درحال نگارش رمان ژرفای عشق| کارگروهی کاربران انجمن ناول کافه

رمان ژرفای عشق رو در چه حدی می بینین؟

  • عالی

    رای: 1 100.0%
  • خیلی خوب

    رای: 0 0.0%
  • ضعیف

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    1
mehrad29

mehrad29

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
28/9/18
110
552
93
29
بندر انزلی
قسم به قلم و آنچه می‌نویسد

نام رمان: ژرفای عشق
نویسندگان : MEHRAD29، MALIHE_2174
ژانر : عاشقانه، اجتماعی
سبک: رئالیسم
نام تایید کننده رمان: @فاطمه محمدی

خلاصه :
فرشید پسری از طبقه ی اجتماعی پایین جامعه است که از اوایل کودکی زندگی وی دست خوش تغیراتی بزرگی و کودکی او به سختی در خانواده ای فقیر و متزلزل سپری می‌شود. زندگی فرشیدی که اکثرا درگیر تنهاییست، آرام و یکنواخت با سوالاتی که گاها بی جواب مانده طی می‌گردد تا اینکه به ناگهان با تصادف شدیدی که برای فرشید اتفاق می‌افتد طوفان عشق می آید و پرده از رازی بزرگ برداشته خواهد شد...

پ.ن: این رمان بر اساس واقعیت نوشته می‌شود. تمام شخصیت ها حقیقی بوده لذا کپی برداری از این رمان غیر مجاز است.


با نهایت احترام این رمان تقدیم میشه به کودکان بی سرپرست و بد سرپرست کشورم
 
آخرین ویرایش:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
9/8/18
660
2,337
93
تهران
446634581_260040.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
mehrad29

mehrad29

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
28/9/18
110
552
93
29
بندر انزلی
بیست و سه سال پیش
راوی
دست های یخ زده اش رو دور نوزادی که تو آغوشش دست و پا می‌زد حلقه کرد. سرش رو پایین تر آورد و دقیق نگاهش کرد. بچه پسر بود و لیلا همیشه دوست داشت صاحب یه پسر باشه و حالا خدا بعد از پنج سال بهش یه پسر داده بود. هنوز یک روز هم از زایمانش نگذشته بود که مجبور شد از خونه فرار کنه. لیلا که دختری از یه خانواده متمول بود حالا بخاطر بچه ای که همه میگفتن نا مشروعه و پدرش می‌گفت باید هر چه زودتر از شر این بچه خلاص بشه حالا از خونه فراری شده بود. پای آبروی خانواده اش در میون بود. پای آینده اش در میون بود. آینده ای که اگر لیلا اونو با بچه اش طاق نمی‌زد بی شک چیزی جز نیستی و مرگ به همراه نداشت. چشمهای درشت قهوه ایش از شدت گریه به خون افتاده بودن. با دیدن چهره ی پسرش که کپی همسرش بود، قیافه نیما جلوش جون گرفت. مردی قد بلند و جذاب با چشمهای مخمور عسلی و موهایی صاف و مشکی به سیاهی شب... حس نفرت به قلبش چنگ زد. از نیما متنفر بود. تو قاموس لیلا نیما یه نامرد تموم عیار بود که از سادگی لیلا سو استفاده‌ کرده بود. همیشه دم از عشق و علاقه به لیلا می‌زد اما وقتی متوجه بارداری لیلا شد صفت نیما عوض شد. شد اون کسی که لیلا هیچوقت تصورش رو نمی‌کرد. نیما از بچه داشتن و بچه داری متنفر بود درست بر عکس لیلا که بچه هارو می‌پرستید. اما چشم‌های کودکی که هنوز هیچ اسمی نداشت به لیلا رفته بود و همین طور لباش که غنچه ای و سرخ بودن. برف شدت بیشتری گرفته بود. لیلا نشست و به یه درخت تکیه داد. سرش رو روی پیشونی پسرش گذاشت و اشک های گرمش صورتش رو شست.
_مامان رو ببخش که نمیتونه ازت نگهداری کنه. من مجبورم تنهات بزارم عزیزم. اما قول میدم قول میدم یه روزی پیدات کنم. قول میدم یه روزی برگردم پسرم. مامان رو ببخش چاره ای ندارم... تو باید زنده بمونی تو باید بزرگ بشی تو کنار من خوشبخت نمی‌شی. همون طور که من خوشبخت نشدم. مامان خیلی دوست داره. تو نفس منی ولی...
گریه امونش رو برید. باید ازش دل می‌کند. بچه رو تو سبد گذاشت. هر چی بیشتر تعلل می‌کرد حس مادرانه اش بیشتر اسیر و وابسته اش می‌کرد. برای آخرین بار بوسه ای رو گونه های نرم و پنبه ای پسرش گذاشت. با خودش فکر کرد که نمیتونه بچه رو به افرادی بسپاره که ممکنه لیلا رو بشناسن. مسلما اگر کسی لیلا رو می‌شناخت و بعد می‌فهمید بچه رو سر راه گذاشته همه چی بدتر می‌شد. زمانی از یکی از مستخدمین خونه شنیده بود که محله ای در پایین شهر هست که جز حومه شهر به حساب میاد. می‌گفتن اون محله با اینکه فقیر نشینه اما ادمهای مهربون و خوبی داره. لیلا و و پدرش تازه دوباره بعد از سالها به شهر ابا و اجدادی شون نقل مکان کرده بودن. خیلیا لیلا رو می‌شناختن اما لیلا کسی رو نمی‌شناخت... اونقدر تو افکارش گم بود و اون قدر راه رفته بود که هیچ متوجه نشد که به پایین شهر رسیده. شب از نیمه رد شده بود و صدای پارس سگ از دور و نزدیک به گوش می‌رسید. محله ی تاریک برای لیلا رعب انگیز جلوه می‌کرد. لیلا ترسیده بود. حس می‌کرد انگار مدام چند نفر دیدش میزنن و چند نفر دنبالشن. حواسش رو جمع کرد. با دیدن اولین چراغی که تو اولین خونه سوسو میزد قدمهاش رو استوار و محکم کرد و به سمت خونه ای که دود هم از دو کشش بلند می‌شد قدم برداشت. بوی خوش غذا محوطه اطراف خونه رو پر کرده بود اما خونه قدیمی و فرسوده بود. آهی از نهادش بلند شد. دلش می‌خواست لا اقل می‌تونست پسرش رو به یه خانواده با توان مالی بالا بسپره. با خود‌ش گفت کاش کمی تحقیق می‌کرد اما وقت چندانی برای این کار ها نداشت... دستش رو بلند کرد و خواست تقه ای به در بزنه اما تردید به جونش افتاده بود. زمان داشت به کندی می‌گذشت. چشماش رو به هم دیگه فشار داد. بچه رو جلوی در گذاشت و روش رو هم کشید. مرگ یکبار و شیون هم یکبار دلش رو به دریا زد.
تقه ی آرومی به در خونه ای که حتی زنگ هم نداشت زد و فوری قدم تند کرد و به سمت دیوار خزه زده ی روبروی خونه دویید. چیزی نگذشت که در باز شد و زن نحیف و لاغر اندامی جلوی در ظاهر شد. پشتش به نور بود و لیلا قیافه اش رو درست نمی‌دید. زن نیم نگاهی به طرفین انداخت و سر آخر نگاهش به سبد گره خورد. اشک های لیلا یکی یکی می‌چکید. به قدری که همه چی رو تار می‌دید. زن زانو زد و داخل زنبیل رو نگاه کرد. لیلا طاقت دیدن این صحنه هارو نداشت روش رو گرفت و دستش رو روی قلبش که مدام از فرط غم مچاله می‌شد گذاشت. دلش می‌خواست کاش می‌مرد و این روزا و این صحنه ها و نمی‌دید. صدای بسته شدن در لیلا رو به خودش آورد. به سمت خونه برگشت... بغضش رو قورت داد مجبور بود مقاوم باشه باید اون بچه رو فراموش می‌کرد... باید...

اما فکر برگشتن به خونه بدون پسرش دیوانه اش می‌کرد. افکار زجر آورش هر لحظه بیشتر از قبل، شمشیر انتقام قلبش رو تیز می‌کردن. اگر پدر‌ش اجازه می‌داد با نیما ازدواج کنه شاید نیما دلش رحم میومد و لیلا مجبور نمی‌شد از وصله ی جونش، از پاره ی تنش بگذره. شاید اون موقع می‌تونست نیما رو قانع کنه اره قطعا می‌تونست... اما حالا پسرش رو از دست داده و فقط براش حسرت ها و ای کاش ها باقی مونده بود...
 
mehrad29

mehrad29

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
28/9/18
110
552
93
29
بندر انزلی
نفس هاش از زور هق هق گرفته بود. اشک‌هاش دونه دونه رو برف ها می‌چکیدن. کسی نباید جای بچه رو می‌فهمید دست کسی نباید به بچه می‌رسید، وگرنه خدا می‌دونست که چی ها ممکنه سر اون بچه بیارن. انگشت هاش رو توی آستین مانتوش فرو کرد. پاهاش از شدت سرما ذوق ذوق و درد می‌کردن اما هیچ زجری قوی تر از حس تلخه از دست دادن پسرش نبود.
نمی‌دونست چقدر راه رفته و چقدر از اون خونه که پسرش رو بهش امانت داده دور شده. سرش رو که بالا آورد؛ خودش رو جلوی خونه ی خودشون دید. خونه ای که براش، از لحظه ای که پسرکش رو رها کرده بود، عین قبرستون جلوه می‌کرد. در فلزی رو هول داد و به حیاط پا گذاشت. حیاطی بزرگ که چندتا ماشین توش جا می‌شدن و سمت دیگه اش گلخانه ای بود که لیلا بهش علاقه ای بی اندازه داشت. اما حالا انگار قلبش خالی از هر علاقه ای به هر چیز مادی در این دنیا شده بود. مصطفی خدمتکار خونه که همیشه به کار های حیاط رسیدگی می‌کرد فوری حوض رو، که آب توش منجمد شده بود دور زد و به سمت لیلا اومد. میانسال بود و زحمتکش... مردی که لیلا از کودکی به خوبی می‌شناختش و با مهربونی هاش انس گرفته بود. صدای بم مصطفی با نگرانی بلند شد.
_خانم کجا رفته بودید این وقت شب آقا خیلی از دستتون کفری شده.
چشمان لیلا یخ تر از همیشه به مصطفی خیره شد. حتی پلک هم نمی‌زد. مصطفی یه قدم عقب رفت و لیلا رو نگاه کرد. چشمای مصطفی شروع به گرد شدن کرد.
_خانم بچه... بچه کوش؟
و بی طاقت لیلا رو بر انداز کرد...
لیلا با نگاهی پر از غم و قدم هایی سست از کنار مصطفی دور شد. مصطفی اما ول کن نبود. مدام با خودش صحنه ی فرار لیلا از خونه رو مرور می‌کرد. لیلا بچه به بـ*غـل زمانی که پدرش دیوانه وار سرش فریاد می‌کشید از خونه بیرون دوید اما حالا اثری از اون بچه نبود.
_خانم بچه رو چیکار کردید تورو خدا خانم یچیزی بگید کجا بردید اون زبون بسته ی بی گناه رو... ؟!
مهر سکوت بر لــ*ب های لیلا خورده بود. پاش رو به سختی بلند کرد و رو پله های جلوی عمارت منفرد گذاشت. دست های لرزونش به دور دستگیره حلقه شد و در رو باز کرد.
گرمای مطبوعی گونه هاش رو نوازش کرد. لــ*ب‌های خشک شده و ترک خورده اش با دیدن مادرش که عین پرنسس از پله ها پایین میومد لرزید.
مادر همیشه طرفدار لیلا بود اما در برابر پدرش هیچ قدرتی نداشت... مادرش همیشه تسلیم زورگویی های پدرش بود.
لیلا به آرومی پالتوش و شال گردنش رو درآورد. هایده خانم با دیدن لیلا که رنگش به شدت پریده بود و می لرزید رو پله ها خشکش زد. اما خیلی زود خودش رو پیدا کرد ، از پله ها به سرعت پایین اومد و به سمت لیلا دوید.
_ لیلا مادر آخه این چکاری بود کردی فقط فرارت از خونه ات کم بود دلم هزار جا رفت اخه این چه کاراییه تو می‌کنی کجا رفته بودی؟ نگفتی یه وقت یه بلایی سرت بیاد...
و انگار که تازه متوجه کمبود چیزی شده باشه، متحیر نگاهش به لیلایی که تا آخرین حد ممکنه سرشو تو یقه اش فرو کرده بود، دوخته شد.
_لیلا بچت رو چیکار کردی؟
لــ*ب های رنگ پریده و غنچه ای لیلا تکون کمی خورد. دست های گرم و تپل هایده خانم روی بازو های کشیده و لاغر لیلا نشست و به شدت تکونش داد و با صدایی که بی شباهت به جیغ نبود گفت:
_ با توام حرف بزن میگم بچه رو کجا بردی...!
اما فقط جواب سوالات و تموم ترس هایی که به جونش افتاده بود سکوت از طرف دخترش بود. لیلا همون طور که به مادرش خیره شده بود چشماش رو بست و سیاهی هم، دنیای تیره و تار لیلا رو تصرف کرد...
*********
صدای گریه ی بچه، زن جوان رو کلافه کرده بود. اونقدر راه رفته بود و اون قدر بچه رو تو آغوشش تکون داده بود که خسته شده بود اما عجیب بود. بچه هیچ جوری اروم نمی‌گرفت.
صدای شوهر زن جوان بلند شد و با خشم غرید:
_خفه کن ونگ ونگ شو! من نمی‌دونم ما چرا باید این لعنتی جیغ جیغ رو تو خونمون نگه داریم اخه یکی نیست بگه به تو چه زن! ها به تو چه لامصب؟! نسرین میگم لال کن این جونور رو!
مرد مـسـ*ت بود و همین مستی خشونت ذاتیش رو دوبرابر می‌کرد. مردی دائم الخمر که مدام فحاشی می‌کرد و وقتی صبرش تموم می‌شد نسرین رو به باد کتک می‌گرفت.
صدای نسرین با بغض بلند شد.
_این بچه رو یکی به یه امیدی گذاشته پشت این در. خیلی بچس یه روزشم نیست خدارو خوش نمیاد این بچه جون نداره که بخوام ولش کنم. اسفندیار تو که بچه دوست داری خب بیا اینو بزرگش کنیم.
صدای پرت شدن شیشه ی مـش*روب توی دیوار و نعره ی وحشتناک اسفندیار بعد از حرفای نسرین باعث شدت گرفتن گریه ی بچه و ترسیدن نسرین شد.
عقب عقب رفت و بچه رو تو آغوشش فشار داد و سرش رو از هر گونه آسیب احتمالی با دست حفظ کرد.
_اجاقت کوره نمی‌تونی برام توله بیاری داری بچه ی سر راهی بهم غالب می‌کنی؟ مگه من لاشخورم برم توله ی اینو اونو که معلوم نیست مال کدوم هوس بازی و گند کاری شونه بزرگ کنم هان؟
و این بار کشدار تر نعره زد:
_با تو ام چرا لال شدی ؟
نسرین از ترس تو خودش مچاله شده و بخودش می لرزید. چشم‌های مشکی پر از غمش رو با التماس به اسفندیار دوخت.
تو چشماش انگار دنیا دنیا حرف بود. حرفایی که هیچ وقت اسفندیار ازشون چیزی نفهمید. حرفایی که آدمی مثل اسفنديار شیوه ی خوندنش رو بلد نبود. به سمت نسرین خیز برداشت و تلاش کرد تا بچه رو که به شدت گریه می‌کرد از آغوشش بیرون بکشه. نسرین اما با تمام توان بچه رو چسبیده بود. انگار این بچه به نسرین قدرتی عظیم داده بود. اولین بار بود که جلوی اسفندیار مقاومت می‌کرد.
_ولش کن... ولش کن بهت میگم... نامرد... ولش کن بچه رو مـسـ*ت بی همه چیز...
زور اسفندیار این بار به زور نسرین نمی‌چربید.
_بهت میگم ولش کن زنکه ی نفهم! وگرنه می‌زنم می‌کشمت رو دستم میمونی ها نکبت!
جنجال و کشمکش ادامه داشت تا اینکه اسفندیار با نامردی تکه ای شیشه که از شکستن بطری مـش*روب دم دستش بود رو با تمام قدرت تو پهلوی نسرین فرو کرد.
نفس نسرین حبس و دستاش از دور بچه شل شد. اسفندیار بچه رو با خشونت از بین دستان بی رمق نسرین بیرون کشید. نسرین در حالی که با دست، پهلوش رو که خون ازش بیرون می‌ریخت چسبیده بود بی حال روی زمین نشست.
اسفندیار با خشم بچه رو داخل سبد گذاشت و به سرعت از خونه بیرون رفت.
همه ی همسایه ها از سر و صدای دعوای مهیب اسفندیار و نسرین بیرون ریخته بودن و یکی از همسایه ها با دیدن خروج اسفندیار از خونه به سمت خونه ی نسرین و اسفندیار دویده بود. با دیدن نسرین با اون حال زار، زن که لهجه ی غلیظ کوردی داشت شروع به ناسزا گفتن به اسفندیار کرد.
_الهی به زمین گرم بخوره مردک بی همه چیز الهی با عذاب بمیری اسفندیار اخه چرا این دختر رو اینقدر شکنجه می‌کنی. پاشو نسرین پاشو باید ببرمت شفاخانه.
نسرین دست های ماه نسا رو پس زد و با حرص و هق هق گفت:
_ بزار بمیرم از دست این یزید راحت شم. خدایا منو بکش راحت شم. الهی منو کفن کنن به حق پنج تن.
ماه نسا چادرش رو دور کمرش پیچید و با سماجت گفت و تحکم گفت:
_هیس ببند در دهـ*ن وا مونده تو! مگه منو کفن کرده باشی که بزارم تو بمیری دختر.
و خیلی زود به سمت در دویید و همسرش رو صدا کرد.

_یونس! یونس بیا این دختره رو کمک بده! باز اون خدا بی‌خبر زده لت پارش کرده داره می‌میره بجنب یونس!
 
آخرین ویرایش:
mehrad29

mehrad29

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
28/9/18
110
552
93
29
بندر انزلی
یونس مردی که که کچل و کمی چاق بود تو چهار چوب در ظاهر شد. زیر بـ*غـل نسرین رو گرفت و به سمت در خروج هدایتش کرد. چشم های نسرین که دیگه توان بیدار موندن نداشت هر از گاهی بسته می‌شد و بدنش رو به جلو پرت می‌شد. ماه نسا به سختی نسرین رو پشت وانت نشوند و خودش هم کنارش نشست. پتوی کلفتی رو روی جفتشون کشید. نسرین با صدایی که تحلیل می‌رفت و به التماس آغشته بود گفت:
_یکی رو بفرست دنبال این شمر از خدا بی خبر یه وقت بلایی سر این طفل معصوم نیاره...
ماه نسا دستی به صورت عرق کرده ی نسرین کشید. با اطمینان گفت :
_پسرم گذاشته دنبالش. هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه تو اروم باش.
نسرین چشماش رو بهم فشار داد. با بالا رفتن ماشین وانت قراضه روی جاده ی خاکی دردش هر آن بیشتر می‌شد. تقریبا خون زیادی از دست داده بود. اما یه چیز بهش انگیزه ی مقاومت می‌داد. دیدن دوباره ی چهره ی بچه ای که مهرش خیلی زود به دل نسرین افتاده بود...
****
صدای زوزه ی شغال از اعماق جنگل های پایین شهر ته دل اسفندیار رو خالی می‌کرد. با تلو تلو راه می‌رفت. چشم هاش بس که مـسـ*ت کرده بود گاهی روی هم می افتادن. حتی وسط راه رفتن هم توان این‌که بیدار باشه نداشت! به طرف یتیم خونه راه افتاده بود. از اینکه بچه ای غیر از بچه ی خودش رو بزرگ کنه متنفر بود. اما اسفندیار با تموم بی رحمی ها و رذل بودن هاش بچه هارو دوست داشت. دلش می‌خواست یه پسر داشته با‌شه که براش پدری کنه. دلش می‌خواست خانواده داشته باشه و پدری ای که هیچوقت پدر اسفندیار در حقش نکرد در حق بچه ی خودش بکنه. دلش می‌خواست اگر بچه دار شد این زندگی نحس رو کنار بزاره دست از لاشی گری بر داره آدم بشه. اما خدا بهش بچه نمی‌داد. هر چی دکتر که رفته بودن بی فایده بود. تمام دکتر ها اتفاق نظر داشتن که نسرین هیچ مشکل جسمانی ای برای بارداری نداره. اما اسفندیار از این زندگی کوفتی متنفر بود. از اینکه صبح و روز و شبش هیچ فرقی با هم نداشتن متنفر بود. خسته شده بود از این زندگی متعفن...
دسته ی سبد رو تو دستش فشار داد. هیچ صدایی از بچه نمیومد. همه جا سکوت بود. اسفندیار ایستاد. چیزی از درونش باهاش شروع به حرف زدن کرد. چیزی عجیب بهش نهیب می‌زد.
_مگه تو نمی‌گفتی اگر بچه دار شم آدم می‌شم مگه تو نمی‌گفتی اگر یه بچه بیاد تو زندگیم اون قدر پدر خوبی می‌شم که انتقام چیزایی که روزگار و بابام سرم آوردن از این زندگی لعنتی می‌گیرم... این بچه هم عین تو پدر نداره عین تو بی کسه اسفندیار...
با شنیدن صدایی عجیب از درونش پشتش لرزید. بین عقل و احساسش در جنگ بود. مدت‌ها و سال‌های زيادی بود که ندای وجدانش باهاش هیچ حرفی نزده بود اما حالا ندای وجدان پیداش شده بود. اشک گرمی از چشماش پایین اومد. انگار چیزی در وجود اسفندیار خورد و خاکستر شد. نمی‌فهمید چه مرگش شده. بی اختیار سبد رو روی زمین گذاشت و رو انداز بچه رو کنار زد. بچه خواب بود و دست های کوچیک مشت شده اش و معصومیتش دل اسفندیار رو لحظه به لحظه بیشتر آب می‌کرد.
بی اراده شروع به حرف زدن کرد.
_تو کی هستی... چرا وارد زندگیم شدی؟ چرا این روزا، هر بچه ای رو می‌بینم می‌تونم بی تفاوت رد شم؟ ولی چرا تو، منو وسوسه به نگه داشتنت می‌کنی؟
دلش می‌خواست بچه زبون داشت و جواب تموم دغدغه های فکری اسفندیار و خود درگیری هاش رو می‌داد. کلاهش رو برداشت و دست تو موهای جو گندمیش کشید.
_داداش اسفندیار چه می‌کنی؟!
صدای میلاد پسر ماه نسا بود که به گوش اسفندیار خورد. از بس تو حال و هوای جنگ با خودش؛ گیر کرده بود،متوجه رسیدن میلاد نشده بود. از ترس از جاش پرید و چند قدم عقب رفت. چشم های قهوه ای تیره اش از ترس گشاد شده بود. با صدایی که بخاطر مستی کش میومد گفت :
_تو اینجا چی میکنی زاغ منو چوب می‌زنی؟
نگاه میلاد روی سبد چرخ نگرانی زد.
_ سر به نیستش نکردی که هان؟!
نگاه اسفندیار غمگین شد. از کجا به این جا رسیده بود که حالا تو ذهن همه از اسفندیار یه ذهنیت بد مونده بود. مردی که جز به زنش و خودش زورش به کسی تو زندگی نرسیده بود، حالا تو ذهن همه یه ادم خطرناک جلوه می‌کرد. نالید :
_مگه من قاتلم... داشتم می‌بردمش بزارمش یتیم خونه همین.
جملات اسفندیار که با عجز گفته شد، انگارخیال میلاد راحت شد. نفسی از سر آسودگی کشید. قدم تند کرد و به سمت بچه رفت.
_هوا منفی چند درجه‌ اس برادر این بچه رو که گذاشتی اینجا یخ می‌زنه.
اسفندیار بغض کرد و لــ*ب های پهن و پوسته پوسته شده اش رو با زبونش تر کرد و گفت :
_می‌برم خونه بزرگش می‌کنم. مثل پسر نداشته ی خودم.
انگار گوش های میلاد اشتباه شنید. چشم‌های درشت و طوسی میلاد از حد معمولش گشاد تر شد. شنیدن همچین حرفایی از اسفندیاری که تو قاموس میلاد یه سنگ بی احساس بیشتر نبود، شگفت انگیز ترین چیز ممکن بود. میلاد متحیر نگاهش می‌کرد و اسفندیار زیر چشمی حرکات میلاد رو که پسری جوان بیشتر نبود می‌پایید.

اسفندیار بی هیچ حرف اضافه ای رو پاشنه ی پاش عقب گرد کرد و با اطمینان از اين‌که میلاد بچه رو به همراه خودش میاره، راه خونه رو در پیش گرفت...
 
mehrad29

mehrad29

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
28/9/18
110
552
93
29
بندر انزلی
میلاد قدم تند کرد و بچه رو برداشت و پشت اسفندیار راه افتاد. هر چی بیشتر بچه رو نگاه می‌کرد بیشتر شیفته اش می‌شد.
_اسفندیار بنظرم چشماش هم رنگیِ ها! والا که تو خیلی خوش شانسی این‌همه بچه دار نشدی آخر خدا یه بچه سر راهت گذاشت عین قرص ماه...!
قند تو دل اسفندیار آب می‌شد خودش هم نمی‌دونست این حجم از شور و شعفی که تو دلش به پا شده منشأش کجاست... همین طور که راه می‌رفت از گوشه ی چشم نگاهی به میلاد کرد و برای اینکه از موضع جدیت همیشگی خودش پایین نیاد و به قول خودش چیزی از غرورش کم نشه گفت:
_همچین مالی هم نیست. خیلی چشمت رو گرفته ورش دار برو نگه دار پیش خودت.
لبخندی روی لــ*ب های میلاد نشست. به نوعی اسفندیار رو خوب یا بهتر از هر کسی می‌شناخت. اسفنديار شاید زبانش تند و قیافه اش جدی بود اما قلبش رئوف بود و همیشه قلب مهربونش رو زیر یه نقاب از بد اخلاقی قائم می‌کرد.
_منکه می‌دونم دلت با این بچه اس اسفندیار.
اسفندیار که خوب می‌دونست میلاد می‌دونه تو دل وامونده اش چی می‌گذره ترش کرد و به سمت میلاد چرخید. اخم هاش رو تو هم کرد و با لحن خشنی که مختص خودش بود گفت:
_خیلی حرف می‌زنی پسر. حوصله ام رو سر می‌بری رم می‌کنم می‌زنم آش و لاش می‌شی ها!
میلاد کلافه نگاهش رو از اسفندیار گرفت و نفسش رو فوت کرد. دلش نمی‌خواست اسفندیار رو کفری کنه اما دست خودش نبود و گاهی وقتا حرفا بدون هیچ اختیاری از دهنش می‌پرید.
_همون طور که زدی نسرین رو تیکه پاره کردی ؟!
اسفنديار به کل نسرین رو به خاطر برده بود. چشمای مشکیش رو به هم فشار داد. با صدایی که سعی می‌کرد دو رگه نشه گفت:
_زنده اس یا به درک رفت؟
میلاد انگار، با دیدن اینکه اسفندیار به سؤالش واکنش شدیدی نداده، جسارت پیدا کرده بود، قدم هاش رو تند کرد و سعی کرد به اسفندیار برسه.
_اخه چرا اون بدبخت رو شکنجه می‌کنی گناه کرده با عیاشی ها و بی مبالاتی هات می‌سازه؟ بابا اون بدبخت دوستت داره دل که منطق نداره وگرنه الان باید روزی هزار بار نسرین تورو ول می‌کرد می‌رفت.
پوزخندی رو لبای اسفندیار نشست. آب مدت ها بود که از سرش گذشته بود. خودشم خوب می‌دونست نسرین چقدر دوستش داره و همیشه پا روی منطقش گذشته و نرفته...! شاید هر کی جای نسرین بود حتی یه دقیقه ام اسفندیار رو تحمل نمی‌کرد. اما نسرین، خونه و شهر و دیار و خانواده اش رو یه خاطر یه مرد عیاش، بیکار و فحاش، سالها بود که رها کرده بود.
نسرینم حالا عین اسفندیار بی کس و کار شده بود. حتی دیگه روی برگشتن به خونه ی پدری رو هم نداشت. اشتباهی دل به اسفندیار بسته بود و این رو زمانی فهمید که کار از کار گذشته بود. حرف های میلاد دل اسفندیار رو عین مته سوراخ می‌کرد. یه زمانی اسفندیار آدم زحمت کش و پر تلاشی بود. یه زمانی هنوز خونِش به اون کوفتی ها و زهر ماری ها آلوده نشده بود. اما زندگی هیچوقت یه رو نداره. یه روزی اومد که افتاد رو دور بد شانسی و واسه خرج دوا درمون نازایی نسرین رفت زیر قرض... اوایل می‌گفت کار می‌کنم و همه چی درست می‌شه، بچه میاد و با خودش برکت مياره... اما هر چی که جلوتر می‌رفت همه چی پیچیده تر و غیر قابل تحمل تر می‌شد.
رقم بدهی ها به قدری بزرگ‌ شده بود که حتی خود اسفندیار هم حسابش از دستش در رفته بود. هر روز یه طلبکاری پیدا می‌شد و مطالباتش رو طلب می‌کرد. کم کم اسفندیار از راه راست زندگی منحرف شد. به مـش*روب و سیگار رو آورد. می‌خواست حتی واسه یه لحظه هم که شده آرامش نداشته اش رو به هر طریقی به دست بیاره. کم کم دل اسفندیار سنگ و سنگ تر شد. از همون اول هم با نسرین درست تا نمی‌کرد چه برسه به زمانی که بخاطر سختی های روزگار صفتش عوض شد.
با یادآوری این‌که چیشده که به اینجا رسیده آهی کشید و سرجاش وایساد.
رو به میلاد کرد و پرسشگرانه نگاهش کرد.
_نگفتی نسرین چی شد.
میلاد نگاهش رو تو چشم های خسته ی اسفندیار چرخوند. کمتر پیش میومد که اون اواخر اسفندیار به حال و روز نسرین بها بده و سراغش رو بگیره. میلاد با اینکه متعجب شده بود اسفندیار رو بی جواب نزاشت.
_با ماه نسا رفتن شفا خونه. بعدش چیشد نمی‌دونم. آخه خیلی ترسیدم تو مستی بلایی سر این بچه بیاری.
اسفندیار جلو در خونه ی محقرشون توقف کرد. در رو به عقب هول داد. برگشت و نگاهش رو چرخوند. آسمون ارغوانی رنگ بهش دهـ*ن کجی می‌کرد. با پا گذاشتنش به محله انگار همه ی عالم و آدم داشتن نگاهش می‌کردن. سرها از پنجره‌ها بیرون اومده بود. انگار همه منتظر بودن ببینن اسفندیار قاتل شده یا نه! تا بی‌رحمانه بهش برچسب قاتل بودن بزنن!
غیظش گرفت و با دستایی که مشت شده بودن و صدایی که از خشم می‌لرزید گفت:
_مگه اومدین تماشاخونه چیو نگاه می‌کنین لعنتیا!
از هیبت صداش مردمی که عین مرده ها پشت پنجره‌ ها بهش چشم دوخته بودن تکونی خوردن و از پنجره خونه هاشون فاصله گرفتن.
اسفندیار چشماش رو بست و پوفی کشید.
_من به اصول بچه داری آشنا نیستم میلاد بچه رو چجوری باید ساکت کرد؟
انگار قند تو دل میلاد آب شد. می‌تونست به خوبی ببینه که هنوز رگه هایی از انسانیت تو وجود اسفندیار زیر خاکستری از سیاهی های دلش سو سو می‌زنه. این‌که یه بچه تونسته بود یخ دل اسفندیار رو آب کنه و مهربونی رو یادش بیاره، باعث دلگرمی و امیدواری میلاد می‌شد.
_بچه به چند دلیل گریه می‌کنه دیگه برادر، یا گشنشه یا زیرش تره یا دلش دردِ یا...
اسفندیار که بی حوصله تر از. همیشه بود کلافه در رو بهم کوبید! و کشدار گفت:
_ای بابــا! همش که شد یا! چقدر دنگ و فنگ داره...! مرده شور تو و هر چی بچهس ببره اه.
میلاد از ترس از جاش پرید و خیلی کنترل کرد که بچه از دستش نیفته! چشم هاش که از واکنش آنی اسفندیار گرد شده بود به حالت اول برگشت و گفت:
_نمی‌خوایش خودم میبرمش ننه ام بزرگش کنه. از خدامم هست!
لبای پهن اسفندیار تکون خورد و به یه طرف کج و بعد هم غنچه شد. حرف از رفتن این بچه که میون میومد انگار یه زلزله صد ریشتری تو دلش به پا می‌شد. دستی به دماغ پت و پهنش کشید و گفت:
_لازم نکرده کم کم با چم و خمش آشنا می‌شم. تو هم اینقدر دنبال کش رفتن این بچه نباش حالیته چی می‌گم؟
میلاد که از لفظ کش رفتن خنده اش گرفته بود شونه ای بالا انداخت و گفت:
_خود دانی برادر. ایشالله برکت خونه ات بشه. کاری بود من مثل همیشه در خدمتم. حالا نگفتی اسم این بچه چیه اخوی؟
اسفنديار خودش رو روی صندلی چوبی کهنه ی رنگ و رو رفته که قیژ قیژ صدا می‌داد ول کرد و زیر چشمی نگاهی به میلاد انداخت. عکس پدر مرحومش با یه سیبیل قاجاری پشت سر میلاد درست روی دیوار خود نمایی می‌کرد. هرچند دل خوشی از اون خدا بیامرز نداشت اما خوب یادش میومد که یه روزی باباش می‌گفت اگر نوه دار بشه دوست داره که اسفندیار اسم بچه رو فرشید بزاره. با صدای آرومی زیر لــ*ب گفت:
_فرشید...
 
آخرین ویرایش:
mehrad29

mehrad29

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
28/9/18
110
552
93
29
بندر انزلی
میلاد کمی فکر کرد. اسم فرشید برای بچه ی بامزه ای که گیر اسفندیار اومده بود اسم مناسبی بود. میلاد به حافظه اش رجوع کرد تا معنی فرشید رو به خاطر بیاره. فرشید یعنی دارای عظمت و شکوهی چون خورشید. لبخند گله گشادی با یادآوری معنی اسم فرشید زد.
_بابات هر چی نداشته سلیقه ی خوبی تو انتخاب اسم داشته ها...
رو صندلی کهنه ی خونه ی اسفندیار نشست و کمی روش جابجا شد. نگاهی به پسر کوچولوی تو بغلش انداخت. هزار و یک سوال با دیدن این بچه تو ذهنش وول می‌خورد . آخه کی دلش میاد همچین بچه ای رو که اینقدر ضعیف و ناتوانِ ول کنه.
_بنظرت چرا ولش کردن میلاد؟
میلاد متعجب سرش رو بالا آورد و اسفندیار رو که داشت یه لقمه نون بیات شده رو میزاشت تو دهنش نگاه کرد. انگار اسفندیار فکرش رو خونده بود.
_نمی دونم، ولی من اگر این بچه رو داشتم میزاشتمش رو سرم حلوا حلوا می‌کردم . خیلی آدم باید بی‌رحم باشه که این بچه رو ول کنه. خیلی کوچیکِ.
اسفندیار کف زمین سرد که روش یه قالی کهنه پهن شده بود نشست. به تخت چوبی کرم خورده ی دو نفره ی فرسوده تکیه زد و پاهاش رو تو شکمش جمع کرد.
_یعنی ممکنه که نامشروع باشه؟
میلاد دوباره به فرشید خیره شد. دستش رو رو گونه ی نرم و لطیف فرشید کشید و دستاش رو تا کنار لــ*ب های کوچیکش امتداد داد. لــ*ب های فرشید تکون خوردن و به رسم عادت تموم بچه های تازه متولد شده عمل مکیدن رو تکرار کرد.
_نا مشروع هم باشه گناه این بچه چیه؟ این زبون بسته که خودش نخواسته دنیا بیاد.
اسفندیار دست هاش رو به هم قفل کرد. خمیازه ی طولانی ای کشید. پاسی از نیمه شب گذشته و ساعت دو بود. میلاد به اسفندیار خیره شد. با این حال و روزی که اسفندیار داشت از پس هزینه های خودش و زنش بر نمیومد چه برسه که یه بچه هم اضافه شه.
جدی رو به اسفندیار کرد و گفت:
_خب حالا برنامت چیه؟
اسفندیار سرش رو کج و از گوشه ی چشم به میلاد نگاه کرد. خودش می‌دونست میلاد از چی حرف می‌زنه اما دل و دماغ فکر کردن نداشت. مخش تعطیلِ تعطیل بود. برای همین خودش رو به علی چپ زد.
_کدوم برنامه؟ از چی حرف می‌زنی؟
نگاه خنثی و مایوس میلاد اسفندیار رو هدف رفت و نگاه سرد اسفندیار رو جز به جز صورت میلاد چرخید. گونه های استخوانی، چونه ی کشیده و زاویه دارش و بینی ای که کمی غوز داشت. ابروهای هشتی و پر پشتش به هم گره خورده بودن و دسته ای از موهای لــخــ*ت مشکیش رو پیشونی بلندش پخش و پلا شده بود.
وقتی جدیت میلاد رو دید قالب تهی کرد. اما خودش رو از تک و تا نینداخت و گفت:
_خب علم غیب ندارم که مرد مومن! تازه من کی برنامه داشتم واسه زندگیم که الان بخوام داشته باشم.
میلاد بچه رو که خوابش برده بود رو تخت گذاشت و روش رو تو کشید. خودش روکنار اسفندیار پرت کرد و سرش رو برای چند لحظه تو دستاش گرفت. گاهی حرف زدن با اسفندیار انگار براش بیهوده ترین کار ممکن بود.
_منظورم برنامه ریزی مالی و اقتصادی و کاری برای آینده خودت و این بچهس برادر! میدونم همون اول منظورم رو گرفتی، جان میلاد نگو که نمی‌خوای بهش فکر کنی و می‌خوای به این بی برنامگی هات ادامه بدی! بچه خرج داره غذا می‌خواد کهنه می‌خواد شیر می‌خواد . تو هم که همه پول هات رو می‌دی برای مستی و یللی تللی. حالا بگیم خود و زنت گشنگی بکشین این بچه آب نمی‌خواد غذا نمی‌خواد ؟ میتونی تامین نکنی نیاز هاش رو؟ اسفندیار این بچه جون نداره هلاک می‌شه می‌فهمی؟
اسفندیار دو دستی موهاش رو چنگ زد. نمی‌فهمید چرا اکثر آدمها به این نتیجه رسیدن که اسفندیار شعور و درک فهمیدن این مطالب رو نداره! حرفای میلاد براش سنگین جلوه می‌کرد . هنوز تو گیر و دار آنالیز و پیدا کردن جواب برای حرفای میلاد بود که میلاد دوباره به حرف اومد.
_پشیمون شدم از حرفم. تو نمی‌تونی این بچه رو عاقبت بخیر کنی! تربیت می‌خواد تو چی می‌خوای یادش بدی؟ کتک کاری؟ عرق خوری؟ عربده زدن؟
خون اسفندیار دیگه داشت تو رگ هاش می‌جوشید. کفری داد زد:
_تو و اون ننه ات چی می‌خواین یادش بدین؟ چیت از من بهتره هان؟ فوقش سه چهار کلاس از من بیشتر سواد داری!
از صدای بلند اسفندیار فرشید از خواب پرید و به گریه افتاد.
میلاد با تمسخر نگاهی به اسفندیار انداخت:
_بیا این قدر داد زدی بچه رو ضا براه کردی! خب خیلی ادعاته ساکتش کن دیگه؟
اسفندیار دو دستی تو فرق سرش کوبید. حوصله ی وراجی های میلاد رو نداشت. همیشه آدم های پر حرف براش حکم کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه رو داشتن.
_پاشو از خونم برو بیرون حوصله تو ندارم. زود گم شو خودم یه گلی به سرم می‌گیرم !
میلاد با حس تاسف عمیقی تو چشماش اسفندیار رو بر انداز کرد و سرش رو تکون داد.
_بهتره بری ننه بابای واقعی این بچه رو پیدا کنی شاید فرجی شد. از تو بخاری بلند نمی‌شه.
و به دنبال حرفش از جاش بلند شد و به سمت در رفت. اسفندیار فرشید رو بـ*غـل کرد و حینی که به سمت در خروج پشت سر میلاد راه می‌رفت با لحن تندی گفت :
_به تو ربطی نداره من اینقدر بدبخت نشدم که بخوام لَنگ پند و نصیحت های یه الف بچه زپرتی عین تو بشم!
میلاد پوزخندی زد و از در زنگ زده و سوراخ شده ی خونه بیرون رفت و اسفندیار با لگد محکمی که به در با قیظ زد در رو بست. به سمت یخچال قراضه رفت و بازش کرد. خالی تر از هر موقع دیگه ای بود! از حرص داد محکمی زد. شاید حق با میلاد بود. کم کم داشت به این باور می‌رسید که از پس معضلات بچه داری بر نمیاد. مخش دود کرده بود. با صدایی که پر از التماس بود رو به فرشید که شدیدا گریه می‌کرد کرد و گفت :
_وای تورو جان اون که تورو زایید ساکت شو کله ام رفـــــت!
هنوز چیزی از گفتن جمله اش نگذشته بود که ماه نسا با حرص در رو به عقب هول داد و انگار که ارث باباش رو از اسفندیار طلب داشته باشه به سمتش اومد و جدی گفت:
_این بچه شیر می‌خواد اینجا هم که خونه ی گدا گشنه هاس نسرین رو هم تا لــ*ب گور فرستادی اینقدر خون ازش رفته شده شکل میت! بده من این بچه ی بدبخت فلک زده رو نیاز نیست واسه ما ها ادای بابا هارو در بیاری! تو خودت رو هم جمع کنی شاهکار کردی! تورو چه به این غلط ها اخه مَرد!
و قبل از اینکه اسفندیار بتونه حرکتی بزنه ماه نسا فرشید رو با تمام توانش از آغـ*وش اسفنديار بیرون کشید. چشم های اسفندیار مبهوت رفتن ماه نسا رو دنبال می‌کرد . در کسری از ثانیه سکوت‌ مرگبار همیشگی خونه رو فرا گرفت. اسفندیار عصبی لگدی به در کمد چوبی قدیمی زد. کسی غیر نسرین انگار نبود که اخلاق های تند و بی مبالاتی های اسفندیار رو تحمل کنه. دلش بعد از مدت ها برای نسرین تنگ شد. زنی که بی صدا یه گوشه می‌نشست و با بافتنی هاش سر گرم می‌شد . زنی که وقتی اسفندیار دیر می‌کرد نگرانش می‌شد و برای هر بار دیر برگشتنش سیم جینش می‌کرد . زنی که خیلی وقت ها با کمترین امکانات براش غذاهای خوشمزه می‌پخت . با یه قرون دو قرون کردنش پس انداز می‌کرد .
هر چند اسفندیار برای خریدن اون زهر ماری ها همیشه جیب نسرین رو خالی می‌کرد . اگر اون تیکه ی شیشه ی شکسته ی مـش*روب باعث مرگ نسرین می‌شد چی به سر اسفندیار میومد؟
فکر های مشوش و بی سر وته مغزش رو می‌جوید. اگر قاتل می‌شد حتما باید بقیه عمرش رو تو زندان میگذروند یا اون برادر های بی سر و پای نسرین که لات بودن از تمام وجنات شون می‌بارید قصاصش می‌کردن . اسفندیار خودش رو به شکم روی تخت که رو تختی دست دوز نسرین روش پهن شده بود انداخت. بغض گلوش رو چنگ می‌زد . شروع کرد به مرور وقایعی که باعث شدن اینقدر اسفندیار خار و خفیف و زندگیش از همون کودکی دستخوش درد و رنج بشه. اگر پدرش براش پدری کرده بود، اگر مادرش ترکش نمی‌کرد، اگر خودش رو تسلیم سختی های روزگار نمی‌کرد اگر خدا همون سال‌های اول ازدواجش بهش بچه می‌داد شاید حال و روز اسفندیار این نمی‌شد . سرش رو روی دستاش گذاشت. تا کی می‌خواست یه ادم به درد نخور باقی بمونه و بی هدف باشه و زندگی خودش و نسرین رو تباه کنه؟
مدام با خودش فکر می‌کرد که خدا چی تو آدمی مثل اون دیده که یه بچه رو سر راه اون و نسرین گذاشته...؟

خدا... خودشم از افکارش متعجب شد. مدتها بود که از خدا قطع امید کرده و حتی بهشم فکر نکرده بود. انگار اتفاقات عجیب اون شب تمومی نداشتن، پیدا شدن یه بچه و یهویی دوباره ظاهر شدن ندای وجدان و به یاد آوردن خدایی که سالها جایی تو زندگی و فکر اسفندیار نداشت. کم کم داشت یچیزایی تو زندگی و درون اسفندیار متحول می‌شد و این رو اسفندیار بهتر از هر کسی حس می‌کرد...
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.