درحال‌تایپ مسافرکالبد | نرگس سادات میری کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع نرگس سادات میری
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 1 Vote
نرگس سادات میری

نرگس سادات میری

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
1/3/20
53
100
33
مشهد
نویسنده‌ نرگس سادات میری
ناظر محترم: صبا ترنجی
ژانر عاشقانه_تخیلی
خلاصه:
دنیا گاهی پیچیده تر از آنیست که وانمود می کند به حساب خود قوانین ثابتی دارد. فیزیکی که هیچ گاه شکسته نخواهد شد ولی همیشه یک تبصره ای وجود دارد. در کنار تمام قوانین هستی یک اما دیده میشود. امایی که همه چیز را دگرگون می کند و امای تمام قوانین یک نفر است.
همه چیز همین گونه پیش می رفت اما خدا برای یک نفر بازی جدیدی را شروع کرد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
صبا ترنجی

صبا ترنجی

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
نویسنده برتر
8/12/19
421
2,283
93


نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم:rose:

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید⬇

▓▓قـــوانین تـــایپ رمـــان در انجــــــمن▓▓ | انجمن ناول کافه
بسم تعالی ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ نون، سوگند به قلم و آنچه مى‏‌نويسند سلام به نویسندگان عزیز نویسندگانی که قصد تایپ رمان خود را در انجمن ما دارند می‌بایست قوانین ذیل را رعایت کنند. نحوه تایید و تایپ رمان : ابتدا نویسندگان عزیز در تاپیک زیر باید درخواست ناظر کنید و مواردی که در ادامه...
forum.novelcafe.ir

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند (چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.


هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید. مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد⬇

``تاپیک پرسش و پاسخ رمان نویسی`` | انجمن ناول کافه
بسم تعالی نویسندگان می‌توانند در این تاپیک سوالات خود را بپرسند و مدیران مربوطه پاسخگو باشند. ❗اگر درخواست انتقال رمان تون به بخش متروکه رو دارید، نام رمان همراه با لینک تاپیک رمان تون رو در متن درخواست قرار بدید❗
forum.novelcafe.ir

پس از اتمام، پایان تایپ رمان خود را در تاپیک زیر اعلام نمائید⬇

✴تاپیک جامع اعلام پایان رمان و کتاب های در حال تایپ✴ | انجمن ناول کافه
بسم تعالی نویسندگان عزیز پایان تایپ رمان و رمان های در حال ترجمه خود را در این تاپیک اعلام نمایند. به موارد فوق توجه نمایید↓ 1_کتاب شما می‌بایست حتما جلد داشته باشد(با توجه به قوانین بخش جلد کتاب، درخواست جلد بدهید) غیر این صورت بنده به انتخاب خود یک جلد برای کتاب شما قرار خواهم داد. 2_کتاب...
forum.novelcafe.ir
موفق و پیروز باشید

|تیم مدیریت ناول کافه
 
نرگس سادات میری

نرگس سادات میری

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
1/3/20
53
100
33
مشهد
فصل اول:
روی تخت نشسته بودم و به در بسته ی اتاق نگاه می‌کردم. دری که بیست و پنج روز به روی خودم و تمام کسایی که کوبیدنش باز نشده بود. مثل دریچه‌ی افکارم که در تمام این مدت قفل نگهش داشته بودم تا مبادا خاطراتم رو مرور کنم. اهمیتی نداشت که افکار خفته ام داشت کم کم تبدیل به یک تومور سرطانی میشد. توموری که گاهی صدای حرکتش رو توی سرم حس می کردم. انگار خودش رو به در و دیوار جمجمه ام می کوبید تا بیرون بیاد و من در این مدت جز صدای تیک تاک ساعت و تکون خوردن های گاه و بی گاه این تومور سرطانی صدای دیگه ای نشنیدم. حتی التماس های دیگران رو. با خدا قهربودم یا با بنده ی خدا؟ با همه... با تمام آدم ها و خداشون قهر کردم. از هرچه که هست و نیست دلگیرم مثل یک بچه که میگه تا روز قیامت قهرم من هم دقیقا تا روز قیامت با خدا قهرم. تا اون روز فرا برسه و من تکلیفم رو باهاش روشن کنم. خیلی مسخرست که باخدا قهرکنی مسخره تر از اون اینکه خودت رو بخاطر قهرت توی خونه زندانی کنی معمولا وقتی با یک نفر قهر میکنی میری جایی که نبینتت و دستش بهت نرسه اما من از دست اون به کجا پناه ببرم که نباشه؟
خونه ی همیشه تاریکم تاریک تر از هر لحظه بود. انگار سیاهی که به وجودم رخنه کرده بود در و دیوار خونه ام رو هم رنگ زده بود. حتی هوای این چهار دیواری هم سیاه بود و من توی یک مه غلیظ شناور.
با باز شدن در تراس و حجوم اکسیژن به داخل اتاق تازه معنای واقعی نفس کشیدن رو درک کردم. پا بــ**رهنه به روی تراس رفتم. سردی زمین تا مغز سرم رسید ولی مانع برگشتم نشد. خودم هم از این تاریکی خوف ناک خسته بودم. از اسارت توی خونه ای که مثل متروکه ی جن زده شده بود و من روهم داشت دیوونه می کرد. باد خنکی که به صورتم خورد نشون دهنده ی پاییزی بود که از حضورش غافل شده بودم. برای یک لحظه بدنم لرزید ولی اونقدری نبود که خودم رو از این حس خوب محروم کنم. روی صندلی خاک گرفته ی کنار تراس نشستم و به شهره پر از نور خیره شدم شهری که نبودم رو به هیچ وجه احساس نکرد....من واقعا بیست و پنج روز این آسمون رو ندیدم؟
از روی صندلی بلند شدم و به داخل خونه رفتم. تازه متوجه بوی تند سیگار شدم. پس اون مه غلیظ کار تاریکی و ارواح و اجنه نبود کار یک مرد بیمار اسیر بود که تا قبل از این هم لــ*ب به سیگار نزده بود ولی حالا جاسیگاریش پر بود از فیلترهای له شده ی سفید رنگ. این خونه بوی کثافت میداد! پیراهنم رو از روی زمین برداشتم و بی توجه به چروک بودنش پوشیدم و از خونه بیرون زدم. شاید یک پیراهن نازک و یک شلوار پارچه ای معمولی برای این هوا لباس کمی باشه ولی این چیزها دیگه برام اهمیتی نداره.
وارد خیابون اصلی شدم ماشین ها با سرعت از کنارم می‌گذشتن. ماشینم کجاست؟ آخرین باری که سوارش بودم رو یادم نیست شاید داخل پارکینگ ساختمون باشه شاید هم دزدیدنش... آدمی که بیشتر از این هارو باخته یک ماشین ساده دیگه اهمیتی براش نداره.
اطرافم رو تماشا می‌کردم مغازه ها همون مغازه های قبل؛ خیابون ها و کوچه ها بدون تغییر و آدم ها هم ظاهرا همون آدم های همیشگی ولی به چشم من تازگی دارن. انگار بار اولِ دارم از اینجا رد میشم. مطمئنم یک چیز فرق کرده توی این مدت نبودم یک تغییری ایجاد شده وگرنه این همه احساس غریبگی عادی نیست. چشمم افتاد به سوپرمارکت بزرگ سر خیابون. برای اولین بار توی این مدت احساس گرسنگی میکنم. وارد سوپر مارکت شدم و یکی از سبد های دستی کوچیک رو برداشتم و شروع کردم به انتخاب وسایلی که شاید بتونن سیرم کنن. تقریبا سبد رو پر کردم و به سمت صندوق رفتم. وسایل رو جلوی خانمی که پشت پاچال نشسته بود گذاشتم و دست بردم سمت جیبم...اوه نه کارتی همراهم بود نه پولی! تمام جیب هام رو گشتم ولی دریغ از یک قرون پول! با شرمندگی به خانم نگاه کردم. لبخندی زد و گفت:
- مشکلی پیش اومده آقای آریا؟
از شنیدن فامیلم تعجب کردم! تازه ذهنم به کار افتاد این جا محله منِ و همیشه از همین سوپرمارکت خرید می‌کنم طبیعی من رو بشناسن ولی این که من خودم رو فراموش کردم و نمی شناسم خیلی غیر طبیعیه. توی چهرش دقیق شدم. دنبال یک اثر بودم که یادآور آشنایی با این زن باشه ولی دریغ... دریغ از یک خاطره. نکنه اون تومور سرطانی در رو به روی تمام افکارم بسته! نکنه دیگه چیزی بخاطر نیارم. نکنه...
- ‌چند وقتی میشه که اینجا ندیدمتون...
چه عجب! بالاخره یکی متوجه نبودم شد. بالاخره یک نفر فهمید من نبودم...
- آقای آریا؟ حالتون خوبه؟
سعی کردم صدام رو صاف کنم آخه خیلی وقته حرفی نزدم. آخرین باری که کلمات رو کنارهم چیدم و به زبون آوردم به خاطر ندارم. صرفه کوتاهی کردم و باهمون صدای گرفته که شاید ناشی از سیگار های پشت سرهم باشه گفتم:
- خوبم خانم. متاسفانه کارتم رو فراموش کردم اگر ایرادی نداره خرید هام اینجا باشه تا من برم کارتم رو از خونه بردارم
نایلن خرید هارو جلوم گذاشت:
- این چه حرفیه؟ شما این رو ببرین هروقت خواستین پولش رو بیارین
تشکر کوتاهی کردم و نایلن رو برداشتم و مسیرخونه رو در پیش گرفتم. وارد خونه که شدم چشمم به آشغال دونی که درست کرده بودم افتاد. خرید هارو گوشه ای گذاشتم. اولش قصد تمیز کردن خونه رو داشتم ولی بلافاصله پشیمون شدم هنوز حالم اونقدری خوب نشده که بخوام این همه از خودم کار بکشم. به سمت تراس رفتم و درش رو کامل باز گذاشتم شاید اینطوری کمی هوای خونه عوض بشه و نفس کشیدن راحت تر. دوباره به سمت خریدهام رفتم و از توش کنسرو لوبیارو درآوردم. از میون ظرف های کثیف تل انبار شده قاشقی رو برداشتم و سرسری زیر شیر آب گرفتم. نگاهی به میز نهارخوری دونفرم انداختم. اونقدر پر بود از لباس و وسایل جور واجور که جایی برای نشستن نداشت. رفتم و روی تختم نشستم و بعد مدت ها شروع کردم به خوردن. قاشق اول رو که گذاشتم توی دهنم...
 
آخرین ویرایش:
نرگس سادات میری

نرگس سادات میری

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
1/3/20
53
100
33
مشهد
صدای تق تق در بلند شد. صدا رو از پشت در نمی شنیدم انگار این تق و تق توی سرم بود. شاید تومور کوچیکم دوباره داره خودش رو به دیوار می‌کوبه. شاید قصد داره خودش رو از زندانی که براش ساختم رها کنه. اما نمیشه! هم من و هم تو توی این زندان اسیریم هرچند دلتنگ آزادی باشیم. هرچند خودمون زندان بان این زندانی باشیم بازهم باید اسارت رو تحمل کنیم بازهم باید شکنجه بشیم. باید رد ضربه های شکنجه روی تنمون نقش ببنده تا هیچ وقت فراموش نکنیم فراموش نکنیم که... دوباره صدای تق تق بلند شد. هرچی سعی کرده بودم خودم رو گول بزنم که این صدا وجود خارجی نداره باز هم ناموفق بودم. بازهم نگاهم بسته شد به در بسته و قلبم به تقلا افتاد که در رو به روی این مهمان ناخونده باز کن. حدس اینکه چه کسی پشت دره کار سختی نبود. ولی بی توجه به صدای در و قلب بی قرارم به غذا خوردنم ادامه دادم اینبارهم مثل دفعه های قبل چندتا جمله پشت در میگه و بعد میذاره میره. چند دقیقه ای رو بی توجه به کوبیده شدن های در گذروندم. نمیدونم هربار دره ورودی رو کی براش باز میکنه که این تا پشت دره واحدم میاد و آرامشم رو به هم میزنه؟ آرامش؟! صداش ریشه‌ی افکارم رو پاره کرد:
- اهورا؟ اهورا خواهش میکنم در رو بازکن
مکثی کرد و اینبار با جدیت بیشتر ادامه داد:
- ازت خواهش میکنم؛ حداقل یک چیزی بگو بفهمم زنده ای
صدای نازک زنانش به بغض نشست و گفت:
- اهورا جونِ سحر در رو بازکن
قاشق از دستم پرت شد روی تخت و لکه‌ی بزرگی رو ایجاد کرد بلند شدم و به سمت در رفتم و آروم گفتم:
- قسم نجس نخور
- وای خدایا شکرت
- می خواستی صدام رو بشنوی که شنیدی حالاهم راتو بکش برو
- نمیرم. تا تورو نبینم دیگه نمیرم
حرفی نزدم ولی از پشت در تکون نخوردم. نمیدونم شاید دلم برای زندگی عادیم تنگ شده بود ولی حیف که از همون اول هیچ چیز تو زندگی من عادی نبود. دوباره صداش بلند شد:
- اهورا؟ نمی خوای این حبس خونگی رو تمومش کنی؟ همه هرروز سراغت رو می گیرن. دیگه تاکی به مریضات بگم رفته سفر؟
- نگو رفته سفر بگو مرده
- بخدا زشته پشت درباهم حرف بزنیم این در رو باز کن من بیام تو
بی‌توجه به حرفش به سمت تختم رفتم و کنسرو رو جمع کردم و گذاشتم توی آشپزخونه ای که پر بود از ظرف های کثیف و غذاهایی که بوی گندشون نمی گذاشت نفس بکشی.
- ببین اهورا فکر نکنی من میرم من همینجا می شینم تا در رو بازکنی. خودت میدونی چه آدم لجبا...
قبل از اینکه جملش تموم بشه به تراس پناه بردم تا مبادا حرف هاش مجابم کنه تا مبادا دل دیوونم راضی بشه. البته دلم راضی بود خیلی قبل تر از این ها راضی به دیدنش شده بود ولی منطقم...امان از منطقم...
روی صندلی گوشه ی تراس نشستم و به شهر عذاب آورم خیره شدم. شهری که هیچ وقت خودم رو متعلق بهش ندونستم. سعی کردم برای دونه دونه چراغ های روشن شهر یک داستان طراحی کنم یک تراژدی غمناک، یک کمدی جذاب یا شایدهم یک معمای جنایی.
باد سردی که وزید باعث شد تمام تنم یخ بزنه. روبه آسمون گفتم: از تو فقط به ما سرما رسیده هیچ وقت طعم گرمای یک زندگی رو نچشیدم
دوباره وارد خونه شدم. چشمم که به دره بسته افتاد یک لحظه دلم به حال مینا سوخت. درسته توی راه پله نشسته ولی بالاخره اونجاهم سرده اگه روی زمین سردم بشینه که دیگه بدتر. اون دیوونه عادت نداره لباس گرم بپوشه به قول مادر بکش خوشگلم کن. حاضره از سرما یخ بزنه ولی لباسی نپوشه که تیپش رو بهم بزنه. دختره ی احمق... دلم سعی داشت راضیم کنه که اون در رو به روی یکی یک دونه ی زندگیم باز کنم در واقع اون تنها کسی بود که داشتم.
به سمت در رفتم و آروم بازش کردم. تا صدای در رو شنید بلافاصله از روی زمین بلند شد. تمام لباسش خاکی بود. نگاهی به چشم‌های غرقِ اشکش انداختم و با لبخند ساختگی گفتم:
- این چه تیپ و قیافه ایِ؟ شبیه کولی ها شدی
مثلا می خواستم با یک شوخی مسخره نشون بدم حالم خوبه و من اون دیوونه‌ای که اینهمه مدت خودش رو زندانی کرده نیستم ولی انگار توی کارم چندان هم موفق نبودم که بغضش ترکید و خودش رو پرت کرد توی بغلم و زد زیره گریه. آروم کنار گوشش زمزمه کردم:
- مینا جان بیا داخل الان یکی از همسایه ها میاد زشته مارو اینجوری ببینه
خودش رو از توی آغوشم بیرون کشید نگاهی به سرتا پام انداخت و دوباره زد زیره گریه. دستش رو گرفتم و به داخل خونه هدایتش کردم و در رو پشت سرش بستم به سمتش که برگشتم دیدم با بغض بهم خیره شده. باهمون صدای بغض آلودش گفت:
- چه داغون شدی اهورا
- هنوز خودم رو توی آینه ندیدم. خیلی خراب شدم؟
با نگاه ناباورش بهم نزدیک شد دستی روی شقیقه هام کشید و گفت:
- سفید شده
همین طور آروم دستش رو سر داد و رسید به پوست صورتم با سره انگشتاش کناره چشمم رو لمس کرد:
- چروک شده
و در آخر بند انگشتش رو توی گودی چشمم آورد و ادامه داد:
-گودشده. لاغرهم شدی
- مهم نیست. بیا بشین
وقتی نگاهش به کاناپه غرق لباس افتاد تازه متوجه خونه شد. با تعجب نگاهش رو دور تا دوره خونه چرخوند بعد گفت:
- اینجا چرا این شکلیه؟
سکوت کردم که خودش جواب سوالش رو داد:
- البته توقع بهتراز این رو هم نداشتم
لباس های روی کاناپه رو کنار زد و نشست من هم روبه روش نشستم که گفت:
- تاکی می خوای به این مسخره بازیت ادامه بدی؟ یک نگاه به خودت و زندگیت بنداز
- اگه اومدی نصیحتم کنی باید بگم بد موقعی رو انتخاب کردی
- نه نیومدم نصیحتت کنم اومدم چشماتو رو به حقیقت باز کنم. یک ماهه مطب نیومدی. مریضات هرروز سراغت رو می گیرن. تمام دوستات مدام بهم زنگ میزنن که تو کجایی؟
- تو که بهشون چیزی نگفتی؟
- نه بابا. به همه گفتم چند وقتی رفتی سفر. ولی تا کی؟ اصلا دوستات به درک. به ذخیره ی بی کران هستی وصلی که کار و بارت رو تعطیل کردی؟
بی توجه به حرفش و طنز تلخ کلامش گفتم:
- اسم این چیزا امتحان الهیه؟ خدا نمی خواد دست از سر من برداره؟
- کاره بنده های خدارو به گردن اون ننداز خودتم خوب میدونی کسی که تا الان واست مشکل درست کرده بنده ی خدا بوده نه خدا
خسته بودم واقعا از مدافعان خدا خسته بودم از اونهایی که تقدیر رو قبول داشتن ولی زیر بار نمی‌رفتن بدبختی های من تقدیری نیست که اون رقم زده. بی حوصله در جوابش گفتم:
- فکرنکنم حرف هامون نتیجه داشته باشه
- اتفاقا داره. اگه تو اون پنبه رو از گوشت دربیاری و از خره شیطون بیای پایین نتیجه داره
- پیشنهادت چیه؟
- اول برو حمام اصلاح کن که شبیه داعشی ها شدی اون موقع میتونم پیشنهادم رو بهت بگم
بی حرکت بهش خیره شدم که گفت: چیه بر و برمن رو نگاه میکنی؟ پاشو خودت رو به آب برسون
کل کل باهاش بی فایده بود. هم اون مصمم بود که تغییر ایجاد کنه و هم من دیگه از این وضع خسته شده بودم. وارد حمام شدم و گفتم:
- من خیلی حوصله ندارم میرم زیره دوش و سریع می...
هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای چرخیدن کلید داخل قفل اومد. دستگیره رو پایین دادم دیدم در قفله به یک باره عصبانیت کل وجودم رو دربرگرفت مخصوصا طن صدام رو:
- چیکار میکنی؟
-چته وحشی؟ تایک ساعت دیگه در رو باز نمی کنم برو مثل بچه آدم خودت رو بشور. حاضرم شرط ببندم این یک ماه دستاتم نشستی
- بذار فکرکنم
باصدای جیغ مانندی گفت:
- اه...کثافت. تورو باید با وایتکس شست. برو دوش بگیر من این در رو باز میکنم
مینا همچین بی راهم نمی‌گفت. من با این قیافه تازه خرید هم رفته بودم. یک زمانی تا صورتم رو اصلاح نمی کردم پام رو از خونه بیرون نمی گذاشتم ولی حالا ببین! شدم مثل عزادار چهل روزه. واقعا هم عزادارم. همیشه که عزا برای زیرخاک رفتن آدم ها نیست گاهی برای زیر خاک رفتن خودته... خودت که بین مشکلاتت مدفون شدی.
 
آخرین ویرایش:
نرگس سادات میری

نرگس سادات میری

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
1/3/20
53
100
33
مشهد
کارم داخل حمام بیشتر از یک ساعت طول کشید. واقعا من چطوری این همه مدت تونستم طاقت بیارم و حمام نرم!؟ حوله رو پوشیدم و از داخل حمام اومدم بیرون باچشم دنبال مینا گشتم که دیدم خونه رو تقریبا مرتب کرده و حالا هم داره داخل آشپزخونه ظرف هارو میشوره. چشمش که به من افتاد با لبخند گفت:
- ببین توروخدا لولو بودی رفتی هلو شدی
لبخند ساختگی زدم و گفتم:
- دستت درد نکنه چرا خودت رو زحمت دادی؟ نهایتا یک کارگر می‌گرفتم اینجارو جمع و جور می‌کرد دیگه
- همون پولی که می‌خواستی بدی به کارگر بده به من. جان تو آه در بساط ندارم ما که مثل شما پولدار نیستیم یک ماه کار نکنیم بازم پول ته حسابمون باشه. ما بدبخت بیچاره ها امیدمون به اول ماه و ریختن حقوق هاست
دست هاش رو با حوله خشک کرد و ادامه داد:
-آخه میدونی چیه؟ رئیسم یک ماه گذاشته رفته باخودشم نگفته این منشی من خرج زندگیش رو از کجا می‌خواد دربیاره؟!
با این حرفش انگار یک سطل آب یخ ریختن روی سرم. خاک تو سرت اهورا اینقدر بی‌مسئولیت و بی‌عرضه‌ای که حواست به مینا نبوده؟!
صدای خنده‌ی میناحواسم رو پرت کرد:
- قیافش رو! چه سریع هم عذاب وجدان می‌گیره
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- بخدا مغزم این مدت مختل بود. اصلا حواسم نبود که...
- اشکالی نداره دارم شوخی میکنم
- بازم شرمندتم
به سمت چای ساز رفت و مشغول ریختن چای شد و گفت:
- دشمنت شرمنده. راستی یک چیزی می‌خواستم بهت بگم
نگاه منتظرم رو که روی خودش دید ادامه داد:
- این مدت که نبودی من سر ساعت میرفتم مطب کارهای مریض هایی که وظیفه ی خودم بود رو انجام میدادم ولی این اواخر دیگه به مریضات نوبت دادم
- چی؟!
- هیس! چرا داد میزنی؟ میگم بهشون نوبت دادم
- برای کی؟
- امروز چند شنبست؟
بی حرکت بهش خیره شدم که با دست کوبید توی سرش و گفت:
- منم از کی میپرسم؟
سینی چای رو گذاشت روی اپن و خودش هم به اپن تکیه کرد:
- اگه اشتباه نکنم و امروز چهارشنبه باشه برای شنبه نوبت دادم
- من اصلا آمادگی این رو ندارم که شنبه بیام مطب
- آمادگی نمی‌خواد...
پریدم میون حرفش و گفتم:
- اتفاقا می‌خواد. من تازه امروز پام رو از این خونه گذاشتم بیرون بعد فکر کردی میتونم به این سرعت به روال عادی زندگیم برگردم؟
- الکی بهانه نیار. زشته بخدا من وقت دادم. میدونی که بعضی از این بدبخت ها از شهرستان های اطراف میان اگر بگم دکتر نیست چیکارکنن؟ تازه برو خدات رو شکر کن که دو روز فرصت داری قیافت رو بسازی وگرنه هر مریضی تورو با این ریخت و قیافه ببینه به دکتر بودنت شک می کنه.
- مگه چمه؟
- بگو چت نیست؟ کدوم دکتر پوست و مویی اینقدر پوست و موش داغونه؟ صورتت که چروک شده و لک افتاده موهاتم که تا حدی ریخته
- ببخشید تو اگه جای من می بودی حالت بهتر از این بود؟
- چی بگم؟ این هارو ولش کن بیا چایت رو بخور که باید زود بریم
درحالی که لیوان چای رو برمی‌داشتم گفتم:
- کجا؟
- خونه ی ما
عصبی نگاهش کردم از اون نگاه‌هایی که می‌گفت باز من به تو رو دادم؟ ولی بیدی نبود که با این بادها بلرزه. طلبکار به چشم‌هام زل زد و گفت:
- باورکن بدونه تو برم خونه مامانم رام نمیده
لیوانِ نصفه رو گذاشتم رو اپن و رفتم روی کاناپه نشستم.
درحالی که دست هاش رو به کمرش زده بود اومد و روبه روم ایستاد و گفت:
- هی باتوام میگم پاشو لباس درست بپوش باید بریم خونه ما
- امشب واقعا حوصله ندارم قول میدم یک شب دیگه بیام
از حالتش خارج نشد و باهمون نگاه مصممش بهم خیره شد که گفتم:
- مینا خواهش می‌کنم
- خب من میترسم تورو توخونه تنها بذارم
- نترس بلایی سره خودم نمیارم اگه می‌خواستم بیارم کلی تا الان فرصت داشتم
گردنش رو کج کرد و سعی کرد با نگاه بچگانش راضیم کنه ولی وقتی بی تفاوتی من رو دید به سمت آشپزخونه رفت لیوان هارو شست. اومد بیرون وسایلش که گوشه ی مبل مرتب گذاشته شده بود رو برداشت و من توی این حد فاصل تونستم کمی براندازش کنم.
- تو چرا اینقدرلاغر شدی؟
درحالی که شالش رو سرش می‌کرد گفت:
- نه بابا لاغر نشدم همونی که بودم هستم
- دارم می‌بینم نصف شدی
از روی کاناپه بلند شدم و به سمتش رفتم. بازوهاش رو توی دستم گرفتم و مجابش کردم که به چشم هام که ازشون فراری بود نگاه کنه. توی عمق چشم هاش غم بود و غم. بین اشک های گوشه ی چشمش اندوه بود که موج میزد. اندوه و التماس. انگار با نگاهش التماس می‌کرد که برگرد...
دست راستم رو از روی بازوش برداشتم و به گونش رسوندم همونطور که نوازشش می‌کردم قطره اشکش روی انگشتم چکید. التماسش افتاد و دستم رو خیس کرد. لبم رو به پیشونیش چسبوندم و با صدای گرفته ای که ناشی از بغض و دلتنگی بود گفتم:
- زشت که هستی گریه میکنی زشت تر میشی
سرش رو محکم به سینم چسبوند و گفت: دلم برای این شوخی های مسخرتم تنگ شده بود
چیزی نگفتم درواقع چیزی نداشتم که بگم. سرش رو بلند کرد توی نگاهش دنیا دنیا حرف بود می خواست چیزی رو به زبون بیاره ولی انگار چشم های به خون نشسته ی من مانعش شد که لــ*ب های نیمه بازش رو بست و خودش رو از آغوشم بیرون کشید و به سمت در رفت.
- مینا؟
- جانم؟
- می‌خواستی چیزی بگی؟
یکم تعجب کرد ولی سعی کرد خونسردیش رو حفظ کنه:
- نه تو چیزی می‌خواستی بگی؟
- منم نه
- باشه پس اگه کاری داشتی حتما زنگ بزن هرموقع شب که بود خودم رو میرسونم.خداحافظ
در جواب خداحافظیش سرم رو تکون دادم و در رو پشت سرش بستم. شاید اگر قبل از این اتفاق ها و حال داغونم این موقع شب مینا به خونم میومد و بعد هم قصد رفتن می‌کرد با اخم و دعوا سرزنشش می کردم که این کوچه ها خلوته و برای یک دختر نا امن و موقع برگشت خودم تاخونه می‌رسوندمش و طی راه فقط غر میزدم و از اتفاق ها و خطرات ممکن می‌گفتم. اما الان حتی توانی برای حرص خوردن هم ندارم.
در کمتر از چشم به هم زدنی خونه توی سکوت فرو رفته بود. شاید کل اینجا بودنش دو ساعت نشد ولی هم خودم رو و هم خونه‌ام رو متحول کرد.
**********
 
آخرین ویرایش:
نرگس سادات میری

نرگس سادات میری

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
1/3/20
53
100
33
مشهد
چند ضربه به در زدم و وارد شدم. بلافاصله مینا از پشت میزش بلند شد:
- سلام آقای دکتر
قبل از اینکه فرصت کنم جواب سلامش رو بدم 4 نفری که داخل مطب بودن بلند شدن و به طبع از مینا بهم سلام کردن جواب همشون رو با لبخند زوری دادم.
بلافاصله وارد اتاقم شدم اتاقی که از آخرین حضورم درش خیلی می‌گذشت. نگاهی به دور تا دورش انداختم. همه چیز مثل قبل بود میزم دقیقا وسط اتاق قرار داشت. دکور محصولات کنج اتاق حتی یک ذره هم خاک نداشت اون طرف اتاق هم هنوز مثل قبل پرده ای آویزون بود که دستگاه های مختلفم به سلیقه‌ی مینا چیده شده بود و خیلی از دستگاهای دیگه داخل سایر اتاق ها قرار داشت. کتم رو درآوردم و به جای اون روپوش سفید رنگم رو پوشیدم. تا پشت میز نشستم صدای تق تق در بلند شد و پشت سرش در باز شد و خانم نسبتا جوونی به داخل اتاق اومد. بهش می‌خورد تقریبا سی ساله باشه ولی رنگ دکلره‌ی موهاش سنش رو بیشترهم نشون میداد.
- سلام آقای دکتر
- سلام خیلی خوش اومدین بفرمایید
روی مبل قهوه ای رنگ کنارمیزم نشست و بلافاصله گفت:
- استرالیا خوش گذشت؟
سعی کردم تعجبم رو نشون ندم:
- استرالیا؟!
- منشیتون گفتن رفتین استرالیا
- آها بله بله خیلی عالی بود
لبخند پهنی زد و لــ*ب باز کرد تا حرفی بزنه پیش بینی اینکه دقیقا قراره چه چیزی بگه کار سختی نبود. آقای دکتر پیشنهاد میکنم به یونان هم برین من اونجا یک ماه مستقر بودم و واقعا مکان فوق العاده ایِ. اوه استرالیا؟ بی نظیره. من خودم اونجا یک دوست دارم که برای کریسمس دعوتم کرده که یک سری بهش بزنم. من بعد اینکه کتاب خلیج نقره ای رو خوندم عاشق استرالیا شدم و همین سال گذشته بهش سفر کردم. و به ندرت بودن افرادی که با یک لبخند ساده بحث رو تموم می‌کردن و نظری درباره استرالیا یا سایر جاهای دنیا نداشتن. ولی از اونجایی که حوصله‌ی بحث‌های حاشیه‌ای رو نداشتم مانع نظر دادنش شدم و گفتم:
- چه کمکی از من ساختس؟
یک لحظه جاخورد انگار تمام جملاتی که برای گفتن آماده کرده بود بهم ریخت ولی خودش رو نباخت و گفت:
- راستش آقای دکتر من پسوریازیس دارم
همین یک جمله کافی بود تا تمام تلاش های این چند روزه ام مبنی بر مقاومت در برابر حجوم افکار بیمارم رو به باد بده و وادارم کنه کمی به گذشته فکرکنم...
از صدای بسته شدن در متوجه حضور بیمارجدید شدم و به همین دلیل از پشت پرده بیرون اومدم تا بهش خوش آمد بگم ولی تا نگاهم به چهره اش افتاد به کل فراموش کردم که قرار بود چه چیزهایی رو به زبون بیارم. بی شک زیباتر از اون زیاد دیده بودم ولی گاهی پیش میاد که زیباییِ یک چهره مسحورت میکنه که شاید اونقدرها هم سِحر کننده نباشه! ولی حقیقتا چشم های درشت مشکیش فقط میتونه مال یک ساحر باشه. سعی کردم با نگاه خیرم معذبش نکنم ولی واقعا نگاه نکردن بهش کار سختی بود. سرم رو پایین انداختم و تعارف کردم تا روی مبل بشینه و خودم هم پشت میزم نشستم. بلافاصله گفت:
- آقای دکتر فکرکنم پسوریازیس دارم
لبخند روی لــ*ب‌هام نشست.از تند حرف زدنش بود یا تشخیصش؟!نمی‌دونستم:
- من هم فکر کنم کسی که باید این رو تشخیص بده منم
- چی رو؟
- اینکه پسوریازیس دارین یا نه؟
تک تک حرکاتش عشوه و دلبری داشت. نه اینکه از قصد، مشخص بود دست هاش که با ناز توی هوا حرکت میکنه و لبخندش که دندون های ردیفش رو به نمایش میذاره بخشی از شخصیتشه. با همون لحنش که دلبری ازش می‌بارید گفت:
- نه آقای دکتر من کاملا تو اینترنت تحقیق کردم کل علائمم نشون میده که پسوریازیس دارم
- علائمتون رو بگین
- اول از یک زخم روی بازوم شروع شد خیلی میخارید و خشکی میزد کم کم کل بدنم پر شد
- میشه زخم رو نشونم بدین؟
کلا تند حرف میزد:
- بله بله
آستین مانتوش رو داد بالا و دستش رو گرفت جلوم نگاهی به زخمش انداختم و لــ*ب باز کردم تا حرف بزنم که با عجله گفت:
- پسوریازیسه دیگه؟ نه؟
- خیلی علاقه دارین پسوریازیس باشه؟
شرمنده شد سرش رو انداخت پایین و گفت:
- ببخشید

- آقای دکتر؟ آقای دکتر؟
تازه متوجه موقعیتم شدم. نامحسوس سرم رو به اطراف تکون دادم تا تومور کوچیکم تکونی بخوره و از لــ*ب ریز شدن افکار و خاطراتم جلوگیری کنه و با لبخندی که سعی داشت نشون بده من کاملا حواسم جمع شماست گفتم:
- جانم؟
- چیزه خطرناکیه؟
- چی؟
لبخندم بیشتر به جای اینکه بیانگر حواس جمعم باشه من رو شبیه به احمق ها کرده بود. دختر با نگاه به دستش که روی میزم قرار داشت اشاره کرد و من متوجه زخم نسبتا بزرگش شدم که بخشی از دستش رو در بر گرفته بود. در جواب سوالی که پرسیده بود خیلی کوتاه گفتم:
- نه
- پس چرا چند دقیقه است همینطور بهش خیره شدین و آه می‌کشین؟ دکترسرطانه؟
طفلک چقدر ترسیده. نگاهی به ظاهر زخمش انداختم. دقیقا مثل همون زخم بود.
- چرا چیزی نمی گین؟
- نگران نباش باید پسوریازیس باشه
این رو که گفتم نفسی از سر آسودگی کشید و با لبخند گفت:
- خداروشکر فکر کردم مریضی لاعلاجیِ
- نه ولی پسوریازیس هم درمان کامل نداره فقط میشه بیماری رو سرکوب کرد. امکان داره تو کل پوستت خوب بشه و فکر کنی کاملا درمان شدی درصورتی که بیماری داخل بدنت هست فقط بخاطر مراقبت های درست و کامل تو خودش رو نمیتونه نشون بده
- باید چیکاربکنم؟
صداش خیلی تو دماغی بود.علتش یا عمل بینیش بود یاهم از عمد اینطوری حرف میزد. دلیلش هرچی که هست بشدت روی اعصابمه.
- اول یک سری آزمایش باید انجام بدین و دارو مصرف کنین. محصولات پوست و موتون رو کاملا کنار بذارین و از اینهایی که براتون می‌نویسم استفاده کنین.
دفترچه بیمش رو گرفتم و مشغول نوشتن شدم سرش رو برای اینکه بتونه ببینه چی می‌نویسم بهم نزدیک کرد. اونقدر نزدیک که بوی عطرش رو توی سرم حس می‌کردم. می‌خوام به حرف مینا گوش کنم و الکی درباره دخترها فکر بد نکنم ولی مگه میشه؟ هردفعه مینا قبول نمیکنه که من میتونم از کوچک ترین حرکات یک دختر بفهمم چیکارست. ولی بارها بهش ثابت کردم که تشخیص اولم درست ترین تشخیصم بوده. البته بی خطا هم نبودم.
- ببخشید آقای دکتر
سرم رو با کلافگی بلند کردم:
- بله؟
- میشه خوش خط تر بنویسین که منم بتونم بخونم چی دارین تجویز می کنین؟
نیم نگاهی بهش انداختم دفترچه رو بستم و گرفتم جلوش و گفتم:
- بفرمایید
کمی چهرش گرفته شد ولی چیزی نگفت و بدون خداحافظی از اتاق بیرون رفت.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: Hosein and Dawshtm
نرگس سادات میری

نرگس سادات میری

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
1/3/20
53
100
33
مشهد
یک ساعتی می‌گذشت و شش تا مریض ویزیت کرده بودم ولی تقریبا ده دقیقه میشد که مینا کسی رو نفرستاده بود داخل. تلفن رو برداشتم و شمارش رو گرفتم بلافاصله جواب داد:
- جانم؟
- چرا کسی رو نمی فرستی داخل؟
- چون مریض نیست
- مریض نیست؟ مگه میشه؟
صدای بوق توی گوشم پیچید که بلندیش باعث شد با عصبانیت گوشی رو بذارم. به ثانیه نکشید که چند تقه به در خورد و بعدهم مینا وارد اتاقم شد.
- چرا تلفن رو قطع میکنی؟
- گفتم بیام حضوری باهات حرف بزنم
نفسم رو با عصبانیت بیرون دادم و دستی لای موهام کشیدم و طلبکارگفتم:
- چرا مریض نیست؟
- ببخشید که شما یک ماه...
- بله بله استرالیا بودم ولی تو گفتی شنبه رو کامل به مریض‌ها وقت دادی
- دروغ گفتم تا بتونم تورو بکشونم مطب ایناها هم پنجشنبه اومدن بهشون وقت دادم
- از دست تو من آخر سکته میکنم. برو بیرون که اعصاب ندارم
- وا تو چرا اینجوری شدی؟
با داد گفتم: شنیدی چی گفتم؟
از ترس سریع رفت بیرون و در رو محکم بست. سرم رو به پشتی صندلیم تکیه دادم و سعی کردم با باز کردن دگمه ی بالای پیراهنم خشمم رو کمتر کنم. ولی این عصبانیتی که دلیلش رو هم نمی‌دونستم داشت دیوونم می‌کرد. بشدت دلم می‌خواست تمام وسایل تو اتاق رو خرد کنم. صندلی هارو به دیوار بکوبم و از ته دل فریاد بزنم. ولی طبق معمول احساس خشم بی دلیلم رو سرکوب کردم تا مبادا آبروی چندین و چند ساله ام به باد بره. تا مبادا قضاوت بشم. و همین مباداها باعث شد که دمای بدنم اونقدر بالا بره که هرچی دگمه های پیراهنم رو بیشتر باز کنم بی فایده ترباشه.
برای جلوگیری از هر اتفاق بدی بخاطر عادت همیشگیم که فکر می‌کردم خوابیدن میتونه دنیای بیرون و ترس های سایه انداخته به زندگی روعوض کنه پلک های سنگینم رو به روی هم گذاشتم. اینطوری دنیا توی زمانی که من خوابم فرصت داره خودش رو به جای بهتری تبدیل کنه. فرصت داره به جلو بره و توی بهترین زمان ممکن من رو بیدار کنه. اما از وقتی که بیشتر و بیشتر دور خورشید چرخیدم و شاهد روز های بیشتری بودم هرچه بلند قد تر شدم راهکار فرارم کوتاه تر شد. اونقدر کوتاه که حالا پلک هام تله ای برای سرباز کردن تومور سرطانی ام شده. قبلا باخوابیدن از شر کتک های احتمالی نجات پیدا می‌کردم و حالا با بستن پلک هام خاطرات گذشته مثل یک سیلی به صورتم میخوره...

با عجله در اتاقم رو باز کردم و تند گفتم:
- مینا؟ مینا؟ مینا؟
مینا با تعجب سرش رو از روی برگه ها بلند کرد و گفت:
- بله آقای دکتر؟
این آقای دکتر گفتن یعنی بیمار توی مطب نشسته. لبخند دندون نمایی زدم تا مینارو کمی آروم کنم ولی نگاه برزخیش نشون از این میداد که تا تنها بشیم کلی غر قرار به جونم بزنه.
- خانم موسوی یک لحظه تشریف میارین اتاق من؟
اون هم لبخندی به چهره‌ی متعجب بیمارها زد و گفت:
- چشم آقای دکتر
سریع برگشتم توی اتاقم. با کف دستم محکم کوبیدم به سرم. اه پسر ازبس که عجولی حواست نیست تو مطب کلی آدم نشسته حالا آبروت رفت خوب شد؟ آبرو به درک حالا مجبوری تا ساعت ها غرغر های مینارو تحمل کنی. وقتی هم که مینا میره پای منبر باید با التماس و قسم و آیه راضیش کنی که دهنش رو ببنده.
در آهسته بازشد و مینا اومد داخل تا در رو پشت سرش بست اخم غلیظی کرد و گفت:
- حواست کجاست؟ اون تلفن وامونده برای چیه؟ها؟ یکم شعورم خوب چیزیه اهورا! نمیگی این وسط یکی خواستگار باشه اومده باشه تحقیق بعد با خودش میگه اینا حتما سر و سِری دارن؟ نه واقعا بگو...
پریدم میون حرفش:
- اندازه سر سوزن فقط. یا حتی کمتر. نصف ته مورچه...
گنگ نگاهم کرد مشخص بود از حرف هام چیزی سر درنیاورده بخاطر همین پرسید:
- چی میگی برای خودت؟
یک دفعه لحنم تغییر کرد و با عصبانیت گفتم:
- اندازه نصف ته مورچه خجالت بکش، حیا کن. یعنی چی شاید خواستگار باشه؟ واقعا بی حیا شدی مینا از مادر بعیده همچین دختری تربیت کنه
چپ چپ نگاهم می‌کرد اما جرئت اعتراض هم نداشت. احتمالا از ترس خواستگار فرضی که شاید برای تحقیق اومده باشه سکوت کرد تا مبادا خشمم فوران کنه و دامن گیر آبروش بشه. دستم رو گرفت و با لبخندی که سعی داشت صلح برقرار کنه گفت:
- شوخی کردم داداش گلم. حالا چیکارم داشتی با اون عجله اومدی بیرون
با یاد آوری علت بیرون رفتنم دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
- وای مینا پاک یادم شده بود. این دختر بود؟ همین که الان از اتاقم بیرون اومد
- کیو میگی؟ من که حواسم نیست کی میاد بیرون
- ای بابا همون چشم قشنگه دیگه، اسمش چی بود؟ آها سحر...؟!
- قریشی؟
- نه بابا
- دولتشاهی؟ ولدبیگی؟
همیشه عادت داشت وقتی که اعصابم رو بهم می‌ریخت شروع می‌کرد به شوخی کردن و سر به سرم گذاشن تا یادم بشه. می‌دونست کم حافظه ام و زود خیلی چیزهارو فراموش میکنم و یکم خندیدن میتونه باعث فراموشی خشمم هم بشه. اما متاسفانه هیچ وقت یاد نگرفت همیشه هم شوخی کارآمد نیست و گاهی میتونه به خشمم دامن بزنه دقیقا مثل الان ولی از اونجایی که کارم بهش گیر بود با خشم کنترل شده‌ای گفتم:
- خفه شو مینا اینایی که داری میگی بازیگرن. آها سحرمحمدی
- اون مگه نرگس نبود؟
- همین الان شوخیت گرفته؟ گوش کن ببین چی میگم الان میره داروهاش رو می گیره میاد جای تو میتونی باهاش دوست شی؟
- خاک عالم من دوست شم؟ اینجور مواقع تو باید باهاش دوست شی ها
- ببین شمارش رو به یک دلیلی بگیر سعی کن باهاش ارتباط صمیمی برقرار کنی
- من باید حیا کنم از خواستگار حرف نزنم اون وقت تو میگی برات مخ دختر مردم رو بزنم؟
سرش رو کرد روبه آسمون و گفت: ای خدا قربون بزرگی و کرمت بشم این چه زندگی شخمی بود مارو فرستادی آخه؟ تا به کی تبعیض؟ تا به کی حق خوری؟
- این چه طرز صحبت کردنه؟ برو کاری که میگم رو بکن الان میاد
- دلت رو برد. آره؟
- مینا الان برمی‌گرده برو جان من
- باشه دکی جون. ولی به سه جلسه آخه؟ پس بگو دلیل اینکه ویزیت های این دختره همیشه طول میکشه اینِ
- تو که می‌گفتی من حواسم نیست کی از اتاق میاد بیرون چطور فهمیدی ویزیتش همیشه طول میکشه؟
- به من توهین کردی؟ یعنی میگی دروغگوام؟ متاسفم من از این اتاق بیرون نمیرم بهم برخورده
- مینا یک بار کارم بهت گیر کرد. حالا باز سره ماه بازی دست من می افته
- لوس! شوخی شوخی با حقوقم شوخی؟
- پس اگه می‌خوای شوخی شوخی حقوقت رو نریزم به همین مسخره بازیت ادامه بده. ولی اگه بتونی کاری که میگم رو درست انجام بدی اضافه حقوق هم داری پیش من
خندید و گفت:
- باشه ببینیم و تعریف کنیم...
 
آخرین ویرایش:
نرگس سادات میری

نرگس سادات میری

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
1/3/20
53
100
33
مشهد
صدای تلفن روی میزم ریشه‌ی افکارم رو پاره کرد دستی به پیشونی عرق کردم کشیدم وتکونی خوردم چون مدت زمان طولانی توی اون حالت مونده بودم بدنم گرفته بود. تلفن رو برداشتم:
- بله؟
مینا پشت خط صداش رو صاف کرد و گفت:
- سلام آقای دکتر
- مینا اگه مریض اومده واسه فردا بهش وقت بده
- دکتر شریفی تشریف آوردن
درحالی که داشتم شقیقه هام رو ماساژ میدادم گفتم:
- بفرستش بیاد تو بعدشم دوتا قهوه برامون بیار
توی حد فاصلی که صدای گام های دکتر شریفی هر لحظه به اتاقم نزدیک تر میشد روپوشم رو مرتب کردم و دگمه هایی که حالا دیگه کاملا باز بود رو بستم. موهام رو با انگشت های خستم شونه زدم و منتظر ایستادم تا دکتر وارد بشه. وقتی قامتش توی چارچوب در قرار گرفت لبخند ساختگی زدم و گفتم:
- بفرمایید آقای دکتر
- سلام عرض شد
به سمتش رفتم و دستش رو فشردم.
- راه گم کردین؟
- والا شما راه ایران رو گم کردی یک ماه استرالیا رفتی عشق و صفا
لبخند مصنوعی زدم:
- بفرمایید بشینید
روبه روی هم نشستیم و قبل از اینکه فرصت کنه اتاق رو بررسی کنه گفتم:
- خب چه خبرا؟ این مدتی که نبودم چطور بود؟
- ساختمون که بی حضور شما صفایی نداره
تعارف های مسخره همیشگی که حتی یک درصد هم صداقت نداشت حالم رو بهم میزد. باعث میشد معدم به هم بجوشه و سوزش اسیدش تا حلقم بیاد. سعی کردم مثل خودش مودبانه برخورد کنم:
- شما لطف دارین
شاید پنجاه و پنج سال داشت ولی مثل یک جوون سی و پنج ساله به نظر می‌رسید. همیشه خوش تیپ و خوش رو و اکثر اوقات با زبونش همه رو خام خودش می‌کرد مخصوصا دخترهای جوونی که میومدن پیشش یا ویزیتورهای جذاب دارو رو. نگاه خریدارانه‌ای بهم انداخت و گفت:
- آقای دکتر استرالیا بودی چرا پیر شدی؟
لبخند محزونی زدم و دستی به موهای شقیقم که به گفته ی مینا و تمام آینه ها سفید شده بود کشیدم و گفتم:
- درعوض شما روز به روز جوون تر میشی
صدای تقه ای که به در خورد باعث شد این بحث درد آور بینمون برای لحظه ی توقف پیدا کنه. مینا وارد شد و بعد از پذیرایی دوباره اتاق رو ترک کرد. دکتر شریفی پا روی پا انداخت و با هیجانی که به یک باره توی صورتش ظاهر شده بود گفت:
- خبر دست اول دارم برات
مطمئن بودم چیزی که اون رو اینطور به وجد آورده حتی نمیتونه لبم رو یکم به سمت بالا کج کنه. اما منتظر نگاهش کردم که خودش ادامه داد:
- یک دکتر جدید اومده به اسم دکتر مارال فرجامی
به خودم و این شناخت دقیقی که نسبت به دکتر شریفی داشتم آفرین گفتم و مثل قبل بی‌حرف بهش خیره شدم تا خودش ادامه بده:
- دکترای روان شناسی بالینی داره
طلسم سکوتم رو شکستم و سعی کردم با یک سوال خودم رو مشتاق به ادامه ی بحث نشون بدم:
- به جای کدوم دکتر اومده؟
- دکتر رشیدی
ابرویی بالا انداختم و دوباره سکوت کردم. درواقع حرفی هم برای گفتن نداشتم. این مسئله اینقدر بی‌اهمیت و مسخره بود که فقط از خودم می پرسیدم چه چیزی توی این موضوع جذاب بوده که دکتر شریفی رو به وجد آورده؟ که خودش پاسخ سوالم رو داد:
- خلاصه برو یک عرض ادبی بکن و یک خوش آمدی بگو چون دکتر فرجامی هم مثل خودت مجرده
چشمکی زد و در ادامه گفت:
- به چشم خواهری خانم خوش بر و رویی هم هست
سعی کردم لبخند بزنم و مثل باقی مرد ها بشینم و دربارش نظر بدم ولی حوصله ی این حرف هارو نداشتم. نه مجرد بودنش مهم بود و نه خوش بر و رو بودنش.
- قهوتون سرد نشه
انگار متوجه‌ی بی‌میلی من به ادامه ی بحث شد که خودش رو باخوردن قهوه سرگرم کرد. قهوش که تموم شد چندبار سعی کرد بحث های مختلف رو شروع کنه ولی بی حوصلگی من باعث شد زودتر از اون چه که فکرش رو می کردم بلند شه و بره. تا دم در بدرقش کردم دره مطب رو بستم و راهی اتاقم شدم تا وسایلم رو بردارم و برم خونه که مینا با لحن آرومی صدام زد:
- اهورا؟
از روی صندلیش بلند شد و به سمتم اومد چهرش مثل بچه هایی بود که قراره جلوی ناظم مدرسه اعترافی بکنن. من هم ناخواسته مثل ناظم ها از پشت مچ دست راستم رو گرفتم و منتظر به مینا خیره شدم. بالاخره لــ*ب باز کرد:
- اهورا؟
وقتی دید منتظر نگاهش میکنم گوشه ی شالش رو به بازی گرفت و ادامه داد:
-امشب خونه ی ما دعوتی
- خودت میدونی اصلا حال و روز خوبی ندارم باشه یک وقت دیگه
- خواهش میکنم بیا بریم مامانم دعوتت کرده
- دست مادر رو از طرف من ببوس بگو یک روز دیگه مزاحمشون میشم
- اهورا خواهش کردم دیگه
دستم رو گذاشتم زیر چونش و سرش رو بلند کردم با این کار مجبور شد توی چشم هام نگاه کنه. نگاهش مشکیه مشکی بود. مثل سیاهی شب تاریک ولی زیبا و من هروقت به این چشم ها خیره میشدم از خودم می پرسیدم چطور یک قرنیه میتونه اینقدر مشکی باشه که مردمک چشم رو هم در بربگیره؟! از دریای سیاهش بیرون اومدم و به مظلومیتی که حالا کل صورتش رو دربرگرفت بود خیره شدم. مشکوک بود! خیلی زیاد بخاطرهمین با لحن موشکافانه‌ای گفتم:
- چیشده؟ چی رو داری پنهون میکنی؟
سرش رو به چپ و راست تکون داد که دوباره چونش رو توی دستم گرفتم و ادامه دادم:
- چرا یک چیزی هست
- راستش امشب...
- امشب...؟!
- امشب قراره برام خواستگار بیاد مامان گفت تو نباشی در رو روشون باز نمیکنه
دستم رو از زیر چونش برداشتم و بی‌تفاوت گفتم:
- بهتر
متعجب شد.
- بهتر؟
باهمون لحنم گفتم:
- آره حالا فکر کردی ما مردا چی هستیم که واسه یک خواستگار اینجوری غمباد کردی؟ الان خرکیفی واست خواستگار اومده پس فردا که گفتی بله تازه می‌فهمی چه غلطی کردی
دوباره مینا شد همون مینای چموش و شیطون قبل با لحن طلبکاری گفت:
- اون وقت شما چندبار شوهر کردین که اینقدر با تجربه این؟
- خجالت بکش. دخترهم دخترای قدیم
- ای بابا ببین کارمون گیره کیه؟! بیا بریم دیگه
- خب من بیام اونجا چیکار؟ به نظرت نمیگن چه نسبتی داری؟
- چرا دیگه، داداشمی
- پس من داداشتم؟
تند تند به نشونه ی تایید سر تکون داد وقتی که بچه میشد جون میداد برای سر به سرش گذاشتن.
- اگه من داداشتم نمیذارم خواهرم شوهر کنه
دست هاش رو طلبکار به کمرش زد و گفت:
- چرا اون وقت؟
- خجالتم نمیکشه دختره‌ی شوهر ندیده
ناباور نگاهم کرد سعی کردم لبخندم رو پنهون کنم ولی انگار از توی چشم‌هام خوند که با خوشحالی گفت:
- پس بیا بریم اون کت شلوار پلو خوریت رو بپوشی
اخم کردم و لــ*ب باز کردم تا چیزی بگم که مینا پرید وسط حرفم:
- باشه باشه غلط کردم همینی که تنته خیلی هم عالیه
***********
 
آخرین ویرایش:
نرگس سادات میری

نرگس سادات میری

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
1/3/20
53
100
33
مشهد
آروم زیر گوش مینا گفتم:
- دارم برات
- چرا؟
- خفه شو فقط به احترام مهمونا تا الان نگرفتم بزنمت
توی چهرم دنبال حالتی بود که نشون بده دارم شوخی میکنم وقتی دید کاملا جدی حرف میزنم چشم هاش ترسید و گفت:
- چراخب داداش؟
- الکی به من داداش نگو اگه به عنوان داداش قبولم داشتی وقتی می پرسیدم خواستگارت کیه الکی طفره نمی رفتی
سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت.
- خودت میدونی این پسره آدم نیست یا برات کامل شرح بدم؟
- الان جلوی مهمونا زشته بذار بعد صحبت می‌کنیم
فرشاد نگاهش رو ازم می‌دزدید و نهایت سعیش رو می‌کرد با من هم کلام نشه ولی من نگاه برزخیم رو دوخته بودم به مردمک لرزونش. مینا به گل های قالی نگاه می کرد ولی شیفتگی از چشم هاش می بارید و من هربارکه صدای فرشاد رو می شنیدم تنم از خشم گر می گرفت. فقط بیست و پنج روز نبودم...
هربار با نگاه خیره ی مادر مجبور میشدم چند کلامی خانواده‌ی فرشاد رو که بیشتر از 10 نفر بودن همراهی کنم. چندبار خم شدم سمت مینا که ازش بپرسم چه خبره کل ایل و تبارش رو جمع کرده و آورده؟! خواستگاریِ عروسی که نیست تا تونسته آدم جمع کرده! کاش حداقل این جمعیت یک کلمه حرف مفید بزنن ولی اونقدر از جایگاه شغلی پسرشون به عنوان پزشک مطمئنن که سوال های اجباری من رو هم با جواب هایی مثل دیگه خودتون از شرایط خوب فرشادجان باخبرین پاسخ می دادن. تومور کوچیک افکارم امشب بی قرار شده بود و خودش رو به در و دیوار می‌کوبید و من هربار برای اینکه حواسم به مراسم باشه دربرابرش مقاومت می‌کردم. اما قدرت به جثه نیست. همیشه خاطرات مسموم قوی تر از یک مرد 80 کیلویی ان...
روبه روم سحر و پدرش نشسته بودن و سمت راستم مادرش و خواهر بزرگترش که ظاهرا ازدواج کرده بود قرار داشتن. نگاهی به چشم های قشنگش انداختم که از استرس مردمک چشمش مدام میلرزید ولی من از دیدن چشم هاش فقط آرامش می‌گرفتم. انگار این نگرانی سحرفقط بخاطر پدرش بود. پدری که از بعد حضور من داشت نهایت سعیش رو می‌کرد تا خرابم کنه. ولی مادر و خواهرش، همون هزینه ی زیاد بابت دسته گل کافی بود تا اون دو نفر رو رام کنه.
حقیقتا من هم ته دلم از این مرد پر جبروت می ترسیدم ولی اگر ترسم رو بروز می دادم همه چیز رو باخته بودم. این مرد فقط منتظر بود تا ضعف نشون بدم و ترس من می‌تونست بزرگترین شانس در دست هاش باشه. از لحظه ای که وارد خونه شده بودم و دید که تنها اومدم ابروهاش درهم گره خورد بود. هرچند می‌دونست طرف حسابش یک مرد تنهاست. هنوز اصرار های مادر و مینا مبنی بر همراهیم رو به خاطر دارم ولی می‌خواستم از همون اول رو بازی کنم. اما یک عده از آدم ها هستن که دوست دارن دروغ بشنون. تلخی حقیقت براشون زجرآوره و بهت گِرا میدن که لطفا دروغگو باش اما شروع یک زندگی با پنهان کاری غیر ممکن بود حداقل برای من.
پدرسحر نگاه خریدارانه ای به سر تا پام انداخت و برای چندمین بار حرف هاش رو تکرار کرد:
- ببین جناب میدونم پزشک این مملکتی. مال و منالم زیاد داری. تیپ و قیافتم که بد نیست ولی می خوام باهات رو راست باشم. من دختر به پسر بی پدر و مادر نمیدم
این اولین باری نبود که این حرف هارو میزد ولی اولین باری بود که اینقدر رک و بی پرده این مسئله رو توی صورتم می‌کوبید و همین باعث شد سحر و خواهرش معترضانه بگن:
- بابا!
به هردوشون اخمی کرد که سکوت کردن و دوباره رو به من شروع کرد:
- نمی‌خوام ناراحتت کنم خودت رو بذار جای من حاضری ته تقاریت رو به کسی بدی که پرورشگاهی بوده و ننه بابا بالاسرش نبوده؟ حتی نمیدونی نطفش چجوری بسته شده؟
این بار مادرش بود که اعتراض می‌کرد ولی این مرد اونقدر جنم داشت که با یک نگاهش همه رو ساکت کنه. قطره های عرق رو که از روی مهره های کمرم سر میخوردن به راحتی حس می‌کردم و برای اینکه مبادا حرفی بزنم که بد باشه یا منجر به دعوا بشه ناخن هام رو توی گوشت دستم فرو می‌کردم.
- این انتخاب من نبوده که پدرو مادر نداشته باشم ولی اگه قرار بود بدون پدر و مادر آدم بدی باشم قطعا موقعیت الانم رو نداشتم
دلم نمی خواست جوابی به جمله ی آخرش بدم. ترجیح میدادم وانمود کنم که اصلا نشنیدم. اما با بی‌منطق ترین آدم ممکن روبه رو بودم و جمله ی بعدیش این مسئله رو کاملا بهم اثبات کرد: من واسه دخترم کم نذاشتم که بخوای با پولت کورش کنی
نفس‌هام رو با کلافگی بیرون میدادم و مدام باخودم صحبت می‌کردم تا مبادا عصبی بشم و بی‌احترامی کنم و همین رو برام دست بگیرن. بخاطر همین با ملایمت بیشتری گفتم:
- در اینکه دختر شما چشم و دل سیره شکی ندارم ولی این حرفتون غیرمنطقیه که هرکس پدر مادر نداشته باشه آدم خوبی نیست
- پسرم! الان پدر و مادر داراش معتاد میشن وای به حال نداراش
اگر اول جملش فحش میداد سنگین‌تر از اون پسرمی بود که با عصبانیت گفت. دیگه خیلی داشتم خودم رو کنترل می‌کردم. آمادگی این رو داشتم که بلند شم و داد و بیداد کنم. آخه مگه تقصیره من که یک مادر پدر بی‌عرضه داشتم؟ مادر و پدری که عرضه ی جلوگیری نداشتن چه برسه به قبول مسئولیت بزرگ کردن یک بچه. نگاهی به چشم های نمناک سحر انداختم حرف نمیزد ولی با چشم هاش التماس می‌کرد عصبی نشم هرکی ندونه اون خوب میدونه من روی این مسائل چقدر حساسم.
- آقای محمدی تمام حرف های شما درسته ولی اگه به شما ثابت شه من آدم بدی نیستم چی؟
- آدم خوب کم نیست پسرجان واسه دختره من آدم خوبِ خانواده دار زیاده
سرم رو انداختم پایین و گفتم:
- دخترخانم شما اینقدر باوقار و باحیا هستن که براشون خواستگار قطعا زیاده ولی توی این خواستگارها هیچ کدوم شاید مثل من بهشون علاقه نداشته باشه
- توی سن و سال شماها عاشق شدن کار یک دقیقه است پسرجان. خودت رو اذیت نکن من حرفم رو زدم دختر به شما نمیدم
سحر اعتراض کرد:
- بابا
باباش با چنان اخمی نگاهش کرد که مثل موش شد. چه جبروتی داره این پدر! چه نگران برای دخترش... کاش پدرمن هم اینقدر نگرانم می بود.
از روی مبل بلند شدم.
- با اجازه
مادرسحر با ناراحتی گفت:
- کجا پسرم شام پیشمون بمون
زیرچشمی به پدرش که با اخم به سحر خیره شده بود نگاه کردم و گفتم:
- نه ممنون
حتی منتظر نشدم کسی برای بدرقم بیاد. باعجله خونه رو ترک کردم فقط دلم می خواست از اون محیط دوربشم دلم می خواست جایی برم و باخدا دعوا کنم...من هیچ حق انتخابی نداشتم....

- اهورا...اهوراجان با شمان
حواسم رو جمع اطرافم کردم. همه چشم هاشون رو به من دوخته بودن. هوای اینجا هم مثل اون شب خواستگاری نفس گیر و متشنج بود یکی مثل من بی خانواده یکی مثل این فرشاد با یک ایل آدم. یکی مثل من بی‌حاشیه و سالم یکی هم مثل فرشاد...مینا خم شد سمتم وآهسته کنار گوشم گفت:
- اهورا جان حواست کجاست؟ میگن که اگه شما اجازه بدین من با آقا فرشاد بریم نیم ساعت صحبت کنیم
اخم غلیظی روی صورتم نقش بست. از جنس اخم های پدرسحر بود. حس می کردم یک شارلاتان می خواد دخترم رو ازم بگیره. آروم به مینا گفتم:
- توی این یک ماه فکر کنم به اندازه کافی با فرشاد جان حرف زده باشی
مینا از خجالت سرش رو پایین انداخت. صدام رو بلند کردم طوری که بقیه هم بشنون:
- اگه جسارت نباشه می خوام اول من با آقا فرشاد دو کلام خصوصی صحبت کنم
 
آخرین ویرایش:
نرگس سادات میری

نرگس سادات میری

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
1/3/20
53
100
33
مشهد
رنگ از صورت فرشاد پرید ولی بقیه خونسرد بودن و با لبخند ساختگی از خواسته ی من استقبال کردن. من هرچی که باشم مثل پدرسحر جلوی بقیه غرورش رو نمی شکنم... قبل فرشاد از روی مبل بلند شدم اون هم بلافاصله بلند شد جلوتر از اون به سمت اتاق مینا راه افتادم حتی نایستادم تا تعارفی بکنم که زودتر وارد اتاق بشه. فقط منتظر بودم تا از دید رس بقیه خارج بشیم اون موقع زنده موندنش با خدا بود. تا در پشت سرمون بسته شد قبل اینکه اقدامی انجام بدم فرشاد گفت:
- صبرکن اهورا برات توضیح میدم
به اتاق همیشه مرتب مینا نگاه کردم. تخت تک نفره‌ی وسط اتاق مرتب تر از همیشه بود و تصور اینکه مینا این اتاق و این خونه رو بیشتر از قبل بخاطر این آدم تمیز کرده عصبانیتم رو زیاد کرد که با داد گفتم:
- چی رو می‌خوای توضیح بدی؟ها؟
- خواهش می‌کنم آروم باش بیا بشین حرف میزنیم
- آخه با چه رویی پاشدی اومدی خواستگاری مینا؟ هرکی ندونه من میدونم تو چه کثافتی هستی
- درست صحبت کن
- درست صحبت نکنم مثلا می‌خوای چیکار کنی؟ د لامصب اون دختر سادست با سلیته هایی که دورت بودن فرق داره
- میدونم بخدا میدونم فرق داره واسه همین انتخابش کردم
- گوه خوردی انتخابش کردی. معلوم نیست این مدتی که نبودم چجوری مخش رو زدی که اینطوری شیفتت شده! فکرکردی لیاقت تویی که هرشب تو پارتی ها مـسـ*ت یک دختر تو بغلته یکی مثل میناست؟ آره؟
- همه چیز رو بخاطر مینا گذاشتم کنار. بخدا قسم که دوسش دارم
مثل همیشه مرتب بود. شیک و اتو کشیده. عطر گرون قیمتش هوش از سر هرکسی می‌برد و موهای قهوه ای رنگش رو برخلاف همیشه به سمت راست متمایل کرده بود. براندازش می‌کردم تا بفهمم‌ چه چیزی این آدم چشم مینا رو کور کرده؟ من که فقط یک آدم‌ کثیف بین لباس های تمیز می‌بینم و به نظرم دیدن این مسئله اونقدرهاهم سخت نبود. با کف دست کوبیدم به قفسه سینش و گفتم:
- اسم مینارو تو دهـ*ن ‌نجست نیار
از چشم هام خون میبارید اونقدر بدنم داغ بود که دلم می‌خواست تمام لباس هام رو پاره کنم. به حدی عصبی بودم که دوست داشتم تا میتونم فرشاد رو بزنم... رگ غیرتم بیدار شده بود...
- الان داری واسه مینا یقه جر میدی؟ اون موقعی که یک ماه گذاشتی رفتی عشق و حال مینا یادت بود؟
- خفه شو
- نه خفه نمیشم یک ماه گذاشتی رفتی نگفتی کی هوای این دختره تنهارو داره؟
- به تو چه آخه؟ تو نگهبان ساختمونی که بخوای مراقب مینا باشی؟ روزایی که من مطب بودم جناب عالی مطبت از مریض پر بود وقت سرخاروندن نداشتی. حالا یک ماه من نبودم هرروز پیش مینا بودی که مراقبش باشی؟ بالابری پایین بیای من نمیذارم مینا حروم توی نامرد بشه
- چته؟ چرا اینقدر سنگ مینارو به سینت میزنی؟ نکنه فکر کردی واقعا خواهرته؟
- نه نیست ولی برام از خواهرعزیزتره تنها داراییم توی این کره ی خاکی میناست نمیذارم پست فترت هایی مثل تو حرومش کنن. خودم شوهرش میدم و عروسی براش می‌گیرم که یک ملت انگشت به دهـ*ن بمونن ولی مینارو به تو یکی نمیدم چون این دختر پاکه، سادست، مهربونه چه میدونه تو چه گرگی هستی
- مینا من رو دوست داره
داد کشیدم:
-مینا گوه خورده
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 1 Vote