درحال نگارش رمان چتر تنها | عاطفه‌سادات کاربر ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Hidden
  • تاریخ شروع
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
نام رمان: چتر تنها
ژانر: هیجانی، اجتماعی، معمایی
نام نویسنده: عاطفه سادات
تاییدکننده: @Elahe Dehghani
خلاصه: فاریا تایلر دختریست که به جای عروسک در دست کلت گرفت و به جای یادگیری درس، برای نابودی دشمنانش نقشه کشیدن را آموخت.
فاریای داستان من گذشته‌اش را گم کرده و نمی‌داند کیست و هویت اصلی‌اش چیست!
آیا او می‌تواند هویت خود را پیدا کند؟
چگونه؟
توسط چه کسی؟
با من و فاریای داستانم همراه باشید تا به کمک هم به رازهای زندگی‌اش دست یابیم.
 
آخرین ویرایش:
Elahe Dehghani

Elahe Dehghani

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
9/8/18
165
923
93
22

IMG_20180816_173709_883.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
مقدمه:
اگر از من بپرسند بهترین وسیله کاربردی کدام است؟
من پاسخ می‌دهم «چتر»
آری چتر!
کار چتر مواظبت از مردم در مقابل باران است!
خود خیس می‌شود، حتی خراب هم می‌شود!
اما نمی‌گذارد یک قطرهٔ‌باران هم به صاحبش اصابت کند!؟
دختر داستان من همان چتر است!
چتری تنها....
چتری که نمی‌گذارد باران‌ِمشکلات اطرافیانش را بیازارد.
وقتی برای کسی مشکلی پیش بیاید، تنها اوست که برایشان چتر و پناه می‌شود.
اما کسی نیست که همراه او باشد.
به همین خاطر است که نامش را چتر تنها نهادم
چتری تنها...


بِسمِ‌اللّه‌الرحمٰن‌ارحیم


کلافه نفسش را رها کرد و به سرعت قدمهایش افزود، سرعت گام‌هایش طوری بود که هر کس دیگری در آن خیابان خلوت و سوت و کور او را می‌دید گمان می‌کرد که سگی‌وحشی در تعقیب اوست و قصد تکه‌تکه کردنش را دارد. سرش را بیشتر در یقهٔ پالتواش فرو کرد و غر زد
_ نمیدونم با این ماشین چیکار کنم!؟ هر روز خراب می‌شه، اَه
دستهایش را در جیب پالتواش مشت کرد و نفس لرزانش را فوت مانند خارج کرد، تقریبا در حال دویدن بود که ناگهان پایش به جسمی گیر کرد و به زمین خیس و سرد اصابت کرد؛ سوزشی آزاردهنده در کنار ابرویش حس می‌کرد و شوکه شده‌بود. سرش را بلند کرد و آهی از درد کشید، سرش را چرخاند و جریان خون در رگهایش خشک شد و حس کرد قلبش نمی‌کوبد؛ چیزی که کفش‌هایش به آن گیر کرده دختربچه‌ای ریزنقش بود که صورتش همانند گچ سفید شده و خون از سرش سرازیر بود. چهار دست و پا نزدیکش شد و دستش را روی شاهرگ گردنش گذاشت...از سردی بدن دخترک موهای تنش سیخ شد، نبضش خیلی ضعیف بود آنقدر ضعیف که به سختی زیر انگشتش حس می‌شد. از جیب داخلی پالتواش دستمالِ پارچه‌ای سفیدی درآورد و دورِسر دخترک محکم بست تا از خون‌ریزی بیشتر جلوگیری کند، موبایلش را از جیب‌پالتواش درآورد و شماره گرفت، در همان حال کولهٔ صورتی‌رنگ دخترک را که کنارش افتاده بود بر روی دوشش گذاشت، موبایل را به گوشش چسباند و دختر را به سختی درآغوش کشید، صدای عصبی داریوش را از آن سوی خط شنید و پشتش لرزید
_ کجایی امیر؟! لئو و مایک از دستت حسابی شکارن پسر...
همانطور که با قدم‌هایی بلند مسیر را طی می‌کرد عصبی حرف داریوش را برید
_ در عمارتو باز کن داریوش، سریع
موبایل را در جیبش انداخت، دخترک را در آغوشش جابجا کرد و با تمام سرعتی که در خود سراغ داشت دوید.

*****

داریوش به خیابان خلوت می‌نگریست و دل‌نگران منتظر امیر بود؛ کمی بعد از دور سایه ای را دید که به سمت عمارت می دود، زمانی که به چراغ برق خیابان نزدیک شد توانست امیر را تشخیث دهد، اخمی روی پیشانی نشاند و سعی کرد چره اش طوری باشد که امیر به عمق فاجعه پی ببرد، کمی که نزدیک تر شد جسم ضعیف و کوچکی را روی دوش امیر دید و وجودش لرزید، دندان روی جگر گذاشت و زمانی که امیر نزدیک شد با لحنی پراسترس پرسید
_ چی شده امیر؟ این کیه؟
امیر بدون‌آنکه جوابی به داریوش بدهد وارد باغ شد و تا سرایداری پشت عمارت یک نفس دوید، سریع دخترک را روی تخت خواباند و برق را روشن کرد، دستهایش را شست و دستکش پوشید.
داریوش همانطور که به کارهای همراه با عجلهٔ امیر نگاه می‌کرد با لحنی سرد پرسید
_چرا نبردیش بیمارستان؟!
امیر همانطور که دخترک را معاینه میکرد بی‌حوصله پاسخ داد
_ اول اینکه خودم دکترم، دوم اینکه می‌بردمش بیمارستان توی دردسر میوفتادم
داریوش با تمسخر پوزخندی زد، تلاش کرد که با کوچک کردن امیر به او بفهماند که اوضاع خوبی نیست و باید حواسش را جمع کند. خودش را روی کاناپه پرت کرد و با نیشخند محسوس روی لبش گوشزد کرد
_ همین الآنشم تا خرخره توی دردسری ولی سرتو مثه کبک کردی تو برف، اون دوتا قول بی‌شاخ و دم به غیبتای همیشگیت مشکوک شدنو فکر می‌کنن کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ته، اونا که نمیدونن تو دنبال دخترتی که
امیر حرفی نزد و به شستشوی زخم‌های دخترک پرداخت. می‌دانست که حق با دوست قدیمی‌اش است و باید حواسش را بیشتر جمع کند، اگر لئونارد یا مایک به او شک می‌کردند بی‌شک کشته می‌شد و آرزوی دیدن دخترکش را به گور می‌برد، دخترک زیبا و شیرینش، بهار زندگی اش، با به یاد آوردن بهارش آهی کشید و با اعصابب خراب خطاب به داریوش غر زد
_برو به خان جون بگو بیاد
داریوش یکه خورد و چشمانش گرد شد، با تعجب پرسید
_چرا؟
امیر همانطور که باند را از روی سینی روی عسلی برمی داشت گفت
_چی چرا؟ خب واسه اینکه بیاد ببینه که اگه جای دیگه‌شم زخمی شده پانسمان کنم
داریوش نگاه چپی به امیر انداخت و بی حوصله روی کاناپه لم داد
_ خب چرا خودت نمیبینی؟
امیر دست از کار کشید و چشم غره ای به داریوش رفت، حالا و در این شرایط زمان شوخی کردن بود؟ داریوش کلافه پوفی کرد و از سرایداری تا جلوی در اتاق‌خواب خان‌جون یک‌سَره غر زد؛ به پشت در اتاق خان جون که رسید نفسی گرفت و دو تقه به در منبت‌کاری قهوه‌ای رنگ زد، خان جون چشمانش را باز کرد، فکر کرد اشتباه شنیده اما وقتی داریوش محکمتر به در کوفت از روی تخت برخاست، شال حریرش را روی شانه‌های بــ**رهنه‌اش انداخت و به سمت در رفت، زمانی‌که داریوش را پشت در دید ابرویش را بالا انداخت و با لحنی تهدیدآمیز پرسید
_ می‌دونی ساعت چنده پسرم؟
داریوش گوشه ی لبش را جوید و با کلافگی سرش را تکان داد
_ می‌دونم، می‌دونم، می‌شه تا سرایداری رو بیاید؟
خان جون اخم کرد و دریافت که اتفاق مهمی افتاده، سرش را تکان داد و در اتاق را بست، لباس خوابش را با پیراهن و شلواری مشکی عوض کرد و بافت صورتی‌اش را روی شانه‌اش انداخت و با داریوش همراه شد، در راه داریوش قضیه را برای خان جون تعریف کرد و خان جون آهی کلافه کشید
_ این بچه آخه چشه؟ مگه پسرای بی‌عقلمو نمیشناسه؟
امیر با دیدن خان جون سریع سلام کرد و از اتاق خارج شد؛ خان جون لباس‌های دخترک را با لباس‌هایی که امیر روی تخت گذاشته بود عوض کرد؛ در گردن دختربچه زنجیری‌طلا بود که به جای پلاک، حلقه‌ای از آن آویزان بود و روی پهلویش کبود شده‌بود و انگار کوفتگی داشت، زمانی‌که به داریوش نشان داد او گفت که به عکسبرداری نیاز دارد.
خان جون به اتاق خود برگشت، داریوش به اتاق خود رفت و سرش به بالشت نرسیده خوابش برد و امیر هم روی همان کاناپه چشمانش را بست.
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
با صدای جیک جیک گنجشک‌ها و احساس تشنگی شدید چشمانش را آرام و با درد باز کرد؛ سرش سنگین بود و بدنش درد می‌کرد، کمی زمان برد تا متوجه موقعیتش شود و از گیجی در بیاید، با کنجکاوی و کمی تعجب به اطرافش نگاه کرد فضا برایش ناآشنا بود و به شدت احساس غریبی می‌کرد، سعی کرد به یاد بیاورد که اینجا کجاست و خانواده‌اش کجایند؟ اما در کمال حیرت فهمید که ذهنش تهی از هر گونه اطلاعاتی‌ست، حتی نام خود را هم به‌یاد نمی‌آورد! ترس را در تک تک سلول‌های بدنش حس می‌کرد، چرا چیزی را به یاد نمی آورد؟ نامش چیست؟ اینجا کجاست و خانواده‌اش کجا هستند؟ چرا در این اتاق بزرگ تنهاست؟
انبوه سؤالات در ذهنش ردیف می‌شد، لرزش دستهایش شدت گرفت و درد سرش لحظه به لحظه شدیدتر میشد.
دهـ*ان باز کرد تا کسی را صدا کند اما زمانی‌که صدایی از گلویش در نیامد چشمانش گرد شد، باز هم سعی کرد اما نتیجه‌ای دریافت نکرد، ابتدا ترسید و فکر کرد که لال است اما زمانی‌که بیشتر سعی کرد با شنیدن صدایش بیشتر تعجب کرد صدایش به شدت ضعیف و طوری‌بود که گویا مردی با صدایی خشن و زمخت صحبت می‌کند، کمی گردنش را مالش داد و گلویش را صاف کرد، بالاخره بعد از حدود نیم ساعت تلاش صدایش حالت عادی گرفت، کمی با خود صحبت کرد و زمانی‌که خیالش راحت شد لبخندی زد، تمام حرص و دردش را در گلویش ریخت و ناگهان صدای جیغش پنجره‌های سرایداری را لرزاند، در کسری از ثانیه داریوش و امیر با موهایی شلخته و لباسهایی نامرتب، با چهره‌هایی شوکه و نگران وارد شدند، دخترک با اخمی ناشی از درد و حرص به آن‌دو نگاه کرد، دستانش را به کمر زد و با صدایی بلند اعتراض کرد
_ کجایید شما دوساعته؟! من دارم از درد و گشنگی و تشنگی می‌میرم اونوقت شما کجایید؟! ها؟!
امیر و داریوش هر دو با دهانی باز و چشمانی گرد شده به غرغرهای دخترک گوش می‌دادند، باورشان نمی‌شد به این زودی به هوش بیاید و از همه مهم‌تر، چنین زبان تند و تیزی داشته باشد، امیر زودتر به خود آمد و گلویش را صاف کرد
_ ببینم تو حالت خوبه؟
نگاه دخترک با این سوال امیر پر درد شد و نالید
_وااای خدا نگو که دارم می‌میرم، سرم گیج می‌ره و پاهام گزگز می‌کنه، فکر کنم سرما خوردم چون گلوم درد می‌کنه و چشام می‌سوزه، تشنمه و به شدت گشنمم هست و تازه سرمم درد می‌کنه
داریوش با نگاهی پر از تعجب و لحنی متحیر چشم به دخترک پرحرف دوخته‌بود
_چقدر گستاخ و وقیح
ابتدا نگاهش متعجب شد اما کمی بعد پوزخندی به داریوش زد و تهدید کرد
_ هی گُنده‌بَک، مواظب حرف زدنت باش واگرنه یه چک افسری می‌زنم تو گوشت که مخت سوت بکشه افتاد؟
داریوش اخم‌هایش را درهم کشید و خواست سر آن دخترک به ظاهر بی‌ادب فریاد بکشد که با ورود خان جون صدایش را گلو خفه کرد. خان جون که احتمال می‌داد دخترک بیدار شده‌باشد و به صبحانه محتاج شود حالا به صورت متحیر امیر و چهرهٔ‌سرخ از عصبانیت داریوش می‌نگریست
_اینجا چه خبره پسرا؟
دخترک با دیدن سینی صبحانه در دست خان‌جون جیغ کوتاهی از شادی کشید
-آخ جووووون، صبحونه، بیارش اینجا ننه‌بزرگ که روده‌کوچیکه روده‌بزرگه رو خورد
خان جون شیرین خندید و سینی صبحانه را روی پاهای دخترک گذاشت و خودش روی کاناپه نشست. امیر روی تخت، کنار دخترک نشست و با مهربانی پرسید
_ خب خانوم خانوما، اسمت چیه؟ ما چی صدات کنیم؟
دخترک همانطور که دولپی مشغول خوردن بود با دهانی پر پاسخ‌داد
_ منم می‌خواستم همینو ازتون بپرسم

****

در همان روز دخترک را نزد دکتر خانوادگی‌شان بردند و دکتر بعد از آزمایش و...تشخیص داد که او فراموشی گرفته و معلوم نیست که حافظه‌اش برمی گردد یا خیر.
در راه برگشت به عمارت شخصی از ایران با خان‌جون تماس گرفت و گفت خواهر و شوهرخواهرش در تصادفی بین جاده‌ای کشته شده‌اند و تنها دخترشان بی‌خانمان مانده؛ خان‌جون بعد از مدتی گریه کردن، دستور داد سلما را به ایتالیا بیاورند تا با آنها زندگی کند.
وقتی به عمارت رسیدند و مطمئن شدند که آن دخترک شر و شیطان خوابیده، داریوش رو کرد به خان‌جون و امیر
_ بریم سر وقت کیف دختره، شاید یه چیزی گیر آوردیم
به اتاق امیر رفتند و محتویات کیف دخترک را نگاه کردند، فندکی مکعب شکل نقره‌ای رنگ که عکس ببری با طلای سفید به زیبایی روی آن حکاکی شده‌بود، عروسکی زیبا با موهایی طلایی و چشمانی بنفش، قاب عکسی که در آن زن و مردی جوان در آغـ*وش هم به دوربین لبخند میزدند، هر دو برازندهٔ هم بودند و زیبا، قاب عکس دیگری که در آن پسر بچه‌ای ۱۶ ساله ایستاده‌بود و دستانش روی شانه‌های دو دختر شبیه هم، که جلویش ایستاده‌بودند انداخته‌بود، چهرهٔ آن دو دختر با هم مو نمی‌زد و کاملا شبیه به هم بودند.
داریوش با حیرت و تعجب به دو دختر اشاره کرد
_ این دخترهٔ سلیطه یه قُل دیگه هم داره
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
امیر کلت مشکی رنگی را از کولهٔ دخترک درآورد، چشمانش گرد و دهانش باز مانده بود، باورش برایش سخت بود که در کیف دختربچه کلت ببیند
_ اینو چی میگی داریوش؟!
خان جون از داخل کیف مقدار قابل توجهی پول درآورد و آه متاسفی از نهادش برخاست، داریوش مشکوک شد
_نکنه فرار کرده؟
خان جون پول‌ها را روی میز رها کرد و کلافه به داریوش توپید
_پناه بر خدا از چی آخه؟ یه دختر ۹ ساله از چی باید فرار کنه؟ اون هم با چنین ابزاز و وسایلی
_ باید یکی رو بفرستیم راجبش تحقیق کنه، قضیه داره بو دار میشه
این را داریوش گفت و به فکر فرو رفت، امیر گیج خود را روی کاناپۀ کنار داریوش انداخت و به داریوش نگاه کرد
_آخه ما از کجا بدونیم باید کجا آدم بفرستیم؟ این دختره که شناسنامه پیشش نیست؟!
داریوش چشمانش را در حدقه چرخاند و نگاه عاقل‌اندرسفیهی به امیر انداخت
_ از کی تا حالا اینقدر خنگ شدی امیر؟ مگه ندیدی دختره داشت فارسی حرف می‌زد؟! پس باید چند نفرو بفرستیم ایران.
همان روز امیر چند نفر را به ایران فرستاد و هر سه به انتظار نتیجه‌ای مطلوب نشستند. آنها تصمیم گرفتند که تا قضیهٔ زندگی دخترک‌ را کشف نکرده‌اند به او چیزی نگویند و عکس‌ها را جلوی چشمانش آفتابی نکنند، بنابراین عکس‌ها را پنهان کردند و عروسک و فندک را در کمد اتاق خان جون گذاشتند.
چند روز بعد سلما به عمارت تایلر آمد؛ دختر آرام و گوشه‌گیری بود و با هیچ‌کس حتی با خان‌جون صحبت نمی‌کرد؛ اما دخترک توانست در عرض نیم ساعت حال سلما را دگرگون کند، زمانی‌که به عمارت آمده‌بود بسیار مغموم و آرام بود اما حالا صدای خنده‌هایش در عمارت پیچیده است و قلب خان‌جون را شاد می‌کند.
چند هفته گذشته و هنوز خبری از آدم‌های امیر نیست. هرگاه که دخترک نام خود را از آن‌ها می‌پرسد از جواب دادن طفره می‌رفتند و سرش را با کارهایی مثل خرید، کاشتن گل، اسب سواری، دوچرخه‌بازی و از این قبیل گرم می‌کردند.
لئونارد و مایک قبل از دیدن دخترک به هیچ عنوان اجازه نمی‌دادند او در عمارت بماند اما زمانی‌که زیرکی و زیبایی بچگانه او را دیدند به سرعت قبول کردند و قلب خان جون را از ترس لرزاندند؛ خان جون پسران‌مَکّارش را به خوبی می‌شناخت، او می‌دانست که آن دو حتی اگر سنگی هم برایشان منفعتی نداشته‌باشند آنرا کنار خود نگه نمی‌دارند چه برسد به این دخترک مرموز و بی‌سرپناه.
با اینکه همه چیز طبق نقشه پیش می‌رفت اما چیزی عجیب بود و همه را نگران می‌کرد؛ با اینکه سرما خوردگی دخترک رفع شده‌بود اما هنوز هم بی حال و کسل بود و به سلما هم چیزی نمی‌گفت، زمانی‌که علائم را به دکتر گفتند او پاسخ داد« کسی هست که دختر بچه به او وابسته‌است و بخاطر دوری اوست که افسردگی گرفته» هر سه آنها با شنیدن سخن دکتر یاد قل دیگر دخترک افتادند، آنها خوشبینانه فکر کردند که حتما منظور دکتر همان است اما......

****

چهارماه بعد یکی از افراد امیر که برای تحقیق فرستاده بود برگشت.
خان جون، امیر و داریوش با دقت به حرفهایش گوش سپردند؛ هر لحظه چهره‌شان تیره‌تر و غمگین‌تر می‌شد و اخم‌هایشان بیشتر درهم می‌رفت. هضم صحبتهای مرد برایش مشکل بود، در این چند وقت آنقدر اتفاقات جورواجور می افتاد که همه گیج و مبهوت بودند. بعد از اتمام صحبت های مرد امیر دست‌مزدش را داد و راهی‌اش کرد. داریوش متعجب و ناراحت به دیوار خیره بود
_ آخه چطور ممکنه! باورم نمیشه
امیر که بغض سختی گلویش را بی رحمانه می‌فشرد نتوانست چیزی بگوید بنابراین سکوت را ترجیح داد زیرا نمی‌دانست چه بگوید تا کمی قلبش آرام گیرد. بعد از مکثی بلند مدت که هر کدام در افکار خود غرق بودند خان‌جون همانطور که اشکهایش را پاک می‌کرد دستور داد
_ نباید هویت اصلی‌ش فاش بشه، این راز همین جا خاک می‌شه
سکوت مرگباری در اتاق حکمفرما شد امیر و داریوش متحیر به خان‌جون خیره بودند و نمی‌توانستند حرفی که از مابین لبهای باریک خان‌جون خارج شده‌بود را هضم کنند و خان‌جون با ناراحتی به دیوار رو به رویش خیره شده بود. کم کم اخمهای امیر در هم رفت و بی‌توجه به لحن عامرانهٔ خان‌جون اعتراض کرد
_ ولی اون حق داره بدونه کیه و از کجا اومده
چهرهٔ خان‌جون جدی شد و اخم ظریفی روی پیشانی‌اش نشست
_ نمی‌شه، اگه این قضیه فاش بشه سرنوشت اون دختر بیچاره هم به کل عوض می‌شه، اون پدری که من دیدم فکر نکنم ازش حمایت کنه، زور منم به فرناندو نمی‌رسه و عمرا اگه لئو یا مایک ازش مراقبت کنند، همین که گفتم، هویت اون دختر بین ما سه نفر پنهان می‌مونه
فردای آن روز خان‌جون مهمانی بزرگی ترتیب داد؛ غریبه و آشنا را دعوت کرد و در آن جشن بزرگ و مجبل دخترک را « فاریا تایلر » نوهٔ‌گمشدهٔ خود اعلام کرد _ ۸سال پیش همسر لئونارد در یک تصادف رانندگی فوت و دختر ۱ ساله‌اش مفقود شد_ فاریا از اینکه فهمیده‌بود کیست و به کجا تعلق دارد فوق‌العاده خوشحال بود اما نیمی از وجودش راضی نمی‌شد! نمی‌دانست چرا اما حس خوبی به نام فاریا تایلر نداشت، شاید این نام شوم آینده‌ای شوم را برایش رقم می‌زد!
شاید هم این تنها فکری بچگانه‌است در ذهنی کودکانه!؟
اللّه‌واعلم
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
بعداز آن‌روز هیچکس از دست شیطنت‌های فاریا در امان نبود، نقشه‌های شوم و شیطنت‌آمیزش را روی همه اجرا می‌کرد، از سگ و گربه گرفته تا لئونارد و مایک. از آن بدتر اینکه شب‌ها خوابش نمی‌برد و سروصدا می‌کرد، یکی از کارهایش این بود که در باغ بچرخد و ساز دهنی بزند، با اینکه صوتش گوشنواز بود ولی خواب را از چشمان همه می‌گرفت و هر چیز که خواب را از دیدگان بگیرد نفرت انگیز است مگر نه؟!
امیر و داریوش در آخر باغ خانه‌درختی‌ای با تجهیزات کامل ساختند تا سلما و فاریا آنجا بمانند و با صداهایی همچو ناله‌های شکنجه‌شدگان و دیدن صحنه‌هایی مثل کشته شدن شخصی روبه‌رو نشوند. اما امان از دست فضولی‌ای که نامش را کنجکاوی نهاده‌اند!
به نظر شما اگر کسی بخواهد کاری انجام دهد کسی می‌تواند جلویش را بگیرد؟
آنها به فاریا گوشزد کردند که به هیچ عنوان بدون هماهنگی آنها وارد عمارت نشود اما کو گوش شنوا؟
فاریا هر شب امیر را مجبور می‌کرد که کتابهای مختلف برایش بخواند تا اطلاعات عمومی‌اش بالا برود.
داریوش را کلافه کرد تا قبول کند که به او کاراته و دفاع شخصی آموزش دهد؛ داریوش خیال می‌کرد فاریا دختری دست‌پاچلفتی و شیرین‌عقل است و به این زودی آموزشش تمام نمی‌شود اما غرق در دریای اشتباهاتش بود؛ فاریا در عرض ۵ ماه تمام فنون را یاد گرفت، او آنقدر در کاراته ماهر شده‌بود که با وجود سن کم و جسهٔ‌ریزی که داشت می‌توانست با داریوش مبارزه کند، البته با کمک تیزپا بودنش.
خان جون را هم وادار می‌کرد همانطور که گل و گیاه می‌کارد او را نصیحت کند و از تجربیاتش برایش بگوید.
رابطهٔ فاریا و سلما هر روز مستحکم‌تر می‌شد، آندو با هم تفاوت‌های زیادی داشتند مثلا:
_فاریا به موزیک تند علاقه داشت و سلما موزیک‌های آرام را می‌پسندید
_فاریا به فنون‌های رزمی علاقه داشت و سلما به کتاب خواندن
_فاریا درس خواندن را دوست نداشت اما سلما فوق‌العاده به درس خواندن علاقه داشت و می‌گفت که می‌خواهد در آینده وکیلی سرشناس و موفق شود...و....و...و...
تفاوت‌های فاریا و سلما، باعث از هم دور شدن نمی‌شد، بلکه بلعکس، آنها را بیشتر به هم وابسته می‌ساخت.
همه چیز بر وقف مراد بود فقط...
تنها مشکلی وسط این ماجرای پرکشمکش و جدال جولان می‌داد؛ هرازگاهی فاریا بی‌دلیل بغض می‌کرد، ساکت می‌شد، ضعیف می‌شد، دستاتش آنقدر سرد بود که این حس را به انسان القا می‌کرد که به تکه‌ای یخ دست‌زده
همین تغییرهای یهویی فاریا خان‌جون، امیر و داریوش را نگران می‌کرد
به نظرت این موضوع هم به قُل دیگر فاریا مربوط است؟
اللّه‌واعلم

****

خان‌جون گل را رها کرد و عصبی به چهرهٔ غرق در فکر فاریا توپید
_ ای بابا، خسته شدم، گلهای باغ شیش برابر شدن
فاریا چشم هایش را ریز کرد و با زرنگی به خان‌جون خیره شد
_مگه بده؟ اکسیژنتون رو شیش برابر کردم
_همه بچه ها از نصیحت بیزارن، اونوقت تو منو عاصی کردی، نصیحتام ته کشید
_ای بابا نگو خان‌جونی، تا وقتی که پیر‌شم باید منو پر کنی از پند و اندرز گل گلیت
_‌آخه عروسک بازی چشه؟
_چش نیس عشقم گوشه، چقدر بگم از اون موجود نفرت‌انگیز بدم میاد؟
_مگه خودت سواد نداری چرا امیر بیچاره رو اذیت می‌کنی؟
_ آخه حیف این چشا نیس که عینکی شه خان‌خانان؟
خان‌جون سعی داشت روی فاریا را کم کند، به همین خاطر به هر موضوعی چنگ می‌انداخت اما زمانی که دید حریف دومتر زبان فاریا نمی‌شود عصبی شد و با حرص جیغ کشید
_ چقدر زبون داری تو دختر؟!
فاریا قیافهٔ مظلومی به خود گرفت، با پشت پاهایش به کتف سلما که از خنده ریسه می‌رفت ضربه‌ای زد و با ملایمت پرسید
_ می‌خوای بهت قرض بدم که کم نیاری خان‌جونم؟!
_ چیو قرض بدی وروجک؟
_ زبون دیگه؟!
خان‌جون چشم غره‌ای به چهرهٔ خندان فاریا رفت و با قدم‌هایی بلند اما لرزان از آنجا دور شد، لحظهٔ آخر برگشت و فریاد کشید
_من آخر از دست تو سکته می‌کنم ببین کی گفتم
فاریا چشمانش را بست و از اعماق قلبش جیغ کشید
_منم عاشقتم عشقم
خان‌جون نفسش را فوت‌مانند بیرون داد و عصایش را بر زمین کوبید، با حرص رو گرفت، وارد عمارت شد و در ورودی را با صدای بلند و مهیبی برهم کوبید؛ فاریا تک‌خنده‌ای سر داد و لگدی به پاهای سلما که روی چمن دراز کشیده و بلند می‌خندید کوباند و خندید
_ اینقدر نخند دهنت گشاد شد خندونک، پاشو بریم تمرین
سلما خنده‌اش را خورد و با فاریا به محل تمرین رفت، هرگاه زمان تمرین فرا می‌رسید جدی می‌شد و با فاریا می‌رفت، کاری هم نمی‌کرد، تنها گوشه‌ای می‌نشست و به مبارزهٔ فاریا و داریوش نگاه می‌کرد؛ او همیشه می‌گفت زمانی که مبارزهٔ آن‌دو را تماشا می‌کند حس این را دارد که در حال دیدن فیلم است، زمانی که فاریا خود از لای‌پاهای داریوش رد می‌کرد، با یک پرش خود را روی گردنش می‌انداخت و موهایش را می‌کشید یا گازش می‌گرفت، از ته قلبش می‌خندید گویا فیلمی کمدی را به تماشا نشسته‌است.
 
  • Like
Reactions: Hosein
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
داریوش پیشنهاد داد که در این تمرین امیر هم حضور داشته باشد زیرا تمرین سخت و مهمی‌ست و داریوش فکر می‌کرد اگر امیر باشد و فاریا را تشویق کند بهتر می‌تواند مبارزه کند. فاریا سریع به سمت خانه‌درختی رفت تا امیر را بیاورد، با تمام سرعت از بین درختان می‌دوید و هر ازگاهی پشتک می‌زد، بی‌توجه به دو جفت چشم شومی که او را می‌پاید.
تا وارد خانه درختی شد، امیر شئ‌مشکی رنگی را داخل کشو انداخت و سریع به سمت فاریا برگشت، نگاه کنجکاو فاریا بین کشو و امیر در گردش بود
_ اون چی بود عمو؟
امیر، فاریا را روی دوشش بلند کرد، نامحسوس آب‌دهانش را قورت داد و خندید
_ هیچی نیست پرنسس عمو، برای چی دنبالم می‌گشتی؟
چشمان فاریا از فرط هیجان گرد شد و شروع کرد به تعریف کردن مبارزهٔ سختی که قرار است با داریوش داشته باشد.
چهرهٔ امیر می‌خندید و با فاریا شوخی می‌کرد اما درونش آشفته بود و ندایی در قلبش فریاد می‌زد
_ باید اونو از توی اون کشوی لعنتی برداری، اصلا چرا اونجا گذاشتیش؟! نباید توی اتاق فاریا بمونه، نباید

****


با غروب کردن خورشید تمرین را متوقف کردند و بعد از کمی شوخی و خنده وارد عمارت شدند.
بعد از صرف شام در کمال تعجب فاریا گفت که نمی‌خواهد امیر برایش کتاب بخواند، دست سلما را کشید و سریع به خانه درختی رفتند، باید کشف می‌کرد که امیر چه چیزی در کشو پنهان کرده است که در تمرین چند بار خواست برود سراغش اما فاریا سربه‌زنگاه مچش را گرفت. سلما به سمت تخت خود رفت و دراز کشید، خمیازهٔ بلندی کشید و در همان حال خطاب به فاریا اعلام کرد
_خیلی خوابم میاد فاری
فاریا همانطور که با عجله به سمت کشو می‌رفت صورتش را به سمت سلما برگرداند
_بنند دهنتو پشه میره توش الان
به اخم سلما خندید و خواست در آن را باز کند که با تکان خوردن دستگیرهٔ در اجتناب کرد و آب دهانش را قورت داد، پشتکی زد و خودش را روی تخت انداخت، امیر وارد خانه درختی شد و به سلما چشمکی زد، به سمت فاریا رفت و کنارش روی تخت نشست، موهای او را نوازش کرد و با نگرانی پرسید
_ خوبی پرنسس عمو؟!
فاریا روی تخت نشست و سرش را تکان داد، لبخندی زد و پاسخ داد
_ خوبم عمو امیر فقط شاید بتونم بخوابم
_چطور؟
_ امشب برای اولین بار خمیازه کشیدم
حس بدی داشت که به عمو امیرش دروغ می‌گفت اما چیز دیگری به ذهنش نرسید، بالاخره باید یه طور امیر را قانع می‌کرد یا نه؟ امیر پیشانی او را بوسید و با مهربانی احساسش را ابراز کرد
_خیلی عالیه عزیزم، پس بخواب شب بخیر پرنسسم
فاریا غمگین خندید و شب بخیری گفت، امیر به سلما هم شب بخیری گفت و از خانه درختی خارج شد.
«به نظرت امیر چیزی را فراموش نکرده است؟؟؟..»
به محض خروج امیر، سلما نگاه سرزنش آمیزش را به فاریا دوخت
_ چطور تونستی دروغ بگی فاریا؟! از کی تا حالا دروغ گفتن رو یاد گرفتی؟
فاریا کلافه به سلما نگاه کرد
_بیخیال سلما خودم خیلی ناراحتم
سلما روی تخت نشست و مثل تمام وقت‌هایی که اعصابش به هم می‌ریخت لجباز شد
_اگه ناراحت بودی پس به عمو دروغ نمی‌گفتی، الکی خودتو گول نزن و سعی نکن منو گول بزنی فهمیدی؟
فاریا کلافه پوفی کرد و قبل از اینکه سلما دوباره شروع کند به سمت کشو یورش برد و درش را باز کرد، اسلحه را بیرون کشید و با هیجان به سلما خیره شد، سلما با ترس و چشمانی گرد شده به اسلحه نگاه می‌کرد که با صدای فاریا به خود آمد
_ وای سلما، این همونیه که دست عمو مایک بود
نگاه سلما بین اسلحه و فاریای خوشحال در گردش بود، نمی‌دانست آن شئ‌ در دست فاریا چیست اما هر چه که بود حس خوبی نسبت به آن نداشت؛ با صدایی لرزان هشدار داد
_ فاریا بزارش سر جاش، اون نباید دست تو باشه
اما فاریا بی‌توجه به اخطار سلما با کنجکاوی اسلحه را زیر و رو می‌کرد
_ میخوام بدونم چطوری کار می‌کنه
سلما از روی تخت بلند شد و با پاهای لرزانش به سمت فاریا رفت، اسلحه را از دست دوستش کشید و صدایش حالت مرتعشی گرفت
_مگه نمی‌گم خطرناکه!؟ من می‌ترسم
فاریا اخم کرد و کلت را از دست سلما گرفت و پرسید
_یعنی تو کنجکاو نیستی که‍...
 
  • Like
Reactions: Hasna and Hosein
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
با شنیدن صدای خش‌خشی از بیرون خانه درختی دست از جروبحث شستند؛ سلما سریع به سمت تختش رفت و زیر ملافه پنهان شد و فاریا خودش را روی تخت انداخت و ملافه را روی سرش کشید.
وحیده آرام وارد خانه درختی شد و به پیکر فاریا نیشخند زد، چند روز که به انتظار این لحظه روز را شب و شبش را روز کرده‌است. در همان حال که به سمت فاریا قدم برمی‌داشت دستمالی که در دست حمل می‌کرد را به مواد بیهوشی آغشته می‌ساخت. زمانی که به بالای سر فاریا رسید خواست ملافه را از روی صورتش بردارد که دستی قوی دور کمرش حلقه شد و او را با سرعت از خانه درختی خارج کرد.
امیر، وحیده را هل داد و با صدایی عصبی که سعی میکرد بلند نشود به چشمان سبز او چشم دوخت
_ تو اینجا چه غلطی میکنی؟ با فاریا چیکار داری؟
وحیده به امیر نزدیک شد، این نزدیک شدن به نفع امیر نبود زیرا او هنوز هم به جادوگر روبه‌رویش حس داشت و وحیده که این موضوع را فهمیده بود لبش را به گوش امیر چسباند و آرام زمزمه کرد
_ من با فاریا کاری ندارم امیرجان، فقط به مال و اموالی که به نامشه چشم دارم اگه کمکم کنی که فاریا رو بدزدم و از جفت خونوادش اخاذی کنم، سر دو ساعت میلیونر می‌شیم عزیزم
با هر کلمه‌ای که از دهـ*ان منفور وحیده خارج می‌شد آتش درون امیر بیشتر زبانه می‌کشید، آنقدر عصبی بود که _بدون در نظر گرفتن احساسش_می‌توانست مانند ببری گرسنه او را ببلعد و تکه‌تکه کند. با صدایی که از خشم دورگه شده بود غرید
_فکر کردی منم مثل توئم؟ مثل تو بخاطر پول آدم می‌دزدم و می‌فروشم؟ دخترمو که فروختی، دیگه نمی‌زارم فاریا رو هم بدبخت کنی! مگر اینکه از روی جنازه‌ام رد بشی
وحیده پوزخندی زد و عقب رفت، اسلحه‌اش را از حایل بسته روی کمرش درآورد و به سمت امیر نشانه گرفت، با بدجنسی به صورت مبهوت امیر خیره شد و نیشخند زد
_بخاطر تو از روی جنازهٔ برادرم رد شدم چرا نتونم بخاطر پول از روی جنازهٔ تو رد شم؟
امیر با غم به چهرهٔ‌زنی که زمانی غم‌هایش را با او تقسیم می‌کرد نگریست، آیا این همان زن دلسوز و مهربانی‌ست که با او ازدواج کرد؟! باورش نمی‌شد این همان زن بی آلایش سابغ باشد، نمی‌توانست درک کند که این افریته همان دختر معصوم و توسری‌خور گذشته‌است که از زیر دستان پدر معتادش او را نجات داد، بغض در گلو و غصه در قلبش بالاخره امیر را از پای در میاورد
_منو از مرگ نترسون زن، من همون روزی مُردم که دخترمو بخاطر پول به مانی فروختی، من هنوزم دارم هر روز می‌میرم چون مجبورم بخاطر پیدا کردن دخترم بین خلافکارها کار کنم، جنایت‌هاشونو با چشمام ببینم و دَم نزنم
وحیده شانه‌هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت، گویا به او خبر داده‌اند سوسکی را کشته‌اند که اینگونه بی‌تفاوت شانه بالا می‌اندازد! مگر مقصر او نبود؟ مگر او نبود که همانند آفتاب‌پرست رنگ عوض کرد؟
وحیده اسلحه را در دست فشرد، دقیقا همانطور که زیر باران، در خیابان دستان امیر را عاشقانه می‌فشرد.
آمادهٔ شلیک شد همانطور که روزی خود را آماده می‌کرد برای امیر، موهای مواجش را شانه می‌زد و دلبرانه آزاد دورش می‌ریخت، آرایش می‌کرد و لباس زیبایی می‌پوشید و... آه، امان از گذشته که نمی‌توان آن را پشت‌سر گذاشت و راحت زندگی کرد.
دست وحیده به سمت ماشه رفت که با شنیدن صدای جیغ وحشتزدهٔ سلما، نگاه او و امیر به سمت ورودی خانه درختی چرخید، نگاه ترسیدهٔ سلما به فاریا که اسلحه را به سمت وحیده نشانه گرفته بود و با جدیت به او نگاه میکرد دوخته شده بود، همه شوکه شده‌بودند و قلبشان با شدت در سینه می‌کوبید، با اینکه هوا سرد بود اما کسی سرما را حس نمی‌کرد زیرا همهٔ حاضرین آنجا از اعماق وجودشان در حال ذوب شدن بودند. فاریا نگاه بی تفاوتش را به وحیده داد و با صدایی سرد اخطار داد
_اگه به عمو امیر شلیک کنی، منم به تو شلیک می‌کنم
قلب امیر از حرکت ایستاد و نفس سلما در نیامد اما تعجب وحیده تبدیل به خنده شد
_ببینم تو مطمئنی کار با اونو بلدی کوچولو؟
سلما به گریه افتاده‌بود و التماس می‌کرد که این نمایش مسخره را تمام کنند، امیر با ترس به فاریا خیره شده‌بود و اصلا صدای گریهٔ سلما را نمی شنید، تنها به فاریا فکر می‌کرد، با توجه به گذشتهٔ فاریا او حتما می‌تواند از آن اسلحه استفاده کند، اما در گذشتهٔ فاریا چه گذشته‌است که امیر همچین فکری می‌کند؟
چرا باید دختری دوازده‌ساله کار با اسلحه را بلد باشد؟
وحیده تک‌خنده‌ای سر داد و بی‌توجه به نگاه ترسیدهٔ امیر و چشمان یخی فاریا دوباره اسلحه‌اش را به سمت امیر گرفت و آمادهٔ شلیک شد، فاریا کمرش را صاف کرد و دو دسته اسلحه را در دستان سرد و ظریفش فشرد؛ سکوت عمیقی در سراسر باغ حکمفرما بود و تنها صدای خفیف باد به گوش می‌رسید، آبی نگاه فاریا کمرنگ شده‌بود، آنقدر کمرنگ که به سفیدی می‌زد، سلما بی‌حال روی زمین نشسته‌بود و نفس‌نفس می‌زد، وحیده بی‌تفاوت بود و امیر ترسیده.
هم‌زمان با وحیده، فاریا هم شلیک کرد، در گوشش صدای شلیک گلولهٔ دیگری اکو شد و جلوی پردهٔ چشمانش خودش را دید که به کسی شلیک می‌کند، سرش گیج رفت و دو قدم به عقب رفت.
صدای جیغ دلخراش سلما در فضای سوت‌وکور اطراف اکو شد؛
چشمان وحیده و امیر گرد شد، از ترس، از حیرت، شاید هم از درد اما فاریا خونسرد بود، بادی وزید و موهای بلند و ابریشمی او را تکان داد، قلب کوچکش به شدت به دیوارهٔ سینه‌اش می‌کوبید اما چهره‌اش بی‌تفاوت و سرد بود
امیر آه بلندی کشید و...
وحیده نفس سردش را فوت مانند خارج کرد...
و سرانجام...
 
  • Like
Reactions: Hosein and Hasna
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
وحیده با ضعف به زانو درآمد، با چشمانی بی حس به امیر خیره بود و تند نفس می کشید، امیر در چشمان سبز یار قدیمی اش نوعی پشیمانی می دید، پشیمانی که سالهاست قصد ابراز کردنش را دارد اما افسوس که بعضی مواقع برای گفتن بعضی حرفها خیلی دیر می شود، آنقدر دیر که شاید نفسی باقی نماند برای گفتن حقیقت، حقیقتی که وحیده از آن دروغی عظیم ساخت و امیر را گول زد.
با قدم هایی تند به سمت وحیده دوید و قبل از اینکه به زمین برخورد کند دستش را دور شانه های او حلقه کرد و در آغـ*وش امن و گرمش کشید، اشک تا پشت پلکهایش آمده بود و لبهایش می لرزید، بغض گلویش خفه کننده بود و حس می کرد قلبش نمی کوبد. قطره اشکی سمج از چشم چپ وحیده روی گونه اش خط انداخت و با ته ماندۀ توانش اظهار کرد
-خوشحالم که...توی بـ*غـل تو میمیرم...امیر...من مجبور...بودم...منو...ببخش
وحیده کمی در آغـ*وش امیر تکان خورد و کم کم از حرکت ایستاد، امیر با چشمانی به اشک نشسته به صورت بی روح و چشمانی که به او خیره بود نگاه می کردند، حفره ای عظیم را در درون خود حس می کرد، حفره ای که احساس می کرد بعد وحیده دیگر هیچوقت پر نمی شود، با اینکه در اوج عرش او را به فرش رساند، با اینکه دخترش را فروخت و بد شد، با اینکه ناگهانی خبیث شد و زندگی شیرینشان را با خاک یکسان کرد اما هیچوقت نتوانست از وحیده و عشق بینشان متنفر شود، موفق نشد حسی را که نسبت به او داشت را درون خود بکشد و از بین ببرد. اگر جای خالی نمی داد مطمئنا کشته می شد، به دست همسرش کشته می شد و این خیلی خوب است مگرنه؟ به دست کسی که عاشقانه دوستش داری بمیری حس بدی نباید داشته باشد.
بعد از کمی اشک و آه دستش را روی چشمان وحیده کشید و با تمام وجودش پیشانی سرد او را بوسید، دقیقا همان جایی که روزی قبل از آنکه سرکار برود میبوسید و تا عصر که به خانه برمی گشت شارژ بود. با احتیاط سر او را به زمین تکیه داد و اشکهایش را پاک کرد، صورتش سرخ بود و مژه های بلندش به هم چسبیده بودند، یک لحظه تصویر فاریا و سلما جلوی چشمانش نقش بست و با ترس روی پاهایش ایستاد، زمانی که برگشت و جسم بی جان سلما را روی زمین یافت و فاریا را که روی نرده نشسته بود و پاهایش را تکان می داد دید، چیزی در زیر قلبش فرو ریخت و به کف پاهایش رفت. با عجله به سمت خانه درختی رفت و فاریا را از نرده ها دور کرد، کلت را از دستش گرفت و موهایی که روی صورتش پخش شده بود را کنار زد و با ترس پرسید
-فاریا؟ خوبی عمو؟ پرنسسم؟
فاریا با چشمان خالی از هرگونه احساس به امیر نگاه کرد و تنها توانست سرش را تکان دهد تا بتواند به او بفهماند که حالش خوب است و مشکلی ندارد، نمی توانست صحبت کند و تلاشی هم نمی کرد که با امیر حرف بزند زیرا در شوک به سر میبرد و وضع روحی اش به هم ریخته بود. امیر با ترس آب دهانش را قورت داد و فاریا را روی دستانش بلند کرد، برگشت و سلما را هم روی دوشش انداخت و وارد خانه درختی شدند.
آنها کار خود را می کردند و در حس و حال خود غرق بودند بی توجه به دو جفت چشمی که آنها را می پایند و تمام اتفاقات را در ذهن ثبت می کنند و چه نقشه های شومی در سر می پرورانند.
مایک به صفحۀ مانیتور که خانه درختی را نشان می داد نگاه کرد و لبخند بدجنسی روی لــ*ب نشاند، نگاهش را با خشنودی به لئونارد داد و دستانش را بر هم کوبید
-پس غیر خوشگلیش فایده های دیگه ای هم برامون داره
لئونارد چانه اش را خاراند و به دیوار روبه رویش چشم دوخت و فکری را که در سر داشت را بر زبان آورد
-از فردا میریم توی نخ فاریا کوچولو. برای اینکه بتونیم به موقع ازش استفاه کنیم باید از الان بذر رو بپاشیم. اگه امیر یا داریوش دخالت کردند میدونم باهاشون چیکار کنم
لئونار سرش را تکان داد و کمی از نوشیدنی که در دست شد نوشید، تکیه اش را به صندلی داد و یکی دیگر از موانعی که جلویشان بود را معرفی کرد
-پس خان جون چی؟ ابدا اگه بزاره فاریا بیاد توی دایرۀ ما
لئونارد پوزخندی روی لــ*ب نشاند و به بردارش خیره شد و راه حلی راحت برای دفع این مانع پیشنهاد داد
-به نظرت چند وقته که خان جون به دیدن اقوامش نرفته؟
مایک کمی به چشمانش پرشیطنت لئونارد خیره ماند تا در چشمانش معنی صحبتش را بیابد. کمی بعد ابروهایش بالا رفت و بلند خندید، لیوان دستش را به سلامتی زیرکی این مار افعی بالا برد و پوزخندی روی لــ*ب نشاند، به راستی که شخصی به لاشخوری لئونارد روی کرۀ زمین وجود ندارد و در آینده مادری هم به دنیا نمی آورد
 
  • Like
Reactions: Hosein
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
فردای آن روز لئونارد ترتیبی داد تا خان‌جون به ایران برود. خان‌جون بعد از سفارش‌هایی فراوان در رابطه با حفاظت از سلما و فاریا ایتالیا را به مقصد ایران ترک کرد.
« چرا خان‌جون به ایران می‌رود؟
لیلا سرافراز یا همان خان‌جون، دختر کوچک یک خانوادهٔ سنتی و پرجمعیت بود. او برای ادامهٔ تحصیل به ایتالیا آمد و در کالج با پسری جذاب و مرموز به نام فردیک آشنا شد. همه چیز از جزوه گرفتن‌های بیهوده شروع شد، از همان زمانی که لیلا سه دفعه به بهانهٔ جزوه گرفتن سعی در هم‌صحبت بودن با فردیک را داشت وقتی اندک اندک قلب سردرگم فردیک را نسبت به خود هشیار کرد.
رابطه همکلاسی تبدیل به دوستی، دوستی تبدیل به علاقه و علاقه به عشق مبدل گردید. بعد از گذشت شش ماه فردیک نتوانست طاقت بیاورد و به لیلا پیشنهاد ازدواج داد. لیلا با تمام عشق و علاقه‌ای که نسبت به فردیک داشت باید فکر می‌کرد! آیا ازدواج با فردیک‌تایلر تک فرزند پاتریک‌تایلر که بنیان‌گذار قاچاق مواد مخدر است و به احتمال نود و نه درصد بعداز پاتریک، فردیک رهبری باند را به عهده می‌گیرد درست است؟ آیا به ریسکش می‌ارزد؟ از کجا معلوم بعداز ازدواج آن روی دیگرش را نشان دهد؟
چند هفته بعد پدر فردیک بر اثر ایست قلبی فوت کرد و امپراطوری تایلر به دست تک‌پسرش رسید. زمانی که فردیک پشت در اتاق لیلا با تمام وجود زار می‌زد و همانند گنجشکی بی‌پناه می‌لرزید لیلا درست‌ترین تصمیم زندگی‌اش را گرفت. او دریافت که فردیک برخلاف ظاهر غلط‌اندازش قلبی مهربان دارد و با کوچکترین بادی می‌لرزد و نیاز به دلگرمی‌ای محکم دارد. سرانجام لیلا با فردیک ازدواج کرد و ثمرهٔ عشقشان مایک و لئونارد شدند که گویا به پدر بزرگشان رفته‌بودند. آن‌دو سالیان سال عاشقانه در کنار هم زندگی کردند و صادقانه به هم عشق‌ورزیدند و سرانجام در غروب دوازده سپتامبر عمر فردیک هم غروب کرد و لیلا ماند و غم تنهایی همسر مهربان و دلسوزش._
به محض رفتن‌خان‌جون عملیات لئونارد و مایک استارت خورد.
زمانی که امیر و داریوش پی کارهایشان می‌رفتند مایک راجب اینکه چطور با حیله و نیرنگ رقبای خود را از دور خارج می‌کردند را برای فاریا تعریف کرد که برایش جالب بود.
بعد از چند روز که فاریا شیفتهٔ داستان‌های مایک شد، لئونارد روی‌کار آمد و داستان‌هایی از فرار و گریزشان با پلیس‌ها را با آب‌وتاب تعریف می‌کرد که فاریا را به وجد آورد، سپس بعد چند هفته که حس کردند ذهن فاریا کاملا آماده است راجب کارهایی که باندشان انجام می‌دهند و دربارهٔ اینکه چه لذتی دارد وقتی می‌تواند به همه دستور بدهد و خانم خودش باشد گفتند. آنها می‌خواستند خود فاریا پیشقدم باشد زیرا می‌دانستند که نیمی از وجود او برای هیجان بال‌بال می‌زند.

****

مایک، فاریا و سلما روی تاپ‌آهنی‌ای که در مرکز باغ قرار داشت نشسته‌بودند و راجب موضوعات معمولی صحبت می‌کردند. تاپ با هدایت مایک آرام به عقب و جلو حرکت می‌کرد، فاریا در افکار خود غرق بود و سلما از وزش‌باد در بین موهای خود لذت می‌برد. فاریا به مایک خیره‌شد، نگاه متفکر و کاوش‌گر او مایک را کنجکاو ساخت. ابروهای خود را بالا انداخت تا به فاریا بفهماند که می‌تواند به راحتی تفکرات خود را بر زبان بیاورد. فاریا آب‌دهانش را قورت داد و لبش را با زبان تَر کرد
_ عمو؟! تو و بابا برای چی اون بادیگارد رو کشتید؟
چشمان سلما با هیجان گرد شد و تکانی روی تاپ خورد، خود را به سمت آنها مایل کرد و بلافاصله بعد از فاریا خود و او را لو داد
_ راست میگه پسرخاله، من و فاریا خودمون دیدیم که‍....
زمانی که متوجه شد در حال گفتن رازی‌ست که بین خودش و فاریاست سریع صحبتش را قطع کرد و محکم به دهـ*ان خود کوبید، با چشمانی گرد شده از ترس اول به مایک و بعد به فاریا نگاه کرد، چشمانش را کمی ریز کرد و رو به فاریا ببخشیدی را لــ*ب زد. فاریا چشم غره‌ای به سلما رفت و عصبی نفسش را محکم بیرون داد. آیا نخودی در دهـ*ان این دخترک ساده‌لوح خیس می‌خورد؟
مایک با لبخندی حریص و شیطانی به فاریا نگاه کرد و دریافت که بالاخره فاریا آماده شده‌است و همانند تنور داغی‌ست که همین حالا باید خمیر را به آن چسباند
_ چرا قایمکی موش کوچولو؟! به خودم می‌گفتی می‌خوای ازین چیزا ببینی دیگه!؟ می‌خوای الان یه نمونه‌شو بهت نشون بدم؟
فاریا با اشتیاق سرتکان داد ولی سلما ترسید، با این‌حال باز هم دست فاریا را فشرد و دنبال مایک رفت. او به هیچ عنوان به خود اجازه نمی‌داد که دوست سربه‌هوایش با آن کفتار پیر تنها بگذارد زیرا سلما به خوبی می‌داند که پسر خاله‌هایش به چه اندازه شیاد و خطرناک هستند.
 
  • Like
Reactions: Hosein

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.