درحال‌تایپ رمان کلاغ‌زاده | نوشین‌ سلمانوندی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Noushin
  • تاریخ شروع

اندک حس شما نسبت به رمان کلاغ‌زاده چیست؟! :)

  • خیلی پیشرفته و سخت می‌نویسی‌!

    رای: 0 0.0%
  • خوب و دوست داشتنیه.

    رای: 0 0.0%
  • پر از سورپرایز و شگفتی.

    رای: 0 0.0%
  • هعی بدک مدک نیست، متوسطه.

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    1
  • این نظر سنجی بسته خواهد شده : .
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
188
1,084
93
نام رمان : کلاغ‌زاده
ژانر: عاشقانه و تراژدی
نویسنده: نوشین‌ سلمانوندی
ناظر رمان : Zhaleh.21

خلاصه:

نارون، همان کلاغ بدشگونی‌ است که به خیالش، هر فراز و نشیب‌ زندگی‌‌ای را با قدم‌هایش بر هم می‌ریزد و اما؛ کسی از جنس عشق، در قعر سیاهیِ روزهایش‌، ناجی‌اش می‌شود!
ریسمان‌های در هم پیچیده‌ای از عشق‌شان، گاه به زندگی‌اشان استحکام می‌بخشد و گاهی دیگر، لغزش است که رها می‌کند این ریسمان‌ها را.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Zhaleh.21

Zhaleh.21

ناظر آزمایشی
ناظر آزمایشی
ویراستار انجمن
7/12/19
47
259
53
18



به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
آخرین ویرایش:
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
188
1,084
93
سخن نویسنده:
شخصیت‌های رمان ی که تنها در روستا زندگی می‌کنن کتابی حرف می‌زنن؛ چون به طور مثال روستایی‌ان و تسلط کافی به زبان فارسی ندارن اینجور حرف می‌زنن و خودم خواستم این نوع حرف زدن رو بهشون اختصاص بدم. وگرنه تمامی دیالوگ‌ها و حتی حرف زدن نارون شخصیت اصلی رمان ، عامیانه هستش و فقط مونولوگ‌ها ادبیه.
***
شهر را بگرد
به خانه‌ها سر بزن
آدم‌ها را پیدا کن
نگاه کن!
خوب نگاه کن
همه عاشق‌اند...
می‌گویی نه؟
گل‌های خانه‌ات را هر روز آب می‌دهی، برای گربه‌ی کنار خانه‌ات هر روز غذا می‌گذاری و جویای حال و احوالِ گنجشک‌های گرسنه‌ی کوچک کنار پنجره‌ی آشپزخانه‌ات می‌شوی.
چه عشق زیبایی‌ست این عشق، اگر که اینگونه آدم عاطفی‌ای باشی!
ما انسان‌ها زاده‌ی عشقیم...
عشق به خدا، عشق به مادر، عشق به پدر و شاید هم عشق به همسری که با او کامل می‌شویم.
وَ چه زیباست عشقی که بر مدار زندگی‌امان در همه حال، در حال چرخش باشد!
*****
ماهور:
مرزِ عشق‌مان را جابه‌جا می‌کنم و قدم‌هایِ متزلزم را با استواری به سویت بر می‌دارم.
لــ*ب‌هایم حریصانه گرمیِ گونه‌هایت را شکار می‌کنند.
عِشقت در رگ‌هایم می‌دود و در سینه‌ام جای خوش می‌کند.
بی‌حواس از پیاده‌رویِ خاطراتم عبور می‌کنی و به آنی بغض گلوگاهم را می‌فشارد و عطرت در بند‌بندِ جانَم رسوخ می‌کند.
میان‌ روح‌مان دریاها فاصله‌ست!
انگار که من در جهانی دیگر و تو نیز دورتر از جهان من...
از دو سیاره‌ی مخالف.
ستاره‌های‌مان، یکی مسافر شرق و دیگری کوله‌باری از غرب...
اما در میان رخوت‌ برگ‌های پاییز، میانِ برف و بوران زمستان
در میان فصل غریب و دلگیرِ ناامیدی‌ها
طلوع نگاهت بود که پیچید و ریشه‌ی خشکیده‌ی زندگی‌ام را زنده کرد!
******
نارون:
آنگاه که یافتمت، پرده‌هایِ شرم و حیا را به کناری زدم و زیر لــ*ب زمزمه‌وار با خود تکرار کردم:
- در آغوشت باید که بارها مُرد و سپس از نو متولد شد...
 
آخرین ویرایش:
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
188
1,084
93
مَن کلاغم!
همانقدر شوم، همانقدر سیاه‌بخت و نحس.
به هنگامِ نیمه‌شب در میانِ خواب‌ِ سنگین اهالیِ درنده‌مان مانند کلاغی فراری ماه را از آسمان می‌ربایم و به دور دست‌ها سفرم را آغاز می‌کنم.
*********
روزهایم خو گرفته‌اند به زوزه‌‌ی گرگ‌های بیابان؛ یا شاید هم ناله‌ی سگ‌های گرسنه در سوزِ زمستانی طاقت‌فرسا.
کلاغ‌ها‌ صدا می‌دهند و این یعنی رگه‌های مردنِ کسی در قوم‌مان قرار است بپیچد و کفتارها نخستین حاضرانی هستند که لاشه‌ی جسمش را متلاشی می‌کنند!
سینه‌ام از فشار اندوهی ندانسته، نبض می‌گیرد و هر لحظه امکان تکه‌تکه شدنش بیشتر می‌شود.
چشم می‌بندم و به صدای جیرجیرک‌های آوازخوان کنار چادر گوش می‌سپارم.
هماهنگ صدا می‌دهند و هر شب هم به تعداد‌شان افزوده‌تر می‌شود!
شَب پر از تکرار و بی‌قراری‌ست، پر از سیاهی و خاموشی.
آسمان روستای‌مان دیگر جایی برای حضور ستاره‌ها ندارد. شاید هم زیادی شلوغ و دست‌ و پاگیر شده‌اند.
پلک می‌زنم و دوباره چهره‌ام را در آیینه‌ی چرک‌آلود بی‌بی‌سلطان برانداز می‌کنم.
پرستوهای چشمانم سالیان درازی‌ست که خداحافظی کرده‌اند، یا بهتر است بگویم:
- آنها از حضور کلاغ‌های شوم بی‌رحم، ترسیده دست به خودکشی زده‌اند!
با رفتن بانو همه بدون اتلاف وقت، خداحافظی کرده و برای همیشه تنهایم گذاشته‌اند.
آهِ سنگینم را از میان نفس‌های داغی که از بدبختی‌هایم سرچشمه می‌گیرد خالی کرده و برای بار آخر چهره‌ی نحسم را در آیینه بررسی می‌کنم.
خوفی عمیق در استخوان‌های تنم می‌دود و تا به گلوگاهم می‌رسد.
خوب می‌دانستم که دوباره بغض بی‌خانمان در نزده قصد وارد شدن به گلویم را دارد‌.
صدا می‌آمد! صدای کشیده شدن پای کسی روی خاک و گل‌های اطراف چادر می‌آمد.
از آیینه‌‌ی شوم بدبختی‌ها روی گرفتم و به دندانه‌های چوبی چادر سیاه رنگی که باعث بسته شدنش می‌شد، چشم دوختم. صدای قدم‌هایش، نمی‌توانست برای یک حیوان وحشی‌‌ای باشد!
سایه‌اش تا به داخل نقش بست و قامت بلندش هویدای نشانی‌اش در ذهنم‌ شد.
نفس حبس شده‌ام را با خیالی راحت خالی کرده و بی‌حرکت، منتظر ماندم. دستش را متوصل به پای شلش کرد و چند قدمی به سمت جلو کشاندش. دیگر به یقین رسیده بودم که خودش است. اسحاق!
صدایِ نفس‌های تند و تیزش دوید و باری دیگر گلویم را فشرد.
- شهیفه، شهیفه باز کن اومدم ببرمت.
حرصی، چین‌های بلند لباس سیاه‌‌خاکستری‌ام را با پای راستم جمع کردم و با دست چپ، دندانه‌ها را ناگهانی گشودم.
با باز شدن دندانه‌ها، نگاهم میخِ لــ*ب‌های کبودش شد. نزدیکی به این لــ*ب‌ها، آغازیک فاجعه بود برایم. آغاز یک مرگ، بدبختی، مصیبت!
بینی منقاری شکل و ابروهای کم‌پشتش، لباس‌های پاره پوره‌اش و موهای فرش همگی دیدنی بودند.
حفره‌های بینی‌اش با حرص باز و بسته می‌شدند؛ کمی جلو آمد و نفس‌زنان گفت:
- باز ریختی بهم منو. تو آخر دیوانه‌ام می‌کنی دختر. نگاه، نگاه چشا سبزشو!
نگاه از لــ*ب‌های سیاه و ترک خورده‌اش گرفتم و به چشمان سورمه کشیده‌‌‌اش زل زدم.
بی‌شک، شیطان در این چشم‌ها خانه کرده‌ست که تا این حد خوفناک‌اند. چشمان سیاه حریصش، نگاه مشتاقش ، غثیان را برایم به همراه داشت.
- حرف که نمی‌زنی ها؟ باشه نزن! بریم زیر یه چادر درست می‌شه. شاید هم تا اونوقتا شد که خانه‌دار شدیم ها؟ خدا رو چه دیدی.
زبانش را روی لــ*ب‌های منجمد زده‌اش کشید و کمی نزدیک‌تر از قبل شد. گرگِ چشمانش، قصد دارد که وحشیانه تنم را بدرد!
از لهجه‌ی غلیظ حرف زدنش بیزار بودم، مانند یک روستایی اصیل حرف می‌زد و نمی‌توانست کلمه‌های فارسی را درست بیان کند.
پایِ شلش را باری دیگر به جلو کشاند و هزاران هزار برابر از قبل، نزدیک شدنش، وزنی سنگین از دگرگونی احوالم را به دوشم کشاند.
- حرف بزن، تو رو به سِه ناقو حرف بزن. دِ دق مرگم نکن شهیفه!
بی‌تفاوتی نگاهم رنگی بود که هیچ‌گاه نمی‌توانستم از رخِ غم‌آلودم، بزدایَمش.
اما این دفعه، جرئت به خرج دادم و با نفرت لــ*ب زدم:
- بارها گفتم به من نگو شهیفه! بعد هم، من با تو به بهشت هم نمی‌رم، خانه و چادر که جای خود.
نیشخندی زد و هیچ نگفت؛ حرف‌هایم را به تمسخر می‌گرفت و از عصبانیتم لذت می‌برد.
صدایِ غارغار کلاغی شوم در بالای چادر، باعث‌ شد با خنده سر بلند کند و دندان‌های زرد یکی در میانش را به نمایش بگذارد.
- پیر قوم می‌میرد، پدرم جایگزین می‌شود و تو هم عروس ما...ها چی می‌گی؟
ناخون‌های حنا گرفته‌ام را به دندان کشیدم و با حرص شروع به جوییدن‌شان کردم. طعم حنای دیروزی که بی‌بی‌سلطان با آواز همیشگی‌اش به روی ناخون‌هایم می‌کشید، در لابه‌لای بزاق دهانم گم می‌شود.
- اما شهیفه،‌ حرف از نخواستن و بهشت نیاور که صلاح‌مان ازدواج‌ست و بس. تو دیگر اینجایی هستی، دختر شهری تمام شد...
سرش را با لبخند پایین ‌آورد تا حرفش را ادامه بدهد؛ اما با دیدنِ نمایش روبه‌رویش، هولناک نزدیک‌تر شد و با ترس و تلاش، مچِ دستم را از دهانم در ‌آورد.
- نکن نادان نکن!
 
آخرین ویرایش:
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
188
1,084
93
به پوست دستش چنگی زدم و با اکراه به چشمانش نگاه کردم:
- اون پیری که می‌گی وقت مرگشه پدر منه. می‌فهمی چی می‌گی؟! پدر من. نادان تویی. مرگ بهتر از ازدواج با توعه نفرت‌انگیزِ.
چهره‌اش از درد، رنگ آزردگی به خود گرفت. آهی کشید و با ناله گفت:
- جوان نیست که آه و ناله‌اش کنی. مگر من خبر آوردم ها؟! مرگ درِ خانه‌ی هر کسی رو می‌زند. بعد هم دل‌نگرون پدری هستی که تنها دو ساله کنارشی؟
با اخم روی برگرداند؛ دستش را بالا آورد و مقابلِ چشمان حرصی‌اش گرفت.
با خشم، پوست زخمی‌ شده‌اش را به دهـان کشید و شروع به مک زدنش کرد.
رفتارهایش مانند برادر دیوانه‌اش بود. همانقدر نادان، همانقدر ابله و بی نهایت ناقص‌‌العقل!
از نوع حرف زدنش، از بکار بردن کلماتش و از افکارش که جای‌جایش من بودم، حس بیزاری داشتم.
چین لباسم را دست گرفتم و کمی به عقب رفتم.
- برو، از کنار چادرم دور شو. این کلاغِ شوم هم تو با خودت اوردی!
با حرفم، ناگهانی سر بلند کرد و با کمی تعلل، دست خیس از بزاقش را از دهانش در آورد.
حاله‌ی قرمز رنگی که نشان از خون مردگی پوستش را می‌داد، جای چنگ‌های سطحی‌‌ام را به خوبی پوشاند.
موشکافانه چشم ریز کرد و با بدبینی گفت:
- اگر می‌گویی که شوم‌ست، پس‌ چرا پرش را سال‌ها به موهایت آویزان کردی؟!
خسته از سوال‌های تکراری‌اش،‌ نفسم را رها کردم و بی‌میل لــب زدم:
- بارها پرسیدی و من هم گفتم: به تو ربطی نداره!
با نیشخند، سری تکان داد. دستش را دراز کرد و مقابل چشمانم کمی تکانش داد.
چهره‌ی مظلومی به خود گرفت و با گردن کجی نگاهم کرد.
- آی شهیفه، آی...
پایش را با سختی دوباره به جلو کشاند و نزدیک‌تر از قبل شد. به دستش نگاهی انداختم و چین لباسم را با آزمندی فشردم.
- به قلبم پنجه زدی تو، به جانم پنجه زدی. این دست، این پوست که ناقابل است برایت چش بارگویِ من.
سرم را به سمت چپ متمایل کردم و با درد چشم بستم.
دهانش بوی گوشت فاسد شده‌ی لاشه‌ی حیوان فرسوده‌ای‌ را می‌داد!
از بوی تلخ و زننده‌اش، نفس خسته‌ام را در سینه‌ حبس کردم تا حرف‌هایش تمام شود.
- جانم، جانم باشی تو.
بخار نفسش، مانند یک شلاق به صورتم برخورد کرد و باعث شد از نزدیکی‌اش به سرفه بیفتم. رگ‌های بینی‌‌ام می‌سوخت و هوای اطراف‌مان پُر شده بود از نفس‌های بد بویش.
خواست دستش را بالا بیاورد و کمرم را مالش دهد که مانعش شدم. هراسان به عقب رفتم و دستم را جلوی دهانم گرفتم.
- نه...نیا جلو.
بی‌حرکت سر جایش ایستاد و نگران، مشغول بررسی اوضاعم شد. حتی نگرانی‌اش هم حالم را بد می‌کرد.
با انگشت سبابه‌ام، نمناکی گوشه‌ی چشمانم را پاک کردم و نفس تازه‌ای گرفتم.
پایش را دوباره تکان داد که دستانم را با ترس بالا آوردم و دوباره مانع از نزدیکی‌اش شدم.
- خوبم، باور کن خوبم. پس نیا جلو.
اخمی کرد و بی‌توجه به کلام ترسیده‌ام به سمتم آمد، طوری که مماس یکدیگر بودیم.
تحمل کردنش سخت؛ اما سخت‌تر از آن، نگرانی و اهمیت دادنش بود.
سرش را به راست کج کرد، لــب زیرینش را کمی نمناک، سپس به دندان کشید.‌ نگاهش قفل گردنم شد!
اخمی کردم و بی‌حواس، دستی به گردنم کشیدم. خواستم شالم را مرتب کنم تا دست از چشم چرانی‌اش بردارد، اما انگار که فکرم را خواند و زودتر از من دست به کار شد.
با هجوم، هر دو دوستش را بالا آورد و قفل گردنم کرد!
از کار ناگهانی‌اش جا خوردم و تسلیمش شدم. با حرص می‌خندید و فشار دستش را هم هر لحظه بیشتر می‌کرد.
نمی‌توانستم حرکتی کنم؛ دهانم از بی‌نفسی باز شده بود و مچ پاهایم می‌لرزیدند!
پوست سرم می‌سوخت و کف پایم تیر می‌کشید.
حتی بوی بد دهانش را هم نمی‌توانستم حس کنم.
- اونجا چخبره؟...نارون؟!
با صدای بی‌بی سلطان، ترسیده رهایم‌ کرد و دستپاچه، دستان آلوده‌اش را لای موهایش کشید. با ولع هوا را بلعیدم و شروع به سرفه کردم.
 
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
188
1,084
93
سایه‌‌‌اش روی زمین نقش بست و سعی کرد به پاهای فرسوده‌اش سرعت دهد. در دل، قربان صدقه‌ی قدم‌‌های مبارکش رفتم. اگر کمی دیرتر می‌آمد، اسحاق دیو صفت قاتلم می‌شد. دیوانگی‌اش از حد گذشته بود دیگر! گاهی مهربان می‌شد و گاهی هم قصد جانم را می‌کرد.
دستی به گردنم کشیدم و چهره‌اش را از نظر گذراندم. وحشت چهار دست و پا در حال مکیدن جانش بود.
- اسحاق؟... گفته بودم بیایی اینجا یا بری پایین و منتظر بمانی؟!
با گفتن: (هی) ترسیده‌اش تکانی به اندام درشت و لشش داد و به عقب رفت. نگاهم کرد، التماس نگاهش دیدنی بود!
لــب‌های قاچ شده‌اش را نمناک کرد؛ لرزان شانه‌ای بالا انداخت و با لکنت زبان رو به بی‌بی کرد و نفس‌زنان گفت:
- خواستم...خواستم تا با...با خودم بیاید.
دوباره التماس‌گونه نگاهم کرد، با نفرت روی برگرداندم و چشم بستم.
- تا من هستم چرا تو؟ تا خواهرش هست، تا پدرش هست چرا تو؟!
- فقط خواستم که با خودم بی...
با کوبیده شدن عصای بی‌بی‌ روی زمین، چشمان بسته‌ام ترسیده باز شدند و حرف اسحاق هم نصفه ماند.
- بار آخر باشد، وگرنه جشنت می‌شود عزا... برو پایین، برو و منتظر بمان.
زیرچشمی نگاهش کردم، پایش انگار که از ترس قوت بیشتری گرفته بود و تندتند روی زمین می‌کشیدش.
نفسِ عمیقی کشیدم و به سمت بی‌بی‌ام رفتم، نزدیکش شدم و روسری بلند و سیاهش را دست گرفتم.
عطر موهایش روی روسری‌اش پراکنده شده بودند و وزش باد، مشامم را پر می‌کرد از یاس خوش‌بویش!
عصایش را بالا آورد و به پایم ضربه‌ی آرامی زد.
- تو با این مردک دیوانه این وقت شب چه می‌کنی اینجا؟!
چشم‌ گرد کردم و با دست جلوی دهانش را گرفتم.
- آروم‌تر بی‌بی! یموقع می‌بینی نرفته.
اخمی کرد و با تعجبی که سعی در انکارش را داشت، دستم را پس زد. شالم را به کناری فرستاد، یقه‌ی پیراهنم را گرفت و محکم به پایین کشید. نگاهش روی گردنم در حالِ چرخش بود و با تیزبینی بررسی‌اش می‌کرد.
به اطراف نگاهی انداختم، با نبودش شجاعت به خرج دادم. آب دهانم را به سختی بلعیدم و با انزجار گفتم:
- تو که نبودی اومد و قصد جونم رو کرد... دیوانه‌اس بی‌بی، دیوانه!
مردمک چشمانش لغزید و روی چشمانم ثابت ماند.
- بخدا راست می‌گم. ببین...
سه دکمه‌ی بالایِ پیراهنم را تندتند باز کردم و گردنم را بیشتر از قبل در تیر راس نگاهش قرار دادم.
- ببین، ببین‌ گلوم رو! با اون دستای درشتش می‌خواست خفم‌ کنه.
- نباید چادر به رویش باز می‌کردی. اشتباهت همین‌جا بود دیگر.
پریشان‌حال دستی به موهایم کشیدم و با چهره‌ای زار نالیدم:
- می‌خوام برگردم. دیگه نمی‌تونم...
دستم را روی قلبش گذاشتم و بیشتر از قبل نزدیکش شدم.
- به جون تن عزیزت، به جون قلب مریضت نمی‌تونم دیگه اینجا بمونم. گفتی بانو رفت اما تو بمون کنار خواهرت، گفتم چشم. ترس از سگای درنده، صدای کلاغ‌ها و جیرجیرک‌هایی که خواب از چشمام رو گرفتن رو تحمل کردم اما... اما ازم نخوا زن اسحاق بشم.
دستش را بالا آورد، بازویم را نرم فشرد و اطمینان‌بخش نگاهم کرد.
- حتی تار مویت هم دست اسحاق نمی‌افتد. تحمل داشته باش، به صبح نرسیده راهی می‌شوی.
نفسم را خسته رها کردم و با لبخند نیمه‌جانی گفتم:
- تحملش سخته، اما تحمل حرفاش و رفتارش از خودش سخت‌تر!
سرش را سرزنش‌وار تکان داد؛ دستم را گرفت و به دنبال خود کشاند. بی‌حرف دنبالش‌ راه افتادم.
فکر بی‌بی خواندنی نبود. حتی از حالت چهره‌اش هم چیز زیادی دستگیرم نمی‌شد و نمی‌دانستم کی مرا از این جهنم نجات می‌دهد.
 
آخرین ویرایش:
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
188
1,084
93
اما می‌دانستم که قول بی‌بی‌سلطان قول است و هرگز از حرفش باز نمی‌گردد. اما با این حال ترس اجازه‌ی رهایی از فکرهای پریشانم را نمی‌داد.‌ اطرافم پر بود از چادرهای خالی!
همه به جشن رفته و چشم انتظار نامزدی من و اسحاق بودند. دست بردم و گلویم را فشردم.‌می‌سوخت، از فشار بغضی سنگین و برخورد دست‌های آلوده‌ی اسحاق به شدت می‌سوخت.
- خانه‌های آبادی به زودی ساخته می‌شوَن، حالا که باید از صدای جیرجیرک‌ها شبها راحت سر به بالین بِنَهی، دلت هوای تهران کرده!
حرفش پر از کنایه و دل‌تنگی بود. می‌دانستم نه دلش راضی به رفتنم است و نه همسری برای اسحاق.
- از دل خوشی که نیست.
ایستاد، دستانش را روی عصایش گذاشت و با سر به جشن و پایکوبی که تنها در چند قدمی‌امان بود اشاره کرد:
- خوب نگاه کن..‌. نامزدت کنن و بعد هم راهی تهران شوی؛ می‌گویند فراری‌ست این دختر! انگ بدکاره تا آخر روی پیشانی‌ات جای خوش می‌کند ها! از پدرت هم که خوب شناخت داری، وجب به وجب شهر به آن بزرگی را زیر پا می‌‌نهد برای پیدا کردنت.
- اولین بار که نیست می‌خوام برم! بعدش هم نمی‌ذارم پیدام کنن...
بازویم را گرفت؛ میان دستانش فشرد و محکم تکانش داد.
- می‌دانی بعدش چه می‌شه؟! زنده‌زنده، طعمه‌ی همان سگهای درنده‌ای که شب‌ها از صدای‌شان خواب نداری می‌شوی...پس نگو پیدایم نمی‌کنن.
پوست کله‌ام تیر می‌کشید، پشت پلک‌هایم می‌سوخت و سینه‌ام آماده‌ی یک تلنگر دیگر از جانب حرف‌هایش برای شکافتن بود!
- این حرف‌ها برای ترست نیست، گفتم تا بدانی... واقعیت دور نیست؛ بلکه آنقدر نزدیکت‌ست که هر حرکت اشتباهت به دام مرگ می‌اندازد. نارون مادر، می‌روی. خودم راهی‌ات می‌کنم اما تو دیگر آن دختر شانزده ساله نیستی!
حرف‌هایش را قبول داشتم، می‌دانستم که هر کلمه‌اش را با صداقت می‌گوید.
فرار من، برایش یادآوری خاطرات تلخ دخترش بود.
- چشمان من توان دو اتفاق نحس دیگر را ندارن.
کمی پلک زد تا مانع اشک‌های مرواریدی‌اش شود. آه غلیظش را به بیرون رها کرد؛ آستین پیراهنم را گرفت و دوباره به دنبال خود کشاند.
نمی‌توانستم نفس بکشم. دهانم مانند ماهی محتاج به آب، باز و بسته می‌شد برای قطره‌ای هوا!
حرف‌هایش نفس‌گیر بودند... بی‌نهایت نفس‌گیر!
- مراعات کن امشب را، بخاطر پدر مریضت.
به تابعیت از حرفش سر تکان دادم. شال اسیرم را از میان چنگال باد رها کردم و دوباره روی شانه‌ام انداختم. چقدر فکرم‌هایم طولانی بودند که متوجه‌ی رسیدن‌مان به جشن نشده بودیم!
رهایم کرد و به جمع‌شان پیوست. خواستم صدایش بزنم، بگویم تنهایم نگذارد، بگویم دلم به رفتن بدون تو و خواهرم راضی نیست؛ اما نمی‌توانستم حتی کلمه‌ای حرف بر زبان بیاورم.
نگاه ماتم‌ زده‌ام را بدرقه‌ی قدم‌های آرام و بی‌جانش کردم. به جمع زنان پیوست و مشغول جمع کردن روسری بلندش شد.
همه حضور داشتند. در این سرمای سوزناک حتی فرزندان تازه به دنیا آمده‌‌شان را هم با خود آورده بودند!
ای کاش آنقدر جرئت داشتم که فریاد می‌زدم:
- این همه دختر قربانی شد، بانوی عزیزم رو کشتید؛ بذارید من راحت باشم، بذارید آزادانه زندگی کنم. این حق هر انسانیه! می‌خوام برگردم شهر خودم...
اما آنقدرها هم شهامت نداشتم. نمی‌توانستم بگویم و این نگفتن، خودش آغاز یک مرگ بود برایم.
 
آخرین ویرایش:
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
188
1,084
93
چشم چرخاندم. لبخند می‌زدند، دختران جمع هم روی لــب‌های خندان‌شان حسرت کاشته بودند!
دلم می‌خواست زمین دهـان باز کند و وجودم را ببلعد.
شاید مهربانی نگاه‌شان برای به مثال خوشبختی‌ام، قابل‌ تحمل‌تر از حسرت‌‌شان بود. اسحاق چه دارد که برایش سر و پا می‌شکنند؟!
یک پای شل، دندان‌های زرد و تعفن وجودش. غیر از این بود مگر؟!
آب دهانم را قورت دادم و دوباره متوصل به چین‌های پیراهن بلندم شدم. زانوهای لرزانم مانع راه رفتنم می‌شدند و اضطراب در حال جویدن زبانم.
لــب‌های خشک و بی‌جانم را تر کردم. دست‌هایم را در هم قلاب و به رقص‌ محلی مضحک‌شان چشم دوختم.
خیلی‌ها روی زمین نشسته و در حال حرف زدن بودند و خیلی‌های دیگر هم آن وسط مشغول جنب و جوش.
به هیزم‌هایی که هر پسر بچه‌ای با خود حمل می‌کرد نگاه کردم. به حال و روزم غبطه خوردم و در دنیای درون و بیمارم برای بخت سیاهم عزا گرفتم. بخاطر شهیفه بودنم گریستم و ناله کردم. پیوند شهیفه و اسحاق. اصلاً کدام شهیفه؟! بانو گفته بود نارون من. پدر گفته بود نارون من.
سنگینی نگاهی باعث شد سرم را برگردانم و به چشمان سبزی که با حرص برایم خط و نشان می‌کشیدند نگاه کنم.‌ سپهر را روی پهلوی چپش گذاشته و دستانش را هم محافظش قرار داده بود.
با چشم و ابرو اشاره کرد تا وارد محوطه‌ی عزا شوم نه جشن! بی‌حوصله‌تر از آنی بودم که بخاطر چند قدم باقی مانده بحث و دعوا راه بیندازم. سر تکان دادم و به جلو رفتم.
وزش باد بی‌نهایت بود. برگ‌های زرد پلاسیده‌ی روی خاک و گل‌ها، نرم‌نرمک بلند می‌شدند و باد به بازی‌شان می‌گرفت.‌ ای کاش برگ بودم، ای کاش باد بودم، ای کاش مانند این سنگریزه‌های کوچک ثابت بودم؛ اما نه شهیفه‌ی اسحاق می‌بودم و نه نارون پدر.
با کشیده شدن دستم، افکار درب و داغونم هم به سمتی دیگر کشیده و پراکنده شدند!
از دنیایم بیرون آمدم و چهره‌‌ی خندانش را از نظر گذراندم.
به شوخی، با بازویش کمی به عقب هلم داد. چشمکی زد و با لهجه‌ی غلیظش گفت:
- گفته‌ان عروس خانم ناز دارد ها. باشد درست گفته‌ان. اما نه تا این حد آرام راه رفتن! کبک باید جلویت لنگ بیندازد ها.
 
آخرین ویرایش:
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
188
1,084
93
به اجبار، لبخند کمرنگی روی لــ*ب‌های خشکم نشاندم.
دست بردم و سورمه‌ی گوشه‌ی چشمش را با نوک انگشتم پاک کردم.
- دوباره رسوندیش تا به ابروهات؟
با ادا و اصول همیشگی‌اش، متعجب چشم گرد کرد و گفت:
- آ آ...مگه که بد شده؟ چون چشمان درشت و گردی دارم، سورمه هم باید ادامه‌دار باشد دیگر‌.
حرفش را زد و چشمکی هم نثار چهره‌‌‌ی دمغم کرد. پس چرا من هیچ زیبایی در این چشم‌ها نمی‌دیدم؟!
چرا نه درشت بودند و نه گرد؟!
- دوست دارم برای یکبار هم که شده چشمانت را سیاه کنی. نگاه کن خواهرت چطور چشمان سبزش را سیاه می‌کند، یاد بگیر. حتی به لــ*ب‌هایت هم رنگ و لعاب ندادی!
چشم بستم و با خود تکرار کردم:
- امشب تمام می‌شه...
بی‌بی قول داد که راهی تهرانم می‌کند. بر می‌گردم و راحت می‌شوم؛ از دست حرف‌های‌شان، خودشان، کارهای‌شان برای همیشه راحت می‌شوم.
- ها می‌ری تو فکر؟ چشم باز کن ببینم. بخاطر برادر جانمه؟!
نفسم را با فشار خالی و با کمی درنگ چشم باز کردم. با کراهت لــ*ب زدم:
- تو برو، منم کم‌کم میام.
چشم ریز کزد و مطمئنن در دلش، برو بابایی را هم حواله‌ام کرد. پاچینش را دست گرفت و نازروان از کنارم گذشت!
دستی به پرِ مشکی آویزان به موهایم کشیدم و دوباره چهره‌ی خندان بانو در ذهنم نقش بست. به آسمان بالای سرم چشم دوختم؛ کلاغ‌ها کجا بودند؟
دوباره لــ*ب‌های خندان بانو که نامم را صدا می‌زد در ذهنم جان گرفت؛ در باغ بزرگ آقاجون، صدای پر زدن‌های پرنده‌های بالای سرمان !
تنها من می‌شنیدم صدای بال‌بال زدن‌های‌شان را و با ذوق دیگران را دعوت می‌کردم تا گوش بدهند و لذت ببرند. با گُر گرفتن آتش، تصویرش پرواز کرد و صدای دست زدن‌شان گوش فلک را کر و دلِ بیمارم را هم آشوب‌تر از قبل کرد. بدون نگاه به اطرافیانم جلو رفتم و روی گلیم سرخی که نزدیک به آتش بود، نشستم.
نه دلم می‌خواست عمویم را بیینم و نه پدرم را. دلم تنها یک چیز می‌خواست، رهایی!
انگشتان دستم، از شدت سردی هوا بی‌حس شده بودند. در دل دعا کردم طوفان شود، دوباره زلزله بیاید، زمین دهـ*ان باز کند و ایندفعه به جایِ خانه‌های‌شان، خودشان بلعیده شوند. با قرار گرفتن دستی روی شانه‌ام، ترسیده به عقب برگشتم.
- نترس، نترس منم.
دست‌هایم را در هم گره کردم و سرم را پرسشی برایش تکان دادم.
- می‌خواهم بگویم مبارک، اما کدام مبارکی که به اجبار عروس عمویت می‌شوی!
نفسی گرفت و دستی روی شکم بر آمده‌اش کشید.
- بی‌بی‌ات گفت بعد از جشن با خودم ببرمت که اکبر راهی شهرت کند.
لــ*ب‌های یخ‌زده‌ام را نمناک کردم و با خوشحالی لــ*ب زدم:
- ام... امشب؟!
- آره.
حرفش، سرمای وجودم را از بین برد و به تلخیِ نگاهم، شیرینی داد. بی‌بی غافلگیرم کرده بود با کار ناگهانی‌اش. پروانه‌های کوچکی در ژرفای وجودم شروع به بال زدن کردند و آماده‌ی پرواز بر فرازِ ناامیدی‌هایم شدند. لــ*ب‌هایم را روی هم فشردم و ناگهان، به آغـ*وش کشیدمش.
- آرام دختر، آرام. نمی‌بینی بارم را؟!
چشم گرد کردم و ترسیده، سریع از خودم جدایش کردم و به شکمش نگاهی انداختم.
- ببخشید حواسم نبود اصلاً.
- حال که می‌روی به خدایت قسمت نمی‌دهم چون می‌دانم بانو عزیزتر از هر کسی بود برایت. به بانو قسم، اگر پیدا شدی حرفی از اکبر نزنی...
چادرش را به کناری زد و به شکمش اشاره‌ای کرد:
- این بچه یتیم بشه آه و ناله‌اش گریبا‌ن‌گیر تو می‌شود ها!
سرم را تندتند تکان دادم و اطمینان‌بخش نگاهش کردم.
- خیالت از این بابت راحت باشه.
نفسی گرفت و (خدا کندِ) آرامی زیر لــ*ب زمزمه کرد. تمام می‌شد. از صدای جیرجیرک‌ها، سگ‌ها‌ و غارغار کلاغ‌ها راحت می‌شدم.
به خواست خودم به اینجا آمدم، اما بعد از رفتنم هرگز نامی از روستا و اهالی‌اشان را هم بر زبان نمی‌آوردم.
باورش برایم سخت و همانقدر هم ترسناک بود.
- چه پچ‌پچ‌ می‌کرد باهات این زن؟
با صدایش برگشتم و برای آخرین بار به چشمانش زل زدم. آنقدر که شاد بودم، هیچکدام از رفتارش و حرف‌هایش برایم اهمیتی نداشت.
به تک‌تک اجزای صورتش نگاه ‌کردم؛ لبخندی زدم و در دل خدا را برایِ رهایی از چنگال این دیو صفت شکر کردم.
- شعله‌های آتش مهمان چشمان سبزت شده است چش بارگوی من.
بگذار چش بارگوی خطابم کند. بگذار شهیفه‌اش باشم. امشب پایان عشقش است. پایانِ جدایی‌امان.
- گفت مبارک باشه پیوندمون.
چشمانِ سورمه کشیده‌اش با اشتیاق رویِ لــ*ب‌هایم ثابت ماند و زمزمه کرد:
- درست گفته‌اس... مبارک‌مان باشد.
به اجبار لبخندی زدم؛ چشم چرخاندم و از نگاهش روی گرفتم. هوا سرد بود و اضطراب رفتنم، سرمای درونم را بیشتر می‌کرد!
کم‌کم اهالی روستا نزدم می‌آمدند، هدیه‌های‌شان را رو می‌کردند و بعد هم دست به دعا برای آرزوی خوشبختی‌امان می‌شدند.
به قدم‌های آرامی که با سختی به جلو کشیده می‌شدند، چشم دوختم؛ صلابت راه رفتنش، هنوز هم در پاهایِ فرسوده و پیرش تماشایی بود.
 
آخرین ویرایش:
Noushin

Noushin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
31/1/20
188
1,084
93
زیرچشمی به اسحاق خندان نگاه کردم. به احترام پدرم از جایش بلند شد. برای اولین بار، به تابعیت از کارش من هم بلند شدم و سر به زیر کنارش ایستادم!
عمویم، پشت سر پدرم قدم بر می‌داشت ؛ لبخند موذیانه‌اش مانند تیری چشمانم را هدف گرفت. نزدیک آمد، درست مقابل‌مان، نگاه غم‌زده‌اش دیدنی بود.
نمی‌دانستم حسم درست است یا که غلط؛ اما شک کرده بودم از همان ابتدا دلش رضا نمی‌داد دخترش را به عقد پسربرادرش درآورد.
- نشد برایت پدری کنم، اما می‌دانم که با اسحاق خوشبخت می‌شوی...
خواست ادامه بدهد که سرفه امانش نداد!
حرفش آنقدر مسخره و دور از واقعیت بود که سرفه‌‌ی ناگهانی‌اش، اجازه‌ای برای گفتن باقی حرفش را نداد.
عمویم نزدیک آمد و بازوهایش را گرفت و کمرش را کمی مالش داد.
- حلقه‌ها را من دست‌شان کنم ها؟ اگر که حالت خوب نیست؟
با تکان دادن سرش، دست برد و از جیب پیراهنش جعبه‌ی کوچک سیاه رنگی را در آورد.
- بابا جان بده من خود...
با چشم غره‌ی عمو، حرف اسحاق نصفه ماند. وزغِ بی‌خاصیت، تو حرف نزنی نمی‌گویند لالی.
دو انگشتر نقره‌ایی رنگ که اسم و تاریخ نامزدی‌مان را رویش حک کرده بودند. مطمعنن انگشتر‌ها را از بازار روستا خریدند. کمی جلو آمد، مقابل‌مان ایستاد و مقتدرانه سرش را بالا گرفت.
- این ازدواج به صلاح همه‌ی ماست. می‌دانی که هیچ فرقی با حلیمه برایم نداری و همانقدر هم عزیزی...اما حرف و حدیث‌هایی که پشت سر مادرت زده شده‌ست، بعد از‌ مرگش هم رهایش نکرده‌اند. عقدت با پسرم شاید باعث بسته شدن دهـ*ان مردم نشود اما شاید تا حدودی به فراموشی سپرده شود.
باز هم بحث را کشید تا به مادرم رسید! دستم را مشت کردم و جوابش را ندادم. ناخون‌‌های بلندم، باعث خراش کف دستم می‌شدند و این موضوع ذره‌ای برایم اهمیت نداشت.
حرف‌هایش را گفت و دوباره بانویم را بد خطاب کرد؛ دوباره رسوایش کرد میانِ اهالی و دوباره قلب پدر پیرم را رنجاند!
عموی ظالم من، عموی بد ذات من، روز مرگت روز تولد دوباره‌ی من است.
- شهیفه؟! شهیفه جانم حواست هست؟
دندان قرچه‌ای کردم؛ با خشم برگشتم و فریاد زدم:
- نگو شهیفه! من نارونم، نارون.
متعجب چشم گرد کرد و سرش را تکان داد:
- فقط...فقط خواستم که حلقه دستت بین... بیندازم.
نفس‌های تند و تیزم، قفسه‌ی سینه‌ام را هم به هیجان انداخته بود و به شدت بالا و پایین می‌شد.
- شهیفه؟‌ به این قشنگی‌ست نامت که دخترم.
- باشد برادرجان، دخترمان به نارون گفتن‌های بانو که صدایش می‌زد هنوز عادت کرده است. یادش می‌رود، سخت نگیر.
 
آخرین ویرایش: