مَردی بر مَدار گیج دَرجه

  • شروع کننده موضوع mahan hashemi
  • تاریخ شروع
mahan hashemi

mahan hashemi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
2/9/19
38
429
53
تهران

خوابیده بود شهر، به آرامشی عمیق ...
در سایه ی همیشگیِ «وَ اَنْ یَکاد»ها!
.
در چشم های دختر آبی نشسته بود ...
فکر فرار، از ته این امتدادها!
.
آغشته کرده بود به بنزین و انفجار ...
خود را میان جنسیتش در تضادها!
.
تسکین نداشت بر تن دل های سوخته ...
مالیدنِ کلیشه ایِ این پمادها!
.
از یاد برده بود، «شرف»، نام خویش را ...
خود را به دستِ حافظه ی گیجِ یادها!
.
حل کرده بود، غیرت و مردانگی و عشق ...
خود را درون خستگیِ این نمادها!
.
پیدا نبود شهر، از این دود مرگبار ...
از پشت جیغ و گریه و زاری و دادها!
.
آرام داشت، توی سرم شعله می کشید ...
شهریوری نهفته در این انجمادها!
.
کبریت می کشید، به خواب عمیقمان ...
انگشت های دخترکی توی بادها!


#دختر_آبی

#لالا_کُن_دختر_زیبای_شبنم


#آقای_گیج
 
آخرین ویرایش:
mahan hashemi

mahan hashemi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
2/9/19
38
429
53
تهران
زنی که دوست داشته شدن را یادم داد، همیشه به من می گفت تو رفیق کلماتی، طوری که برایت سخت است چیزی یا کسی را به اندازه حروفی که انتخاب میکنی تا کنار هم بنشینند، دوست داشته باشی.
حالا زن قصه های دور دیگر رفیقم نیست، وگرنه برایش می گفتم میان من و کلماتم دوری افتاده. گریخته اند از من. و این دوری دارد مرا می کاهد، چرا که سخت مانده ام بی رفیق. پیشترها بلد بودم رنجم را در نوشتن پنهان کنم، یا خودم را تسکینی بدهم، طوری که استخوان هایم آب نشوند. حالا اما مدتی است مانده ام بی حروف و بی کلمه.
آن زن زیبای دانا رفته است، حروف رفته اند، و من هزار تکه از هزار پازل مختلفم که گم شده اند، بدون این که کسی دنبالشان بگردد. یک روز به هوش خواهم آمد، و باز برای همه خواهم نوشت رقصیدن در باران و نوشیدن شــ*راب لبان یار از همه چیز مهمتر است، و انسان زاده شده برای دوست داشتن و دوست داشته شدن. حالا اما باید صبر کنم تا قرص سبز شب در رگهایم درست و حسابی بدود، و ابرهای جنون از سقف خانه ببارند، و دیوار بلند صبر احاطه ام کند، پیش از آن که به جنون پرنده شدن تن بدهم و در توفان ها گم شوم.
من سحر هستم. زنی که فوتبال دوست داشت، و زندانی شد، و خودش را سوزاند و مُرد. من شهیدان عاشورای هشتاد و هشتم. من سربازان گردان مفقود شده کمیل هستم، در عملیات رمضان. من زنان ایلامم. من مردان بی کار بی حقوقم که در پارکها گریه می کنند و منتظرند غروب شود تا به خانه بروند. من رنج های انسانم، رنج های ممتد انسان. هر روز ظهرعاشورای انسان است، گاهی به یاد بیاور سردار بی سر من و توییم که بدنمان عمریست زیر سُم اسبان رنج است، پس بیا برای هم مجلس عزایی اقامه کنیم، که دنیا خرابه های جنون است ...
#دختر_آبی
#آقای_گیج
 
mahan hashemi

mahan hashemi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
2/9/19
38
429
53
تهران
لبخند بزن
تا مردم نانِ کافی برای خوردن داشته باشند
و مردها صبح ها به تقلای چیزی
از خانه بیرون بزنند.
لبخند بزن تا برفِ سال پیش آب شود
و چاه ها از تشنگی در بیایند.
لبخند بزن
تا گرد و غبار فرو بنشیند
تا باران ببارد
تا آفتاب بزند
تا گندمِ بیشتری درو کنیم.
لبخند بزن تا گاوها شیر بیشتری بدهند
و هیزم کافی در انبارها ذخیر کنیم.
لبخند بزن
تا سربازها به خانه بازگردند
تا کولبرها در کوهستان گلوله نخورند
تا زنان آبستن، به آسودگی فارغ شوند
و صدای تنبورِ بیشتری شنیده شود در کوچه ها.
لبخند بزن
تا انقلابیون از زندان آزاد شوند
تا دیوارها از شعارها خالی شوند
تا مین های خطوط مرزی خنثی شوند
تا اسلحه ها را به انبارها بازگردانیم
تا پدرها برای مادرانمان گُل بخرند
تا پسرها بر زمین ها کار کنند
و دخترکان موهاشان را دوباره ببافند
.
لبخند بزن کشورِ من.
لبخندِ تو
سرودِ ملیِ ماست...

#آقای_گیج

انجمن ناول کافه
 
mahan hashemi

mahan hashemi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
2/9/19
38
429
53
تهران
گفت: «دلم برای خونه ام، برای تو تنگ شده بود.» گفتم: «من که هر شب میومدم پیشت. اینجا که هم چهار تا تیر و تخته است. هشتاد متر خونه، دلتنگ شدن داره آخه؟» تیشرتش را در آورد و پرت کرد روی زمین. گفت: «همش نفسم می‌گیره بردیا. گفتم اگه قراره بمیرم تو خونه خودم باشم.» نشستم روی دسته مبل. دستش را گرفتم توی دستم. گفتم: «مردن الکیه؟ کی تا حالا از نفس تنگی مرده که تو دومیش باشی؟» محکم بغلش کردم و بوسیدمش. سرش را فشار دادم به شانه ام. چند باری سرفه کرد. گفت: «نفسم می گیره بردیا.» هلم داد عقب تر. گفتم: «تو پونزده روز، خونه مامانت بودی که خوب شی. حالا که اومدی بدتر از روز اولی که. اصلن پاشو بریم دکتر.» گفت: «نه. خوب می‌شم.» گفتم: «اگه خوب شدنی بودی، تا حالا خوب می‌شدی.» بغض کرد. دماغ گوجه ایش قرمز شد. گفت: «چیزی می‌خوری برات بیارم؟» خواست بلند شود. نتوانست. نشست. «سرم گیج می‌ره.» «بهت می‌گم بیا بریم دکتر. چرا انقدر حرف گوش نمی‌کنی؟ دق می‌کنم آخر از دستت.» سرش را گرفت تو دست‌هاش. «داد نزن سرم بردیا. داد نزن» آب ریختم براش. گفت: «من از بیمارستان می‌ترسم. نگفته بودم بهت؟ من می‌دونم که اگه پام برسه به بیمارستان می‌میرم.»
«خوب. چاره چیه؟ نریم دکتر بهتر می‌شی؟ بهتری شدی تو این دو هفته؟» لیوان را دادم دستش. «دکتر الکی که نمی‌برمت. اصلن بیا بریم بیمارستان دکتر تاج الدین. یه شبه دیگه نهایتش. بیا امشب رو اونجا باش تا صبح خود دکتر بیاد ببینه دردت چیه. خودت می‌دونی که اونجا از هتل ۵ ستاره هم بهتره.» لیوان را گذاشت روی دسته مبل. مانتوش را از آویز پشت در برداشتم و انداختم روی پاش. «بپوشش عشقم. بپوشش بریم.» داد زد: «کجا بریم بردیا؟ می خوای منو دستی دستی بکشی؟» گفتم: «اره. می‌خوام بکشمت.» ردِ چند تا رگ قرمز روی سینه هاش پر رنگ تر شده بود. ترسیدم و رفتم توی اتاق خواب. از توی کشوهای میز آرایش دفترچه بیمه اش را در آوردم. «هنوز نشستی که. بپوش بریم روژان.» شروع کرد به گریه. «من نمیام بیمارستان.» مانتوش را به‌ زور تنش کردم. صورت گردش را جمع کرده بود توی هم و چشم های بادامیش، ریزِ ریز شده بود. با دست‌ هاش انگشت هام را فشار می داد که نتوانم دکمه های مانتوش را ببندم. گفت: «تو رو خدا بردیا. تو رو خدا.» گفتم: «چی می‌گی تو؟ چرا نمی‌فهمی؟ چرا نمی‌خوای خوب شی؟» گفت: «بردیا». هق زد. جوابش را ندادم. دماغش را با پشت دستش پاک کرد. «کجا می بری منو؟» زل زدم تو چشم هاش. «قبرستون.»
.
.
.
پرستار گفت: «بیا کمک کن خانومت رو بذاریم روی تخت.» بغلش کردم. آرام زیر گوشش را بوسیدم. گفتم: «دیدی ترس نداشت. آی سی یوی خصوصی، پرستار خصوصی، دکتر خصوصی. چیزیت شد؟ مُردی؟» پرستار ماسک اکسیژن را گذاشت روی صورتش و گفت: «اینطوری دختر خوشگل ما راحت تر نفس می کشه. می‌شه یه لحظه برگردین سوندش رو هم بزنم؟» گفتم: «من شوهرش هم ها.» گفت: «شوهر من که نیستید. برگردید لطفا.» به چشم های روژان نگاه کردم که قهوه ای تر از همیشه بود. رویم را برگرداندم سمت دیوار. از پشت سرم صدای جیغ آمد. برگشتم. پرستار داشت می دوید به سمت در. صورت روژان سیاه شده بود. یکی دستم را گرفت و کشیدم بیرون. پرستارها و دکترها دویدند توی اتاق. از پشت شیشه‌هایی که پرده هاش را کشیده بودند، سایه پرستارها و دکترها را می دیدم که تند و تند تکان می‌خوردند. تکان می خورند و تکرار می کنند: «بردیا، کجا می بری منو؟» «قبرستون.»
#آقای_گیج
 
mahan hashemi

mahan hashemi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
2/9/19
38
429
53
تهران
در اين اسكلت
مردى زندگى كرده از سال ها پيش
در اين اسكلت
زنى تروريست
كه با دست هايش
چشم هايش ...
بمب گذارى كرده جوانى من را
.
سيگارى روشن مى كنم
به اعتراض در اتوبوس
در بيمارستان
سيگارى از سال ها پيش
روشن مانده است در من
.
نقاش
ساعتى را كشيده
كه عقربه ندارد
پليس
كروكى مردى را
كه جنازه اش زنده است
و هر چه دهانم را مى گردند
ديگر از راه شيرى
خبرى نيست
.
مى خواهم با تو حرف بزنم
اما بيمارى تو
تنها با دكترى در خيابان جمالزاده
در طبقه ى دوم يك آپارتمان حرف مي زند
موهايت
با آرايشگرى در طبقه دوم آپارتمانى در سعادت آباد
و دستبند ها
با طلافروشى در كريم خان

.
مردى
از پل هوايى خودش را پرت مى كند
مردى ديگر
از پل هوايى خودش را پرت مى كند
كودكى
از پل هوايى پرت شده است
.
خون نمى آيد از مرگ
خون نمى آيد
از مغزى
كه پاشيده شده وسط خيابان
خون،
در مشت من جمع شده است
عده اي جمع شده اند
در مشت هاى شان
مچ مى اندازند
كارگران در كارخانه
دانشجويان در دانشگاه
زندانيان در بند
.
سه حرف از حروف الفبا
در من خودكشى كرده است
.
زنى به شانه ام مى زند
مى گويد:
به دوربين نگاه كن
همه مى خندند
گريه مى كنم
روبروى تمام دوربين هاى مخفى
كه در زندگى ام
كار گذاشته اند ...

#آقای_گیج

انجمن ناول کافه
 
mahan hashemi

mahan hashemi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
2/9/19
38
429
53
تهران
مامان پروانه‌ عزیز
‌باید چیزی را برای‌تان تعریف کنم. اما امیدوارم عیش‌تان آن‌ دنیا کور نشود با جناب بابامحسن گرامی که خیلی وقت است نمی‌آید به خوابم. لابد کارهای مهم‌تری دارید که روح‌تان یاکریم نمی‌شود و پر نمی‌زند پشت پنجره خانه ما و نوک نمی‌کوبد به شیشه، برای فاتحه‌‌ای، صلواتی، دعایی. خوش‌تان باشد. البته حق هم دارید. ‌
شما که بچه هفت ساله نبوده اید وقتی مادرتان را لای پتوی سبز پلنگ نشان از خانه می‌بردند بیرون. شما که موهای خیس بلندش را تماشا نکرده اید، ریخته روی سنگ بلند غسالخانه و برای جنازه‌اش دست تکان نداده‌اید انگار که رفته‌ است حمام زنانه. شما که «اذا الشمس کوّرت» نخوانده‌اید با صدای لرزان غلوشی توی مراسم سوم و هفتم و ختم و همه سالگر‌دها و تمام زن‌ها، پیشانی‌تان را ماچ نکرده‌اند که «آخی، حیونکی» و کسی به‌تان نگفته «مادر مُرده.» ‌
تازه، همین بابا محسن که حالا پیش شما هِره کِره می‌کند، را نگویم. می‌خوابید، گریه می‌کرد. بیدار می‌شد، گریه می‌کرد. فیلم می‌گذاشت، گریه می‌کرد. خوب که گریه‌هاش را کرد، شد لاک‌پشت کتاب من. صبح‌ تا شب توی خودش بود. این آخرها، آهنگ «باید تو رو پیدا کنم» گوش می‌کرد و ما نمی‌دانستیم تا بعد مُردنش. تا وقتی، بهم گفتند برای آخرین بار صورتش را ببوس و من خم شدم کمی. ذره ای. خودم را کشیدم جلو. روی زانو. برشی از صورتش را دیدم. برشی از صورت زیبایش را. خیس. آرام. ریشو. اشک‌هام از آن بالا ریخت روی گودی بسته‌ی چشم‌هاش. نرفتم پایین. نبوسیدمش برای آخرین بار. نمی‌توانستم. پایی نداشتم برای جلو رفتن. دستی برای گرفتن. لبی برای بوسیدن.
حالا، نه می‌خواهم غر بزنم، نه دوست دارم مخ‌تان را بخورم. اما دیروز، فیلمی دیدم از بازی تیم ملی. فوتبال که تمام شد، یکی از بازیکن‌ها می‌رود توی جمعیت، پیش مادرش. و مادر دست‌هاش را حلقه می‌کند دور صورت پسرک خسته، او را می‌کشد در آغوشش. سفت. تنگ. و پسره، دست مادرش را می‌بوسد؛ انگار که آن سفید و پف کرده انگشت‌ها، جام‌جهانی است و یا بالاتر از آن. تصویرِ لعنتیِ احساسات برانگیزی بود. من که گریه کردم باهاش. مثل آن‌ روزهای بابا، بعد از رفتن‌تان. و چقدر توی آن لحظه، دلم خواست بودید. بودید. بودید. و چقدر دلم می‌خواهد این حرف‌ها، بوسه ای بسازد بر دست مادری، یا صورت پدری. و حالا، سرکار علیه یا جناب آقای پدر، اگر دل‌تان برای پسر کوچک‌تان لرزید، نمی‌خواهید یاکریمی شوید و بیایید پیش‌مان؟ ‌
* نبودنت پانزده ساله شد مامان پروانه عزیز *
#آقای_گیج
 
mahan hashemi

mahan hashemi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
2/9/19
38
429
53
تهران
نشست گوشه یِ در، بندِ کفش را شُل کرد
کمی مُردد شد، لحظه‏ ای تأمل کرد
سپس شنید صدای تو را: - بفرمایید
تو آمدی بیرون، دستپاچه شد، هُول کرد!
قرار بود بگوید که دوستت دارد
قرار بود بگوید ... خجالتش گُل کرد!

و بعد شهرِ شب و اشک‏های داش آکل ...

تمام کوچه به جشنت شدند مهمان و
تمام شهر برای شما چراغان و
نشسته‏ ای – سبدی گُل، میانِ تورِ سپید –
کنارِ آینه و شمعدان و قرآن و
کنارِ دستِ تو با چشم خیس می‏خندد
سرش به برف نشسته ‏ست چون زمستان و
مچاله از سلولِ اتاق بیرون زد
و کوچه‏ ها که شبیهِ حیاطِ زندان و
هوایِ مضطربِ نیمه ‏های آبان بود
چه دیر می‏گذرد عصرهایِ آبان و
"لقد خَلَقنا الانسانَ فیَ کبَد" می‏خواند
مگر تمام شود رنج‏های انسان و
اگر بناست که داش آکُلِ کسی باشی
چه فرق دارد شیراز یا که تهران و
برای مرگ نیازی به کاک رُستم نیست
فقط ندیدنِ لبخندهایِ مرجان و
اسیرِ مرگ شوی گوشه یِ خیابان و
شبیه لحظه یِ جان کندنِ رضا موتوری
شبیه سوختنِ چشم‏هایِ سلطان و
شبیه قیصر یک جور تازه جان دادن
بدونِ مرگ رسیدن به خط پایان و

بعید نیست خودت قاتلِ خودت باشی ...

کِشان‏ کِشان آمد تا به خانه یِ تو رسید
کِشان‏کِ شان آمد، درد را تحمل کرد
تو آمدی بیرون: گونه هاش قرمز شد
تو آمدی، خونش رویِ خاک قُل‏قُل کرد
نیاز داشت بگوید که دوستت دارد
نیاز داشت بگوید ... خجالتش گُل کرد!

#آقای_گیج

انجمن ناول کافه