درحال نگارش رمان گناهی از جنس بی گناهی | دنیا هاشمی کابر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Donya hashemi
  • تاریخ شروع
Donya hashemi

Donya hashemi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
7/2/19
4
10
3
عنوان رمان: گناهی از جنس بی گناهی
نویسنده: دنیا هاشمی
ژانر: غمگین ، اجتماعی ،عاشقانه ، پلیسی
لحن بیان : محاوره ای
زاویه دید : سوم شخص مفرد
تایید کننده: @فاطمه محمدی


خلاصه : داستانم در مورد هیلداست.دختری که تو اوج شکنندگی ، شکستنش .تو اوج کودکی پیر شد و در عین پاکی سیاهی وجودش سر زبونا افتاد.داستان من داستان یه دختره که روحش اسیر تنهایی میشه که حقش نیست و به ناحق زیر شلاق های دردناک روزگار باید طاقت بیاره و بی خبر از اینکه اصلا چی شد؟چرا شد؟...
با ادامه داستان دختره بی پناهی که بی گناه محکوم شد پستی ها و بلندی های زندگی اش را دنبال می کنیم .
( مرسی از یگانه ی عزیز بابت نوشتن این خلاصه ی بسیار زیبا )
 
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
9/8/18
666
2,272
93
تهران
446634581_260040.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
  • Like
Reactions: Niku and Hosein
Donya hashemi

Donya hashemi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
7/2/19
4
10
3
"به نام خداوند بخشاینده ی گناهان"
"مقدمه"
بابا به خدا تقصیر من نبود ، من هلش ندادم .
ضربات کمربند چرم پدرش بی رحمانه تر از قبل روی بدنِ
نحیف دخترکی که هشت سال بیشتر نداشت فرود آمد .
مادر دخترک خنثی بدونِ هیچ حسی نظاره گر این صحنه بود.
برادرش که در بی رحمی دست کمی از پدرش نداشت با لذت به این صحنه نگاه میکرد
اما دخترک دید و در خودش ریخت !
دید و با خودش عهد بست که دیگر به ناحق کسی او را مجازات نکند !
دید و دید تا دیگر چشمان معصومش ندید و دنیا پیش چشمانش تیره و تار شد .
#1
-_برادر من یک دقیقه بیشتر طول نمی کشه ، بزار برم تو شیرینی تو هم محفوظه!
سرباز_ ببین دختر جون یه کاری نکن برم به مافوقم بگم که پیشنهاد رشوه بهم دادی و بیفتی بازداشگاه ، حالا هم زودتر از اینجا برو تا هم برای خودت و هم برای من دردسر درست نکردی .
_ ببین تو انگار حرف آدمیزاد حالیت نمیشه یا می ذاری برم تو یا اینکه اینجا رو سر تو و مافوقات خراب می کنم .
سرباز (با پوزخند) _هه ، دختر جون دیگه داری گنده تر از دهنت حرف میزنی مثلا می خوای چه غلطی کنی ؟ هان؟
نه انگاری جواب نمی ده اینجوری باید از در التماس وارد بشم : _ ببین آقا پسر من یه امانتی مهمی دستش دارم لطفا یا خودت ازش بگیر و بده به من یا بزار یه توک پا برم تو و بیام .
چشمامو پر از التماس کردم و دوختم به سربازی که انگار کم کم داشت نرم می شد .
نفس عمیقی کشید و گفت : _ باشه اسمشو بگو برم ازش بگیرم . فقط ، تکرار می کنم فقط هیچکس نفهمه من این کارو برای تو کردم فهمیدی ؟
_ باشه حتما مرسی که قبول کردی اسمش نازنین صدیقی هست بهش بگو اومدم امانتیه هیلدا رو براش ببرم .
سرباز _باشه همینجا به ایست تا برم بگیرم و بیام .
و به سرعت در فلزی بزرگ کانون اصلاح و تربیت دختران و بازکرد و داخل شد . نیم ساعت می گذره ولی خبری از این سرباز لاغر مردنی که از لهجش پیدا بود اهل اصفهان نیست و گیلانیه نبود . همون لحظه سربازه اومد بیرون اما با پاکت نامه ای که تودستش بود . ذوق زده به سمتش رفتم تابه خودش بیاد پاکتو از دستش قاپیدم و شروع کردم به دویدن به سمت فضای سبزی که یکم اون طرف تر بود به فضای سبز که رسیدم خودمو روی نیمکت چوبی فضای سبز خلوت نزدیک به کانون انداختم . به سرعت نامه را از پاکت نامه در آوردم و شروع کردم به خوندن :
"سلام هیلی جون من تا یک هفته ی دیگه اعدام میشم درست روز تولدم ، خوشحالم که خدا نذاشت آدم بی گناه و پاکی مثل تو جزای خطای فرد دیگری را بدهد .
طبق قول و قرار روز آخر ( همون روزی که از اعدام جون سالم به در بردم البته قول و قرار مال بعد از زنده موندنمه) که قول داده بودم برات کار و جای خواب جور کنم برو به این (آدرس : کاوه .................... ) فقط حواست باشه اونجا رفتی سراغ اکبر غد غد و بگیر و به اکبر بگو از طرف دختر ممد دراکولا اومدی بهت کار و جای خواب میده فقط مجبوری یک سری کار خلاف کنی خودت که بهتر می دونی هیلی جونم ولی خب نگرانش نباش چون هر چقدر زبر و زرنگ تر باشی موفق تر هستی .
امیدوارم حلالم کنی دوست دار تو نازنین "
نازنین مثل خواهر و دوست و مادر و پدر من بود در طول ده سال زندگی من در کانون اصلاح و تربیت فقط اون بود که همدم من بود وبا هم صمیمی بودیم البته فقط پنج سال آخرش پیشم بود که به نظر من همونم خودش غنیمته چون من پنج سال اول که کانون بودم فقط درگیر افسردگی شدیدم بودم ولی با اومدن نازنین افسردگیم کمتر شد و بهتر شدم .
از سیر در گذشته ای که فقط و فقط غم و درد از اون به خاطر دارم دست کشیدم و به زمان حال که بدبختیم چندین برابر شده بود برگشتم .
شروع کردم به راه رفتن اونقدر خسته بودم که حال و حوصله راه رفتن نداشته باشم اما خب باید تا ایستگاه اتوبوس پیاده روی می کردم . تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس نامردیه اگه نگم مردم از پا درد ، وقتی به ایستگاه رسیدم فقط ده دقیقه معطل بودم اتوبوس بیاد ولی خب خوبیش این بود که نشسته بودم وگرنه از اعدام که زنده موندم ولی از پادرد حتم دارم می مردم تقریبا چهل دقیقه طول کشید تا رسیدم به کاوه اتوبوس هم که خداروشکر شلوغ بود و کسی متوجه نشد که من کارت نزدم . پیاده شدم باید بازم راه می رفتم تا به مقصد یعنی پیش اکبر غد غد می رسیدم ، میدونستم کارم اشتباهه ولی چاره ای نداشتم وقتی بد شناخته شدم بزار بد باشم تا حداقل پیش خودم مظلوم به نظر نرسم به قول نازنین اگه زندگی باهات بد کرد تو بدتر کن.
پنج دقیقه ای می شد که مثل بز زل زده بودم به چایی خونه ای که طبق آدرس اکبر غد غد و می تونستم اینجا پیدا کنم . نه استرس داشتم نه قلبم تو دهنم بود و نه دستام یخ شده بود چون می دونستم رو در رویی با یه آدم خلافکار و البته خلافکار شدن خودم نسبت به پای طناب دار رفتن و اعدام شدن و درنتیجه جون سالم به در بردن یه چیز خیلی معمولیه اونم واسه ی کی واسه ی منی که ده سال با بچه های نا خلف بزرگ شدم و خو گرفتم ؛ فکرامو گذاشتم برای وقتایی که دارم از تنهایی دق می کنم و دستگیره ی آهنی سرد و زنگ زده دره شیشه ایه چایی خونه رو توی دست های گرم و ملتهبم فشار دادم وارد اون چایی خونه ی کذایی شدم میگم کذایی چون همه جارو دود گرفته بود و صدای قل قل قلیون و حرف زدن مردای سیبیل کلفت فقط به گوش می رسید پسری با جثه ی ریزه میزه که فک کنم 16 سالو بیشتر نداشت اومد سمتم دستش یه سینی بود که خالی بود و دوره گردنش هم یه چپیه بود که داشت با گوشه ی سمت چپش صورت گندمی و لاغرشو از عرق پاک می کرد ؛ جلوی من ایستاد و با صدایی که می خواستم از شدت خنده دار بودنش بشینم رو زمین و هر هر بخندم ( چون صداش مثل خروس بود و حدس میزنم به خاطر دوران بلوغشه ) گفت : با کی کار داری آبجی ؟
- با اکبر غد غد از طرف دختر ممد دراکولا اومدم .
پسره- آبجی اینجا اکبر غد غد نداریم .
با اخمای تو هم گفتم : یعنی چی مگه اینجا چای خونه حاجی بابا نیست؟
پسره- خب چرا
- صاب ( صاحب) کارت کجاس ؟ من همینجا می ایستم تا بیاد .
پسره سری تکون داد و رفت و منم به کفشای پوسیدم زل زدم چون بیشتر سیبیل کلفتایی که تو این چای خونه ی کذایی بودن نگاهشون رو من ننه مرده بود ، هَه گفتم ننه مرده ، درسته مامان بابام زنده هستند و در سلامت کامل به سر می برند اما برای من روزی ده بار می مردند و تو افکارم براشون مجلس ختم میگرفتم خنده داره نه؟ اگر به دختری هم سن و سال من بگن اگه مامانت مرد چی کار می کنی مطمینم می زد زیر گریه و اون کسی که این حرفو بهش زده بود و به فحش می بست اما من .... هَه ..... نه .... تازه می گفتم بندری هم می رقصم ... رقص ! ..... کاری که تو کل عمرم نه دیده بودم نه انجام داده بودم البته هشت ساله اولشو نمیدونم . با صدای کلفت مردی افکارمو پس زدمو حواسمو دادم بهش : با کی کار داری آبجی ؟
نگاهمو دادم بهش ، یه مرد با قد بلند و چهارشونه که البته بیشتر چاق بود و همین چاقیش باعث شده بود چهارشونه به نظر بیاد و اولین چیزی که از این مرد میدیدی سیبیلای کلفتش بود . بالاخره به حرف اومدم : با اکبر غد غد ، از طرف دختر ممد دراکولا اومدم .
یه تای ابرشو داد بالا و باخنده ی کنترل شده ای گفت : ممد دراکولا خودش کیه که تو از طرف دخترش اومدی بچه ؟
با اخمای درهم گفتم : ببین داداش نگا نکن دخترم به موقعش از صدتا مرد سیبیل کلفت مثه تو بدتر میشم ، حالاهم خودت مثه آدم بگو اکبر غد غد کجاست ؟
اخماشو کشید تو هم و گفت : اکبر خیلی وقته از اینجا رفته و داره برای خودش آقایی می کنه ، نمی دونم والا چه شانس توپی در خونشو زد که اکبر غد غد شد جناب بهرام نژاد ( پوزخندی زد و ادامه داد ) به هر حال آدرس یکی از فروشگاه های لباسشو دارم اما آبجی از خدا که پنهون نیست از تو چرا پنهون کنم اوضاع ما زیاد خوب نیست و خلقمون هم کجه و خب مسلماً خوبی هم نمی تونیم در راه رضای خدا بکنیم .
جمله ی آخرشو که شنیدم فهمیدم پول می خواد امام من پنجاه تومن بیشتر نداشتم که اگه اونم می دادم به این مردک مفت خور چیزی برای خودم نمی موند و از اینی که بودم آس و پاس تر می شدم .
 
Donya hashemi

Donya hashemi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
7/2/19
4
10
3
#2
ولی خب چاره ای نداشتم اگه کار و جای خواب می خواستم باید از خیر پنجاه هزارتومنی که نازنین یار و دوست همیشگیم بهم داده بود میگذشم ؛ نفس عمیقی کشیدم و از جیب کوچیکه ی کوله ی لی و قدیمیم که البته یادگار فاطمه بود در آوردم ؛ فاطمه ای که بر خلاف تمام بچه های کانون حمایت مادر و پدرشو داشت . تراول پنجاه تومنی رو به طرف این مردک بیشعور گرفتم ولی تا دستشو دراز کرد که با پرویی پولو از دستم بگیره دستمو عقب کشیدم و با صدایی جدی گفتم : فک کردی من خرم ؟ نه داداش تا منو تا اونجا نبری یک ریالم بهت نمی دم .
مرده که چشمش به پول افتاده بود و نه خودش و می شناخت و نه خدا رو سریع گفت : آبجی تو انگار نمی دونی از کاوه تا نظر چقدر راهه ؟! منم بنزین ندارم که بخوام تا اونجا ببرمت .
وای حالا باید چه خاکی تو فرق سرم بریزم ، اگه بلف زده باشه تا پولو از من بگیره و بعدش هم حاجی حاجی مکه چی اون وقت من بدبخت حتی نمی تونم یه ساندویچ بگیرم کوفت کنم.
چیزی که تو سرم بودو با لحن پر از پرخاش و عصبانیت گفتم : اگه پولو گرفتیو منم به آدرس رفتم و اکبر اون جا نبود اون وقت من چیکار کنم ؟
مرده که انگار از بی اعتمادی من بهش عصبانی شده بود مثل کسایی که بهشون اهانت کرده باشند گفت : این حرفو دیگه نزن آبجی قهوه خونه ی من که اینجاست و آدرسشم که خودت داری از اون گذشته درسته آس و پاسیم اما یه محل رو اسممون رو رسممون رو شرفمون قسم می خورن ، آدمی هم نیستم که بخوام برای دو زار این همه بر و بیا رو زیر سوال ببرم.
نه انگاری که واقعا قابل اعتماده اما اگه همه ی حرفاش کری خونی باشه چی ؟ نه .. نه این مرده داره راست میگه و من صداقت و تو چشماش دیدم تازه راست هم نگه فوقش اگه اکبرو پیدا نکردم میام قهوه خونشو رو سر خودشو آدمایی که توشن خراب می کنم ؛ با این فکر پنجاه تومن و دستش دادم و بلافاصله کاغذ و قلمو در آوردم تا آدرسشو بنویسم .
-خب آدرس و اسمو فامیلشو بگو تا بنویسم .
مرده هم سریع آدرس و اسم وفامیلشو گفت و منم خداحافظی کردم که اونم در جوابم گفت عزت زیاد و اومدم از قهوه خونه بیرون ساعت 3 و نیم بعد از ظهر بود البته اگه ساعت این مغازه ای که ساعتو توش دیدم درست بوده باشه . به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم نشستم روی صندلی های داغ ایستگاه که به خاطر گرمای بیش از حد داغ شده بود ، بعید می دونم که تخم مرغی رو روی این نیمکت آهنی داغ بشکنی و تخم مرغ از شدت حرارت پخته نشه . تو همین افکار بودم که خانم مسنی که پلاستیک های زیادی دستش بود نفس زنون کنارم نشست و از اونجایی که من نمی دونستم کجا باید پیاده بشم و سوار بشم تا برم نظر میانی که اونم با لهجه غلیظ اصفهانی راهنماییم کرد .
*************
در حال حاظر جلوی دختره عملی ای که حسابدار این فروشگاه بزرگ لباس بود ایستاده بودم تا خریدای دو تا دختر جلفی که هر هر و کر کرشون خیلی بلند بود و توجه تنها پسری که تو مغازه بود و فروشنده بودو عجیب جلب کرده بود جوری که پسره با نیش باز زل زده بود به اون دوتا دختر جلف حساب کنه که همون موقع الکی مثلاٌ یکیشون تازه فهمید پسره داره بهش نگاه میکنه خنده ی بلندشو خورد با لبخند فوق العاده ملیحی که من دختر عجیب محوش شده بودم چه برسه به یک پسرچشمک پر از ناز و عشوه ای زد . بالاخره این دوتا دختر جلف رفتند و من به سمت حسابدار سر تا پا عملی رفتم و خونسرد گفتم : با کوروش بهرامی نژاد کار داشتم . ( درسته اسمش اکبر بوده ولی ظاهراٌ از وقتی پولاش زیاد شده اسمشو گذاشته کوروش )
دختره نگاهی به سر تا پام کرد و قری به گردنش داد و با پوزخند گفت : جناب بهرامی نژاد ساعت پنج میان هر چند فکر نکنم خوششون بیاد که دختری با این سر و تیپ توی فروشگاه لوکسشون رژه میره چه برسه به اینکه بخواند باهات ملاقات داشته باشند دختر جون به همین خاطر بهت توصیه می کنم از اینجا هرچه سریعتر بری چون کلاس فروشگاه به شدت با وجود شما با همچین سر و وضعی پایین میاد .
دیگه داشت عصابمو خورد می کرد و منم که خشــــــــــــن از یقه اش گرفتم کشیدمش بالا ( روی صندلی نشسته بود ) دختر با چشمای گرد شده نگاهم می کرد اما من چشمامو که حتم دارم از عصبانیت سرخ سرخ شده رو به چشمای ترسیده و گردشده ی دختره انداختم و در حالی که از عصبانیت نفس نفس میزدم از لابه لای دندونام غریدم : چه زری زدی ؟ کی کلاس اینجارو پایین میاره ؟ ( با داد ادمه دادم ) هـــــــــــان ؟ دِ بنال دیگه دختره ی عوضـــــی .
- اینجا چه خبره ؟
به سمت کسی که این حرفو زده بود برگشتم و با اخم گفتم : تو رو سننم ؟
دختره که انگار از تو بهت در اومده بود با خشم دستمو از مانتوش جدا کرد و گفت : با تو بودم دختره وحشی
بعد از این حرفش اومدم دهنموو باز کنم هر چی از دهنم میاد بارش کنم که اون زودتر رو به مرد کت و شلواری که به نظر من شرارت از چشماش می بارید گفت : جناب بهرامی نژاد این دخترهی وحشی گفت با شما کار داره اما من گفتم بودنش اینجا باعث پایین اومدن کلاس فروشگاه میشه و درضمن شما اصلاً باهمچین افرادی ملاقات نمی کنین که بهم حمله کرد .
ابروهام از فرط تعجب بالا پرید این مرده 40 و 7 ، 8 ساله اکبر غد غد بود ؟ من فکر می کردم 70 سال روشاخشه اما...
- خانوم با شمام با من چیکار دارید ؟
حالا فهمیدم چرا بهش می گن اکبر غد غد چون صداش بی شباهت به غد غد خروس نبود.هه منم تو این موقعیت به چه چیزا که فکر نمی کنم . برای اینکه فکر نکنن تو باغ تشریف ندارم سریع گفتم : من از طرف دختر ممد دراکولا اومدم .
رنگ اکبر پرید معلوم بود هول شده که جلوی دو تا از کارکناش که اونو خدای اصالت و کلاس می دونن من گفتم ممد دراکولا ؛
با این حال خودشو نباخت و گفت : بریم داخل دفتر من با هم صحبت می کنیم .
روشو کرد سمت حساب دار که داشت با کنجکاوی نگاه می کرد و گفت : خانم قربانی بی زحمت دو تا هات چاکلت تا ده دقیقه دیگه بیارین دفتر من .
با تموم شدن حرفش منو راهنمایی کرد به سمت دری که مطمیناٌ دفترش بود . فقط این جا یه سؤال می موند اونم این بود که هات چالکت چیه ؟! هات چالکت بود دیگه ؟! آره درست گفتم.
دفترش یه دفتر کاملا معمولی با دکوراسیون شیک و در عین حال ساده بود ؛ روی نزدیک ترین صندلی نشستم و بهرامی نژاد هم رفت پشت میزش نشست ، نگاه دقیقی بهم کرد و بعد از یه سکوت کوتاه دهـ*ن مبارکشو باز کرد با صدای خروسکیش گفت : دختر جون تو ممد دراکولا رو از کجا میشناسی از اون گذشته ممد هفت سالی میشه که دستش از دنیا کوتاس پس الکی نگو که از طرف اون اومدی چون من با دستای خودم ممد خدا بیامرزو گذاشتم تو قبر حالا بگو کی هستی از من چی می خوای ؟
- من هیلدا رستمی هستم از طرف دختـــــر ممد دراکولا اومدم .
بهرامی نژاد - دخترش ؟ اون که یک سال بعد مرگ باباش غیب شد و هیچکس خبری ازش نداشت !؟
- بله دخترش ، نازنین خالدی . نمرده زندس اما تا یک هفته ی دیگه دقیقا روز تولد هجده سالگیش اعدام میشه منم دوستش تو کانون اصلاح و تربیت بودمو وقتی آزاد شدم آدرس شما رو بهم داد گفت آقا اکبر حتما کمکت میکنه این طور شد که من رفتم آدرس قبلیتون و اونجا یه آقایی آدرستون و داد و الان من اینجا نشستم .
 
Donya hashemi

Donya hashemi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
7/2/19
4
10
3
#3
تهش می خواستم بگم الان تو در خدمتمی ولی خب فعلاٌ باس خیلی خوب باش برخورد کنم تا یه کار و جای خواب درست و درمون بهم بده .
- باورم نمیشه دختر ممد، گشنیز(گشنیز پاسور ) چهارمهره ، دراکولای محل یه هفته دیگه میره زیره تیغ ؛ آخ ممد داداش بد قولی کردم ببخشم .
فک کنم داشت بلند بلند فکر می کرد چون به منم نگاه نمی کرد و به نقطه ی نا معلومی خیره بود ، باید یه چیزی می گفتم تا سریعتر کار منو راه بندازه به این اگه باشه تا فردا می خواد برای خودش فکر و خیال کنه . برای همین خونسرد گفتم : جناب بهرامی نژاد به من کمک میکنید ؟
نگاه گیجی به من کرد و مثل منگولا با اون صدای خروسیش گفت : هــــا؟
پوف کلافه ای کشیدم و با کلافگی گفتم : میگم جناب به من کمک می کنید ؟
با شک نگاهی بهم کرد و گفت : تو چرا تو کانون اصلاح و تربیت بودی ؟ از چند سالگی اونجا بودی ؟ چرا نمیری پیش خوانوادت ؟
- من به خاطر قتل خواهرم کانون اصلاح و تربیت بودم ، از هشت سالگی اونجا بودم و پدر و مادرم حتی رضایت ندادن که من اعدام نشم اونوقت برم پیششون .
بهش نگفتم خواهرمو من نکشتم و همه ی اون اتفاقا سوء تفاهم بود و من و زندگیم قربانی خوشی و گناه یکی دیگه بودیم چون از بس خواستم اینو به همه بفهمونم و بی گناهیمو ثابت کنم خسته شده بودم .
همون لحظه این دختره ی عملی چندش اومد تو و بدون هیچ حرفی چاک هات لِکو گذاشت و رفت . درست گفتم دیگه چاک هات لِک ؟! اهـــــه اصن هرچی.
بهرامی نژاد - چرا خواهرتو کشتی ؟
اووف واقعیتو میگم فوقش مثله همه ی عالم و آدم باورش نمیشه : یه روز با دختر خالم که اومده بود خونمون با خواهر دو قولوم هیوا اسباب بازیهامونو جمع کردیم و رفتیم پشت بام ساختمان پنج طبقه ای که خونه ی ما طبقه ی سوم بود ؛ دختر خاله ام هفت سالش بود و از نظر مالی از ما پایین تر بودن و مامان و خاله ام هم رفته بودن واسه ی تولد دایی بزرگم کادو بخرند و ما سه تارو تو خونه تنها گذاشته بودن چون هیوا با این که هشت سالش بود خیلی فهمیده و عاقل بود دقیقا نقطه ی مقابل من که بازیگوش و سر به هوا بودم . وسطای بازی بود که من دستشوییم گرفت و رفتم دستشویی که روی پشت بام بود یکم کارم تو دستشویی طول کشید وقتی که اومدم بیرون نه دخترخالم پریا بود و نه خواهر دو قولوم . صدای جیغ و داد و زجه از پایین می اومد منم دختر فضولی بودم به خاطر همین رفتم سمتی که صدای زجه ها و سر و صدا بیشتر بود و روی لبه پشت بوم نشستم و با احتیاط پایین و نگاه کردم . پایین یه جسم بی جون خونی افتاده بود که خاله ام با وحشت و همسایه ها با غصه بهش نگاه می کردن ولی مامانم خون گریه می کرد و زجه میزد همینجوری که زجه میزد سرشو آورد بالا که نگاهش به منی که غافل از همه چیز داشتم با ترس و غم نگاه می کردم ، افتاد و مثل روانی ها پاشد و از دیدم خارج اما همین که به خودم بیام دیدم مامانم بالا سرمه و مثل چی داره کتکم هر چند که من هیوارو ننداخته بودم . خلاصه کنم جناب ، بابام و داداشمم کلی کتکم زدم و بعدشم دادن منو دسته پلیس بعدشم چون زیر هجده سال بودم منو بردن کانون اصلاح تربیت بعدم چون مامان و بابام خواستار اعدامم بودن اعدام شدم ولی خب خلق خدا نمی دونن ولی خدا که می دونه من بی گناهم و اینجوری بود که به خواست خدا جون سالم از اعدام به در بردم .
بهرامی نژاد - واقعا زندگی دردناکی داشتی اما من به خاطر زندگی دردناکت که نه اما به خاطر دینی که به ممد و دخترش دارم بهت کار و جای خواب می دم .
- خدا ازت راضی باشه داداش.
بهرامی نژاد - خواهش می کنم ؛ فقط نازنین بهت گفته کار ما تو چه جور خطاییه ؟
- بله کاملا میدونم که کار خلاف انجام میدید اما من چاره ی دیگه ای برای دووم آوردن توی این جامعه ی پر از گرگ ندارم.
یهرامی نژاد با یک لبخند مرموز گفت : می فرسمت یه جای خوبی که هم کار کنی هم جای خواب داشته باشی .


*************
الان ساعت نه و نیم شبه و من با کیوان پسر بهرامی نژاد جلوی یه ساختمان سه طبقه ایستادیم البته ما الان تو حیاطشیم .
کیوان - ببین من دیگه بیشتر از این وقت ندارم تو خرید هم وقتمو خیلی گرفتی ولی خوشم اومد خوب تیپی بهم زدی به هرحال من دیگه باید برم الانم همه طبقه ی اول جمع شدن و طبقه ی سوم هم طبقه ایه که دخترا توشن . اوم.... دیگه چیزی نمونده که بهت بگم . بای
خداحافظی زیر لبی بهش گفتم و با ارامش به سمت دری که طبق حدسیاتم طبقه ی اول این ساختمان سه طبقه بود . با دوتا انگاشتم سه تا تقه به در زدم و چشمی درو گرفتم .
در باز شد و کسی که درو باز کرده بود دختری با موهای فرفری بلند بود که سرش تو گوشیش بود و در حال خوردن سیب گاز زده ی دستش بود ؛ اومد بره و نگاهی گذرا به من انداخت و یک قدم دور نشده بود که به سرعت برگشت طرف منو با چشمای گرد شده به من نگاه می کرد. ل*ب*ا*ش به هم می خوردند اما صدایی ازش خارج نمی شد که یه دفعه در یک حرکت فوق غافلگیرانه پرید بـ*غـل منو با ذوق گفت : ایــــــــــول ، عضو جدید دختره .
دنبال این حرفی که با صدای بلندی زد منو به سمت سالن کشید ؛ سالنی که بزرگ بود و از چهار طرفش راهرو های باریک می خورد و مربعی شکل بود با شش تا دخترو پنج پسر البته دختری که بغلم بودو هم حساب کردم .
باصدای دختری که بغلم بود حواسمو دادم بهش : خب خب تازه وارد اسم من پرنیانه و بیست و سه سالمه ( به دختره ساده و چشم و ابرو مشکی که با غرور به من نگاه می کرد اشاره کرد و ادامه داد ) این خانوم چشم و ابرو مشکی ما اسمش ماهکه و بیست و پنج سالشه ( به پسری که بـ*غـل ماهک نشسته بود و نگاهش از بی تفاوت یه چیزی اون طرف تر بود اشاره کرد ) این آق پسر گلم تیرداد خان هستن و بیست و هفت سالشونه ( به دو تا پسری که کنارتیرداد نشسته بودند و شباهت عجیبی باهم داشتند اشاره کرد و ادامه داد ) این دوقولو های افسانه ای ما الوند و البرز کوچیکترین اعضا هستند و بیست سالشونه ( به دختری که با نگاه دقیقی منو عکس العملمو زیر نظر داشت اشاره کرد ) این چشم عسلی هم قویترین هکرمونه و اسمش طیلا هست و بیست و هشت سالشه ( به پسری که کنار طیلا نشسته بود اشاره کرد و ادامه داد ) ایشونم برادر خول و چل من هستند پوریا و بیست و شش سالشه ( و با اشاره به پسر بـ*غـل دست پوریا ادامه داد ) این آقا پسر جدی هم آیدینه و بیست و هفت ( آرومتر جوری که من بشنوم ادامه داد) زیاد کاریش نداشته باش مشکلات روحی روانی داره .
منتظر بودم بخنده و بگه نه بابا شوخی کردم اما پرنیان همچنان مثل بز و جدی مانند شتری که یک قرنه خار نخورده به من نگاه کرد که کاملا متوجه شدم که اینجا هیچکی با هیچکی شوخی موخی نداره .
پرنیان - این سه تا دختر گل و گلابمون هم ( از راست به چپ بهشون اشاره کرد و ادامه داد ) ماهرو جون که بیست و دو سالشه ، هورزاد جونی که بیست و چهار سالشه و گلبرگ آروم ترین و مظلوم ترین گروه که بیست و یک سالشه .
با صدای رسا و پر از اعتماد به نفسی گفتم : سلام به همگی از آشنایی با همتون خوشبختم منم هیلدا هستم و هجده سالمه .
پرنیان با تعجب گفت : دروغ؟!
یه تای ابرومو انداختم بالا و خونسرد گفتم : نه راست میگم همین سه روز پیش تولد هجده سالگیم بود .
همشون ابراز خوشبختی کردن که معلوم بود هیچ کدومشون به خصوص دخترا احساس خوشبختی نمی کنن.
****
سه روز از اومدنم به اینجا می گذره با بچه ها به خصوص پرنیان و هورزاد رفیق شدم جمع خوب و دوستانه ای دارند و تنها کسی که اینجا از خود راضی و افاده ایه با همه دعوا داره ماهکه و طیلا کلا کاری به کارم نداره و سرش تو کار خودشه ولی عجیب مرموزه این دختر ، آیدین هم همیشه اخمالو هست و کاری به کسی نداره البته تا وقتی که کاری به کارش نداشته باشیم.
دیشب هم از لا به لای حرفای بچه ها فهمیدم دسته جمعی می خواند برند مأموریت والبته هیچ چیزی هنوز دربارش بهم نگفتن و حتی نگفتن منم هستم یا نه.
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.