درحال تایپ شیطان قمار| Haavush Rad كاربر انجمن ناول كافه

  • شروع کننده موضوع Haavush Rad
  • تاریخ شروع
Haavush Rad

Haavush Rad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/3/19
443
1,280
93
«به نام پادشاه عالم عشق»
«که نامش هست نقش خاتم عشق»

نام رمان : شیطان قمار
نویسنده: H. راد
ژانر: اجتماعی، جنایی
ناظر: @Naniya

خلاصه
درهای قمارخانه را بسته اند...
همه رفته اند...
فضا نیمه تاریک است و جام ها نیم نوشیده
میز گرد بازی، در آن میانه، ساکت و آرام. چه آنکه، هزاران بازی به خود دیده است.
خسته از تکرار بردها و باختها.
خسته از اشک های شوق برندگان و لبخندهای تصنعی بازندگان.
ورق ها پراکنده روی میز ریخته اند.
پسرک، به نوبت جای هر یک از قماربازها می نشیند،
میکوشد به جای هر یک از آنها فکر کند، به جای هر یک از آنها شرط ببندد، به جای هر یک از آنها بازی کند…
پسرک ساعت هاست پشت میز قمار نشسته،
بازی زمانیست شروع شده و بازیگران سه واژه اند:
انتقام ، نفرت و عشق...
قمار او، هر گونه که پیش رود، میز یک برنده میخواهد.
بازیكن قوی تركیست؟...
عشق؟...نفرت؟....
و شاید انتقام!....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Ha3ti

Ha3ti

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/4/19
28
125
33
446634581_260040.jpg



به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
Haavush Rad

Haavush Rad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/3/19
443
1,280
93
نیش خندی توام با اخم كنج لبهایش نقش می بندد. با اینكه باخته بود؛ اما اخرین ورق را هم با غرور روی میز میكوبد؛ همزمان صدای غرولند پوریار بلند می شود:
-لعنت به تو آتور
در سكوت پرمعنا، با نگاه سرد و قندیل بسته اش به آن دو تیله سبز خمار خیره می شود.
پوریاربه پشتی مبل تكیه می دهد و با تن صدایی ارام وتحلیل رفته لــ*ب بهم می زند:
-خیل خب، اینجوری نگام نكن؛ حق با توبود.
فرحان كه مزه بازی تازه به دهانش خوش امده بود ، با ان لبخند همیشگی كه زینت بخش چهراش بود. با اشتیاق می گوید:
-موافقیت یه دور دیگه بازی كنیم؟
بی درنگ همه موافقتشان را اعلام می كنند؛ الا آتور.
اتابك این مهمانی را ترتیب نداده بود كه به این راحتی از رقیبش نه بشنود. باید برای رام كردن پسرك چموش كاری میكرد و تنها یك راه وجود داشت آتور بر سر میزقمار بنشیند.. او ساعت ها وقتش را برای چیدن مهره های بازی گذاشته اما باز جایگاه تمامی مهره ها را مرور می كند و جوانب را می سنجد . وقت تنگ بود و هر آن ممكن است رقیب كنار بكشد. به خود نهیب می زند ودر دل می گوید:
- مسئله تموم شدست اتابك. وقت رو تلف نكن.
چاره ای نمی یابد جز نقض كردن قوانینی كه خود وضع كرده بود. دستی به ریش بلندش می كشید و شك باقی مانده را با نفس حبس شده اش فوت می كند ؛ درحالی كه چشمانش به دنبال طعمه به اطراف میگشت. با دیدن دخترك زیبای كازیونش معروف به ملكان؛ چشمانش برق می زند. آتور را مخاطب خود قرار می دهد:
-نه؛ با وجود ملكان!؟
فرحان چشمان گرد شده اش را به اتابك می دوزد وبا تردید كلمه ملكان را تكرار می كند. اتابك پا روی پا می اندازد و با انگشت سبابه اش ضربه ای به جعبه سیگار می زند و با بی تفاوتی ظاهری سرتكان می دهد، سیگار برگ كنج لبش جا خوش می كند. با ارامشی ساختگی می گوید:
-اهوم؛ ملكان. .. درست پشت سرت ایستاده.
فرحان بی درنگ به عقب می چرخد و با دیدن ملكان زیبا سكوت می كند. پوریار ذات پلید اتابك را می شناخت و خوب میدانست برای وسوسه آتور پای ملكان را به این شرط بندی باز كرده؛ اما او از یك چیز سر در نمی اورد.ملكان در برابر چه هدفی قربانی می شد؟ و اتابك باز چه خوابی برای آتور زخم خورده دیده بود؟
اتابك دختر را صدا می زند و زیر چشمی آتور را زیر نظر می گیرد. ملكان در كمتر از چند ثانیه بالا سررئیسش حاضر می شود. آتور ارام سربلند میكند وبا نگاه سرد و خنثی به دختر خیره می شود‏؛ گویی ملكه زیبایی جای بردن هوش و دلبری، او را مدهوش گذشته عذاب اور خواهرش كرده بود .
باران شدید، شلاقی بود كه بر روی تن و صورتش می نشست. نگاه غم زده اش خیره به سنگ سیاه و سرد، پر بغض و كینه پایین آرامگاه دوردانه خواهرش زانو زده. گاهی از خشم فریاد میكشید و گاهی هم از غصه، گویی نمیدانست با این مصیبت كه بر سرش آوار شده چطور كنار بیاید!.

تو را قسم به همین مصرع پره غم
چگونه نبود تو را در دلم بنهم؟

@راحیل جوانمردی
***
آتور: آتش
پوریار:دوست و یاور
فرحان:شاد، خندان
اتابك:لقب وزیر
ملكان:ملكه زیبایی
 
آخرین ویرایش:
Haavush Rad

Haavush Rad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/3/19
443
1,280
93
پوریار خود را بطرف آتور جلو می كشد و در یك سانتی گوشش ارام زمزمه می كند:
- گول رنگش نخوری!*
همین جمله كافی بود، تا او را از برزخ گذشته بیرون و به كازیونو اتابك باز گرداند.
اتابك دستی روی ورق ها می كشد. می خواهد چیزی را بر زبان بیاورد كه چشمان به خون نشسته آتور باز و زودتر از او لــ*ب باز می كند :
-نیستم اتا.
فرحان نفس آسوده ای می كشد و روی مبل لم می دهد. پوریار با لبخند به چشمان متحیر و خشمگین اتابك خیره شده و در دل به او و نقشه نافرجامش می خندد.
اتابك خود را جمع وجور می كند وكنار كشیدن رقیبش را می پذیرفت ؛ لبخندی ساختگی بر لبهایش می كارد و از خشم بطری شیشه ای كه در دست دارد؛ می فشاردو در دل برای آتور خط و نشان می كشد:
-این بار و از قصر در رفتی؛ اما دفعه بعد تسلیم می شی و من...
آتورلیوان نوشیدنیش را در دست می گیرد وبلند می شود، یك ضرب نوشیدنی گس را سر می كشد و آن را روی مبل پرت می كند. كاپشن چرمیش را از روی دسته مبل بر می دارد و با گام های بلند از میز و اتابك دور می شود.
هر سه دوست سوار ماشین میشوند. پوریار رانندگی میكند و كنارش آتوری بد حال نشسته است كه بر اثر جنس بونجولی كه اتابك بخوردش داده سردرد شدیدی را تحمل میكند. به آسمان سپیده زده خیره بود. فرحان از عقب خود را جلو میكشد ودو ساعدش را روی لبه ی صندلی میگذارد و سكوت حاكم در ماشین را با صدایی كه رگ های خنده درونش موج می زند، می شكند:
-پوری...
-زهر مار
فرحان بی توجه به ناسزای پوریار ادامه می دهد:
- میدونی چیه! من هر وقت دلسترای اتا رو می زنم!بگو خب...
- خب.
- حس می كنم این ملكانِ هست...
منتظرتایید به چشمان دریایی زل میزند، پوریار كه از دست دست كردن فرحان كلافه شده بود پوفی می كند و در جواب فرحان سر تكان می دهد :
-خب...
- مطمئنم بهم چشم داره، منم كه ترسو...
فرحان می خندد و پوریار از این همه بی مزگی زیر لــ*ب ناسزایی حواله اش می كند و با كف دست راستش سر فرحان رو به عقب هل می دهد :
-بیا برو ... بیا برواصلاً حوصله خوشمزگیای تو یكی رو ندارم.
فرحان مقاومت می كند و سرش را جلو می كشد و به بذله گویی ادامه می دهد؛ انگار ازسربه سر گذاشتن با پوریار لذت می برد.
حس گر گرفتن خاكستری های مغزش و وخیم تر شدن سردرد امانش را بریده، گویی سر و صدای پسرا حال آتور را بدتر كرده بود.سرآخر كاسه صبرش لبریز و طاقتش تاب می شود و فریاد می كشد:
- كافیه!
جر و بحث به یك باره می خوابد و سكوت بینشان حاكم میشود. پوریار نفس راحتی می كشد و از آینه به فرحان در صندلی فرو رفته لبخند پیروزی می زند و چشم می دوزد به خیابان فرشته.
آتور شیشه ماشین را تا ته پایین می كشد. سوز سرما لرز بر بدن تنومنداش می اندازد. از زمستان بیزار بود؛ چرا كه همیشه در برابرش ناتوان و سرما خورده است. پالتوی چرمی اش را بیشتر به دور خود می پیچد و با دمی عمیق هوای سرد دی ماه را به قصد خاموش كردن خاكستری های مغزش به ریه هایش می فرستد.




* گول رنگش:
كنایه از عجله و از روی ظاهر معامله كردن
 
آخرین ویرایش:
Haavush Rad

Haavush Rad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/3/19
443
1,280
93
پوریار ماشین را جلوی برجی با نمای سنگی و مجلل نگه می دارد و رو به آتور می كند و می گوید:
-امروزِ رو میخوای استراحت كن نیا شركت.
با یاد اوری قرار ملاقات با مجد، جواب پوریار را با یك "نه" محكم وقاطع می دهد و از ماشین پیاده می شود.
درب ورودی ساختمان را با كف دست هل می دهد و وارد لابی می شود؛ همزمان دختری با عجله بطرفش میاید كه تمام حواسش پی یافتن چیزی در كیفش است . آتور خودش را كنار میكشد؛ اما دختر انقدر سرگرم گشتن است كه متوجه حضور او نمی شود و شانه نحیف اش به بازوی آتور برخورد می كند. دختر كه انتظار نداشت در ان ساعت از صبح كسی در لابی باشد؛ سربلند می كند تا بخاطر اتفاق پیش امده عذر خواهی كند؛ اما آتور بدون لحظه ای درنگ و وقفه، بی تفاوت به طرف آسانسور راهش را ادامه می دهد.
ادلیا سلام می كند؛ اما جوابی نمی شنود.نگاهی به مرد مسكوت بلند قامت شیك پوش كه چشمان قرمز ومتورمش به جلو خیره است، می اندازد. آتور به عادت همیشه جوابی برای سلام هایی كه از اطرافیانش می شنود ندارد و بی توجه به آن به راهش ادامه می دهد. ادلیا متعجب از حركت مرد جوری كه او هم بشنود لــ*ب باز می كند:
-همسایه هم همسایه های قدیم.
شانه ای بالا می اندازد وسوئیچ ماشین اش را از كیف بیرون می اورد و گام هایش بطرف پاركینگ روانه می شود.‏
با احتیاط 206 البالوی اش را از پاركینگ بیرون می اورد و با سرعت مجاز به سمت آزمایشگاه ژنتیك مد نظرش در خیابان پاسداران می راند.
با زدن ریموت دزدگیر ماشین، فلششور چشمك میزند.نفس پر اضطرابش را بیرون می فرستد و با گام های بلند وارد ساختمان تازه تاسیس می شود.به طرف پذیرش راهش را كج می كند و بسرعت خود را به انجا میرساند.دختری ظریف اندام و گندوم گون كه ارایش ملیحی به صورت داشت با روپوش سرمه ای و مقنعه مشكی پشت كانتر پذیرش مشغول نوشیدن چای می بیند. قدم تند می كند و خود را به او می رساند. رو به دختر سلام می دهد . ‏دختر؛ در حالی كه پرونده ها را در كشو مرتب می كرد، سرش را بلند می كند و جوابش او را با خوش رویی می دهد :
-سلام عزیزم، در خدمتم بفرمایید .
فیش آزمایش را روی میز پیشخوان میگذارد . دختر دستش را روی فیش می گذارد كه ادلیا شتاب زده از او می پرسد:‏
-جواب آمادست دیگه ؟




***
هلینا: روشنایی
 
آخرین ویرایش:
Haavush Rad

Haavush Rad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/3/19
443
1,280
93












دختر لبخندزنان پاسخ می دهد:
-اجازه بدین ببینم!
‏ با پاشنه كفشش روی زمین ضرب می گیرد وخیره به دستان دختركه فایل ها را عقب و جلو می كرد خیره می شود. طولی نمی كشد كه دختر از میان فایلی پاكتی را بیرون می كشد و می گوید:
-خانوم ادلیا امینی !؟
-بله درسته...خودمم.‏
-بفرمایید؛ اینم جواب آزمایشتون.‏
پوست لبش را به دندان می گیرد و با دستان یخ زده اش پاكت دراز شده جلو رویش را می گیرد. نفس حبس شده درون سینه اش را بریده بریده رها می كند و با عجله ساختمان آزمایشگاه را ترك می كند.
بند كیف چرمی اش را دست می گیرد و با دست دیگر در ماشین می بندد. ریمورت را می زند، نفس پرصدایی می كشد و بطرف ساختمان بیمارستان قدم برمیدارد .
وارد بخش اورژانس می شود كه هلینا را از دور می بیند. ناخداگاه با دیدنش ارامش به وجودش تزریق می شود وبی اراده لبخند بر لبانش شكوفه می زند .
از دور برایش دست تكان می دهد كه هلینا متوجه او،خواهر خوانده بزرگش می شود. نگاهی به ساعت مچی اش می اندازد وبا تعجب از پشت میز پرستاری بلند می شود وبطرف ادلیا می رود.
ادلیا را در آغـ*وش می كشد و می گوید:‏
- سلام آبجی؛ اینجا چیكار می كنی؟ ‏
از شدت استرس صدایش رو به لرزش می رود، اهسته می گوید :
-جواب آزمایش رو اوردم.
هلینا فورا ادلیا را از خود جدا می كند وصاف می ایستد. ادلیا پاكت را از كیف اش بیرون می كشد و می گوید:‏
-آقا فرهام اومده دیگه.‏
-اره عزیزم؛ تو اتاقشه.
ادلیا جلوتر و هلینا پشت سرش، هر دو بطرف اتاق پزشك اورژانس ‏دكترفرهام زند ؛ همسر هلینا راه می افتند.‏
ادلیا تقه ای به در میزند و وارد اتاق می شود، هلینا پشت سرش در را می بند .
بعد از سلام واحوال پرسی، ادلیا پاكت را روی میز فرهام می گذارد و منتظر به او زل می زند.
فرهام پاكت را باز میكند و مشغول مطالعه برگه آزمایش می شود؛ بعد از اندكی عینك كاچوئیی اش را از روی چشمانش بر می دارد و رو به ادلیا می كند و می گوید:
-اگه اجازه بدی جواب رو در حضور حاج بابا ...
ملتمس لــ*ب باز می كند و نطق فرهام را ناتمام می گذارد :‏
-خواهش میكنم آقا فرهام، شما كه بهتر میدونین هفته دیگه حاج بابا بر میگرده ایران؛ من تا اون موقع تاب نمیارم.
هلینا وقتی نگاه پر خواهش وتمنای ادلیا را روی خودش می بیند، طاقت نمیاورد و روبه همسرش می كند و تنها دو كلمه به زبان می اورد.‏
-فرهام جان!‏
فرهام لحظه ای در چشمان گیرا و زیبای همسرش خیره می شود و می گوید:
- باشه‏
برگه را درون پاكت می گذارد و رو به ادلیا بی مقدمه ‏می گوید :
-جواب ازمایش مثبته.

یک شب میان همین خیل جمعیت .....
گم کردمت ، و دگر رد پا شدی
@راحیل جوانمردی



***‏
ادلیا : به لحاظ زیبایی مشهور و نامی است
فرهام: نیك اندیش‏
 
آخرین ویرایش:
Haavush Rad

Haavush Rad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/3/19
443
1,280
93
‏***
ده دقیقه، یك رب یا شاید بیشتردر سرمای استخوان سوز دی ماه سر پا ایستاده بود.
به تابلوی بزرگ شیرخوارگاه برسر در ‏آهنی چشم دوخته بود وافكارش حول محور گذشته ای نه چندان دور می چرخید؛ گذشته ای تلخ با دردی كهنه و زخمی عمیق كه هرازگاهی به یك بهانه پیدایش می شد؛ گویی خیال كوچ كردن هم نداشت و هر بار بیش از قبل قلب ادلیای رنجور را بیشتر می فشورد.
بازدمش را با اه از سینه سوخته اش بیرون می فرستد كه بخار كم جانی در صورت یخ زده اش می پیچد. چند قدم جلو می رود و انگشت سبابه اش زنگ را فشار می دهد. لحظه ای بعد در آهنی با صدای قیژی باز می شود. مرد جوان سی واندی ساله، در چارچوب در نمایان می شود.
-سلام خانوم بفرمایبد!
-سلام ، من با خانوم نیازی كار داشتم.
سراغ پدر خانه را می گرفت.مرد با تعجب نگاهی به ادلیا می كند. می گوید:
-خانوم نیازی! ایشون پنج ساله بازنشست شده.
-خانوم غفاری چطور؟
پدر رفته بود؛ اما مادر ...
- ایشون هم منتقل شدن؛ اما اگه دنبال نیروهای قدیمی هستین خانوم خوش خلق هنوز اینجا مشغول ند.
به یاد نمی اورد و راغب به شناسایی هویت اش هم نیست.
-راستش؛ من با مدیر یا معاون...
مرد میان حرف اش می دود:
- خانوم خوش خلق معاون اینجاست.
فامیلی زن را چندین بار تكرار می كند. اخم هایش درهم گره می خورد. به یاد آوردن خاطرات برایش با نوشیدن جام زهر برابری می كرد؛ با این حال برای پایان دادن به گذشته مبهم مجبور به سر كشیدن جام بود. در لا به لای صفحات خاك خورد روزگار كودكی ؛ بالاخره آن مربی تازه نو عروس جوان كه اسمش خاتون و بین بچه ها عروس خاتون معروف بود، به خاطر اورد.
-خاتون خوش خلق، می تونم ببینمش؟
مرد با لبخند ازجلوی در كنار می رود:
-بله حتما؛ بفرمایید.
و او پا می گذارد به خانه ای كه دیگر رنگ بوی قدیم را ندارد.
دیوار های نقاشی شده جایشان را به دیوارهای یكدست نارنجی داده اند، جای الاكلنگ و تاب و سرسره های آهنی؛ فضای بازی بادی و وسایل پلاستیكی بی خطر گذاشته بودند؛ حتی دیگر اثری از درختان سر به فلك كشیده و بوی چمن و گلهای محمدی و یاس به مشام نمی رسد.
از این همه تغییر قلب اش گرفت و لحظه ای دلش پر كشید برای آن حوض پر از ماهی وسط حیاط و زمین بازی سیمانی ودرختان بزرگ تنومند چنار كه جای چشم گذاشتن بچه ها بود.
با دیدن ساختمان آشنای اجری لبخند مهمان لبانش می شود. زودتر از مرد جوان وارد ساختمان می شود و راه دفتر معاونت را با همان آدرس قدیمی پیش می گیرد.
سربلند می كند، تابلو آبی رنگ "معاونت" باعث كش آمدن لبانش می شود؛ با اینكه حیاط و اهل خانه تغییر كرده بودند؛ اما خانه همان خانه بود.
تقه ای به در می زند و دستگیره در را به پایین فشار می دهد. با كسب اجازه وارد می شود و سلام می كند و جلو می رود. اسباب اتاق هم مثل آدم ها جدید و نو نوار شده بود.
 
آخرین ویرایش:
Haavush Rad

Haavush Rad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/3/19
443
1,280
93
زن مسن لاغر اندامی كه فرم نسكافه ای اداری به تن داشت، به نشانه احترام از پشت میز بلند می شود و ادلیا را به نشستن دعوت می كند. روی نزدیكترین صندلی می نشیند و صورت خوش خلق را آنالیز میكند. صورت بیضی سفید با چشمان بادامی مشكی ، بینی خوش تراش و لبان خوش فرم صورتی كه دو خط عمیق دو طرفش خودنمایی می كرد. چهره جوانی خوش خلق را به یاد می آورد؛ ازاینكه تغییر چندانی نكرده بود با خود زمزمه می كند" ماشالله؛ بزنم به تخته تكون نخوری" نا محسوس تقه ای به دسته صندلی می زند، خوش خلق به حرف می آید:
- خوش اومدید.
- ممنونم. ‏اینجا چه قدر تغییر كرده!
خوش خلق به چهره ادلیا زل می زند.
-تغییر!...اره؛ امسال با كمك چند خیر، یه دست و رویی به ساختمون كشیدیم.
چیزی به یاد نمی آورد. روی چهره دقیق تر می شود و مغزش را وادار به كنكاش می كند. ادلیا لبخند میزند و دكمه استپ مغز خوش خلق را فشار می دهد:
- من و می شناسید خانوم خوش خلق؟
- نه آفرت* جان
ادلیا لبخند می زند و لــ*ب بهم می زند:
-عروس خاتون؛ هنوز فارسی و كردی را مخلوط تحویل مردم می دی؟
خوش خلق از روی صندلی بلند می شود و میز را دور میزند. ادلیا به تبعیت از او می ایستد و به خوش خلقی كه بطرف اش می آید می نگرد، خوش خلق رو به روی ادلیا قرار می گیرد و با حیرت می پرسد:
-تو بچه همین خونه ای! یه آشنای قدیمی كه بزرگ شده و برگشته، تو كی هستی؟
ادلیا ابرویی بالا می اندازد و می گوید:
- اگه بگم كیم! یه ورق خشك از اون رنگیا كه عكس امام داره( 200تومانی)، می دی برم دوتا بستنی یخی بخرم؟
اشك در چشمان هر دو حلقه می زند . خوش خلق جلو می رود و باعشق ادلیا را مهمان آغـ*وش مادرانه اش می كند و تنها صدای هق هق و خنده بگوش می رسید.
***
.با صدای زنگ از جا می پرد و به سمت آیفون یورش می برد.
با دیدن شخص ناشناس، عصبانیتش فرو کش می كند. نفس عمیقی می كشد و آیفون را بر می دارد:
-بفرمایید!
-جناب احتشام، آتور احتشام!؟
شكاف چشمانش به یكباره تنگ می شود و دقیق تر مرد را آنالیز می كند.مردی سی واندی ساله در لباس نظامی.


***
آفرت:به زبان كردی یعنی دختر
خاتون: آرامش دهنده مظلوم
 
آخرین ویرایش:
Haavush Rad

Haavush Rad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/3/19
443
1,280
93
-بله، خودم هستم.
-جناب؛ لطفا تشریف بیارین پایین.
چشم از تصویر می گیرد و به ساعت روی دیوار كه سه و دوازده دقیقه بامداد را نشان می داد، خیره می شود:
- این وقت صبح، اتفاقی افتاده سركار؟
-شما تشریف بیارین پایین، توضیح می دم.
-بله، یه دقیقه دیگه جلو درام.
آیفون را می گذارد و برای پوشیدن لباس به طرف اتاق پا تند می كند.
در ورودی ساختمان را باز می كند، دو مرد با لباس نظامی در پشت در نمایان می شوند. نور شدید قرمز چراغ گردان چشمانش را می زند؛ اخم می کند و اثرش می شود، خط عمیقی وسط پیشانی. مردی که تصویرش را در آیفون دیده بود، جلو می آید:
-شما باید همسر خانوم كتایون اشرفی باشید.
-بله درسته.
-باید برای حل مسئله ای با ما تشریف بیارین آگاهی.
دست هایش كنار بدنش مشت می شود و زیر لــ*ب می غرد" باز چه غلطی كردی؟ " در جواب آهسته سر تكان می دهد و در چوبی بزرگ ساختمان را روی هم می كشد.
مرد میانسالی در لباس نظامی وارد اتاق می شود و سلام می كند. از همان فاصله دور اتكیت سینه مر د را می خواند " سرگرد رضا مؤمنی" و جواب سرگرد را می دهد. سرگرد پشت میز می نشیند و بی مقدمه حرفش را شروع می كند:
-جناب احتشام شما با همسرتون، خانوم كتایون اشرفی مشكل داشتین؟
آتور با آرامش به صندلی تکیه می زند. لبخند کجی کنج لبش می نشاند و جواب می دهد :
-چیزی كه هرگز بینمون نداشتیم، مشكل بود.
سرگرد صندلی را كمی جلو تر می كشد و دستانش را در هم گره می زند و روی میز می گذارد و ادامه می دهد:
-دو تا لیوان و كنار هم تو یه سینی هم بذاری،یه تقی می كنند؛ اون وقت شما...
آتور بین حرفش می آید و دنباله حرف سرگردرا می گیرد:
-من میگم نداشتیم؛ وقتی طرفین مسئولیت پذیر باشند و از زیر وظایفی كه به عهدشون هست شونه خالی نكنن، هیچ مشکلی پیش نمیاد.
سرگرد از حرف های منطقی آتور قانع می شود و سوال بعدی را می پرسد:
-همسرتون چه ساعتی از منزل خارج شدن؟
-اطلاعی ندارم.
-اصلاً جایی می رفتن به شما اطلاع می دادن؟
-نه همیشه، بیشتر جاهایی كه زمان می خورد؛ مثل: مهمانی خارج از شهر، كوه، مسافرت.
میشه بپرسم كتایون كجاست؟ و این سوال ها برای چیه؟
سرگرد نفس عمیقی می كشد و دستی به ریش كوتاهش می كشد و با لحنی آرام می گوید:
-همسر شما؛ خانوم كتایون اشرفی به قتل رسیدن.
با اولین زنگ آیفون هوشیار می شود؛ همزمان درد در كل سرش می پیچد. زنگ مجدد به صدا در می آید.به یك باره، چشمان به خون نشسته سرخ رنگ اش باز می شود، با یه حركت سریع تن تنومنداش را از مبل جدا و بلند می شود.
به سمت راهرو روانه می شود و قبل از دیدن تصویر آیفون را بر می دارد:
- بله!
با شنیدن صدای ظریف زنانه تازه چشمانش روی تصویر زوم می شود.
با دیدن زیور مستخدم پاره وقت عمارت،نگاهش را سوق می دهد روی عقربه های ساعت ایستاده گوشه سالن، 7:35.
پنج دقیقه تاخیر، انگشت شصت راستش كلمه open را لمس می كند.
 
آخرین ویرایش:
Haavush Rad

Haavush Rad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/3/19
443
1,280
93
همزمان با گذاشتن گوشی، آتور از جایش بلند می شود و رو به فرحان سر بلند می كند و با ناباوری می گوید:
- این جواب قطعیه!
فرحان می خندد و با قاطعیت جواب می دهد:
- قطعی و تضمین شده.
میز را دور می زند و رو در روی فرحان قرار می گیرد:
- باید با چشمای خودم وضعیت موش ها رو ببینم؛ این جوری باورم نمیشه.
حرفش را می زند و اتاق را به قصد آزمایشگاه ترك می كند.
نفس حبس شده اش را بیرون می فرستد، ناباور و مضطرب ‏برای بار چهارم قصد تكرار آزمایش را دارد كه فرحان كلافه پوفی می كشد؛ همزمان صندلی آتور را از به عقب می كشد:
- بسه دیگه.
- باید مطمئن شم؛ شاید ما داریم اشتباه می كنیم.
- اشتباه چی! می بینی كه؛ تعداد CD4 افزایش پیدا كرده.
- اره؛ اما...
- اما و اگر نداره؛ سلول از ویروس كاملا پاك سازی شده.
آتور دست اش را بین موهایش می برد و دسته ای از آن ها را می كشد و می گوید:
- خدایا؛ یعنی ممكنه!
فرحان شونه عضله ای آتور را محكم می فشارد:
- بله داداش، ما غیر و ممكن و ممكن كردیم.
از روی صندلی بلند می شود. دستكش های آبی را از دستش بیرون می آورد و رو به فرحان می كند:
- فعلاً این خبر جایی درز نكنه.
فرحان متعجب به آتور زل می زند. آتور روپوش سفید اش را از تن جدا و روی پشتی صندلی رها می كند:
- خوب می دونی این واكسن یه واكسن معمولی نیست تو این آزمایشگاه ساخته شده؛ این واكسن اونقدر با ارزشه كه باید تو سناریو كانكتیكت آمریكا ازش رونمایی بشه، اونم جلو چشم غول شركت های داروسازی دنیا.
فرحان لبخند می زند و لپ آتور را می كشد :
- آتیش پاره كی بودی تو!؟
آتور با اخم دست فرحان را پس می زند و دهـ*ن باز می كند چیزی بگوید كه صدای موبایل اش بلند می شود، دست در جیب شلوارش می كند و موبایل را بیرون می كشد؛ ریاحی. تماس را برقرار می كند :
- بله!
-سلام آقای احتشام، جناب مجد و تارخ تشریف آوردن.
- راهنمایشون كنید سالن كنفرانس و ازشون پذیرایی كنید، تا بیام.
- چشم.
گوشی را قطع و به سمت آسانسور قدم برمی دارد؛ همزمان با خروج اش از سالن صدای " به سلامت" فرحان را از پشت سر می شنود.
***
-خب آفرت جان، چی شد بعد این همه سال یادی از ما كردی؟
کیف اش را پایین صندلی می گذارد و نفس پر درداش را بی صدا بیرون می فرستد:
- راستش رو بخواین... اومدم سراغ ملكان رو از شما بگیرم.
خوش خلق خودش را جلو می كشد و با تعجب می گوید:
- از ما؟
ادلیا سر تایید تكان می دهد و دنباله حرفش را می گیرد:
-از زمانی كه سرپرستی ما رو به دو خونواده و از هم جدا كردین، دیگه هیچ وقت همدیگر رو ندیدیم...هیچ وقت.
 
آخرین ویرایش: