درحال نگارش زمان مرگ | فاطمه عباس نژاد (naniya) کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Naniya
  • تاریخ شروع
Naniya

Naniya

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/4/19
43
156
33
به نام خالق ذهن و قلم .

رمان زمان مرگ
ژانر ؛ عاشقانه ، اجتماعی ،درام
به قلم : فاطمه عباس نژاد .
ناظر رمان: @ناتاشا
خلاصه :

پسری به اسم سامان عاشق دختری به اسم محیا می شود که خواهر دوست صمیمیش است و از او درخواست ازدواج می کند، طی یک دعوت به مهمانی میرود که از محتوای ان اطلاعی ندارد و این مهمانی شروع دردسر بزرگی برای او می شود …


مقدمه :
روزهاست که به تو می اندیشم ، به لحظه ای که از لای گلبرگ های حریر پیچیده به دور تنت سر میکشی و افتاب را سخت در اغوش می فشاری ، به اطلسی های روی طاقچه که به نوازش دستانت زنده اند درست مثل من که با اکسیر نفس هایت جاودانه می شوم ، روزهاست که به تو می اندیشم ، به خانه ای که قرار است با نجابت چشم هایت روشن شود ...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
saba_rx

saba_rx

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
18/3/19
88
371
53
6716


به نام خالق قلم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Naniya

Naniya

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/4/19
43
156
33
لحظه ای بعد دختر وارد خانه شد و در را بست و خط نگاهش را برید . گویی آب سردی روی خیالش خالی شد . دوست داشت آن چند قدم تا خانه یشان بیشتر کش می امد تا بیشتر نگاهش می کرد . با همان لــ*ب و لوچه اویزان دلش ، بی حوصله با کیوان خداحافطی کرد و به سمت خانه یشان که ته همان کوچه بودبه راه افتاد .
در کرمی رنگ خانه را آرام باز کرد و وارد خانه شد .عطر غذای تازه و گرم مشامش را قلقلک داد و حالش را کمی سر جا آورد . دستش را به دیوار گرفت کتانی های ورزشی اش را از پا دراورد و وارد خانه شد و همانطور که کوله اش را از رخت اویز اویزان می کرد صدایش را بلند کرد؛
_ سلام اهالی کسی خونه هست ؟ یا الله !مامان !؟
مادرش درحالی که کفگیر روغنی اغشته به غذا را در دست جا به جا می کرد، از اشپزخانه سرک کشید و با دیدن سامان لبخند عمیقی روی لبهایش نشست .
_علیک سلام مامان قربونت بره، خسته نباشی ، من اینجام .
...
دست و رو شسته به سمت اشپزخانه به راه افتاد به اپن تکیه زد و دستهایش را روی سینه قلاب کرد مادرش طبق معمول همیشه با حساسیت و وسواس خاصی مشغول طبخ غذا بود و ارام زیر لــ*ب شعر همیشگیش را زمزمه میگرد.
_جینگِ جینگِ ساز میاد و از بالای شیراز میاد ...
لبخند زد همیشه عاشق این آرامشش بود نزدیک رفت و پشت سرش ایستاد و خم شد و گونه اش را بوسید .
_ شما خسته نباشی چه بو برنگی راه انداختی مامان . بوش تا سر کوچه میاد .
مهری خانوم که از تعاریف پسرش کیلو کیلو قند در دلش اب افتاده بود ، گوشه چشم هایش از خنده چین افتاد و برق شادی در گوی های سیاه رنگش درخشید .
نیم چرخی زد و همان طور که سعی داشت کفگیر را دور نگهدارد تا از داغی روغن در امان بماند پیشانی سامان که روی شانه اش تکیه شده بود را بوسید .
_ الهی مادر فداتشه عزیزم ،دورت بگردم برو ،برو لباسات رو عوض کن بیا که برات قیمه بادمجون پختم .
دومین بوسه را روی شقیقه اش نشاند . فاصله گرفت و چند سیب زمینی ترد از داخل بشقاب گل سرخی کش رفت و همه را یکجا در دهانش فرو برد و همانطور که از اشپزخانه خارج میشد با خنده گفت ؛
_جونم بادمجون ، قربون دست و پنجه ات بشه سعید .
خوب میدانست الان است که صدای اعتراض شیرین مادرش بلند شود .
_خدا نکنه بچه . چرا از جون بچه ام مایع میذاری .
پلکی زد و قهقهه کنان سری تکان داد برای سادگی دل مادرش .
ساکش را از روی رخت اویز برداشت و به سمت اتاقش به راه افتاد .هنوز تمام فکرش پیش دختر همسایه جامانده بود ، بین پیچ و تاب چادر مشکیش که اندام زیبا و ظریفش را چون برگ گل در برگرفته بود ،پیش حجب و حیای دخترانه اش که سر به زیر راه میرفت .
تنها چیزی که فکرش را ارام می کرد یک دوش سرد بود .ساکش را روی تخت تک نفره فلزیش انداخت و حوله به دوش وارد حمام شد و خودش را به اب سپرد .

...

موهایش را بالای سرش جمع کرد و کش را تنگ تر از همیشه دور انها پیچید، صندلهای رو فرشیش را به پا کرد و از اتاق بیرون زد ،صدای اهنگ بلند محراب از اتاق محراب به گوش میرسید از تکرار دو اسم هم شکل و هم اهنگ در سرش خنده اش گرفت .
پشت در اتاق برادرش ایستاد لبخند عمیقی روی لبهایش جا خوش کرده بود . صورتش را به در نزدیک کرد، تقه ای به در زد و با صدای بلندی مخاطبش قرار داد؛
_ الو ،اقای عاشق کر شدیم بخدا ... محراب ! یکم صداش رو کم کن بشنوی چی میگم .
خنده کنان از در فاصله گرفت چند لحظه بعد صدای موسیقی کم شد و محراب در حالی که دو دوکمه بالای پیراهنش را میبست در اتاق را باز کرد و با سرو شکلی ژولیده و مضحک لبخند کجی روی لــ*ب نشاند .
_سلام ابجی کوچولو چی میگی یه بند پشت در اتاق من .
با دیدن چهره درهم و برهم محراب خنده اش گرفته بود اما خنده اش را خورد و چهره جدی تری به خود گرفت .عسلی چشم هایش را در حدقه تنگ کرد و اخم های ساختگیش را در هم کشید و انگشت اشاره اش را در مقابل چشمان محراب تاب داد .
_اولا کوچولو خودتی . در ثانی یکم صدای موزیکت رو کم کنی می شنوی چی میگم !
لبخندش با دیدن چهره خنده دار محیا پر رنگ شد و دستش را برای کشیدن لپ خواهر دردانه اش بالا اورد و همین که خواست لپش را بکشد محیا که دستش را خوانده بود از زیر دستش فرار کرد و پله ها را دوتا یکی به سمت پایین دوید و صدای خنده اش در راهرو پیچید و برایش زبان درازی کرد .
 
آخرین ویرایش:
Naniya

Naniya

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/4/19
43
156
33
_ اینبار نتونستی اقای زرنگ ، زود باش بیا پایین نهار... مامان دوساعته داره صدات میکنه ، روده بزرگه روده کوچیکه رو نوش جان کرد ، زود باش !
با وجود اینکه هر دویشان پا به سن جوانی گذاشته بودند اما هنوز هم از شیطنت های کودکیشان کم نشده بود .صدای محراب بلندتر بدرقه اش کرد .
_میام الان سهمم رو نخوریا .
با همان ته خنده سری تکان داد و وارد اتاق شد و در را بست.
_ مامان میگم میخوای این ترم محیا مرخصی بگیره همه ی خونه رو برات بشوره و خشک کنه و مثل دسته گل بهت تحویل بده ؟
محیا چنگال پیچیده به ماکارونی های خوش رنگ و طعم را از دهانش دور کرد و خیره به محراب که برق شیطنت در چشم های ذغالیش موج میزد دوخت .
محراب از حالتش سواستفاده کرد و با جدیت گفت :
_چیه ؟نکنه نمیخوای به مادرت تو کاراش کمک کنی !ها ؟
مادر که شوخی های محراب را خوب میشناخت در سر به فکر دست گرفتن شوخی پیش امده پرداخت و پشت بند جمله ی محراب رو به محیا پشت چشمی نازک کرد .
_ ای بابا محراب جان من کی توقعی از این دختر داشتم که حالا دومین بارش باشه ، خدا خیرت بده من کمک نخواستم .
خط نگاه محیا اخم های ساختگی مادر را نشانه رفت و کم کم داشت باورش می شد که قضیه جدی است .
_ وا مامان من کی از زیر بار کمک به شما شونه خالی کردم ؟ واقعا درباره ی من همچین فکری میکنین ؟!
بغض اندک اندک در گلویش ریشه میدواند مادر همچنان جدی ابرویش را بالا انداخته بود و محراب همانطور که پوسخند بر لــ*ب داشت قاشق پر از برنجش را در دهـ*ان جا داد . ناخوداگاه مشت هایش روی زانوهایش گره شد و پرده ی اشک دیدش را تار کرد همین که خواست چنگار را در بشقاب رها کند و بلند شود شلیک خنده محراب به هوا رفت . نگاهش روی صورت گل انداخته مادرش ثابت ماند که دستش را روی دهانش گرفته بود تا بلند نخندد .
_ تو هنوز بزرگ نشدی محیا ،چقدر ساده ای دختر داشتیم شوخی میکردیم .
نگاه دلخور محیا روی ذغالی چشم های محراب که از خنده پشت اشک شفافی سوسو میزد مکث کرد .
_واقعا که خیلی مسخره ای .
مژگان خانوم که لبخند روی لبهایش کمرنگ تر شده بود دستش را پیش برد و ارام دست محیارا در دست گرفت و نوازش کرد .
_ فقط یه شوخی بود عزیزم ولی خیلی بامزه شده بودی باید قیافه ی خودت رو میدیدی .
کم کم لبهای فشرده از حرص محیا از هم باز شد و ارام ارام رنگ خنده گرفت و خنده اش پر رنگ شد .
_کاش پدرتون هم اینجا بود خنده ها و شوخیا تون رو می دید ،خیلی وقته خبری ازش نیست . نمیدونم این ماموریتهای لعنتی کی قراره تموم بشه و دور هم جمع بشیم.
محیا و محراب هر یک دست مادر را در دست فشردند تا کمی از دلتنگیش بکاهند .

_میاد مامان نگران نباش بالاخره سمت دولتی داشتن این دردسرها رو هم داره ناراحت نباش .
محیا در ادامه ی حرف محراب بلند شد و گونه ی نمناک مادرش را بوسید و سرش را در اغوش گرفت .
_اره مامانم ،محراب راست میگه خودت رو ناراحت نکن ما کنارتیم .درضمن همه اش یک سال دیگه مونده تا بازنشستگی یش اونوقت می شینید دوتایی از زندگی لذت می برید . میرید سفر ،گردش ،اونوقته که از غر غرهای بابا خسته میشی .
پشت بند جمله ی محیا محراب ادای پدرش را در اورد یک زانویش را خم کرو و پایش را روی نشیمن صندلی گذاشت و یک پایش اویزان بود یک تای ابرویش را باحالت خاصی بالا داده بود و مانند او صدایش را کفت کرد .
_ ای بابا بسه خانوم .چرا انقد گریه زاری میکنی ، من که نمردم هنوز ، میبرمت دور دور .
دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و قبل از مادر و محیا پقی زد زیر خنده و بلند خندید و همانطور با خنده ادامه داد. .
_ خدایی من نمیدونم بابا با اون صدای بمش چطوری رفته کارمند دولت شده بهتر نبود میرفت قصاب میشد .
ضربه ی مشت ارام مادر روی بازویش نشست و با اخم تشر زد .
_ بسه بی ادب ادم راجبه باباش اینطوری حرف میزنه ؟
بازویش را با دست مخالف گرفت و در همان حال که رگه های خنده صدایش را میلرزاند صورتش را به چهره گلگون شده از خنده مادرش نزدیک و چشمکی حواله اش کرد .
_خب راست میگم دیگه مامان ،فکر کن بابا بالای تریبن بخواد دفاعیه بده یا هرچی ،بندگان خدا ملت اون پایین از ترس تخم دو زرده میذارن.
_گمشو بی ادب صدای بابات خیلیم خوبه .
_ بله بله میدونم شما عاشق همین صدای بمش شدی .
اینبار صدای قه قهه هر سه در خانه پیچید ،محیا میدانست محراب این حرف ها را فقط برای رفع دلتنگی مادر میزند والا علاقه و احترام زیادی برای پدرشان‌ قائل است .
عاشق برادر یکی یک دانه اش بود که همه جوره در نبود و غیبت های طولانی پدر حامی او و مادرش بود عاشق چشم های مهربانش که هیچ وقت نه دروغ می گفت نه غمش را نشان میداد همیشه میدرخشید و خندان بود .
 
آخرین ویرایش:
Naniya

Naniya

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/4/19
43
156
33
میز را با کمک محراب جمع کرد و مادر را برای استراحت به نشیمن فرستاد وقتتی از رفتن مادر مطمئن شد میز را دور زد و در کنار محراب ایستاد بشقاب ها را روی هم گذاشت و روی میز هایشان کرد و سرش را نزدیک گوشش برد و ارام زمزمه کرد .
_ اهای حواست هست ؟!؟
دستش را پیش برده بود که بشقابها را بردارد اما با حرف محیا میخکوب شد سرش را چرخاند وبا تعجب در صورتش چشم چرخاند .
‌_ به چی ؟ چیزی شده ؟
ابروهای محیا از تعجب بالا پرید نگاهی به اطرافش انداخت وقتی از دور بودن مادرش مطمئن شد دوباره ارام نجوا کرد .
_ جدی چیزی یادت نمیاد ؟پری روز بهت گفتم اخر هفته تولد مامانه قرار بود چیکار کنی ؟
محراب که به کلی این موضوع را فراموش کرده بود بشقاب ها را روی میز رها کرد و با کف دست ضربه ی محکمی به پیشانیش نواخت ،تازه یادش امده بود که قرار گذاشته بودند مادر را غافلگیر کنند و برایش جشن کوچکی تدارک ببینند .
_ وای محیا شرمنده به خدا به کل یادم رفته بود .
اخم های محیا در هم رفت و محراب برای جبران فراموشیش سریع دستش را روی شانه ظریفش گذاشت و با لبخند و ارام گفت ؛
_ولی غمت نباشه یکی از دوستام کافه داره بهش میگم یه میز برامون بذاره کنار ،خوبه ؟
با اینکه هنوز از حواس پرتی محراب ناراحت بود اما با پیشنهادش موافقت کرد و سری تکان داد که موهای لختش روی پیشانیش ریخت .
_خوبه فقط محراب بخدا اگه کاری که گفتم رو فراموش کنی دیگه نه من نه تو این خنگ بازیت رو بذار کنار فقط اینبارو حواست رو جمع کن باشه ؟
محراب که از حرص خوردن محیا حسابی غرق لذت میشد نوک دماغش را کشید و چشمکی زد و برایش ادای احترام نظامی کرد .
_چشم قربان فراموش نمیشه !
صدایش که بالا رفت صدای مادر که نگاهش را از تلوزیون بریده بود و موشکافانه نگاهشان میکرد بلند شد .
_چیکار میکنید باز ؟یه میز جمع کردن انقدر کار سختیه ؟خودم بیام جمع کنم ؟
محراب سریع بشقابهارا از روی میز برداشت و با لبخند نگاهی به مادرش انداخت.
_نه مامان جون سخت نیست همه اش تقصیر این محیای خل وچله که باز وراجی کردنش گل کرده .
با تمام شدن جمله اش مژگان خانوم با خنده سری تکان داد و اخم های ساختگی محیا باز درهم رفت .
_بی ادب به من میگی وراج ؟ حالا که اینطور شد همه ی ظرفها رو خودت میشوری .
پوسخند صدادارش بیشتر حرص محیا را در اورد .در حالی که تکه خیارشور را با لذت در دهانش میگذاشت از اشپزخانه خارج شد و به سمت کاناپه ی راحتی کرم رنگی که مادرش رویش نشسته بود رفت و خودش را روی ان انداخت .
_به همین خیال باش .مرد و ظرف شستن ؟!استغفرالله ...

محیا دیگر به این بحث نافرجام ادامه نداد میدانست که برادرش انقدر پر رو و کله شق است که کوتاه نخواهد امد . خودش باقی میز را جمع کرد و مشغول شستن ظرفها شد و تمام مدت به جشن کوچک اخر هفته فکر کرد و از فکر غافلگیری مادرش لبخند ناخوداگاهی روی لبهای خوش فرمش جا خوش کرد .
چادرش را روی سرش مرتب کرد و طبق معمول نیم ساعت زود تر از وقت مقرر از خانه خارج شد تا به موقع سر کلاسش حاضر شود . کوچه خیس از باران دیشب بود و هوا حسابی لطیف و دلپذیر نفسی تازه کرد نگاهی به اسمان صاف انداخت و لبخند پررنگی روی لبهایش نقش بست . فاصله ی خانه تا سر خیابان را پیاده طی کرد و بـ*غـل جدول خیابان خلوت ایستاد تا تاکسی یا ماشین گذری سوار شود و خودش را به مترو برساند .
چند دقیقه ای میشد که حاضر و شیک و اتوکشیده پشت فرمان نشسته بود و منتظر فرصتی بود تا دلش را به دریا بزند و برای اولین بار اگر پری رویاهایش قبول کند او را تا مقصدش همراهی کند همین که از در خانه خارج شد نگاهش را از در گرفت و با لبخند استارت زد و ارام ارام کوچه را دور زد و از لاین اصلی به سمتش حرکت کرد چند دقیقه ای میشد ایستاده بود و خدارا شکر میکرد که ماشین دیگری او را سوار نکرده .جلوی پایش ارام ترمز زد محیا با دیدن ماشین مدل بالایی که در مقابلش ایستاده بود عقب گرد و چند قدم پایین تر رفت ،سامان ارام دوباره ماشین را حرکت دادو عقب رفت و خودش را روی صندلی شاگرد خم کرد و از پنجره نگاهش را به صورت مضطرب و عصبانی دختر دوخت .
_ سلام خانوم پرستش .
از شنیدن اسمش از زبان مرد غریبه جا خورد کمی خم شد و سامان را دید و شناخت ،پسر زن همسایه که دوستی صمیمی و دیرینه ای با مادرش دارد و البته دوست برادرش . دوگوشه چادرش را به هم نزدیک کرد و نگاهش را دزدید .
_ سلام اقای شریفی .ببخشید نشناختمتون .
هیاهویی دردلش برپا بود .دعا دعا میکرد قبول کند و سوار شود .
_خواهش میکنم ، میتونم برسونمتون ،اینجا این موقع روز ماشین گیرتون نمیاد .
خودش میدانست که امروز شانس با او یار بوده که سرو کله تاکسی ای پیدا نشده و نقشه اش را به هم نریخته . محیا معذب دو لبه چادرش تنگ تر در مشت فشرد و لبخند مضطربی بر لــ*ب نشاند .
_نه مزاحم نمیشم ،می ایستم میاد حتما .
و اودر دل دعا دعا می کرد تا برود قبل از این که کسی او را ببیند . پنجه اش را میان خرمن موهای قهوه ای و پر پشتش کشید تا ارام تر سعی کند تا توجیهش کند .
_ خواهش میکنم سوار شید ،یه چند تا سوال هم ازتون داشتم راجبه کارهای حقوقی شرکت .
دیگر کلافه شده بود و در دل به تاکسی های وقت نشناس لعنت میفرستاد بالاخره مقاومت را کنار گذاشت و در عقب ازرای سفید رنگ همسایه سمج را باز کرد و سوار شد .عطر تلخ و خنکش فضای ماشین را پر کرده بود و صدای موزیک لایت فرانسوی که عاشقش بود در اتاقک نه چندان بزرگ فلزی پیچ و تاب میخورد .
 
Naniya

Naniya

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/4/19
43
156
33
نگاهی از اینه به صورت گل انداخته ی پری ارزوهایش انداخت و لبخند جذابی کنج لبش را اشغال کرد . با تک سرفه ای صدایش را صاف کرد و سکوت را شکست .
_ ببخشید اگه مجبور شدین سوارشید .
گویی فکر محیا کیلومترها دورتر از ان اتاقک سیار می چرخید که یکباره دستپاچه شد . دسته کیفش را چنگ زد تا ارامشش را به دست اورد.
_ ها بله ... نه نه خواهش می کنم . مزاحمتون شدم . دستتون درد نکنه من دم مترو پیاده میشم .
از این همه دستپاچگی خنده اش گرفته بود اما لبهایش را به هم می فشرد تا خودش را کنترل کند .نگاهش را از اینه به عسلی چشم هایش دوخت.
_ نه خواهش میکنم ،مترو چرا خودم میرسونمتون ،راهی نیست .
سنگینی نگاهش را حس میکرد سرش را پایین اندخت و ارام لــ*ب زد .
_نه ممنون خودم میرم تا همون مترو برید کافیه .
وتازه یادش افتاده بود برای چه سوار ماشینش شده ـ
_راستی گفتین سوال حقوقی دارین ؟
اسرار بیش از حد را جایز ندانست حالا که فرصتی یافته بود بهتر بود که حرف بزند و با خلقیات دختر مورد علاقه اش اشنا شود . بالاخره پاس کردن چند ترم روانشناسی به او این قدرت را داده بود تا از صحبت با دیگران تا حدودی در درونشان رسوخ کند .
_ بله ، والا حقیقتش من یه معامله ای کردم که طبق اون قراردادی که بستیم یه درصد کمی ازش خرج حمل و جا به جایی بار ها و کانتینر ها میشه و قرارشده همون چند درصد هم بین شرکت ما و شریک خارجیمون تقسیم بشه ،اونهاهم اول قبول کردن ولی حالا دبه کردن و زیر بار نمیرن .
چشم هایش ارام از شیشه جلوی ماشین به ماشین هایی بود که پشت چراغ قرمز منتظر ایستاده بودند ومثل زمانی که در کلاس حواسش را به درس میداد شش دانگ حواسش به حرفهای سامان بود تا چیزی را جا نیندازد .
–والا منم که دائم نمیتونم برم و بیام به نظر شما چیکار کنیم ؟
چراغ سبز شد ماشین ها به راه افتادند و سامان دنده را جازد و ماشین را حرکت داد .با دقت گوش میداد و هر از گاهی نگاه کوتاهی به نیمرخ جدی و مردانه اش می انداخت . حرفش که تمام شد نفسی تازه کرد و جواب سوالش را داد ;
_ خب اگر در قرارداد قید شده باشه که این حق حمل بار نصف نصف هست اونها نمیتونن از زیرش در برن چون و موظفا و باید نیمی از هزینه هار و پرداخت کنن ولی اگر قید نشده باشه که کار اشتباهی کردین و یکم سخت میشه اون وقت باید بدون درگیری و با زبان نرم کاری کنید که قبول کنن و هزینه رو بپردازن
سنگینی نگاهش را از اینه حس می کرد وما چشم میدزدید تا تمرکزش را از دست ندهد و رشته کلامش گسسته نشود .
_و اگر باز هم قبول نکردن شما میتونید به وسیله وکیل شکایت کنید و دوباره در قرارداد قید بشه که پرداخت شه و اگر باز نشد با فسق قرارداد یا پرداخت به وسیله شرکت شما . اینها راه حل هاش بود حالا بستگی به شرایط شما داره .
تمام مدت گوشهایش جز طنین دلنشین صدای پری رویایش چیز دیگری نمیشنید ،نرم و موقر، ارام و با طمائنینه ، جادویی و خلسه اور صدای موزیک فرانسوی بین کلام هایش کم شده بود و صدای او جایش را در فضای اتاقک فلزی پر کرده بود .
_ حواستون با منه اقای شریفی ؟
از چاه هپروت خلسه اورش بیرون پرت شد با شنیدن نام فامیلش از زبان پری خیالش .
_اه ...بله فقط یه زحمتی براتون دارم یه پیشنهاد کاری که میتونید روش فکر کنید بعد جواب بدید .
از اینه به عسلی های خیره شده به شیشه جلو ی ماشین نگاهی انداخت .
_ شرکت چون نو پاست و من از کارهای حقوقی چیز خاصی سر در نمیارم و وکیل خاصی رو هم نمیشناسم میتونم از شما خواهش کنم که وکالتش رو به عهده بگیرید و در کارهای حقوقی کمکم کنید ؟
نگاه خیره اش را از شیشه ی جلوی ماشین گرفت و نگاه گذرایی به نیم رخ و چشم های میشی که از اینه به او دوخته شده بود انداخت .
در نگاه اول هم می شد جذابیت و گیرائی چشم های این مرد را لمس کرد .نگاهش را برید و به پشتی صندلی جلو چشم دوخت .
_ممنون از پیشنهاد ارزنده تون اما من فعلا دانشجوی رشته ی حقوقم و نمیتونم کارهای حقوقی جایی مثل شرکت شمارو به عهده بگیرم و مایل هم به این کار نیستم .
 
آخرین ویرایش:
Naniya

Naniya

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/4/19
43
156
33
اب سردی که روی سر سامان ریخته شد تمام تنش را لرزاند اما باز هم نباید عقب می نشست.لبخند محوی روی لــ*ب نشاند و کمر همت را سفت تر بست برای متقاعد کردنش.
_ نگران نباشید کار زیاد سختی ازتون نمیخوام فقط در حد راهنمایی وکیل اصلی اونوره و کارها رو انجام میده میخوام یکی اینور بهم کمک کنه این یه درخواست کمکه نه یه درخواست کاری بهش به چشم یه کمک به یه اشنا نگاه کنید .
صحبت هایشان انقدر گل انداخته و گرم شده بود که وقتی ماشین متوقف شد محیا خودش را مقابل در دانشگاه یافت .
اماده رفتن شد چادرش را جلو کشید و دسته کیفش را در دست گرفت دست دیگرش روی دستگیره ی در ثابت ماند.
حالا سامان نیم چرخی زده بود و او را نگاه میکرد سر چرخاند و لحظه ای چشم در چشم هم شدند ولی نگاه دزدید و ارام لــ*ب هایش تکان خورد .
–ممنون از اینکه من رو رسوندین و اینکه راجبه پیشنهادتون فکر و مشورت میکنم و جوابش رو بهتون اعلام میکنم . خداحافظ.
.همین که قبول کرده بود به پیشنهاد فکر کند یعنی نیمی از راه را رفته بود .در را باز کرد و همین که خواست پیاده شود صدای سامان متوقفش کرد .
به سمتش چرخید و نگاهش روی کارت در دست سامان متوقف شد .
_پس یه لطفی کنید جوابتون هر چی که بود بهم خبر بدید و اینکه واقعا بهش به عنوان یه درخواست کمک فکر کنید .
دست ظریف گره خورده به بند کیفش را ازاد کرد و کارت را با دو انگشت کشیده اش گرفت و نگاه گذرایی به چهره ی جوان برازنده ی روبه رویش انداخت .
_باشه حتما ،بازم مرسی .
نمیدانست چرا ریتم قلبش اینقدر بهم ریخته .این بار بدون مکث پیاده شد و حتی جواب خداحافظی سامان را نداد و درحالی که باد ملایمی چادرش را تاب میداد رفت و وارد دانشگاه شد .
به رفتنش خیره شده بود ،به جایی که قدم هایش را تا انتهای محو شدنش بین دو در بزرگ اهنی شمرده بود .
در دل صدها بار هزاران بار و میلیون ها باز التماس کرد که گوشیش زنگ بخورد و شماره ای که روی صفحه اش می افتد شماره" محیا " باشد . زیر لــ*ب زمزمه کرد ؛"محیا ! بانوی روح بخش ،مایه حیات، الحق که اسمت برازندته " لبخند پهنی روی لبهایش نشست پایش را روی پدال گاز فشرد و ماشین را از جا کند .
به خودش امید داد که او تماس خواهد گرفت و با این امید به سمت شرکتش به راه افتاد .

سر حال بود لبخند لحظه ای از چهره اش پاک نمیشد .از کی عاشق صاحب این اسم شده بود ؟ خودش هم نمی دانست!شاید از پنج یا شش سال پیش که محیا را دم در هیئت منتظر محراب دیده بود که چطور خودش را پوشانده بود و پشت در ایستاده بود تا از چشم جوانان مشغول عذا داری و کار دور بماند ولی از چشم سامان دور نمانده بود . انقدر سر و صورتش را سخت پوشانده بود که در شناساییش شک کرده بود اما بالاخره شناخته بودش . اما نه ! از کی بود؟ شاید از ده سال پیش که تازه به این محل امده بودند و دختر نوجوان چادری برایشان آش اورده بود . آن هم نه یک کاسه یک قابلمه بزرگ تا بعد از یک اسباب کشی سخت دلی از عذا در بیاورند و یادش بود چطور دختر چادرش را سخت در دست گرفته بود تا باد آن را از سرش برندارد و با دست دیگر قابلمه را کنترل میکرد تا دمر نشود . چه آش خوش عطر و طعمی بود انقدر که هنوز هم بعد سالها مزه ی پیازداغ طلاییش را زیر دندانهایش حس میکرد .
اصلا عاشق کدامشان بود ،دخترک یا چادرش ؟؟ مگر این همه دختر چادری در اطرافش نبود؟ پس چرا محیا ؟
مشتش را سخت تر دور فرمان پیچید و در ذهن بارها تکرار کرد چرا اون ؟
خودش هم نمیدانست راز این عاشقی از کجا نشأت میگیرد .
انقدر در افکارش غوطه ور بود که خودش هم ندانست کی در مقابل در شرکت متوقف شد .
ماشین را خاموش کرد خم شد و از صندلی عقب کیف چرمی اداریش را برداشت و از ماشین پیاده شد .
_ سلام اقا .
لبخند زد و دستش را از جیب شلوارش بیرون کشید .
_ سلام اقا رحمت . زحمتش رو بکش لطفا .
سویچ را به رحمت سرایدار سپرد.
_چشم اقا حتما .زحمتی نیست .
ضربه ارامی روی شانه رحمت زد و با لبخند از کنارش عبور کرد و راهروی عریض و طویل لابی را پشت سر گذاشت و وارد اسانسور شد و دکمه هفت را زد و به اهنگ ملایمی که در فضای فلزی یک در یک اتاقک فلزی اسانسور پخش میشد گوش سپرد .
 
Naniya

Naniya

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/4/19
43
156
33
_اقای رحمانی من چقدر بگم ایشون هنوز تشریف نیاوردن شما فریاد بزنی کارت راه میفته ؟عجبا !
شال ابی رنگ حریرش را روی موهای طلاییش به سُر داد اما فرق چندانی در پوشش سرش نداشت . یک تکه شال باریک که اگر جلو را می پوشاند عقب سرش باز می ماند و اگر عقب را می پوشاند جلوی سرش تا فرق دیده می شد .کلافه خودکار طلایی رنگش را روی میز پرت کرد و به چهره ی درهم رحمانی که در همان حالت عصبی هم با چشم های دریده و هیزش تمام تن منشی را میکاوید نگاهی انداخت . در شرکت باز شد و سامان با اخم های درهم وارد شد و اولین کسی که در نظرش عیان شد رحمانی با ان قد کوتاه و شکم قلنبه اش بود .
نیم نگاه تلخ و خشنی حواله منشی که با ورودش ایستاده بود کرد و با لحن توبیخ صدایش را بالا برد .
_اینجا چه خبره خانوم شمس صداتون تا سر خیابون میاد .
قبل از این که شمس که چهره اش حالا رنگ ترس گرفته بود دهـ*ان باز کند صدای سلام رحمانی پاسخ صدای بلند سامان شد .
_ به به سلام مهندس شریفی عزیز، کجایی اقا ؟ نمیگی ما بدبخت بیچاره ها معطل و گرفتار شماییم ؟!
نگاه تند سامان از روی چشم های خمار منشی که در حاله سیاهی از ارایش فرو رفته بود تا لبخند مسخره ی رحمانی کشیده شد .
_علیک سلام کی به شما اجازه داد بیای اینجا ؟کی به شما اجازه داده بیای وسط شرکت من معرکه بگیری ؟
نگاهش را از رحمانی برید و به منشی که پوسخندی از سر خنکی دلش به رحمانی میزد دوخت و انگشتش را به سمتش گرفت و تاب داد .
_شما خانوم مگه نگفتم ایشون رو راه ندین اینجا ؟نگفتم ؟؟
_اقای مهندس بخدا ...
دست سامان به نشانه ی سکوت منشی بالا امد و بدون توجه به صحبت های پشت سر هم او و رحمانی چند قدم به سمت در دفتر کارش حرکت کرد و دوباره روی پاشنه چرخید و با چهره ای در هم و صدایی بلند رحمانی را مودرد خطاب قرار داد .
_ببین اقای رحمانی من به مهندس مشیری گفتم دیگه مایل به ادامه این پروژه و همکاری با شما نیستم . پس شما هم دفعه اخرتونه مزاحم کار من و شرکتم میشید اگه متوجه نشدی زنگ بزنم بیان به جرم مزاحمت ببرنت تا متوجه شی .
رحمانی که حالا به غرورش بر خورده بود کمربندو شلوارش را با یک دست تا روی شکم برجسته اش بالا کشید و اخم غلیظی حواله ی سامان کرد و پشت دستش را در هوا به سمتش تاب داد .
_ برو اقا ! انگار نوبرش رو اورده فکر کرده خبریه تو زیر سایه مشیری شدی اقای مهندس شریفی حالا دم دراوردی میرم ..میرم ولی بدون بد میبینی .
حسابی عرق کرده بود و نفس نفس میزد .انگشت اشاره اش به نشانه ی تهدید روی هوا تاب میخورد و پوسخند خونسرد سامان را پر رنگ تر میکرد .دستش را به سمت در خروج گرفت .
_بفرمایید در خروج اون طرفه .
دود از کله رحمانی بلند می شد و رنگش به سرخی میزد از انهایی که اگر کارد میزدی خونش در نمی امد پایی به زمین کوبید و با حرص از در خارج شد .
لبخند منشی پر رنگ شده بود وقتی قهرمان این جدال را رئیسش می دید اما با تشر سامان خوشیش پر کشید .
_ شماهم از دفعه ی بعد لباس مناسب بپوش بیا اون چیه رو سرت ؟سر نمیکردی سنگین تر بودی ! مطابق قوانین اینجا اونی فرم بپوشید والا دفعه بعد با برگه ترخیص بیایید دفترم .
لبهای پف دار منشی آویزان شد و سرش را زیر انداخت و" چشم " زیر لبش در صدای بسته شدن در اتاق سامان گم شد و از جا پرید و دستش را روی قلبش گذاشت .
_وای خدا ! چه عصبانی بود . هوف
نفسش را با ترس بیرون داد و روی صندلی نشست .
با عصبانیت در را به هم کوبید و با قدم های بلند به سمت میز بزرگ کارقهوه ای رنگش که در بالاترین نقطه ی اتاق و کنار پنجره قرار داشت رفت ،کیفش را روی میز انداخت و خودش را روی صندلی چرم مشکی رها کرد .
 
آخرین ویرایش:
Naniya

Naniya

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/4/19
43
156
33
تمام خوشی های چند لحظه پیشش پر کشیده بود .خوشی که از اولین دیدار و صحبت نزدیک با محیا داشت با دیدن رحمانی زهر مار شد و به سقف سرش چسبید .ابروهای پهن و مشکیش چنان در هم گره رفته بود که هیچ دندانی بازش نمی کرد . نفسش را با حرص فوت کرد و تلفن را برداشت .با صدای زنگ گوشی منشی که مشغول سوهان کشیدن ناخن های بلندش بود از جا پرید و سریع گوشی را برداشت هرچه سعی کرد مانع افتادن سوهانش روی زمین شود نشد .
_بله اقای ریس ...
صدای سامان در گوشی پخش شد .
_شماره شرکت فراگسترو بگیر میخوام با شکوری صحبت کنم .
منشی سخت در تلاش بود با نوک کفش پاشنه بلندش سوهانش را از زیر میز بیرون بکشد .با هن هن جواب داد .
_چشم ...رئیس .
سامان بی توجه به لحن صحبت منشی گوشی را روی دستگاه کوبید و خانوم شمس بالاخره با هر سختی که بود سوهانش را با نوک پا به سمت بیرون میز هل داد و نیم خیز شد و سوهان نقره ایش را برداشت و زیر لــ*ب فحشی نثارش کرد .
_وا مونده ی بی صاحاب .
سوهان را درون کیفش پرت کرد و شماره ی شرکت فراگستر را گرفت و با زدن کلید خط ان را به دفتر سامان وصل کرد . چند دقیقه بیشتر طول نکشید که صدای بلند سامان را از پشت در بسته ی اتاقش شنید و ترسان و لرزان گوش تیز کرد .
_ اقای مشیری من حرف اخرم رو به شما زدم . من حتی با یک میلیارد هم دیگه راضی به ادامه ی این کار نیستم ، من یه عمر نون حلال خوردم و جون کندم نمیتونم با وارد کردن جنس تقلبی جیب خودمو پر کنم و جیب یه عده ادم بدبخت و خالی .
جمله اخر سامان با تحکم به صحبتش خاتمه داد .
_همین که گفتم خداحافظ.
مدتها بود که از طرف شرکت شریک سابقش پیشنهاد میشد که با استفاده از اسم و رسم شرکت او چند کانتینر جنس قاچاق را مخفیانه وارد کنند و او مخالفت میکرد و این اسرار بیش از حد و پیشنهادهای چرب از طرف مشیری شریک سابقش اعصابش را به هم میریخت .
تقه ای به در زده شد و منشی با سینی قهوه وکیک وارد اتاق شد دستی به مانتوی کوتاه مشکیش که چند انگشت زیر باسنش را پوشانده بود کشید و با تابی که به کمرش داد خرامان به سمت میز رفت و سینی را روی میز گذاشت و لبخند کش داری تحویل سامان داد و با لحنی ملایم گفت ؛
_گفتم حتما گلوتون خشک شده از صبح کلی داد و فریاد کردید براتون کافی اوردم با کیک نوش جان کنید .
گرچه اخم های سامان در هم بود اما در دل از بازی که منشی شروع کرده بود خنده اش گرفته بود .
دستش را پیش برد و دو انگشتی سینی را به سمت خودش کشید و لبخند کجی کنج لبش نشاند .
_به به اون وقت کیک برای باز شدن گلو مأثره ؟
شمس که احساس میکرد رئیس بداخلاقش نرم شده است تابی به کمرش داد و میز را دور زد و چند قدم نزدیک تر رفت .
_ خب حتما انژی زیادیم از دست دادین دیگه .
چشمک ریزش از دید سامان مخفی نماند .
 
Naniya

Naniya

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/4/19
43
156
33
مشتش ارام روی میز گره شد دوست داشت بلند شود و ان را در دهـ*ان پر رنگ و لعاب منشی وقیحش که به وضوح در حال پا دادن به او بود بکوبد و او را مانند یک تکه اشغال بیرون بی اندازد.
فنجان قهوه را از روی سینی برداشت هنوز پوسخند به لــ*ب داشت و در چشمان پر از ارایش منشی خیره شده بود .
_ خب یکی ام برای خودت میاوردی اینجوری که بده من بخورم تو نگاه کنی .
لبخند باز منشی که فکر میکرد بالاخره دام پهن شده اش صید را تور کرده بازتر شد و دندانهای روکش دارش را به نمایش گذاشت دستهایش را روی میز گذاشت و خودش را به جلو خم کرد با صدای مخموری مغز ریسش را به بازی گرفت .
_ نه دوست دارم شما بخوری من نگات کنم .امروز خیلی تلخ شدی کیک بخور کامت شیرین شه .
دیگر تحملش تمام شد شاید هر مرد دیگری جز او بود به جای خشم پر از لذت میشد و پا به پای عشوه گری های منشی احمقش پیش میرفت تا انجا که هر دویشان سیر شوند ولی سامان سیر بود از تنفر انقدر که به جای لذت پر از تهوع شده بود. بلند شد فنجان را روی سینی کوبید و فنجان با محتوایش روی میز واژگون شد . میز را دور زد و رو به روی منشی که به خیال بی تاب کردن رییسش نیشش تا بناگوشش باز بود ایستاد. قدش نهایتا تا سینه اش میرسید. ناگهانی و با خشم مچ دستش را از روی مانتو گرفت و او را کشان کشان به بیرون اتاق برد .
شمس گیج و سر در گم مقاومت میکرد ولی کفش های پاشنه بلندش اجازه ایستادن را به او نمیداد . ناخونهای مانیکور شده از را در مچ قفل شده سامان دور مچش فرو کرد .
_وایسا چیکار میکنی ؟ ولم کن .
سامان بی حرف کیفش را از روی صندلیش برداشت وبه گردنش انداخت همانطور که مچ منشی درحال تلاش را گرفته بود دست در جیبش کرد و چند تراول صدهزار تومانی را در اورد و درون کیف انداخت در خروجی را باز کرد و دخترک که حالا متوجه وخامت ماجرا شده بود را به گوشه راهرو پرت کرد و او تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد و مچ درد ناکش را با دست مخالف ماساژ داد
با تمام خشم فریاد کشید جوری که حنجره اش سوخت .
_گمشو از شرکت من بیرون ،برو یه جای دیگه خودتو خرج کن جایی که اشغالایی مثل تورو بخرن .
با شدت عقب رفت و در را بهم کوبید .
صدای هق هق و کشیده شدن کفش های منشی را می شنید که در میان گریه اش فحاشی کنان از پله ها پایین میرفت .
از ان دسته ادم هایی نبود که بخواهد ابروی کسی را به بازی بگیرد یا ناراحتش کند فقط دیگر تحمل دیدن وقاحت و بی شرمی یه این زن را نداشت. زنی که به راحتی خودش را در معرض نمایش گذاشته بود ،زنی که با زن خیال او زمین تا اسمان که هیچ زمین تا ماورای کهکشان ها فرق داشت .
به سمت اتاقش رفت کیفش را برداشت وبا اعصابی متشنج به سرعت از دفتر خارج شد .
امروز حسابی به او خوش گذشته بود اگر دیدارش با محیا را فاکتور میگرفت دیدارش با رحمانی و برخورد خانوم شمس حسابی حالش را جا اورده بود . بهتر دانست که باقی روزش را در خانه و با ارامش بیشتری سپری کند .
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.