درحال نگارش ستون فقرات شیطان|محدثه فارسی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Mohadeseh.f
  • تاریخ شروع
M

Mohadeseh.f

طراح انجمن
عضو انجمن
25/8/18
316
1,300
93

به نام خدایی که در همین نزدیکی است...
نام رمان: ستون فقرات شیطان

نام نویسنده: محدثه فارسی

موضوع: ترسناک، فانتزی، عاشقانه
تایید کننده: @فاطمه محمدی
خلاصه:
یه دختر که میون یه دنیای ترسناک گیر میفته!
یه دختر که توی این خونه نفرین شده اسیر شده و با تمام وجود آرزوی مرگ
می کنه... یه دختری که از جای جای اون خونه می ترسه... یه دختر که
از لالایی های کودکانه هم می ترسه... از عروسک های پارچه ای!
این دختر از همه چیز " وحشت " داره!
از شیطانی که اون جا زندگی می کنه و اون هر لحظه با چشمش ستون فقرات شیطان رو با چشم مشاهده می کنه!
مقدمه:
لالالا جیغ
این صدای مرگه... این ترانـه ی مرگه
دیگه هیچ وقـت نمی خوام لالایی بخونی!
از عروسـکا بدم میاد، از نقاشی های کودکانت
کاش چشمام و ببندم و دیگه هیچ وقت بیدار نشم!
 
آخرین ویرایش:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
9/8/18
666
2,265
93
تهران
446634581_260040.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
M

Mohadeseh.f

طراح انجمن
عضو انجمن
25/8/18
316
1,300
93
به نام خداوند جن و انس
دور یکی دیگه از آگهی ها خط کشیدم، بهار نگاهی بهم انداخت و آهی کشید
و گفت:
بهار _ کودن بیشعور... انگار مجبوری.
لبم و به دندون گرفتم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
من _ آره مجبورم... این کار نونی توش نداره!
باعصبانیت گفت:
بهار _ آخه یه نفر آدم چه قدر مگه پول می خواد؟
حرصی خودکار و کوبیدم به روزنامه و سرم و بلند کردم.
من _ بهار میشه ببندی گاراژتو؟ بابا همین یه نفر آدم توی اجاره خونش
مونده، توی نون شبش هم مونده!
قیافش و کج کردو گفت:
بهار _ بمیر اصلا...
چشم غره ای بهش رفتم و سرم و برگردوندم تو روزنامه که چشمام به
یه تبلیغ افتاد... پرستاری بچه 24 ساعته... آخ جون اگه بگیره چی میشه
معمولا رابطه خوبی هم با بچه ها دارم... واینکه جای خواب هم تامین میشه
ای جــونم... خوشحال آدرس خونه رو برداشتم... شماره تلفن نذاشته بود... به ساعت مچیم نگاه کردم... نیم ساعت دیگه تعطیل می شدیم.
وقتی کار تموم شد با بهار تا ایستگاه بی آر تی رفتم... بی آرتی رسید و وای که چقدر شلوغ بود... وایساد، از بهار خداحافظی کردم و به زور خودم و بردم!
داخل فکر کنم یه 5 کیلویی کم کرده باشم... عین اسب وایسادن تکون هم
نمی خورن!
موهای قهوه ای و طلاییم و فرستادم تو مقنعم و هندزفری رو گذاشتم تو
گوشم... دستم وگرفتم به میله و نگاهم و دوختم به بیرون... مهراب می خوند ولی من فکرم یه جای دیگه بود! فکر بدبختی و بی کسی.
از بی آرتی پیاده شدم وبه سمت ساندویچی شیک سرکوچمون رفتم... میلاد
پسری که صاحبش بود و توش کار می کرد پسری بود خوشگل و خوشتیپ
که بدجور شیفته و خاطرخواه بنده بود... البته همسایه ها می گفتن و واقعیتش منم با نگاهاش متوجه شدم... منم بدم نمی اومد ازش پسر خوب و مودب و خوشگلی بود!
باخجالت وارد شدم... چشمای طوسیش من و هدف گرفت... لبخند محجوبی
زد و گفت:
میلاد _ سلام ماحی خانوم.
لبخند شرمگینی زدم و گفتم:
من _ سلام آقا میلاد حالتون خوبه؟ خانواده خوب هستن؟
سرش و انداخت پایین و گفت:
میلاد _ به لطف شما... بفرمایید چیزی می خواستید؟
لبم و گزیدم و گفتم:
من _ بله... خواهشا یه چیز برگر.
سرش و تکون داد و اشاره کرد به صندلی های شیک و گفت:
میلاد _ شما بشینید... تا من حاضر کنم!
به سمت صندلی ها رفتم و نشستم... نگاهم و انداخته بودم پایین و لبم و می گزیدم... چشاش خیلی قشنگ بود بی صاحاب مونده!
 
M

Mohadeseh.f

طراح انجمن
عضو انجمن
25/8/18
316
1,300
93
با صدای خنده چند تا پسر اصلا سرم و بلند نکردم... صندلی های روبروم
کشیده شد و فهمیدم که چندتاپسر نشستن... وای که من چقدر از این پسرای اینجوری بدم میاد... اخم کردم و سرم و بلند کردم... سه تا پسر خوشگل و مامانی نشسته بودن پشت میز... تا من سرم و بلند کردم با دهـ*ن باز نگاهم کردن، وا... ببند بابا در جهنم و!
میلاد به کسی که کنارش کار می کرد یه چیزی گفت و اومد سمت من
با اخم گفت:
میلاد _ ماحی خانوم شما بیاید این ور بشینید!
سرم و تکون دادم و بلند شدم و رفتم روی اون یکی صندلی نشستم؛ پسرا نگاهشون به من بود... یکیشون چشمک زد که برزخی نگاهش کردم.
چرا حاضر نمی شد؟ اه
ساعت 6 شده بود... هوا داشت تاریک می شد... بلاخره حاضر شدو رفتم سمت میلاد!
من _ خیلی ممنون...
پول و گرفتم سمتش و اخم کرد.
میلاد _ داشتیم ماحی خانوم؟
لبخند شرمگینی زدم و گفتم:
من _ من شرمندم... خواهش می کنم بگیرید.
یکمی با اخم نگاهم کرد بعد بی رمق پول و گرفت... ساندویچ و گرفتم
و بعد از خداحافظی و شماره پسرا که سمتم پرت شد از مغازه زدم بیرون
در خونه رو باز کردم و وارد شدم... چراغ و زدم و بی حال کولم و پرت کردم
سمت مبل! حالاخوبه وسایل خونمون و دادن بهم!
هرکی وضع خونم و می دید فکر نمی کرد که فقیرم! بی حال نشستم روی مبل
و مشغول خوردن چیز برگر خوشمزه میلاد شدم... الان که فکر می کنم می بینم اون از سرم زیاده... نه از خوشگلی... خداروشکر قیافه رو داشتم از نظر
خانواده و مال و منال! دخترای کوچه براش بال بال می زدن.
لبخند تلخی زدم و تکیه دادم به مبل... نگاهم به عکسم افتاد... عکسی
که پارسال روز تولدم رفتم آتلیه گرفتم... موهام پخش شده بود و نگاهم
به افق بود... چشمام آبی روشن بود... پاچه گیر بود و وحشی!
آهی کشیدم و کولم و بادستم کشیدم طرف خودم، آدرس و از توش در آوردم... زعفرانیه بود... خدایا کاش حقوقش خوب باشه و بمونم و از دست این اجاره خونه راحت بشم.
انقدر به آدرس زل زدم که چشام رفت رو هم و ولو شدم روی مبل وخور خورم رفت توی هوا!
*****
دینگ دینگ دینگ
مرض! زهـرمار! مـادر صلواتی! اه... باچشمای نیمه باز آلارم گوشی و قطع کردم و نشستم، اه کاش هیچ وقت صبح نمی شد... لباسای دیشب هنوز تنم بود، مقنعم و درآوردم و پاچه هام کشیدم بالا و رفتم دستشویی... جاتون خالی خیلی خوش گذشت!
صورتم و شستم و دستی به ابروهام کشیدم و بردمشون بالا... از دستشویی
اومدم بیرون و موهام و قشنگ شونه کردم و بافتمشون... روسری بلند
سرم کردم تا موهام معلوم نشه... کولم و انداختم رو دوشم و از خونه زدم بیرون... رسیدم سرکوچه که میلاد و دیدم داره مغازش و باز می کنه
بادیدن من خواست بلند شه که سرش خورد به لوله گاز!
بانگرانی گفتم:
من _ چیزیتون نشد؟
با قیافه درهم از درد گفت:
میلاد _ نه نه... خوبی شما؟
 
M

Mohadeseh.f

طراح انجمن
عضو انجمن
25/8/18
316
1,300
93
سرم و انداختم پایین و گفتم:
من _ بله... با اجازتون!
آروم گفت:
میلاد _ خدانگهدار.
راه افتادم و به سمت ایستگاه حرکت کردم... چشمم به یه مزدا تیری مشکی
افتاد... هه ماشینی که بابام داشــت! بغض کردم و کلافه سوار بی آرتی شدم
انقدر دلم می خواد دهـ*ن اون مجری رادیو پیام و جـر بدم!
اول صبحی شر و ور میگه... والا من اول صبح عین قاتلا به همه نگاه می کنم بعد انتظار داره با مهربونی با بقیه برخورد کنم! (از نگاهش به میلاد معلوم بود خخخخ)
خدا می دونه بعد از بی آرتی چقدر پول تاکسی دادم... با اعصابی داغون
از تاکسی پیاده شدم و به خونه نگاه کردم... عر، این خونست یا مـوزه؟
دستم و گذاشتم رو زنگ که خیلی باکلاس زنگ خورد... در باتیکی
باز شد... رفتم داخل، یه پیرمرد فرتوت و خمیده مشغول جارو زدن
برگ ها روی زمین بزرگ و ویلایی بود!
از کنارش رد شدم... چقدر درخت داره اینجـا، جلوی نور خورشید
و گرفته بودن!
یه مرد خوشپوش و شیک وایساده بود دم در... نزدیکش شدم و متوجه
قیافه بسیار زیباش شدم... موهای کنار شقیقش کمی سفید شده بود و قیافش
و مردونه تر کرده بود!
لبخند جذابی زد و منم با خجالت گفتم:
من _ سلام، اوممم برای آگهیـ...
حرفم و قطع کرد و باصدای خیلی قشنگی گفت:
مرد _ مرادی هستم... بله درست اومدید، بفرمایید.
و خودش جلو راه افتاد... منم برگشتم و به پیرمرد نگاه کردم، هنوز مشغول جارو کردن بود، شونه ای انداختم بالا و وارد خونه شدم، فکم با زمین یکســان شـده بود... چه خونه سلطنتی بود اینجا!
ولی یکمی دلگیر بود و خوفناک... باصدای مرادی هول نگاهش کردم!
مرادی _ بشینید خانم...
مثل مسخ شده ها نشستم و دوباره مشغول سرک کشیدن شدم...
نشست روبروم و پاش و انداخت روی اون یکی پاش...
مرادی _ اگه تو آگهی خونده باشید گفتم که پرستار برای یه بچه می خوام.
سرمو تکون دادم و گفتم:
من _ بله!
دستش و گذاشت روی پاهاش و گفت:
مرادی _ خوب من برای مدت طولانی قراره سفر کنم به استرالیا برای
کارم... من یه دختر 6 ساله دارم که مادرش دوسالی هست از دنیا رفته
باناراحتی گفتم:
من _ خدارحمتشون کنه.
لبخند متینی زدو گفت:
مرادی _ سپاس گذارم... بله داشتم می گفتم، من اگه برم دخترم تنها می مونه... نمی تونم با خودم ببرمش به خاطر یه سری مسائل، خیلی نگرانشم، به یه آدم قابل اطمینان نیاز دارم، اون کم حرفه و بی آزار و اذیت... امیدوارم تا الان فهمیده باشید!
سرم وبه عنوان مثبت تکون دادم... خم شد و برگه ای از روی میز برداشت و گرفت سمتم.
مرادی _ این فرم و پر کنید.
از دستش گرفتم و از توی کولم خودکار و درآوردم... تمام مواردی که ذکر شده بود با شرایطم سازگاری داشت... در آخر مبلغشم نوشته بود... جـون؟ سه تومن؟ یعنی به خاطرش ماهی سه میلیون میدن؟ بابا من با کله میام اینجا! با صداش سرم و بلند کردم:
مرادی _ اینم بگم که شما باید شبانه روز این جا باشید... یعنی بیاید
اینجا زندگی کنید!
من _ بله متوجهم... (برگه رو گرفتم سمتش و ادامه دادم: ) بفرمایید!
لبخند زدو به برگه نگاه کرد.
مرادی _ دست خط خوبی دارید!
با لبخند گفتم:
من _ ممنون.
دستاش و قفل کرد تو هم و گفت:
مرادی _ قبل از شماهم 20 و خورده ای نفر اومدن... ولی اصلا شرایطشون
خوب نبود... امشب بهتون خبر میدم!
 
M

Mohadeseh.f

طراح انجمن
عضو انجمن
25/8/18
316
1,300
93
سرم و تکون دادم... کاش قبول کنه... باشنیدن صدای دختربچه ای که
باباش و صدا می کرد سرم وبرگردوندم طرف راه پله های مشکی مارپیچی
دختری با موهای طلایی بلند و با چشمای عسلی رنگ و بی روح درحالی که عروسکش از دستش آویزون بود ایستاده بود.
مرادی بلند شد و گفت:
مرادی _ جانم حنای بابا؟
حنـــا؟ پس اسم این دختر خوشگل حنا بود!
بلند شدم و با لبخند رفتم سمتش... نگاه بی روحش به سمت من کشیده شد
جلوش ایستادم و زانو زدم... به چشمام زل زده بود.
من _ الهی عزیزم... شما چه قدر خوشگلی!
چیزی نگفت و فقط خیره نگاهم کرد... صدای قدمهای مرادی رو می شنیدم:
مرادی _ حنا خیلی کم حرفه!
سرم وتکون دادم و بلند شدم...
من _ متوجه شدم!
و دوباره لبخند زدم به دخترک...
بعد از اینکه خداحافظی کردم دوباره به سمت حیاط بزرگ رفتم، پیرمرد هنوزم سرش پایین بود و درحال جارو زدن بود... یکمی ازش می ترسیدم... من کلا به همه چی مشکوکم خخخخخ!
در و بستم و به کوچه زل زدم... چقدرم خلوت بود لامصب!
منم که تـرسو، تند تند قدم می زدم تا به سر کوچه برسم... وقتی رسیدم
با خیال راحت یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم... خدا می دونه
الان صاحبکارم چه بلایی سر بهار آورده با غر غراش!
تارسیدم خونه سریع شماره بهار و گرفتم بعد از چندتا بوق بلاخره برداشت!
بهار _ بنال...
خندیدم و گفتم:
من _ واقعا معذرت می خوام!
باعصبانیت گفت:
بهار _ گمشو بیشعور خر الاغ یابو...
با لبخند گفتم:
من _ تموم شد؟
درحالی که از خونسردی من حرص می خورد گفت:
بهار _ زبون نفهم... میگم این کار برات خوبه، اصلا فهمیدی چه دهنی این صاحاب کاره ازم سرویس کرد؟ الاغ؟
با اخم گفتم:
من _ غلط کرد!
پوفی کرد و گفت:
بهار _ به جای اینکه غیرتی شی بلند شو بیا سرکار
لم دادم رومبل و گفتم:
من _ حال ندارم
صدای جیغش از اون ور تلفن باعث شد بخندم
بهار _ مــاحــــی!
من _ جونم عزیزم؟ اصلا وظیفت و انجام دادی، حقت بود!
و بعد قطع کردم... با لبخند بلند شدم و لباسام و درآوردم... یه راست رفتم
تو حموم... زیر دوش یاد بچه افتادم. قیافش یه طوری بود... ولی خوشگل
بود. وای یعنی میشه من برم اون جا؟
از حموم دراومدم و حوله رو تنم کردم، رفتم سمت آشپزخونه و در یخچال
و باز کردم، چی داریم بخوریم؟
 
M

Mohadeseh.f

طراح انجمن
عضو انجمن
25/8/18
316
1,300
93
دینگ دینگ... صدای زنگ آیفون بود؟ کی می تونست باشه؟ منکه
کسی رو نداشتم... بدبختی آیفونش هم تصویرش خراب بود... از آشپزخونه اومدم بیرون و به سمت آیفون رفتم، برش داشتم وگفتم:
من _ کیه؟
صدای خش خش اومد... بیخیال دکمه رو و زدم و یه گوشه وایسادم ولی
در و باز نکردم... نمی شد اطمینان کرد، بعد از دقایقی صدای زنگ در
هم به صدا دراومد... ازچشمی نگاه کردم، میــلاد؟ وات؟
سریع حوله رو محکم کردم... یه چادر هم دم دستم نبود... دوباره زنگ زد
مجبوری از هول در و باز کردم... سرش پایین بود، کم کم آورد بالا... پشت
در قایم شده بودم و فقط کلم معلوم بود
من _ سلام آقا میلاد.
لبخند محجوبی زدو گفت:
میلاد _ سلام ماحی خانوم، احوالتون؟
تشکر کردم و لبم و گاز گرفتم... نگاهش رفت سمت دیگه ای، نگاهش و دنبال کردم و به شاخه ای از موهای طلایی خیسم رسیدم... سریع کردمش تو
کلاهم و گفتم:
من _ بفرمایید... کاری داشتید؟
هول نگاهش و گرفت و گفت:
میلاد _ اممم... چیزه، ( جعبه پیتزا رو گرفت سمتم و ادامه داد: ) دیدمتون
خسته از راه اومدید گفتم شاید حوصله غذا درست کردن نداشته باشید برای
همین براتون پیتزا آوردم.
یکمی بهم برخورد... با اخم گفتم:
من _ ممنون، ولی من صدقه بگیر نیستم!
باتعجب و بهت گفت:
میلاد _ ماحی خانوم؟ من اصلا منظورم این نبود به خدا.
یکمی بغض کردم، اه!
کلافه دستش و کرد توموهاش و گفت:
میلاد _ من فقط فکرتون بودم همین، اصلا، اصلا...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
من _ ممنون آقا میلاد... چند میشه؟
چیزی نگفت و عصبی به زمین چشم دوخت... برای همین در و نیمه باز گذاشتم و به سمت کولم رفتم و پول از توش در آوردم... برگشتم و در و باز کردم ولی اثری از میلاد نبود... جعبه پیتزا هم روی زمین بود! لبخند زدم چرا یه لحظه درموردش بد فکر کردم؟ اون بنده خدا فقط... هـوف ولش کن! خم شدم و جعبه پیتزا رو برداشتم، در و بستم و نشستم روی مبل، خوب خداروشکر اینم از ناهارمون!
با شکمی پر و چشمای خسته روی همون مبل خوابم برد... توخواب یه چرت
پرتای عجیبی می دیدم... همه خوابم سیاه بود! انگار در خلاء بودم.
با سر و صورتی پر از عرق از خواب بیدار شدم... چه قدر هم گلوم خشک شده بود... خواستم بلند شم ولی بدنم سنگین شده بود انگاری که یه تریلی
18 چرخ از روم رد شده بود... دستام و گذاشتم روی مبل و فشار وارد کردم
و بلند شدم، تق تق استخونام بلند شده بود، آخ که چه قدر بدنم درد گرفته... بلـه... من با این وضعیت و پنجره باز به به! معلومه هیکلم سرما خورده... به سمت آشپزخونه رفتم و دریخچال و باز کردم... قرص سرما خوردگی بزرگسالان و در آوردم و بایه لیوان آب خوردم.
با صدای زنگ گوشیم سریع در یخچال و بستم و پرواز کردم سمت گوشیم
انگار نه انگارکه الان بدنم درد می کرد... به صفحه گوشی نگاه کردم، یه شماره ناشناس بود... سریع جواب دادم:
من _ الو؟
 
M

Mohadeseh.f

طراح انجمن
عضو انجمن
25/8/18
316
1,300
93
صدای مردونه قشنگی پیچید توی گوشم:
مرادی _ سلام خانوم پارسا.
بااینکه می دونستم کیه ولی خودم و زدم به اون راه و گفتم:
من _ سلام... شما؟
مرادی _ مرادی هستم... صاحب اون آگهی.
ذوق زده گفتم:
من _ بلــه، بله یادم اومد... خوب هستین شما؟
خنده مردونه ای کرد و گفت:
مرادی _ سپاس گذارم... می خواستم بگم که، اومم شما استخدام هستید... می تونید تشریف بیارید.
جیغ زدم:
من _ جدی؟ چاکریم به خدا!
با تعجب گفت:
مرادی _ بله؟
سرفه ای کردم و جدی شدم و گفتم:
من _ امم ببخشید بله حتما، ممنونم خیلی لطف کردین!
مرادی _ خواهش می کنم... شب بخیر.
لبخند روی لبام نشست و گفتم:
من _ شب شما هم بخیر.
قطع کردم و پریدم اون ور و قر دادم... موج مکزیکی رفتم و جیغ زدم و خودم و کوبیدم به این ور و اون ور (کثافت می خواست رمان من و فقط خراب کنه با ناله ها و بدبختیاش ایـش)
سریع بدون اینکه شام بخورم رفتم تواتاقم و لباس خواب تنم کردم و خوابیدم
تاصبح زود بیدار بشم.
***
با شوق و ذوق کتونیم و بستم و چمدونم و برداشتم! خداروشکر به صاحب
خونه گفتم چند وقتی نیستم یه کاری برام پیش اومده؛ برعکس خیلی از این صاحب خونه های خیلی خیلی فهمیدست و زیاد سخت نمی گیره بهم! با خوشحالی در و بستم و چمدونم و کشیدم و در حیاط و باز کردم و زدم
بیرون یه بسم الله زیر لــ*ب گفتم و راهی شدم...
سرکوچه نگاهم به میلاد افتاد با اون تیپ فوق العادش... یکمی دلم گرفت، دلم
صد در صد براش تنگ می شد.
بادیدنم سرش و انداخت پایین و گفت:
میلاد _ سلام
منم سرم وانداختم پایین و گفتم:
من _ سلام
یکمی سکوت بینمون ایجاد شد، هیچکدوم قصد رفتن نداشتیم... بلاخره سکوت
و شکست و گفت:
میلاد _ جایی تشریف می برید ماحی خانوم؟
لبم و گزیدم و گفتم:
من _ بله یه کار جدید پیدا کردم یه مدتی نیستم.
سریع سرش و بلند کرد و نگران نگاهم کرد!
میلاد _ ی... یعنی دارید میرید از این جا؟
سعی کردم نگاهش نکنم برای همین چشمم و دوختم به روبه رو وگفتم:
من _ بله... البته یه مدتی!
هیچ صدایی نیومد... کم کم سرم و برگردوندم و نگاهش کردم، حالت نگاهش غمگین شده بود... لبخند تلخی زد و گفت:
میلاد _ من باید برم... می دونید؟ هیچی هیچی، موفق باشید!
و رفت سمت مغازش که بازش کرده بود... با ناراحتی سوار تاکسی شدم
و به سمت مقصد حرکت کرد!
 
M

Mohadeseh.f

طراح انجمن
عضو انجمن
25/8/18
316
1,300
93
به سختی چمدون و از ماشین کشیدم بیرون مرتیکه آشغال پیاده نشد کمکم
کنه!
درماشین و زارت کوبیدم به هم که دادش در اومد و بعد گازش و گرفت و رفت.
روکردم سمت خونه و زنگ و زدم دیــنگ!
درباتیک باز شد... چمدون و کشیدم و رفتم داخل، این دفعه خبری از اون
پیر مرد پرحاشیه نبود!
حیاط ترسناکی بود برای همین قدم هام و تند تر کردم و به سمت داخل رفتم
مرادی از پله ها سریع اومد پایین و با لبخند کتش و درست کرد و گفت:
مرادی _ خوش اومدین خانم پارسا.
لبخند شرمگینی زدم و درحالی که به پشت سرش نگاه می کردم گفتم:
من _ متشکرم!
عـوق حالم از حرف زدن خودم به هم خورد!
مرادی _ می تونم کمکتون کنم تا اتاقتون و نشون بدم.
سرم و تکون دادم و جلو تر راه افتاد... چرا امروز هرکی به پستم می خوره بیشوره؟ نیومد یه تعارف بزنه و چمدون و بگیره... عین الاغ چمدون و می کشیدم و از پله های زیاد بالا می رفتم!
یا پیغمبر... چقدر اینجا سرده و چقدر هم اتاق داره... بالاخره در یه اتاق و باز
کرد و گفت:
مرادی _ بفرمایید اینم اتاق شما!
رفتم تواتاق... خوب و شیک و ساده بود! ترکیبی از شکلاتی و کرمی بود.
من _ ممنون.
لبخند زد و گفت:
مرادی _ خواهش می کنم.
چمدون گذاشتم پایین تخت و رفتم جلوش وایسادم و سرم و انداختم پایین
من _ ببخشید... به جز پرستاری حنا جون کار دیگه ای هم باید بکنم؟
نفسش و فرستادبیرون و گفت:
مرادی _ میشه بیاید توی اتاق کارم؟ باید یه چیزایی بهتون بگم!
اخمام رفت توی هم... مثلا می مُرد همین جا بگه؟
سرم و تکون دادم و پشت سرش راه افتادم... صدای دینگ دینگ آهنگ بچگونه میومد... لبخند زدم و مرادی در یکی از اتاق ها رو باز کرد و وایساد اول من برم... سرم و انداختم پایین و رفتم داخل و بعد صداش و شنیدم که گفت:
مرادی _ شما بنشینید الان میام.
نگاهش کردم... گوشیش روی ویبره بود و داشت زنگ می خورد.
من _ راحت باشید!
و از اتاق رفت بیرون، اتاق کار ساده ای بود! رفتم سمت مبلا که چشمم
به یه سری مدارک روی میزش افتاد... حس فضولی بهم دست داد، رفتم نزدیک و دیدم کارت ملی این یارو مرادی روشه! جون بابا اسم و برم، کامیار مرادی فرزند علیرضا متولد 7 تیر 1369! عـر این همش 27 سالشه و یه دختر 6 ساله داره؟ ماشاالله، کی زن گرفته؟
 
M

Mohadeseh.f

طراح انجمن
عضو انجمن
25/8/18
316
1,300
93
پاسپورت و بلیط هواپیما هم روی میز بود... پروازش برای امشب بود؟
با صدای تق در سریع نشستم روی مبل و خودم و با مانتوم مشغول کردم.
مرادی _ شرمنده... چیزی میل می کنید؟
سرم و تکون دادم وگفتم:
من _ نه ممنون بهتره بریم سر موضوع اصلی!
نشست روی مبل روبه رو و گفت:
کامیار _ ببینید دختر من بعد از مرگ مادرش خیلی کم حرف و آروم شده
وقتی مادرش مرد یه مدت حرف نمی زد و دهنش قفل کرده بود؛ ممکنه سخت
باهاتون ارتباط برقرار کنه... شما این مسئولیت و پذیرفتید و باید به درستی انجام بدید چون من امشب دارم میرم و ساعت 7 پرواز دارم و این زندگی یه مدت زیادی دست شماست! نگران وعده های غذاییتون نباشید خدمتکار هست و درست می کنه همینطور تمیزی خونه، شما باید به موقع به حنا غذا بدید و همینطور داروهاش و که توی لیست روی عسلی اتاقتون گذاشتم... این حنای من
امانت دست شماست!
یکم کار سخت شده بود ولی باید تمام سعیم و می کردم.
کامیار _ نگران حقوقتون هم نباشید هرماه به حسابتون واریز میشه!
لبخند زدم و گفتم:
من _ بله چشم.
با لبخند چند لحظه نگاهم کرد و بعد سرش و انداخت پایین... سکوت بینمون
ایجاد شده بود برای همین بلند شدم و گفتم:
من _ من برم دیگه امری ندارید؟
سرش و بلند کرد و با لبخند متینی گفت:
کامیار _ خیر عرضی نیست... فقط ساعت 6 و نیم شام سرو میشه ممنون میشم
بیاید پایین، امشب به خاطر اینکه زود میرم شام زود حاضر میشه.
سرم رو تکون دادم و مطیعانه گفتم:
من _ بله حتما، با اجازه!
سریع از اتاق زدم بیرون و نفسم و فرستادم بیرون... برگشتم سمت اتاقم که
هیـن! دستم و گذاشتم روی قلبم... چند تا نفس عمیق کشیدم و بعد رو به حنا گفتم:
من _ عزیزم ترسوندیم!
چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد... بازم عروسکش دستش بود... لبخندی به
روش زدم و رفتم سمتش و موهاش و نوازش کردم، نگاهش روی دستام نشست که درحال حرکت لای موهاش بود، این دختر بچه حیفه که اینطوری کم حرفه!
بلند شدم و گفتم:
من _ نظرت چیه یه لباس خوشگل برات آماده کنم؟ تا سرمیز شام بابات از خوشگلی دخترش کیف کنه؟ هوم؟
روش و برگردوند و همون طور که آروم به سمت اتاقش می رفت سرد گفت:
حنا _ نه!
خورد توذوقم... شونه ای انداختم بالا و به سمت اتاقم رفتم و در اتاق و باز کردم
لحظه آخر چشمم به حنا خورد که داشت در اتاقش و می بست.
در و بستم و نفسم و با صدا فرستادم بیرون... به سمت تختم رفتم و دراز کشیدم
و به سقف زل زدم... یه روزی من توی بهترین جای تهران زندگی می کردم، توی پول و ثروت ولی حالا... بازم خداروشکر که هنوز باشکم گرسنه نخوابیدم و تن و بدنم سالمه! خدایا هزار مرتبه شکرت.
توی اتاق چنان سکوتی ایجاد شده بود که صدای تیک تیک ساعت رو به راحتی
و واضح می شنیدم... از این سکوت زیادی می ترسیدم، بلند شدم و سعی کردم خودم و مشغول کنم... در چمدونم و باز کردم و رفتم سمت کمد و درش و باز کردم. شیشه ای بود، تا بازش کردم تصویر یه نفر و دیدم که اون ور اتاق وایساده... ضربان قلبم شدید شد و پشت سرم و نگاه کردم! هیچ کسی
نبود. بلند بلند نفس نفس می زدم، دوباره به آیینه نگاه کردم خبری نبود
چندتا صلوات زیر لــ*ب فرستادم... دوباره توهم زدم... هروقت می ترسیدم توهم
هم می زدم! سریع گوشیم و در آوردم و آهنگی پلی کردم تا سکوتی توی اتاق نباشه... خودم و زدم به اون راه و مشغول چیدن لباسام شدم، با آهنگ می خوندم و سعی می کردم اصلا فکرم و مشغول چند دقیقه پیش نکنم.
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.