درحال تایپ رمان کودکی از تبار روشنایی| مهدیه محمدیان کاربر انجمن ناول کافه

دختر آریایی

دختر آریایی

مدیر آزمایشی تالار فیلم و سریال
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
دلنویس انجمن
ویراستار آزمایشی
نام رمان: کودکی از تبار روشنایی
ژانر: تخیلی،عاشقانه
نام نویسنده: مهدیه محمدیان
نام ناظر: Parisa farmehr
خلاصه:
اکنون سال 2019 جهان پر از تاریکی،انسان ها در گناهان خود غرق شده اند .
تاریکی بر جهان حکومت می کند،شیاطین سوار بر تاریکی انسان ها را به اسارت گرفته اند .
در این میان تنها یک کور سوی امید وجود دارد.
یک روزنه به روشنایی،یک پیشگویی که در آن امید به برقراری یک دنیای بهتر است .
منجی خواهد آمد و جهان را از بند تاریکی رها خواهد کرد،کودکی که بر تمام قدرت ها حکومت خواهد کرد.
کودکی از تبار روشنایی که در تاریکی رشد خواهد کرد.
 
P

PeRkY

دلنویس انجمن
دلنویس انجمن
29/3/19
1,610
24,366
113
دنیای آبی و بنفش
به نام خالق قلم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

❇موفق باشید❇
تیم مدیریتی ناول
 
دختر آریایی

دختر آریایی

مدیر آزمایشی تالار فیلم و سریال
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
دلنویس انجمن
ویراستار آزمایشی
به نام خالق نور و شکافنده ی تاریکی


پارت-1



۱۲ ژوئن سال ۲۰۰۱، قصر ریولندر، پادشاه آبدوس

باشنیدن صدایی از خواب بیدار شد. به محض باز کردن چشمانش، چهره نگرانِ ندیمه شخصی اش را مقابل دیدگانش دید. چند ثانیه ای گیج خواب، با تعجب به او که با نگرانی صدایش می زد، نگاه کرد. از تخت خواب بلند شد و گفت:
_ چه شده است؟
ندیمه به چهره ی متعجب سرورش نگاه کرد و با چهره ای درهم گفت:
_ سرورم…
ابدوس متعجب از سکوت بی موقع اش گفت:
_ چرا ساکت شده ای؟ ادامه بده.
ندیمه سرش را زیر انداخت و همانطور که به زمین خیره بود گفت:
_ سرورم جناب آریو فرمان ده سپاه با خبر جدید به اینجا آمده اند و بسیار پریشان و نگران هستند.
ابدوس با نگرانی رو به اوگفت:
_ کجاست؟ آریو کجاست؟
ندیمه سرش را بالا آورد و با چشمانی لرزان گفت:
_ در اتاق مخفی منتظر شما هستند و ...
ندیمه باز هم ادامه ی سخنش را فرو برد. ابدوس دودل بودن را در چشمانش می دید. به این دلیل گفت:
_ و چه ؟
ندیمه با صورتی درهم و نگران گفت:
_ پوزش می خواهم سرورم. مسئله مهمی نبود.
ابدوس به دلیل اضطراب دیدن آریو، بیش از این پافشاری نکرد و گفت:
_ بسیار خب! دیگر برویم.
ابدوس به همراه ندیمه شخصی اش با اضطراب به سوی اتاق مخفی حرکت نمود. به سرعت در اتاق مخفی را گشودکه چهره خسته و پریشان آریو را در مقابل دیدگانش دید . به جزء، جزء چهره اریو خیره شد. پوست سفیداش بر اثر سرما کمی قرمز شده بود. از چشمان به رنگ عسلش پریشانی و خستگی می بارید. موهای حنایی رنگش که همیشه مرتب و تمیز بود، اکنون پریشان بر روی چهره اش افتاده و بهم ریخته بود. لبان متوسط صورتی رنگش، حال به سفیدی می زد و دماغ متوسط سفیدش، از سرما سرخ شده بود. با برخاستن آریو از میز، ابدوس دست از خیره شدن به چهره او گرفت و با نگرانی به سمت او رفت و گفت:
_ آریو چه شده است. چرا اینگونه پریشان هستی؟
آریو تعظیم کوتاهی کرد و گفت:
_ سرورم هم اکنون از بازرسی سرزمین ها می آیم . اتفاقِ غیرقابل باوری در حال رخ دادن است!
ابدوس با نگرانی گفت:
_ توضیح بیشتری می خواهم آریو؟
اریو با لحنی که بهت در آن مشخص بود گفت:
_سرورم نیمی از جهان در تاریکی فرو رفته است و نیمی دیگر در حال فرو رفتن در روشنایی است!
ابدوس با تعجب و شادی گفت:
_ خداوندا انتظار به پایان رسید!
آریو با نگاهی گیج مانند به او خیره شد و گفت:
_ سرورم منظورتان از انتظار چیست؟
ابدوس به او نزدیک تر شد و گفت:
_ خواهم گفت ولیکن اکنون باید مخفیانه کاری برایم انجام دهی.
اریو تعظیم کوتاهی کرد و گفت:
_ هر چه سرورم امر کنند.
ابدوس دست چپش را بر روی شانه راست او گذاشت و گفت:
_می خواهم هم اکنون با تمام سرعت نزد پادشاه جاوید، پادشاه باربد، پادشاه کوهیار و شاهزاده آنوشا رفته و آنها را مخفیانه نزد من بیاوری.به آنها بگو سخن بسیار مهمی مربوط به آینده همه جهان و این اتفاق دارم‌.
اریو با لحنی محکم که در آن خستگی نیز پیدا بود گفت:
_ اطاعت سرورم هم اکنون آماده رفتن خواهم شد. اجازه مرخص شدن می دهید؟
ابدوس سرش را تکان داد و گفت:
_ آری می توانی بروی.
بعد از آن که آریو از نَزدِ ابدوس رفت، ابدوس شروع به نگاه کردن ،اتاق مخفی کرد. دیوار ها به رنگ سبز...


دو روز بعد
۱۴ ژوئن سال ۲۰۰۱ قصر اسلارتور،شاهزاده انوشا


انوشا همان طور که از ایوان قصر به آسمان خیره شده بود در دل گفت:
_ خداوندا چه می بینم،چه اتفاقی افتاده است!
با چهره ای که در آن بهت موج میزد رو به ندیمه شخصی اش سوفی کرد و گفت:
_ سوفی تو نیز آنچه را که من می بینم ، می بینی !
سوفی با حیرت چشم از آسمان گرفت و روبه او گفت:
_آری سرورم باور کردنش بسیار سخت است، تا کنون همچون اتفاقی رخ نداده بود.از سربازانی که برای تحقیق همراه با فرمان ده رفته بودند شنیدم که می گفتند نیمی از جهان در تاریکی و نیمی دیگر در روشنایی فرو رفته است!
انوشا با تعجب فراوان گفت:

_در روشنایی! ، می خواهم هرچه زود تر به دیدن پادشاه بروم.
سوفی تعظیم کوتاهی کرد و گفت:
_اطاعت سرورم.
انوشا همراه با سوفی به سوی اتاق پادشاه حرکت کرد که در راه پله پادشاه را مشغول قدم زدن دید.با صدایی که تعجب در آن بی داد می کرد بلند و رسانا گفت:
_ برادر!
پادشاه با دیدن خواهرش انوشا نفس عمیقی کشید و با تعجب و آسودگی گفت:
_آنوشا! خدا را شکر که خودت آمدی، تو نیز تاریکی را دیدی؟
انوشا همراه با سوفی نزدیک پادشاه شده و تعظیم کوتاهی کردند . انوشا در جواب سوال پادشاه سری از تعجب تکان داد و گفت :
_آری برادر دیدم...
بعد از مکث کوتاهی با چهره سوالی به پادشاه خیره شد و گفت:
_ولیکن دلیل این تاریکی چیست؟
پادشاه سری از ندانستن تکان داد وگفت:
_نمی دانم عزیزدلِ برادر ولیکن هم اکنون فرمان ده سپاه جناب آبدوس پیغامی برایم آورد که باید مخفیانه با چند تن از پادشاهان دیگر نزد جناب آبدوس برویم. دنبالت می گشتم چرا که تو نیز همراه من خواهی آمد. وسایل مورد نیاز خود را آماده کن.
اونشا با ذهنی در گیر سری تکان داد و گفتم:
_چشم برادر...
و روبه سوفی ادامه داد؛
_سریع وسایل مورد نیاز من را آماده کن.
ندیمه با چهره ای نگران گفت:
_اطاعت سرورم.
بعد از این سخن تعظیم کوتاهی کرد و رفت. انوشا روبه پادشاه کرد و با چهره ای سوالی گفت:
_برادر برای چه جناب آبدوس ما را احضار کرده است؟
پادشاه سری از ندانستن تکان داد. به ایوان اتاقش خیره شد و گفت:
_فقط می دانم جناب آبدوس می خواهند درباره ی آینده همه جهان و این اتفاق سخن بگویند.
انوشا با نگرانی رو به پادشاه گفت:
_نمی دانم دلیل این آشوب فراوان در دلم چیست!
پادشاه با چهره ای نگران و ناراحت گفت:
_آنوشا می خواهم به من قول بدهی قوی خواهی بود.
اونشا با دیدن چهره نگران و غمگین پادشاه نگران شد و با ترس گفت:
_منظورتان چیست برادر،مگراتفاقی قرار است رخ دهد!

پادشاه با چهره ای غمگین و آشوبی که در دل داشت به سختی روبه خواهر عزیز کرده اش گفت:
_ آری پادشاه جاوید نیز...
 
دختر آریایی

دختر آریایی

مدیر آزمایشی تالار فیلم و سریال
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
دلنویس انجمن
ویراستار آزمایشی
پارت_۲

یک روز بعد
۱۵ژوئن سال ۲۰۰۱ قصر ریولندر، پادشاه ابدوس

آبدوس دراتاق مخفی مشغول قدم زدن بود.ناگهان آریو همراه با پادشاه باربد، پادشاه جاوید، پادشاه کوهیار و شاهزاده آنوشا داخل شدند. با تعجب و خوشحالی به سمت آنها رفت و با چهره ای پر از سوال گفت:

-خدا را شکر! ولیکن دلیل این دیرآمدن چیست فرزندانم؟

همه یک صدا روبه او گفتند:

-درود بر جناب آبدوس بزرگ سرزمین ارونور.

و بعد تعظیم کوتاهی کردند. آریو با چهره ای درهم جلوی آبدوس آمد و گفت:

-پوزش سرورم، در راه اتفاقی رخ داد که باعث دیر آمدن ما شد.

بعد از این سخن نگاه کوتاه و البته خشمگینی به پادشاه کوهیار و پادشاه جاوید انداخت.

آبدوس با نگاهی مشکوک به آنها گفت:

-امیدوارم اتفاق ناگواری نبوده باشد. خسته هستید فرزندانم می دانم، ولیکن وقت استراحت نیست. بنشینید تا برای شما بگویم.

آن سه تن با چهره هایی پر از تعجب و سوال، بر روی صندلی هایی که وسط اتاق چیده شده بود نشستند.

پادشاه جاوید با نگاهی سوالی روبه ابدوس گفت:

-جناب آبدوس برای چه ما را در این وضعیت جنگ احضار کرده اید؟

ابدوس با چهره پر از شادی گفت:

-زیرا می خواهم درباره این اتفاق با شما سخن بگویم. ولیکن نباید هرگز هر چه در این اتاق می شنوید به پادشاهان دیگر یا افراد دیگر بگویید. متوجه شدید فرزندانم؟

شاهزاده آنوشا با چهره ای متعجب در جواب آبدوس گفت:

- ولیکن چرا جناب ابدوس؟

آبدوس به تک تک آنها خیره شد و گفت:

-زیرا سخنان من مربوط به آینده همه جهان است و اگر به آن پی ببرند ممکن است امید آینده به دست دشمنان نابود شود.

پادشاه باربد با صدایی که حیرت در آن موج می زد گفت:

-چه امیدی جناب آبدوس؟ شما از چه سخن می گو...

پادشاه کوهیار اجازه حرف زدن به پادشاه باربد را نداد و به دیوار روبه رویش خیره شد. با چهره‌ای غمگین و ناامید گفت:

-پوزش باربد.امیدی وجود ندارد جناب آبدوس. تا مدتی دیگر سرزمین های ما به دست دشمن نابود خواهد شد.

آبدوس با صدایی که کمی از خشم می لرزید رو به پادشاه کوهیار گفت:

-سکوت کن فرزندم،دلیل این نا امیدی چیست؟ تو پادشاه هستی اگر اینگونه سخن بگویی مردم سرزمینت نا امید خواهند شد‌.

بعد از مکث طولانی با صدایی که در آن شادی و امیدواری موج می زد گفت:

-یک امید وجود دارد،یک پیشگویی؛ ولیکن تنها کسانی که ازآن پیشگویی خبر دارند من و اجداد من هستند. پیشگویی اینگونه است که ...



"چند سال بعد از آن اتفاق"
(۱سپتامبر سال ۲۰۰۵، دهکده میناس بین)



پسر ۲۰ساله با چشمانی گریان وبا چهره ای که نا امیدی و تعجب در آن موج می زد روبه پدرش گفت:

-ولی بابا وقتی من اونو نکشتم برای چی باید کشته بشم!

پدر آن پسر با چشمانی خیس و با لحنی که در آن اطمینان موج می زد رو به پسرش گفت:

-می دونم پاشا ولی مدرکی برای بی گناهیت نداری، اونا دنبال ثروتت هستن. همون جور که با تهمت زدن به برادرم ثروت و آبرو شو گرفتن با تو هم همین کار و می کنن اگه منو مادرت برات مهم هستیم برو خود تو مخفی کن.

پاشا با صدایی که شبیه به ناله بود روبه پدر گفت:

-ولی با...

پدر نگذاشت ادامه بدهد وبا گریه گفت:

- ولی نداره. با رفتنت حداقلش اینه که ما می دونیم زنده ای. حالا برو تا نیومدن.

پاشا با چشمانی که آماده بارش بود شروع به دویدن سمت اتوموبیل کرد. به سرعت سوار بر اتومبیل شدو استارت را زد .قصد حرکت داشت که ناگهان یک مرد ۳۰ ساله که دختری در بـ*غـل داشت جلوی اتومبیل ایستاد.پاشا با تعجب به چهره آشنای آن مرد نگاهی انداخت و به سرعت از اتومبیل خارج شد وگفت:

-چی شده عمو حسین؟!

آن مرد یا همان حسین با گریه و التماس گفت:

-پسرم آناهیتا هم با خودت ببر، می خوان بچه منو زنده زنده خاک کنن.

پاشا با حیرت طوری که عمویش بشنود لــ*ب زد:

- ول..ی چرا؟!

حسین با صدایی که از خشم می لرزیدگفت:

-میگن چون دخترم تو اون روز شوم به دنیا اومد نحسه. می دونم خواسته زیادیِ ولی جون دخترمُ نجات بده.

پاشا به سوی عمو حسینش رفت و دختر عموی غرق خوابش را در آغـ*ـوش کشید. به چشمان خیس از اشک عمویش نگاه کرد و با اطمینان گفت:

- می برمش عمو. من عاشق آناهیتا هستم. خودم اولین نفری بودم که وقتی به دنیا اومد بغلش کردم. من خودم اسم گذاشتم براش. خودم بزرگش می کنم عمو. بهت قول می دم مثل خودت شجاع و پاک بارش بیارم.

عمو حسین با گریه فراوان آناهیتا را نوازش کرد و با نگاهی التماس مانند روبه پاشا گفت:

-می دونم با ثروتی که داری می تونی جایی بری که هیچ کس نتونه پیدات کنه. منم یه نقشه ای دارم که دیگه کسی دنبال تو و آناهیتا نگرده فقط یه چیز دیگه، با ضربه ای که امروز به سرش خورد چیزی یادش نمی یاد می خوام که چیزی در مورد این دهکده و ما بهش نگی تا الان هیچ نیرویی نداشته پس نه چیزی بهش بگو نه نیروهای خود تو بهش نشون بده.

پاشا آناهیتا را محکم تر در آغـ*ـوش کشید و با اطمینان گفت:

- چشم عمو چیزی بهش نمی گم.

عمو حسین محکم پاشا و آناهیتا را در آغـ*ـوش کشید و یک گردنبند به شکل قلب که نگین هایش به رنگ های مختلف بودند گردن آناهیتا انداخت و با چشمان خیس از اشک به پاشاگفت:

-برو پسرم. برو تا دیر نشده.

پاشا یک قدم عقب گذاشته و با بغض گفت:

-خدافظ عمو.

بعد از اتمام یافتن سخنش سوار اتومبیل شد و آناهیتا را بر صندلی پشت خواباندن . به چهره آناهیتا خیره شد و شروع به تجذیه و تحلیل چهره اش کرد،پوست سفید و دماغی متوسط، لــ*ب صورتی و مژه هایی متوسط. گیسوانی به رنگ حنایی که چهره اش را زیبا تر کرده است. به خود آمد و به سمت فرمان اتومبیل چرخید. استارت را زد و به سوی تهران حرکت کرد تا وسایل مورد نیاز خود را جمع آوری کند
 
دختر آریایی

دختر آریایی

مدیر آزمایشی تالار فیلم و سریال
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
دلنویس انجمن
ویراستار آزمایشی
پارت_۳


13سال بعد

با صدا زدن، اسمش توسط شخصی از خواب بلند شد. هنگامی که چشم هایش را باز کرد، برادرش را دید که با لبخند نگاهش می کند. با خوشحالی در آغوشش پرید و گفت:

_سلام داداشی کی از سفر برگشتی؟

برادر با مهربانی در چشمان تک خواهرش خیره شد و گفت:

_سلام به روی ماه نشستن الان اومدم عزیزم.

دختر تنگ برادرش در آغـ*وش گرفت و گفت:

_ دلم خیلی برات تنگ شده بود داداش پاشا.

برادرش یا همان پاشا نیز او را تنگ در آغـ*وش کشید و گفت:

_دل منم خیلی برات تنگ شده بود.

با مکث کوتاهی ادامه داد:

_عزیزدلم، شما نمی خوای بلند بشی صبحونه بخوری؟ البته صبحونه که چه عرض کنم ناهار شده!

دختر یک لبخند حرصی برای پاشا زد و از آغـ*وش او بیرون آمد ، به سوی کمد لباس هایش راه افتاد. با سخنی که برادرش زد در دو قدمی کمد خشک شد.
پاشا: فکر نمی کردم انقدر برات غریبه شده باشم که درمورد اتفاقاتی که برات افتاده بهم هیچی نگفتی !،من باید از خدمتکار بشنوم که اتفاقات عجیبی افتاده که حتی باعث ترس خودتم شده!نباید به من می گفتی؟انقدر غریبه بودم! آره آتاناز؟
اتاناز به سمت برادرش برگشت که با چهره غمگین و دلخور او را رو به رو شد،نمی دانست چگونه برایش توضیح بدهد.بعد از کلنجار رفتن با خود، تصمیم گرفت حقیقت را هرچه قدر هم که برادرش را ناراحت می کند بگوید. از آن سو پاشا دلخور از فهمیدن اتفاقات به اتاناز خیره بود که بالاخره اتاناز به حرف آمد.
آتاناز: می‌خواستم بهت بگم که اتفاقات عجیبی داره برام می‌اُفته ،خواستم بهت بگم خیلی ترسیدم. می دونستم این اتفاق برای توام همیشه می‌‌اُفته خودم بارها دیدم، ولی هیچوقت جرعت نکردم بهت بگم که خبر دارم. قبلاً اومدم بهت بگم این اتفاقات برام می‌اُفته ولی انقدر سرت شلوغ بود که حتی اجازه ندادی وارد اتاقت بشم.
با چهره ای غمگین و صدایی که از بغض می‌لرزید ادامه داد؛
_ تازه سرمم داد زدی یا وقتی که رفتی مأموریت شماره تو عوض کردی تا من نتونم بهت زنگ بزنم . انقدر سرت رو با کار گرم کردی که نه به من توجهی داری نه به بچه‌ت.
پاشا با چهره ای شرمنده و پشیمان به خواهرش نگریست. با صدایی که پشیمانی در آن پیدا بود گفت:
_می دونم خیلی از دستم دلخوری و نیاز داشتی تو تمام این اتفاقات من کنارت باشم ، بهت قول میدم جبران کنم برات ،تو از خیلی چیزا خبر نداری و این کارا همش به نفع تو و پسرم بود...
با چهره ای جدی که پشیمانی قبل در آن پیدا نبود ادامه داد؛
- به جزء اون اتفاقات چیز عجیب دیگه ای برات پیش نیومده؟
آتاناز با لبخندی مصنوعی به پاشا خیره شد، برای از بین بردن آن شرمندگی و پشیمانی در چشمان تک برادرش گفت:
_میدونم داداش از دستت دلخور نیستم درکت می کنم...
با مکث کوتاه و چهره ای متفکر ادامه داد؛
_اره یه چیز عجیب دیگه ای هم هست بعد از اون اتفاقات من هرشب کابوس میبینم ولی وقتی بیدار میشم خیلی کم در مورد کابوسم به یاد میارم !
پاشا با آن شرمندگی در چشمانش که حتی با سخن چند دقیقه قبل اتاناز نیز از بین نرفته بود، سری تکان داد و گفت:
_عجیبه!فعلا آماده شو بیا پایین ناهار بخوریم که هم تو داری ضعف می‌کنی هم من .
لبخند بزرگی به برادرش زد و گفت:
_ چشم داداش، تو برو تا من حاظر بشم .
وقتی پاشا از اتاق خارج شد آتاناز به سوی تخت رفت و خود را روی تخت انداخت و شروع کردم به آنالیز کردن اتاقش.دیوار ها به رنگ آبی که طرح گل درشت بر رویش طراحی شده است. کنار تخت یک میز کوچک قرار دارد که یک گلدان متوسط بسیار زیبا به رنگ قرمز که داخلش پر از گل های رز آبی چیده شده است قرار دارد.درست جلوی تخت یک کمد بزرگ قرار دارد که یک درش آینه تمام قد است .سمت چپ کمد یک میز آرایش وجود دارد.بر روی میزارایش یک آینه متوسط قرار دارد که دورش به زیبایی طراحی شده است.
با صدای خدمتکار دست از نگاه کردن کشید و از تخت خود بلند شد.
_خانم می تونم بیام داخل؟
با چهره ای جدی و مغرور بلند و رسانا گفت:
_بیا تو.
اما با دیدن خدمتکار در شک بزرگی فرو رفت، با خود گفت:
- مگه این خدمتکار مارتا نیست که من به خاطر فضولی تو کارام انداختنش تو انباری!
با فکری که به ذهنش رسید با سرعت به سمت او رفت و با صورتی قرمز از عصبانیت به دیوار چسباندش ، با چشمانی پر رنگ تر از روز های دیگر به چشمان مارتا نگاه کرد و گفت:
_ مگه من توعه فضولُ ننداختم تو انباری!
مارتا نگاهی به دخترک مثلا ارباب روبه رویش کرد و با جسارت فراوان گفت:
_بله ولی شما در حدی نیستید، بتونید منو زندانی کنید.
اتاز سعی کرد ارامش خود را حفظ کند، بعد از گذشت چند دقیقه که آرامش خود را به دست اورم از دیوار جدایش کرد و با پوزخندی کنار لبش به سردی گفت:
_حق با توعه من در حدی نیستم ولی...
با مکث و چهره ای سرد ادامه داد؛
_ چیزای زیادی دربارت میدونم...
مارتا قدمی نزدیک شدو با اطمینان گفت:
_ تو هیچی نمی دونی.
اتاناز سرش را نزدیک گوش او برد و آرام گفت:
_اشتباه می کنی من خیلی چیزا می دونم مثلا می دونم با چه نقشه ای وارد اینجا شدی و قدرت های سیاه تو وجودت داری که هرشب به خاطرش به انباری پشت ساختمون میری تا ازش استفاده کنی که مبادا تو روز روشن جلوی چشم بقیه نتونی کنترلش کنی و لو بری .
بعد از تمام شدن حرفش عقب گرد کرد که چهره ترسیده و عصبانی مارتا را دید .پوزخند کنار لبش پر رنگ تر شد. در دل گفت:
_خواب هایی برات دیدم که روزی هزار بار به غلط کردن بی اُفتی ،به من میگن آتاناز نه برگ چغندر.
 
دختر آریایی

دختر آریایی

مدیر آزمایشی تالار فیلم و سریال
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
دلنویس انجمن
ویراستار آزمایشی
پارت_۴

آتاناز با چشمانی ترسناک و جسور روبه مارتا گفت:

- حالا می تونی بری خدمتکار.
از قصد کلمه خدمتکار را بلند و رسانا گفت تا مارتا عصبانی شود. مارتا با عصبانیت فراوان عقب گرد کرد و به سوی در رفت. درحال خروج از در بود که آتاناز بلند گفت:
- راستی تا یادم نرفته بگم که...
با مکث چند ثانیه ای ادامه داد؛
- فکر نکن نفهمیدم تو، گزارش منو به برادرم دادی ،اینو یادت باشه از این کارت مثل چی پشیمون میشی ،حالا برو.
مارتا با عصبانیت از اتاق خارج شد و در را محکم بست .آتاناز نفس عمیقی کشید تا ارامش خود را بدست آورد . با به یاد آوَردنِ ناهار سریع به سمت کمد لباس هایش رفت و آن را باز کردم . از داخل کمد یک تاب یقه گرد سبز رنگ به همراه شلوارتنگ سبز برداشت و پوشید. به سمت میز آرایش رفت و بدون نگاه کردن به آینه شانه را برداشت و موهایش را که تا زیر کمر میرسید شانه کرد. زمانی که شانه کردن موهایش به اتمام رسید به آینه نگاه کرد. اولین چیزی که برای توصیف تیپ خود به ذهنش آمد خیار بود . در دل با تأسف گفت:

_چه رنگایی هم انتخاب کردم!

یک نگاه دیگر در آینه به خود کرد و سریع به سمت سالن غذا خوری رفت. پاشا زمانی که اتاناز را با ان تیپ دید برای شاد کردن چشم های غمگین تنها عزیزش گفت:
- چطوری کاکتوس داداش؟
اتاناز با چهره‌ای آویزان در جوابش گفت:
_داداش دلت میاد به من بگی کاکتوس!
پاشا دستانش را زیر چانه اش گذاشت و با چشمان ریز شده به اتاناز خیره شد.بعد از چند ثانیه با لحنی شوخ گفت:
_ راست میگی کاکتوس خوب نیست ،خیارچَنبَر بهتره .
اتاناز با صدای داد مانندی گفت:
- داداش!
پاشا خوش حال از شاد بودن عزیزش با خنده به صندلی کنار دستش اشاره کرد و گفت:
_جان دلم،شوخی کردم عزیزم تو ماه داداشی .حالا بیا بشین ناهار بخور تا ضعف نکردی.
اتاناز با لبخند عمیق روی لــ*ب هایش به سمت صندلی کنار پاشا رفت و نشست و شروع به خوردن کرد. اتاناز همان طور که می خورد شروع کرد به انالیز کردن سالن غذا خوری‌. میز غذا خوری به رنگ قهوه ای تیره و صندلی های چیده شده دورش نیز به رنگ قهوه ای روشن با روپوش طلایی، وسط میز گلدانی پر از گل های رز سفید و ابی قرار دارد .دیوار های سالن غذا خوری کرم رنگ است و طراحی ساده ای روی آن کار شده است ه جلوه زیبا و خاصی به دیوار ها داده.سالن غذا خوری سه پنجره بزرگ دارد که درست رو به روی میز غذا خوری قرار دارند.
پاشا نیم نگاهی به اتاناز که غرق در نگاه کردن اشپزخانه بود کرد و گفت:
_دختر تو داری ناهار می خوری یا سالنُ دید می زنی!؟
اتاناز با شنیدن صدای پاشا ترسیده از صندلی بلند شد که باعث شد به شدت با کمر به زمین بی اُفتد، درد بدی در کمرش پیچید که قابل تحمل نبود.شروع کرد به ناله کردن . پاشا با نگرانی به سمتش رفت و کمک کرد تا بلند شود. زمانی که بلند شد از کمر درد زیاد نتوانست صاف بایستد و خم شد. پاشا با دیدن این حرکت نگران تر شد و کنار گوشش گفت:
_آتاناز چی شد؟
اتاناز با صورتی درهم از درد زیاد گفت:

_ کمرم خیلی درد می کنه .
پاشا با اضطراب روبه اتاناز گفت:
_ بیا بریم روی تخت دراز بکش احتمالا فقط ضرب دیده. تا تو استراحت کنی منم دکتر مجد و خبر می کنم.
اتاناز با صورتی درهم در جوابش گفت:
- باشه.
با کمک برادرش به اتاق رفت و روی تخت دراز کشید. بعد از چند دقیقه پاشا از اتاق بیرون رفت و اتاناز نیز کم کم به خواب عمیقی فرو رفت.

★۲سپتامبر سال ۲۰۱۸ قصر ریولندر، پادشاه ابدوس★


ابدوس نا امید و سرشکسته در دل با خود میگفت:
-۱۷ سال از آن اتفاق می گذرد ولیکن ما نتوانسته ایم به نتیجه ای برسیم. بعد از آن روز ما نتوانستیم آن امید ان روزنه امید را یافت کنیم . ولیکن چرا؟!
چرا بر هر نشانه ای از آن امید دست پیدا می کنیم آخرش هیچ است؟، کجای کارمان اشتباه بود. می بایست از چه کسی کمک می گرفتم ولیکن نگرفتم!

_جناب آبدوس؟!

با شنیدن اسمش توسط شخصی دست از اندیشیدن برداشت و به سمت صدا برگشت که آریو فرمان ده سپاه و شاهزاده آنوشا را دید. روبه انها گفت:
_ پوزش می خواهم درحال اندیشیدن بودم و متوجه داخل شدن شما نشدم . چه شده است مگر شما به دنبال آن نشانه نرفته بودید، آیا به نتیجه ای دست یافتید؟
انوشا با دودلی جواب داد:
_ گمان کنم آری سر...
ابدوس نگذاشت ادامه بدهد و به سرعت گفت:

_دست نگهدار فرزندم...

روبه آریو ادامه داد؛

_ آریو اطراف را بررسی کن تا مبادا کسی سخنان ما را گوش دهد.
اریو با لحن محکمی جواب داد:
_اطاعت سرورم.

و بعد به سوی در رفت تا اطراف را بررسی کند. ابدوس رو به شاهزاده آنوشا کرد و گفت:

_ دخترم امیدوارم با سخنانت شاد و امیدوارم کنی.
انوشا با خستگی فراوان گفت:
_امیدوارم همینطور باشد جناب آبدوس.
ابدوس برای دومین بار در فکر فرو رفت و با خود گفت:
- در دل هیجان فراوانی دارم که نمی دانم چگونه اِبرازَش کنم. در این صد هزار سال به هیچ عنوان این اتفاق رخ نداده بود و این هیجان فراوان، اولین تجربه منه ۱۰۰هزار سالِ است. گمان می کنم دلیلش آن امید است. امیدی که ۹۰۰ هزار سالِ پیش وعده اش داده شده است وهم اکنون زمان آن فرا رسیده است.
انوشا با دیدن چهره متفکر ابدوس گفت:
_ سرورم اتفاقی رخ داده است؟

با شنیدن صدای شاهزاده آنوشا دست از تفکر برداشت و گفت:

_ خیر فرزندم، چرا اینگونه اندیشیدی ؟
انوشا با لحنی که متعجب گفت:
_جناب آبدوس دلیلش این است، از زمانی که به اینجا آمده ام شما در خود فرو می روید و به اطراف خیره می شوید!
ابدوس با ناراحتی جواب داد.
_آه فرزندم اتفاقی رخ نداده است. دلیلش آشفتگی ذهنم است، دارم می اندیشم تا بتوانم اشکال کارهایمان را بفهمم.