درحال نگارش شمشیرزن سیاه(جلد اول تیغه‌های جنگنده)|Fighterblade کاربر انجمن ناول کافه

Fighterblade

Fighterblade

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
2/4/19
7
107
28
15
زیر آسمون
نام: شمشیرزن سیاه

نام نویسنده: م. حسین پور

ناظر: @saba_rx

خلاصه:
این داستان درباره پسریه که از قدرت های خیلی زیادی برخورداره ولی هیچ خب ی از اونا نداره و داره تو خونه پدرش زندگی میکنه که به خاطر یه اتفاق تمام زندگیش به هم میریزه و اون برای برگردوندن زندگیش میخواد جادوگری یاد بگیره. ولی نمیدونه که با یاد گیری جادو وارد چه دنیایی میشه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Dia

Dia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
13/9/18
15
101
13


به نام خالق قلم


نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

*موفق باشید*
تیم مدیریتی انجمن ناول كافه
 
Fighterblade

Fighterblade

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
2/4/19
7
107
28
15
زیر آسمون
مقدمه

شمشیر زنی همیشه راحت نیست، گاهی اوقات باید برای نجات جان خود یا دیگران شمشیر بزنی یا گاهی برای بردن در مسابقه ای که آرزو ها را برآورده می‌کند.
بله آرزو ها، آرزو هایی که گاهی دنیا را به تباهی می‌کشاند یا گاهی به مردم زندگی می‌بخشد.
اگر دلی پاک داشته باشی قطعا به خواسته هایت خواهی رسید و بهترین خواهی بود در میان دیگران.
پس هرگز اجازه نده که سیاهی قلبت را تیره کند و پاکی را از آن بگیرد.

***

فصل ۱: خبر ناگوار

باد با چرخ زدن هایش از کنار پنجره میگذشت و از لای درز های پنجره کارگاه به داخل میامد و تار عنکبوتی که گوشه پنجره بود را تکان میداد، اما آنقدر قوی نبود که گرد و خاک بلند کند. درحالیکه من به هیچ کدام از این اتفاقات فکر نمیکردم و در خیالات سیر میکردم، ناگهان برخورد یک ضربه به سرم باعث شد از فکر و خیال بیرون بیایم. هنوزسرم درد میکرد که پدرم گفت:
-هی پسر جون از فکر و خیال بیا بیرون، خیالپردازی نون و آب نمیشه برات. تازه باید تا شب نشده کارمون رو تموم کنیم، تو که نمی‌خوای گیر یه روح بیفتی، میخوای؟ پوزخندی زدم و به چهرهاش که پیر و چروکیده بود، نگاه کردم. پدرم همیشه اینطور بود، ۰هرچیزی که بیرون می‌شنید را، باور می‌کرد و من از این اخلاقش متنفر بودم. تازگی‌ها هم در شهر پخش شده بود که ارواح شیطانی به شهر جنوبی حمله کردهاند و هرکس که شبها از خانهاش خارج می‌شود را میدزدند، آن هایی هم که دزدیده می‌شوند دیگر بر نمی گردند. پدرم هم همه ی این حرفها را باور می‌کرد.
من به این خرافات اعتقاد نداشتم، مگر ارواح بیکار بودند که مردم شب زندهدار را بدزدند.
من به پدرم در نجاری کمک میکردم، امروز هم باید برای گاری تام پیر که باربر بود، چرخهای تازه میساختیم، چون به تازگی که از شهر میانه برمی‌گشته یکی از چرخ های گاریش شکسته بود. برای همین هم او به پدرم سفارش داده بود که دو جفت چرخ نو و محکم برای گاریش بسازد .
من آدم تنبلی نبودم ولی از کارکردن در کارگاه پدرم بدم میامد، به نظر من یک پسر دوازده ساله کارهای دیگری هم داشت که انجام بدهد، کارهایی هیجان‌انگیزتر از نجاری! البته من هنوز چنین کاری در این شهر بزرگ پیدا نکرده بودم و به همین خاطرهم مجبور بودم تا کار دیگری پیدا نکردهام کنار پدرم کار کنم. او همیشه از کارهای من ایراد میگیرد. من کمی استقلال عمل می‌خواهم.
بالاخره بعد از چند ساعت که انگار هزاران ساعت بود، کار ما تقریبا تمام شده بود و هوا هم کم کم رو به تاریکی میرفت. به خاطر همین پدرم فریاد زد:
-زود باش، باید سریعتر کار کنیم، تا شب نشده کارمون رو تموم کنیم.
وقتی کارمان تمام شد ، پدرم وسایلش رو جمع کرد و به من گفت:
-آهای نیک زود باش وسایلت رو جمع کن و یه آبی به دست و صورتت بزن . دیگه باید بریم خونه.
از صبح تا به الان منتظر همین خبر بودم، به سرعت سر و صورتم را با آب سطلی که گوشه کارگاه بود شستم و لباسهایم را تکاندم تا هر چقدر که گرد و خاک رویشان بود پایین ریخته شود.
پدرم در راه حواسش به اطراف بود و با احتیاط قدم برمی‌داشت. اما من داشتم به دور و اطراف نگاه می-کردم و گلهایی که داخل باغچه جلوی خانهها بود را بو میکردم. گلها را خیلی دوست داشتم، به همین دلیل یک باغچه از گلهای سرخ و زرد و نارنجی هم در خانه داشتم که حسابی اطراف خانه را معطر کرده بودند.
 
آخرین ویرایش:
Fighterblade

Fighterblade

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
2/4/19
7
107
28
15
زیر آسمون
من در راه به این فکر میکردم که امشب برای شام چی ‌داریم. من بیچاره ناهار درست حسابی هم نخورده بودم .
بالاخره با ترس و لرز پدرم به خانه رسیدیم. خانه‌ی ما خارج از شهر بود و تقریبا پنج کیلومتری از شهر فاصله داشت. پدرم مخصوصا خانمان را خارج از شهر ساخته بود چون اعتقاد داشت در شهر آرامش نداریم.
شهر ما به شهر شمالی معروف بود و در کشورهارتلند قرار داشت. کشوری بسیار زیبا ولی کوچک که بین دو کشور بزرگ وستلند و آنتلند قرار گرفته بود. از جنوب هم رشته ‌کوه‌ های سیاه هارتلند را محاصره کرده بودند. در این کشور شهرهای زیادی وجود نداشت و بیشتر از روستاهای کوچک و بزرگ تشکیل شده بود ، ولی سه روستای آن از بقیه بزرگ‌تر بودند و به شهرهای جنوبی، میانی و شمالی معروف بودند. البته پدر میگفت که سرزمینها و کشورهای خیلی زیادی هم هستند که ما از آنها بی‌خبریم. من خیلی دوست داشتم که یک روز میتوانستم سرزمین های دیگر را هم ببینم.
وقتی به خانه رسیدیم. از حیاط عبور کردیم من در زدم و صدای امیلی را شنیدم که گفت:
-کیه؟ اومدم.
بعد از چند ثانیه در را باز کرد و با دیدن ما لبخندی به لبش نشاند و ما را به داخل دعوت کرد. پیتر هم خانه بود. او برادرم بود که شش سال از من بزرگ‌تر بود. او در آسیاب در کنار مایکل کار می‌کرد. مایکل آسیابان شهر بود و هر چیزی آرد می‌کرد، از گندم گرفته است تا جو.
پیتر وقتی ما را دید سلام کرد و لبخندی به من زد. او همیشه با من مهربان بود و همیشه به من کمک می‌کرد، من هم خیلی دوستش داشتم، البته در خانواده ما همه با هم مهربان بودند و همه همدیگر را دوست داشتند و به هم احترام میگذاشتند.
من صدای مادرم را هم شنیدم که امیلی را صدا زد تا میز را بچیند و غذا را روی میز بگذارد. آشپزخانه ما کوچک بود و یک میز گرد وسطش بود که پنج تا صندلی دورهاش کرده بودند. امروز سوپ گوشت داشتیم که غذای مورد علاقه من بود و عاشقش بودم و هرچقدر هم که میخوردم سیر نمی‌شدم.
من به طرف اتاقم که طبقه بالا بود رفتم تا لباسهایم را عوض کنم و بعد از یک حمام آبگرم برگردم پایین. این عادت من بود که هر روز بعد از کار یک دوش آبگرم میگرفتم تا خستگیام در برود. وقتی به طبقه بالا رسیدم از اتاقم حوله ام را برداشتم و به سمت حمام که انتهای راهرو بود به راه افتادم.
برای اینکه آبگرم داشته باشم باید آتشی که آب رو گرم می‌کرد و زیر وان بود را روشن میکردم. من سنگ چخماقی را کنار همان اجاق پیدا کردم و با استفاده از آن آتش را روشن کردم. حالا باید صبر میکردم تا آب گرم شود تا بتوانم حمام کنم. ما یک چاه آب کنار خانهمان داشتیم که وقتی داشتم وارد خانه می‌شدم از آن دوسطل آب هم با خودم آوردم و برای هیزم هم در سالن بالا یک اتاق داشتیم که پدرم آن را پر از هیزم کرده بود. یادم می آید آن موقع پدرم در آمد از بس که هیزم بالا آوردم.
آب در سی دقیقه گرم شد و لباسهایم را در آوردم و داخل وان شدم. آب حس خیلی خوبی به من میداد و باعث می‌شد به آرامش برسم. گرما تا استخوان هایم نفوذ می‌کرد و همه کوفتگی هایم را از بین میبرد.
به انعکاس عکس خودم در آب نگاه کردم، به موهای به رنگ شبم و به چشمان قهوهای سوختم که مثل شکلات بودند نگاه کردم. چشمهای من شبیه مادرم بودند و موهایم به موهای پدرم شبیه بودند. امیلی کاملا شبیه به پدرم و پیتر کاملا شبیه به مادرم بود.
من بعد از نیم ساعت حمام کردن از آب بیرون آمدم و بعد از اینکه خودم را خشک کردم لباسهای تمیزم را پوشیدم و به طرف پایین راه افتادم. وقتی پایین پله ها رسیدم بوی غذا در تمام خانه پیچیده بود و هوش از سر آدم میبرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Fighterblade

Fighterblade

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
2/4/19
7
107
28
15
زیر آسمون
یکی از بهترین کتابهایی که خوانده بودم اسمش شمشیرزن تنها بود، خیلی ازش خوشم می‌آمد و تقریبا پنج بار خوانده بودمش.الان کتاب دیگری میخواندم که روی اسمش خط خطی شده بود و نمیشد خواندش اما جلد بسیار زیبایی داشت و به زیبایی صفحهآرایی شده بود. در خانه ی ما یک کتابخانه بود که تقریبا صد کتاب داشت که برای پدرم بودند و حالا هم من آنها را میخواندم پدرم میگفت که آن زمانها کسی به کتاب اهمیت نمیداد و کتابها خیلی ارزان بودند و او هم که مثل من عاشق کتاب بود، هر بار که به بازار میرفت چند تا کتاب می‌خرید. خواندن کتابهای کتابخانه را یک سال پیش تمام کرده بودم و از آن موقع به بعدکتابهای تکراری میخواندم.
خیلی دلم میخواست بروم و از کتابخانه شهر کتاب قرض بگیرم، ولی آنقدر کار داشتم که وقت نمی‌کردم، تازه من و پدرم حتی روزهای تعطیل هم کار میکردیم مگر اینکه برف سنگینی میبارید و نمی‌توانستیم از خانه خارج بشویم. شهر شمالی به خاطر اینکه در قسمت سرد و شمالی هارتلند بود برفهای سنگینی داشت که گاهی اوقات تا سه متر هم میرسید و این برای من خیلی خوب بود چون میتوانستم آدم برفی بسازم و با امیلی برف بازی کنم.
من داشتم کتاب میخواندم که امیلی آمد و کنارم نشس، بعد گفت:
-ام، نیک؟ میشه فردا برام یه عروسک چوبی درست کنی؟ اخه عروسکم خراب شده.
من به چشمهای سیاهش که آدم را در خودشان غرق می‌کردند، نگاه کردم و گفتم:
-باشه اگه کارم زود تموم شد برات میسازم. شایدم فردا نشه پس غر نزنیا؟ باشه؟
-باشه، داداش گلم ممنون.
امیلی این را گفت و مثل توپ از روی کاناپه پایین پرید و پیش مادرم رفت. او سه سال از من کوچکتر بود و عاشق عروسکبازی. من هم خیلی دوستش داشتم و هیچوقت نمیتوانستم بهش نه بگویم. باید روی این عیبم کار میکردم چون منکه نمیتوانستم، همش به حرفش گوش دهم.
در خانه ما همه تا نیمه شب بیدار بودند و کارهایشان را انجام میدادند. ولی کار حسابی خسته ام می‌کرد. به خاطر همین زود به اتاقم میرفتم و خودم را داخل دریای خواب غرق میکردم.
وقتی به اتاقم رسیدم با خستگی ای که مرا له می‌کرد روی تختم ولو شدم و دیگر چیزی نفهمیدم.
یک نفر داشت روی شکمم آفتاب و مهتاب بازی می‌کرد و دل و رودهام بهم ریخته بود. با باز کردن چشمم و دیدن امیلی هر چیزی که میخواستم بگویم را قورت دادم. نمی‌دانم این بشر چطور با اینکه تا صبح بیدار بوده الان اینقدر سرحاله. با شادی گفت:
-نیک آخه چرا اینقدر تنبلی؟ بابا منتظرته، میگه بیا پایین صبحونتو بخور، باید برید سر کار. تازه قولتم یادت نره ها. باشه؟
-باشه، خوب حالا خودتو از اتاقم جمع کن که میخوام لباس عوض کنم.
او یک بـ*ــوس آبدار از لپم گرفت و با دو رفت پایین، منم بعد از اینکه لباسهایم را عوض کردم یک نگاه اجمالی به اتاقم انداختم. همه چیز مرتب بود و اتاق برق میزد، دست مادرم درد نکند چون همیشه اتاقم را تمیز می‌کرد. به میز و صندلی ای که کنار تختم بود نگاه کردم. آن را پدرم در تولد پنج سالگیم برایم ساخته بود. دیوارهای اتاقم چوبی بود و بدون رنگ، چون وقتی پدرم داشت اتاقهای خانه را رنگ می‌کرد من نگذاشتم اتاق مرا رنگ کند میخواستم این طرح چوب به اتاقم جلوه دهد. در اتاقم یک پنجره متوسط وجود داشت که ازش می‌شد شهر را دید. من هم هروقت دلم میگرفت می‌نشستم کنار پنجره و به شهر نگاه می‌کردم.
با دو از پله ها پایین آمدم و روی صندلی نشستم و شروع کردم به خوردن صبحانه و بعد رفتم کنار در و پدرم را صدا کردم تا بیاید و باهم برویم سرکار. او هم که دید امروز من خیلی سر حال هستم زود آمد پیشم و راه افتادیم به سمت کارگاه نجاری پدرم یا همان کارگاه بدبختیهای من. چون آنجا حتی یک دقیقه هم وقت استراحت نداشتیم و فقط موقع ناهار میتوانستم یکم استراحت کنم.
 
آخرین ویرایش:
Fighterblade

Fighterblade

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
2/4/19
7
107
28
15
زیر آسمون
باغچه ها در صبح خیلی زیباتر شده بودند و دیدن و بوییدن گل ها باهم خیلی خوب بود و به آدم احساس نشاط میداد.
وقتی رسیدیم، تام جلوی در ایستاده بود و سریع اینوَر و آنوَر میرفت، من پیشش رفتم و با شیطنت گفتم:
-چی شده تامی؟ رو دور افتادی؟
او خوشش نمی‌آمد که بهش تام بگویند به خاطر همین من به او تامی میگفتم.
-آخه نمیدونی چی ‌شده که؟ ارواح شهر جنوبی رو به کل نابود کردن و دارن می‌رن به سمت شهر میانی. هیچکس نمیتونه نابودشون کنه. تازه شنیدم مردم میگفتن هیچ سِلاحی روشون اثر نداره. همه سلاحها یا ازشون رد میشن یا اینکه وقتی بهشون می‌خورن ذوب میشن.
-اِاِاِ مگه همچین چیزی داریم؟ همش یه مشت چرنده بابا.
-نه اینطور نیست. من از منابع معتبر شنیدم. تو رو خدا چرخامو بدین من برم. باید وسایلم رو برای رفتن از اینجا آماده کنم. معلوم نیست کِی به اینجا هم حمله کنن. شما هم بهتره وسایلتونو جمع کنید و از اینجا بزنید به چاک درست مثل بنده.
پدرم گفت:
-آخه ما که جایی نداریم. تنها دارایی‌مون این کارگاه و اون خونه کوچیکه. کجا باید بریم؟
-من دیگه نمیدونم فقط اینو میدونم که باید از اینجا بریم. اینجا دیگه امن نیست.
در کارگاه را باز کردیم، پدرم چرخهای تام را داد و بعد از گرفتن پول چرخها از تام خداحافظی کرد، داخل کارگاه آمد و گفت:
-امروز باید یه پایه برای صندلی خانم تینجر بسازیم چون وقتی مینشسته روش شکسته و اون افتاده زمین. دکتر میگفت کمرش کبود شده و نمیتونه درست راه بره .
-خوب یه کم وزنشو کم کنه. اونوقت دیگه این اتفاق نمی‌اُفته.
همین موقع بود که یک پس گردنی جانانه نوش جان کردم و بعدش بابا گفت:
-تو به ایناش کاری نداشته باش و کارتو بکن. چند کار دیگه هم داریم. اگه زود تمومش کنیم بهت یکم وقت میدم تا عروسک امیلی رو درست کنی.
من پرسیدم:
-میشه یه کمم استراحت کنم.
-آره فقط اگه زود کارمونو تموم کنیم.
من که این را شنیدم انگار یک جان تازه گرفتم و شروع کردم به کار کردن و تا میتوانستم سریع کار میکردم، البته با دقت چون اگر یک اشتباه کوچک هم میکردم پدرم پوستم را می‌کند.
صندلی خانم تینجر پایه های عجیبی داشت، در عین حال که خمیده بود طرح های خیلی زیادی روش بود که جلوه خاصی بهش میداد و باعث می‌شد دوبرابر زیباتر شود.
با تمام دقّتم داشتم طرح های پایه صندلی را کپی میکردم و پدرم هم داشت جای پایه را تمیز می‌کرد. کپی کردن طرح ها را به من داده بود تا یاد بگیرم و تجربه کسب کنم. چون معتقد بود چیزی که انسان را میسازد تجربه است. ولی آخر من دوازده ساله چطور باید طرحهای به آن پیچیدگی را کپی میکردم؟
بعد از اینکه کارم تمام شد پدرم یک نگاه اجمالی بهش انداخت و گفت:
-افتضاحه، افتضاح. مرا مجبور کرد تا دوباره از اول شروع به کار کنم. من هم با غرغر شروع کردم و دوباره سابیدم و کوبیدم و تراشیدم. بالاخره بعد از دو ساعت کارم تمام شد. آنقدرها هم دست و پا چلفتی نبودم و زود یاد می‌گرفتم. اینبار پدرم یک لبخند کج و مخصوص به خودش را زد و گفت:
-این شد کار.
او همیشه وقتی از کار هایم خوشش می‌آمد از این لبخند های مسخره میزد.
پایه را از دستم گرفت و رفت تا پایه را زیر صندلی چفت کند. من هم کنار پنجره رفتم تا هوای صبحگاهی را که با بوی گلهای باغچه خانم کِراند مخلوط شده بود استشمام کنم. واقعا میتوانستم بوی گلهای محمدی و نرگس و مریم را از هم تشخیص دهم.
چرخیدم و به پدرم نگاه کردم که داشت با نهایت ظرافت با سوهان، بیرون آمدگیهای پایه از صندلی را تمیز می‌کرد. من هم که بیکار بودم ازش پرسیدم:
-کار دیگهای هست که من انجام بدم؟
-آره، برو پایه اون چهار پایه که گوشه کارگاهه رو بیار اینجا تا بهت بگم باید چیکار کنی.
من به طرف گوشه کارگاه نگاه کردم. آنجا پر بود از چیز هایی که هیچ وقت تعمیر نکرده بودیم.
از بین وسایل پایه را پیدا کردم، البته یک چیز دیگر هم آنجا بود که خیلی شبیه شمشیر بود البته چوبی، باید بعدا از بابا اجازه میگرفتم و یک نگاهی بهش مینداختم.
وقتی پایه را به پدرم دادم، یه نگاه بهش انداخت و بهم گفت که کجا را باید بتراشم. او آنقدر نجاری کرده بود که با یک نگاه به وسایل چوبی میتوانست بگوید اشکالش کجاست.
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.