درحال نگارش رمان یک بار برای همیشه | مریم نبی طائمه کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Maryamnabi
  • تاریخ شروع
Maryamnabi

Maryamnabi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
15/9/18
68
296
53
20
ملایر
نام رمان:یکبار برای همیشه
نام نویسنده:مریم نبی طائمه
نام ناظرتاییدکننده: @فاطمه محمدی
ژانر:درام
خلاصه:
زندگی پستی و بلندی های زیادی داره،فراز ونشیب های بسیار،اما این ماهستیم که باید برای مقابله با این سختی وسادگی ها آماده باشیم.
گاهی وقتها تصمیمی میگیری و برای رسیدن به هدفت پافشاری میکنی،اما یک کلمه،یک جمله،و یا یک تلنگر وسرزنش باعث میشه که زاویه دیدت نسبت به همه چیز تغییر کنه.
تا جایی که حتی مسیرت رو برای رسیدن به خواسته هات عوض میکنی،یه آدم دیگه میشی،عده ای رو از زندگیت حذف میکنی و عده ای دیگرو جای اونها میذاری و خودت رو باهر شرایطی وفق میدی؛
وهمین باعث میشه که دیگه هیچ چیز نتونه سد راهت بشه.

یکبار برای همیشه.jpg
 
آخرین ویرایش:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
9/8/18
666
2,272
93
تهران

446634581_260040.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
Maryamnabi

Maryamnabi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
15/9/18
68
296
53
20
ملایر
صدای زنگ در با صدای غرولند های آرِنا یکی شد.
مامان:آرنا کمتر داد بزن برو درو بازکن.
-اه کو این جورابای من.
-پای تو بوده.چرا از ما میپرسی؟
-آفِر حرف بزنی این دمپایی رو میکنم توحلقت ها.
-مامان ببین چی میگه.
مامان:آرِنا برو درو بازکن.
-بله؟نخیر آقا دوتا خونه پایین تر.
-کی بود؟
-مامان فک کنم انقد بلند حرف زدم که کل ساکنین خیابون شنیدن اونوقت تو نشنیدی؟
-خب کی بود حالا؟
-ای بابا،با آقای منصوری اینا کارداشت اشتباهی زنگ مارو زده بود.
دوباره یاد جوراب هاش افتاد و مغزش منفجر شد.
-پس کو جورابام؟ای خدا منو بکش راحتم کن.
دیدمش که با یه نگاه مهربون و چهره ای مظلوم به من سمت میومد.
-چیه آرن باز چی میخوای که اینطوری معصوم شدی؟
آفر؟
-هیچی نگو فهمیدم.باشه اینبارم میرم یکی از جوراب های بابا برات میارم ولی دفه بعد به بابا میگم.
-اینبارو بیار دیگه دفه بعدی نیست.
-باشه.میرم.
منو آرنا سه سال اختلاف سنی داشتیم، هردومون شر وشیطون بودیم،انقدر که گاهی اوقات مامان به زور میفرستادمون داخل حیاط که کمتر سروصدای مارو بشنوه.
یه جفت از جوراب های بابا از داخل کشو برداشتم وبه سمت پله ها رفتم همینکه رسیدم سرپله ها طبق معمول مامان و آرن داشتن بخاطر زود اومدن و دیر نکردن بحث میکردن.
-باشه مامان،حالا بعد یه ماه داریم با بچه ها میریم بیرون هی غر بزن.
-بعد یه ماه؟پسر همین دوهفته پیش جمع کردید شمال.
-خب حالا همون.بیخیال دیگه.من رفتم خداحافظتون.
آرن رفت و منو مامان تنها شدیم.
داشتم یخچال رو زیر و رو میکردم که دیدم مامان مانتو به دست دم در اشپزخونه وایساده.
-مامان تو کجا؟
-منم یکسر برم خونه خالت،خیلی وقته بهش سر نزدم.
-پس من‌چی؟
-تو هیچی تا من میام خونه رو مرتب کن شب مهمون داریم.
-مهمون کیه؟
-مهمون .مهمونه دیگه.
مامان هیچوقت عادت نداشت بگه کی قراره خونمون بیاد.همیشه یا از آرن میشنیدم یا بابا میگفت.

مامان رفت.یخچال رو زیر و رو کردم ولی چیزی برای خوردن پیدا نشد.تصمیم گرفتم خونه رو مرتب کنم.
بعد تقریبا دوساعت کارای خونه تموم شد.
رفتم تواتاق و تن پوشم رو برداشتم و راهی حموم شدم.
بعد از حموم که فک کنم یک ساعتی طول کشیده بود،بیرون اومدم.یه شومیز سفیدرنگ با گلهای ریزصورتی تنم کردم که با یه شلوار کتان صورتی ست شد.
بوی غذا نشئت از اومدن مامان داشت.از پله ها پایین رفتم وشروع کردم به داد زدن:
مامان،مامان،ماماااان،مامان کجایی پس.
نزدیک بود حنجره عزیزم عمل لازم بشه که مامان رو از لا به لای درختای توحیاط پیداکردم.
-مامان تواینجایی من اینهمه داد میزنم.
-خب داد نمیزدی.
-جواب نمیدادی که.
-نشنیدم لابد.
-میگم براچی خوراک لوبیا درست کردی؟پس من چی بخورم؟
-من نمیدونم یچیزی پیداکن بخور.
-پس آرن؟
-آرن هم مثل تو.
در همین حین در باز و آرن وارد حیاط شد.
با دیدنش من زود فرار کردم رفتم تواتاقم چون میدونستم اگه لباسمو ببینه پوستمو میکنه‌.
-وایسا آفر،وایسا بهت میگم.
داد زدنش فایده نداشت من رفتم تواتاقم.
پشتم به در بود که در باشدت بازشد و پرت شدم روی تخت.
-چته یابو؟
-این‌چیه تنت؟
-بنظرت به اونی که تن خودته چی میگن؟
-به اینکه تن منه میگن لباس.
-خب به اینی هم که تن منه میگن لباس،نکته نامعلومی نداره.
-آفر سگم نکن میگم این چیه توتنت؟
-خب آرن جان یبار پرسیدی جوابتو دادم لباسه عزیزم.
-عزیزم عزیزم نکن،یا پامیشی اونو ازتنت درمیاری یا پارش میکنم.
-واسه چی؟هوا گرمه نمیتونم تواین هوا که ژاکت تنم کنم.
-پاشو لباستو عوض کن تمام تنت معلومه.
-خونه خودمونه.
-پاشو درار این لامصبو،باید همه از هفت فرسخی بفهمن زیرلباست چی پوشیدی؟
-خب بفهمن.
-نکنه شب هم که کامران و کوروش بیان میخوای همین تنت باشه.
-مگه قراره اونا شب بیان اینجا؟
-اره.
-مار از پونه بدش میاد دم لونش سبز میشه.
-منم از تو بدم میاد وره دلم سبزمیشی.
-خیلیم دلت بخواد.
-دلم نمیخواد.اومدی پایین لباست عوض شده باشه.
-نمیام پایین.
-چرا.
-توام نری بهتره.چون خوراک لوبیا داریم.
-لعنت به این شانس.
اینو گفت ورفت.
بارفتن آرن گوشیو از زیر بالش برداشتم و صفحه مجازی رو باز کردم.اما هیچ خبری نبود.بیخیالش شدم و گوشیو سرجاش گذاشتم.
دراز کشیدم و به مهمونی امشب فک کردم.
به حرف نزدن های کامران و اخم هاش،به شوخی کردن و بامزه بازیهای بیهوده کوروش،به لوس بودن و بی نمک بودن کاملیا.
و اما به آرنا فکر کردم که مثل همیشه تمام امید من در شب هایی بود که عمه مهری اینا خونمون بودن.به اینکه ازش خواهش کنم تا کنار بشینه و هرسوال و هرحرفی که راجب من بود رو جواب بده.
آرن شبیه پسرهای هم سن وسال خودش نبود،قد بلند،شونه های ستبر وپهن،اندام ورزیده،صورت آراسته در کل میتونم بگم که عالی بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Maryamnabi

Maryamnabi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
15/9/18
68
296
53
20
ملایر
به افکار بی فایده ام پایان دادم و رفتم پیش آرن،ضربه ای به در زدم.
-بله؟
دوباره ضربه زدم.
-آفرجان گمشو بیا داخل.
با کمال میل وارد شدم،طبق معمول لم داده بود رو تخت و گوشی دستش بود.
-داری با مهسان حرف میزنی؟
-واسه چی؟
-آخه چهرت خیلی شاد شده.
-آره منم دل خوش کردم به مهسان.دیگه چیکارکنم.
-آرن یچیزی میگم ناراحت نشو نمیدونم چرا اصلا ازش خوشم نمیاد،یجوریه.
-چجوریه؟
-اصلا برخوردش،رفتارش،طرز حرف زدنش به دلم نمیشینه،خوشم‌نمیاد.
-تو از کی خوشت میاد؟یادم نرفته آرمان بیچاره چقد خودشو واست کُشت که باهاش حرف بزنی اما تو حتی بهش نگاه هم نکردی.دخترباشه خوشت نمیاد چون به قول خودت به دلت نمیشینه،پسرهم باشه میگی همشون شبیه همن و بی غیرت و بی معرفت،تو اصن آدمی؟
-برو بابا ول کن این حرفارو اومدم یچیزی ازت بخام.
-چی؟سخت نباشه نتونم انجام بدم.
نه سخت نیست.
-خب چیه؟
-میشه واسه مهمونی امشب یه بهونه ای بیاری که من نیام.اصلا حوصله اطفارهای کاملیا و بی نمک بازی های کوروش و نگاه های کامران رو ندارم.
-نه عزیزم هربار همینو میگی منه خرم هرسری یه بهونه میارم ولی اینجوری نمیشه بالاخره که چی باید خودتو نشون بدی یا نه؟من نمیتونم کاری کنم شرمنده.
-چرا؟بخدا من زیر نگاه های کامران معذبم،یجوری نگاه میکنه انگار میخاد یچیزی بگه ولی نمیگه،اذیتم میکنه.
-اشکال نداره توبیا بشین پیش خودم از جاتم تکون نخور به مامان هم میگم کاری به کارت نداشته باشه.خب؟
-باشه ولی تنهام نذاری ها.اصلا ازشون خوشم نمیاد.
-باشه آبجی کوچیکه‌.
تنها دلخوشی اون شبم آرن بود.کل شب کنارم نشست حتی نزدیک بود بخاطر من با کاملیا بحث کنه اما عصبانیتشو کنترل کرد.
موقع رفتن مهمونا کامران که با یه پیرهن سورمه ای و شلوار کتان سورمه ای حاضربود وقتی که چشم همه رو از ما دور دید زیرگوشم اروم گفت:خیلی سرتقی.
هیچوقت حرفهاشو درک نکردم از طرفی هم به این کلمات وجملات نامفهموش عادت کرده بودم.دست اخرهم با یک اخم غلیظ خداحافظی کرد ورفت.
هیچوقت نتونستم معنی این رفتارها وحرفهای کامران رو بفهمم.،همیشه وقتی میومدن با خنده میومد و موقع رفتن انگار از صورتش غوره میبارید.

همینطور کنار درب ورودی ایستاده بودم که باصدای زمزمه وار آرن به عقب برگشتم.
-چته چرا یواش حرف میزنی؟
-هیچی دیگه هوش از سر پسره بردی اصلا حالش خوب نیست.
-به من چه ربطی داره؟
-دیوونه کردی طرفو.
-چرت نگو به من مربوط نیست.هرکس هرجوری دوس داره میتونه رفتارکنه.
-آره خب هرکس هرجور دوس داره رفتارکنه ولی نه با یک نفر به طور خاص برخورد کنی این قابل توجیه نیست.
-خب اون پیش خودش یه فکرایی کرده ولی من دلم نمیخواد به افکار وَهم انگیزش دامن بزنم الانم برو کنار که خیلی خوابم میاد.
-باشه ولی به کامران فکر کن.
نمیدونم چرا آرن فکر میکرد که من میتونم خودمو درگیر حرکات نامفهوم کامران کنم.یه پسر اخمو و ترش رو ،که گاه وبی گاه درمسائلی که بهش مربوط نبود دخالت میکرد.شاید هر دختر دیگه ای بود بی برو، برگرد کامران رو میپذیرفت اما کامران هیچ زیبایی خاصی برای من نداشت نه از لحاظ ظاهر واز لحاظ رفتار،منم هیچوقت بهش فکر نکردم یعنی فک کرده بودم اما مورد مناسبی برای من نبود.پس بیخیالش شدم.
روی تخت درازکشیده بودم و با رویاهای احمقانه ام سرگرم شده بودم.چشمام گرم خواب شده بود که خوشمزه مزاحم در زد.
-بیا تو.
-نخوابیدی هنوز؟
-داشت خوابم میبرد که شما تشریف کثیفتو اوردی.
-اعه اعه دختره بی ادب.
-چیشده دوباره آرن؟
-یچی بگم عصبانی نمیشی؟
-بنال تا زودتر کپه مرگمو بذارم.
-پی ام داده.
-کی؟
-طرف.
-چرا رمز ورازی حرف میزنی کی پی ام داده؟
-کامران.
-به من چه پاشو برو بیرون تا پرتت نکردم.
-کاملا معلومه داری غش میکنی واسش.
از این حرفش خیلی دلخور،واقعا راجب من چی توی ذهنش بود که همچین حرفی زد.با عصبانیت سرش داد کشیدم:گمشو بیرون آرنا،گمشو،توام مثل بقیه نمیفهمی و هرحرفی که به زبونت میاد میگی.
دلم خیلی براش سوخت چون بعد از فریاد من سریع از اتاق بیرون رفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Maryamnabi

Maryamnabi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
15/9/18
68
296
53
20
ملایر
ساعت تقریبا دو ونیم بود که نازی پی ام داد:حالشو داری فردا بریم بیرون؟
منم چون اصلا حوصله خونه موندن رو نداشتم قبول کردم.و قرار شد بعدازظهر فردا برم همون جای همیشگی که همدیگرو ببینیم.
ساعت سه رفتم همون کافی شاپ که همیشه قرار میذاشتیم،هر چقد منتظر شدم نیومد.
عصبی و بدون هیچ معطلی از کافی شاپ بیرون زدم.از اونجا تا خونه کلی راه بود،و نمیدونم چرا به سرم زد کل مسیر رو پیاده برگردم‌.هندزفری رو توی گوشم فرو کردم و یه اهنگ پلی کردم وبه آهستگی قدمهام افزودم.
"تموم سال من بی تو پر از سوز زمستونه
صدای خنده رو هیچکس نمیشنوه ازاین خونه
تو رفتی و نگاه من یه دنیا درد وغم داره
یکی انگار توی قلبم گل یءاس داره میکاره
بی تو قلب جهنم هم مثل خونه برام سرده
با اون حالی که تو داشتی محال بازی برگرده"
نفهمیدم چن ساعت گذشته بود که به خونه رسیدم.وقتی پامو توی سالن گذاشتم آرنا دقیقا پیش روم وایساده بود.
-چرا عین اجل معلق اومدی بالاسرمن.
-کجابودی؟
-فضولی مگه؟
-آفر نذار اون روم بالا بیاد دارم با زبون خوش ازت میپرسم کجا بودی.
وقتایی که آرنا اینطور حرف میزد معلوم بود از یه چیزی عصبانی شده و نباید سربسرش گذاشت.
با کمی مکث و مِن مِن کردن جوابشو دادم.
-اِم خب،چیزه رفتم کافی شاپ با نازی قرار داشتم اما نیومد.
-خب وقتی اون نیومده چرا تو الان اومدی خونه؟
-خب مسیر برگشتو پیاده اومدم.
-توغلط کردی پیاده اومدی زنگ میزدی بیام دنبالت.
با این لحن حرف زدنش ناخواسته بغض کردم و چشمام به اشک نشست با همون بغض جوابشو دادم.
-خب دلم گرفته بود میخواستم قدم بزنم.
خیز برداشتم که به سمت پله ها برم که هجوم آورد و با یه حرکت منو کشوند طرف خودش.
-ناراحت شدی؟ببخشید داد زدم دست خودم که نیست نگرانت میشم.توام باید یه خبر میدادی آفرجان.
-ببخشید.
-فدات بشم من ابجی کوچیکه.الانم دیگه بیخیال برو یه لباس خوب بپوش صورتتم یه آب بزن بریم خونه عمه مهتاب.
-اونجا چخبره؟
-هیچی شام مهمونیم.
-من که حوصله ندارم.
به اتاقم رفتم و به ناچار مانتو کرم رنگی پوشیدم و شال،شلوار و کیف هم با رنگهای شکلاتی و قهوه ای ترکیب کردم.روبروی آینه قدی ایستادم،کاملا از خودم راضی بودم.
روی کاناپه نشسته بودم که آرن از طبقه بالا اومد.
-چرا با من ست کردی؟
-تو با من ست شدی.
-پسره پررو همیشه همینو میگی.
-اره دیگه باید خوشتیپ باشم دخترا واسم بمیرن اینجوری که نمیشه.
-تو با لباس خواب هم که باشی دخترا واست میمیرن.
-ای بیشعور نکنه توام به من نظر داری.برو برو پشتت رو به من کن تا باچشمات قورتم ندادی.برو بشین تو ماشین تابیام تکلیفتو روشن کنم.
و سوئیچ رو به طرفم پرت کرد.
داخل ماشین نشستم.حدو یک ربع منتظرش بودم ولی نیومد نزدیک بیست دقیقه بود که دیدم گوشی به دست از خونه خارج شد.
-چرا انقد طولش دادی؟با کی حرف میزدی؟
سکوت کرد.
-با مهسان اره؟داشتی میگفتی که میری مهمونی که بهت پی ام نده درسته؟
-آفر کلافه شدم از دستش.
-چرا تو که دوسش داشتی.
-اره ولی گیر بیخود میده،میگه با ماهان رفاقتت رو بهم بزن،دم به دقیقه زنگ میزنه امارمو میگیره وقتی هم که دیر جوابشو میدی قشقرق به پا میکنه الانم کلی وایسادم براش توضیح دادم که چرا نباید پیام بده،زده به سرم که بیخیالش بشم.
-حرفاتو جدی میگی؟
-کدوم حرفا؟
-که قیدش رو بزنی اخه خیلی دوسش داری.
بره به درک دختره.ه-ر-ز-ه.
-آرن تو چی گفتی؟منظورت کیه؟مهسان؟
-ولش کن نمیخام راجبش حرف بزنم.
-ولی بعد مهمونی باید واسم توضیح بدی.
گیج بودم از حرفای آرن سردر نمی آوردم.باخودم گفتم شاید چون از دستش عصبانیه اون حرف رو زد،اما چه دلیلی داره که همچین نسبت زشتی رو بهش بده اونم به کسی که خیلی دوسش داشت.


اصلا چیزی از مهمونی و شام و برنامه های بعدش نفهمیدم ذهنم فقط درگیر آرن بود .
ساعت حدود دوازده ونیم بود که به خونه خودمون برگشتیم دوست داشتم هرچه زودتر همه چیز رو بفهمم.به همین خاطر صداش کردم.
-آرن؟
-جانم؟
-میشه یه لحظه بیای؟
-کارم داری؟
میدونست که قراره چه سوالی بپرسم برای همین دست دست میکرد.
-آره میشه بیای؟
کت و سوئیچش رو،به دست گرفت و قدمهاش به طرف من شدت بیشتری پیدا کرد.وقتی بالای پله ها رسید زیر گوشم گفت:آفر الان اصلا موقعیت مناسبی نیست.
و به اتاقش رفت.
مات و مبهوت موندم.با خودم گفتم شاید دوست نداره من از جزییات رابطه اش با مهسان چیزی بدونم یا شاید هم حرف زدن راجب قضیه ای که من نمیدونستم چیه ناراحتش میکرد.دلم میخواست باهاش حرف بزنم و یه کم آرومش کنم اما نمیشد،نمیخواستم مزاحم تنهاییش بشم.میدونست که من همیشه آخرشب آنلاین میشم به همین خاطر پیام داده بود:ببخشید الان اصلا حالم خوب نیست سر یه فرصت مناسب همه چیز رو واست توضیح میدم،توام بگیر بخواب زیاد بیدار نمون.
دلم واسه داداشم میسوخت چند روز بود میدیدم گوشه گیر شده ولی چیزی نگفتم اما حالا میفهمم واسه چی بوده.سعی کردم ازاین موضوع رد بشم تا خودش همه چیز رو بگه.
صفحه مجازی رو باز کردم هیچ خبری نبود قبل از اینکه از صفحه خارج بشم یه پیام اومد،از طرف یه فرد ناشناس که نوشته بود:امروز برای تمرین نیومدید باشگاه چیزی شده؟اتفاقی افتاده؟
نمیدونستم کیه به همین خاطر جوابش رو ندادم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Maryamnabi

Maryamnabi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
15/9/18
68
296
53
20
ملایر
رمان یکبار برای همیشه
#پارت-۷
لباسهای تمرین رو توی کوله پشتی گذاشتم.توی پاگرد مشغول بستن بند کتونی هام بودم که مامان با یه بطری اومد بالای سرم.
-آفر خانوم شربتت رو یادت رفت.
بطری شربت رو ازش گرفتم و بوسه ای به گونه اش زدم و بیرون اومدم.
وارد سالن که تعداد کمی از شاگردها اومده بودن.به دلیل شدت تمرین ها و نزدیک شدن به موعد مسابقات عده کمی سرتمرینات حاضر میشدند.اما برخلاف اون یه عده من و دوستانم پایه ثابت تمرینات بودیم.
اون جلسه هم مثل جلسات قبل با دوساعت تمرین سخت وفشرده وقت سالن تموم شد.از بقیه خداحافظی کردم و خارج شدم.
از محل استقرار سالن تا خیابون اصلی بیست متر فاصله بود،چندقدم بیشتر نمونده بود که به اتوبوس برسم که یک نفر سر راهم سبزشد و شروع به حرف زدن کرد:
سلام خانم شهرزاد حالتون خوبه؟خانواده خوب هستن،با اجازتون.
همین چند جمله کوتاه رو گفت ورفت،حتی نموند که جواب سلام و احوالپرسیش رو بگیره،یا اینکه جواب نگاه مبهوت و پرسشگر من رو بده.اصلا کی بود این ادم؟
گذشته از همه اینها افسوس این رو میخوردم که با اومدن اون پسر اتوبوس رو از دست دادم حالا باید صبر میکردم تا یک اتوبوس دیگه بیاد.
همون نیم ساعت که توی ایستگاه اتوبوس نشستم باعث شد تا دوباره به حرفهای آرن فکرکنم،به وضعیت خودش و حرفهایی که راجب مهسان گفته بود.انقدر غرق فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدم سرخیابون خونمون.
وقتی رسیدم ساعت هفت غروب بود کلید رو به در سالن پذیرایی انداختم برای لحظه ای بوی سیگار مشامم رو پر کرد،متعجب شدم چون اون ساعت بابا خونه نبود و آرن هم انقدر سیگار نمیکشید،اما صحنه ای که دیدم اصلا باورکردنی نبود .
چطور ممکن بود،چی میتونست دلیل این رفتارها و ناراحتی های آرن باشه،چه اتفاقی بین آرن ومهسا پیش اومده بود که به این حال وروز انداخته بودش.
چشمهاش پرخون بود،پف کردا و وحشی،چشمهای به آتیش نشسته آرن خبر از یه اتفاق بد میداد.
قدمهای کند و مضطربم رو به سمت جسم خسته اش برداشتم ،کنارش روی کاناپه نشستم،ازش ترس داشتم و نمیتونستم به راحتی باهاش حرف بزنم.
-چرا با خودت اینجوری میکنی؟چرا اینهمه سیگار کشیدی؟
حرف نمیزد،فقط خیره نگاهم میکرد،حالش خوب نبود و من هم نمیدونستم اون لحظه باید چیکارکنم.
-آرن باتوام یه چیزی بگو،حرف بزن،برای چی انقد خودتو عذاب میدی؟چرا به من‌نمیگی چیشده.
نگاهش رو ازم گرفت و به روبرو خیره شد.به تابلویی که عکس یک جفت چشم بود،چشمان خمار و بیش از حد زیبایی که سیاه وسفید قاب شده بود وهمین زیبایی اش رو،دوچندان میکرد،اون تابلو رو خود آرن به دیوار نصب کرده بود و حالا طوری بهش زل زده بود که چشمهاش وحشی تر شده بود.
-آرن خوبی؟چیزی شده؟
بالاخره سکوت رو شکست.
-آفر؟
-جانم؟
-تو
-من چی؟
-اگه یه نفر رو دوست داشته باشی.
تمام جملاتش رو بریده بریده ادا میکرد.
ادامه داد:و بخاطرش هرکاری بکنی،حتی راجب اون با خانوادت حرف بزنی و اونو بهشون معرفی کنی ولی اون...
-اون چی؟
باز هم سکوت رو نشونه گرفت.
-اون چی؟چی شده؟
-ولی اون فقط وفقط بخاطر پول وقتش رو با تو بگذرونه،و انقدر براش مهم نباشی که بخاطرت تا یه کافی شاپ مسخره بیاد چه حالی میشی،چه حسی پیدا میکنی وقتی بفهمی که با هزارتا پسر هرزه و ولگرد این شهر رابطه داشته،منظورم از رابطه دوستی نیست،رابطه جنسیه،آفر تو این چیزا رو بفهمی چه حسی پیدا میکنی؟
این جملات رگباری از حرفهای تلمبارشده آرن بود که بعد از اون همه سکوت و خودخوری مثل توپ به سمتم شلیک شد.
چی شنیدم از عشق آرمانی اش،این حرفها راجب چه کسی میتونست باشه به جز... .
هیچ عکس العملی نداشت و فقط به اون تابلو خیره شده بود.
 
Maryamnabi

Maryamnabi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
15/9/18
68
296
53
20
ملایر
رمان یکبار برای همیشه
#پارت-۸
-آرن آروم باش تو که منو جون به سر کردی،بگو چی شده؟
به نظر میرسد آروم شده،انگار حجم زیادی از حرفهای سنگین که توی دلش بود رو گفته بود.
پای روی پا انداخت.
-چند وقت پیش با ماهان رفته بودیم رستوران و بعدشم رفتیم یه چرخی توی خیابونا زدیم که مهسان زنگ زد و ازم خواست که برم دنبالش.منم با ماهان رفتم دنبالش،اون روز مهسان و ماهان همدیگرو دیدن و خیلی مختصر باهم آشنا شدن،بعدش ماهان رو رسوندم و بامهسان تنها شدیم.از همون روز به بعد پیله کرده که من رفاقت چندین ساله خودمو ماهان رو بهم بزنم،گفت اگه اونو میخام باید بیخیال رفاقتم بشم،دلیلش رو نمیفهمیدم،نمیفهمیدم چرا انقدر به این موضوع اصرار میکنه.
-شاید نسبت به ماهان حس خوبی نداشته یا اینکه از اون خوشش نمیومد.
-به ظاهر خودم رو نسبت به ماهان سرد و بی تفاوت نشون میدادم،وقتی با مهسان بودم حرفی ازش نمیزدم،تا اینکه دو سه روزی بود ازش خبر نداشتم.
-از مهسان؟
-اره.
-خب،چیکار کردی؟
رفتم دم خونشون منتظرش موندم تا وقتی که اومد باهاش حرف بزنم،توی اون یکی دوساعتی که منتظر بودم دیدم که Bmw پایین تر از خونشون وایساده،در باز شد و بلافاصله بعد ازاینکه مهسان اومد بیرون ماشین دنده عقب گرفت و مهسان خیلی خوشحال سوار شد و رفتن،دنبالشون رفتم تا رسیدیم به یه رستوران شیک و گرون قیمت.پسری که از ماشین پیاده شد خیلی مرتب و اتوکشیده بود،خیلی جاخوردم چون مهسان همیشه میگفت از این مدل پسرها بدش میاد.
چند روز دائم تعقیبش میکردم تا اینکه همین چند روز پیش دیدمش که سوار ماشین ماهان شد،بازم رفتن همون رستوران.
-ینی این همه وقت ماهان این مسئله رو از تو پنهان کرده بوده؟
-بعد از اون تصمیم گرفتم دیگه با هیچکدومشون در ارتباط نباشم اما نمیشد یهو همه چیز رو بهم بزنی،تا اینکه یه شب با ماهان حرفمون شد و بحث بالا گرفت،منم بهش جریان رستوران رو گفتم،اون هم گفت که قبلا با مهسان یه دوستی کوتاه مدت داشته و اون روز هم انقدر بهش زنگ زده که مجبور شده بره دنبالش،حرفهامون که تموم شد یه فیلم برام فرستاد.
-چه فیلمی؟
-آفر میدونی چی دیدم؟
با نگاهی پر از سوال فقط بهش خیره شدم.
-آفر،مهسان بود که داشت بهش دست درازی میشد و اون هیچ اعتراضی نمیکرد،امروز هم با چشم خودم دیدم که رفت،نه با یه پسر جوون با یه پیرمرد که دست کم ده سال از بابای خودش پیرتر بود،آفر دارم میسوزم،دارم آتیش میگیرم.
از جاش بلند شد و به سمت همون تابلو رفت،سرگیجه داشت و تلو تلو میخورد،ستون رو تکیه گاه دستش قرار داد.
تابلو رو از روی دیوار با حرص برداشت و به طرف من گرفت.
-آفر این تابلو رو بنداز دور،نمیخوام دیگه اینجا باشه،دیگه نمیخوام چشمهای کثیف یه دختر بی بند وبار..
کمی‌مکث کرد.
-هر روز و هرشب منو نگاه کنه و به ریش من بخنده.
امروز چه چیزهایی شنیدم.اون چشمهای خیره سیاه وسفید چشمهای مهسان بود.پس به خاطر این بود که آرن همیشه و هرلحظه که توی خونه بود حتی توی مجالس هم درست روبروی اون تابلو می نشست.
یه روزه چه بلایی به سرش اومده بود.تابلو رو ازش گرفتم و سریع رفتم و انداختمش توی سطل زباله سرخیابون،منم دیگه نمیخواستم مسبب حال بد یدونه داداشم توی خونمون جایی داشته باشه.
 
Maryamnabi

Maryamnabi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
15/9/18
68
296
53
20
ملایر
رمان یکبار برای همیشه
#پارت-۹
قدمهام رو بلند و تندتند برمیداشتم و پله هارو،دوتا یکی میکردم تا زودتر به آرن برسم،حالش اصلا خوب نبود.
وقتی رفتم خونه،دیگه هیج اثری از بوی سیگار و فیلترهاش نبود.با اون حال بد خونه رو مرتب و هواکش رو،روشن کرده بود تا بوی سیگار رو ازبین ببره.توی پذیرایی نبود، حدس زدم شاید توی اتاقش باشه.مسیرم رو به سمت پله ها تغییر دادم.پا روی پله اول که گذاشتم صدای آب از،روشویی پایین خبرداد که آرن اونجاست.
لباس راحتی تنش بود و صورتش رو آب میزد.چقدر سریع همه کار هارو انجام داده بود.
پف چشمهاش کمتر و کبودیش کمرنگ شده بود.
-آرن چیزی میخوری برات بیارم؟
-اره.
-چی؟
-آب پرتغال.
باشنیدن این کلمه هم متعجب شدم و هم خوشحال.آخه آرن موقعی آب پرتغال رو برای نوشیدن انتخاب میکرد که سرحال بود و قطعا الان هم باید سرحال باشه.
-واقعا اب پرتغال میخوری؟
-اره مگه عیبی داره؟
بطری آب میوه رو با دوتا لیوان روی میز گذاشتم.
روبروی آرن،دقیقا روی مبلی که قبلا تابلو بالای اون روی دیوار نصب بود نشستم،که متوجه نگاه عصبی اش شدم.
-چیشده؟چرا اینجوری نگاه میکنی؟
-چون بدجا نشستی.
-خب کجا بشینم.
-بیا بشین کنارمن.
با اشتیاق رفتم و کنارش نشستم.میخواستم یه سوال ازش بپرسم.
-آرن؟
-جان؟
-تو جدی جدی ناراحت نیستی از اینکه از دستش دادی .
-نه من احمق بودم که باهاش ادامه دادم،وقتی اون دلش برای خودش نمیسوزه چرا من باید خودمو عذاب بدم؟برای چی من زجربکشم و فکر خودمو مشغول کنم،بزار بره توی همون گند و کثافت دست وپا بزنه.آشغال.
-اره،حق با توعه.دیگه بهش فکرنکن.الانم بگو شام چی بخوریم؟
-مگه مامان بابا نمیان؟
-نه،پدر زن،دایی فرهاد فوت شده رفتن اونجا.
-تو که آشپزیت صفره،بذار زنگ بزنم رستوران.
-من مخلوط میخورم.
-تو کوفت بخوری،به جای دستور دادن چندتا کتاب بخون آشپزیت خوب بشه.هیکل.
-ببند دهنتو.
-آفر روداری نکن.فک نکن منم مثل شاگردهای سالنتونم که با چهارتا لگدپرانی تو،بکشم کنار،من میزنم صاف دیوارت میکنم تمام.
-باشه حالا توام.
خیلی خوشحال بودم از اینکه آرن دیگه مثل چندساعت پیش نبود.تا آرن به رستوران زنگ زد و شام اوردن منم هم گوشیمو چک کردم ببینم چخبره.
بازهم همون فرد ناشناس پیغام داده بود.اصلا حوصلشو نداشتم.چه پیغام مسخره ای هم بود.
(خوشحال شدم از دیدنتون خانم شهرزاد).
این دیگه کیه،چه اعصابی داره که هر روز فقط یه پیغام میذاره.
گوشیو روی تخت گذاشتم و لباس راحتی پوشیدم.بدنم کوفته شده بود.دوساعت تمرین سنگین و بعدشم ماجرای آرن دیگه جون نداشتم،یه تیشرت نخی مغزپسته ای با یه شلوارک سبزرنگ پوشیدم.مشغول جمع کردن و بستن موهام بودم که در اتاق با لگد باز شد.
 
Maryamnabi

Maryamnabi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
15/9/18
68
296
53
20
ملایر
#پارت-۱۰
-هیچوقت نشد تو مثل آدم در رو بازکنی.
-چرت نگو بابا،بیا مخلوطتو کوفت کن،یه خبر دارم واست.
-چی؟
-هیچی.
-زهرمار.
یه تیکه از پیتزا رو برداشتم با ولع تمام داشتم دولپی میخوردم که آرن همون لحظه خبر دسته اولش رو اعلام کرد.
-روحان داره میاد.
باشنیدن این جمله چنان سرفه ای زدم که تمام محتویات دهنم به بیرون پرتاب و روی ملحفه تخت فرود اومد.
-چی گفتی؟روحان داره میاد؟کی گفت؟
-همین چند دقیقه پیش آرمان گفت،دو روز دیگه هم میرسه.
-چه بیخبر،همیشه وقتی قرار بود بیاد عمه خانوم بوق و کرنا دستش میگرفت و به هوای اون یه احوالی هم از ما میپرسید.چیشده حالا.
-اتفاقا آرمان هم گفت،مثل اینکه روحان از عمه خواسته که چیزی نگه.
-چقدر هم که نگفته.
روحان پسرعمه مهدخت بود،با من حدود چهار یا پنج سال اختلاف سنی داشت.خیلی کم میدیدمش،چون از اول مقطع دبیرستان رفت آمریکا و در کنار خانواده،خواهر ناتنی پدرش درس خوند،وحالا دانشجو پزشکی بود و میشه گفت یه نابغه.ضریب هوشی بالایی داره و از همون بچگی به زبان خارجه علاقه زیادی داشت.و الان که حدود بیست وسه،یا بیست و دو سالش بود به چهار زبان زنده دنیا حرف میزد.آدم عجیب وغربیبه.از کاملیا خوشش میاد،چندبار هم خیلی سطحی بهش ابراز علاقه کرده بود که هربار با ناز و اداهای کاملیا روبرو شد.کل جوون های فامیل این دو نفر رو ،در تیر رس شوخی های خودشون قرار داده بودن و هر بار که،روحان میاد یه برنامه میریختن که این دو نفر رو،دست بندازن.
به زودی باید منتظر یه جشن باشیم،چون‌عمه خانوم بازهم میخواد برای تک فرزندش نابغه اش،سنگ تموم بذاره.
 
Maryamnabi

Maryamnabi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
15/9/18
68
296
53
20
ملایر
رمان یکبار برای همیشه
#پارت-۱۱
بالاخره روز پنجشنبه رسید و عمه خانوم صبح زنگ زد و دعوتمون کرد برای مهمونی شب.
از صبح مشغول پوشیدن و امتحان کردن لباس هام بودم که دست اخر یه پیرهن زرشکی با کت آرن ست کردم.
ما بین حرفهای منو آرن صدای جیغ بنفش مامان هر دوی مارو شوکه کرد.
-آفر فقط زود باش که هوا پسه.
دوتایی باهم از پله ها پایین میرفتیم که انتهای پله ها،بابا ایستاده بود و با دیدن ما گل از گلش شکفت و شروع کرد به تعریف و تمجید.اما،مامان که از دستمون عصبی بود چیزی نگفت.
نیم ساعت گذشت و رسیدیم در خونه عمه خانوم،خونه ای که بیشتر به باغ شباهت داشت.
به دلیل اینکه روحان تک فرزند بود عمه خانوم از جوون های فامیل میخواست که اکثر روزهای هفته به خونشون برن تا روحان تنها نباشه و بودن در جمع های شلوغ رو تجربه کنه.
بلافاصله بعد از توقف ماشین در ،ورودی هم بازشد و دوتا پسر جوون که تقریبا هم سن وسال روحان بودند از باغ خارج شدن.
یکی موی بور و پوستی روشن داشت و از ظاهرش کاملا مشخص بود که ایرانی نیست،و دیگری هم که از دوستان قدیمی و هم مدرسه ای روحان در دوران ابتدایی بود.
وارد باغ که شدیم همه جا مرتب و منظم بود‌.هیچ برگی روی چمن ها نبود.انگار یه نفر تک تک درخت هارو به شکل دلخواه خودش قالب زده بود.
چند ریسه و فرش قرمز هم روی پله های ورودی سالن برای مهمون ها پهن شده بود.
هرچقد نزدیک میشدیم صداها هم نزدیکتر و،واضح تر به گوش میرسید.
جلوتر از بقیه راه افتادم تا بهتربشنوم.گوشم رو به در چسبونده بودم تا بتونم تشخیص بدم که چه صدایی متعلق به چه کسیه.
تقریبا چند دقیقه ای گوشم به در چسبیده بود ولی هیچ صدایی نمی یومد به جز اصوات نامفهومی که اصلا نمیفهمیدم.و جالب تر اینکه مامان بابا هم اطرافم نبودن.چند دقیقه ای دیگه ایستادم تا شاید صدایی بیاد اما بی فایده بود.نا امید شدم و سرمو برداشتم.اما بلافاصله که سرم رو برداشتم از دیدن کامران که لبخند ملیحی روی لبهاش بود جاخوردم.
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.