چالش ششمین چالش و نقد متن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع بهار شایگان فرد
  • تاریخ شروع
بهار شایگان فرد

بهار شایگان فرد

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
کاربر VIP انجمن
منتقد انجمن
18/8/18
3,831
19,028
113
مشهد
انگار دیوانه شده بود، آن زن پر عشق و محبت دیوانه شده بود. گریه می‌کرد، می‌خندید و زیرلب می‌گفت باید نابود شود.
بارها و بارها به او گفته بود که صبر کن. اما مگر حرف در گوشش می‌رفت؟! نمی‌رفت. نمی‌دانست این چه وسوسه‌ایست که افتاده به‌جانش‌، به قلبش و به مغزش. مثل خوره‌ای که تمام بدنش را می‌خورد. در گوش هایش اکو می‌شود.
-نابودش کن، نابودش کن. بدختت می‌کنه، نابودش کن.
تکلیفش روشن نبود، می‌گریست و می‌خندید و زیرلب تکرار می‌کرد.
-نابودش می‌کنم، باید نابود شه.
گریستنت چه بود؟! تو که می‌خواهی نابودش کنی، چرا گریه می‌کنی؟ شاید، شاید اشک شوق است. آه، آدم چقدر می‌تواند ظالم باشد که از مرگ یک جان‌داری که در وجودش نفس می‌کشد، خوش‌حال باشد و اشک شوق بریزد؟! نمی‌تواند. این را همه می‌گفتند.
-بس کن، این بچه میمونه. حتی اگه جواب آزمایش بعدی مثبت باشه. این بچه‌ی توئه، نمی‌تونی اینجوری نابودش کنی.
ناخودآگاه، می‌ایستد، چشمانش را رنگ قرمز احاطه کرده و داد می‌زدند.
-نابودش می‌کنم، نمی‌تونی جلومو بگیری. من نابودش می‌کنم. تو نمیتونی نظر منو عوض کنی.
پرستاری وارد اتاق می‌شود، بادیدنش اخمی می‌کند و تشر می‌زند.
-بسه، چرا بلند شدی تو خانم محترم؟ نه واسه اون بچه‌ی تو شکمت خوبه، نه واسه خودت. سروصداهم ایجاد نکن، بشین سرجات.
اخمی می‌کند و می‌خواهد برگردد که با جیغ‌های پی‌درپی‌ش مواجه می‌شود.
-دوستش ندارم. نمی‌تونی مجبورم کنی. می‌کشمش، نابودش می‌کنم.
خندید، خندید و شراره‌های شرورت، در هر قاه قاه خندیدنش، پیدا می‌شد.
در با صدا باز می‌شود، دکتر است که بااخم‌هایی درهم، به او و همسرش نگاه می‌کند.
-چه خبرتونه؟! بهتون که گفتم، تا جواب آزمایش نیومده، هیچ‌کدوم‌تون حق ندارید خطایی بکنید. اگه بچه، کمی حالش بد بشه. از چشم شما می‌بینم و ازتون شکایت می‌کنم.
دکتر که بیرون می‌شود، پرستار هم پشت‌سرش بیرون می‌رود. دیگر خبری از خنده‌هایش نیست. لــ*ب پایینش است که می‌لرزد، چشمان میشی رنگش است که در آن، حلقه‌ای از اشک دیده می‌شود.
نزدیک می‌شود، دوباره روی تخت جای می‌گیرد و با دستانش، خود را در آغـ*وش می‌گیرد. حتی اجازه نمی‌دهد، قطره اشکی پایین بریزد و به همین سبب، لــ*ب پایینش لرزش بیشتری پیدا می‌کند.
-باورم نمیشه، این تویی؟ واقعا این تویی؟ چرا؟ صبر کن، برای بار هزارم میگم صبر کن. صبر کن تا شاید، بتونی اون دلبندی که همیشه ازش حرف بزنی و ببینی. همونی که می‌گفتی آرزوی بـ*غـل کردن‌شو دارم. همونی که گفتی با دنیا عوضش نمی‌کنی. چی شد؟ همه‌ش پر؟!
انگار شیطان رفته در جلد این زن.
-نمی‌خوام، بس کن، بس کن.
بس کن آخرش، آنقدر بلند است که شوکه می‌شود، از اینکه او چطور می‌تواند انقدر بی‌رحم باشد؟
-چطور می‌تونی؟!
باز بلند می‌شود، انگار دنبال چیزی می‌گردد.
-بریم، دیر میشه بریم توروخدا. وای، باید هرچه زودتر از خودم خلاصش کنم این، این بی‌همه‌چیزو.
با سیلی که از جانب همسرش می‌خورد، صدایش در گلو، خفه می‌شود. دهانش برای گفتن حرفی باز و بسته می‌شود، اما هیچ صدایی از حنجره‌ی او بیرون نمی‌آید.
-چیه؟! هنوز بریم؟ حق نداری، حق نداری حرف از سقط این بچه بزنی.
دستانش را در بـ*غـل می‌گیرد.
-ببین، هنوز نیومده تورو از من گرفت. همه طرف اونو می‌گیری؟! نمی‌خوام.
نگاهش را دور اتاق می‌چرخاند، سرامیک‌های سفید و پنجره‌ی بدون حفاظ بزرگی.
انگار جرقه‌ای در ذهنش خورده باشد‌، می‌ایستد و به سمت پنجره می‌دود، همسرش باتعجب به او خیره شده است و وقتی از هدف او باخبر می‌شود، به سمت او می‌دود. اما دیر شده بود. یک‌پایش از پنجره آویزان بود و یک پایش داخل اتاق بود.
-اگه نریم، می‌کشم خودمو. به‌خدا می‌کشم.
-نه، نه نکن این کارو...باشه، باشه! میریم، قول میدم میریم. اما وقتی جواب آزمایش اومد.
جیغ می‌زند.
_نه!
طولی نمی‌کشد که در اتاق باز می‌شود و هرچه پرستار است داخل می‌شوند.
با دیدن وضع او، شوکه و هینی می‌کشند.
_نیاید، نیاید.
مثل دیوانه‌ها، تمام افراد را از خود دور می‌کرد.
_نیاید، نزدیکم نشید. پرت می‌کنم خودمو پایین.
نفس تند، تند از سینه‌اش به لــ*ب‌هایش می‌رسید. انگار او هم ترسیده.
الان همه به دیوانه‌گی این زن پی برده‌اند.
-باشه، باشه. بیا بریم.
-دروغ میگی. حرفاتو باور نمی‌کنم. به‌خدا دروغ میگی.
مگر خدا می‌شناسی؟ کسی که خدا را می‌شناسد، این چنین بلا سر فرزندش و موجودی جاندار نمی‌آورد.
-میریم، قول میدم بریم. فقط، فقط صبر کن. توروخدا!
-نمی‌خوام، نمیری. گفتی اگه جواب مثبت باشه میری. خودت گفتی!
این بار، هق می‌زند.
-نمی‌خوام این بچه رو.
دستش را روی چشمانش می‌گذارد و می‌گرید. می‌خواهد بگوید احتیاط کن، اما به سمتش می‌دود و او را داخل اتاق می‌کشد.
ممانعت نمی‌کند، خودش را بیشتر در بـ*غـل همسرش می‌فشارد.
-صبر کن، فقط صبر کن.
____
استرس تمام وجودش را احاطه کرده بود. نگران بود، چه می‌شد، چه نمی‌شد‌؟! اگر سالم نبود، با دخترکش چه می‌شد؟ اگر سالم بود، هنوزم
نگهش می‌داشت؟ با کلی آرام‌بخش خوابانده بودنش و حال، آمده برای جواب آزمایش.
-آقا بفرمایید.
بدون تشکر، نامه را از دست پرستار می‌گیرد، تنها دغده‌اش باز کردن این نامه بود. چه نوشته، چه ننوشته؟! هزارن فکر به سرش زده است، اما کدام‌شان درست است؟
نامه را باز می‌کند، بدون خواندن حروف‌های انگلیسی، تنها دنبال کلمه‌ای‌ست که سرنوشت دخترش را مشخص می‌کرد.
با دیدن جواب، حسی ملس وجودش را احاطه کرد.
حسی از خوش‌حالی و ناراحتی.
اگر قبولش نکند؟

#شهبازی
شاگرد استاد نجمی.
شکسته نویسی تو دیالوگ؟
حالتهای هیستریکش نرمال نبود
سطحc
 
بهار شایگان فرد

بهار شایگان فرد

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
کاربر VIP انجمن
منتقد انجمن
18/8/18
3,831
19,028
113
مشهد
:monkey1: :hanghead:مثل همیشه چن دیقه اخر فهمیدم باید بنویسم:sisi3::hanghead:حلال کنین منو.

نفس کشیدن برایم سخت شده بود.
حرف های دکتر مانند پُتکی آهنین بر سرم آوار می گشت و من زیر آوار هایش ذره ذره جان می دادم!.
_آیدا.
صدای محکم مردانه اش لرزش داشت او هم مانند من از درون شکافته شده بود.
دیوار دور سرم میچرخید
سرم را با درد بر روی سرم گذاشتم و سیاهی بود که مرا اسیر دستان یغماگرش کرد.

نور لامپ سقف اتاق،مردمک چشم هایم را تنگ کرد و چینی بر روی صورتم انداخت.
با محنت پلک برهم زدم تا دگر باربتوانم چهره رنگ پریده و پریشانش را ببینم،می توانستم حالش را تصور کنم او هم احوال دلش مانند من بود،ابری و هر لحظه منتظر یک طغیان بود یک تلنگر،تلنگری برای شکسته شدی آن سدی که در گلویم جا خوش کرده.
صدایش آهنگی ملایم بود که تسکینم می داد اما حال نه.
با درد لــ*ب زدم:
-بهم بگو که چیزایی که شنیدم اشتباهه.سینا بهم بگو که جواب آزمایش اون نیست.
خشم وجودم را در آغـ*وش کشید و بلند فریاد زدم:
-بهم بگو!
در عمق چشمانش ناراحتی را می دیدم برای هر دوی ما باور این موضوع سخت بود
برای مایی که زندگیمان را باعشق شروع کردیم
چنین دردی برو روی دوشمان بیش از حد سنگین بود.
پلک بستم سکوتش نابودم کرده بود.
اشک هایم اسیدوار می باریدند.
به سمت پنجره روانه شد
باد با موهای مشکینش بازی می کرد.
چشم هایش بیرون را می کاوید،پوجی براو چنبره زده بود
-احتمال داره اشتباه باشه،چرا برای آزمایش دوم صبر نکنیم؟
به
سمت من برگشت
نگاهم به چشم های عسلیش گره خورد.
_و اگه درست باشه؟
بغضم را بلعیدم و بار دگر نالیدم:
_توقع که نداری وقتی جنین بیشتر از این رشد کنه سقطش کنم؟
چنگی بر موهایش زد:
_لازم نیس برا همه چی منطقی تصمیم بگیری سارا
کمی به جلو خم شدم،لــ*ب هایم را گزیدم:
-وقتی حس مادرانم بیشتر شد میخوای من سقط کنم و احساس گناه بهم دست بده؟
تو اینو میخوای؟
سرش را تکان داد.
نزدیکم شد و کنارم آمد.
سرم را بر روی بالش گذاشت و دستم را گرفت و لــ*ب گشود:
-آروم باش.یه درصد اگه غلط باشه؟ پشیمون نمیشی؟
می تونیم بعدا غیر قانونی سقطش کنی!
زهرخندی با صدایی زدم:
-وقتی حرف حرف خودته نظر من مهمه؟
عصبی غرید:
-بس کن سارا. برای منم سخته. ولی میخوام صبر کنیم تا جواب آزمایش دوم بیاد.
گله مند به چشمانش خیره شدم در دل آهی جانسوز کشیدم ،کاش می فهمید که من هم حقی در تصمیم گیری دارم.چرا نمی فهمید این بچه تنها برای او نیست.اما مهر سکوت را برگزیدم دگر هیچی میلی برای بحث با او که بی فایده بود نداشتم.
_باشه مثل همیشه.
به سختی بلند شدم و خود را به حیاط بیمارستان رساندم،
آشفتگی بر فضا چنبره زده و با الکل خود را معطر کرده بود.
نیمکت چوبی قدیمی که کمی آن طرف تر از سر در بیمارستان بود،توجهم را جلب کرد.
گام هایم سست اما بلند بود،
به آرامی بر روی آن نشستم.
باد خنکی از لابه لای موهای میشی رنگم عبور می کرد
خنکی را دوست داشتم،
سر سبزی و هر چند فضای سبزی حتی اندک حس خوشی را به من القا می کرد
و این حس خوشی بود که طبیعت با روی باز آن را برای من به ارمغان می آورد.
قدم های کسی را که نزدیک می شد را می شنیدم کمی جمع شدم.
_اومدی بیرون
لبخند محوی بر لبانم امد:
-آره اینجا رو بیشتر دوس دارم تا اون اتاق.
او هم لبخند پر از دردی زد که چاله گونه هایش خود را به رخ کشیدند.
دستم را گرفت.
-بیا بریم باید جواب آزمایش و نشون دکتر بدیم.
باشه ی آرامی زیر لــ*ب گفتم
و دست در دستانش به سوی اتاق دکتر روانه شدیم.
تقه ای به در وارد کرد و وارد شدیم.
اتاق کذایی خاطرم را پیش از پیش مکدر می کرد.
-خوش اومدین
نگاهی به ما کرد و سینا برگه ی ازمایش را به او داد.
_بشینید لطفا
بر روی مبل چرمی تکیه زدم، حال نشستن را هم از من ربوده بودند.
عجیب بود که لبخند بر لبان دکتر جاری بود.
با صدایی نیمچه مخملیش گفت:
_اول اینکه از شما عذر میخوام بابت اینکه من خودم شخصا پیگیری کردم و مطمعن شدیم که جواب آزمایش شما با یکی دیگه اشتباه شده!
چشمانم از حدقه در امده بود
خوشحالی وفوری تمام من را فرا گرفته بود
_و دوم اینکه بچه شما سالمه!
جوشش اشک در چشمان او هم نمایان بود.
_مطمئنین؟
لبخندش را حفظ کردو ارام لــ*ب زد:
بله.بچه شما سالمه جناب.
دستم را در دستانش می فشرد
سالم بودن این بچه ارزشمند ترین هدیه دنیا بود
با تشکری زیر لــ*ب از اتاق خارج شدیم.
خوشحال و با پر صلابت لــ*ب زد:
-دیدی همیشه لازم نیست منطقی باشیم،یک درصد احتمال هم می تونه 100درصد شه.
لبخدی زدم و خود را مملو از آغـ*وش او کردم:-
اره اما نه برای همیشه.
اسیدوار؟
شکسته نویسی
حقیقت مانندی نداشت. آزمایش غربالگری دو سه مرحله ست که نمیشه همه با هم اشتباه بشه.
نسبت به آموزش ندیدنت بد نبود

سطحb
 
بهار شایگان فرد

بهار شایگان فرد

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
کاربر VIP انجمن
منتقد انجمن
18/8/18
3,831
19,028
113
مشهد
_به نام خدا_​
چشمام رو باز کردم. آفتاب زد و... دنیا گم شد! پاندول ساعت آروم آروم به این طرف و اون طرف کشیده می شد. صدای تیک تاکش غرق شده بود توی احساس صدای هالزی. پرده های مخمل سورمه ای به رقص درمیومدن و من، مبهوت دنیای شب پر ستاره! ستاره ها به عقب رفتن و صدای عقربه ها تند تر شد. هالزی گم شد و پرده های سورمه ای از حرکت ایستادن.

***​

"

_ با اینکه روی تست غربالگری نمیشه زیاد حساب بازکرد، اما خطر رو نشون داده. سندروم دان که به عقب‌موندگی ذهنی می رسه، ناشی از وجود یه کپی اضافی از کرموزوم شماره 21 انسانه به طوری که مبتلاها دارای سه کرموزوم شماره 21 هستن. در حال حاضر در زن های باردار با انجام آزمایش خون و سونوگرافی مشخص می‌شه که آیا جنین اونها در معرض خطر ابتلا به سندروم دان قرار داره یا نه.

از اونجایی که زمان سقط شرعی توی کشور ما هفته نوزدهمه؛ قبل از هفته نوزدهم این غربالگری صورت گرفت که در صورت نیاز سقط انجام بشه. اگر منتظر بمونین تا نتیجه ی آزمایش دوم بیاد، چاره ای ندارین جز اینکه نگهش دارین یا غیر قانونی سقط رو انجام بدین. میدونم ناراحت کنندست؛ اما باید هرچه سریعتر تصمیم بگیرین.

فراموش نکنین؛ همون خدایی که این بچه رو بهتون داد، خودشم کمکتون میکنه. امیدوارم بتونین بهترین تصمیم رو بگیرین."

چی می گفتم؟ بچتو بکش یا زنده نگهدار خدا هم پشتته؟! مسخرست! اگه بخوام سقطش کنم شدم قاتل و... اگر بخوام نگهش دارم شدم خائن!

کی با خودش میگه مادر کیه؟ همه به فکر نظرات فیلسوفانه ی مضحکشونن! چیزی که هیچ کس بهش فکر نکرده عشقه! همه سعی دارن به عدم وجود سلول های تشکیل دهنده ی آدم فکر کنن یا رنجی که نباید در آینده بکشه.

شاید به یه قاتل زنجیره ای زنان باردار بخاطر انتقام فکر کنن یا نوشتن و ساختن کتاب ها و فیلم ها. شایدم چاپ روزنامه هایی با سرتیتر "قتل یا خیانت؟ شما چه فکر می کنید؟!"!

کسی هست به غیر از یه مادر تا به درد مادر توی اون لحظه فکر کنه؟ دکتری که میگه "میدونم ناراحت کنندست." تا حالا این جمله رو به چند تا مادر گفته؟!

حس می کنم چشم هام دارن میسوزن. کم کم تر میشن. موج های شب پرستاره دارن حرکت می کنن. کم کم وقتی آب دهنم رو قورت میدم گلوم میسوزه. اشکام راه نمیفتن. نباید گریه کنم! گریه به اونم آسیب میزنه!

اون کیه؟! قراره مادیت پیدا کنه یا میشه یه دنیا خاطره که هیچوقت قرار نیست اتفاق بیفتن؟!

صدای در میاد. به در اتاق نگاهی میندازم. آروم آروم به سمتش می رم. هالزی برگشته اما دیگه نمی تونم پرده ی مخمل سورمه ای رو ببینم. پاهای لختم روی سرامیک های سرد اتاق حرکت میکنن. دستم دستگیره ی در رو لمس میکنه و پایین هلش میده. بیرون، دلگیر ترین دنیای ممکن رقم خورده. آفتابی که داره نفس های آخرش و میکشه و یه تاریکی که مثل همیشه سعی داره تا خودش رو اثبات کنه.

دوباره صدای در میاد! مگه کلید نداره؟! پاتند کردم و به سمتش رفتم . در رو باز کردم. لبخندی به روی صورت خستش زدم و گفتم:

_سلام؛ خسته نباشی!

صورت سبزش خندید و درحالی که خودش رو خم کرده بود تا بتونه کفشاش رو دربیاره جوابم رو داد:

_به سلام! سلامت باشی. چطوری؟

_ خودت که میدونی...فقط خواب!

آره خواب! خواب تا جایی که بفهمم زمان یه مفهوم مسخرست! صبح تو رویا، ظهر تو رویا، شب تو رویا! تا اون جایی که حس کنم واقعیت، فقط نظریه ی فیزیکدان مرده ست!

_آره... میدونم!

شاید واقعا تصمیم گیری سخت ترین کار دنیاست. چون یه راه ارتباطی محکم با آینده داره. وقتی میخوای انتخاب کنی، تنها چیزی که منتظرته زمانه! یا فکر به انتخاب های درست و غلط گذشته...یا فکر به آینده ای قراره ساخته بشه!

توی این دنیا، همه چیز مربوط به زمانه! حتی عشق؛ حتی دوست داشتن!

وقتی بهش گفتم رو خوب یادمه! حتی بهتر از وقتی که احمقانه ترین حرکت زندگیم و زدم! حرف هایی که دکتر بهم گفته بود و طوطی وار براش تکرارکردم. انگار نشد یا نخواستم هیچی از موجودیتی که خودم درک کردم براش توضیح بدم.

شایدم، فقط قصدم این بود تا حال مزخرف خودم رو بهش القا کنم. راستش... نمیدونم! هیچی نمیدونم!

اما اینو میدونم که دیوونه شد. اولش، فقط نگام کرد. انگار هیچی نفهمیده بود! شایدم درگیر کلمه هایی شده بود که از دهنم بیرون اومده بودن.

اون بهترین کسی بود که میدونست من اصلا اهل کلمات قلمبه سلمبه نیستم... بعد از یه نگاه طولانی که هیچی ازش بدست نمیومد، دست به دامن طبیعی ترین ری اکشن ممکن شد.

_چی؟

دهنم رو باز کردم. می خواستم مثل ضبط صوتی که دکمه ی پخشش رو زدن، دوباره همه چیز رو تکرارکنم؛ اما نشد.

خیلی ناگهانی خودش رو روی زمین انداخت و دستاش رو روی سرش گذاشت. فقط به زمین نگاه می کرد. چند دقیقه ی کامل زل زده بود به فرش آبی رنگ وسط هال. مثل بچه ای بود که بزرگترا برای دست به سر کردنش فرستادنش سراغ شمردن گلای فرش!

اما هیجان بچه ای خودش نمی فهمه چه کلاهی سرش رفته هیچ وقت با این غم برابر نیست؛ هیچوقت!

چند دقیقه ی دیگه هم گذشت. بالاخره سرش رو بلند کرد و با چشمایی که قرمزی رگ ها توشون پیدا بود بهم زل زد. دستش رو به کاناپه ی کنار دستش گرفت و آروم بلند شد.

و من اون لحظه سعی داشتم تا بافتن موهای رنگ شدم، جلوی جویدن ناخن هامو بگیرم! به سمتم اومد. نذاشت هیچی بگم. فقط گفت:

به هیچ عنوان...(لــ*ب هاش رو توی دهنش فرو برد ) فکرش رو هم نمی کنی!

و اون نذاشت تا من هیچ حرفی بزنم. اما گلوم، هنوز هم درد می کرد! شاید گلوی اونم درد داشت و نخواست من ا زبین رفتن دردش رو بفهمم! نامرد بود؛ نامرد!

به سمت آشپزخونه رفتم تا خرید هاش رو توی یخچال جا بدم. حرفی ازش نمیزد اما یه حس بد مثل زالو به جفتمون چسبیده بود و داشت خونمون و می مکید.

آخر این قصه چیه؟ جنایت؟ مرگ یا یه حس خوب؟ همه ی این ها مثل یه سوال لاینحل اونقدر می مونن و می مونن تا خشک و کهنه و بشن. دکتر بهم زمان داد ولی برای من، دیگه چیزی به اسم زمان یه معنای پیچیده داشت!

دوباره صدای عقربه ها تند شد. صدای گریه از تو اتاق اومد. در و باز کردم و به سمت صدا رفتم. روی تختم، یه نوزاد بود. چرا از وجودش تعجب نکردم؟ انگار اون یه عضو عادی از زندگیم بود که من هیچوقت نشناختمش!

نردیکش شدم و بغلش کردم؛ اما اون دیگه تو بغلم نیست. باتعجب روم رو برگردوندم، حالا روبروم یه آینه بود. لاغر تر بودم. ابروهام هنوز پیوند داشت. این خودم بودم. یک من برای چند سال پیش! یا شاید برای الان!

به سمت در رفتم و وارد راهرو شدم. اطرافم، پر من بود! منی که عاشق شده بود. منی که کوچیک بود و عروسک بازی می کرد. منی که لباس عروس تنش بود. منی که گریه می کردو... منی که بچه دار شده بود. حس می کردم تموم دنیا داره دور سرم می چرخه. چشمام رو برای یه لحظه بستم و ... باز کردم!

یه حس غریبی داشتم. دراز کشیده بودم و تنها می تونستم بالای سرم رو ببینم. نه میتونستم بلند شم؛ نه اینکه حرف بزنم!

ناخودآگاه، زدم زیر گریه! صدای دویدن اومد. یکی بالای سرم رسید. خیلی برام آشنا بود. داشت بهم نگاه می کرد. انگار سردرگم بود. دستاش رو به سمتم آورد و خواست بـ*غـل کنه. دست هاش رو زیرم گرفت و بغلم کرد. حس آرامش کردم و چشمام رو بستم.

چشمام رو باز کردم. آفتاب زد و... دنیا گم شد! پاندول ساعت آروم آروم به این طرف و اون طرف کشیده می شد. صدای تیک تاکش غرق شده بود توی احساس صدای هالزی. پرده های مخمل سورمه ای به رقص درمیومدن و من، مبهوت دنیای شب پر ستاره!
از همون چند خط اول فهمیدم این نوشته مال کیمیاست
انتظار اینهمه شکسته نویسی و دیالوگ بلند نداشتم
سطحb