فیلم نامه موجودات ناشناخته|حسنا(هکر قلب)کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Hasna
  • تاریخ شروع
Hasna

Hasna

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/2/19
88
476
63
19
شیراز
نام فیلمنامه: موجودات ناشناخته
نام نویسنده: هکر قلب
ژانر: فانتزی، اجتماعی
خلاصه:
موجودی ناشناخته از یک پروژه‌ی تحقیقاتی که موادی را اشتباه می‌زنند به وجود می‌آید و فاجعه‌ای به بار می‌آید.
 
Hasna

Hasna

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/2/19
88
476
63
19
شیراز
مقدمه: در دنیای خیالات هیچ چیز غیر ممکن نیست.

روز/داخلی/شرکت، اتاق مدیریت

پانیذ با تیپ ساده ای مانتوی مشکی و شلوار مشکی کیف مشکی اش را از روی میز برداشت و با خداحافظی کوتاه به رسول که رو به روی میز روی مبل کرم رنگ نشسته بود. در اتاق را باز کرد، که صدای رسول باعث شد، توقف کند.

رسول:باید موضوع پایان نامه ات رو عوض کنی!

پانیذ بدون این که برگردد، با قدم های محکم از اتاق بیرون می‌رود. رسول از روی مبل بلند شد و تلفن روی میز را برمی‌دارد ؛ شماره ای را می‌گیرد. گوشی تلفن(بی سیم) بر روی گوش گذاشت و پس از اندکی صبر، شروع به صحبت میکند.

رسول:سلام…. خوبین؟!....عرض از مزاحمت این بود که کاری کنید که پانیذ پایان نامه اش رو تغییر بده.



رسول به سمت پنجره رو به روی میز قدم برمیدارد و پس از اندکی ادامه می‌دهد:



_من به عنوان عموی پانیذ میگم که این پایان نامه و تحقیق نباید سر بگیرد.



گوشی را بدون خداحافظی قطع می‌کند؛ با عصبانیت به سمت میز قدم بر می‌دارد و روی صندلی پشت میز می‌نشیند. روی میز یک خودکار و یک کاغذ بود، شروع به نوشتن می‌کند.



روز/خارجی/ایستگاه اتوبوس

اتوبوس می ایستد و پانیذ از اتوبوس پیاده میشود، پانیذ به سمت پل هوایی میرود، از پله ها بالا میرود. گوشی اش زنگ می‌خورد. روی پله ی سوم می ایستد. گوشی را از

جیبش بیرون می‌آورد و با دیدن اسم شاهرخ لبخندی میزند.

_سلام چطوری؟ چه عجب به من زنگ زدی!

روز/ داخلی/آشپزخانه

شاهرخ در حالی که غذایی که روی اجاق گاز است را بهم میزند و گوشی روی را با شانه هایش گرفته است میگوید.

شاهرخ:پانیذ بیا خونم کارت دارم. واجبه؟

کمی مکث میکند و نمک را از روی کابینت کنارش بر میدارد و به غذا نمک اضافه میکند.

شاهرخ : منتظرما، خدافظ!
 
Hasna

Hasna

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/2/19
88
476
63
19
شیراز
روز/داخلی/خانه مهدی_اتاق خواب

در این جا پسری بیست و هشت ساله ای به نام مهدی می‌بینیم که روبه پنجره ایستاده و سیگاری در دست دارد، نفس عمیقی می‌کشد و به تصویر روبه رویش نگاه می‌کند، (دوربین آرام آرام به سمت پنجره می‌رود.) در بیرون از پنجره پسر هشت ساله و دو دختری پنج ساله (دو قلو) را میبینیم که در حیاط آب بازی میکنند.

مهدی پنجره‌ی اتاق را باز می‌کند.

مهدی:آنیسا، رزیتا، امیر، بیاین داخل می‌خوایم بریم خونه عمو شاهرخ(با صدای بلند می‌گوید، بچه ها با صدای پدرشان دست از بازی می‌کشند و به پدرشان نگاه می‌کنند. )

مهدی پنجره را می‌بندد و به بچه ها که دوان دوان به‌سمت در می‌روند نگاه می‌کند.

روز/داخلی /خانه مهدی_اتاق آنیسا و رزیتا

نام رزیتا روی تخت رو به روی کمدش نشسته است. آنیسا در کمدش را باز می‌کند.

آنیسا:رزیتا. من میخوام بلوز صورتی رو بپوشم.(همان طور که سعی می‌کند لباس صورتی را از کمد بیرون بیاورد.)

رزیتا از جایش بلند می‌شود و به سمت کمدش می‌رود.

رزیتا:لباس صورتیه مال منه. نوبت منه بپوشم. (در کمدش را باز می‌کند.)

مهدی که در چارچوب در ایستاده است.

مهدی:دخترا هنوز که آماده نشدید که. (با لحن کلافه و خسته)

رزیتا به سمت پدرش بر‌میگردد.

رزیتا:بابایی من میخوام لباس صورتی رو بپوشم. (با لحن بچگانه و لوسش)

مهدی که ماجرا را نمی‌دانست، به آنیسا نگاهی می‌کند.

مهدی:آنیسا، زود آماده شید. لباس صورتی رو هم بده به رزیتا.(لحن جدی)

آنیسا:من لباس صورتی رو نمیدم. (سرش را کج می‌کند و شمرده شمرده میگوید)

مهدی وارد اتاق می‌شود و جلوی رزیتا زانو می‌زند و در گوشش چیزی می‌گوید. آنیسا که این را می‌بیند، حسودی می‌کند.

آنیسا : باشه لباس صورتیه برای رزیتا.

رزیتا، با خوشحالی لباس صورتی رنگ را از داخل کمد آنیسا بیرون می آورد.

روز /داخلی/خانه شاهرخ

شاهرخ روی کاناپه نشسته است و روزنامه‌ای را در دست دارد. پس از چند لحظه صدای زنگ خانه‌ی خانه باعث می‌شود شاهرخ به آرامی روزنامه را تا کند و روی میز روبه رویش بگذارد. شاهرخ از جایش بلند می‌شود و به سمت آیفون تصویری که رو به روی کاناپه است، می‌رود. با دیدن پانیذ لبخندی روی لبش نقش می‌بندد، درب را باز می‌کند.

چند لحظه بعد/خارجی /حیاط خانه شاهرخ

درب باز می‌شود و پانیذ وارد خانه می‌شود و به گل هایی که در باغچه است نگاه می‌کند، دو گل سرخ و زرد در باغچه است.