چالش نهمین چالش و نقد ناول کافه

وضعیت
موضوع بسته شده است.
openworld

openworld

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
25/11/19
6
61
13
تو خونمون
مثل عشق ما...
چشمانت را باز کن و به اطراف نگاه کن درست است همه را از دست داده ای اما...اما هنوز مرا داری
که برایت اشک بریزم ، لبخند بزنم و با تو خاطره بسازم و کاری کنم که تو هم بخندی دوست دارم به آن روز ها که
همیشه می خندیدی برگردی چشمانت را خیس نکن به اندازه ی کافی خیس هستند بخند حتی اگه داغونی
بخند حتی اگه به جونت رسیده بخند حتی پربغض ، بخند...هرکاری می کنی فقط بخند بگذار دیگران ببینند که
هنوز زنده ای نفس می کشی ، هنوز هم هستی و هنوز هم دوستم داری! بگذار دیگران ببینند که هنوز ضعیف
نشده ای و هرروز بیشتر از دیروز قوی می شوی بگذار ببینند که دوستم داری بگذار حسودی ما را کنند کاری کن کل
شهر حسودی در کنار هم بودن ما را کنند و از حسودی بسوزند و آتش حسودی آن‌ها نزدیکانشان را هم بسوزاند
کاری کن آتشان شعله افکند و انقدر بسوزاند که دیگر خاکستر شوند و آنوقت است که با دیدن شعله ی عشق ما
عشق عاشق ها هم شعله می کند و می توانند مثل ما کل شهر را حسود خوشان کنند مثل عشق ما حسودان را
می سوزانند و آن موقع می بینی شعله ی عشقمان کاری کرد که
توی شهر کوچک قلبم همه خاکستر بشوند به جزء ما دوتا...
 
parlr

parlr

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/12/19
17
464
48
15
تهران
​یه دختر و پسر که زمانی همدیگرو با تمام وجود دوست داشتن
بعد از پایان ملاقاتشون باهم سوار مشین شدن و آروم کنار هم نشستن...
دختر میخواست چیزی رو به پسر بگه ولی روش نمی شد!
پسر هم کاغذی آماده کرده بود که چیزی رو که
نمیتونست به دختر بگه توش نوشته بود؛پسر وقتی
دید داره به مقصد نزدیک میشه کاغذ رو به دختر داد
دختر هم از این فرصت استفاده کرد و حرفشو به
پسر گفت که شاید بعد از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و
دیگه اونو نبینه...
دختر قبل از اینکه نامه ی پسرو بخونه به اون گفت
که دیگه از اون خسته شده،دیگه عشقش رو نسبت
به اون از دست داده و الان پسری پیدا شده که بهتر
از اونه...
پسر درحالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش
جمع شده بود با ناراحتی از ماشین
پیاده شد که در همین حال ماشینی به پسر زد و پسر
درجا مرد...
دختر با تمام وجود در حال گریه بود
یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده بود
وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود:
"اگه یه روز ترکم کنی میمیرم..."​
 
آخرین ویرایش:
HaMrAz.ShaHeD

HaMrAz.ShaHeD

مدیر تالار زبان + مدرس زبان انگلیسی و ترکی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
مترجم انجمن
مدرس زبان
طراح آزمایشی
25/3/19
2,220
18,257
113
زمین والیبال...
جزوه هاشو بیشتر به خودش چسبوند. امروز روز اخری بود که م یتونست کنار دوستاش باشه، حس تلخی داشت حس بدی داشت دلش می خواست بمونه ولی ایندش در خطر بود، کلی ارزو داشت، دلش می خواست موفق باشه یه اینده روشن
از راهرو دانشگاه که بیرون اومد دم در بالاخره چشمم اونی که می خواست رو دید، محجوب سرش رو پایین انداخت و لباشو بهم فشرد، دلش گریه می خواست، مگه میتونه بره ولی فکرش پیش این موهای سیاه و پریشون نباشه، مگه می تونه هر روز و هر شب چشماشو به تصویر نکشه..
جزوه هارو بیشتر به خودش فشرد، امشب پرواز داشت، باید می رفت بالاخره، چه چهارشنبه منحوسی شده.. به طرف در رفت، توقع هر چیزی رو داشت به جز اینکه پسرش رو در چند قدمی خودش ببینه که با لبخند داره به سمتش میاد، هول کرد، دست و پاهاش لرزید، برای اولین بار تو زندگیش قلبش شروع کرد به تند تند تپیدن،
_سلام خانوم، خوب هستی؟
جزوه ها دیگه با سینش هل شده بودند از بس به خودش فشرده بود، سعی داشت از اون تته و پته لعنتی نجات پیدا کنه اما انگاری نمیشد.
_سلاام، خوب هستید شما، ممنون من بد نیستم.
لعنتی به اون تته پته مسخره داد و دستی به سرش کشید، پسرک لبخند شیرین و غمگینی زد و گفت:
-میشه با هم به یک کافه بریم لطفا، حرف ها دارم باهاتون هرچند خیلی دیر شده.
دخترک هم بغض داشت. زیادی دیر شده بود!
-نه شرمندم، من تا دوساعت دیگه باید برم فرودگاه!
پسرک به تندی گفت:
-میشه به فرودگاه بیام، شاید بالاخره خدا به رف من هم گوش کرد و پرواز تاخیری خورد..
_اخه، اخه همه هستن، فکر نکنم بشه، میشه هینجا بگین؟
_از دور، فقط تماشاتون می کنم، حرفامو همینجا میگم.
قلب دخترک از تپش ایستاد، ماه ها، سال ها او تماشا کرده بود، حال باید تصویری میشد برای تماشا شدن، از طرف بهونه های قلبش.
_میشه زودتر بگید؟
پسرک نزدیک تر شد، دخترک بینیش از عطر شیرینش پر شد، نفسی کشید و لرزش دستاش رو با جزوه ها مخفی کرد.
_من، من خیلی دیر متوجه شدم که، که بهتون علاقه دارم، خیلی زیاد، اینقدر که، که هر وقت بهتون فکر میکنم حس جنون بهم دست میده و.. و تازه فهمیدم این دوری برام خیلی سخت شده و ..و می خواستم که..که(بعد از کمی مکث، دستی به سرش کشید و با لبخند خجلی گفت)لعنتی.. چقدر سخته..
دختر که مبهوت در جای مانده بود لبخند نقلی زد و گفت:
_خب؟
پسرک خندید.
-اذیت می کنی؟
-من امشب پرواز دارم!
_برمیگردی، امیدی هست..تو..یعنی منو..
دخترک جزوه هاشو بیشتر به خودش فشرد.
_تماشای چهرت از نزدیک خیلی رویایی تر از پشت سرته..امشب تو فرودگاه میبینمت. فرودگاه امام..
...
فرودگاه امام که رفت از دور دخترکش را دید که در بین جمعیت دلبری می کرد، قلبش چنان فشرده شده بود که حس می کرد نمی تواند نفس بکشد، دخترک که متوجه حضورش از دور شده بود لبخند جانانی تحویلش داد و دور از چشم بقیه دستش را به نشانه "تماس بگیر" در اورد، پسرک با شیطنت خندید و پیامی با این مضنون فرستاد.
_شب رو بدون خبرت تموم نمیکنم و منتظره زنگت هستم، رسیدی زنگ بزن عزیزم..
دخترک از دور چشمی تحویلش داد و با چمدان چرخدارش به سمت گیت و در نهایت از پله برقی بالا رفت، همراه قلب پسرک که درون ان چمدان نبض میزد.
نصفه های شب، منتظر تماس دخترک بود که پیامی از طرف یکی از دوستانش دریافت کرد.
-سلام علی! خوبی؟ بچه ها میگن پرواز(..)افتاده، شنیدی خبرشو، علی...علی پریسا هم توی اون پرواز بود ..
هیچ کس نفهمید علی ان شب تا صبح درحال جان دادن بود، جان دادن و یاد اوری خاطراتی که خیلی زود دیر شد.
همه شخصیت ها ذائقه ذهن نویسنده بوده و وجود خارجی ندارد
#تسلیت به بازماندگان جانباختانه هواپیمای اوکراینی
 
آخرین ویرایش:
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
202
718
93
ژانر طنز
به دختري كه زير درخت چنار درحال خواندن كتاب بود نگاه كرد ،دختري حدود بيست و دوساله با قدي به اندازه بند انگشت !صورت كوچكو كشيده! بيني دراز وقوز دار ،لباني باريك به مانند يك خط صافكه مضحكانه اورا بچه تر نشان ميداد، به اندامش كه دقيقتر شد چيزي جز لاغري بيش از حد دختر دست گيرش نشد ،سرو تيپش كه مانند بچه مدرسه اي ها بود، مغنه اي بلندو سرمه اي با مانتو شلوار بلند مشكي، موشكافانه چهره دختر را در نظر گرفت خال سياه گوشتي چندش اوري كنار لبش ديد ،بدجور در ذوقش خورد نفس كلافه اي كشيد ،دختر شروع به صحبت با موبايلش كرد ،به دندان هايش كه دقيق شد همه ناموزون عقبو جلو رژه ميرفتن ،لكه هاي ككو مك پوست صورت سفيد دختر عصبيش كرد ،موهاي حناي رنگش كه كمي از مغنه اش بيرون زده بود شاهكار را كامل كرد، سري به تاسف تكان داد دستي بر پيشانيش كشيد سرش را از دختر برگرداند، موبايلش رااز كت ماركدارش دراوردعصبي شماره گرفت صداي گرم وخندان مادرش را كه شنيد براق كرده گفت:
-مامان اين چيه ديگه؟
مادرش رنگ صدايش تعجبي شد
-مگه چه ايرادي داره ،دردت به جونم دختر حاج كاظم بلورچيه ديگه
يك لحظه شوكه ماند، سرش را مانند جغد اهسته به سمت دختر برگرداند، اين دختر دردانه فرزند حاج كاظم بلورچي بزرگترين صادر كننده فرش ايران بود مات زده به مادرش گفت:
- واقعا؟-اره مادر نپسنديدي؟هول كرده گفت:-گوشي دستت مامان
شوك زده به دختر دقيقتر خيره شد، چه دختر ريز نقشي، چه چهره دلنشيني ،مخصوصا خال كنار لبش به مانند زنان عهد قاجار مي مانست ،از بينيش مشخص بود كه اهل ادا اتوار دخترانه نيست، اندام متناسبش و پوست ككو مك دارش همچون مانك هاي اروپاييش كرده بود ،به رنگ موهايش كه دقيق شد خاطرات كودكيش زنده شد،و در دل گفت: خدايا من هميشه عاشق حنا دختري در مزرعه بودم لبخندي زد دندان هايش كه كار يه ارتودنسي ساده بود، به قد دختر كه دقيق شد در پس ذهنش گفت هميشه ارزو داشتم همسرمو از بالا نگاه كنم ،ارام گوشي موبايلش را كنار گوشش بالا اورد-الو مامان پشت خطي زدي تو خال ،وقت خواستگاري بذار عجله كن از دستمون نپرها
 
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
ناظر رمان
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
9/8/18
577
5,280
93
Mlyr
~بسمه تعالی~​
:arms1:اعلام متن برتر نهمین چالش متن ناول کافه

متن mahan hashemi ، متن برتر (متن اول) این هفته است.


داستان :

اگر او را دیدید، با آن موهای بافته همیشه نم‌دار و ابروهای پهن تتو شده و لــ*ب‌های نه سرخ، نه صورتی – رنگی میان این دو- و لباس‌هایی که به تنش زار می‌زد؛ اگر او را شناختید از چشم‌هاش، که میشی است، پر رگ، با مژه‌های بلند برگشته و خط باریک و محو زیر پلک‌ها؛ و رفتید جلو، خواستید سر صحبت را با او باز کنید یا دعوتش کنید به دمنوشی آرام‌بخش در کافه‌ی پردود نبش یوسف آباد؛ و اگر پذیرفت، نشست روبروی‌تان، انگشت‌هاش را گره زد به هم و گذاشت زیر چانه‌‌اش که من بهش می‌گفتم مثلث برمودا و با آن نی‌نی لرزان چشم‌ها خیره شد به شما و لبخندی روی لــ*ب داشت که نمی‌دانستید از خوشحالی است یا تلخی؛ ‌و اگر بخت یارتان بود، ازتان پرسید که دوست دارید با هم بروید نمایشگاه کتاب؟ و شما دانستید با او بودن، ارزشش را دارد که تنه بخورید از همه مردها، زن‌ها، آدم‌های توی عروسک‌های بزرگ و سیلورمن‌های کتاب‌خوان؛ و خوب که پاهاتان خسته شد از گشتن تمام راهروهای باریک موازی پرکتاب، و هوس برگرهای آبدار و دود خورده‌ را کردید با نوشابه‌ای برای خودتان و دلستر لیمویی برای او، و نشستید روی شیب چمن‌کاری شده که پر است از آدم‌های دیگر که با ولع به ساندویچ‌هاشان گاز می‌زنند و کنارشان، کیسه‌های کوچک و بزرگ کتاب افتاده؛ ‌و او انقدر نزدیک‌تان بود که صدای نفس‌هاش را می‌شنیدید و گهگاه، شانه‌تان به هم می‌خورد و عطر خنک تابستانه‌اش می‌ریخت به جان‌تان، و به این فکر کردید که چقدر دوست دارید آفتاب نزده‌ی جمعه‌ای با او بزنید به کوه، و دوشنبه غروبی، بلند و طولانی راه آهن تا تجریش را حرف بزنید و تمام شب‌ها، سر بگذارید روی یک بالش، و ببوسید هم را، جوری که دندان‌هاتان بخورد به هم؛ ‌و صبح‌ها، به تمام دنیا بیراه بگویید که شما را جدا می‌کنند از او، از گرمای تنش، از پیچش دست‌های بلندش به دورتان که همیشه‌ی خدا بوی کرم نیوآ می‌دهد و خواستید ملحفه را بکشید روی سفید و استخوانی تنش؛ و اگر تمام روز، به مثلث برمودا فکر کردید که چه تعریف دقیقی‌ است از چانه‌ی‌ او، که وقت شادی و اندوه، می‌لرزد و می‌میراند شما را، انگار که هیچ‌گاه نبوده‌اید و نخواهید بود، باید سلام کنم به‌تان. همانطور که دیگران سلام کردند به ما. السلام علی اهل القبور السرور...


نقاط قوت:
فضاسازی و توصیف عالی بود.
از نظر نگارشی سطح خوبی داشت.


نقاط ضعف:
موقعیت‌ها و توصیفات پشت سر هم بیان شده و ذهن خواننده مدام در حال فضاسازی ذهنیه، که این عمل ممکنه خسته کننده باشد.
- داستان شما ادبی است پس در این‌صورت:
چشم‌هایش صحیح است.


متن دوم این چالش صبا ترنجی است.

داستان:

چند ساعتی را به من می‌دهی؟ باشد، می‌دانم که چند ساعت زیاد است اما تو باز هم مهربانی به خرج بده و رو به رویم بنشین. باز هم پایت را خانوم وار روی هم بیانداز و تکیه بده به مبل دوست‌داشتنی‌ات و من باز هم دست‌هایم را تکیه‌گاهم بدنم کنم و روی تخت یک نفره‌ات بنشینم و کند و کاوت کنم. می‌بینی جانم! تمام آرزوی من خلاصه می‌شود در نگاه‌های از سر غرورت و نیستی که باز هم کلافه‌ات کنم. چه بد که لباست را با مبل تک نفره‌ات ست کرده‌ای. داغ می‌کنم از این رنگ، داغ می‌کنم و نفرت وجودم را می‌گیرد و من چشم می‌بندم. ملاحفه سفید تخت در دستم مشت می‌شود. چه رنگی از این بدتر؟ آنقدر این رنگ بی روح را دوست داشتی که در آن حل شدی. دیدی؟ دیدی که بی راه نمی‌گفتم؟! تیز بلند می‌شوم و ملاحفه را با خودم می‌کشم و به گوشه‌ای پرتاب می‌کنم. خوب نیست. این رنگ بی روح خوب نیست. روح ندارد مثل تو... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

نقاط قوت :
ژانر عاشقانه را به خوبی ترسیم کرده، و کلیشه‌وار عمل نکرده است.


نقاط ضعف:
داستان مبهمه و فضاسازی کم است.
از نظر نگارشی سطح متوسطی دارد.
خانم/ ملحفه صحیح می‌باشد.


متن سوم این چالش Mojtaba می‌باشد.

داستان:

پاییز را هم اگر قسمت می کردند...
سهم من از آن شاید، برگِ زردی که از درخت افتاده...
یا شاید حسرت تکیه دادن، بر درختی که روزی با دستان خود کاشته بودم تا در تنهایی هایم سایه سار غم هایم باشد. یا نه،! سنگ صیقل خورده ای در ته جوی که دیگر نای ماندن ندارد تا همدم جاری، روان رودی باشد که حسرت را از زلالی نگاهت فریاد می زند...
پاییز راقسمت نشد...
تا خزان نگاهم شوی.
خزان را فریاد زدم، تا پاییز را گریزی باشد بر لبانم، که برگ برگ بهانه هایم باشی...
پاییز را قسمت نکن.!

نقاط قوت:
نسبت به باقی متن‌ها در استفاده از لحت ادبی بهتر عمل کرده، از تکنیک ادبی به خوبی استفاده کرده است.


نقاط ضعف:
ژانر عاشقانه به سختی دیده می‌شود، فضاسازی بسیار کم است.
از نظر نگارشی سطح پایینی دارد:
می‌کردند، تنهایی‌هایم، خورده‌ای، می‌زند.


خسته نباشید
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.