درحال تایپ عشق با طعم درد | عطیه محمدی فرد کاربر انجمن ناول کافه

Atieh.mohammadi

Atieh.mohammadi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/12/19
12
95
13
نام رمان : عشق با طعم درد
نویسنده : عطیه محمدی فرد کاربر انجمن ناول کافه
ژانر : عاشقانه
ناظر: Zhaleh.21
خلاصه : سوگند دختری شیطون و پایه است که توی سفرش به شمال با کاوه آشنا میشه و میفهمن هم دانشگاهی ان و بعد از یه مدت طی اتفاقاتی که می افته متوجه تغیراتی توی زندگیشون میشن و ......
 
آخرین ویرایش:
Zhaleh.21

Zhaleh.21

ناظر آزمایشی
ناظر آزمایشی
ویراستار انجمن
7/12/19
42
242
33
18


به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
Atieh.mohammadi

Atieh.mohammadi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/12/19
12
95
13
" به نام خدایی که خدایی بودنش حرف ها دارد در پس نگفتن ها "
در کافه رو باز کردم ازش اومدیم بیرون .
-عمراً اگه مامانم بزاره
باران گفت :
- خوب یه ذره اصرار کن
- میشناسمش دیگه
- مامان منم که تنها نمیزاره با یکی میام دیگه . خب تو هم میتونی یا با اهورا بیای یا با پرهام یا با سینا . البته اگه میخوای مرد باهات باشه
با تعجب گفتم :
- اونوقت اینایی که میگی کی هستن ؟
- عشقم فامیلای تو رو هم من باید بهت معرفی کنم ؟
- خوب از کجا میشناسیشون ؟
خندید :
- تو اینستات فالوت کرده بودن و چون هم فامیلی مامانت بودن گفتم لابد فامیلتونه دیگه .
- اهورا که پسر خالمه و سینا هم پسر داییم ،عمرا اگه مامانم بزاره حالا شاید با پرهام بزاره
باران چشماش برق زد :
- پرهام کیت میشه ؟
با آرنجم زدم به بازوشو گفتم :
- داییم
باران :
-هزارماشاله چه جوونی ، چقد رشید ، چقد با وقار ، اصن چقد آقا
چشمام داشت چهار تا میشد . دست به سینه وایستادم و با لبخند گوشه ی لبم فقط نگاهش کردم .
-چیه ، نیست ؟
جوری که انگار منتظر این جمله بودم گفتم :
-اون که صد البته ولی ....
جمله مو قطع کرد .
- دیگه ولی نداره با پرهام میای
گوشه چشمی براش نازک کردم .
-حالا تو با کی میای ؟
قیافه شو کج و کوله کرد و آه کشید :
- نمیدونم اگه آرمین بتونه با اون اگه نتونه با کاوه
- آهان اوکی
آرمین داداشش بود و بیست و پنج سالش بود و کاوه برادرزاده اش بود و همسن ما یعنی نوزده سالش بود .
- ببین با مامانت و پرهام صحبت کن بهم بگو
- چشم حتما منتظر امر شما بودم
چشم هاشو بست و انگشت اشارشو به سمتم دراز کرد و گفت :
-حالا امر کردم سریع انجام بده
- چشم قربان
زد زیر و خنده و از هم خدافظی کردیم . سوار ماشین شدم و رفتم خونه .
کلید رو انداختم تو قفل و در رو باز کردم .
- سلام مامان قشنگم
- علیک سلام شما کجایی ؟ چرا جواب نمیدی ؟
- زنگ نزدی که
- سوگند برو گوشیتو نگا کن بعد برو لباساتو عوض کن بعد بیا به من کمک کن . کجا بودی حالا ؟
- با باران کافه بودیم ، حالا چیزی شده ؟
- خاله داره میاد تهران دو روز خونه ی مائه بعدشم امشب همه قراره بیان
- جدی ؟
- مگه من با تو شوخی دارم دختر؟
- چشم الان میام .
سریع رفتم تو اتاقم . گوشیمو باز کردم که دیدم هشت تا تماس بدون پاسخ دارم . نمیدونم چه مرگمه . انگار میمیرم صدای گوشیمو بلند کنم . سریع لباسامو عوض کردم و رفتم تو حال تا کمک دست مامانم باشم . ساعت شش عصر بود و مامانم تازه میخواست شام رو بار کنه . قرار شد کشک بادمجون و قرمه سبزی و لازانیا بزاریم . مسئولیت لازانیا و کشک بادمجون با من شد . جفتشون رو بار گذاشتم. هدفونم رو گذاشتم توی گوشم و مشغول چیدن ردیف‌های لازانیا شدم . موقع ریختن کشکِ کشک بادمجون ها شد . کشک رو ریختم و هم زدم . وای خاک تو سرم . ببین چی شد بادمجونا تو اون همه کشک گم بودن و ظاهراً که چه عرض کنم باطنا هم گند زدم . با صدای جیغ مامانم به خودم اومدم .
- وای خاک تو سرت سوگند. ببین چیکار کردی الان چه خاکی تو سرمون کنیم خوب دو دقیقه اون بی صاحابو نتپون تو‌ گوشِت . کل زندگیتون شده این چرت و پرتا .
و باز یه کاری خراب شد و افتاد تقصیر آهنگ گوش دادن من . کم مونده بود بوی لازانیا هم در بیاد که فر رو خاموش کردم . کل کشک بادمجون رو ریختم دور و غذامون شد لازانیا و قرمه سبزی .
- یه دقیقه حواست باشه برم حاضر شم الان میام بعد تو برو حاضر شو.
- چشم مامان
رفت تو اتاقش . نگاهی به ساعت انداختم . هشت بود . تا مامانم نیومده بود یه ناخنک به لازانیا زدم. چی شده بود . عالی بود ، درجه یک . حرف نداشت . هزار ماشالا چشم نخورم . یه پا آشپزما . اوه اوه این همه اعتماد به نفس از کجا آورده بودم خدا میدونست. آروم خندیدم . خل شدم رفت . مامانم از اتاق چادر به دست اومد بیرون .
-عزیزم تو هم برو حاضر شو .
- سالاد اینا درست کردی ؟
- آره صبح گذاشتم اینجور چیزا رو.
رفتم سمت اتاقم در کمد را باز کردم و خیره شدم به لباس‌های تو کمدم . نمیدونم به چی داشتم فکر می‌کردم اما با صدای زنگ خونه به خودم اومدم . سریع شلوار راسته سرمه‌ای مو پام کردم و مانتوییم که چهارخونه های قرمز و سورمه ای داشت و تنم کردم یه شال زرشکی سرم کردم .
یه ذره عطر به لباسام زدم و کمی کرم پودر زدم . در اتاقمو باز کردم و رفتم بیرون . پرهام با مامان بزرگ و بابا بزرگ اومده بود . سلام علیک کردم و وسایل پذیرایی رو چیدم .
مامان بزرگ گفت :
- دستت درد نکنه دخترم انشالله عروسیت
- نوش جونت عزیز دلم
پرهام گفت :
- مرسی ایشالا عروسیت
- تا تو عروسی نکنی که از محالاته عروسی منو ببینی
- حالا ما یه چی میگیم ولی واقعا امیدم داری کسی بیاد بگیرتت آخه .
مامان بزرگ و بابا بزرگم خندیدن.
- نه پس واه واه واه
موقع شیرینی تعارف کردنم از پرهام رد شدمو بهش نگرفتم .
- میلم نداشتم مرسی
- قصدم نداشتم بهت بگیرم
بعد لحنمو بچگونه کردم :
- آخه پسر بدی بودی دیگه دوسِت ندارم
- خواهش می کنم منم دوست دارم عزیزم
مامان بزرگ گفت :
- حالا تو چرا شال سرته ؟
- آخه عزیز الان بقیه میان دیگه حال ندارم برم سرم کنم .
همون موقع آیفون به صدا دراومد . خاله‌هام بودند. درو باز کردم و باهاشون سلام علیک کردم. خلاصه همه اومدن . موقع شام با تیکه های پرهام و اهورا به هم سپری شد . خاله سمیرا ، مامان اهورا ، هم هی بهم تیکه مینداخت که عروس گلم عروس گلم . اه اه . اینقد بدم میومد اینشکلی میگفتن . خوب اگه منو میخواید بیاید خواستگاریم دیگه . اوه خیلی دارم خودمو میگیرم حالا کی منو با این اخلاق گندم میخواد ؟ نمیدونم والا . از شانس منم خاله سمیرا اینا با شازده اش میخوان یه هفته بمونن خونمون . حالا خدا رو شکر اهورا پسر خوبی بود ولی خیلی رو مخ بود . شایدم از نظر من رو مخ بود چون خیلی ریلکس و آروم بود و این ویژگی ها واسه ی منی که خیلی شرو شیطونم حوصله سربره . وقتی تقریبا همه ی مهمونا رفتن شروع کردم ظرفا رو چیدم تو ظرفشویی و خونه رو مرتب کردم تا بتونم بحث شمال رو پیش بکشم . آخه قرار بود با باران اینا بریم شمال .
- مامان
- چی میخوای باز ؟
هر موقع خسته میشد این مدلی جواب میداد .
- هیچی مامان جان خوبی شما ؟
خاله گفت :
- سیمین جان نگاه کن . از بس سخت گرفتی بنده خدا جرئت نداره حرفشو بزنه
مامان سریع برگشت طرفم :
-اره سوگند ؟ تو جرئت نداری حرف بزنی
- من ؟ من کی گفته جرئت ندارم ؟
اهورا سرشو از تو گوشیش اورد بیرون :
- قشنگ معلومه
دوباره سرشو کرد تو گوشیش . بهش چشم غره رفتم . آخه به تو چه پسره ی فضول . حالا خوبه بنده خدا حرفی هم نزد . وای اونوقت میگم خل شدم میگید نه .
- با باران و پرهام میخوایم بریم شمال . میزاری ؟
- چی ؟ معلومه که نه
- آخه چرا ؟ پرهامم باهامونه دیگه
- سیمین جان چرا نه ؟ بزار دیگه . اهورا هم تنها نمیمونه و حوصله اش سر نمیره .
چی ؟ یعنی الان منظورش این بود که اونم با خودمون ببریم ؟
بلند فکرمو به زبون اوردم :
- چی ؟ یعنی الان ......
که با چشم غره ی مامان حرفم نصفه کاره موند . با یه ذره اصرار قرار شد با بابام صحبت کنه و خبر بده . لپش رو بوسیدم و رفتم تو اتاقم . آخه چرا اهورا میخواد بیاد ؟ یعنی الان اگه برم بهش بگم نیا ناراحت میشه ؟ خب معلومه دختره ی مشنگ که ناراحت میشه . اصلا نباید الان این موضوع رو پیش میکشیدم . دراز کشیدم . صدای پیامک گوشیم بلند شد . برش داشتم . باران پیام داده بود که آرمین نمیتونه بیاد و با کاوه میاد .
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: Raahele and Bhare_M
Atieh.mohammadi

Atieh.mohammadi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/12/19
12
95
13
چند روز از شب مهمونی گذشته بود و به اصرار مامانم قرار شد امروز ببرمش بیرون . آخه راست میگفت . اگه ما هم میرفتیم شیراز و اهورا یا خاله منو نمیبردن بیرون ناراحت میشدم . خلاصه حاضر شدیم و به سمت پاساژ حرکت کردیم . بعد از اون قرار شد اگه زود رسیدیم خونه بریم سورتمه و شبم بریم پارک . فردا شبم قرار برج میلاد رو گذاشتیم . رانندگی بلد بودم و با ماشین مامان از خونه زدیم بیرون . از وقتی خالم ازدواج کرده بود رفته بودن شیراز و برای دانشگاه اهورا قرار شد بیان تهران که اونم اهورا جان زد و شیراز قبول شد . حالا ببینن برای ازدواجش میتونن بیان یا نه . رفتیم پاساژ کوروش . وارد قسمت موبایل فروشی ها و تجهیزاتش شدیم . رفتیم تو یه مغازه تا اهورا قاب گوشی بخره . دو تا قاب اسپرت واسه خودش خرید و پرو اصلا به نظرای من توجه نکرد . حالا منم به نظرای تو توجه نمیکنم تا ببینی چه حسی داره . با صداش به خودم اومدم :
- کجا داری میری ؟
- یعنی چی ؟
- جلوتو نگاه
یه نگاه به جلوم انداختم که متاسفانه دیر شده بود و با مغز خوردم تو دیوار . وای خدا همینم کم بود . از بس رفتم تو فکر تا خوردم تو دیوار . کمی سرمو مالش دادم و برگشتم سمت اهورا که روی زمین نشسته بود و می خندید . یه چشم غره بهش رفتم و به راهم ادامه دادم . در حالی که میخندید گفت :
- خیلی خوب بود . هی کاش بهت نمیگفتم
- هه هه هه رو آب بخندی
یه مغازه چشممو گرفت . لباس های خوشگل . کلی دامن کوتاه و کلی شلوارک . آخ خدا مرسی بالاخره مغازه ی رویاییمو یافتم . با ذوق وارد مغازه شدم . اهورا هم پشت من اومد تو . دختره که تو مغازه در حال خرید بود شروع کرد کلی عشوه اومدن واسه اهورا . آخه خدایی خیلی خوشگل بود . یه پسر بور با قد بلند و خوشتیپ . هیکلشم خوب بود . نه چاق بود و نه اونقد لاغر . ابرو های متوسطی داشت نه پهن بود نه نازک . بیشتر چشماش جذب کننده بود . چشماش کشیده بود و ابتداشونم به سمت پایین رفته بود . بینی اش به صورت اش می اومد و در عین حال خوش فرم بود و لــ*ب های معمولی داشت . دو طرف موهاشم کلا تراشیده بود و قسمت وسط موهاش که کمی بلند بود و به سمت عقب داده بود . تیپ هاشم تیپ های امروزی بود ولی جلف نبود . از برانداز کردنش بیرون اومدم که دیدم وای کار از کار گذشته . در حالی که زل زده بودم تو صورتش منو دیده بود و لبخند ملیحی رو لــ*ب داشت . بفرما . الان فکر میکنه عاشق دل خسته اشم . شانسم نداریم آخه . سریع خودمو جمع و جور کردمو برای اینکه بحثو عوض کنم گفتم:
- خوب از این دامنا کدومش خوش....
جمله ام نصفه موند . بیا بازم گند زدم . قرار بود اگه نظر داد بی توجه باشم که بدتر گند زدم و دارم نظرشو میپرسم . الان دیگه مطمئن میشه که عاشقشم . اه لعنت . اومد نزدیکم .
- اصلا بلد نیستی بحثو عوض کنی .
رفت بیرون . عصبی شدم . پسره ی پروی از خود متشکر . اه شیطونه میگه چنان بزنم تو دهنش که تا شب خون بالا بیاره . نفس عمیقی کشیدم و به اجناس تو مغازه خیره شدم . دو تا تیشرت که جفتشون لباس راحتی به حساب می اومدن با سه تا دامن که دوتاش تا بالای زانو بودن و اون یکی روی زانو بود و خریدم و از مغازه زدم بیرون . اهورا روبه روی یه مغازه وایستاده بود و از پشت ویترین به تو خیره شده بود . نزدیکش شدم . مغازه ی کفش فروشی بود .
- سوگند اون کتونی مشکیه خوشگله ؟
کتونیش خیلی خوشگل بود اما دیگه سوتی بسه .
- والا تو که خودت بهتر از من میدونی آقای خوشتیپ .
- اینکه بهتر از تو میدونم که معلومه و اینکه خوشتیپمم که توش حرفی نیست فقط نظرتو میخواستم .
اه بیا بازم گند زدم . انگار من تازه بعد از حرف زدن فکر میکنم . خدا اینا پاشن برن دیگه از تهران . بعد از گشتن کل پاساژ پاشدیم رفتیم کافی شاپ . داشتیم وارد کافه میشدیم که پام به پله گیر کرد و نزدیک بود پخش زمین بشم و اهورا گرفتتم . داشتم آب میشدم . یعنی همه چی دست به دست هم داده بود تا من آبرو و حیثیتم جلوش بره . تشکری کردم و رفتم سمت میز چهارنفره ای نشستم تا روی صندلی اضافه هاش خریدامونو بزاریم . گارسون اومد سفارشمونو بگیره .
-من یه قهوه با کیک شکلاتی میخورم .
منتظر به من نگاه کرد . دلم یه چیز خنک تو این تابستونی میخواست .
- منم ......
کمی مکث کردم . بین آب پرتقال و هویج بستنی شک داشتم .
- خیار سکنجبین بخور جون بگیری واسه سوتی های بعدی .
شروع کرد خندیدن . حرصی شدم . پسره ی مسخره . یه نگاه به گارسون کردم . سرش پایین بود و لبخند میزد .
- گمشو پسره ی بیشعور .
فقط میخندید و هیچی نمیگفت . از پایین محکم زدم به پاش که آخش به هوا رفت و دیگه نخندید .
- چته روانی
گارسون که بین دعواهای ما مونده بود گفت :
-چیز دیگه ای نمیخواین ؟
- آب پرتقالم بیارین لطفا
- چشم
رفت . دیدم اهورا داره با اخم نگام میکنه . چشم غره ای بهش رفتم و محلش ندادم . حقته . آخه جلوی گارسون باید میگفتی ؟ آروم نزدیکش شدم :
- جلوی این پسره باید میگفتی ؟
- کدوم پسره ؟
- خودتو نزن به اون راه . گارسون رو میگم دیگه .
- مگه میشناسیش ؟
- نه په . من کلا تو این کافه پلاسما
همیشه از دوران دبیرستان با باران می اومدیم تو این کافه هه . دیگه با همه پرسنلش آشنا شده بودیم . جلوشون چهار سال بود که آبرو داشتم که این آقا در سی ثانیه گند زد به همش . تقصیر خودمم بودا اما نباید جلوش میگفت . تازشم گارسونه ندید که خوردم زمین .
- اونوقت با کی ؟
به تو چه آخه.
- با دوستم
- دختر یا پسر ؟
- به تو چه . تو جواب منو بده
- باشه . اگه تو وقتی که منو میبینی هول نکنی و سوتی ندی منم مسخره ات نمیکنم . بعدم من چمیدونستم که تو این کافه پلاسی ؟
راست میگفت . آخه از کجا باید میدونست بنده خدا .
- نباید میگفتی بالاخره حداقل جلوی این پسره . بعدشم فکر کردی حوریه بهشتیی که میبینمت دستو پام شل بشه ؟
- حوری زنه خوشتیپ
هیچی نگفتم . سرمو برگردوندم سمت در . سفارشامونو اوردن و خوردیم و رفتیم خونه تا خریدامونو بزاریم و بعدشم بریم سورتمه . چون دیر وقت بود با مخالفتای مامان و خاله سورتمه کنسل شد و فقط موندش پارک که اونم دسته جمعی میرفتیم . سریع رفتم یه دوش گرفتم . واقعا هوا اینقد گرم بود که روزی یه بار رو باید دوش میگرفتیم . اومدم بیرون . همه منتظر من نشسته بودن . سریع شلوار راسته ی مشکی مو با تونیک آبیمو پوشیدم و شال مشکیمم سرم کردم . کمی کرم پودر و رژ رنگ لبام زدم و رفتم بیرون .
- خوب بریم ؟
- شماها با ماشین برید دنبال مامان بزرگینا ماهم از اینور میایم .
- اوکی
سوییچ رو از مامان گرفتمو با اهورا سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . به پرهام زنگ زدم . بعد از چند تا بوق برداشت .
- جونم ؟
- سلام پری جون خوبی ؟
- چند دفعه بهت گفتم به من نگو پری . اُباهتم میریزه .
- اوهوع . بابا اباهت . حالا میگم ...
- چی میگی باز ؟
- حالا که اینشکلی گفتی نمیگم
- خیلی لوسی سوگند .
- خب باشه میگم . یه ربع دیگه بیاین دم در
- مگه کجا قراره بریم ؟
- یعنی باور کن مامان بزرگ بهت چیزی نگفته ؟؟
- باور کن مامان بهم چیزی نگفته . حالا کجا داریم میریم ؟
- داریم میریم پارک
- مامان نگفته بود ولی سیمین ( مامان من ) گفته بود .
بلند زد زیر خنده . اصلا این پسر خود کرمه .
- زهر مار .
یکم مکث کردم و ادامه دادم :
- پری جون آماده باشیا .
- خیلی پرویی تو دختر
- بای بای
بدون اینکه منتظر جوابش باشم قطع کردم .
- تو خجالت نمیکشی ؟
پوفی کردم . ای بابا این دوباره شروع کرد . سرمو برگردوندم سمتش .
- از چی دقیقا ؟
- از اینکه به دایی میگی پرهام یا پری
- جان ؟ توقع نداری بهش بگم اکبر جون که ؟
- نه خیر بامزه . منظورم اینه که داییته باید بهش بگی دایی
- همش ۴ سال اختلاف سنی داریما
- خوب باشه .
- ببین اهورا تو بچه ی خوب بهش بگو دایی من بچه ی بد . بیخیال ترو قرآن
- اصن بحث کردن با تو فایده ای نداره
دستشو گذاشت زیر چونه اشو از پنجره به بیرون خیره شد .
آهنگ گذاشتم . رسیدیم دم در خونشون . یه بوق زدم . بعد چند دقیقه اومدن بیرون . پیاده شدیم و سلام علیک کردیم و بابابزرگ جای راننده و مامان بزرگ هم کنارش نشست و ما سه تا هم عقب نشستیم و راه افتادیم .
پرهام برگشت سمتم :
- دختر تو خجالت نمیکشی ؟
عین جمله ی اهورا رو گفت . یه نگاه بهش کردم که ابروهاشو واسم بالا انداخت . محلش ندادم .
- برا چی ؟
- تو پارک بهم نگی پری ها
اهورا از اون ور گفت :
- منم بهش گفتم . کو گوش شنوا ؟
- نگران نباش دایی جان منم وقتی بهش گفتم سوسن خانم یاد میگیره .
هه هه .دایی جان و خوب اومد . پسره ۲ سال بیشتر باهاش اختلاف سنی نداره ها حالا ادا میاد واسم . رسیدیم پارک . پیاده شدیم . کمی گشتیم و مامان اینا رو پیدا کردیم . دایی اینا هم اومده بودن . اونا فقط یه پسر داشتن که سینا بود و من تک دختر فامیل بودم . رفتیم یه گوشه ی پارک زیر انداز انداختیم و ما بچه ها پاشدیم رفتیم سمت وسایل .
سینا به وسایل نگاه کرد :
- خوب حالا از کجا شروع کنیم ؟
پرهام با ذوق گفت :
-از تونل وحشت
- وای اره موافقم
رفتیم تو صفش . چقد شلوغ بود . خیلی عجیب بود که اینقد صفش شلوغه .
- پرهام ؟
-هوم ؟
-چرا اینقد صفش شلوغه ؟
- چون ۴ تا ۴ تا میبره تو
- اهان . بچه ها من میرم دستشویی الان میام
اهورا دست به سینه نگام کرد :
- آخی ترسیدی ؟
- برو بابا
رفتم سمت دستشویی . اِوا . این چرا نزده کدومش زنونه اس . جفتشونم خالی بود . شانسی یک کدوم رو انتخاب کردم و رفتم تو . همین که درو بستم صدای چند تا مرد اومد . ای وای اشتباهی اومدم . حالا چیکار کنم ؟ باید صبر کنم تا خالی شه بعد سریع برم بیرون . از صداها فهمیدم که از سه تا دستشویی اون دو تاشم دوباره پر شد . دستمو بردم رو قفل که یهو درم محکم به صدا در اومد . یکی از اونور داشت در میزد .
- زود تر لطفا .
وایی نه . اهورا بود . آخه الان باید دستشوییت میگرفت ؟ حالا مگه اون دوتا هم خالی میشد ؟ چند بار در زد . بعد از چند دقیقه دیگه صدایی ازش نشنیدم . آروم قفل در رو باز کردم و در رو خیلی کم کشیدم سمت خودم تا یه نگاه به بیرون بندازم که در محکم به عقب هل داده شد و خورد تو قفسه ی سینم . خیلی دردم گرفت اما وقتی اهورا رو جلوم دیدم دردم یادم رفت . اول ساکت نگام کرد . بعد آروم آروم داشت خنده هاش اوج میگرفت .
- تو اینجا چیکار میکنی ؟
- اومدم درس بخونم . آدم واقعا اینجا چیکار میکنه ؟
سریع رفتم تا کسی نیومده بود دستامو بشورم . جمله اش یادم اومد :
- ترسیدی نه ؟
هیچ صدایی ازش بلند نشد . دم در خروجی بودم که نگاه سنگینی رو روی خودم حس کردم .برگشتم که دیدم یه مرده اومده بود بیرون و با چشای گشاد شده داشت نگام میکرد . گناه که نکردم بابا فقط یه دستشویی اشتباهی اومدم دیگه . یه لبخند زدم تا به خودش بیاد اما اونم لبخند زد . سریع اومدم بیرون . پرهام جلوی در وایستاده بود .
- تو از اینجا اومدی بیرون ؟
-نه بابا اونور بودما . اِوا چرا اینجام ؟ وای خدا ، منو آوردن اینجا ...
پرهام یهویی بلند زد زیر خنده .توجه خیلیا رو ما بود .
- پری بسه . بسه دیگه همه دارن نگا میکنن .
آروم آروم خنده اش قطع شد .
- حالا سوسن خانم چرا تو اینجایی ؟
- پری جون تو چرا اینجایی ؟
والا ‌. مثلا فکر کرده اگه بگه سوسن خانم بهش میگم پرهام یا دایی .
یه گروه دختر پسر نزدیکمون شدن . یکی از دخترا بلند گفت :
-بچه ها اسمش پریه
بعد همشون بلند خندیدن . هیچی نگفتم . دست پرهامو کشیدم که بیاد اما تکون نخورد .
یکی از پسرا به من نگاه کرد :
- اسم تو چیه جوجو ؟
آروم در گوش پرهام گفتم بیا بریم . نگاه غضب آلودی بهم کرد که شلوارمو خیس کردم . بدون توجه بهشون رفتیم . باهام حرف نمیزد . اهورا هم اومد و رفتیم دوباره تو صف پیش سینا . چون پرهام برام خیلی مهم بود، بدون توجه به اهورا و سینا شروع کردم .
- پرهام جون ؟
هیچ جوابی نداد
- پرهام خوب ببخشید ، دیگه نمیگم
پرهام دوباره هیچی نگفت . اهورا به سینا اشاره کرد که چیشده و اونم سرشونه هاشو بالا انداخت که یعنی نمیدونم .
- خوب پرهام همچین آدمای درست حسابی نبودن که بخواد آبروت بره یا ناراحت بشی . هان ؟
پرهام یه نگاه بهم کرد و هیچی نگفت .
- پرهام جون . ترو خدا دیگه بسه
پرهام دوباره یه نگا بهم کرد و بلند زد زیر خنده . بلند بلند میخندید . یعنی چی ؟ الان داشت مسخره ام میکرد ؟ گنگ نگاش کردم .
- خیلی باحال بود
چشامو ریز کردم .
- چی دقیقا ؟
- خیلی باحال منت کشی میکنی .
صداشو نازک کرد :
- پرهام جون
بعد بلند زد زیر خنده . اهورا و سینا هم پشت سرش زدن زیر خنده .
- زهر مار. مرض. پسره ی مسخره . خوب می مردی از اول بگی ؟
-از اول میگفتم که دیگه الان نمیخندیدم . بعدشم من چرا باید به خاطر اونا ناراحت بشم ؟
- برو بابا مسخره ی لوس
بالاخره نوبتمون شد و وارد شدیم . قلبم داشت تند تند میزد . یهویی پرهام صداشو نازک کرد :
- یا حسین
محکم دستشو گرفته بودم . با هر قسمتش که چراغی روشن میشد میپریدم تو بغلش و زحمت خودمم به اون میدادم . بنده خدا . آخه یکی نیست بگه مگه مرض داری دختر . اما آخه اگه مخالفت میکردم اهورا میگفت ترسیدی و .... بیشتر میرفت رو اعصابم .
همین طوری داشتیم راه میرفتیم که یکی که به نظر مسئولش می اومد بلند داد زد:
- بدو
بلافاصله صدای اره برقی اومد . با تمام توانم داشتم میدوییدم . تهش پایه ی خروجی رو ندیدم و وقتی پرده رو برای خروج کنار زدم با سر رفتم تو میز پذیرش و از شانس خوشگل من تو صف سه چهار نفر بیشتر نبودن . از حالت دراز کشیده نشستمو دستمو گذاشتم رو سرم .
پرهام نگران گفت :
- سوگند خوبی ؟؟
- آره بابا
اهورا نیشخند زد :
- از بس دست و پا چلفتیی
بعد بلند زد زیر خنده . با نگاهم خفه شد .
سینا زد پس سرش :
- معذرت خواهی کن .
اهورا چشماشو چرخوند و گفت :
- ببشخید .
بلند شدم و رفتیم چند تا وسیله دیگه هم سوار شدیم و موقع شام هم با بحث ازدواج ماها شروع شد و با همون بحثم تموم شد . خلاصه بعد از یه شب خوب همگی راهی خونه هامون شدیم . وقتی رسیدیم سریع از فرصت استفاده کردم و رفتم پیش مامانم .
- مامان جونی ؟
- هوم ؟
- با بابا صحبت کردی ؟
- آره گفتش که باشناختی که ازشون داره باشه ، فقط اون با کی میاد ؟
- با برادر زاده اش
چشماش گرد شد .
- برادر زاده اش ؟
- آره همسن مائه
- پس برادرش چقد زود ازدواج کرده
- نه اون به موقع ازدواج کرده مامانش خیلی دیرتر نسبت به اون باران رو به دنیا اورده
توی این چهار سال دوستیمون سعی کردم هیچی از کاوه و آرمین واسشون نگم تا روی من حساس نشن . یه چند باری هم که اومدن خونمون فقط با مامان و باباش اومد . داداش بزرگترش هادی و خواهر بزرگ ترش همتا چون ازدواج کرده بودند دیگه نیومدند .
لپشو بـ*ــوس کردم و رفتم تو اتاقم . گدشیم رو برداشتم و به باران زنگ زدم :
- بله ؟
- سلام خوبی ؟
- نه
- اوا چرا ؟
- سوگند ساعت یک و نیم شبه ها زنگ زدی
یه نگاه به ساعت کردم و زدم تو سرم .
- ای وای ببخشید
- حالا چی میخواستی بگی ؟
- میخواستم بگم که مامان و بابام به شمال رضایت دادن ولی احتمالا اهورا هم میاد
- آهان به سلامتی ولی یه سوال
- بگو
- اینو نمیتونستی صبح بگی ؟
- بابا بخشید دیگه به خدا حواسم به ساعت نشد .
- باشه کاری نداری ؟
- نه بای
- شب بخیر
گوشی رو قطع کردم . بی صبرانه منتظر آخر هفته ام . امروز دو شنبه بود و فقط دو روز مونده بود . سریع به پرهام اس ام اس دادم و تمام خبر ها رو براش گفتم . فکر کنم خواب بود چون جوابم رو نداد .
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: Bhare_M and Raahele
Atieh.mohammadi

Atieh.mohammadi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/12/19
12
95
13
بالاخره روز سفر شد .

- به خدا میسپارمتون به سلامت
بوسش کردم .
- خدافظ عزیز دلم
- مراقب باشیدا
اهورا گفت:
- باشه مامان خدافظ
از همه خدافظی کردیم و سوار ماشین شدیم .
- سلام باران جون خوبی ؟
-بله مگه میشه خوب نباشم ؟
کاوه گفت :
-سلام
لحنمو جدی کردم
_ سلام
بعد از سلام علیک راه افتادیم . باران و کاوه جلو میشستن و ما سه تا هم عقب . همیشه وقتی میخواستیم جایی بریم تو ماشین میخوابیدم چون اگه بیدار میموندم ماشین زده میشدم و بالا می آوردم . این دفعه هم خوابیدم . با احساس پرت شدن از خواب پریدم .
- وای چی شد ؟
پرهام دستشو دور شونه ام انداخت :
- هیچی بابا
ماشین ، زده بود رو ترمز و با مغز رفته بودم تو صندلی کاوه . یکم چشمامو مالیدم
- هو چته چرا عین گاو میرونی ؟
ای بابا . باز دوباره دوتا راننده به هم رسیدن .
- خفه شو بابا
کاوه پاشو گذاشت رو گاز و میروند . باران دستش رو آروم و با احتیاط برد سمت ضبط و صداشو زیاد کرد .
- صداش خوب بود که
- چند دفعه بهت گفتم رو حرف عمت حرف نزن ؟
- چشم خانم عمه
احساس حالت تهوع بهم دست داد .
- پرهام ؟
- جون پرهام ؟
- دارم بالا میارم
- یه ذره صبر کنی الان واسه ناهار وایمیستیم
- نمیتونم ، توکه میدونی
- آره باشه یه دقیقه صبر کن
رو به کاوه ادامه داد :
- میشه بزنی بـ*غـل ؟
-الانا یه جا وایمیستم
خب بزن بـ*غـل دیگه .
- لطفا همین الان نگه دار . اگه دوست نداری که سوگند تو ماشینت بالا بیاره
- الان میرسیما
اینا همین طوری داشتن بحث میکردن و منم همین طوری داشت حالم بدتر میشد . یه نفس عمیقی کشیدم که باعث شد اولین عوق رو بزنم .
- بهت میگم بزن بـ*غـل دیگه
دستم رو گذاشتم جلوی دهنم . کاوه بنده خدا هول شده بود سریع زد بـ*غـل . از ماشین پریدم بیرون و تمام محتویات معده مو بالا آوردم .
-خوبی
دهنمو شستم و با سرم جوابشو دادم .
کاوه بالا سرم وایستاده بود . بدون توجه سوار ماشین شدم . بالاخره رسیدیم . کلید و انداخیتم تو قفل و در رو باز کردیم . رفتیم وسایلامونو گذاشتیم و اومدیم رو مبل نشستیم .
پرهام گفت :
- میخواید تفریح های این چند روزمون و بگیم ؟
باران سرشو تکون داد :
- نظر خوبیه
کاوه هم تایید کرد .
دور هم نشستیم .
-هر کی یه دونه بگه
همه شروع کردیم فکر کردن .
کاوه گفت :
-جت اسکی که اصلیشه
- اره خوبه
باران دستاشو به هم زد :
- جنگلم بریم
- مسابقه تیراندازی هم بدیم
کاوه نگاهم کرد :
- چه خشن
- مجبور نیستی حتما مسابقه بدی
باران بدون توجه به ما ذوق کرد :
- آب بازی
پرهام نگاش کرد . یه لبخند زد و رفت تو فکر . معلوم نبود چه چیزی تو سرش بود . لبخندش که نشون میداد میخواد کرم بریزه .
اهورا که از همه ساکت تر بود و فقط اون چیزی نگفته بود اضافه کرد :
- قایم موشک
همه به اهورا نگاه کردیم . بعد زدیم زیر خنده .
- با تله کابین موافقین ؟
- نه بنویس زیپ لاین
کاوه سرشو برگردوند سمتم :
- نه هیجانش زیاده همون تله کابین
- آخه پسر اینقد لوس
- نه آخه دختر اینقد خشن ؟
- همینه که هست
- همینه که هست
- برو بابا هر چی میگم تکرار میکنه
پرهام زد رو زمین :
-غلط کردم خوبه ؟
قرار شد هرکدوم که وقت شد بریم .
باران دستش رو گذاشت رو شکمش و آه کشید :
- الان میشه بریم یه چیز بخوریم بعدش بریم دریا ؟ دارم از گشنگی میمیرم
- اره واقعا
حاضر شدیم و رفتیم و بعد از کلی خوردن یه ذره کنار دریا بودیم بعد چون کاوه رانندگی کرده بود و خسته بود رفتیم خونه تا استراحت کنیم . رفتم تواتاق . روسری مو دراوردم و روی تخت ولو شدم . صدای در اومد . آخه چرا در میزنی دختر خب بیا تو دیگه .
- بیا تو
در باز شد و کاوه اومد تو . سریع جیغ زدم . بنده خدا سریع رفت بیرون و در رو بست . خب دختره ی خل باران که در نمیزنه بخواد بیاد تو . خدایا یعنی فقط منم که با خودم حرف میزنم و خلم ؟ روسریم رو سرم کردم . مانتوم رو هم تنم کردم .
-بفرمایید .
اومد تو .
- خودتون گفتید بیام تو
- آخه فکر میکردم بارانه
- باران تو حاله . اومدم هنزفیریش رو ببرم
خوب خودش میومد دیگه . یه خسته ایه که دومی نداره .
- توی زیپ جلوییه کیفشه
- مرسی
- خواهش
اومد برداشت و رفت بیرون . شبیه خودم لجباز بود . سر برنامه ها همچین باهام حرف میزد که انگار شش ساله همو میشناسیم ولی حالا معلوم نیست چمونه . گرفتم خوابیدم تا شب .
صدای باران از بالای سرم شنیدم :
- پاشو دختر چقد میخوابی ؟ شبه دیگه
ولوم صداشو اورد پایین و ادامه داد :
- پرهام جون و کاوه رفته بودن شام بخرن منو اهورا رو تنها گذاشته بودن خونه به امید اینکه تو بیدار میشی . تو هم که پا نمیشی
- خب حالا چیشده ؟
- اصن میفهمی چی میگم یا هنوز خوابی ؟
خمیازه کشیدم و پشتم رو کردم بهش :
- هنوز خوابم
- بزار ..
پاشد رفت بیرون . منم راحت گرفتم خوابیدم . احساس کردم دارم خیس میشم . سریع از خواب پریدم . لیوان آب رو گرفته بود و داشت میریخت روم . بلند داد زدم :
- باران
سریع دویید بیرون . دختره ی روانی .
حاضر شدم و رفتم بیرون . همه سر سفره بودن . منم رفتم کنار باران نشستم .
اهورا یه نگاه بهم انداخت :
- ساعت خواب
- جای تو خوابیدم که ناراحتی ؟
- تو چرا هیچ وقت اعصاب نداری ؟
هیچی نگفتم . در واقع جواب نداشتم که بدم . همیشه ی خدا عصبی بودم . باید رو خودم کار میکردم . یه نگاه به سفره کردم . وای چرا اینا برنج خریدن ؟
-پرهام اینا چیه خریدی ؟
کاوه گفت :
- شما کباب دوست ندارین ؟
پرهام از بغلش داشت به زور خنده ش رو کنترل میکرد :
- شما ؟ ایی
- پرهام جان ؟
- هوم ؟
- میشه ساکت ؟
- نوچ
- پری جون ساکت دیگه
- زهر مار آدم با داییش اینجوری حرف میزنه ؟
باران انگار داغ دلش رو تازه کردن :
-آره والا آقا پرهام . یه ذره هم به این کاوه بگین آخه مگه آدم با عمه اش اینجوری حرف میزنه ؟
- وا مگه من چی گفتم ؟
- هیچی والا عمه جان
- وای باران تورو قران نگو عمه جان بدم میاد
باران بهش چشم غره رفت . ببین بحثمون از کجا به کجا کشیده شد . شام رو خوردیم و رفتیم واسه خواب . حالا مگه خوابم میبره . تو جام دراز کشیدم و با گوشیم بازی میکردم . هر کاری کردم خوابم نبرد . شالم رو انداختم و از اتاق رفتم بیرون . چراغ آشپز خونه همیشه روشن بود . رفتم تو یه لیوان اب برداشتم . از پشت سرم صدای سرفه اومد . سریع برگشتم . کسی نبود . قلبم شروع کرد تند تند زدن . کمی اون اطراف رو گشتم . یعنی محض رضای خدا هیچ کس نبود . خدایا یعنی جن اومده؟. یا خدا . آروم اومدم برم بیرون که یکی با یه قیافه ی وحشتناکی پرید جلوم . دستام و گذاشتم جلوی صورتم و جیغ میزدم . شانس اوردم گریه ام نگرفت . صدای کاوه اومد :
- بابا منم آروم
پرهام گفت :
- چیشده سوگند؟ خوبی ؟
اهورا با صدای خواب الود اضافه کرد :
- خواب زده شده
اصلا این بشر انگار تو هر مسئله ای باید اظهار نظر کنه . دستامو از صورتم برداشتم . کاوه ماسکش رو نشون پرهام داد . پرهام خندید ‌ .
- سوگند اخه این ترس داره ؟
- بابا این از همه چی میترسه
کاوه گفت :
- ببخشید واقعا فکر کردم بارانه
- آره جون عمت
- حالا چرا به من توهین میکنی ؟
کاوه که توی صداش خنده موج میزد گفت :
- خب اول سرفه کردم بعد این فکر به سرم زد
اهورا داشت میرفت سمت اتاق :
- حالا که هیچی نیست بریم بخوابیم ؟
پرهام و اهورا و کاوه رفتن سمت اتاق . من و بارانم رفتیم . دو دقیقه یه بار صدای خنده ی پرهام میومد . آقا کاوه خودت شروع کردی . هنوز منو نشناختی . دارم واست . بعد چند دقیقه سریع خوابم برد .
 
  • لایک
Reactions: Bhare_M and Raahele
Atieh.mohammadi

Atieh.mohammadi

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/12/19
12
95
13
بعد از صبحونه قرار شد بریم دریا و جت اسکی . من یه ساک واسه سه تامون برداشتم و بارانم یه ساک واسه خودش و کاوه . کفشم رو پوشیدم . یه قدم که برداشتم یه عنکبوت گنده اومد جلوی پام و خیره همین طوری داشت بهم نزدیک میشد . پاهام قفل کرده بودن . بلند جیغ کشیدم . همه برگشتن سمتم .
- پرهام ترو قرآن بیا بکشش
- خوب بیا اینور
- به خدا نمیتونم
رفت سمت ماشین . اینم داییه ما داریم ؟
اهورا رد شد :
-نچ نچ نچ نچ
تو چی میگی ؟ اونم رفت .
کاوه جلوم وایستاده بود . خدایا چیکار کنم . آخر سر ملتمسانه نگاهش کردم . سرش رو انداخت پایین و پاشو گذاشت روی عنکبوت .
- نگاه همین
نفس راحتی کشیدم .
-آخیش . مرسی
بدون توجه رفت جلو . پرو .انگار که چی . یه عنکبوت کشتی دیگه . خب جواب تشکرم رو بده .
بعد از اینکه رفتیم یه چیز خوردیم ، رفتیم سمت دریا . زیرانداز انداختیم و نشستیم . زانوهام رو بـ*غـل کرده بودم و به دریا زل زده بودم . یهویی کاوه پاشد رفت روبه دریا دست به سینه وایستاد . فاصله اش با موج هایی که به ساحل میخورد کم بود . چشمام برق شیطنت زد . لبخند ملیحی نشست رو لبام . باران لبخندم رو دید .
- چرا میخندی ؟ باز چه فکری تو سرته ؟
- به تو بگم نمیزاری عملیش کنم
- بگو دیگه
- عمه بازی در نیاریا
- بگو میخوای روش چه کرمی بریزی
نیشم باز شد .
- هلش بدیم تو آب
اونم چشماش برق زد . ابروهاش و انداخت بالا .
-حله پایه تم
به پرهام و اهورا هم هیچی نگفتیم . داشتن با هم حرف میزدن و اصلا حواسشون به ما نبود . اروم بلند شدیم و رفتیم سمت دریا . باران هلش داد و بدو بدو رفت نشست . افتاد تو آب . از خنده پخش زمین شده بودم . اهورا و پرهام با تعجب داشتن نگاهم میکردن . کاوه تا به خودش اومد سریع بلند شد . منم بلند شدم . حالا اون بدو و من بدو . یه دور، دور زیرانداز دوییدیم . برگشتم براش زبون درازی کردم . رفتم سمت دریا . اونم ول کن نبودا . بابا حالا خیس شدی دیگه . الانم که این همه دوییدی خشک شدی . تا نصفه تو آب رفتم اونم دنبالم . یه فکری به سرم زد . خودمو پرت کردم تو آب . صورتم زیر آب بود . نفس خوبی داشتم . نفسم روحبس کردم . نمیشنیدم چی میگفت . بعد چند دقیقه احساس کردم به صورتم هوا خورد . فهمیدم برم گردوند . چشام رو باز نکردم. الان میشنیدم صداش رو.
- خوبی ؟ ترو خدا چشمات رو باز کن
داشت خندم میگرفت . دیگه طاقت نیاوردم . احساس کردم الان گریه میکنه . چشمام رو باز کردم و آب دریا رو که تو دهنم جمع کرده بودم تو یه حرکت ریختم تو صورتش . خشکش زده بود . مات داشت نگام میکرد . با حرص گفت :
- دختره ی ....
دستش رو محکم زد رو آب و ادامه ی جمله ش رو نگفت . همین طوری داشتم میخندیدم . وای قیافه اش عالی بود . ولی خدایی خیلی پسر لوس و بی جنبه ای بود . از آب به سمت ساحل رفتم . پرهام داشت سه تا جت اسکی کرایه میکرد .
پرهام گفت :
- بچه ها یکی باید تنها بشینه
اهورا بهمون نگاه کرد :
- من این بار سنگین رو روی دوشم قبول میکنم و تنها میشینم
- کسی مجبورت نکرده نمیخوای خودم میشینم
- هه فکر کن بزارم
حوصله ی کل کل کردن باهاش رو نداشتم . جلیقه هامون رو پوشیدیم و تا وسط آب رفتیم . سوار شدیم بعد از توضیحات لازم مسئولش راه افتادیم . - سوگند ؟
- هوم ؟
- پایه ای بپیچیم جلوی کاوه اینا ؟
- معلومه که اره
- پس سفت بشین
دستم رو محکم دور جلیقه اش حلقه کردم . کاوه اینا و اهورا موازی هم میروندن و فقط ما بودیم که عین دیوونه ها میروندیم . سرعتش رو یهو زیاد کرد و پیچید جلوشون . همگی به هم خوردیم و افتادیم تو آب .
اهورا دو تا دستاشو گرفت بالا و گفت :
-چتونه ؟
باران زیر چشمی نگاهم کرد :
- زیر سر تو بود اره ؟
ابروهامو بالا انداختم .
-نوچ
اهورا پاشو گیر داد به لبه ی جت اسکیش و زیر لــ*ب زمزمه کرد :
-ما تو رو نشناسیم کی بشناسه ؟
پرهام سرشو تکون داد :
-واقعا که سوگند
- پرهام .
- جون پرهام ؟
- خیلی بدی
کاوه گفت:
-حالا چرا تو آب بحث میکنید ؟ سوار شید وقتمون داره میره
سوار شدیم و دوباره اونا مثل آدم میروندن و ما عین خل ها . ولی خدایی ما بیشتر از اونا کیف دنیا رو بردیم . با اشاره ی مرده که وقتمون تموم شده رفتیم لــ*ب ساحل . لباسامون رو عوض کردیم و بعد از ناهار رفتیم خونه . یه لیوان چایی ریختم و طبق عادت همیشه ام روی اپن نشستم . صدای کاوه توجهم رو جلب کرد . صداش خیلی آروم بود اما میفهمیدم چی میگفت . خدارو شکر ستون بین آشپزخونه و حال دیدشون رو گرفته بود .
- باران ، سوگند همیشه همین طورییه ؟
- چه طوری ؟
- اینقد شیطون و با هیجان
- تازه الان آرومه . فقط باید ببینیش .
کاوه خندید . خدایی صداش خیلی قشنگ بود . البته به چشم خواهری .
- به پای من که نمیرسه
اره جون خودت .
- خدایی تو رو گذاشته تو جیبش
ایول باران . حقا که دوست خودمی .
- هه فکر کرده
اروم از اپن پریدم پایین و از پشت ستون اومدم بیرون .
-فعلا که دو یک عقبی .
- زهر مار قلبم وایستاد
- فال گوشم که وایمیستین
- من از اولم تو آشپزخونه بودم شما ها حواستون نبود
گوشیم زنگ خورد . رفتم سمتش . زهرا بود . یکی از دوستای دبیرستانمون که توی شیطونی ها خیلی همراهیم میکرد .
- سلام . خوبی ؟ چطوری ؟ چه خبر ؟
- سلام . یه دو دقیقه نفس بگیر نمیری . خوبی ؟ کجایی ؟
- جات خالی اومدیم شمال
-عه به سلامتی . اونجا هوا چطوره ؟
- آفتابه بابا . اصن اینقد گرمه که نگو
- سوگند ؟
- جون ؟
- خوبی ؟
- چطور ؟
- در رو باز کن هوا رو ببین
رفتم سمت در و بازش کردم . یا خود خدا . وسط تابستون داشت بارون میومد . اونم چه بارونی .