درحال تایپ رمان یک سیب و دو آدم|م.(مهتا) سیف الهی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Mahta
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 4 Votes
Mahta

Mahta

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
20/8/19
141
3,449
93
19
سرزمین رویاها
رمان : یک سیب و دو آدم
نویسنده: م.(مهتا) سیف الهی
ژانر: عاشقانه
ناظر عزیز: نرجس شهبازی

خلاصه:
رمان ِ "یک سیب و دو آدم" روایتگر زندگی دختری ساده به نام " آلما " است که نه شیطنت هایش همه را کلافه کرده و نه زندگی رویایی دارد؛ او دختری مهربان و ساده در یکی از کوچه پس کوچه های وسط شهر شیراز در یک خانه ی ساده، کنار خانواده ای رنج دیده و پدری که در چنگال اعتیاد اسیر است، زندگی می کند. آلما همان سیب ممنوعه ای است که وسوسه ی چیده شدن را به دلِ آدمی می اندازد که اگر چیده شود، آدمی [همانند حضرت آدم] محکوم به حبس ابد در زمین است... یک سیب و دو آدم؟!... سرانجام چه می شود؟

مقدمه:
تو، همان سیب ممنوعه ی تک درختِ جنگلی هستی که شیطان وسوسه ی چیده شدنش را به دل آدمی می اندازد که اگر چیده شوی، آدم محکوم به تبعید در زمین است. حال یک سیب ممنوعه و دو آدم؟ یکی گستاخ و در فکر چیدن تو، و دیگری عاشق و در فکر حفاظت از تو... هر سه غافل از این که سر انجامِ سیب، چیده شدن است و آدمی تبعید... تبعیدی از جنس دلدادگی و درد.
 
آخرین ویرایش:
نرجس شهبازی

نرجس شهبازی

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
28/1/19
183
3,120
93
دیوونه‌خونه=)

به نام خالق قلم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.


لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
قـــوانین تـــایپ رمـــان در انجــــــمن

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.


هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
``تاپیک پرسش و پاسخ رمان نویسی``


پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
✴تاپیک جامع اعلام پایان رمان و کتاب های در حال تایپ✴


موفق باشید
*تیم مدیریتی ناول کافه *
 
آخرین ویرایش:
Mahta

Mahta

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
20/8/19
141
3,449
93
19
سرزمین رویاها
(فصل اول)
(دانای کل)

- دنیا! بیا اینو ببر دیگه.
با لبخند به غرولند‌های مرد جوان خیره شده بود، که مشغول پایین گذاشتن اثاثیه بود؛ مرد عصبی به طرف در رفت و سرش را به داخل محوطه مایل کرد و فریاد زد:
- مُردی؟ بیا دیگه.
صدای ظریف دخترانه‌ای از داخل خانه آمد که با کلافی پاسخ مرد را به زبان آورد:
- خودت بمیری. دارم کمک مامان می‌کنم.
لبخندش عمیق‌تر شد و نگاهش را از آن مرد گرفت. کلید را درون قفل گرداند و همان حین پای راستش را به لنگه‌ی در تکیه داد و فشار ریزی به داخل وارد کرد، که در با صدای تیکی باز شد. کلید را از قفل جدا کرد و به داخل کوله‌اش انداخت. وارد حیاط شد و در را که قیژ قیژ ناشی از قدیمی بودنش روی اعصاب بود، محکم بست. از دو پله‌ی مقابل پایین رفت و پاهای خسته‌اش را به روی موزاییک‌ها گذاشت و حینی که قدم‌های سنگینش را به سختی روی آن‌ها می کشید، نگاهش را برای دیدن ساختمان آجری بالا کشید. پنجره های رنگیِ سراسری جلوه‌ی زیباتری به آن حیاط کوچک و دلباز بخشیده بودند؛ نورِ برخاسته از داخل ساختمان با برخورد به پنجره‌های رنگی به رنگ‌های شاد و فریبنده‌ای تبدیل می‌شدند و حیاط با صفای بی‌بی حوریه را مملو از رنگ‌های شادی‌‌آور می‌کرد. به ناگهان، با گیر کردن پای راستش به سمت جلو پرت شد؛ اما با عکس العمل سریعش و گرفتن تنه‌ی تنومند درختِ کهنسال مانع افتادنش شد. نگاهش را به عقب برگرداند و به پایین کشید. با دیدن شلنگ آبی رنگی که در میان حیاط افتاده بود، سری از تأسف تکان داد و قامت جوانش را خم کرد. شلنگ را چندین دور میان انگشتانش چرخاند و در نهایت که شبیه دایره شد آن را به داخل باغچه رها کرد. قامت راست کرد و زیر لــ*ب زمزمه کرد:
- حتماً بازم بی‌بی حیاط رو آب پاشی کرده و یادش رفته شلنگ رو جمع کنه.
بی‌بی حوریه؛ صاحب خانه‌ی مهربان و دلسوزشان که همانند مادری برای پدر و مادرش دل می‌سوزاند. بی‌بی حوریه؟ بله. صاحب خانه‌ی پیرشان که خداوند در روزهای بسیار سخت زندگی مقابل‌شان قرار داد. شاید او بزرگ‌ترین لطف خدا در حق شان بود؛ بزرگ‌ترین لطف و سخاوت.
برای فروریختن ذرات خاکِ نشسته برروی دستان ظریفش آن ها را به هم زد و به گوشه ی مانتویش کشید. چند قدم باقی مانده را طی کرد و از کنار حوض کوچک و زیبا گذشت و به سمت پله‌ها رفت. پله‌ها را طی کرد و لنگه‌ی در را به داخل هول داد. کفش‌هایش را از پا درآورد و آن‌ها را به دست گرفت. وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.
- سلام.
با شنیدن صدایِ مادرش سرش را بلند کرد و با لبخند خسته‌ای پاسخ داد:
- سلام.
- خسته نباشی. چرا دیر کری؟
حینی که کفش‌هایش را درون جاکفشیِ چوبی قرار می‌داد، پاسخ داد:
- کلاسم دیر تموم شد.
مریم در مقابل پاسخ دخترش سری تکان داد و به داخل آشپزخانه پناه برد. صدایش را کمی بلند کرد و او را مخاطبِ خود قرار داد:
- بازم به خط نرسیدی؟
کوله‌اش را به گوشه‌ی اتاق پرت کرد و پاسخ داد:
- آره، دیر رسیدم.
- تاکسی می‌گرفتی خب.
نگاهش را به ورودیِ آشپزخانه دوخت.
- این موقع شب با تاکسی؟ عمراً!
- تواَم دیگه.
ازحرصِ کلامِ مادرش خنده‌ی کوتاهی سر داد و زیرلب زمزمه کرد:
- پول تاکسی نداشتم.
مقنعه و مانتویش را از تن بیرون کشید و با همان بلوزِ سفید رنگ و لباس به دست به سمت آشپزخانه رفت و تکیه‌اش را به چهارچوپ سپرد. مریم پشت به او در حال آشپزی بود و با کفگیر، کوکوهای طلایی سیب زمینی را زیر و رو می‌کرد و گویی از این کار بی نهایت لذت می برد که این لذت از زمزمه‌های گاه و بی گاهش هویدا بود.
دستی به بازویش کشید و پرسید:
- آراز نیومده؟
با شنیدن صدای دخترش کمی هول خورد و به سمتش برگشت. اخم کمرنگی مهمان ابرو‌های ظریف زنانه اش کرد تشر زد:
- یه هایی، هویی، چیزی! زهرترک شدم.
- ببخشید.
مریم به سمت تابه برگشت و در حالی که مابقی کوکوها را درون دیس جای می داد پاسخ داد:
- زنگ زد؛ اونم فقط ربع ساعت صحبت کرد.
آهی کشید و با بغضی آشکار زمزمه ای سر داد که از گوش‌های تیز دخترش مخفی نماند.
- آخ از دلت مادر!
به سرعت صورت دخترش درهم شد و تشر زد:
- می خوایی شام به ما آبغوره بدی؟
مریم شعله ی گاز را خاموش کرد و با صورتی خیس از اشک به سمت او برگشت و در حالی که با گوشه ی روسریِ گلدارش صورتش را پاک می کرد گفت:
-تو که این چیزا حالیت نیس. فقط به فکر شکمتی.
- دست شما درد نکنه.
اعتنایی به لحنِ دلخور دخترش نکرد و به سمت ظرفشویی رفت و مشغول آبکشی سبزی شد.
- حالا دو قطره اشک کسی رو نکشته!
- بابا کجاست؟
مکث کرد؛ مکثی طولانی و هنگامی که دخترش از پاسخ دادنش ناامید شد، زمزمه کرد:
- توی اون اتاق.
از چهارچوب فاصله گرفت و نگاهش را به اتاق دوخت. بازهم دود و مواد و کمر خمیده‌ی پدرش. آهی کشید و بی رمق به سمت در قدم برداشت و به سختی خود را به آن رساند و در را به داخل هول داد. با هجوم انبوهی از دود به ریه‌هایش سرفه‌ای کرد و به سرعت وارد اتاق شد و تک پنجره ی انتهای اتاق را باز کرد. دستش را جلوی دهانش گرفت و به سمت پدرش برگشت. هنگامی که پدر را در آن حالت و در حال دود کردن آن ماده‌ی جامدِ سفید رنگ مشاهده کرد، بغض به گلویش چنگ انداخت و اشک دیده‌اش را تار کرد. نگاهش را به سرعت دزدید و به سمت کمد لباس‌هایش رفت و مانتو و مقنعه‌اش را درون کمد پرت کرد. تونیک و شال سبز رنگی را برداشت و پشت به پدرش سلام کرد:
- سلام.
بعد از مدتی کوتاه، پدر با صدای ضعیفی پاسخش را داد:
- سلام بابا.
اولین قطره‌ی اشک که به روی گونه‌اش چکید، تاب نیاورد و به سرعت از اتاق بیرون زد. در را بست و شانه‌های افتاده‌اش را به آن تکیه داد و صورتش را پاک کرد. کمرِ خمیده ی پدرش مدام جلوی چشمانش رژه می‌رفت و سینه‌اش را به درد می‌آورد.
- چرا اینجا وایستادی؟
به سمت مادرش برگشت و تنها با گفتن "همین جوری" پاسخ سوالش را داد. تکیه‌اش را از در گرفت و در گوشه‌ی پذیرایی 24 متری لباس هایش را به تن کرد و به سمت کوله‌اش رفت. در حالی که جزوه‌اش را به آغـ*وش می‌کشید مادرش را خطاب قرار داد:
- میرم پیش بی‌بی.
قامت راست کرده و نگاهش را برای گرفتن موافقت مادرش به او دوخت.
- صدای پیرزن رو در نیاری آ!
خنده ی کوتاهی سر داد.
- من که کاریش ندارم.
ابروهای مادرش درهم شد و پشت چشمی نازک کرد.
- من تو رو بزرگ کردم بچه.
لبخند دندان نمایی حواله‌ی صورت او کرد و از اتاق بیرون زد. دمپایی‌های پلاستیکی را به پا کرد و سمت اتاقِ بی‌بی حوریه قدم برداشت. پشت در که رسید طبق عادت همیشگی پاهایش را از دمپایی بیرون کشید و تنها سرانگشتانش را به روی آن‌ها قرارداد. با انگشت اشاره تقه ای به شیشه‌های رنگی زد و صدایش را کمی بلند کرد:
- بی‌بی؟ مهمون نمی‌خوای؟
صدای بی‌بی حوریه از آن سویِ شیشه ها آمد:
- بیا تو بی‌بی.
لبخندی روی لــ*ب‌هایش جا خوش کرد، که دلیل همیشگی‌اش حضور بی‌بی حوریه و مهربانی‌هایش بود. دمپایی‌ها را به کنار هول داد و در را باز کرد و وارد اتاق شد.
- سلام بی‌بی.
بی‌بی حوریه گوشه‌ی پذیرایی بزرگش به پشتی قدیمی‌اش تکیه داده بود و پاهای کم توانش را دراز کرده بود. با ورود او نگاهش را بالا کشید.
- سلام دخترم. بیا بشین.
در را بست و جویای احوالش شد:
- بهتری؟
در حالی که با دست‌های پنبه‌ای و چروکیده‌اش زانوهای کم قوتش را ماساژ می‌داد، پاسخ داد:
- اِی چی بگم والا! بازم خداروشکر.
به سمتش رفت و کنارش جای گرفت و وسایلش را به روی زمین رها کرد.
- باز که پا درد گرفتی!
- پیری و هزار دردسر.
ابروهای دخترانه اش را در هم کشید.
- بی‌بی؟ مگه بهت نگفتم نباید به پاهات فشار بیاری؟ اون وقت رفتی حیاط شستی؟
بی‌بی حوریه به سمت سماوری که در کنارش جای گرفته بود خم شد و همان‌طوری که استکانِ کمر باریک عنابی رنگش را لبریز از چایِ خوش عطرِ مخصوصش می‌کرد گفت:
- اِی بی‌بی! خسته شدم بس توی این چهار دیواری چَپیدم و چشمم به در خشک شد.
استکان را درون نعلبکی‌های گل دارش قرار داد و مقابل پاهای دختر گذاشت. پیاله‌ی توت خشک و قندان را نیز کنارش گذاشت و از آن جایی که سلیقه‌ی او را به خوبی می‌شناخت، چندین گلبرگ خشکیده گل محمدی را به روی چایی‌اش ریخت.
- نوش جونت بی‌بی.
تشکری کرد و استکان را جلوتر کشید و پرسید:
- امروزم کسی نیومده؟
آهی که از میانِ لــ*ب‌های بی‌بی حوریه بیرون آمد دلش را لرزاند.
- دلت خوشه دختر؟! اونا پِی زندگیِ خودشونن؛ مادرِ پیرشون رو می‌خوان چکار؟
به دنبال کلامش نگاه غمگینش را بالا کشید و به عکس همسر خدا بیامرزش "آقا صادق" دوخت و گلایه‌وار او را خطاب قرار داد:
- کجا رفتی آقا صادق؟ ۱۵ساله که رفتی و همه چیو هم با خودت بردی مَرد. چی بگم به بچه‌هات که بی‌وفا شدن؟!
به صورت سفید بی‌بی خیره شده بود و همین که اولین قطره‌ی اشک به روی گونه‌های سرخ رنگش روانه گشت، لــ*ب به اعتراض گشود:
- بی‌بی؟ به خدا اگه بخوایی گریه کنی منم میرم.
بی‌بی حوریه از ترس آن که او برود و باز تنها شود، به سرعت با پشتِ دست اشک‌هایش را پاک کرد و به سمت او برگشت.
- خیلی خب دختر. کجا بری؟
از واکنش بی‌بی حوریه لبخند مهمان لــ*ب‌های صورتی‌اش شد. از داخلِ پیاله‌ی توت یک دانه برداشت.
- آفرین. حالا که خانمِ خوبی شدی می‌مونم.
خنده‌ی نمکین بی‌بی حوریه به هوا خواست.
- بلا نبره تو رو دختر.
 
آخرین ویرایش:
Mahta

Mahta

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
20/8/19
141
3,449
93
19
سرزمین رویاها
توت را به روی لــ*ب‌های لرزان و چروکیده‌ی بی‌بی حوریه قرار داد که با خنده از دستش گرفت و به داخلِ دهانش برد. در‌حالی‌که استکانِ چای را جلوتر می‌کشید، بی‌بی حوریه را خطاب قرار داد:
- معلومه که منو نمی‌بره. اگه ببره مامانم بی‌دختر میشه؛خواستگارام دق می‌کنن.
با اتمام کلامش قهقه‌ی بی‌بی حوریه به هوا خواست.
- خواستگار کجا بوده؟
با خنده پاسخ داد:
- حالا به روم نیار بی‌بی!
بی‌بی حوریه استکانِ کمر باریک دیگری را برای خود لبریز از چای کرد و دختر را مخاطبِ خود قرار داد:
- از خداشونم باشه؛ دختر به این خوبی و خوشگلی.
- مگه این‌که شما تعریف کنی!
به دنبالِ کلامش توت خشکی را درون دهانش گذاشت و چای را هورت کشید که با اعتراض بی‌بی حوریه روبه‌رو شد:
- عیبه دختر. خجالت بکش!
لبه‌های استکان را از لــ*ب‌های خیسش فاصله داد و در‌حالی‌ که توت را میانِ دندان‌هایش به بازی می‌گرفت، دلیلِ رفتارش را بیان کرد:
- خیلی حال میده.
- زشته این کارا.
در مقابلِ اخم‌هایِ بی‌بی حوریه لبش را گزید و پس از مکثی کوتاه زمزمه کرد:
- داغه خب!
- خب بذار سرد بشه.
- سرد مزه نمیده.
از بهانه‌های او بی‌بی حوریه کلافه شد و نامش را اعتراض‌وار به زبان آورد:
- آلما!
خنده‌ی بی‌صدایی سر داد. چایِ داغ را فوت کرد و مقداری نوشید و سپس روی زمین گذاشت. زمزمه‌هایِ گلایه‌وارِ بی‌بی حوریه از گوش‌های تیزش دور نماند:
- دیگه وقت عروس شدنش رسیده و هنوز چایی هورت می‌کشه. اینم منو پیر کرد! کِی بزرگ میشه؟ یعنی عمر من قَد میده عروسی‌شو ببینم؟
با اتمام کلامش آلما خنده‌ی بلندی سر داد و گفت:
- چه دلِ پُری داری بی‌بی!
- تو درست شو، منم...
میان کلامش پرید:
- وا! مگه من چمه؟
ابروهای سفید بی‌بی حوریه درهم شد و در‌حالی‌که زانوهایش را ماساژ می‌داد پاسخ داد:
- ساده‌ای بی‌بی؛ ساده.
متعجب از کلام بی‌بی حوریه ابرویی بالا انداخت و خیره‌ی چشمانِ میشی‌اش شد؛ ولی بی‌بی حوریه بی‌توجه به حالت صورت او مشغول نوشیدن چایش شد. هنگامی‌که او را مشغول دید، صحبت او را نادیده گرفت و جزوه‌اش را پیش کشید و خود را با کلمه به کلمه‌ی آن سرگرم کرد...
مدتی نگذشت که صدای مادرش از پشتِ در او را خطاب قرار داد:
- آلما؟ مادر؟
با شنیدن صدای مادرش به سرعت سر بلند کرد وهنگامی که قامتِ بلند و کشیده‌اش را پشتِ شیشه‌های رنگی مشاهده کرد، از جا برخاست و به سمت در رفت. در را چهار‌طاق باز کرد و به او که سینی در دست منتظر بود لبخند زد.
- جانم؟
مریم سینی را به سمتش گرفت.
- اینو ببر واسه‌ی همسایه‌ی جدید.
سینی را گرفت و پرسید:
- همین کناریا؟
- آره. الان درگیر چیدنِ وسایلن نمیتونن شام درست کنن.
نگاهی به محتوای سینی انداخت که شامل: کوکوهای طلایی رنگ سیب‌زمینی، سبزی، دوغ و نان‌های چهارگوش بود. سر بلند‌کرد و متعجب پرسید:
- اینا رو ببرم؟ زشت نیست؟
ابروهای مریم در‌هم شد و با دیدن درمان دگیِ دخترش چشم غره‌ای به او رفت و پاسخ داد:
- مگه چشه؟ خودشونم از اینا می‌خورن؛ غذای فضایی که نیست.
خنده‌اش به هوا خواست.
- خیلی خب؛ می‌برم.
خنده‌ی او از ابهت مریم کم نکرد و با همان اخم‌های جذابش او را خطاب قرار داد:
- خیلی زود هم برمی‌گردی.
- چشم.
سرش را به روی شانه‌ی راست مایل کرد و خطاب به بی‌بی حوریه گفت:
- الان برمی‌گردم بی‌بی.
- باشه بی‌بی.
دمپایی‌های پلاستیکی‌اش را به پا کرد و از کنار مادرش گذشت. صدای مادرش که بی‌بی را مخاطب قرار داد، به گوشش رسید:
- بی‌بی جان؟ سفره رو روی حیاط پهن کردم. بلند شو بریم شام.
به مابقی صحبت‌هایشان توجهی نکرد وسرعتِ قدم‌هایش را دوچندان کرد و کنار در که رسید انگشتانش را به سختی به قفل رساند؛ اما موفق به باز کردن آن نشد. پس سینی را کنار در گذاشت و بعد از باز کردن در، آن را برداشت و از خانه بیرون زد. کوچه همانند تمام اوقات سال خلوت بود و تاریک. آب دهانش را به سختی فرو داد و نگاه ترسیده‌اش را به درِ بسته‌ی همسایه‌ی مجاور دوخت. همیشه از تاریکی و تنهایی می‌ترسید و بعد از سالیانِ سال هنوز موفق به درمان آن نشده بود. "بسم الله" زیر لــ*ب گفت و با سرعتی همچون نور خود را مقابل درِ طوسی رنگ رساند. از ترسِ سکوت کوچه، چندین لگد پیاپی نثار در کرد بلکه کسی دلش به رحم آید و هرچه سریع‌تر اقدام به باز کردن آن نماید و او را از این تنهایی و تاریکی نجات دهد. طولی نکشید که صدایِ مردانه‌ی آشنایی از داخل آمد:
- کیه؟
 
آخرین ویرایش:
Mahta

Mahta

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
20/8/19
141
3,449
93
19
سرزمین رویاها
نگاهی ترسان به اطراف انداخت و کاملاً حواس‌پرت پاسخ داد:
- منم. بیا دیگه!
چندی بعد صدایِ کشیده شدن دمپایی به روی موزاییک‌های حیاط آمد، که از شدت ترس واضطرابش کم کرد و امید به آمدنِ آن مردِ جوان همانند چراغی دیده‌اش را روشن کرد. با باز شدن در، لبخند لــ*ب‌هایش را قاب گرفت و از این که دیگر در آن کوچه‌ی وحشتناک تنها نیست، سرمست شد و با خوشحالی که کاملاً در چهره‌اش هویدا بود قبل از نمایان شدن آن مرد جوان، سلام بلند و بالایی سر داد:
- سلام. خیلی خوش اومدین.
قامت بلند و کشیده‌ی مردِ جوان مقابلش نمایان شد و متعجب زمزمه کرد:
- سلام. ممنون.
برای بهتر دیدن چهره‌ی مرد قدمی به عقب برداشت، که نورِ برخاسته از چراغِ کم سویِ تیربرق به صورتش تابید و تمام اجزای صورت مرد را به روشنی آشکار کرد.
- بفرمایید؟
صدایِ گرم مرد مانع از آنالیز او شد. از شدت لبخندش کم کرد و با لبخندی ملیح سینی را به سمت مرد گرفت.
- اینو مامانم فرستادن. نوش جان.
مرد جوان دستش را زیر سینی گذاشت و با لبخندی مردانه تشکر کرد:
- راضی به زحمت نبودیم. خیلی ممنون.
- نوش جان.
دستانش را از سینی جدا کرد و قدمی به عقب برداشت. صورت کشیده‌ی مرد، در مقابل چشمانش برق می‌زد و چشمان زیبایش میان تمام اجزای صورت او در رفت‌و‌آمد بود.
- خیلی خوش اومدین.
مرد همان‌طوری که خیره‌ی چشم ‌ها و صورتِ ساده‌ی او شده بود، زمزمه کرد:
- ممنون.
لــ*ب باز کرد تا طبق عادت کمی فضولی کند؛ اما با شنیدن صدایِ بلند و فریادگونه‌ی مادرش، نفس درون سینه اش حبس شد و ناخودآگاه به سرعت به سمت خانه دوید. در را به شدت به داخل هول داد که به ضرب به دیوار اصابت کرد. قدم تند کرد و خود را به مادرش رساند؛ مریم روی زمین نشسته بود و همسرش را بی‌حال و بی‌رمق در آغوشش پنهان کرده بود. بی‌بی حوریه مات و مبهوت خیره‌ی صحنه‌ی وحشتناکِ مقابلش شده بود و رنگ به رخسار نداشت. او همانند دیوانه‌ها به مادر و پدرِ بی‌جانش خیره شد و زیر لــ*ب زمزمه‌ی "بابا" سر داد. جیغ بلندی که مریم سر داد کمی از بهت او کاست و او را وادار به پیش‌روی کرد. روی دو‌زانو کنار مادرش نشست و دستش را روی قفسه‌ی سینه‌ی پدرش گذاشت؛ حرکتِ ریز و ضعیف قلب پدرش را که زیرِ دستش حس کرد، صورتش خیس شد و زمزمه کرد:
- بابا زنده ست.
مادرش با شنیدن زمزمه‌ی او دست از گریه برداشت و پرسید:
- زنده ست؟
سری تکان داد و از آن‌جا که در حلال‌احمرِ دانشکده آموزش دیده بود، به سرعت اقدام کرد و سر پدرش را روی زمین و رو به آسمان گذاشت. با دستش سینه‌ی او را ماساژ داد و حینی که مشغولِ کمک کردن به او در نفس کشیدن بود فریاد کشید:
- زنگ بزنید اورژانس.
- یا الله.
با شنیدنِ صدای آشنای مردانه‌ای به سرعت به سمت در برگشت. مردِ همسایه به سرعت خود را به او رساند و کنارش روی دو‌زانو نشست و نگران پرسید:
- چی شده؟
با شنیدنِ همان دو کلمه، بغض به گلویش هجوم آورد و همانند دختران پنج ساله نالید:
- بابام... بابام داره می‌میره.
بی‌حواس و ترسان به لباسِ مرد چنگ انداخت و التماس کرد:
- تو‌روخدا کمکم کنید... باید ببریمش دکتر.
مَرد به نشانه‌ی مثبت سری تکان داد و به سمت در برگشت و با فریاد نام فردی را به زبان آورد:
- هاکان؟ هاکان؟
طولی نکشید که مرد جوان دیگری با قامتی رشید وارد حیاط شد و خود را به آن‌ها رساند:
- چی شده دایان؟
مرد همسایه که دایان نام داشت، پاسخ داد:
- باید ببریمشون دکتر. فکرکنم سکته کردن.
با شنیدن کلمه‌ی "سکته" بغض آلما ترکید و نالید:
- بابا!
دایان و هاکان، پدرش را به روی دست بلند کردند و با سرعتی باورنکردنی از خانه بیرون زدند. آلما با دیدنِ جای خالیِ پدرش بدون آن که در آن موقعیت به این بیندیشد که همراه شدن با دو مرد غریبه کاری بسیار ریسک‌پذیر است، به سمت در دوید. میانه راه از حرکت ایستاد و رو به مادرش کرد و گفت:
- همین جا بمون مامان. زنگ میزنم آیدا بیاد پیشت.
و به دنبال آن به سمت کوچه دوید و از خانه بیرون زد. نگاه خیسش را به اطراف چرخاند و نام نیک پدر را زیر لــ*ب زمزمه کرد. با دیدن ماشینی که در چند قدمی‌اش روشن شده و دایان در حال سوار شدن بود، به سمتش دوید و خودش را به روی صندلی عقب انداخت و در را بست. سرِ پدرش را به روی پاهایش گذاشت و با دستان ظریفش صورتش را نوازش کرد. ماشین حرکت کرد و دو مرد جوان نگاه از آن صورت معصوم گرفتند. دستان ظریف دختر که صورت پدرش را قاب گرفته بود، با وجود سرد بودنشان تلاش برای گرم کردن تن و بدن پدر را داشتند؛ اما هرچه می‌گذشت بدنِ پدر سرد و سردتر می‌شد و لــ*ب‌هایش به کبودی می‌زد. از حالت صورت پدرش قلبش فشرده شد و ترسیده او را تکان داد و با صدای بلند او را خطاب قرار داد:
- بابایی! توروخدا طاقت بیار. آلما بدون تو می میره. بابا! توروخدا نمیر!
التماس‌های او برای زنده ماندنِ پدرش و غم درون صدایش قلبِ هر کسی را به درد می‌آورد. مگر خواسته‌ی زیادی داشت؟ او تنها پدر و سایه ی بزرگش را می خواست. او خنده‌های پدرش را می‌خواست. حتی اگر او در چنگال اعتیاد اسیر باشد، باز هم عاشقانه پدرش را می پرستید و اولین مردِ زندگی‌اش را به همان راحتی به آن دنیای نامرد نمی‌فروخت.
بار دیگر او را تکان داد.
- بابا! بیدار شو. مگه یادت نیست دکتر گفت نباید بخوابی؟ هوم؟
هق‌هق کرد و نام پدرش را فریاد زد. قلب دو‌ جوان از شنیدن صدای ظریف اما گرفته‌ی دختر، مچاله شد. دختر است و وابستگی‌اش به پدر!
تنها پاسخ آن همه ناله و گریه، نفس‌های کوتاه و بریده‌ی پدر بود و بس. همانند دخترانِ بی‌پناه که کوهی از غم را به دوش می‌کشیدند، شانه‌های افتاده‌اش را پایین کشید و سرش را به روی پیشانیِ پدر گذاشت و آزادانه گریه‌هایش را سر داد...
با رسیدن به بیمارستانِ موردنظر، ماشین از حرکت ایستاد و دایان نام زیبایِ دختر را به زبان آورد:
- آلما خانوم؟
آلما با شنیدن نامش از زبانِ آن مردِ خوش‌سیما یکه‌ای خورد. سر بلند کرد و به دایان که برای بهتر دیدن او رو برگردانده بود، خیره شد.
- رسیدیم. شما اینجا بمونید من میرم پرستار رو خبر کنم.
 
آخرین ویرایش:
Mahta

Mahta

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
20/8/19
141
3,449
93
19
سرزمین رویاها
لــ*ب‌هایش را از هم باز کرد تا تشکر کند؛ اما دایان مجال نداد و به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمت بیمارستان دوید. هق‌هق کنان مسیر رفتن او را نظاره کرد، که صدایِ محکم و دستورانه‌ی هاکان او را وادار به چرخاندن نگاهش کرد.
- گریه نکنید. آروم باشید... حالشون خوب میشه.
و چشمانش از درون آینه به آن تیله‌های اشکی میخکوب شد.
- نمی تونم. نمی تونم آروم باشم.
به سختی از آن تیله‌ها دل کند و با همان اخم‌هایی که از بَدو ورودش به خانه مهمان ابروهایش بود، از ماشین پیاده شد و بی‌توجه به نگاه متعجب دختر، درِ عقب را باز کرد. خود را کنار کشید که با آمدن پرستار و برانکارد علت رفتارش برای آلما آشکار شد.
در کسری از زمان پدرش را به اورژانس رساندند و آن‌جا بود که آلما پشت در از پا درآمد و به روی دو زانو روی کفپوش‌های سرد و یخ‌زده‌ی بیمارستان افتاد. دخترِ احساساتی و کم‌طاقتی نبود؛ اما پدرش با تمام انسان‌های زمین فرق داشت. پدرش تنها کسی بود که هنوز هم او را بیشتر از همه دوست داشت؛ پدرش همان مردی بود که در هنگام کودکی بعد از بازگشت از کار، برایش شکلات‌های فندقی می‌آورد و او را بی‌نهایت شاد می‌کرد. پدرش همان مردی بود که هرشب برایش دعای " الهم اشفع" می خواند و با دیدن دست‌های زمخت و ترک خورده‌اش جانش به آتش کشیده می‌شد. پدرش همان مردی بود که با وجود اعتیاد، غیرت و مردانگی‌اش را به حراج نگذاشته بود و هنوز هم زحمت می‌کشید و به قول بی‌بی حوریه: نانی حلال بر سر سفره‌اش می‌آورد. پدرش همان مردی بود که هنوز هم با راه رفتن در کنارش احساس غرور می کرد.
صدای پرستار که دکتر را به بخش فرا می‌خواند، در سرش اکو می‌شد و صدای دایان که نام او را به زبان می‌آورد پارازیت‌وار در گوشش پیچیده می‌شد. با گنگی به سمت دایان برگشت و دستی به چشمانِ خیسش کشید.
- حالتون خوبه؟
به راستی کسی در این احوال، حالش خوب بود؟ مرد چه سوال مزخرفی از او می‌پرسید. مادرش دل‌نگران و تنها در خانه به انتظار نشسته بود و پدرش این گونه بی‌رنگ و رو به روی تخت بیمارستان آرمیده. با این اوضاع حال و احوالش چگونه خوب می‌شد؟ حال دلش بدتر از حالِ نامعلوم جسمش بود. دلش از تنهایی‌شان گرفته بود. چرا کسی در کنارش نبود؟ چرا آراز نبود؟ چرا آیدا نبود؟ آیدا! اگر می‌شنید که پدرش به این حال در آمده خشنود می‌شد یا همانند او بی‌تاب و بی‌قرار؟!
- آلما خانوم!
دیدگانش تار شده بود و صدای آن مردِ مهربان برایش دردآور بود. چرا به جای او آراز نبود؟ اصلا آراز می‌دانست؟ باید به او خبر می داد؟ خدای من! این همه درمان دگی برایش عجیب بود... او همیشه قوی بود؛ و الان زمانِ خوبی برای ضجه و مویه کردن نبود.
با گوشه‌ی روسری‌اش صورتش را پاک کرد. با صدایی لرزان رو به دایان و هاکان چرخید و درخواستش را به زبان آورد:
- می‌توم گوشی‌تونو قرض بگیرم؟
دایان به سرعت پاسخ داد:
- البته.
با هر دو دست تمام جیب‌هایش را گشتِ اما تلفنش را نیافت. به سمت هاکان برگشت و گفت:
- گوشیمو نیوردم.
هاکان به آرامی دستش را درون جیب کتِ چرمش فرو برد و گوشی‌اش را محترمان ه به دست آلما سپرد. تشکری که از میانِ لــ*ب‌های او خارج شد به گوش خودش نرسید، چه برسد به آن دو جوان. شماره ی آراز را گرفت و گوشی را کنار گوشش گذاشت.
- بله بفرمایید؟
صدای برادرش و همان دو کلمه بغضی را در گلویش نشاند و ناله‌ی پر دردش را رها کرد:
- داداش؟
مدتی طول کشید تا آراز از شوکِ صدای او دربیاید و متعجب پاسخ دهد:
- آلما! تویی؟ چی شدی؟ اتفاقی افتاده؟ کسی اذیتت کرده؟ کجایی تو؟
هق زد و با گریه پاسخ داد:
- منم... اینجا تنهام... تو رو خدا خودتو برسون.
- چی شده؟ جون به لبم کردی! کجا تنهایی؟ تو خونه‌ای؟ باز مامان اینا رفتن بیرون و تو ترسیدی؟
- نه!
صدای نفس عمیقی که آراز کشید، باعث شد به خود بیاید.
- بیمارستا...
هنوز ادامه‌ی کلامش را اَدا نکرده بود، که آراز فریاد‌گونه نام مادرش را به زبان آورد:
- مامان؟ مامان چی شده؟
تنها پاسخ آراز این بود:
- بابا.
- بابا؟ بابا چی؟ کدوم بیمارستان؟
نگاه سوالی‌اش که چشمانِ نگرانِ دایان را شکار کرد، به سرعت تکیه از دیوار گرفت و به سمتش رفت.
- اتفاقی افتاده؟
گوشی را از گوشش فاصله داد و محترمان ه درخواست کرد:
- میشه آدرس بدید؟
سری تکان داد و گوشی را گرفت. بعداز سلام دادن و معرفی خود به آراز، آدرس بیمارستان را برای او بازگو کرد و گوشی را به آلما برگرداند.
- داداش؟
- جانم؟ دارم میام عزیزم.
- به آیدا بگو بره پیش مامان، تنهاست. قرصای زیرزبونیش هم بذاره و فشارش رو بگیره که بالا نباشه.
- باشه عزیزم.
تماش را خاتمه داد.
- همراهِ بیمار اورژانسی؟
به سرعت دستش را به دیوار گرفت و به سمت پرستار بازگشت و با لکنت گفت:
- مـ... من... منم.
پرستار نگاهی به احوال او انداخت و نگران دستش را روی شانه‌ی او گذاشت و پرسید:
- حالت خوبه؟
سری تکان داد و پاسخ داد:
- بله، خوبم... بابام؟ بابام چی شده؟
شانه‌اش میان انگشتان پرستار فشرده شد و سرش را به حدی نزدیک کرد که دایان و هاکان متوجه حرف‌های او نشدند.
- پدرت چیزی مصرف می‌کنه؟
- بله؟
- پدرت اعتیاد داره؟
نگاهِ لرزانش را پایین‌تر کشید و پاسخ داد:
- بله.
- به من نگاه کن عزیزم!
نگاهش را به او دوخت.
- اعتیاد که جنایت نیست. پدرت بیماره و نیاز به درمان داره.
کلامِ پرستار چنان به دلش خوش نشست که لــ*ب‌هایش به قصد لبخند کش آمد. اولین‌بار بود که این حرف را می‌شنید و خوشحال بود که او نیز همانند خودش فکر می‌کند.
لبخند دلنشین پرستار در بهبود احوالش کمک کرد.
- من به دکتر اطلاع میدم. نگران پدرت هم نباش؛ به موقع رسیدین. یه سکته‌ی خیلی خفیف رو رد کردن و خداروشکر الان خوبن.
نفس عمیقی کشید و تمام دل‌نگرانی‌ها و دلهره‌هایش به یک آن پر کشیدند و او را تنها گذاشتند. برگه‌ای که پرستار مقابلش گرفته بود را گرفت و نگاهی سوالی به او انداخت.
- اینو ببر پذیرش تا کارای بستری انجام بشه.
- بله، چشم.
- حال خودتم خوب نیستا! بستری لازمی.
خنده‌ی غمگینی کرد و گفت:
- من خوبم.
 
آخرین ویرایش:
Mahta

Mahta

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
20/8/19
141
3,449
93
19
سرزمین رویاها
سری تکان داد و به داخل اورژانس بازگشت. برگه را در دستش فشرد و به سمت آن دو فرشته‌ی نجات برگشت. این‌بار لــ*ب‌هایش لبخندی واقعی و دلچسب را به نمایش گذاشتند و با نگاهی قدرشناسانه خیره‌ی آن‌دو شد و گفت:
- خیلی ممنونم آقایون. خدا شما رو برای ما فرستاد، که اگه نبودید...
ادامه‌ی کلامش را در نطفه خفه کرد و طبق معمول دایان با مهربانی و لبخند پاسخ داد:
- کاری بود که از دست‌مون بر‌می‌اومد. می‌خوایین من کارای پذیرش رو انجام بدم؟
به معنای "نه" سری به طرفین تکان داد و پاسخ داد:
- نه ممنون. تا الان هم خیلی زحمت کشیدین.
- این چه حرفیه؟
مکثی کرد و سپس ادامه داد:
- تا برادرتون بیاد، ما این‌جا می‌مونیم.
از آن‌همه مردانگی قلبش گرم شد و زیرلب تشکری کرد. به سمت پذیرش قدم تند کرد و با رسیدن به ایستگاه، برگه را روی پیشخوان گذاشت و خطاب به مردی که در حال کار با سیستم بود، پرسید:
- بیمارم باید بستری بشه. چکار باید بکنم؟
مرد نگاهش را از مانیتور گرفت و برگه را برداشت و پس از مطالعه‌ای‌ کوتاه پرسید:
- بیمه دارید؟
- بله.
- خب؟ دفترچه بیمه.
صورتش در‌هم شد و بر خود لعنت فرستاد که چرا درهنگام بیرون آمدن از خانه آن را با خود نیاورده بود!
لبش را گزید و پاسخ داد:
- فراموش کردم.
مرد برگه را پس فرستاد و گفت:
- اگر دفترچه داری، برو بیار. اگرنه که آزاد حساب کنم.
مسلماً به نرخ آزاد مبلغی گزاف می‌شد و قادر به پرداخت نبودند. برگه را به آرامی برداشت و گفت:
- میرم میارم.
صدایی در حوالیِ گوش هایش شنیده شد که از گرما و مردانگیِ آن صدا با حرارتی باورنکردنی به عقب بازگشت:
- می خوایین من برم؟
به مردی که از لحظه‌ی اول دیدارشان بیشتر از چند کلمه حرف نزده بود، خیره شد و در چشمانِ زیبایش غرق شد و با صدایی بسیار آرام پاسخِ محبت او را داد:
- نه، ممنون... من...
میان کلامش پرید و قاطعانه گفت:
- من میرم.
همین که رو برگرداند و از اورژانس بیرون زد، نفسش را به آرامی رها کرد و شانه‌ش را به ستون کناری‌اش تکیه داد.
- پدرتون سابقه داشتن؟
نگاهش را به سمت دایان برگرداند و پاسخ داد:
- بله. یک بار.
- ببخشید که کنجکاوی کردم؛ توی ماشین شنیدم برای همین پرسیدم.
- این چه حرفیه؟ شما فرشته‌ی نجات ما هستین.
لبخندِ پهنی لــ*ب‌های مردانه‌اش را قاب کرد.
- خدا خیری به هاکان بده؛ به موقع اومد.
نگاهی گذرا به مسیرِ رفتن هاکان انداخت.
- برادرتون هستن؟
دستانش را در جیبِ شلوارِ ورزشی‌اش فرو برد و پاسخ داد:
- کم از برادر نداره. رفیق، برادر، عزیز.
- خوبه که همچین رفیقی دارین؛ خدا خیرشون بده.
- ان شالله.
مدتی به سکوت گذشت تا این‌که دایان نتوانست طاقت بیاورد و پرسید:
- آلما خانوم بودید دیگه؟
سری تکان داد و پاسخ داد:
- بله، آلما.
- اسم زیباییه!
لبخندی زد و تشکر کرد. دایان تکیه‌اش را به ستون مقابلِ او سپرد و گفت:
- فکرکنم هجده ساله باشید!
- بله؟
دستی میان موهایش کشید و گفت:
- بهتون می‌خوره کم سن‌و‌سال باشین.
پس او قصد داشت کمی واردِ حریم شخصی او شود و این از نگاه و تیزهوشیِ آلما پنهان نماند. لبخندی زد و پاسخ داد:
- همه همینو میگن، اما من سال آخر لیسانس روانشناسی‌ بالینی‌ام.
ابرویی بالا انداخت و متعجب زمزمه کرد:
- wow!
نگاهی نگران و کوتاه به درِ ورودی انداخت و پرسید:
- چرا؟
- بهتون نمیاد.
در میان آن‌همه درد و غم، دایان خنده‌ی بی‌صدایی مهمان احوالات او کرد.
- مگه باید بِهِم بیاد؟
- منظورم اینه‌که با این روحیه‌ی لطیف و شخصیت، بهتون نمی خوره همچین رشته‌ی جدی رو انتخاب کنید.
- از بچگی عاشق این رشته بودم.
- آفرین به پشتکار.
- ممنونم.
خسته از ایستادنِ طولانی و سیاهی رفتنِ چشمانش، روی ستون سُر خورد و به روی زمین نشست. زانوهایش را در آغـ*وش کشید و سرش را به روی آن‌ها گذاشت؛ درست همانند دوره‌ی نوجوانی که وقتی پدرش از نداشتنِ مواد به جنون می‌کشید و همه‌ی وسایلِ مقابلش را می‌شکست و داد و فریاد می‌کرد؛ همانند تمام لحظه‌هایی که مادرش به حالِ همسرش گریه می‌کرد؛ همانند زمانی که از زبان مادرش شنید، خواهرش بچه دار نمی‌شود؛ همانند زمانی که عروسِ یک‌ماهه‌ی برادرش را از دست دادند.
 
آخرین ویرایش:
Mahta

Mahta

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
20/8/19
141
3,449
93
19
سرزمین رویاها
- آلما خانوم؟
نگاه خسته و سرِ سنگینش را به سختی بلند‌کرد و به دایان دوخت. روی دو زانو مقابلش نشست و پلاستیکِ شفاف را جلویِ دیدش گرفت و گفت:
- فکرکنم فشارتون افتاده. بفرمایید.
نگاهی به محتوای پلاستیک انداخت و گفت:
- ممنونم. میلی ندارم.
- شما قراره کنارِ پدرتون باشین و با این وضع نمیشه ها!
- من حالم خوبه.
- اما صورت‌تون که اینو نمیگه!
پلاستیک را جلوتر آورد.
- بفرمایید.
دستش را پیش کشید و از درون پلاستیک کیک کوچکی به همراهِ آبمیوه برداشت و کنارش جای داد، که آن عملش اخمی مهمان ابروهای دایان کرد و تشر زد:
- نگفتم بذارید کنارتون.
از این سماجتش خنده‌ی بی‌صدایی نصیب آلما شد و گفت:
- چقدر شما سمجی!
- همه همینو میگن.
به آبمیوه اشاره کرد و گفت:
- بفرمایید.
- چشم. ممنون.
- نوش جان.
با طولانی شدنِ کلامِ چشمان‌شان، نگاهش را به آرامی از او گرفت و خود را نهیب زد تا همانند انسان ندیده‌ها خیره‌ی آن مرد نشود. کیک و آبمیوه را برداشت و همان‌طور سر‌به‌زیر مشغول خوردن شد. با ورود آبمیوه‌ی خنک به گلویش از سرمایش تمام تنش لرزید، اما کم‌کم آن لرزش کم شد و با خوردن کیک، سیاهی چشمانش از‌ بین‌ رفت. پاکت خالی آبمیوه و روپوش کیک را در سطلی که در کنارش قرار داشت، جای داد و چشمانش را برای مدتی روی هم گذاشت.
- آلما!
به سرعت سر بلند کرد و با دیدن قامت بلند و جذابیت بی‌مثالش اشک درون چشمانش حلقه زد و به آرامی قامت راست کرد و نام برادر را بر زبان آورد:
- آراز!
در ادامه‌ی کلامش به سمتش دوید و خود را میان بازوان برادرش محصور کرد. دستان آراز به دورش حلقه شد و پرسید:
- خوبی عزیزم؟ بابا چطوره؟
خود را عقب کشید و پاسخ داد:
- باید بستری بشه.
سرش را پایین‌تر آورد و پرسید:
- پول داری؟
- نه! دفترچه هم یادم رفت بیارم. آقا هاکان رفت بیاره.
- هاکان؟
- قضیه‌اش مفصله... همسایه‌ی جدید خیلی کمک‌مون کردن.
به عقب برگشت و دستش را به سمت دایان گرفت و او را به برادرش معرفی کرد:
- آقا دایان و دوست‌شون خیلی زحمت کشیدن.
آراز نگاه از چشمانِ قرمز خواهرش گرفت و به سمت دایان رفت و مردانه با او دست داد و گفت:
- خیلی ممنونم. به زحمت افتادید.
- خواهش می‌کنم. وظیفه‌ی انسانی بود که کمک کنم.
با صدایی که به وجود همه گرما منتقل کرد، هرسه به سمت در ورودی برگشتند.
- اینم دفترچه.
آلما به آرامی به سمت هاکان قدم برداشت و برای بهتر دیدن چشمان مرد سرش را بلند کرد و زمزمه کرد:
- خیلی ممنونم آقا هاکان.
صدایی بسیار ضعیف از میان لــ*ب‌های هاکان بیرون آمد:
- خواهش می‌کنم.
دفترچه را که به دستش داد، تکیه‌اش را به دیوار سپرد. آلما به‌سرعت خود را به آراز رساند و برگه پذیرش و دفترچه را به او سپرد. هنگامی‌که از همه‌چیز مطمئن شد، پاهای لرزانش را به سمت صندلی کشید و تقریباً خود را به روی آن پرت کرد. نگاهش را به سمت اورژانش کشاند و از تصور پدرش میان آن همه لوله و دستگاه‌هایی که صداهای وحشتناکی از میان‌شان خارج می‌شود، قلبش به درد آمد و بغضی سنگین تار‌و‌پود گلویش را تحت فشار قرار داد. دستش را بالا آورد و به روی گلویش کشید تا راهی برای نفس کشیدنش باز کند، اما با بالا آمدن بغض و تحت فشار قرار گرفتن تمام عضله‌های گردن و صورتش اختیارش را از دست داد و در حالی که دستانش را به روی دهانش می‌فشرد، ناله‌اش را سر داد و باری سنگین از روی قلبش برداشت.
آراز قدمی پیش گذاشت تا همانند همیشه او را آرام کند، اما به سرعت پشیمان شد و خود را سرگرم پذیرش کرد. نگاه دایان همچنان به روی او سنگینی می کرد؛ او خوب می دانست که دخترها وابستگی شدیدی به پدر دارند. این را هنگامی فهمید که خواهر کوچکترش "دنیا" با به زندان افتادن پدرشان چقدر روحیه‌اش خراب شد و شب‌ها تنها با مُسکنِ گریه بود که به خواب می‌رفت. در آن‌سو هاکان بود که از این حال دختر بیزار بود و اگر بخاطر دایان نبود تا الان آن‌جا را ترک کرده بود و خود را از گریه و زاری آن دختر رها می‌کرد. همیشه از زنانی که گریه می‌کردند و در مقابل سختی‌ها چاره‌ای جز اشک ریختن نمی‌دیدند متنفر بود. نگاه عصبی‌اش را از دختر گرفت و پوف کلافه‌ای کشید و به سمت دایان برگشت. از کلافگی‌اش دایان متوجه‌اش شد و به سمت او بازگشت که هاکان با چشم و ابرو فهماند: "وقت رفتن است و بهتر است آن‌ها را بدون خدافظی تنها بگذارند و به مشکلات خودشان برسند". دایان بدون آن که کلامی به زبان آورد با همان نگاه همه‌چیز را فهمید و به دنبال هاکان از بیمارستان بیرون زدند.
 
آخرین ویرایش:
Mahta

Mahta

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
20/8/19
141
3,449
93
19
سرزمین رویاها
(فصل دوم)
(آلما)

دست بابا را محکم‌تر میان انگشتانم فشردم و پرسیدم:
- خوبه؟
به نشانه‌ی مثبت سری تکان داد و پاسخ داد:
- خوبه بابا.
با انگشت شصتم پشت دستش را نوازش کردم و بار‌دیگر با وسواس دستی به بالشت‌هایی که پشت بابا قرار‌داشت، کشیدم و از جا برخاستم. به آشپزخانه رفتم و ظرف میوه را از روی سینک برداشتم و با طعنه خطاب به مامان پرسیدم:
- گل دخترت کجاست؟
به سرعت ابروهایش درهم شد و پرسید:
- لا الله اله الله... باز شروع کردی؟
پوزخندی زدم و زمزمه کردم:
- حتما کسر شأنش شده.
- آلما؟
صدای توبیخ‌گرش باعثِ دوخته‌شدن لــ*ب‌هایم شد. از آشپزخانه بیرون زدم و ظرف را روی زمین میان پدر و آراز گذاشتم و کمر خم کردم تا کنارشان بنشینم، اما صدای زنگ مانع شد. روسری گل‌دارم را از کنار آراز برداشتم و به سر کردم و حینی که از اتاق بیرون می‌رفتم پرسیدم:
- کیه؟
صدایی آشنا از پشت در آمد:
- ماییم.
صدای آراز از پشت سرم آمد که پرسید:
- کیه آلما؟
به عقب برگشتم.
- اونان.
لبخندی به شیطنت بی‌مزه‌ام زد.
- زهرمار. کیه؟
چشمی چرخاندم و پاسخ دادم:
- آیدا دیگه.
دمپایی‌هایم را به پا کردم و به سمت در رفتم و آن را باز کردم. چهره‌ی زیبا و مرتب آیدا و بهرام میان چهارچوب در نمایان شد. لبخند کمرنگی روی لــ*ب‌هایم نشاندم و خودم را عقب کشیدم و گفتم:
- خیلی خوش اومدین.
هر دو وارد شدند و آیدا با گفتن "ممنون" به سمت خانه قدم تند کرد. نگاهم را از آیدا گرفتم و به بهرام دوختم که لبخند مهربانی زد و پرسید:
- حالت خوبه آلما؟
- ممنونم. تو خوبی؟
- الحمدالله. بد نیستم.
این بد نیستم‌ها از داغونم دست کمی نداشت. دستم را به سمت ساختمان گرفتم و گفتم:
- بفرمایید داخل.
"بااجازه‌ای" گفت و به سمت ساختمان رفت و وارد اتاق شد. در را هول دادم که در لحظه‌ی آخر نگاهم به آن ماشین آشنا و دو‌مرد ناجی افتاد. همان هاکان نامی که چشمانش در تمام سلول‌هایم نفوذ می‌کرد؛ و دایان نامی که خوش‌برخورد و انسان دوست بود.
همانند دزدان از میان در به آن‌ها خیره شدم که مشغول گفت‌وگو بودند. هاکان به ماشین گران‌قیمتش تکیه داده بود؛ همان ماشینی که در گذشته قصد خریدش را داشتیم و آن آتش‌سوزیِ بوتیک بابا همه چیز را برهم زد.
- آلما؟
با ترس به عقب برگشتم و از در فاصله گرفتم. دستم را روی قلبم گذاشتم و زمزمه کردم:
- دردوآلما.
بازهم صدای آیدا مرا خطاب قرار داد:
- آلما؟ موندی؟
لــ*ب باز کردم تا پاسخ بدهم، اما تقه‌ای که به در خورد مانع شد. در را به آرامی باز کردم که چهره‌ی دایان نمایان شد و من متحیر زمزمه کردم:
- بفرمایید؟
- سلام آلما خانوم. خوبین؟ بابا بهترن؟
لبه‌ی در را میان انگشتانم فشردم و پاسخ دادم:
- سلام. ممنون.
لبخند پررنگی زد و با شوخ‌طبعی پرسید:
- پشت در خوابیده بودین؟
خنده‌ی بی‌صدایی کردم و پاسخ دادم:
- نه.
نگاهی کوتاه به پشت سرش انداخت و پرسید:
- این خونه‌ی روبه‌روتون که روی دَرش نوشته اجاره میده... صاحبش همین‌جاست؟
نگاهی به خانه‌ی آقای میرزایی انداختم و پاسخ دادم:
- نه! خودشون رفتن تهران.
- شما شماره تلفنی چیزی ازشون ندارین؟
- اتفاقاً دارم. نیاز دارین؟
- بله. برای هاکان می‌خوام.
ابرویی بالا انداختم و طبق عادت از روی فضولی پرسیدم:
- مگه خونه ندارن؟
خنده‌ای سر داد و گفت:
- داره، اما مدتی رو اینجا می‌مونه... ببینم؟ این خونه که تَر‌وتمیزه؟ کوچیک نیست؟
احساس فروشنده بودن که بهم دست داد گفتم:
- خیالتون تخت. خونه‌ی خیلی بزرگ و تازه‌ساخته. آقای میرزایی یک‌سال پیش اینجا رو کوبید و از نو ساخت و از اونجایی که مشکل خانوادگی داشت به تهران برگشت و اینجا رو گذشت برای اجاره. از اون‌موقع هم که رفت یه‌ماه بیشتر نمی‌گذره، کسی نیومده.
- که این‌طور. ممنون میشم شماره رو بیارین.
- چند لحظه.
از در فاصله گرفتم و خود را به اتاق رساندم که با اولین قدم، صدای آیدا بلند شد:
- کجایی تو؟
همان‌طور که با نگاهم دنبال گوشی می‌گشتم پاسخ دادم:
- همسایه‌ی کناری شماره آقای میرزایی رو می‌خواد.
با دیدنش روی میز تلویزیون به سمتش هجوم بردم و برداشتم. حینی که از اتاق خارج می‌شدم گفتم:
- الان میام.
دمپایی‌ها را به پا کردم و به سرعت خودم را به در رساندم. با رسیدنم، دایان تکیه‌اش را از در گرفت و منتظر ماند. شماره را پیدا کردم و گفتم:
- یادداشت بفرمایید.
گوشی را که به دست گرفت، شماره را گفتم و در مقابل تشکرش "خواهش می‌کنم" ای گفتم و بعد از خداحافظی در را بستم و به اتاق برگشتم. در کنار آراز جای گرفتم و به پشتی تکیه دادم.
خانه را برای هاکان می‌خواستند؟ از این به بعد دو همسایه‌ی جوان و توپ نصیب‌مان می‌شد و حسابی با فضولی کردن به من خوش می‌گذشت.
- چیه؟ چی شنیدی که می‌خندی؟
به سمت آیدا برگشتم و پاسخ دادم:
- هیچی.
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- آره. دارم می‌بینم.
صدای توبیخ‌گر بهرام او را خطاب قرار داد:
- آیدا؟ کِش نده.
حالت صورت آیدا به سرعت تغییر کرد و به اطاعت از بهرام موضوع را تغییر داد:
- همین همسایه‌ی جدید کمک کرد بابا رو ببرید بیمارستان؟
سری به نشانه‌ی مثبت تکان دادم و گفتم:
- آره. پسرشون با دوستش کمک کردن؛ خدا خیرشون بده.
آراز استکانِ خالیِ چایی‌اش را درون سینی قرار داد و گفت:
- این پسره بود خیلی هم جدی میزد... کی بود؟
به سرعت پاسخ دادم:
- هاکان.
 
آخرین ویرایش:
Mahta

Mahta

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
20/8/19
141
3,449
93
19
سرزمین رویاها
به سمتم برگشت و با ابروهای درهم خیره‌ام شد که بهرام به دادم رسید و پرسید:
- خب؟ پسره چی؟
نگاهِ تعصبی آراز به سمت بهرام کشیده شد و پاسخ داد:
- به نظرم خیلی آشنا می‌اومد! خیلی هم از دوتاشون خوشم اومد.
- یعنی یه جایی دیدیشون؟
- شاید خیلی سال پیش دیده باشمش؛ تَه چهره‌اش برام آشنا بود.
- معلومه آدامای خوبی هم بودن.
- آره.
مامان از آشپزخانه بیرون آمد. مقابل بهرام نشست و پرسید:
- تو خوبی پسرم؟ کاروبار خوبه؟
بهرام با همان مهربانی همیشگی‌اش به سمت مامان چرخید و پاسخ داد:
- الحمدالله. کارم خوبه.
- خداروشکر.
- مامان اینا خوبن؟ خیلی وقته ندیدیم‌شون.
- سلام دارن. درگیر بودن وگرنه مزاحم می‌شدن.
- این چه حرفیه مادر؟ مراحمن. ان‌شاالله مشکل‌شون حل بشه.
- لطف دارین. ان‌شاالله... شما بهتری؟
- اِی! خداروشاکریم.
به دنبال آن میوه و چای تعارف کرد که همه مشغول شدند و همان حین بهرام رو کرد به بابا و پرسید:
- دکتر چی گفت بابا؟
بابا سرفه‌ی خشکی کرد و پاسخ داد:
- چی بگه بابا؟ قرص داد و گفت باید فعالیت سنگین رو کنار بذاری.
- چرا گوش نمی‌دین خب؟ بس نیست این همه کار؟ اونم با اون دستگاه‌های سنگین ریسندگی؟ ماشاالله بچه‌هاتون همه بزرگ شدن و شمام وقت بازنشستگی تونه.
- ای بابا! آلما رو چکار کنم؟ مریم چی؟ من اگه کار نکنم که از اینم بدتر مشم.
- خدانکنه... بعدشم مگه منو آراز چکاره‌ایم؟ به خدا خودم نوکرشون.
دست بابا روی شانه‌اش نشست و گفت:
- زنده باشی بابا. تا وقتی هستم باید کار کنم؛ حالا چه بچه باشه چه نباشه! کار نکنم زودتر می‌میرم.
صدای همه مبنی بر "خدانکنه" بلند شد و پدر دست از صحبت‌های منفی برداشت و تسلیمِ جمع شد. بهرام همیشه برایم همانند آراز بود و حمایت‌هایش همه‌ی ما را شرمنده می‌کرد؛ در‌حالی‌که رابطه‌اش با آیدا کمی مشکل داشت و من می‌دانستم از نداشتن بچه نیست! از اخلاق‌های آیدا بود. خداراشاکرم که بهرام همسر آیدا شد؛ چون تنها او بود که می‌توانست آیدای سرکش را رام کند.
- میگم که...
همه به سمت مامان برگشتیم که ادامه داد:
- بهتر نیست همسایه رو یه‌بار دعوت کنیم؟ یه تشکری چیزی لازمه.
بابا پاسخ داد:
- خوبه خانوم.
صدای در که آمد، همه‌ی نگاه‌ها به سمت من چرخید که کلافه پرسیدم:
- بله؟
مامان لبخندی زد و به شیرازی گفت:
- خو برو در کوچو باز کن! (خب برو در حیاط رو باز کن)
پوف کلافه‌ای کشیدم و نق‌نق‌زنان از جا برخاستم و بیرون زدم:
- من شدم دربون اینا! چیه هی در می‌زنن؟ نه به اون موقع یادمون میره صدای در چطوری بود، نه به الان. ایش!
در را باز کردم. به زن و دختر جوان مقابلم خیره شدم و پرسیدم:
- سلام. بفرمایید؟
دخترجوان لبخند مهربانی به صورتش نشاند و گفت:
- سلام. همسایه‌ی جدید هستیم... اگه مشکلی نیست اومدیم عیادت.
لبخند بزرگی روی لــ*ب‌هایم نشاندم و خودم را عقب کشیدم و گفتم:
- خیلی خوش‌اومدین. بفرمایید داخل.
زنِ همسایه جلوتر آمد و گفت:
- سلام دخترم. ببخشید که بی‌موقع اومدیم.
- سلام. این چه حرفیه؟ بفرمایید توروخدا!
همین که هردو با طمانینه وارد شدند، در را بستم و کمی صدایم را بالا بردم و مامان را خطاب قرار دادم:
- مامان؟ مهمون داریم.
با دست به ساختمان اشاره کردم و آن‌ها را به داخل دعوت کردم:
- بفرمایید.
قدم‌زنان به سمت ساختمان راه افتادند و همین‌حین مامان چادر به سر بیرون آمد و خطاب به آن‌ها گفت:
- سلام. خیلی خوش‌اومدین... بفرمایید.
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 4 Votes