درحال تایپ ملکه شرقی|دیکتاتورs.yavarniaکاربر ناول کافه

  • شروع کننده موضوع دیکتاتورs.yavarnia
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 1 Vote
دیکتاتورs.yavarnia

دیکتاتورs.yavarnia

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
نام رمان : ملکه شرقی
نویسنده: دیکتاتورs. yavarnia
ژانر: اجتماعی، ماورائی، عاشقانه، تخیلی
ناظر: *~MaRyAm~*

خلاصه:
من دختری از نسل بهترین بانوان ایرانم، رگ و ریشه ماندانا* و آرتیمیس* در من نهفته است. من ملکه شرقی در بین درنده خویان روسی گم شده‌ام، پسران روسی چون گرگ‌هایی در جامه گوسفندان در کمین روح و جسم من نشسته‌اند تا در اولین فرصت وجود پاک مرا بدرند. ولی من رام میکنم این گرگ‌های وحشی را و قلاده می‌بندم بر گردنهایشان و در برابر دخترانی که از رگ و ریشه تائیس* هستند و مردان را در راه شـ**هوت می‌اندازند و آن‌ها را چون عروسکی وادار به گناه می‌کنند با اقتدار قد علم می‌کنم. زمانی خواهد رسید که گرگ‌ها پارس می‌کنند و نام ملکه شرقی را چون بردگان در روی سینه‌های خود حک می‌کنند.

*ماندانا: مادر کوروش کبیر
*آرتیمیس: بانو باکره و پاک در زمان کوروش که به تیر انداز شرقی هم معروف بوده.
*تائیس: زنی که با نیرنگ و وسوسه اسکندر رو وادار کرد تا تخت جمشید را به آتش بکشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
*~MaRyAm~*

*~MaRyAm~*

مدیر تالار خانواده و زندگی + تالار جامعه و فرهنگ
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
6/8/19
2,005
29,247
113
20
قم

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.


لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.


هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
موفق باشید
*تیم مدیریتی ناول کافه*
 
دیکتاتورs.yavarnia

دیکتاتورs.yavarnia

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
مقدمه

صدای نجوای گرگ‌ها را می‌شنوی؟
تو را صدا می‌زنند ای دختر آریایی، تو را ای ملکه شرقی!
تاج را بر سر بگذار و حکومت کن بر تمام گرگ‌ها
من پادشاهی خنجر خورده‌ام که برای انتقام زنده مانده‌ام
من همان نیمه سوزانم که آتش میزنم تو را و تمام گرگ‌هایت را؟
گاهی پشتت را نگاه کن، من در کمین تو نشسته‌ام، ای ملکه شرقی

#پارت-اول
با صدای پر ناز و عشوه مهماندار چشمام رو باز کردم و بدن رنجورم رو بالا کشیدم و صاف نشستم که مهماندار به روسی گفت:
-لطفا کمربندتون رو ببندین و در صورت نیاز از ماسک اکسیژن استفاده فرمائید...
به ادامه حرفاش دیگه گوش ندادم و از پنجره کوچیک هواپیما به کشور خاکستری خیره شدم.
ارزشش رو داشت که مقابل پدرم وایسم و برای ادامه تحصیل به روسیه بیام. رشته‌ای که انتخاب کرده بودم فقط تو روسیه دانشگاه داشت و پدرم وقتی برای اولین بار فهمید که می‌خوام چه رشته‌ای برم محکم تو گوشم خوابوند. دستم رو روی گونم گذاشتم. بعد از پنج ماه هنوزم جاش درد می‌کرد، بعیدم نیست بدترین سیلی عمرم رو خورده بودم.
فکرم رو آزاد کردم که بین بیشتر مسافر‌ها شادی رو حس ‌کردم و بوی غم کمترین نقشی رو بین مسافرها داشت. با نشستن هواپیما آخرین مسافری بودم که پیاده شدم. روی اولین پله که قدم گذاشتم، بی‌اراده وایسادم و نفس عمیقی کشیدم.بوی نم بارون هوش از سرم برد و حس زندگی رو به قلبم تزریق کرد. هنوزم بوی خمپاره، دود و خون تو این کشور زخم خورده حاکمه و مردم با این بو غم انگیز انس گرفته‌اند.
با صدای سرفه‌ای به پشت سرم برگشتم و نگاهم به مهماندار افتاد که منتظر بود من از سر راهش کنار روم. خستگی و کلافگی رو تو وجودش دیدم و از خجالت سرم رو پایین انداختم و آروم پایین رفتم. چمدونم رو تحویل گرفتم و از سالن فرودگاه خارج شدم.
درختای نارنجی و قرمز خبر از پاییز دلچسبی رو میداد ولی هیچی مثل زمستان‌های برفی روسیه نمی‌شه و من منتظر این زمستون زیبا می‌نشینم. باد سردی وزید و کلاه بافتم رو از سرم کشید و باعث شد موهای مشکیم از حصار کلاه فرار کنند و در هوا آزادانه برقصند. از شیطنت باد ریز خندیدم و کلاه پالتوم که دور خز بلوطی رنگ بود رو روی موهام کشیدم و به سمت تاکسی رفتم که راننده‌اش منتظر مسافر در سرما ایستاده بود. با دیدن من به سمتم اومد با ردوبدل کردن سلام گرمی چمدونم رو گرفت و در صندوق عقب ماشین زرد رنگش گذاشت. در عقب رو برام باز کرد که با لبخند نشستم و او با مهربانی در را بست. آدرسی که پدرم بهم داده بود رو به راننده دادم.
از پشت شیشه به شهر مسکو خیره شدم. مردم با انواع احساسات از کنار همدیگه رد می‌شدن، از ترس گرفته تا عشق و من همه این احساسات رو حس می‌کردم.
وقتی که راننده میانسال گفت رسیدیم از افکارم بیرون اومدم و از تاکسی پیاده شدم و بعد از حساب کردن کرایه از راننده آدرس رو پس گرفتم. همه خونه‌ها شبیه هم بود و چفت در چفت هم ساخته شده بودند و فقط با شماره پلاک میشد از هم جداشون کرد. با دیدن پلاک583 لبخند زدم و کلیدم رو در قفل جا دادم و با صدای تیک باز شدن در، آروم در رو به داخل هول دادم و وارد خونه شدم. هوای خونه از هوای بیرون سردتر بود و حس بد و نفرت انگیزی روبهم تحمیل کرد. اخمام رو کشیدم تو هم و وارد خونه شدم و در رو پشت سرم بستم.
نفس‌های گرمم بخار مانند از دهنم خارج میشد و سر انگشتای دستم و پاهام از سرما بی‌حس شده بودند. خونه از دو طبقه دوبلکس تشکیل شده بود. نشیمن از پارکتای قهوه‌ای سوخته و کاغذ دیواری مشکی و سفید تشکیل شده و یک دست مبل سلطنتی سفید با کاناپه مشکی که جلوی شومینه قرار داره و قاب عکسای فانتزی که همه جای خونه‌رو پر کرده بود.
 
آخرین ویرایش:
دیکتاتورs.yavarnia

دیکتاتورs.yavarnia

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
از پله‌های چوبی که مارپیچ به سمت بالا راه داشت بالا رفتم و تنها در اونجا رو باز کردم که سرما با شدت به بدنم برخورد کرد. لرزیدم و خودم رو بیشتر تو پالتوم قایم کردم. وارد اتاق شدم و با دیدن ست تمام سفید اتاق چشمام گرد شد. اتاق با امکانات کامل بود. صدای پاشنه‌های پوتینم سکوت اتاق رو می‌شکست. جلوی آینه قدی که روبه روی تخت بود وایسادم و سرم رو بلند کردم که چشمم به یک جفت چشم نقره‌ای افتاد که پشتم قرار داشت. با وحشت برگشتم و با دیدن قاب عکس نفس راحتی کشیدم و دستم رو روی قلبم که از ترس وحشتناک به سینم می‌کوبید گذاشتم. قاب عکس از یک پسر خوشتیپ و جذاب بود که با اخم به دوربین خیره شده بود و کت و شلوار شیکی تنش بود. فکر کنم مدل باشه! یکم که دقت کردم یهو طبق عادتم یه بشکن زدم و گفتم:
-اره این همون مدل معروف بود که سه سال پیش بر اثر مصرف زیاد الکل مرده بود.
چقد صاحب قبلی این خونه به این مدلِ علاقمند بوده که عکسش رو تو اتاق خوابش نصب کرده. چقد این پسر جذاب و زیبا بوده و بیچاره چوب اشتباهاتش رو خورده. چشمای خمار خاکستری و نقره‌ای و رگه‌های کمرنگ آبی هم توشون دیده میشه. موهای طلائی و پوست گندمی و هیکل عضله‌ای و چهارشونه. حس یک درد بزرگ رو حتی از تو عکسم میشه از چشماش خوند. نگاهم رو از قاب عکس گرفتم. اون الان مرده پس چه اهمیتی داره من بهش فکر کنم.
چمدونم رو گوشه اتاق گذاشتم و رفتم طبقه پایین و به هر سختی بود شومینه رو روشن کردم. پالتو و پوتینام رو در اوردم گوشه مبل گذاشتم. همین که خواستم رو کاناپه دراز بکشم صدای زنگ گوشیم بلند شد. از تو جیب پالتوم گوشیم رو بیرون کشیدم و به عکس خندون خانوادگیمون نگاه کردم. تماس از پدرمه. تماس رو وصل کردم و رو آیفون گذاشتم.
-الو...
پدرم: سلام
-سلام بابا! خوبی؟
پدرم: سلامت رسیدی؟
هنوزم ازم دلخوره و من این دلخوری و دلتنگی رو حس می‌کنم. بغضم رو قورت دادم و گفتم:
-اره، سفر خوبی بود.
پدرم: خونه مورد پسندت اومد؟
-عالیه! خیلی قشنگه.
پدرم: آتریس...مراقب خودت باش.
لبخند زدم و به قطره اشکی که از رو گونم سر خورد هیچ توجهی نکردم و گفتم:
-دوست دارم بابا.
تماس رو قطع کردم و به اشکام اجازه ریختن دادم. نگرانی بابا رو درک می‌کردم من راه مامان رو انتخاب کرده بودم.
مامان خاص بود. چیزایی رو میدید و حس می‌کرد که به عقل آدم نمی‌رسید. یک قدرت اجدادی که به مامانم رسیده بود. سه سال پیش اتفاقی افتاد که زندگیمون رو عوض کرد. مامانم درد وحشتناکی رو تو روسیه حس می‌کرد و پاشو میکنه تو یک کفش که من باید برم یک نفر به من نیاز داره. من و بابا هیچوقت نفهمیدیم واسه چی مامان رفت! رفت و دیگه برنگشت. هواپیمایی که واسه برگشت به ایران بود سقوط می‌کنه و بدترین درد رو به یادگار میزاره. تو وصیت‌نامه مامانم از قدرتش که به احتمال زیاد به منم رسیده گفته شده بود. مامانم قدرت من رو حس کرده و از بابا خواسته بود که برای ادامه تحصیل من رشته علوم ماورائی بخونم و همینم شد. بابا اول موافقت نمی‌کرد اما وقتی یک دندگی من رو دید قبول کرد که به روسیه بیام و الانم که...
با صدای شکستن شیشه از طبقه بالا از جا پریدم و با کنجکاوی به پله‌ها نگاه کردم. به سمت آشپزخونه رفتم کارد گوشت بری رو برداشتم و مردد به طبقه بالا رفتم. به عنوانی که شومینه خیلی وقته روشنه اما طبقه بالا مثل آلاسکا هنوز سرد و غیر قابل تحملِ! هرکی گارد مسخره من رو با چاقو میدید حتما خندش می‌گرفت. در اتاق رو تو یک حرکت باز کردم و دوئیدم تو اتاق و اطراف رو نگاه کردم که چشمم میخکوب تکه‌های شکسته گلدون شد و گربه سفیدی که با چشمای آبی رو تخت نشسته بود و دستش رو لیس می‌زد. پنجره باز بود و پرده حریر اتاق تکون‌های شدید می‌خورد. من چطور وجود گربه رو حس نکردم؟ کارد رو روی میز دراور گذاشتم و دست نوازشم رو پشت گربه کشیدم. یهو دستم رو کشیدم عقب و به گربه خیره شدم. بدنش مثل یک تیکه یخ سرده! یک جمله مثل ساعقه از سرم گذشت(بدنش مثل جسد یک مُردست) از فکر خودم مو به تنم سیخ شد. نگاه خیره گربه باعث شد حالت تهوع بگیرم و چند عق بزنم ولی بالا نیارم. من چم شده؟ فکر کنم به خاطر سفرم که خیلی طولانی بوده حالم بد شده! باید کمی استراحت کنم. فردا یک عالمه کار دارم. تکه‌های گلدون رو جمع کردم و تو کوچه گذاشتم. وقتی برگشتم تو اتاق دیدم گربه به عکس خیره شده. سرخوش خندیدم و کنار گربه دراز کشیدم و ملافه سرد تخت رو روی خودم انداختم. به گربه نگاه کردم و گفتم:
-اگه قراره با هم همخونه باشیم من که نمی‌تونم گربه صدات کنم. اسمت چیه؟
نگاهش رو دقیقا مماس با نگاهم کرد و من فقط صدایی از درون ذهنش شنیدم «اوملیا»
آروم اسمش رو زمزمه کردم و گفتم:
-اسم قشنگی داری. اما خودت ترسناکی، منم آتریسم.
خمیازه‌ای کشیدم و چشمای خستم رو بستم. آخرین لحظات هوشیاریم بدن نرم اوملیا که سعی داشت خودش رو تو آغوشم جا کنه حس کردم و بعد به خواب رفتم.

٭٭٭
 
دیکتاتورs.yavarnia

دیکتاتورs.yavarnia

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
به دانشگاهی که سر در پزشکی روش حک شده بود نگاه کردم و بی‌اراده پوزخند زدم و وارد دانشگاه شدم. دانشجوهای پزشکی غافل از همه جا با هم گپ می‌زدن و صدای خندشون تا فرسنگ‌ها اونورتر می‌رفت. تو سالن دنبال کلاس شماره 25/6گشتم ولی پیداش نکردم. به سمت یکی از دانشجوهای پزشکی رفتم و گفتم:
-ببخشید.
دختره برگشت و موهای قرمز جلوی صورتش رو به پشت گوشش هدایت کرد و با چشمای سبزش که هوس و عشوه توش موج میزد بهم خیره شد. از نگاه آلودش خوشم نیومد و با چهره درهم گفتم:
-سلام من دنبال کلاس 25/6می‌گردم.
یک تای ابروش رو برد بالا و با لهجه خاصی گفت:
برو مدیریت دانشگاه چون ما همچین کلاسی نداریم.
پشتش رو بهم کرد و دوباره مشغول مخ زنی پسری شد که اصلا میلی بهش نداشت و از سر اجبار باهاش داشت صحبت می‌کرد. سری به نشونه تاسف تکون دادم و آواره تو سالن‌های بالا و پایین چرخ میزدم. نگاه خیره بیشتر دانشجوها روم بود و این یکم اذیتم می‌کرد. بعیدم نیست، اینجا همه دخترها موهای قرمز یا بولند دارن با چشمای رنگی و پسرها موهای طلائی و بلوند و تعداد انگشت شماریم قرمز و نارجی با چشمای رنگی! منی که چشمام و موهام مشکی خالصه بین این رنگای روشن جایی ندارم. سرم رو انداختم پایین و کلاه بافتم رو بیشتر روی موهای بلندم کشیدم. سرعت پاهام رو بیشتر کردم. حس‌های بدی رو از دانشجوها می‌گیرم و این اعتماد به نفسم رو پایین میاره. یهو نمی‌دونم چی شد که محکم خوردم به یک نفر و پخش زمین شدم. کلاه بافتم از سرم افتاد و موهای مشکیم دور صورت و شونه‌هام رو احاطه کردن. سعی کردم عصبانی نشم و چند فحش آبدار بار طرف نکنم. سرم رو بلند کردم و با دیدن هفت جفت نگاه مغرور و وحشی در جا کپ کردم. مثل طلب‌کارها دورم یک نیم دایره تشکیل داده بودن و می‌شد عصبانیت رو تو چشمای هر هفتاشون دید. سیبک گلوم به سختی بالا و پایین شد و سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم که چیزی رو دستم فشار اورد و دوباره خوردم زمین. به کفش کتونی که رو دستم فشار میاورد نگاه کردم و نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد که نگاه مخصوصم رو تو نگاه صاحب کتونی انداختم. قدرت چشمام وادارش کرد که عقب بکشه. سریع بلند شدم و کولم رو روی دوشم انداختم. به هفتا پسر مغرور و البته وحشی یک نگاه کلکی انداختم و با حرص به فارسی گفتم:
-آخه بیشور بودن تا چه حد!
از بینشون رد شدم و در حالی که با خودم حرف میزدم جلوی دفتر مدیریت وایسادم و تقه‌ای به در زدم و با شنیدن بفرمائید خانومی وارد دفتر شدم.
خانوم میانسالی که پشت میز نشسته بود سرش رو بلند کرد و عینک دهه شصتیش رو از چشماش دور کرد و گفت:
-مشکلی پیش اومده؟
-من نمی‌تونم کلاس25/6 رو پیدا کنم.
نگاهش رنگ عصبانیت گرفت و گفت:
-دانشجو علوم ماورائی؟
-بله.
سری تکون داد و گفت:
-برو دانشگاه پشتی! دقیقا پشت همین ساختمونه.
تشکر آرومی کردم و از دانشگاه اومدم بیرون. نفس عمیقی کشیدم و به دو طرفم نگاه کردم که چشمم به یک دختر که شبیه فالگیرها بود، افتاد! به سمت محوطه سبزی که گوشه دیواره انتهایی دانشگاه بود رفت و لابه‌لای علفا پنهان شد. بی‌اراده به اون سمت رفتم و دستم رو وارد علفا کردم که دستم با دیوار برخورد کرد! چی شد؟
-برو کنار...
با هول چرخیدم که نگاهم به یک سینه ستبر افتاد که تیشرت مارک استاندرماکن اون رو پوشونده بود و سیوشرت پاییزه‌ای رو تیشرت پوشیده بود با شلوار لی! سرش پایین بود و لبه کلاه کپش نمی‌ذاشت صورتش رو ببینم و فقط لبای خوش‌فرمش قابل رویت بود. آروم خودم رو کشیدم کنار و همین که خواست بره سمت علفا گفتم:
-میشه بپرسم شما چه رشته‌ای می‌خونین؟
پسر: برو کلاست و دیگه هم اینجا نیا.
-ولی من باید برم دانشگاه پشتی، من علوم ماورا می‌خونم.
سرش رو کمی تکون داد و با اخم گفت:
-وقتی دودلی تمام درهای خوشبختی روت بسته میشه.
این رو گفت و رفت تو علفا یا بهتر بگم در دانشگاه پشتی! رو زمین نشستم و بی‌توجه به بقیه مشغول فکر کردن درباره حرف پسره شدم. یک بشکن زدم سریع بلند شدم و قلب و روحم رو با تمرکز یکی کردم و دوئیدم بین علفا و وقتی چشمم رو باز کردم از خوشحالی جیغ خفه‌ای کشیدم و سرخوش به سمت ساختمون عجیب و غریب دانشگاه رفتم. فکرشم نمی‌کردم انقد آسون بیام اینجا. محوطه و ساختمون اینجا دو برابر قسمت پزشکاست! دختر و پسرایی با قیافه‌های عجق و وجق با هم گپ می‌زدن و با هر خندشون مو به تن آدم سیخ میشد. انگار اومدم مراسم هالوین! نگاه غریبم رو چرخوندم و با نفسی عمیق وارد سالن شدم و ایندفه کلاسم رو سریع پیدا کردم. رو صندلی ردیف آخر سمت پنجره نشستم و خسته و درمونده کیفم رو روی میز انداختم و دستی بین موهای آشفتم کشیدم. کلاس یهو ساکت شد! سرم رو بلند کردم و با دیدن هفت پسر مغرور اونم اینجا حسابی کنف شدم و با حرص دندونام رو روی هم ساییدم. نگاه هر هفتاشون روم بود و یک علامت سوال بزرگ تو چشماشون. همه بچه‌هایی که تو کلاس بودن مثل مسخ شده‌ها نگاشون می‌کردن. هفتاشون اومدن و ردیف جلویی من کنار همدیگه نشستن و بدون حرف بهم دیگه خیره شدن. چرا اینا حرف نمی‌زنن؟
چشمام رو بستم و سعی کردم وارد ذهن یکیشون بشم. ولی نشد! یک جای کار میلنگه!
 
دیکتاتورs.yavarnia

دیکتاتورs.yavarnia

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
اصلا حواسم نبود که بهشون خیره شده بودم. یکی از هفتا پسر برگشت و با چشمای سبزش زل زد تو چشمام. رنگ چشماش خیلی غلیظه! یک غلظت خاص و دقیقا مثل یک سنگ یشمی اصل می‌مونه! اخماش رو کشید تو هم و من تازه متوجه زیبایی و جذابیت در هر هفتاشون شدم! یاد حرف معروف یکی برای همه، همه برای یکی افتادم. هفت پسر زیبا و جذاب اونم کنار هم یکم واسم غیر منتظره بود! با برق نگاه پسر چشم یشمی از افکارم فاصله گرفتم و برای لحظه‌ای از نگاهش ترسیدم! نگاهش شبیه یک گرگ در کمین برست. ترسم رو پشت نقاب جدیم قایم کردم و به فارسی گفتم:
-چیه مثل بز زل زدی به من؟
از حرف خودم خندم گرفت، ولی اون فقط اخماش رو بیشتر تو هم فرو برد و بی‌توجه برگشت. استاد اومد و من واسه اولین بار دوست داشتم به خاطر استاد سرم رو به دیوار بکوبم.‌ استاده مال درس طلسماته و مردی جوان با هیکلی استخوانی که با خنده‌هایش عجیب شبیه جوکر می‌شد. تازه این چاک دهـ*ن بی‌صاحب مردش طبیعی بود.
وقتی صدای زنگ صعومه بلند شد مثل جت آماده پرتاب کیفم رو روی شونم انداختم و دوئیدم بیرون. وارد محوطه سرسبز دانشگاه شدم و زیر سایه درخت وایسادم و به پسرها و دخترها که کنار هم رو سبزه‌ها نشسته بودند نگاه کردم. درد همه اون گیاهای بیچاره که زیرشون داشتن له میشدن رو حس می‌کردم و این عصبیم می‌کرد. سرم رو به طرف دیگه‌ای چرخوندم که چشم به همون پسری افتاد که کمک کرد از در ردشم. لبخند ساده‌ای زدم و با یک تصمیم آنی به سمتش رفتم و جلوی راهش وایسادم. خواست از کنارم رد بشه که دستم رو جلوش گرفتم و گفتم:
-ببخشید.
خم شدم تا شاید صورتش رو ببینم اما روش رو ازم برگردوند و گفت:
-چی می‌خوای؟
سعی کردم از لحنش ناراحت نشم و با مهربانی گفتم:
-می‌خواستم بابت کمک...
پسره: من هیچ کمکی به شما نکردم.
متعجب بهش خیره شدم که راهش رو کشید و رفت. با حرص برگشتم و فارسی گفتم:
-بیشور بی‌لیاقت، برو بمیر.
یهو وایساد و برگشت سمتم اما بازم سرشو بلند نکرد. به سمتم اومد و دقیقا روبه‌روم وایساد. در برابرش نقش مورچه رو داشتم، اما محکم وایسادم و گفتم:
-بهت یاد ندادن وقتی روبه‌روی کسی وایمیستی باید سرت رو بلند کنی...
سمتم خم شد و جوری که نفسای داغش به گوشم اثابت کنه چیزی گفت که از شرم کل خونم به سمت گونه‌هام هجوم اورد. وقتی به خودم اومدم پسره رفته بود و من رو تو بهت گذاشته بود.
یاد حرفش افتادم که به فارسی گفته بود شرقی بودنت رو با فحش نشون نده. فکرم همش درگیر حرف پسره بود و همش خودم رو فحش دادم که چرا اون حرفا رو بهش زدم. وارد پارکینگ دانشگاه پزشکی شدم و به سمت موتور مشکیم رفتم. از زیر صندلی موتور ست چرم مشکیم با کلاه‌ کاسکتم رو برداشتم و پوشیدمشون. دو بند کولم رو روی شونه‌هام انداختم. سوار موتور شدم و بعد از روشن کردنش از پارکینگ بیرون اومدم و به سمت خونه روندم.
★★★
یک هفته از اولین روز تحصلیم می‌گذره و امروز اولین تعطیلی غیررسمی که به پستم خورده. امروز هیچی کلاسی ندارم و این واقعا جای خوشحالی داره. روی تخت چرخیدم و به پهلو دیگم خوابیدم و دستم رو دور اوملیا حلقه کردم. حداقل خوبی این گربه این که نمی‌ذاره احساس تنهایی بهم دست بده. توی افکار درهم و برهمم چرخ می‌زدم که صدای برخورد محکم درای کابینت از جا پروندم. سریع بلند شدم که صدای شکستن شیشه هم بهش اضافه شد. ترجیح می‌دادم تو اتاق بمونم و بیرون نرم اما اگه دزد باشه حتما میاد سراغم. هیزم پخش کنه شومینه رو برداشتم و از سرمای میله شومینه حس بدتری بهم دست داد. دلم پیچ می‌خورد و اسید معدم گلوم رو می‌سوزوند. آروم در رو باز کردم و به سمت آشپزخونه رفتم. وجود یک موجود قوی رو حس می‌کردم، مثل یک موجود فرا انسانی! آب دهنم رو به زور قورت دادم و یهو وارد آشپزخونه شدم و با بهت به اطراف نگاه کردم. همه وسایل سرجاشون بودن و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. یک سایه پشت میز ناهارخوری توجهم رو جلب کرد. یواش با سرپنجه چرخیدم و به این فکر کردم که دارم وارد اتاقم میشم. یهو پریدم جلوی سایه و با چیزی که دیدم جیغ بلندی کشیدم که اونم متقابل فریاد زد. عقب رفتم که پام به گوشه فرشچه گیر کرد و محکم خوردم زمین. درد بدی تو ناحیه کمرم پیچید که بهش توجه نکردم و فقط خودم رو به عقب هل می‌دادم. قلبم تو حلقم می‌زد و داشتم سکته خفیف رو پشت سر می‌ذاشتم. چیزی که روبه‌روم بود یک کوتوله نیم متری بود با موهای بلند سفید و چشمای عسلی- لجنی که با ترس به من خیره شده بود. گلوم خشک شد و به سرفه افتادم که اون کوتوله هم ساکت شد و همین که خواست عقب بره با میله دستم کوبیدم تو سرش. یک نگاه بهم انداخت و بیهوش افتاد روی زمین. چند دقیقه گذشت اما تکون نخورد. با میله دستم زدم بهش و وقتی مطمئن شدم از حال رفته نزدیکش شدم. نگاهم به گردنبندش افتاد و اولین چیزی که یادم اومد مبحث ۲۴ کتاب مسائله الغریبه بود که عکس همچین موجودی رو با گردنبندش گذاشته بود و انگار گروهی از جنای کوتوله‌اند که روسی‌ها بهشون میگن «کاتویا» یعنی خرابکارهای کوچک! تا حالا از نزدیک یکیشون رو ندیده بودم و این یکم برام غیر منتظره بود. نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم و در حالی که از آشپزخونه بیرون می‌رفتم، گفتم:
-بهتره دوستتون رو ببرین مگرنه سرش رو می‌برم.
با صدای پچ پچ حرف برگشتم که سه تا کاتویا دیگه دیدم که با دیدن من هول کردن و سریع با اون بیهوشه غیب شدن. یعنی من انقد ترسناک جلوه داده بودم که اینا اینجوری از من فرار کردن؟ از فکر ترسناک بودن خودم زدم زیر خنده که یهو یک سایه تاریک از جلوم رد شد و مهر سکوت رو روی ل*با*م گذاشت. به اطراف نگاه کردم اما چیزی ندیدم. یعنی توهم زدم؟ سرمای شدیدی رو تو قلبم حس کردم. بیشتر وایسادن رو جایز ندونستم و به سمت اتاقم دویدم.
 
دیکتاتورs.yavarnia

دیکتاتورs.yavarnia

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
تا صبح نتونستم بخوابم و حسابی عصابم خورد شده بود و آمادگی پاچه گرفتن هر شخصی رو داشتم. چشمام قرمز و زیرشون گود شده بود. یک روز تعطیل داشتیم که اونم به لطف یک جن کوتوله کوفت شد. کلاسای امروزم پشت سرهم بود و لازم نبود تا شب به خونه برگردم. کتابای قطور جن گیری و روح گرایی رو تو کیفم گذاشتم و جلوی آینه دراور وایسادم. آرایش ملیحی رو روی صورت بی‌روحم خوابوندم. پالتو نسکافه‌ای رنگم رو با چکمه‌های پاشنه بلند همرنگ پالتوم با جین و شال و کلاه سفیدم پوشیدم. دو بند کولم رو روی شونه‌هام گذاشتم و همین که از اتاق اومدم بیرون اوملیا هم دنبالم راه افتاد.
-تو دیگه کجا میای؟
با چشماش بهم خیره شد که گفتم:
-اگه شیطونی نکنی و قول بدی دختر خوبی باشی می‌برمت.
سرش رو کج کرد که لبخند زدم و تو بغلم گرفتمش. از خونه اومدم بیرون و به موتورم نگاه کردم. کی حوصله موتور سواری داره. پیاده تا دانشگاه فقط نیم ساعت راه بود و همین که جلوی در مخفی قرار گرفتم به اوملیا نگاه کردم و گفتم:
-آخ آخ اصلا حواسم به این دره نبود...حالا چجوری تو رو ببرم.
فکر کنم با روش تلقین بتونم قلب و ذهن اوملیا رو یکی کنم و باهم بتونیم از در رد بشیم. با این فکر چشمام رو بستم و به سمت در رفتم و با حس رد شدن از بین علفا چشمام رو باز کردم و لبخند پیروزمندانه‌ای زدم. یک ساعت تا شروع اولین کلاسم باقی مونده بود پس به سمت تالار سحرها رفتم. وارد تالار شدم و به جادوگرها نگاه کردم. امروز مال گروه زرد پوش‌ها «استایفن»ها بود و اونها هم با چوب‌هاشون مشغول بودن. عاشق تالار سحرها بودم چون تنها تالاریه که نقاشی‌هاش باهات حرف می‌زنن و سرگرمت می‌کنن. به سمت نیمکتی که نزدیک نقاشی مرلین(اولین و قوی ترین جادوگر) بود رفتم و روش نشستم. مرلین با دیدن من دستش رو جلوی اژدها گرفت و گفت:
-استیفن برو استراحت کن الان می‌خوام با این دوشیزه زیبا هم کلام بشم.
اژدها بال‌هاش رو باز کرد و از صحنه نقاشی محو شد. مرلین با یک لبخند رو به روم وایساد و به احترام خم شد و گفت:
-آشنایی با کدام دوشیزه زمینی را دارم؟
از لحن کتابیش خندم گرفت و گفتم:
-من آتریس هستم، شاهزاده مرلین.
روی یک سنگ تو نقاشی نشست و گفت:
مرلین: من خیلی وقت است که دوست دارم با شما سخن بگویم چون تعریف شما را زئوس بسیار در نزد من کرده است. در نزد من حقیر هم بیاید دلمان را شاد می‌نمایید.
-زئوس به من لطف دارن و بهتون قول میدم که از این به بعد در نزد شما هم بیایم.
مرلین: از رخ زیبای شما می‌توان به آریایی بودنتان پی برد. درست می‌گویم؟
-بله درست حدس زدین من ایرانیم یا به قول شما آریایی هستم.
مرلین: شما مرا یاد آرتیمیس می‌اندازید.
با تعجب گفتم:
-شما زیباترین بانو ایران رو می‌شناسید؟
سرش رو به نشونه آره تکون داد و گفت:
-دیگر بهتر است بروی صدای زنگ صومعه می‌آید.
از مرلین خداحافظی کردم و با اوملیا از تالار بیرون اومدم و به سمت کلاسم رفتم. همین که وارد کلاس شدم حسابی صورتم درهم شد. صندلی‌های ردیف‌ آخر پر شده بود و این واقعا عصاب خوردکن بود. نگاه چرخونم روی پسر مرموز ثابت موند و با یادآوری اتفاق هفته پیش لپام گر گرفتن. سرم رو انداختم پایین و تو ردیفای وسط یک جا واسه خودم پیدا کردم. همین که اوملیا رو روی صندلی کنارم گذاشتم پرید و به سمت ردیفای آخر رفت. سریع بلند شدم و صداش زدم اما توجهی نکرد و رفت روی پای پسر مرموزه نشست. پسره دست نوازشش رو روی بدن اوملیا کشید. با حرص کولم رو روی صندلی انداختم و چند تا فحش رکیک بار اوملیا کردم. به سمتشون رفتم و با صدای جدیم گفتم:
-اوملیا اصلا کارت درست نیست بیا بریم.
پسره پوزخند و مثل همه دفعات که سرش پایین بود گفت:
-درست یا غلط بودن کار گربه رو تو مشخص نمی‌کنی.
-منظورتون چیه؟
پسره: منظورم واضحه، اون یک حیوون آزاده.
-اون حیوون پذیرفته که با من زندگی کنه پس آزادیش به حداکثر می‌رسه.
چیزی نگفت و فقط پوزخندش رو پررنگ‌تر کرد. در حالی که به سمت صندلیم می‌رفتم تو دلم در حال سلاخی کردن اوملیا بودم. گربه احمق من رو جلوی این پسره ضایه می‌کنی! حالیت می‌کنم. با حرص رو صندلی نشستم که استاد اومد و کلاس تو سکوت فرو رفت. هنوز وارد نشده بود که گفت همه بلندشین و به تالار جام اسرار برین. سریع کولم رو برداشتم و زودتر از همه به سمت تالار جام اسرار رفتم. کسی حق ورود شخصی نداشت و فقط به همراه اساتید می‌شد وارد این تالار مرموز شد. وارد تالار شدم و اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، جام زرین زرتشت بود! یک تای ابروم رو دادم بالا و به پشت سرم نگاه کردم. هنوز کسی به اینجا نزدیک نشده. به سمت جام زرین رفتم و دست لرزونم جام سرد رو لمس کرد!
-اون جام یک پیشگو...
با صدای استاد استیون سریع دستم رو عقب کشیدم و با هول برگشتم. با تته پته گفتم:
-آم سلام استاد استی...استیون! ببخشید متوجه حضورتون نشدم.
استاد استیون: اشکال نداره! ولی بهت پیشنهاد می‌کنم که دیگه جام رو لمس نکنی.
-برای چی؟
استاد استیون: اون جام با خون تائیس ساخته شده و بعضی‌هام میگن روح تائیس توشه و طبق گفته جادوگرها روحش می‌تونه از جام وارد بدن دیگه‌ای بشه و اون رو به سلطه خودش در بیاره.
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 1 Vote