نیمه های شب

  • شروع کننده موضوع mrx
  • تاریخ شروع
mrx

mrx

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
18/8/18
966
1,902
93
اورگانا
شبا خوابتون نمیبره ؟
یه جا میخواین که حرفای نگفته رو بزنین ؟
شعری بخونین، عکسی بزارین راجب حالتون ؟
پس جای درستی اومدین

به قول معروف:
*هرچه میخواد دل تنگت بگو*
 
آخرین ویرایش:
mrx

mrx

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
18/8/18
966
1,902
93
اورگانا
دم صبحه کم کم... دیگه از نصف شب گذشته
ولی به یادش همچنان بیدار... یاد کسی که حتی.... بی خیال

یاد یه آهنگی بخیر... از دریا نترسانم که من در قلب تو جان میدهم دریا بشی زیبای من غرق نگاهت میشوم هی.... مغرور نشو جانان من حالا که دل در دست توست...

(بهار باید بهم افتخار کنه... منی که یک بیت رو هم یادم نمی مودن الان از حفظ قشنگ خوندم)
 
.SARISA.

.SARISA.

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
23/6/19
1,048
16,294
113
19
به دیدارم بیا هر شب،
در این تنهاییِ تنها و تاریک ِ خدا مانند،
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیرِ سرپوشِ سیاهی‌ها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوانِ سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
و این نیلوفرِ آبی و این تالابِ مهتابی

بیا ای هم‌گُناه ِ من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ!

مهدی_اخوان_ثالث
 
.SARISA.

.SARISA.

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
23/6/19
1,048
16,294
113
19
من گلی بودم
در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون
در شبی تاریک روئیدم
تشنه لــ*ب بر ساحل کارون

بر تنم تنها شــ*راب شبنم خورشید می‌لغزید
یا لــ*ب سوزنده مردی که با چشمان خاموشش
سرزنش می‌کرد دستی را که از هر شاخه سرسبز
غنچه نشکفته‌ای می‌چید

پیکرم، فریاد زیبائی
در سکوتم نغمه خوان لــ*ب‌های تنهائی
دیدگانم خیره در رؤیای شوم سرزمینی دور و رؤیائی
که نسیم رهگذر در گوش من می‌گفت:
«آفتاب رنگ شاد دیگری دارد»
عاقبت من بی‌خبر از ساحل کارون
رخت برچیدم
در ره خود بس گل پژمرده را دیدم
چشم‌هاشان چشمه خشک کویر غم
تشنه یک قطره شبنم
من به آن ها سخت خندیدم

تا شبی پیدا شد از پشت مه تردید
تکچراغ شهر رؤیاها
من در آنجا گرم و خواهشبار
از زمینی سخت روئیدم
نیمه شب جوشید خون شعر در رگ‌های سرد من
محو شد در رنگ هر گلبرگ
رنگ درد من
منتظر بودم که بگشاید برویم آسمان تار
دیدگان صبح سیمین را
تا بنوشم از لــ*ب خورشید نورافشان
شهد سوزان هزاران بوسه تبدار و شیرین را

لیکن ای افسوس
من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رؤیاها
نور خورشیدی

زیر پایم بوته‌های خشک با اندوه می‌نالد
«چهره خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است!»
خوب می‌دانم که دیگر نیست امیدی
نیست امیدی

محو شد در جنگل انبوه تاریکی
چون رگ نوری طنین آشنای من
قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار
از نگاه خسته ابری به پای من

من گل پژمرده‌ای هستم
چشم‌هایم چشمه خشک کویر غم
تشنه یک بوسه خورشید

تشنه یک قطره شبنم.

فروغ فرخ‌زاد
 
.SARISA.

.SARISA.

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
23/6/19
1,048
16,294
113
19
شبیهِ ماندنِ زنی سی ساله و تنها
پایِ عشقِ راستینش،
ایستاده ام
ولی ویرانم...
شبیهِ رفتنِ مردی خسته در دلِ شب
در پیِ عطرِ موهای معشوقه ش،
لبخند می زنم
ولی دلتنگم...
شبیه اصرارِ کودکی لجباز
بر سرِ نگهداشتنِ عروسکِ کهنه اش،
گریه می کنم

ولی رهایت نمی کنم...

شقایق عباسی
 
.SARISA.

.SARISA.

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
23/6/19
1,048
16,294
113
19
به دریا شکوهِ بردم از شب ِ دشت،
وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجی که می‌گفتم غم خویش،

سری می‌زد به سنگ و باز می‌گشت!

فریدون مشیری
 
.SARISA.

.SARISA.

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
23/6/19
1,048
16,294
113
19
هیچ! بدک نیست! شاید هم... همیشه هم بد نیست! هست؟ ولش!

شب بود و شب سردی بود و شب تلخی بود و شب دلگیری بود و شب غمگینی بود و بود و بود و بود و نبود و خفه در دود و دمِ این شهرِ طاعون‌زده و این مزرعهٔ ملخ‌زده در زیرِ طاقِ گنبدِ کبود و غرق در سود ِ بانک‌ها و رودِ خشکیده و دودِ سرطان‌زای اگزوزها و خشنود از وجودِ معدود محدودِ موجوداتِ گل‌آلود...

تلخ بود؟ تلخ بود...
تلخ‌تر از زهرمارها! یا جای دیگرِ مارها! بی‌خیال! به تخم‌‌مرغ‌های شکستهٔ بچه‌سوسمارها!

شب بود؟
خسته از بیهوده‌ترین اتفاقات و بی‌حوصله از بود و نبودِ بوده‌ها و نبوده‌ها و گم در افکاری که هیچ است و پوچ است و نفهمیدند و نمی‌فهمند و نمیفهمم و در حسرتِ فقدانِ جراتِ خودکشیِ دسته‌جمعیِ نهنگ‌های خسته از شب و سیاهی و تاریکی و غم و اندوه و شادی و شعف و خرسندی و قهقهه‌های خفاش‌های ترسوی خفته در اعماقِ غارها و تف بر قلمی که شکست و تف بر کاغذی که پاره شد...

درد دارد؟ نه! ندارد! چرندیات است و چرندیات است و چرندیات! اراجیفی که اگر جلوی سگ بیاندازی با احترام بر تمامِ احساساتِ بشردوستانه‌ات ایستاده می‌شاشد!

کاش می‌شد امشب اندکی از غمِ حلزون‌ها گفت...

شب‌خوش :rose:

بهمن انصاری