هنوز خراب کاری دفعه ی قبل و داد و هوار های مهربان را از یاد نبرده بودم.

به نزدیکی عمارت که رسیدیم، برگشتم و رو به قیافه ی پکرش گفتم:
_ نکن این جوری مونس! نمی شه بیای تو.
سرش را کج و چشم هایش را گشتاد تر کرد.
هوفی کردم و با تاکید گفتم:
_ مگه مهربان رو نمی شناسی؟ با دسته بیل میفته به جونت ها!
اندکی عوعو کرد و باز هم همان ژست را انجام داد.
پوفی کردم و کشاندمش سمت شیرِ آبِ پشت عمارت. هر چهار پایش را شستم و خشک کردم. نگذاشتم راه برود و سریع در آغوشش گرفتم و به سمت در ورودی راه افتادم. وارد سالن که شدم، گذاشتمش روی زمین و تاکید کردم که آرام باشد. خودش با خبر بود که عاقبت عو عو کردن و سر و صدایش همان بیل و همان جیغ و داد مهربان است، پس آرام گرفت.
دو قدم نرفتیم که از شانس بد مونس، مهربان با یک دستمال زرد توی دست هایش پیدایش شد.
ما را که دید چشم هایش را گشاد کرد. متعجب مونس هراسان را نگریست و صدای پیر و گرمش را انداخت بالای سرش که این سگ نجس و کثیف را چرا توی خانه راه داده ای خانم جان!؟
زودی شانه هایش را گرفتم و سر و صورتش را با بوسه هایم آبیاری کردم.
_ مهربان، جون من! گناه داره آخه. تنهاست. منم که زیاد نمی رم پیشش. پاهاشم شستم. بذار دو دقیقه بمونه بعد می برمش ته باغ. خوب؟ می شه؟
هوفی کرد و چشم های ناراضی و کم سویش را به قیافه ی نا امید مونس دوخت.

ناچار پاسخ داد:
_ چی بگم مادر؟ تو که باز کار خودت رو می کنی. فقط گفته باشم، بره سمت اتاق من، دیگه تو رو هم نمی شناسم بهار جان. آن چنان با دسته بیل بزنم روی اون پنجه های زشت و کثیفش که جای عوعو صدای میو میوی گربه بده!

خنده ای کردم که مونس پارس کرد.
مهربان گارد کتک گرفت و به سمتش رفت. مونس ترسید و پشتم قایم شد.

_ حالا من هرچی بگم شما باز کار خودت رو می کنی. ولی الان که سگ آوردی توی این باغ و عمارت، حداقل یه نترسش رو می آوردی مادر! این که از موش و گربه هم می ترسه!

خندیدم و جواب دادم:
_ مهربان جونم، این قدر هام که شما فکر می کنی ترسو نیست، فقط شما یکم ازش زهره چشم گرفتی.
سری تکان داد که پرسیدم:
_ مهربان، این آسانسور تعمیر نشد؟
درد دلش گویی باز شد که گفت:
_ نه مادر، چه تعمیری؟ الان یه ماهه که این بالا بر شکسته. آقا همش می گه زنگ می زنم بیان تعمیرش کنن ولی هی یادش می ره. منم که پیرم بهار جان. پا ندارم این سه طبقه رو برم بالا و بیام پایین. چشمم همش به این بالابره. عصای دستم بود. حالا که شکسته دو تا پله هم جونم رو می کشه چه برسه به سه طبقه!

توی دلم گفتم:«کجای کاری مهربان؟ من از تو بدترم. فقط خدا می دونه که چی می کشم از دست این پله ها!»
اما به جایش جواب دادم:
_ اشکال نداره. خودم امروز زنگ می زنم بیان تعمیرش کنن. فقط خبر نداری بقیه کجان؟

دستمال به دست رفت سمت مجسمه ها و جواب داد:
_خانوم و آقا رفتن بیرون. توسکای منم دانشگاهه مادر. از پا انداخته خودش رو! نه سویی برای چشم هاش مونده، نه گوشتی به استخون هاش. می ترسم این دختر آخرشم بمونه ور دل خودم.

خندیدم و به سمت پله ها رفتم. برخلاف مهربان من اصلا از مزدوج نشدن توسکا نمی ترسیدم. یقین داشتم که جنس خوب را توی هوا می زنند اما توسکا به علاوه ی بهترین بودن، اصلا و ابدا از انتخاب شدن خوشش نمی آمد و من مانده بودم قسمتش چه خواهد بود؟ همان گونه سنتی ازدواج کردن، یا به سبک خودش زوجش را یافتن؟

مونس خوش حال از اجازه ی مهربان، به دنبال من، پله ها را دو تا یکی بالا رفت. همه چیز حل شده بود، البته تا آن موقع!
 
Bawan

Bawan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
3/10/19
10
99
13
16
کردستان
#پارت۶

فصل دوم
★عشق، دروغ، حقیقت، کدام را باید باور کرد؟★

صدای ممتد زنگ موبایلم باعث شد تا لای پلک هایم را به سختی باز کنم و از همان فضای کوچک، اطرافم را ببینم. غروب خورشید بر تن آسمان نقش زده و قاب پنجره از هر دوی آن ها تابلوی زیبایی ساخته بود.
دوباره لای پلک های خسته ام را بستم. صدای زنگ آرام و ملایم موبایل، باز هم سکوت اتاق را شکست.
دوباره بین پلک هایم فاصله انداختم.
خسته و بی جان دست انداختم تا موبایل را بیابم. صدایش از نزدیک به گوش می رسید اما خودش را نمی توانستم بیابم. موبایل که خودش را کشت، بالاخره یافتمش.
سرم را اندکی از روی بالش بلند کرده و موبایل را از زیرش بیرون آوردم. انگشت سبابه ام را کشیدم روی موبایل سبزی که بر صفحه ی نمایش گر گوشی نقش بسته بود. آن را روی گوش راستم نهاده و به پهلو خوابیدم.

صدای هق هق طرف پشت موبایل هوشیارم کرد. چشم هایم را بی درنگ باز کردم و از حالت دراز کش خارج شدم.
فی الفور سر جایم نشستن و موبایل را از روی گوشم برداشتم. بلافاصله صفحه ی نمایشگرش را نگاه کردم. الینا پشت خط بود.
نگران موبایل را برگرداندم سمت گوشم و پرسیدم:
_الینا...تویی؟ چرا گریه می کنی؟ چی شده!؟
زار زد و به زور، با گریه گفت:
_ بهار، می شه بیای پیشم؟ حالم...خیلی بده!

خواب به کل از چشمانم فرار کرد و نگرانی جای اش را گرفت. مضطرب پتو را از رویم کنار زدم تا از روی تخت بلند شوم. پرسیدم:
_ چته الینا؟ چرا این جوری زار می زنی!؟ اتفاقی افتاده؟ گیتا چیزیش شده!؟

گریه مهلت نمی داد دو کلمه حرف بزند. همان چند کلام بریده بریده اش هم به اجبار بود وگرنه گریه و زاری اصلا امانش نمی داد.
_ نه، فقط بیا بهار! تو رو خدا بیا!...دارم می میرم!
نگران و مضطرب در کمد را گشودم و یکی از مانتو هایم را خارج کردم. پرسیدم:
_ کجایی تو!؟ یه دقیقه گریه رو تموم کن بگو کجایی تا بیام!

هق زد و در پاسخ گفت:
_ می رم کافه بلک. بیا اون جا. می شناسی مگه نه؟

می شناختم. همان جا که چند باری با هم رفته بودیم؛ نزدیک خانه ی شان بود.

همان طور که مانتو و شلوار را با عجله تنم می کردم، پاسخ دادم:
_ می شناسم. همون جا بمون تا بیام.
مکالمه را به اتمام رساندم و شالی روی موهایم انداختم. سوویچ را از روی میز توالت برداشتم و باعجله پله ها را پایین رفتم.
به طبقه ی دوم که رسیدم، مهربان را صدا زدم. از آشپزخانه بیرون آمد. عجله ام را که دید پرسید:
_ خیر باشه مادر، کجا با این عجله؟

دکمه های مانتو را بستم.
_ یه کاری پیش اومده می رم و زودی بر می گردم.

چشم های کم فروغش بلافاصله نگرانی را داد زدند:
_ زود برگرد مادر، هوا داره تاریک می شه.

دکمه ها را بستم و به طرفش رفتم. گونه ی پر چینش را بوسیدم و پاسخ نگرانی اش را دادم:
_زود بر می گردم مهربان. فعلا خداحافظ.

صدای خدا حافظی اش را درحالی که پله را به سرعت طی می کردم شنیدم. توی دلم دعا کردم که خیر باشد. گریه ی پر سوز الینا گواه خبر های بدی بود.
ماشین را روشن کردم و با ریموت در باغ را گشودم. در که تا انتها باز شد، به سرعت از باغ خارج شدم. نگرانی باعث شده بود حتی یادم برود که از به سرعت راندن بیزارم. چه رسد به این که خودم، ماشینم را به سرعت نور برانم!
 
Bawan

Bawan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
3/10/19
10
99
13
16
کردستان
#پارت۷

هوا کاملا تاریک شده بود که به کافه رسیدم. ماه در آسمان کدر و مات به نظر می آمد. ماشینم را گوشه ای از خیابان پارک کرده و به سمت کافه بلک رفتم. شهر، شلوغ و پر سر و صدا بود؛ کافه بلک هم قسمتی از این شلوغی را در خود جای داده بود.
به قدم های بلندم شتاب داده و وارد کافه شدم. صدای موزیک ملایم با همهمه ی مشتری ها یکی شده و به گوش می رسید. نگاهم را چرخاندم که الینا را رصد کنم اما نبود یا شاید هم من نمی توانستم پیدایش کنم.
صدای گارسون موجب شد تا دست از جست و جو بردارم. نگاهش کردم. همان پسری بود که دفعه ی گذشته سفارش های مان را آورد.
دستش را به سمت پله هایی که مستقیم به طبقه ی بالا می رفت، دراز کرده و گفت:
_ لطفا برید طبقه ی بالا. اون جا منتظرتونن.

تشکر کوتاهی کردم و بی درنگ از پله ها بالا رفتم. پایم باز هم به گز گز افتاده و ناله ی درد سر داده بود اما نگرانی نمی گذاشت که به ناله های ناتوانش پاسخی بدهم.
در طبقه ی بالا، بالاخره یافتمش. طبقه ی دوم کافه، برخلاف آن پایین، کاملا خالی و مسکوت بود. شاید تنها صدایی که در آن طبقه می پیچید، آوای هق هق های ضعیف و محزون الینا بود.

به قدم هایم سرعت بخشیدم و به سمتش رفتم. در پشت میز کنار پنجره، نشسته و سرش را گذاشته بود روی میز و گاهی شانه اش می لرزید.
صدای کوبش پاشنه ی کفش هایم بر روی کف پوش های چوبی، موجب شد تا سر از روی میز برداشته و با چشم هایی که بی شباهت به دریایی از خون نبود، نگاهم کند.

سرخی چشم ها و صورت تکیده اش به قدری حیرت آور بود که قدم های شتاب زده ام را کند و کند تر کرد تا به میز رسیدم. مات چهره اش مانده، بی حرف پشت میز نشستم. دقایق با سکوت، به سختی و جان کندن سپری می شدند. لــ*ب هایش می لرزید. اشک چون جویباری از خون، بر گونه هایش رد می انداخت. من هم دست کمی از او نداشتم. آن چهره و دست های لرزان به قدری مبهوتم ساخته بودند که زبان به دهانم چسبیده بود و توان جنبیدن نداشت. بالاخره بعد از یک ربعِ ساعت سکوت، صدای مضطربم را به دست آورده و پرسیدم:
_چه خبر شده الینا؟

آن اشک ها، آن نگاه درمان ده و شانه های خمیده، همگی خبر از طوفان عظیمی می دادند که قرار بود سر برسد.
پشت دست لرزانش را کشید روی چشم هایش و اشکش را گرفت. صدایش از قعر چاهی گود و عمیق می آمد انگار. دور و شکسته به گوش می رسید. به گوش هم که می رسید، به ته خط رسیدن را فریاد می زد.
آهی کشید و زمزمه کرد:
_ قصه ی آبکی و خیالیم تموم شد. ولی چه قدر زود و سخت تموم شد!
لــ*ب هایش بی اراده برچیده و قطره اشکی از گوشه ی چشمش پایین افتاد.

متعجب و نگران پرسیدم:
_چی تموم شد؟

نگاه غم زده اش را دوخت به پنجره و شهر چراغانی تویش.
_ چند سال باهاش ساختم. به سردی هاش اعتنایی نکردم تا بالاخره گرم بشه. بالاخره بیاد طرفم...بالاخره...
هق هق گریه امانش نداد تا حرفش را به انتها برساند. پرسوز، سر خم کرد و زار زد!

کلافه خم شدم روی میز و گفتم:
_ الینا واضح حرف بزن ببینم! داری چی می گی!؟ اصلا نمی تونم بفهمم قضیه چیه!

داد زد. دادش غم داشت وقتی که گفت:
_ نشد بهار! مرد من، عشق من، فقط برای خودم نبود! عشقش برای من نبود! به من هرچی داد سوز سرما بود و هرچی به اون زنیکه داد عشق بود و سوز گرمای همون علاقه! سپهر بهم خیانت کرد! آتیش زد به کلبه ی احساسم و در عرض یک دقیقه تموم قلبم رو سوزوند و خاکستر کرد.

تنم بی جان افتاد روی صندلی. مات ماندم. فقط نگاهش کردم. حرفی برایم نمانده بود.

کف دستش را گذاشت روی دهانش تا صدای بلند گریه اش را کسی نشنود. سرش برای اولین بار در عمرش خم شده بود. آن قدر خم که اشک به جای این که بریزد روی گونه اش، می چکید روی میز. چشم هایش را محکم بست و دستش را سفت تر گذاشت روی دهانش. گریه امانش نمی داد حتی نفس بکشد. چه رسیده بر تسلط اندکی روی احوالش!

بغض باز هم مهمان گلویم شد و اشک چشمم را نمناک کرد. مگر می شد غم خواهر ببینی و باز هم بخندی؟ که او درد بکشد و...آخ خدایا! درد خودم کم نبود، درد مانند بهمن الینا را کجای دلم بگذارم؟

خم شدم و دستش را از روی دهانش برداشتم و در دستم گرفتم. سرد و سفید بود؛ درست مانند تن یک میت بی جان و ناتوان!
توی دستم فشردمش تا گرمش کنم. هر چه دهـ*ان باز کردم، هیچ صوتی از آن خارج نشد. درست مثل یک ماهی دور از آب، دهـ*ان باز و بسته می کردم جهت گفتن چند حرف اما کلمات را گم کرده بودم.

دقایقی سپری شد. دقایقی با هزاران حفره ی خالی که گریه و هق هق پرسوز الینا پرشان کرد. دیگر صدای گریه اش بلند نبود. فقط آرام هق می زد مانند بچه ای که پدرش فقط با یک کلمه آزرده بودش و او سخت دلگیر شده بود. الینا از سپهر سخت آزرده خاطر بود. یا شاید هم نه، او نا امید و دلش شکسته بود.

تلاش کردم با آرامش، به اندک اطلاعاتی دست یافته و راه چاره ای بیابم. اما آخر خیانت...
آرام پرسیدم:
_ گریه نکن الینا. آروم توضیح بده که بفهمم. آخه...آخه سپهر...
دستمالی از توی کیف کوچکش برداشت و اشک چشم هایش را گرفت. نوک دماغش سرخ و چشم هایش دریاچه ی خون بودند. رنگش سفید تر از گچ بود و حالش هم...
صدایش لرزید. بغض نمی گذاشت رسا کلماتش را بیان کند:
_چند وقتی بود که همش بهونه می آورد. دیر می اومد خونه....گاهی...گاهی شبا اصلا نمی اومد خونه...یه بار که گیتا رو برده بود با خودش، گیتا بعدش بهم گفت رفتن پیش یه...یه زن. می گفت سپهر بهش گفته بچ...بچه...

دوباره به هق هق افتاد. کف دستش را گذاشت روی دهانش و با صورتی سرخ و ملتهب، که مهمان جویبار اشک هایش بود، زار زد.
دلم گرفت. کاش می شد دستش را از روی دهانش بردارد. برود یک جایی که تنها باشد و بلند فریاد بزند. دنیا را فحش بدهد، به سپهر ناسزا بگوید، به حال بختش مرثیه بسراید، برای قلب شکسته اش سوگواری کند و دست آخر، تکه های شکسته ی قلبش را از سر راه بردارد و بگذارد توی جیب های مخفی بختش؛ که نه رهگذران لگد مالش کنند و نه بی لیاقت ها بیش تر از این بر تن بلورینش خش بیاندازند!

بغض گلویم بزرگ تر شد. دلم به خوشبختی همین یک خواهر خوش بود آخر! خدا مگر می گذاشت دل خوشی برایم بماند؟
سعی کردم آرام باشم. بلند شدم و رفتم کنارش. کف دستم را آرام می کشیدم روی پشتش تا بداند هستم. درد اگر دارد، هرچند بزرگ، با وجود خواهرش مهم نیست. می تواند به حمایت من تکیه کند. چیزی که من خیلی وقت ها نیاز دارم و چه بسیار زمان ها که حتی با وجود توسکا، باز هم آن را ندارم.
شانه های ظریفش می لرزید. غرورش ترک برداشته بود. به مهر و عاطفه اش هم برخورده بود. درکش می کردم. ریختن مهر و علاقه به پای کسی که تو را به هیچ وجه نمی خواهد، خودکشی است و بس! نمی شود نام دیگری روی این حماقت نهاد.

دست لرزانش به سمت لیوان آب رفت. لرزان آن را از روی میز برداشت و به سمت لــ*ب هایش برد. یک جرعه خورد تا راه گلویش باز شود. اما مگر باز می شد؟

هوای دلش به وقت احوالش بیست و چهار ساعته بارانی بود. آن وسط سرمای خیانت هم اضافه شده بود که دیگر برف و یخ بندان می خواست راه بیاندازد.

_ گیتا...گیتا می گفت...بهش گفته بچه ی...ب...بچه ی اون زنه...برادرشه!

کف دستم را گذاشتم جلوی دهانم تا از فرط تعجب یاوه نگوید. که حال بد الینا را بدتر از اینی که هست، نکند. باورش سخت بود. به سپهر نمی خورد که این چنین آدم دو رو و خائنی باشد!

_ نتونستم باور کنم ولی...ولی خب شک کردم. امروز رفتم دنبالش. یه راست رفت سراغ اون زنیکه ی خدا نشناس! رفت پیشش بهار.

خواستم رفتار و اعمال سپهر را توجیه کنم. همان طور که روی صندلی ام می نشستم مبهوت، کلمات را چیدم پشت هم:
_ خب...خب شاید زنه...شاید اشتباه می ک...

_چه اشتباهی خواهر من؟ زن غریبه چرا باید با شوهر من توی یه خونه تنها باشه؟ شوهر من چرا باید بگیره پیشونیش رو ببوسه وقتی تا حالا یه بارم نیومده منی که زنش هستم رو ببوسه!؟ می گن زنا حساسن. این حساسیته؟ منطقم از کار افتاده بس که همه چیز واضحه!

خشم حالا بیش تر خود نمایی می کرد. یک جور خشم ترحم برانگیز. از همان ها که می دانستی یک مشت درد توی خودشان دارند و رویشان را با خشم پوشانده اند. اما درد از هر طرف زبانه می کشید و معلوم نبود کجا را به آتش بکشاند.

سریع لیوان را به دستش دادم و مجبورش کردم کمی آب بنوشد. اگر کمی بیش تر از سپهر می گفت و داد می زد، بی گمان همان دم سکته می کرد. الینا هیچ گاه در این حد ناتوان و خشمگین نبود اما درد خیانت هم کم و اندک به نظر نمی آمد.

_ نشد ازش سوال کنی؟ نپرسیدی چرا دیر میاد خونه؟ چرا گاهی اصلا نمیاد؟ چرا گیتا اون حرف ها رو زد؟ اصلا سپهر خونه ی اون زن چی کار داشت؟

دست های لرزانش را تکیه گاه پیشانی اش کرد. پوزخندی زد.
_ یه بار پرسیدم گفت کارش طول کشیده. با خودم فکر کردم اگه دوباره بپرسم هم همین رو می گه پس دیگه نپرسیدم. نگفتم گیتا چیا گفته چون می ترسیدم. از حقیقت می ترسیدم واسه همین هم عقبش می انداختم حتی شده واسه یه روز! واسه حضورش توی خونه ی اون زن هم...اون حتی روحشم خبر نداره که من چیا فهمیدم.

آهم در آمد. معادله های چند مجهولی را حل می کردم راحت تر بودم. همه چیز درهم و قاطی بود و در واقع خیلی هم ساده به نظر می رسید. شواهد نشان می داد که سپهر به خواهرم خیانت کرده. آن هم خیانتی که بوی کهنگی می داد. خیانتی که یک بچه تویش رشد کرده بود. بچه ای که می شد خواهر یا برادر گیتا!

مغزم قفل کرده بود. سر صبر می خواست تا به تجزیه و تحلیل این مسئله بنشیند. از توی جیب مانتویم چند اسکناس بیرون کشیدم و گذاشتم روی میز. همان طور که می رفتم سراغ پله ها رو به الینا گفتم:
_فعلا بیا خونه ی ما. بشینیم یه مدت فکر کنیم چی به چیه. می ریم گیتا رو هم میاریم. فعلا هم به سپهر چیزی نگو.
زود جبهه گرفت:
_ من دیگه عمرا بر نمی گردم توی اون خونه. تا طلاق نگیرم نمی رم اون جا!

به ناچار سری تکان دادم تا همراهی ام کند:
_ باشه؛ تو فعلا بیا.

لرزان برخاست و کیفش را از روی میز برداشت. اسکناس های مرا هم برداشت و گذاشت کف دستم.

_ قبل این که بیای حساب کردم. بریم.

فکرم درگیر شده بود. الینا از کجا دیده بود که سپهر آن زن را ببوسد؟ سپهر چرا باید خیانت می کرد؟‌ من خودم شاهد بودم که چه گونه عاشقی کرد و آمد به خواستگاری الینا. می دیدم چه قدر شیفته الینا را نگاه می کند. خیانت، کار آدم عاشق نبود مگر این که اصلا عشقی نباشد. شاید هم واقعیت چیز دیگری بود و ما سال ها عشق و هوس را از هم نشناختیم!

اشاره کردم تا به سمت ماشینم که آن طرف خیابان پارک بود، برود. پشت فرمان که نشستم، پرسیدم:
_ گیتا الان پیش کیه؟

شیشه را پایین کشید تا اندک بادی بوزد.
_ پیش فرانکه.

استارت زدم و و پایم را گذاشتم روی پدال گاز. باید دردانه را می آوردم پیش خودم. بوی خطر به مشامم می رسید. خطری که نرسیده، الینا را پژمرده ساخته بود. می ترسیدم آتش این خیانت، گل رز ازدواج شان را هم بسوزاند. بی شک آن موقع می مردم. گیتا داروی عمر من بود!

به آپارتمان پنج طبقه ی فرانک که رسیدم، از ماشین پیاده شدم. بی آن که به الینا نگاه کنم، راهم را به سمت ساختمان روبه رویم کج کردم. به خوبی می دانستم که باید به تنهایی بروم دنبال خواهر زاده ام. الینا قصد نداشت ضعف نشان دهد؛ آن هم جلوی دوست دوران دانشکده اش!
ایستادم جلوی آیفون. زنگ واحد پنج را فشردم. دیری نگذشت که صدای نازک فرانک بر تن سکوت کوچه، خط انداخت:
_ بله؟
سرم را بردم نزدیک آیفون و گفتم:
_ سلام. بهارم، فرانک جون. اومدم دنبال گیتا.
_ اِ! سلام خانوم خانوما. چه خبر از این ورا؟ راه گم کردی؟

نیشخندی زدم. من توی چه حالی بودم و فرانک توی چه حالی!

_ سلامتی عزیزم. راه گم کردن چیه؟ یه خرده درگیرم...وگرنه کی شما رو می تونه فراموش کنه؟

خنده ی لوندی کرد و گفت‌:
_ از دست تو و زبونت بهار! مهره ی مار داری به خدا. بپر بیا بالا.

و در با تیکی باز شد.
قدم هایم را بلند برداشته و وارد ساختمان شدم. از همین حالا دلم برای گیتا پر می کشید. چه می شد آن دختر مظلوم، نقطه ی عطف این ازدواج اشتباه، به سمت خوشبختی باشد؟