درحال نگارش رمان کوچک عاشق | Dia کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Dia
  • تاریخ شروع
Dia

Dia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
13/9/18
15
93
13
نام: کوچک عاشق
نویسنده: Dia
ژانر: عاشقانه
ناظر: @saba_rx
خلاصه:
دیرو؛
روستایی کوچک که پشت کوه‌های بلند مخفی شده.
روستایی که تکنولوژی در اون معنی نداره!
حسام نعیمی سربازی که برای معلمی به اون روستا فرستاده می‌شه و اونجا شروع به درس دادن می‌کنه و بدون اون که بفهمه عاشق می‌شه و با این عاشق شدن باعث می‌شه که نیم کمی از روستا از اون تنفر پیدا کنند!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
sayh_rastgar

sayh_rastgar

مدیر تالار بیوگرافی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
28/3/19
1
35
13
446634581_260040.jpg

به نام خالق قلم​


نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.​

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:​


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.​
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

*موفق باشید*
تیم مدیریتی انجمن ناول كافه​
 
Dia

Dia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
13/9/18
15
93
13
مقدمه:
هر قفلی که می‌خواهد
به درگاه خانه‌ات باشد
عشق پیچکی است
که دیوار نمی‌شناسد


***
دستشو برد بالا و با تمام توان به در چوبی قدیمی ضربه زد. چند لحظه منتظر موند تا کسی جواب بده ولی انگار کسی صدای در رو نمی‌شنید. دوباره دستشو برد بالا به در ضربه بزنه که در با سرعت باز شد. کیوان با نفس نفس سرش رو کج کرد تا کسی که در رو باز کرده بود رو ببینه.
مرضیه خانم دستشو به قد زد و درو بازتر کردو گفت:
-چی‌شده کیوان؟! چی می‌خوای؟!
کیوان لبخندی زد و گفت:
-سلام مرضیه خانم. ننم منو فرستاده دنبال شیر.
مرضیه خانم با شنیدن این حرف کیوان دستشو محکم زد به پیشونیش و با حرص‌و ناراحتی گفت:
-وای کیوان جان! حواس برام نمونده که!
و چرخیدو رفت به سمت خونه. کیوان هم لبخندی زد و پشت سرش به سمت داخل به راه افتاد.
مسعود توی حوض خالی و بدون آب یک جوجه مرغ رو گیر انداخته بود و داشت باهاش بازی می‌کرد.
مرضیه خانم با دیدن مسعود در اون وضعیت چادر دور کمرش رو سفت‌تر کرد و سنگی از روی زمین برداشت و به سمت مسعود پرت کرد و در همون حال گفت:
-ای گور به گور بشی! من صد بار بهت گفتم کاری به کار اون مرغ‌های بی‌چاره نداشته باش!
مسعود از پشت دیواره‌ی حوض که سنگر گرفته بود اومد بیرون و با اعتراض گفت:
-ای بابا، ول کن ننه!
مرضیه خانم اخم‌هاشو درهم کرد و داد زد.
مرضیه خانم: انقد واسه من زبون درازی نکن! گمشو برو اون تخم مرغ‌هارو جمع کن!
مسعود بی‌اهمیت به حرف مرضیه خانم با ذوق رو کرد به کیوان و گفت:
-اِه سلام، کی...
با برخورد جارو توسط مرضیه خانم به کمرش ساکت شد و با تمام سرعت به سمت مرغ‌دونی دوید و خودش رو پشت دیوار پنهون کرد. کیوان آروم دستشو گذاشت روی دهنش و ریز ریز خندید.
مرضیه خانم همونطور که از دست مسعود غر غر می‌کرد مخاطب به کیوان گفت:
-یک لحظه همین جا بمون تا برم ظرف شیر رو برات بیارم.
کیوان آروم سرشو تکون داد و زیر ل**ب زمزمه کرد.
کیوان: چشم.
مرضیه خانم دستشو به پاهاش کشید و نالان از دو پله‌ی جلوی در بالا رفت و وارد خونه شد.
کیوان نگاهش رو توی حیاط چرخوند که روی مسعود که غر غر کنان داشت از مرغ‌دونی خارج می‌شد ثابت موند.
مسعود اون سه تخم مرغ داخل دستش رو گذاشت روی پارچه‌ای که گذاشته بود کنار پله‌ها و به سمت کیوان حرکت کرد.
با رسیدن به کیوان لبخند عریضی زد و دستی به موهای فرفریش کشید و گفت:
-کیوان می‌آی بریم بازی؟
کیوان سرشو تکون داد و با ناراحتی گفت:
-نه نمی‌تونم، خیلی کار دارم!
مسعود دستسو برد بالا و زد روی شونه‌ی کیوان و گفت:
-اُهوع، حالا چه عجله‌ایه؟! خب کار‌هارو بذار برای بعد.
کیوان بی‌حوصله چشم‌هاشو توی کاسه چرخوند و گفت:
-نمی‌شه! امروز نوبت منه که حیاطو جارو بزنم! اگه از زیرش در برم ننم عصبانی می‌شه!
مسعود نچ نچی کرد و گفت:
- خب بده به کامبیز تا انجام بده!
کیوان دستی به سرش کشید و گفت:
-نه بابا، کامبیز دیروز امتحانو داغون کرد! آغام گفته تا یه هفته باید فقط سرش تو کتاب باشه!
مسعود سرشو تکون داد و با حرص گفت:
-بده به کیارش! اون که دیگه بی‌کاره!
کیوان با این حرف مسعود خندید و همونطور که کنار گوشش رو می‌خاروند گفت:
-نکنه می‌خوای بگیره بزنم؟!
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.