چالش پنجمین چالش و نقد متن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع پروین امیرکافی
  • تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است.
پروین امیرکافی

پروین امیرکافی

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
14/9/18
386
3,273
93
20
سلام دوستان
با پنجمین چالش در خدمت شما هستیم.
دوستان این چالش فعلا آخرین چالشه تا بعد از آموزش‌ نویسندگی دوباره چالش برگزار میشه.
***
موضوع این چالش:
ساختن یه صحنه‌ی هیجان انگیزه که دو الی سه نفر در اون نقش داشته باشن.

 
maryamBano

maryamBano

گوینده آزمایشی
کاربر انجمن
5/1/19
39
423
53
مقدمه:
در یک شب سرد، وقتی که قاصدک‌ها خواب بودند برای گرفتن جانم آمدی...غافل از این‌که شدی مرهم دل!


تلگرام رو آنلاین می‌کنم. اکانتی که روش نوشته شده بود حتما باز شود رو باز می‌کنم. فیلم ارسالی رو پلی میکنم و بی‌خیال رو به آینه مشغول باز کردن سنجاق‌های موهام می‌شم. از کارم که فارق شدم روی چارپایه‌ی نقاشیم می‌شینم. لاک پاکن رو از زیپ کوچیک ساک لوازم آرایشم بر می‌دارم، از قسمتی که بریدگی کوچیکی داشت بازش می‌کنم.
صدای جیغی میشنوم که باعث می‌شه دستام بین راه رسیدن به ناخونم متوقف بشه. لــ*ب‌تاپ رو سمت خودم برمی‌گردونم. کف دست‌هام رو روی میز تحریر چوبی ساخته شده‌ی آقا جون می‌ذارم. فیلم در حال پخش بود اما صفحه به سیاهی می‌زد. دست‌هام رو روی موس چرخوندم و کمی عقب کشیدم.
چهره‌ی زنی در حال نمایش بود که با موهاش آویزون شده بود. لباس سفید یک دستش که به پیراهن شبیه بود غرق خون بود. دور تا دورش پر از بشکه‌های بزرگ و کوچیک که علامت خطر روشون هک شده بود .فیلم از دور ضبط شد. لحظه‌ای نگذشت که دو تا مرد سیاه پوش بهش نزدیک شدن. مرد قد بلندتر نگاهی به دوربین انداخت و با دستش علامتی رو نشون داد. چیزی شبیه لایک، سرم رو جلو بردم تا با دقت بهتری ببینم که یهو صحنه سیاه شد و پشت بندش جیغ زن رعشه به تنم انداخت. لحظه‌ای مغزم قفل کرد اما به یاد علی افتادم.
فکر کنم همون فیلم‌های چند روز پیشی که علی خواست نشون بده از جنایات داعش که گفتم نمی‌بینم.
آره حتما کار خود ناکس شه. گفت که یه روز به زور می‌زاره ببینم.
شونه بالا می‌ندازم و بلند می‌شم. حالگیری ازش رو به فردا موکول می‌کنم.

دوباره جلوی آینه‌ی قدی گوشه اتاق می‌ایستم، از کشوی اول میز دلاور شیر پاکن رو درمی‌آرم و به صورتم می‌کشم. صدای خفه‌ای می‌شنوم، گوش‌هام رو تیز می‌کنم؛ دوباره صدا بلند می‌شه. از لــ*ب تاپمه‌!
روی تخت می‌شینم. دستگاه رو روی پام می‌زارم. موهام رو پشت گوشم می‌ندازم. از چیزی که می‌بینم شوکه دستم به دهانم می‌چسبه.
دهـ*ن زنی رو بسته بودن و با انبر به جان ناخون‌هاش افتاده بودن، زن بی‌چاره پیچ و تاب می‌خورد و با دهـ*ن بسته جیغ میکشید. انجماد خون توی رگ‌هام رو احساس کردم. خواستم از مانیتور چشم بگیرم که از چیزی که دیدم نزدیک بود سکته کنم.
با خون‌های خانم معلق تو هوا نوشته بودن " بعدی نوبت توعه"
سریع از پخش بیرون اومدم. به تاریخ ارسال نگاهی انداختم، یک هفته ازش می‌گذشت.
یاد حسام افتادم؛ بلند شدم بهش زنگ بزنم.
-گوشی لعنتیم کجاست.

کیفم رو از توی کمد دیواری کوچیک اتاقم درآوردم. تمام بند و بساطش رو روی تخت خالی کردم اما گوشی رو پیدا نکردم.
سمت چمدونم رفتم، تمام لباس‌ها رو روی سرامیک پخش کردم.
کلافه پوفی کشیدم. حتما توی ماشین گذاشتم.

صدای بهم خوردن وسایل از جا پروندم. فک این‌که نازنینه آرومم کرد، در نیمه لا رو باز کردم که همراه شد با خروج نازنین از اتاقش، خواست چیزی بگه که دهانش رو چسبیدم.

-هیس، فکر کنم دزد اومده. همین‌جا بمون، سر و صدام نکن ببینم چه خبره.

آروم گفت:

_منم میام.

صدای پچ‌پچ باعث شد تعلل نکنم. با سر بهش فهموندم که نه! از میز مطالعه‌ی کنار تختش موبایلش رو چنگ زدم. از اتاق بیرون زدم‌، چشم‌هام رو روی روی هم فشار دادم تا به تاریکی عادت کنه. آروم دستم رو دراز می‌کنم تا از کارد آشپزخونه چیده شده روی اپن یکی بردارم.
نور گوشیه سایلنت شده‌ی نازنین فضا رو روشن کرد. از اسم هک شده روش نفس آسوده‌ای کشیدم. به آشپزخونه پناه می‌برم. پشت میز ناهار خوری چهار نفره مخفی می‌شم. دست‌هام رو بدون معطلی روی صفحه‌ی تاچ گوشی می‌کشم. صدای نفس نفس زدن‌های حسام رو می‌شنوم.

-الو نازنین ببین چی می‌گم اکه رز اومد خونه بگو نمونه اونجا، برید پیش گوژپشت، خودش میدونه. منم تو راهم دارم میام.

دهـ*ن باز نکرده صدای بوق ممتد قطع تماس اومد.

تکرار میکنم.

_گوژپشت، خونه علی و می‌گه؛ آخه بهش می‌گفتیم گوژپشت.


با صدای شکسته شدن شیشه و پشت بندش جیغ نازنین خودم رو به بهش می‌رسونم. نرسیده به اتاقش کسی از پشت موهام رو می‌گیره، روی زمین پرت می‌شم. کورمال چاقو رو پیدا می‌کنم، زیر آستینم جاش می‌دم.

-رز کمک، آشغال بهم دست نزن.

تمام تنم به مور مور افتاده، بلند می‌شم.

-کجا؟ تشریف داشتین.

با تعجب به مرد سیاه پوش نگاهی می‌کنم که یک قدمیم ایستاده. دورم می‌چرخه.

-اوم، بد مالی نیستیا.

صدای جیغ بی‌امون نازنین باعث میشه جسارت پیدا کنم. با دست های لرزونم چاقو رو سفت می‌گیرم. بالا میارم. سیاه‌پوش پوزخندی بهم می‌زنه.

-جرعت نداری جوجه.

از جاش تکوم نخورد که هیچ به یک قدمیم رسید. دستش که به بند تاپ ضخیمم خورد چاقو رو عقب بردم و توی پاهاش فرو میکنم. عربده‌ای کشید که تمام هم دست‌هاش از اتاق‌ها بیرون ریختن. مرد خم شد، دست‌هاش از تاپم به شلوارم رسید. ترسیده‌تر چاقو رو دوباره بالا بردم که لزجی خون رو روی پام حس کردم. صورتم جمع شد.

سه نفری که باهاش بودن برای کمک بالای سرش جمع شدن. دست نارنین هاج و واج رو می‌گیرم و بیرون می‌زنم. با پای بــ**رهنه روی برف‌هایی که کمی‌ هم سفت شده بود می‌دویدم. کسی از پشت بغلم کرد که جیغ کشیدم‌، هرم نفس‌های بریدش فهموندم خودشه،دست‌هام رو روی دست‌های زمخت مردی که نگهم داشته بود گذاشتم.

-کجا؟زدی در میری.

جیغی که هیسریک وار میکشیدم و اصلا دست خودم نبود داشت گلوم رو پاره می‌کرد.
نیلوفری که از من هم بدتر بود. روشن شدن چراغ یکی از همسایه‌ها باعث فرار هم دست‌هاش شد. اما خودش دهنم رو گرفت. روبه نیلوفر گفت:

_هیس وگرنه می‌کشمش.

رهام کرد. اومد جلو، به یک قدمی صورتم ایستاد، چشم‌های عسلیش زیر نور مهتاب بهم چشمکی زد. کاردی که لبه‌اش خونی بود رو بالا آورد، آروم روی گونم کشید.

-ازت خوشم میاد. جسوری!

لبخندی زد، نگاهی به نارنین ترسیده انداخت که چشم‌های درشتش از وجشت درشت‌تر شده بود.

- نترس جوجه، کاریش ندارم.

با همون چاقو چونم رو بالا کشید. آروم روی گردنم گذاشت. لرزش بدنم محسوس شده بود. با چشم‌های لرزون نگاش می‌کردم. چاقو رو از گردنم فاصله داد. روی صورتم گذاشت.لبه تیزش رو از گونه تا چونه زیر پوستم احساس کردم. سوزش عمیقش روی استخونم اثر گذاشت. با دهـ*ان بسته ناله‌ای کردم.

-حالا یر به یر شدیم. اینم مارک من برای تو بود، حالا تا ابد من و یادت میمونه.

پوزخندی زد. از جلوم کنار رفت، روی زمین دولا شدم. نازنین از دیدن حالم جیغ دوباره‌ای کشید.

تاری دید، سستی بدن و بی‌حالی کامل به سراغم اومد.

***
_ خوبی؟

با سر بهش فهموندم که اره.

_دکتر گفت امروز مرخصی، یه خبر خوبم برات دارم.

منتظر نگاش کردم. کتش رو درآورد و روی صندلی گذاشت، روی تختم کجکی نشست. روزنامه‌ای رو طرفم گرفت. نگاهی به صورت ته ریش دارش کردم. خودش تیتری رو با انگشت اشارش بهم نشون داد. از چشم‌های سیاهش نگاه گرفتم.

"قاتلان زنجیره‌ای دختران پایتخت دستگیر شدن"

زیرش چند تا عکس بود. حدود چهار نفری بودن.

_ دستگیرشون کردن.

نگاه دقیقی به عکس‌ها انداختم. این اون نبود، چشاش یادم بود. اون چشم‌ها هیچ وقت یادم نمیره.

نمی‌دونم چرا سکوت کردم. می‌خواستم میتونستم با اشاره بهشون بفهمونم.

زبونی که از شک قفل شده بود رو گذاشتم قفل بمونه!

**
برام اون دختر رو پیدا کنید، می‌خوامش..
 
Hasna

Hasna

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/2/19
88
476
63
19
شیراز
ژانر داستان ‌‌: طنز
قبل شروع داستان باید بگم که تیکه‌ای از رمان طنزمه ولی هنوز ننوشتمتش، این تیکه ممکنه ادامه هم داشته باشه.
صدای کفش هایش روی سرامیک کشیده می‌شد؛ هنوز وارد اتاق نشده بود، که همه افراد در جلسه کنجکاو بودن بدونن کیه! دروغ چرا منم کنجکاو بودم، تمام اعضای جلسه همشون به جز یک‌نفر، زن بودن! شهری بود که مردا خودشون خواستند ما به جاشون باشیم، اونا هم به جای ما، درب اتاق باز شد، همه‌مون با دیدن کسی که منتظرش بودیم تعجب کردیم. آخه آبدارچی هم انقدر پر سر و صدا! پوفی کشیدم و ادامه جلسه رو شروع کردم به گفتنش که، آبدارچی با شنیدن صدای زنی؛ استکان از دستش افتاد شکست.
-کی‌ گفته بدون من جلسه روشروع کنید؟ مگه من نگفتم آقای احتشام؟
آبدارچی به لکنت افتاده بود و نمی‌دونست باید چی‌کار کنه، من خونسردیم رو حفظ کردم و نگاهی به صورتش انداختم و گفتم:
-خانوم مشکات، یادتون نرفته که شوهرتون مهریه‌اش رو گذاشته اجرا؛ این حرصتون رو سر بقیه خالی کنید!
همه منتظر بودن ببینن که مشکات چی میگه، اما چیزی نگفت، سرشو پایین انداخت!
پوزخندی روی لــ*ب‌هام نشست؛ چه‌قدر بده شوهرت از زن راضی نباشه! مشکات دوبار به همسرش خیانت کرده بود‌‌ و تا اونجایی که می‌دونستم، یه دختر که سربازه داره و یه پسری که دم‌بخته!
آقای کریمی که مدیر یه دیگه‌ای شرکت بودن گفت:
- خانوما میشه هر چی سریع تر جلسه رو تموم کنید، من باید به بچم شیر خشک بدم، پوشکشم عوض نکردم!
پوفی کشیدم و گفتم:
- بله، شما می‌تونید به بچتون برسید، ما خلاصه تمام جلسه رو به شما خواهیم داد.
برگشتم و رو به اعضای جلسه کردم و خواستم ریزگزارشات رو بگم که یه نفر گفت:
-صبر کنید!
برگشتم و به خانوم رستمی نگاه کردم.
-خانوم شادی، من باید جواب شوهرمو بدم، چون اگه ندم مجبورم...
نذاشتم حرفش رو بزنه، خوب خودمم شوهر داشتم، اونم خیلی ناز نازی. هوف تا چیزی میشه تهدید مهریه‌اش رو می‌کنه!
بعد از تمام صحبت‌های رستمی خواستم حرف بزنم که گوشی‌خودم زنگ خورد، خسرو بود؛ حتما می‌خواست برم دنبال بچه ها، صد بار هم بهش گفتم که رانندگی یاد بگیره و انقدرم زنگ نزنه!
نگاهی به اعضای جلسه کردم و گفتم:
- ساعت ده شب دوباره جلسمون رو برگذار می‌کنیم!
نگاهم به آقای کریمی افتاد، که با نگرانی بهم نگاه می‌کرد، آروم گفتم :
-بله آقای کریمی؟
آقای کریمی نگاهش رو به من داد، گفت:
-من نمیتونم بیام زنم دیگه راهم نمیده!
 
آخرین ویرایش:
Aram787

Aram787

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
24/2/19
96
675
83
چک...چک...چک.
با چشم مسیر سقوط قطره ها از سقف را دنبال می کرد.
مادرش بارها به پدر گفته بود فکری به حال سقف کند؛ ولی به
خرجِ پدرش نرفت؛ شاید با خود فکر کرده بود باید پولِ زیادی
خرج کند‌.
در میانِ این ظلمت و فریادهای گوش خراشِ سکوت چقدر این
صدا برایش دل نشین بود. چشم هایش را بست و دوباره گوش
به نوایِ هماهنگ سقوطِ قطرات سپرد.
چک...چک‌...چک.
چشم هایش را محکم تر فشرد و طبقِ گفته های روانشناسِ
عزیزش به مغزش فرمان خاموشی داد تا ترس هایش بیش از
این بر او غلبه نکنند.
اما...بی فایده بود! احساس می کرد موجوداتی فرا زمینی که
مطالب زیادی درمورد آن ها خوانده بود در اتاق نسبتا کوچکش
مهمانی گرفته اند و او قربانیِ این ضیافت است.
انگشت های ملتهبش را روی پوست دستش کشید؛ چشم بسته
هم موهای سیخ شده اش را احساس می کرد.
حرارت انگشت هایش را به جانِ دست هایش تزریق کرد و او
حتیٰ برای این تضادِ دمایِ بدنش لحظه ای تفکر نکرد.
سایه ای را بالای سر خود احساس می کرد؛ گویی که کسی
بر او چمباتمه زده باشد و آن قدر سایه را بزرگ می پنداشت که
حتی در نظرش نیمی از بدن شخصِ مجهول هم می توانست کلِ
تن نحیفش را در بر گیرد.
دیگر به دستش حرکتی نداد؛ هر آن انتظار داشت ارواح دستش
را گرفته و اورا از هستی ساقط کنند.
لــ*ب هایش را روی هم فشرد و به آرامی بذاقِ دهانش را قورت
داد.
احساس می کرد سدی در راهِ گلویش احداث شده است که
مانع از ورود و خروج مواد به بدنش شود‌.
با بینی نفس عمیقی کشید که هم زمان عرقِ سردی از تیره ی
کمرش پایین آمد.
از یاد آوری موضوعات درون کتاب نفسش مقطع شد؛ کاش
هرگز چشمش به آن کتابِ منحوس نمی افتاد.
انگار که آن کتاب نفرین شده باشد؛ برای خریدن رمان رفته
بود اما جلدِ روی کتاب چنان اورا غرق کرد که یادش رفته
بود برای چه به کتاب فروشی رفته است.
خارشِ پوست سرش را نادیده گرفت؛ آن قدر جرئت نداشت که
دستش را دراز کند و سرش را بخاراند.
اگر زنده می ماند، فردا حتما دوش می گرفت.
اگر زنده می ماند...
از فرط ترس خودش را مرده می پنداشت؛ کلمه هایِ ترس، وحشت، روح
و از این قبیل کلمات مدام در سرش تکرار می شد؛ صدا هم داشت.
درست شبیهِ...شبیهِ...ناقوس مرگ! به همان گوش خراشی!
یک ماه زیر نظرِ روانشناس بود اما ترسش به قوت روزهای اول
پابرجا بود.
انگار که نه انگار او دختری بالغ و بیست ساله است، مثلِ دخترکِ
نه ساله ای می مانست که در وهم و خیالِ خود هزاران موجودِ
ترسناک را می دید.
بالاخره سعی کرد کمی...فقط کمی شهامت خرج دهد و چشم
هایش را بگشاید؛ به آرامی چشم باز کرد اما سعی می کرد جز
به زانوهایش جای دیگری را نگاه نکند‌.
علارقمِ تمام تلاش هایش چشم هایِ نافرمان ش مسیرشان را
به سمتِ آن کتاب کج کردند‌.
«عجایب دنیایِ ارواح»
برخی از ارواح نمی توانند مرگ خود را باور کنند.
از این رو همیشه در شرایطی زندگی می کنند که گویی در
یک کابوس ترسناک و وضعیت غیر قابل حل گرفتار شده اند و راه فرار ندار
ارواح شب ها نمی خوابند...
ارواح قد بلند تر از انسان ها هستنـد
ارواح بیشتر از گورستان ها در کلیسا ها هستند...
ارواح....
ارواح....
ارواح....
روح، ترس، لعنت به آن کتاب...
لعنت!
دستِ لرزانش را پیش می برد تا پتویش را بردارد؛ احساس
می کند هزاران سال است که دستش در راه است.
انگشتانش را به پتو قفل می کند و با نفس عمیقی پتو را سمت
خود می کشد، برای یک لحظه احساس کرد پتو کمی سنگین
شده. با ترس درونی پتو را محکم تر می کشد اما پتوی صورتی
رنگش همچنان سنگین است و از جایِ خود تکان نمی خورد.
پتو را رها می کند و کمی عقب می رود، اما...
جسمش به تنِ گرمی برخورد می کند.
کوبش قلبش آن قدر زیاد است که صدایش را به خوبی حس
می کرد. نفسش را حبس کرده و نیم نگاهی به پشت سرش می
اندازد. چیزی نیست!
مگر می شود؟!
گرمی نفس هایی را بر روی پوست گونه اش احساس می کند
بر می گردد با این باور که این هم توهمی بیش نیست اما...
جیغ گوش خراشش در دل اتاق می پیچد و کسی در خانه نبود!
او تنها بود یا نه؟
چهره رو به رویش متعلق به چه کسی بود؟!
 
آی ام بلا

آی ام بلا

کاربر ناول کافه
گوینده آزمایشی
24/12/18
297
569
93
17
اخرین نفسش را از با دم و بازدم عمیقی از ریه اش خارج کرد.لحظه ی سقوط شیرینی به جانش انداخت که صحنه های چند لحظه پیش را از جلوی چشمانش محو می‌کرد.لبخندی به زیبایی سیب سرخ روی لــ*ب هایش غنچه زد اما تلخ و جانسوز.
شات:
جیغی از ته دل زد.این مردم به چه حقی دلش را شکستند؟مگر از دنیا چه خواسته بود؟جز ازادش را؟از صدای جیغش مریم و ازاد به سمتش برگشتند.ناباورانه و شوک زده.انقدر شوک زده که حتی ازاد هم فرصتی نکرد تا دستان حلقه شده به دور شانه های مریم را از او دور کند.سیل اشک به راه افتاد.مریم جدا،رها جدا.به سینه اش چنگ زد گویی نفسی در ریه نمانده و او درحال خفه شدن هست.ازاد چه کرده بود با او؟
مریم:رها ببین منو خواهری.به خدا نمی‌خواستیم اینطور بشه.اصرار از من بود رها منو می‌بینی؟
نه نمی‌دید.هیچ چیز جز چشمان سیاه ازاد را نمی‌دید.در آن غوغای نامردانه سوالی ذهنش را درگیر کرده بود:از اول عاشق رنگ سیاه بود که عاشق چشمانش شده بود یا چون چشمانش سیاه بود عاشق رنگ سیاه شده بود؟
ازاد قدمی جلو گذاشت.لــ*ب به سخن باز کرد که رها قدمی عقب گذاشت "هیس"بلندی گفت.
‌_ هیس.نزار طاقتم طاق بشه وبشه اونچه که نباید بشه.خوش نبودی باهام؟لبخندات از روی ترحم بود اره؟متاسفم .نه چرا متاسف باشم باید عذرخواهی کنم بابت تموم اون لحظه هایی که کنارم بودی در حالی که می‌تونستی با مریم خوش باشی.
قدمی دیگر به عقب برداشت.انقدر عقب رفت که در لحظه معلق ماند در هوا.فریاد ازاد و مریم رو نشنیده گرفت.انها چه می‌دانند از به اخر رسیدن؟طعم شکست را نچشیداند.چرا ولش نمی‌کنند؟جاذبه ی قوی زمین اجازه ی پرواز را نداد.او را با قدرت به اغوش خود کشاند.جایی در اعماق چاه در حال حفر در پشت ساختمانشان.مستقیم به قلب هدف اصابت کرد و لحظه ای بعد این داستان درام به پایان رسید.ازاد فریاد نمی‌زد عربده می‌زد.طعم گس خیانتش وجودش را سوزانده بود اما چه سود از پشیمانی؟رهایش رها شده بود اما یک لحظه؛اصلا مگر از همان اول رها متعلق او بوده که در ذهنش "رهایم"حک شده بود؟
 
deniz78

deniz78

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
24/4/19
95
755
93
نام داستان:به راه آرزوها

چمدان صورتی رنگم را، از روی تخت برمیدارم و نگاهی اجمالی به اتاق می اندازم.
نمیدانم چند روز دیگر برمیگردم؛ این روزها تبدیل به توپ فوتبالی شده ام، که در هر لحظه، مکانش تغییر میکند و بازیکنانش که تشکیل شده اند از مادر و پدرم به دنبال من هستند...
هرکدامشان بتوانند مدت زمان بیشتری من را کنار خودشان نگه دارند، انوقت گلی به نفع خودشان به دروازه رقیب زده اند
خنده دار است این زندگی ...از همان خنده های تلخ...
دیگر حتی بود و نبودشان هم برایم مهم نیست..
دلم فقط یک چیز میخواهد...آن هم خوابی سیاه به رنگ مرگ است!
_جسیکا...جسیکا زود باش...پدرت اومده...حواست باشه، دوشنبه باید خونه باشی ...تاکید میکنم جس، دوشنبه!
باشه ی ارومی رو هجی میکنم که فقط خودم میشنوم و دیوارهای اتاقم...
بی حوصله از پله های منتهی به در ورودی پایین میروم، و اخرین تصویر از مادرم، زنی لاغر و نیمه بــ**رهنه میان راحتی سالن است که تمام زندگی اش، در سیگار هایش خلاصه شده است ...
و من، چقدر بیزارم از این زندگی...که تمام لحظاتش را، لجن و کثافط پر کرده است...!کاش هیچوقت به دنیا نمی امدم...

با سوار شدن در ماشین پدر، عطر نفرت انگیز سم گیاهی به مشامم میخورد... بار دیگر یاد اور میشود که چقدر خجالت زده میشدم، وقتی پدرم با دستگاهی در دست وارد خانه ها میشد و مانند خدمتکاران به سم پاشی گیاهان می پرداخت...

_بابا...باز که این ماشین بوی گند گرفته ...اه ...
_سلامتو خوردی دخترم؟
با حرص و دندان هایی سفت شده" سلام بابایی "زمزمه میکنم، و سرم را برمیگردانم به طرف پنجره تا کمی هوای ازاد را استشمام کنم...
_چه خبر...جس؟
_خبر؟نگو که نمیدونی ...تو حتی آمار تعداد دفعاتی که از سرویس بهداشتی استفاده میکنم رو هم داری بابا
تاکیدی صدایم میکند:جس؟
_بله پدر؟ مگه دروغ میگم؟
_بهتره بخوابی ...رسیدیم بیدارت میکنم.
فکر خوبی است. لحظه ای هم نبودن در این عالم برایم پوئنی مثبت به حساب می آید
***
با وحشت به اطرافم خیره میشوم ...نمیدانم کجا هستم...در و دیوار هایی به رنگ شب و دختری که رو به رویم ایستاده است، عجیب ترین دختری است که دیده ام ...نصف صورت و بدنش سیاه رنگ؛ و نصف دیگر سفید است...
اخرین چیزی که به یاد دارم، خوابیدنم میان ماشین پدر است.
پر استرس کلمات را پشت هم ردیف میکنم:
_ش..شش..شما...کی هستین؟...من ک...ککجام؟
به ارامی نسیم نزدیکم میشود
_من فاراعیلم جسیکا....فرشته آرزوها...
پلک چشم راستم میپرد و من کمی وحشت زده تر از قبل هستم...

آب دهانم را به سختی قورت میدهم و خیره به موجود عجیب الخلقه روبه رویم ل**ب میزنم:
میخواین...با من...میخواین با من چیکار کنید...
_اوه ...نه جس..من بهت کاری ندارم...این توبودی که صدام میکردی...اونم چندین بار ...وقتی میگفتی دوست نداری زنده باشی، هردفعه یک قدم به مرگت نزدیک تر میشدی...تو امروز سه بار طلب مرگ داشتی و من موظفم تمام ارزوها رو براورده کنم...چه خوب ...چه بد
برای همین نیم سیاه...نیم سفیدم...
_من...من
_توچی جس؟ بزار چیزی رو بهت بگم...
زندگی همیشه گل و بلبل نیست دخترجان...تو توی زندگیت چیزهایی داشتی که خیلی ها از داشتنشون محروم بودن اما تو، قدر دان نبودی
_شما از زندگی من چی میدونید ؟من...خوشبخت نبودم
با گفتن جمله اخر سرم رو پایین میندازم و قطره اشکی روی زمین می افتد!
_دخترکوچولو...بهتره یکم فکر کنی ...زندگی تو خیلی هم بد نبود...
_اما...اما من تنها بودم...
با دست موهایش را تکان ریزی میدهد:
_تنهایی جزوی از زندگی هر ادمیه...حتی من هم تنهام...اما تو قانع نبودی! دنیای تو مثل همون چمدونت صورتی بود اما نخواستی باورش کنی و الان وارد جایی شدی که همیشه خواستارش بودی...دنیایی به رنگ مرگ، سیاه
پاهای لرزانم را که میبند با دستانش در ثانیه، دو صندلی رو به روی هم میگذارد
_بشین جس
روی صندلی که مینشینم به حرف می آیم:
_من فقط خستم...اونا همش منو پاس میدن...شدم یه پاستیل که از دوطرف میکشن و میکشنم...دلم میخواد این کشسانی تموم شه و من از وسط نصف شم...اینجوری دیگ انقدر بینشون عذاب نمیکشم
متفکر خیره ام میشود
_تو دختر بدبینی هستی جسیکا...چرا به این فکر نمیکنی که تمام این ها به خاطر علاقه زیاد مادر و پدرت به توعه؟اونا اونقدری دوستت دارند که نمیتونن مدت طولانی ازتو دور باشن...حتی امروز در جواب پدرت هم گارد گرفتی...جسیکا، تو بیرون گود نشستی و فقط فکر میکنی که چقدر بدبختی...چیزی که غیرقابل برگشته
تو دوستاتو داری، هرروز که از خواب بیدار میشی میتونی موهای خوشرنگت رو ببافی و لاک مورد علاقت رو روی ناخنات بکشی ...میتونی بعد ظهر با دوستات به دوچرخه سواری یا کوهنوردی بری و بعدش نوشیدنی مورد علاقه خودت رو بخوری ... شب ها هم تو تخت راحتت، تا صبح با آرامش خیال بخوابی...حالا میخوام به این تصاویر دقت کنی...

دستانش را جلو می اورد، حباب بزرگی در دستانش تشکیل میشود...آرام آرام آن را به سمت بالا میفرستد، تا جایی که حباب کل سقف را در بر میگیرد و مانند تلویزیون تصاویری رویش نقش میبندند...
به دختران در عکس خیره میشوم
یکی بیمار.....یکی نابینا
دیگری خوابیده در پارک میان کارتن ها
_میبینی جس؟دوروتی نمیبینه...تا قبل از این حتی یک بارهم نمیتونست چشمای مادرش رو ببینه
سیلویا یه بیماری نادر داره...موهاش هیچوقت رشد نمیکنه و برای زنده موندن فقط باید آب بخوره....هیچ چیز دیگری به اون کمک نمیکرد
پرازیا بی خانمانه...بعد فوت والدینش هیچ کدوم از نزدیکانش سرپرستیش رو به عهده نگرفت...اون شب ها تو مکان های ناامن میخوابید

دختر جان ...این ها تعداد کمی هستند اما تو هیچوقت طعم گشنگی...فقر...بی خانمانی و خیلی چیزهای دیگه رو نکشیدی...
چرا؟چون پدرت با سم ریزی گیاهان ...با پول همون کار خجالت اور شکم تورو سیر میکنه و مادرت هم حتی...
اون هم دنبال نگه داشتن خونه برای توعه...که بشه سرپناهتـــ...چه الان ..چه آینده...
هیچ کدوم ازاین دخترها آرزوی مرگ نداشتند ....اونا امید داشتن به زندگی...به آیندشون و بهش رسیدند...
ناگهان تصاویر دیگری روی سقف پدیدار شد...
سیلویای بیمار در حال خوردن کیک شکلاتی و دوروتی نابینا درحال نقاشی کشیدن...پرازیا هم در حیاط خانه ای کوچک میان مرد و زن مهربانی نشسته بود و از ته دل میخندید
_میبینی؟ اونا به ارزوهاشون رسیدن...
جس... عزیزم...آرزوها تورو به سمت خودشون میکشند...کافیه فقط بخوای...قلبت رو از کینه ونفرت خالی کن....مطمعن باش اگر.از ته دل چیزی رو بخوای بهش میرسی
سرم را پایین میندازم...حقیقت حرف هایش با جانم عجین میشود...حال شرمسارم ...شرمسار از زندگی که قدرش را ندانستم ...حس میکنم چقدر بی انصاف بودم نسبت به زندگی خوشم و شاید کمی دیر به خودم آمده ام
این بار فاراعیل مهربانانه به من خیره میشود:شاید هنوز هم دیر نشده!
این بار باشک و تردید به او خیره میشوم...
_من میتونم برگردم؟

***
_جسیکا...جسیکا زود باش...پدرت اومده ...حواست باشه، دوشنبه باید خونخ باشی...تاکید میکنم جس; دوشنبه!
به در و دیوار اتاقم خیره میشوم ...میان ذهنم پر از علامت تعجب است...چگونه برگشته ام؟؟
جمله مادرهم تکراری است...پس هنوز میان خانه هستم....
ناگهان چیزی در ذهنم تکرار میشود...
"جس...آرزوها تو رو به سمت خودشون میکشن"
لبخند لرزانی میزنم و چمدانم را برمیدارم ـ...
پله هارا دوتا یکی رد میکنم و به طرف مادرم میروم...
بوسه ای روی گونه ی استخوانی اش میزنم ...
سرم را بـ*غـل میکند
_عزیزکم...زود برگرد...مامان دل تنگت میشه!
این بارجملات دیگری در مغزم ردیف میشود"اونا اون قدر دوستت دارند که نمیتونن مدت طولانی از تو دور باشن"
آهی میکشم و زیر ل**ب زمزمه میکنم: حق با تو بود فاراعیل!
بعد از خداحافظی به سمت پدر میروم و بعد از نشستن در ماشین ...
_چه خبرا دخترم؟
با عشق زایدالوصفی به صورت خسته اش خیره میشوم
_خبر دل تنگی بابا جون ...
میخندد و دستش را روی دستم میگذارد
_عزیزم...من خیلی دوستت دارم اینو یادت باشه...خب!نظرت با یه بستنی دو نفره چیه؟
لبخندی از ته دل میزنم و نم اشک را از چشمانم پاک میکنم
_موافقم...شکلاتی؟
_آره عزیزم ...شکلاتی
کسی از اعماق قلبم میگوید"کافیه فقط بخوای جس“
دستم را روی سینه ام میگذارم و زمزمه میکنم ...
_ازت ممنونم فاراعیل...
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.