درحال‌تایپ رمان کلاغ‌زاده | نوشین‌ سلمانوندی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Noushin
  • تاریخ شروع

اندک حس شما نسبت به رمان کلاغ‌زاده چیست؟! :)

  • خیلی پیشرفته و سخت می‌نویسی‌!

    رای: 0 0.0%
  • خوب و دوست داشتنیه.

    رای: 0 0.0%
  • پر از سورپرایز و شگفتی.

    رای: 0 0.0%
  • هعی بدک مدک نیست، متوسطه.

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    1
  • این نظر سنجی بسته خواهد شده : .
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
187
1,083
93
ترسیده، هی بلندی کشیدم و به عقب برگشتم!
از نگاه ترسیده‌ام چشم ‌گرد کرد و عصبی گفت:
- می‌دونی چقدر صدات زدم؟ تو عالم هپروت داشتی سیر می‌کردی؟!
کنایه‌ی حرفش باز هم دلم را رنجاند.
- منتظر بودم که بیای...
نزدیک آمد و با بدبینی چشم ریز کرد.
بازویم را گرفت و میان پنجه‌های فولادینش فشرد.
-‌ این موها چرا آویزونن؟
با بسته شدن درب خانه، لــ*ب گزید و عصبی‌تر از قبل رهایم کرد.
نفس سنگینم را رها کردم و به موهای جوگندمی‌ِ ناجی‌ام نگاهی انداختم؛ لبخندی زد و نزدیک آمد.
ای کاش اخلاق ماهور هم کمی، تنها کمی به تو می‌رفت.
پدرانه، به گونه‌‌ام بوسه‌ای زد و با مهربانی که سعی داشت تلخیِ حرفش را لاپوشونی کند گفت:
- من باید برم، سپیده حالش خوب نیست؛ روبه‌راه که شد می‌یایم خونه آقاجون دیدنت.
سر تکان دادم و با لبخند گفتم:
- خوشحال می‌شم.
یعنی این مرد با وقار مرز چهل سال را رد کرده بود؟!
شکستگی چهره‌اش که همین را می‌گفت. ایندفعه بوسه‌ای روی موهایم نشاند و به ‌سمت ماشینش رفت.
قبل از سوار شدنش، با نگاه مفتخرانه‌‌ای براندازم کرد و رو به ماهورِ همچنان عصبی گفت:
- مواظب دخترعمم‌ باش، آخه بد تو چشم می‌زنه!
از حرف دلچبسش، لبخند گشادی زدم.
ماهور هم بی‌حرف، دندان قرچه‌ای کرد و حرصی سوار شد. اما آریا به منظره‌ای که ساخته بود می‌خندید. با چشمک دلفریبانه‌اش، او هم سوار شد و با زدن تک بوقی کوتاه، خداحافظی کرد.
نفس عمیقی ‌کشیدم و با گفتن بسم‌الله سوار شدم و خود را برای‌ جنگ و جدال آماده کردم.
اما برخلاف تصورم هیچ نگفت!
با روشن شدن ماشین، نگاهم را به دنیای بیرون از پنجره‌ی دوختم و سعی کردم تا حدودی فکرم را آزاد بگذارم. آنقدر آزاد که رها شوم از اسارت سختی‌هایم.
همیشه چیزی هست به نام مرزها...
مرزهای ناشناخته‌ای که اگر هر روز هم‌ آنها را ببینی، باز هم چشمانت بینی و بین‌الله می‌خورند که هرگز چنین چیزهایی را ندیده‌ایم و حقیقت را دروغ می‌پندارند.
مانند دنیای من!
دنیای تلخ و تاریکم که اگر هر روز هم بنشینم و به روشنی‌های بعد از تاریکی‌ها فکر کنم، حسی از نشدن آنچنان در وجودم شروع به فصل عوض کردن می‌کنند که نه تاریکی را باور می‌کنم و نه روشنایی را.
گاه سختی‌هایت، آنقدر بزرگ می‌شوند که ایمانت را نسبت به فرداهایی که اتمام همه‌ی این سختی‌هاست از دست می‌دهی و در این میان، خدا ناگهانی از راه می‌رسد و نورهای خوشی را در قلبت می‌افکند!
نباید خدایم را گم کنم
نور او، باعث‌بانیِ بودنِ الانم است.
خدایی که اگر در درونم گم شود، مرا در اعماق ستاره‌ها و کهکشان‌های روشنش، محفوظ می‌دارد تا روزی ،دوباره، در ژرفای وجودم به دنبالش بگردم.
به آسمان آبی تهران خیره می‌شوم و ناگهانی دلم هوای مرضیه را می‌کند!
در آن روستای نسبتاً کوچک آدم‌های زیادی زندگی‌ می‌کردند و من هم لابه‌لای آن آدم‌ها، دوستی داشتم. ظهر که می‌شد، به کنار آب می‌رفتیم و تا غروب حرف می‌زدیم.
از سختی‌هایش می‌گفت، از نداریِ خانواده‌اش، شب و روز کار کردن برادرش در شهر و پدری که رهای‌شان کرد!
غمگین می‌شدم، اما او می‌خندید؛ دردش را با گفتن: اگر امروز خوشی نباشد، فردای دیگر روشنی‌ چشمانت را کور می‌کند؛ اما اگر هرگز خوشی نباشد، مثل چیزی تا روز مرگت، جهان بعدت به اندازه‌ی دنیایی که حال در آن زندگی می‌کنی، وسعتی از خوشحالی‌ها می‌شود!
تسکین می‌داد و من هم همیشه در دل، انشالله‌ای نثار حرف‌هایش می‌کردم.
 
آخرین ویرایش:
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
187
1,083
93
با توقف ماشین، افکارم را پس زدم و با تعجب به ماهور نگاهی انداختم.
- پیاده شو.
- چیزی شده؟
در ماشین را که باز کرد هجوم باد سرد، گرمای ماشین را از بین برد.
- پیاده بشی می‌فهمی.
آثار عصبانیت در چهره‌اش در حال کمرنگ شدن بود.
- من‌ نمی‌یام پایین.
ابرویی بالا انداخت و قبل از پیاده شدنش با نگاهی مسخره لــ*ب زد:
- اونوقت چرا؟
به کوچه‌ی باریک و تنگی که تاریکی‌اش حتی در روز هم خفه کننده بود اشاره‌ای کردم و با ترس گفتم:
- این بود تهران‌گردی که می‌گفتی؟
لبخندی زد و بی‌حرف خارج شد؛ ماشین را دور زد و به سمتم آمد.
تا خواست در را باز کند، قفل ماشین را زدم و خوشحال از کار کرده‌ام، لبخند پیروز‌مندانه‌ای به چهره‌ی اخمویش زدم. چشم ریز کرد و سر تکان داد.
از آن سر تکان دادن‌هایی که یعنی: به وقتش برایت دارم!
با استخوان‌های انگشتش، تقه‌ای به شیشه زد و با حالتی تهدیدی گفت:
- باز کن وگرنه بد می‌شه.
لبخند کجی زدم و از قصد، برایش چشم چرخاندم.
محکم‌تر از قبل، به شیشه زد و با صدای بلندی گفت:
- می‌گم باز کن نارون..
با لبخند متکبرانه‌ای شیشه‌ی ماشین را کمی پایین آوردم که صورتم از سرما یخ بست. لــ*ب‌هایم را تر کردم و با غرور لــ*ب زدم:
- می‌شنوم.
- باید بیای پایین تا درست و حسابی بشنوی، اینجور که نمی‌شه.
با صدا خندیدم، دلم نمی‌خواست بیشتر از این اذیتش کنم. نمی‌دانم چه تغییری در وجودم رخ داده است که تا این حد نسبت به این‌ مرد، حساس و زودرنج شده‌ام!
با کمی مطعلی پیاده شدم و منتظر، نگاهش می‌کردم.
- خب، می‌شنوم؟
روسری‌ام را ناگهانی از روی سرم کشید.
- باید برگردی.
بیشتر از اینکه، از کار ناگهانی‌اش متعجب شوم؛ قلبم بی‌دلیل‌ نبض گرفت و سینه‌ام را سوزاند.
در آن لحظه برایم هیچ اهمیتی نداشت چه کسی از این کوچه‌‌ی تنگ می‌گذرد و ممکن است با قضاوت‌شان، حرف‌ها بارمان کند؛ در آن لحظه‌ تنها یک چیز مهم بود، نگاهِ نافذ و گیرایش!
بی‌حرف برگشتم، دلم می‌خواست مخالفت کنم و‌ تا جایی که می‌توانستم اذیتش کنم. اما حیف که نمی‌‌شد.
همین نتوانستن‌ها آخر مرا به کشتن می‌دهند.
موهایم را به آرامی باز کرد و دستش را تا امتداد‌شان که می‌شد انحنای کمرم کشید.
صدای نفس عمیقش، نشان از بلعیدن عطر موهایم را می‌داد؛ منظم، دو طرف شانه‌هایم ریخت‌شان و شروع به بافتن‌شان کرد!
حیرت زده از کارش خواستم سر برگردانم که با تذکر گفت:
- برنگردی‌ها، بهم بریزن کشتمت.
به حرفش خندیدم و بی‌حرکت سرجایم ایستادم.
 
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
187
1,083
93
موهایم را دوست داشتم، زیبا بودند و این زیبایی را از بانو به ارث برده بودند؛ اما حال، بیشتر دوست‌شان دارم.
الان دیگر بوی دست‌های ماهوری را می‌دهند که حرفه‌ای موهای فر و پیچ در پیچم را می‌بافد. اگر هر کسی دیگر بود، هرگز اجازه‌‌ی این کار را نمی‌دادم؛ اما ماهور هر کسی نبود.
او خودِ من، در جایی دیگر که نه، در جان من بود. دُمِ موهای بافته‌ام را ذوق‌زده تکانی داد؛ شانه‌هایم را گرفت و به سمت خودش برگرداندم و با تحسین نگاهم کرد.
- حالا شدی همون دختر خوبمون.
روسری‌ام را هم خودش مطابق میلش، محجبانه روی سرم گذاشت و موهای بافته‌ام را با سعی و تلاش، به داخل سویشرتم فرو برد.
مماس یکدیگر بودیم و از این نزدیکی‌اش بدنم در حال گر گرفتن بود.
- دیگه هیچوقت سعی نکن موهات رو پخش و پلا کنی.
- فکر کردم خوشت می‌یاد، مثل قبل.
سرش را پایین آورد، آنقدر پایین که موازی یکدیگر قرار گرفته بودیم و صورت‌های‌مان تا یک بند انگشت فاصله‌اشان بود.
- قبلاًها، موهات انقدر بلند نبودن نارون خانم!
لــ*ب گزیدم و از نگاه خیره‌ی سوزناکش روی ‌گرفتم. با دو انگشتش، چانه‌ام را گرفت و دوباره به سمت خود کشاند. نمی‌توانستم نگاهش کنم و این نشانیِ همان شرم دخترانه‌ام بود.
با حسی از سوزشِ گوشه‌ی لبم چشم بستم و معذب، یقه‌ی پیراهنش را دست گرفتم و محکم فشردم.
عرق‌های درشت روی کمرم و بالا نیامدن نفسم، همگی بیشتر از قبل معذبم‌‌ می‌کردند.
خواستم نفسی تازه کنم از کارِ ناگهانی‌اش و کمی به خود بیایم که با آزمندی به سمتم تاخت و حس خوبم را به غارت برد.
در معده‌ام هوا جریان داشت و نفسم پر بود از بی‌نفسی. تجربه‌ی داشتن چند روح در یک جسم را در آن لحظه شاهد شدم.
یقه‌ی پیراهنش از فشار دستم در حال جر خوردن بود و رگ‌های شقیقه‌ام نبض گرفته بودند.
با حس خفگی، یقه‌اش را رها کردم و به سختی خود را از دامش نجات دادم.
با ولع، تندتند هوا را می‌بلعیدم و پی‌در‌پی نفس می‌کشیدم. دست روی معده‌ام گذاشتم و با نفسی عمیق، ریه‌هایم را پر از هوای سرد کردم. به سمتم آمد و بی‌حرف به آغوشم کشید.
می‌دانست که چقدر خجالتی‌ام و از کارش، تا چه حد شرمزده شدم.
- خوشحالم از اینکه مزه‌ی رژلب نداد.
لــ*ب زیرینم را به دندان کشیدم و سعی کردم از خنده‌ی بی‌موقعم جلوگیری کنم.
نمی‌دانستم خوشحال باشم یا که ناراحت.
نگران بعداًهای‌مان باشم یا نگران کسانی که با رفتنم، پشت سر گذاشتم‌شان.
برای لحظه‌ای از آغوشش جدایم کرد و با تعجب گفت:
- باورت می‌شه اولش فکر کردم مریم چیزی زده به لبات که صورتی شدن!
سر به زیر انداختم و بدون هیچ حرفی سکوت کردم؛ دوباره در آغوشش جایم داد و با خوشحالی گفت:
- خب خداروشکر که طعم واقعیِ خودشون بود.
 
آخرین ویرایش:
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
187
1,083
93
- می‌شه بریم؟
با کمی مکث، البته‌ی نجوا گونه‌ای گفت و گونه‌هایم را نرم بوسید.
در دل زمزمه‌ کردم: نبوس، نبوس... مرا نبوس و جانم را به آتش نکش لامذهب!
با هر سختی‌ای که بود، با هر بی‌نفسی که بود، بالاخره از آن کوچه‌ گذشتیم.
هنگام رد شدن‌مان به تابلوی آبی رنگ کوچکی که وصل دیوار بود نگاهی گذرا انداختم؛ کوچه‌ی قاصدک!
پس کوچه‌ی عشاق‌مان باشد قاصدک...
کنارش زمان را حس نمی‌کردم، همه‌چیز مانند قدیم شده بود اما با دو تفاوت بزرگ؛ نبود بانو و تغییر اخلاق و رفتار ماهور.
بیشترِ آهنگ‌های ماشینش نواختن پیانویی بود که در شب اول برایم گذاشته بود. دوستش داشتم و او هم از این موضوع سواستفاده می‌کرد و مدام پخشش می‌کرد.
می‌چرخیدیم، حرف می‌زدیم و در لابه‌لای گفته‌های‌مان یادی از قدیم می‌کردیم و یک ((آخی زود گذشتی)) هم حواله‌ی روزگارمان .
انتخابش در خرید لباس‌، فاجعه بود، افتصاح بود. اما او با خوشحالی لباس‌های عجق وجق رنگی و گشادی که خریده بود را جلویم می‌گرفت و من هم در جواب تشکرش، قهقه‌ام می‌زدم.
ناراحت نمی‌شد، حتی از خنده‌هایم هم عصبی نمی‌شد.
خودش اعتراف کرد که سلیقه‌ی بی‌نهایت بدی دارد و بقیه‌ی خرید را به شرطی که خودش هم همراهم باشد و نظر بدهد، به خودم واگذار کرد‌. پاساژ به پاساژ می‌چرخیدیم و با شوخی‌های بامزه‌اش لحظه‌هایم را سپری می‌کردم.
از نبودش گفت، از سختی‌های ماندن در کشوری غریب. از دلتنگی‌هایش و ناباوری‌اش هنگامی که شنید دیگر نیستم!
می‌‌خواست بماند و حالاحالاها قصد آمدن را نداشت، اما نتوانست تاب بیاورد. سرانجام راهی ایران شد و بعد هم حضورِ الانش در کنار من.
دلخور بود از رفتنم، از فاجعه‌ی پیش آمده‌ام و نامزدی‌ام. اما با این حال راجع به شبی که دنبالم آمد هیچ حرفی نزند و تنها جوابش شد:
- بماند.
 
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
187
1,083
93
انگشت‌های کشیده‌اش که اندک موهای مشکی روی‌شان روییده بود را دور فنجان سفید رنگ پر از قهوه‌اش حلقه کرد و با لبخند، تک‌به‌تک اجزای صورتم را با چشمان دلفریبش از نظر می‌گذراند.
اما من همچنان منتظر نسکافه‌ و کیک شکلاتی‌ام بودم.
با خنده، دست‌هایم را در هم قلاب و روی میز گذاشتم و کمی به سمتش‌ متمایل شدم.
- خسته نشدی؟
ابرو در هم کشید و پرسشی ‌نگاهم کرد.
لــ*ب کج کردم و ابرو بالا انداختم؛ انگشتم را بالا آوردم و دور تا دور صورتم چرخاندم وبا خنده لــ*ب زدم:
- این رو می‌گم. این!
فنجانش را روی میز‌‌ گذاشت، او هم دستانش را در هم قلاب و روی میز‌ گذاشت و به جلو آمد.
- شاید باورت نشه نارون، تا می‌یام به چشمات نگاه ‌کنم، دلم واسه لبات تنگ می‌شه! تا می‌یام به رنگ چشمات نگاه کنم، دلم برای فرو رفتگیِ کنار ابروت تنگ‌ می‌شه...
با ناباوری سرش را تکان داد و ابروهایش را حیرت زده بالا انداخت.
- تو همچین چیزی هستی! تو همسایه‌ی‌ نفس‌های منی. با این‌ حال که تو خط‌به‌خط نفس‌ زدن‌هام شریکی، اما باز هم دلتنگتم.
آب دهانم را به سختی قورت دادم و محو چشمانش شدم.
زیبایی حرف‌هایش پررنگ شده بودند و دیگر مانند قدیم، دوست‌داشتنش کمرنگ نبود.
به مهربانی و صداقت کلامش لبخند مهربانی زدم.
ای‌کاش مانند گذشته، اعتراف‌هایش را روی‌می‌کرد و رهایم‌ نمی‌کرد.
ای کاش... ای کاش نه اسحاقی در کار بود و نه پدری که بیم پیدا کردنم را هر لحظه باید که به دوش بکشم.
با گرمای دستش، چشم بستم و نفسم را با فشار خالی کردم.
نمی‌‌دانستم فردایم چه می‌شود؛ فردا که نه، من حتی نمی‌دانستم یک ساعت دیگر چه اتفاقی قرار است برایم بیافتند و نمی‌توانستم در برابر خطری که هر ثانیه تهدیدم می‌کند، ماهور را هم شریک کنم.
دستم را از میان گرمای انگشت‌‌هایش جدا کردم و خسته از فکر‌های غم‌زده‌ام، سرم را روی میز‌ گذاشتم.
از سرمای شیشه‌اش، رگ‌های پیشانی‌ام یخ بست!
صدایم زد، اما من بی‌جواب در دنیای بیمارم سیر می‌کردم. دنیایی که با مرگ بانو، شکل گرفته و لحظه‌ای رهایم نمی‌کرد.
دلم می‌خواست داد و هوار سر بدهم، گلویم را چنگ بزنم تا تمام بغض‌های نشکسته‌اش سر باز کنند و دست ماهور را بگیرم؛ دستش را بگیرم و به دورترین، نقطه‌ی جهان سفر کنیم.
من باشم و او... او باشد و من. همین!
صدای برخورد ظرف‌ها با شیشه‌ی میز و تشکر ماهور، نشان از رسیدن کیک شکلاتی و نسکافه‌ام را می‌دادند.
- نمی‌خوای بگی چیشده؟ حرف بدی زدم؟!
سر بلند کردم، نگاهش‌ نگران و پرسشی بود.
خسته بودم... یک خسته‌ی شکست خورده‌
- از من انتظار نارون گذشته رو نداشته باش‌؛ همه چیز تغییر کرده ماهور... همه‌ چیز.
دستش را مشت کرد و محکم، روی میز کوباند!
عصبی چشم بست و با حرص دندان سایید.
ترسیده به اطراف نگاهی انداختم. صدای آرام موزیک و زمزمه‌‌ی حرف زدن‌های‌شان، حواس‌ها را به سمت‌ مشت کوبیده بر میز ماهور، نمی‌توانست به خود معطوف کند.
-‌ اینور اونورت رو دید نزن، به من نگاه کن.
چشم ‌چرخاندم و به چهره‌ی غضب‌آلودش نگاه کردم.
با بدبینی‌ای که جدیداً در چشمانش زار می‌زد گفت:
- از کی می‌ترسی؟ پدری که واست پدری نکرد یا از اون مرتیکه‌ای که خواست مثل ناری بدبختت کنه؟
 
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
187
1,083
93
- من فقط نمی‌خوام به تو آسیبی برسه...
کلافه نفسم را رها کردم و در حالی که صورتم را با دست می‌پوشاندم، لــ*ب زدم:
- خودمم نمی‌دونم دارم چکار می‌کنم!
- پس می‌ترسی.
جمله‌اش را طوری بیان کرد که انگار چیزِ جدیدی کشف کرده است.
- سریع بخور که بریم.
با اخم نگاهش کردم، حس کردم کلامش بوی منت می‌‌دهد. دوباره قلبم را ویران کرد!
- رغبتی برای خوردن ندارم.
به خریدهایی که روی صندلیِ کناری‌ام بودند پوزخندی زدم و یک نحسیِ دیگر در دل نثار بخت شومم کردم.
- چرا سعی داری عصبیم کنی؟
بدون هیچ حرفی، بدون برداشتن خرید‌ها و توجه به کیک و نسکافه‌ای که برای‌ خوردن‌شان لحظه‌ شماری می‌کردم، از کافه‌ی شلوغی که جمع عشاق را به خودش راه داده بود، خارج شدم و به فریادهای بلند ماهور هم اهمیتی ندادم.
بدون توجه به رهگذرانی که بعضی‌ها‌ی‌شان آرام و بعضی‌های دیگر تند قدم بر می‌داشتند؛ مسیرم را در پیش گرفتم.
اخلاقش خسته کننده و صدایش، رفع تمام این خستگی‌ها بود!
من باید با این مرد تندخو چه می‌کردم؟!
رفتارهای الانش درک کردنی نبودند و این موضوع به شدت آزارم می‌داد.
کم می‌خندید و سریع عصبی می‌شد؛ سخت‌گیر و بی‌نهایت حساس شده بود.
ایستادم، سرم را بالا گرفتم و به آسمانی که کم‌کم به بعد از ظهر زمستانی فرو می‌رفت، خیره شدم.
ای کاش آسمان بودم
همینقدر وسیع
همینقدر آرام
گاهی دلگیر
گاهی بارانی و گاهی هم بی‌حوصله.
یا تک ستاره‌ای تنها و دور از همه‌چیز.
یا شاید هم اشیا!
ای کاش هر چیزی بودم جز انسان بودن، جز روح و قلب داشتن و درد کشیدن.
با کشیده شدن بازویم، نگاه از سقف نیلگونم‌ گرفتم و به چشمان دل‌نگران مرد دوست‌داشتنی‌ام خیره شدم.
نفس‌هایش تند و مردمک چشمانش با لغزش روی صورتم در حال چرخش بودند.
می‌خواست بداند بازوی کسی را گرفته است واقعاً خودِ نارون است یا که نه!
با قورت دادن آب دهانش، سیب گلویش بالا و پایین شد؛ به بازوی آزادم هم چنگی زد و کامل در اسارت گرمای نفس‌هایش قرار گرفتم.
- یادته...
نفسی گرفت، از سوز سرما لــ*ب‌هایش خشک شده بود.
- یادته وقتی می‌رفتم، تازه بانو رو از دست داده بودیم؟
باد وزید، بادی سرد و استخوان سوز.
سر تکان دادم و به آرامی گفتم:
- یادمه.
بازوهایِ اسیر شده‌ام را میان پنجه‌هایش نرم فشرد و با دوباره تر کردن لــ*ب‌هایش، گفت:
- وقت رفتنم بهت گفتم منتظرم بمون. آخرین حرفی که بین‌مون رد و بدل شد رو چی؟ هنوز یادته؟
 
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
187
1,083
93
آخرین حرفش که سهله، از لحظه‌ی شناختش بعنوان پسردایی، کارها و حرف‌هایش را به یاد دارم.
مگر می‌شد فراموش کنم، من تک‌به‌تک حرف‌هایش را گوشه‌ای از ذهنم زنده نگه ‌داشته‌ام.
سر تکان دادم که با لبخند مهربانی‌گفت:
- بهم بگو... بگو چی‌ گفتم نارون؟
می‌شود در نگاهش گم شوی
در حرف‌های دریایی‌اش غرق شوی.
می‌شود بخواهی او را و نباشد صلاح و راه درستی بین‌تان؟!
دوستش بداری، فراموشی هم نشود کارساز و دلت غم بزند از فاصله‌‌ها...
در دلم غوغایی به پا است که تنها یک کس‌‌، می‌داند و بس.
خدایی که هر گاه دلش از بندگانش بگیرد، غوغا می‌شود دل مهربانش!
اشک‌ها، یارِ جدانشدنیِ چشمانم و غم؛ رفیق چندساله‌ام.
چشم می‌بندم و حرفی که سه سال پیش، گفته بود را با اندوهی که بی‌شک قلبم را تکه‌تکه می‌کند بر زبان می‌آورم:
- دوستت دارم.
زبانم‌ می‌سوزد و دلم ریش می‌شود؛ نگاهم ‌طوفانی می‌شود و اما او، خوشحال از گفته‌ام و یادآوریِ حرفش، با عطوفت نگاهم می‌کند و ناگهانی به آغوشم می‌کشد.
یک کلبه‌ی کوچک با فضایی دنج
شومینه‌‌‌ی کوچک وَ
صدای ترق‌تروق سوختن چوب‌ها
گرمای دلچسب و بوی خوش گل‌های بهاریِ آکنده در فضای کلبه!
نَم باران
هوای ابری
اندک فاصله‌ی دریای
آغـ*وش یار همین است؛ همینقدر خوب و خوش.
آغـ*وش ماهور همین است برایم؛ کلبه‌ی دوست‌داشتنی من، بوی بهار من، گرمای‌ من... او خود زیبایی‌ست.
رهایش می‌کنم، بی‌حرف دوباره قدم بر می‌دارم. نزدیک می‌شود و دست‌های قطورش را روی شانه‌ام‌‌ می‌اندازد
 
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
187
1,083
93
((دوستت دارم))
دل می‌خواهد برای گفتتش و مرام برای شنیدنش!
تا به حال کسی مرا نخواسته، هیچکس نگفت که دوستم دارد و قلبش برایم می‌تپد.
تنها ماهور بود که بعد از گفتنش فرار کرد و اسحاقی که حال من برای فرار از گفته‌اش اینجایم.
اما ناری، خواستگار بود که در روستای به آن بزرگی برایش صف می‌کشیدند!
من نبودم، اما گفته‌های بی‌بی را قبول داشتم.
ای کاش ناری همان موقع با پسر بزرگ روستا ازدواج می‌کرد و خودش را در دام عمویم نمی‌انداخت.
دلم طوفان می‌خواهد و بارش شدید باران، آنقدر سخت و وهم‌انگیز که غرق شوم و جوری که انگار هیچگاه نبوده‌ام. سپس از آغاز زندگی را از سر بگیرم؛ مانند کهکشان تازه متولد شده‌ای که از روشنایی بدرخشد، همینقدر پاک و بی‌ریا!
ایستاد، من هم به تابعیت از کارش ایستادم.
نگاهش را به چشمان محزونم دوخت و شست یخ‌زده‌اش را روی گونه‌ی بی‌حسم حرکت داد و با لبخند گفت:
- اعتراف قشنگی بود، به دلم چسبید.
دوباره به آرامی حرکتش داد و روی لــ*ب‌‌های پژمرده‌ام کشیدش.
- همیشه از این حرفا بزن... خب؟
موزیانه برایش چشم ریز کردم و با لبخند خباثت‌آوری، شستش را به دندان کشیدم و تا می‌توانستم لای دندان‌های تیزم فشردم.
چشم گرد کرد و با درد ناله کرد:
- آخ انگشتم! ولش کن... کندیش ول کن دیگه!
سعی داشت از میان دندان‌هایم نجاتش بدهد، اما نمی‌توانست.
دلم به حال ضجه‌هایش سوخت و با بدجنسی رهایش کردم. انگشتش را میان دست مشت شده‌اش گرفت و با درد چشم بست.
اطراف‌مان پر شده بود از چشم‌های کنجکاو و متعجب!
دور دهانم را پاک کردم و با حسی سرشار از پیروزی گفتم:
- این اعترافِ سه سال پیش تو بود... خب؟
سر بلند کرد و با درد نگاهم کرد؛ با این حال کم نیاورد و با پروییِ تمام لــ*ب زد:
- الان دیگه اعتراف تو هم به حساب می‌یاد!
چشم چرخاندم و بی‌تفاوت از کنارش رد شدم، هوا سرد بود و تن یخ‌زده‌ام محتاج گرمای ماشین‌.
- دستم رو ریش کردی نامرد!
انگشتم را تهدیدوار بالا گرفتم و برایش تکان دادم:
- تا یاد بگیری دیگه با دم شیر بازی نکنی.
به پاهایم سرعت دادم که با حرفم، قهقه‌ای زد و چشم‌های متعجب اطراف‌مان چند برابر شد.
نزدیک آمد، سرم را با دست‌هایش گرفت و میان آغـ*وشِ بهاری‌اش فشرد.
- عزیزدلم، تو الان شیری؟!
وَ دوباره صدای خنده‌اش بود که زمستان را برایم گرم و نرم کرد.
آنقدر برایش مسخره بود که اسباب خنده‌اش را به لطف حرفم جور کردم.
زیر دستش زدم و سرم را به سختی از میان آغـ*وش فشرده‌اش نجات دادم.
به حالت دو، به سمت ماشین رفتم. خنده‌ای کرد و از پشت سرم گفت:
- خانم شیرِ سردش شده؟
 
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
187
1,083
93
لــ*ب‌ گزیدم اما جوابش را ندادم؛ سعی داشت مسخره‌ام کند و نمی‌خواستم تن به خنده بدهم.
ریموت ماشین را زد و با حسی از خوشحالی، به سرعت سوار شدم.
زیپ سویشرتم را بالا کشیدم، خواستم بخاری ماشین را بزنم، اما هیچ آشنایی نداشتم.
در واقع برای روشن کردنش نابلد بودم و نمی‌دانستم باید چکار کنم!
با صدای بسته شدن در ماشین، نگاه از سیستم پیشرفته‌ی روبه‌رویم گرفتم و به بیرون خیره شدم.
با بسم‌الله گفتن ماهور، ماشین روشن شد و سرعت پخش شدن گرما در فضا، کمی آرامم کرد.
چشم بستم، سرم را به شیشه تکیه دادم که رطوبتش پیشانی‌ام را نمناک کرد.
دور می‌شدیم، دور از کافه و خیابانی که بوی عطرمان را می‌دهد و چه زود دلتنگ لحظه‌های قبل شده‌ام.
دلتنگی چیست که نفس‌هایت را بی‌نفس و اندوهش سینه‌ات را می‌درد؟
می‌شود کنارت باشد و باز هم دلتنگش شوی؟
من همین حسم!
پر از اندوه
بی‌نفس و خاموش
دلتنگ و بی‌قرار
بدحال و بیمار.
دستم را گرفت، برگشتم و به نیم رخش نگاه کردم‌.
بینی‌ِ کشیده‌اش مانند آریا و لــ*ب‌های گوشتی‌اش به زندایی رفته بود.
چشم بستم و عمیق، عطرش را بو کشیدم.
حسِ سرما از عطر تلخش، نفسم را به آتش کشاند.
- می‌رسونمت خونه آقاجون، باید برم بیمارستان. به احتمال زیاد شب کار هستم...
هیچ نگفتم و بجای جواب، چشمانم را به نیم رخ مردانه‌اش دوختم.
برای لحظه‌ای نگاهم کرد، لحظه‌ای کوتاه.
وَ دوباره حواسش پرت جاده‌ی مقابلش شد.
حواست را پرت جاده‌ی نگاهِ من کن... نگاه من!
- یکم کارام رو جمع و جور کنم، تو اولین فرصت می‌ریم بیرون... ایندفعه اگه خواستی می‌تونی مریم رو هم بیاری.
روی برگرداندم، به بیرون خیره شد و به آهستگی زمزمه کردم:
- فقط اخلاقت رو با خودت نیار.
تک خنده‌‌ای کرد و با شگفتی گفت:
- تا این حد ازش بیزاری؟
نه! نبودم. هیچ کدام از اخلاق‌هایش بیزار کننده نبود؛ اما برای اصلاح رفتارش گفتم:
- می‌شه گفت آره.
اخمی کرد و با جدیت گفت:
- پس رفتارت رو درست کن‌ چون تضمینی برای خوب شدنش نیست.
خنده‌ای کردم، برگشتم و به اخم عمیق میان ابروهایش خیره شدم.
آب دهانم را قورت دادم؛ ابرویی بالا انداختم و با تعجب ‌گفتم:
- خیلی خودرای شدی!
پوزخند صداداری زد و وارد خیابان طویل و خلوتی شد.

نقل و قول
 
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
187
1,083
93
با توقف ماشین روبه‌روی درِ سفید رنگ، متوجه‌ی رسیدن‌مان شدم‌. چقدر این خیابان را، این خلوتی‌اش را فراموش کرده بودم.
چقدر سریع رسیده بودیم و متوجه‌ی زمان نشده بودم!
چانه‌ام را گرفت و به سمت خودش کشاند. هنوز اخم داشت؛ لبخندی زدم و منتظر نگاهش کردم.
شستش را روی لــ*ب گوشتی‌اش کشید و نزدیک‌تر آمد.
لبخند پهنی زدم و با تردید پرسیدم:
- چیزی شده؟
گردن کج کرد و با ترشرویی گفت:
- چه خوشت بیاد چه بدت، هر چقدر هم آزاردهنده باشه واست، اما...
انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و جلوی صورتِ مات و مبهوتم تکان داد.
- اما باید تحملش کنی؛ همیشه و همجا از این به بعد من هستم. فهمیدی؟
دستم را مشت کردم و نفسم را در سینه حبس.
اجبارهای شیرینش را دوست داشتم... اما دوست داشتنی که پر بود از ترس.
با زبان، لــ*ب‌هایم را تر کردم که صدای پر تحکمش در فضای ماشین خط انداخت.
- نکن!
کشیدگی لــ*ب‌هایم بیشتر شد و ایندفعه با حسی از لجاجت، لــ*ب‌هایم را خیس کردم.
عصبی چشم بست و به عقب رفت. لــ*ب باز کردم تا صدایش بزنم... تا اسمش را بر زبان بیاورم که داد زد:
- پیاده شو.
با حیرت گفتم:
- ماهور؟!
هیچ نگفت و این هیچ یعنی، برو.
به کدامین اشتباه محکوم به حرف‌های تلخ و زننده‌اش شده بودم؟!
چشم بستم تا مانع ریزش اشک‌هایم شوم؛ نگاهم نمی‌کرد و این بی‌توجهی‌اش القای یک حس خفگی بود برایم.
بی‌حرف پیاده شدم، عطر خوش‌بویش لباس‌های تنم را چنگی زد و راهیِ بیرونم کردند.
به سمت درب ورودی رفتم که صدای باز شدن در ماشینش و بعد هم خریدهایش، همگی مقابلم ظاهر شدند!
بدون ذره‌ایی توجه، خریدها را جلوی پایم گذاشت و آیفون را زد. لحظه‌ای بعد صدای مریم بود که با ظرافات دخترانه‌اش در گوشم پیچید:
- بله؟
ماهور هم در جوابش به سردی گفت:
- بیا کمک نارون من دارم می‌رم.
همه‌اش همین بود؟!
طول رفت و آمدمان به بیرون
با هم بودن‌مان
بقول خودش تهران‌گردی‌‌مان
همه‌اش همین بود و من نمی‌دانستم؟!
هنوز هم می‌گویم، آمد و رفت چه تضاد زشتی دارند.