درحال‌تایپ رمان پنجره شکسته_شیوا بیگی عضو انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع *Shiva*
  • تاریخ شروع
*Shiva*

*Shiva*

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
12/5/20
10
36
13
نام رمان : پنجره شکسته
نام نویسنده: شیوا بیگی
ژانر: اجتماعی_ تراژدی
نام ناظر: جغد برفی
خلاصه:سلما، دختری است که در تمام عمر از نیمه تاریک وجودش فرار کرده است. و حالا در آستانه فروپاشی ازدواجش باید کم کم اجازه خودنمایی به نیمه تاریک خود بدهد. نمایشی که باعث فروپاشی شخصیت او می شود و حالا او باید تیکه های پازل خاطرات را کنار هم قرار بدهد تا دلیل این آشوب را متوجه شود.
 
جغد برفی

جغد برفی

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
نویسنده برتر
13/1/19
65
550
83
29
یزد


با سلام و تشکر از اینکه ناول کافه را برای ارائه داستان خودتان انتخاب کردید.
لطفا قبل از شروع رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه بفرمایید:
در صورتی که پرسشی در زمینه داستان پیش آمد می‌توانید اینجا بپرسید:
و در نهایت پس از اتمام رمان ، در اینجا اعلام نمایید:
با تشکر و آرزوی موفقیت برای شما
 
*Shiva*

*Shiva*

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
12/5/20
10
36
13
مقدمه
تنها نشسته ام ...
مثل ماهی، در میان امواج قدرت طلب دریا...
مثل برگی کوچک، گمگشته در آغـ*وش باد.
خسته ام...
انگار زمان خوابیده است و عقربک ها
حال پیشی گرفتن از همدیگر را ندارند.
و من در میان این آشفته بازار...
مانند گل آفتابگردان، در جستجو خورشید...
به دنبال تو میگردم.
***
صدای کوبیدن در، در گوشش طنین انداخت و آرام آرام تبدیل به زنگی آزاردهنده و ممتد در گوشش شد.
لبخندی که می رفت تا به خنده ای شادی آور تبدیل شود در لحظه تبعید شد، به جایی دور دست، شاید در اعماق قلب اش یا جایی میان تمام آن بغض های گیر کرده در گلویش.
نگاهش میخکوب دری شد که تا لحظاتی پیش او انجا بود. به سختی نگاه برگرداند. به تابلوهایی نگاه کرد که روزی کودک تازه متولد شده از دستان ناتوان این روزهایش بودند. تابلوهایش همه نقشی از لبخند داشتند، نقشی از زمانی که هیچ دردی وجود نداشت.
اشکی که دیدش را تار کرده بود، پس زد و آرام بلند شد. صدای قدم هایش را می شنید که طنین سکوت خانه را درهم می شکست.
به سمت اشپزخانه رفت، قلمروی تمام زنان این کشور و تنها مکانی در خانه که مزین شده به ترکیب رنگی مورد علاقه خودش بود؛سفید و مشکی.
تمام خانه را مورد علاقه های او در بر گرفته بودند؛ ترکیب رنگی ابی و سفید، مبل های راحتی آبی کمرنگ و تلویزیونی که برای خانه 70 متری اش زیادی بزرگ بود.
خسته از سکوت عذاب آور خانه پنجره را باز کرد، پنجره ای که رو به حیاط خشکیده اش باز می شد. هیچوقت حوصله تمیز کردن و رسیدن به حیاط را نداشت. برای چه باید اینکار را میکرد وقتی که اینها جز کارهای او بود؛ زدن شاخ و برگ های اضافه، چیدن علف های هرز و جمع کردن برگ های خشکیده و...
اصلا وقتی به زندگی اش نگاه می کرد، میدید تنها چیزی که متعلق به خودش بود، تنها همان رنگ اشپزخانه بود. همه چیز برای او بود. حیاط، خانه و حتی خودش.
چقدر غمگین بود که، خودش را متعلق به او می دانست اما او را متعلق به خودش نه. هیچوقت حق اینکار را به خودش نمیداد.
صدای باز شدن در خطی بر تمام افکارش کشید. هرم نفس هایش را می شنید که چه آواز موزونی با صدای قدم هایش می ساخت.
- فکر نمیکردم اینجا پیدات کنم!
از کجا باید می دانست که زن تمام زندگی اش اینجا بود. این خانه و تمام خاطراتش بودند که، اورا می ساختند. او که نمیدانست. هیچوقت هیچ کنجکاوی ای راجب زن نداشت. برای چه داشته باشد ؟ مگر آن زن که بود ؟
- هیچ وقت از اینجا دل نکندم.
متعجب نگاهی به زن انداخت. باورش سخت بود که او هنوز دل از این خانه نکنده بود.
- میدونی که امروز کامیون ها می رسند؟
حواس زن اما به حرف هایش نبود. تنها حواسش میان چهارخانه های آبی و سفید لباسش بود. جالب بود که هنوز رنگ مورد علاقه اش عوض نشده بود.
لاغر شده بود یا او اشتباه می کرد؟ چهار شانه هایش کمی افتاده بود. اوهم زجر می کشید و هیچوقت به اینجا نیومده بود؟
- غذات رو می خوری؟ شبا کجا می خوابی؟ حواست به خودت هست؟ لاغر شدی!
گویی تازه متوجه شده بود که زن به حرف هایش گوش نمیداد. به خودش نگاه کرد. فقط 2 کیلو کم کرده بود و زن، مثل همیشه، همان را هم فهمیده بود.
 
*Shiva*

*Shiva*

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
12/5/20
10
36
13
- حواست کجاست! متوجه می شی چی میگم یا باز تو اون دنیای تخیلی احمقانت داری سیر میکنی؟ امروز کامیون ها برای جابه جایی اینجا میان و تو هنوز وسایلت رو جمع هم نکردی! کجا می خوای بری؟ اصلا فکرش رو کرده بودی؟
نه نکرده بود. او تنها به فردی فکر میکرد که با بی رحمی رو به رویش ایستاده بود و چه راحت حرف از رفتن از خانه ای را می زد که تنها خاطرات خوش زندگی اش آنجا بود. جالب بود. برای او مهم بود که او هیچ جایی برای رفتن ندارد و اینگونه حرف می زد؟
- چه راحت حرفش رو می زنی!
این حرف مسخره را باورش نمی شد. یعنی زن همچنان دل به آن خاطرات بسته بود؟
- دست بردار! ما قبلا این بحث رو کردیم.
صدای قهقهه های هیستریک زن سکوت را درهم شکست. صدایش ولی باعث خندیدن متقابل مرد نشد. برعکس، برای اولین بار باعث شد تا مرد با دقت زن را نگاه کند.
لباس گشاد ابی و شلوار زرد رنگ که جای لکه های بزرگ رویش خودنمایی می کرد. صورتش از همیشه لاغرتر و بی رنگ تر دیده می شد. انگار وزن زیادی از دست داده بود. چطور تا الان این را نفهمیده بود؟
- به چی زول زدی؟ تازه من رو دیدی؟ اصلا تا حالا من رو دیده بودی؟ رقت انگیز شدم؟ دلت برام میسوزه؟ نه، تو که دل نداری. تو از سنگی. حیف دل که بخواد اسم اون تیکه سنگ تو باشه. از خونه من برو بیرون.
حرف هایش را می زد. حرف هایی که ماه ها روی دلش مانده بود و مانند سنگ راه گلویش را بسته بود. اما او که اهل گله نبود. چرا اینها را میگفت؟ می خواست اورا ناراحت کند؟ نه، او هیچوقت این را نمی خواست. اشک هایش بدون اینکه خود متوجه شود جاری بود.
- خونه تو؟
- تروخدا فقط برو.
مرد نگاه خشمگینی مهمان چشمان خیس زن کرد. عصبانی شمعدانی های طاقچه را برداشت و محکم بر زمین کوبید. صدای جیغ خفه زن را که شنید، زیر لــ*ب گله کنان چرخید و از خانه خارج شد.
زن که گویی منتظر خارج شدن مرد بود تا مانند ساختمانی توخالی فرو بریزد، بر زمین افتاد. راه دیگری نبود. او تنها مهمان دوساله این خانه بود و حالا باید مانند هر پرنده مهاجر دیگری کوچ میکرد.
دست بر طاقچه دیوار گذاشت و بلند شد. انگار در این چند دقیقه تمام وزن عالم روی دوش او افتادخ بود که اینگونه زانوانش می لرزیدند. تکیه بر دیوار کرد و آرام آرام راه اتاق را پیش گرفت.
باید از این اتاق شروع میکرد. نگاهش میان تخت دونفره ساده اش و آینه و میز آرایش ست آن در چرخش بود. قدمی پیش گذاشت و از کنار گلدان یاس پژمرده اتاق گذشت، گل هایی که دورانی بود که هر روز گل هایشان را تعویض میکرد، هر روز بویشان میکرد و چه قدر آن روز ها اکنون دور به نظر می رسیدند. رنگ دیوار های اتاق هم سفید و آبی بود. تخت اش دونفره و با میز آرایش ست اش سفید بود. روتختی آبی رنگی روی آن انداخته بود.
یادش می آمد که با چه ذوقی این روتختی را خریده بود.
 
*Shiva*

*Shiva*

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
12/5/20
10
36
13
***
با پا لای در را باز کرد و با زور خود را داخل کشید. جعبه درون دستش را روی زانواش گذاشت تا لحظه ای استراحت کند. با لبخند و چشمانی که از فرط ذوق زدگی می درخشیدند، به خانه نگاه کرد. ترکیب رنگی آبی و سفید در تمام خانه به چشم می خورد. ترکیب رنگی مورد علاقه او نبود، ولی هرچه را که مرد دوست داشته باشد او هم دوست می داشت.
نگاهش کنج به کنج خانه را می کاوید. از راهرو که وارد می شدی، اولین چیزی که به چشم می خورد پذیرایی سفید رنگ مزین شده با مبل های آبی کمرنگ بود. روبروی مبل ها تلویزیون را گذاشته بود و تمام دیوار های خانه را نقاشی هایش فرا گرفته بود، نقاشی هایی که همه طرح چهره بودند و لبخند پررنگ ترین عنصر آنها بود.
آنقدر غرق در دیدن خانه جدید اش شده بود که صدای قدم های مرد را نشنید. مرد از پشت چشم های زن را گرفت. زن برای درنگی کوتاه وحشت زده شد، اما به خود که آمد، توانست عطر مرد را حس کند و جای خود را در آغـ*وش مرد، مستحکم تر کرد. بوی عطرش دوباره او را به سمت دنیای عاشقی برد و بی هوا مستش کرد. هربار می خواست نام عطر را از مرد بپرسد، اما هربار هم یادش می رفت.
- خانم کوچولو تو چه فکری غرق شده؟
- تو این فکر که سلیقه خوشگل آقا بزرگ به کی رفته؟
مرد ناگهان با تمام وجود خندید. همیشه حاضرجوابی های دختر را دوست داشت، به موقع و به جا اما با ادب و متین، درست مانند شخصیت اش.
مرد جعبه را از دستان زن گرفت. و بعد با تمام قدرت دست زن را گرفت و به دنبال خود کشید. زن خنده کنان به دنباش به راه افتاد. به سمت راست پذیرایی چرخید و وارد اتاق شد. زن نفس نفس زنان پشت او وارد شد . چشمانش از تعجب مانند دو گردوی درشت باز ماند. دهانش باز شده بود و مانند تمام وقت هایی که تعجب میکند از گوشه دهانش، آب دهانش راه افتاد. مرد با دستمال سراغ زن رفت و آب دور دهـ*ان او را پاک کرد.
- خوشت اومد؟
- خوشم اومد؟! اینجا معرکست. کی وقت کردی این تخت و میز آرایش رو بخری بدون اینکه من متوجه بشم؟
- این از معجزات این آقابزرگه! به درد سنین پایین نمی خوره.
زن اخم بامزه ای کرد ک رو برگرداند. در ثانیه ای ناراحتی اش یادش رفت و خود را روی تخت سفید پرت کرد.
***
از فکر کردن به آن خاطره لبخندی بر گوشه لــ*ب اش نشست.طمع شیرین آن خاطرات انگار مانند آبنبات در زیر زبانش مانده بود. به سمت میز آرایش رفت. کشو اول را که باز کرد، لوازم آرایشی اش را دید. لبخندش درجا خشک شد. طمع ابنبات ناگهان تبدیل به داروی تلخ دوران کودکی شد. تمام وسایل همانجور خراب مانده بودند. خودش اینکار را کرده بود در حالی که آخرین بار از آنها استفاده میکرد. این وسایل خاطرات خوشی را برایش به جا نگذاشته بود.
***
با ذوق به تصویر منعکس شده اش در آینه خیره شد. دست پیش برد و دوباره رژ پررنگ قرمز را برداشت و به روی لــ*ب های قلوه ایش چندین مرتبه کشید. کارش که تمام شد، ایرادی نمیدید. در تونیک قرمز رنگ و با کفش های پاشنه بلند مشکی اش می درخشید. رژ قرمز رنگی زده بود تا با خط چشم مشکی و رژگونه قرمز اش ست شود. گوشواره های بلند که متشکل از پرهای قرمز بود را نیز آویخته بود. از گردنبند خوشش نمی آمد، اما اینبار به خاطر مرد گردنبندی را که او خریده بود انداخته بود. طرحی از حروف درهم رفته کلمه آرامش. معنی اسمش یک جورایی آرامش میشد و مرد عاشق این بود که او را آرامش صدا بزند.
 
آخرین ویرایش:
*Shiva*

*Shiva*

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
12/5/20
10
36
13
صدای در را که شنید به سرعت عروسک چوبی را به دست گرفت و به سمت در رفت. جلوی مرد ایستاد و عروسک را پشتش قایم کرد. مرد که بی حواس وارد میشد، ناگهان با دیدن زن در جای خود حیرت زده ایستاد. زن در یک کلمه زیبا شده بود. توصیفی در برابر این زیبایی نداشت. چشم های مشکی رنگش در قاب آن خط چشم باریک می درخشید و لــ*ب های قلوه ای اش در زیر رژ قرمز خودنمایی میکرد. موهای بلند قهوه ای اش را آزادانه رها کرده بود. زن زیبا بود ولی این زیبایی دیگر برای او ارزش نداشت
- باید باهم حرف بزنیم!
زن متعجب از لحن عصبی و سرد مرد ناراحت ایستاد. سرما از درون یخ های قطبی به رگ هایش تزریق شد. یعنی او زیبا نشده بود. با ناراحتی دوان دوان به اتاق برگشت و خود را در آینه چک کرد. همه چیز درست بود، اما چرا مرد آنقدر خشک و سرد برخورد کرد؟
- من گفتم قهر برای یه چیز کوچیک دیگه بسه. برات شام مورد علاقت رو پختم و لباس مورد علاقت رو هم پوشیدم، تازه یه چیز کوچولو هم برات درست کردم، اما تو اینجوری برخورد می کنی؟ هنوز دلگیری؟تموم نشد این کینه شتری تو؟
مرد کلافه کراوات دور گردن اش را شل کرد و با دست اشاره ای به مبل کنارش کرد تا زن بنشیند.در حالی که زن می نشست، عزوسک ر در پشت خود زیر بالشتک مبل قایم کرد. با اینکه نمیدانست باید دقیقا از کجا شروع کند، لــ*ب به سخن گشود:
- خودت هم خوب میدونی که چند وقته مشکلات زیادی رو باهم داریم...
- آره ولی من می خواستم حل کنم و تو نذاشتی!
مرد دستی بر صورت خود کشید. بحث با این زن نیرویی عجیب می طلبید. دوباره تمام انرژی اش را جمع کرد و ادامه داد:
- لطفا تا حرفم تموم نشده حرف نزن. من خیلی فکر کردم و فهمیدم که این مشکل از من یا تو به تنهایی نیست. این مشکل از کنار هم بودن ما شکل میگیره.
زن دست بر دهانش گذاشت. نمی خواست این حرف هارا بشنود. خون در رگ هایش خشک شد. به قصد رفتن بلند شد که دست مرد او را محکم بر مبل کوبید.
- بشین.
فریاد مرد او را بیشتر در مبل فرو برد. و سرخورده به ادامه حرف هایش گوش کرد.
- بزار بدون حاشیه بگم، می خوام طلاقت بدم.
اینبار قدرت مرد مانع بلند شدن زن نشد. دست بر گوش هایش گذاشت و صدای جیغ های متعدد اش خانه را برگرفت. مرد متعجب دست بر گوش هایش گذاشت و با چشم های از حدقه در آمده ای زن را تماشا کرد. زن پس از چندین بار جیغ کشیدن، به صورت تهاجمی به سمت مرد راه افتاد.
- این چرت و پرتا چیه به هم می بافی. طلاق؟ مگه شهر هرته برای چندتا دعوا طلاقم بدی! زیر سرت بلند شده، ها؟
سیلی مرد که در گوشش نشست، ناتوان بر روی زمین افتاد. هرچه انرژی در خود میدید ناگهان از دست رفت. دست بر همان سمت صورتش کشید، می سوخت. او، همان مرد عاشق پیشه دوسال پیش، دست روی زنی بلند کرد که به قول خودش، تندیسی بود برای پرستش، گلی بود برای نوازش. مرد دست بر آرامش اش بلند کرده بود.
آب دهـ*ان خود را به روی کفش مرد انداخت. مرد خشمگین بلند شد. به سوی زن رفت. دست بلند کرد تا دوباره او را بزند که، پشیمان شد. این زن حتی دیگر برای او ارزش سیلی هم نداشت. نفس عمیقی کشید و از خانه خارج شد.
زن خسته از گریه های متوالی، به سوی مبل رفت. از پشت بالشتک مبل کرد و عروسک قرمز پوش را برداشت. چه خیالات خامی داشت که برای مرد عروسک درست کرده بود. تازه یاد گرفته بود و این اولین عروسک ساخت دستانش بود. مانند خود او لباس قرمز پوشیده بود و از موهای خود برایش استفاده کرده بود. آهی کشید و همراه عروسک به اتاقش بازگشت.
 
*Shiva*

*Shiva*

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
12/5/20
10
36
13
***
به خودش که آمد، خود را در حال دور ریختن آن وسایل آرایش نفرین شده دید. به سختی نگاه از زیر تخت گرفت. دلش نمی خواست فکرش به آن سمت برود. کلافه آهی کشید و به خود در آینه نگاه کرد. زن درون آینه شباهتی به او نداشت. آن زن را نمی شناخت. آن گونه های فرورفته از صورت توپر او بعید بود. جیغی کشید و یکی از رژ گونه های نزدیک دستش را به سمت آینه پرت کرد. با لذت هزار تیکه شدن آینه را تماشا کرد.به سوی تنها کمد اتاق رفت. نیمی از کمد که در زمان گذشته شامل لباس های مرد می شدند، اکنون خالی بود. تمام تلاشش را کرد تا دوباره به گذشته پرت نشود. وقت نداشت، کمتر از چند ساعت دیگر کامیون ها می رسیدند و او حتی لباس مناسبی بر تن نداشت. ساک مشکی تقریبا نویی را از زیر کمد بیرون آورد. مسافرتی نرفته بود که بخواهد آنچنان از این ساک استفاده کند و حالا، باید از آن برای رفتن از این خانه استفاده میکرد.
تمام لباس هایش را بی علاقه و بی توجه به درون ساک پرت کرد. دستش به تونیک قرمز رنگی افتاد که مرد آن را دوست داشت. در لحظه ای خون جلوی چشمانش را گرفت، بلند شد و سراسیمه به سمت آشپزخانه رفت. درون تک تک کشو ها را گشت تا آن چیزی که می خواست را پیدا کرد؛ یک قیچی.
به اتاق که برگشت بدون هیچ درنگی لباس قرمز رنگ را به اعدام، بدون هیچ گناهی محکوم کرد و مگر او گناهی داشت که تبعید شده بود؟ گریه میکرد، داد میزد و لباس را پاره میکرد.
وقتی کارش تمام شد، بی توجه به جنازه باقی مانده لباس بقیه لباس ها را در ساک ریخت و در کمد را بست.
اینبار به سمت تخت به راه افتاد. روتختی را با حرص بالا زد و زیر تخت را نگاه کرد؛ سه تا جعبه آنجا بود؛ یکی برای وسایل نقاشی اش، یکی برای وسایل ریز و بازیافتی و دیگری پر بود از قاب عکس و وسایل عروسک سازی و یک عروسک. عروسک قرمز پوش را که میدید دلش می خواست تا خانه مرد پیاده برود و هرچه در دل داشت به او بگوید. هر سه جعبه را با نفرت برداشت و کنار ساک قرار داد.
وقتی کارش تمام شد، در آن خانه جز چند وسیله بزرگ چیزی نمانده بود. کشان کشان وسایل را نزدیک راهرو برد.
ساعت یک ربع به چهار بعد از ظهر را نشان میداد. خسته از تقلاهایش به سمت آشپز خانه رفت. لیوانی نمانده بود تا با آن آب بنوشد، بنابر این با دست مقداری آب نوشید و روی یک مبل خود را رها کرد.
***
با بغض ساک را در بغلش گرفت و به دور شدن کامیون نگاه کرد. همه چیز تمام شده بود. دیگر نه ردی از او در آن خانه مانده بود و نه جایی برای او.
از تمام دنیا گله داشت. مگر او چند سالش بود که باید با 5 کارگر مرد سر شکستن پای مبلش دعوا میکرد. آخر آنها نمی دانستند که مرد با چه لذتی هربار تن خسته اش را روی آن مبل ها رها میکرد و زن با چه لذتی چای برای مرد خسته اش می برد. با همان حال خراب نگاه آخرش را به خانه ای که روزی کاخ آرزوهایش بود، انداخت. بغض خود را کنترل کرد، تاکسی ای گرفت و به سوی خانه مرد راه افتاد.
 
*Shiva*

*Shiva*

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
12/5/20
10
36
13
همیشه وسواس ذهنی داشت. اکنون هم برایش سخت بود تا روی صندلی شکسته و پر از جای لک پیکان مرد بنشیند. بنابر این دستمال از داخل کیف اش برداشت و ان را به طوری که پیرمرد متوجه نشود زیر خود پهن کرد، و سپس با احساس بدی که داشت نشست. نمیدانست این احساس را از چند سالگی داشته است. از روزی که یادش می آمد داستان همین بود. کوچکترین کثیفی ها در ذهنش ردی عمیق می گذاشت. در بچگی همیشه با یک پتو ابی رنگ مشکل داشت، چون یکبار دیده بود که سوسکی از روی گل دوم از سمت راست آن پتو رد شده است. و متاسفانه او همیشه این را به یاد داشت.
با دیدن خانه آشنا مرد از خیال فاصله گرفت. دست در جیب مانتواش کرد و پول چروکیده ای درآورد و آن را به سوی مرد راننده گرفت. به سختی از روی صندلی ماشین به روشی پیاده شد که با جایی برخورد نداشته باشد.
جلو که رفت تازه توانست درگیری میان کارگر ها و مرد را ببیند. بر سرعت قدم هایش افزود و به سمت مرد رفت. آرام نام مرد را صدا زد و گفت:
- چه خبر شده؟
سر کارگر که زودتر از مرد زن را دیده بود با خوشحالی به او اشاره کرد.
- بفرمایید. خودش اومد.
مرد حواسش جمع زن شد. تمام وقت امروزش را دردسر های زن گرفته بود. انگار او هیچوقت قصد بزرگ شدن نداشته است.
- باید از تو بپرسم که این چه معرکه ایه راه انداختی.
زن معذب نگاهی به کارگر ها انداخت. مرد خوب میدانست که او جلوی آنها جواب اورا نمی دهد و از این مسئله سواستفاده اش را کرده بود. رو به کارگر ها کرد و با نگاهی که به سختی روی صورت انها متمرکز کرده بود، گفت:
- ببخشید میشه چند لحظه مارو تنها بذارید؟
کارگر ها کلافه به زن نگاه کردند. انگار زن با وجود آنها مشکلی داشت. قدمی به عقب برداشتند و از آنجا دور شدند. به سمت کامیون رفتند و خصمانه شروع به گفتگو با یکدیگر کردند.
زن نگاهش را به سوی مرد برگرداند و نفس عمیقی کشید تا بغض اش را کنترل کند.
- حتی اونا دلشون برای من سوخت. تو چی از من می خوای که هنوز اینجوری رفتار میکنی؟
- جالبه! تو اومدی خونه من با کلی وسیله و کارگر، بعد طلبکاری!
زن نیاز به کمی خلوت داشت. از صبح که بیدار شده بود، هنه چیز به طرز بدی غم انگیز جلو می رفت. نفس عمیقی کشیدو رو به مرد ایستاد.
- من هیچ جایی برای این وسایل ندارم. و محض اطلاعت اینا وسایل توام حساب میشه. پس من فقط جعبه خودمو برمیدارم و میرم.
- وسایل من! حتما من اینا رو جهاز اوردم!
این شرایط حتی کسی چون اورا هم خشمگین میکرد.
- لعنتی من نمیتونم جهازم رو با خودم ببرم خونه بابام. چرا نمی فهمی! من حتی خودمم اونجا اضافی ام. چه ایرادی داره تو خونت اینا رو بذاری. تو که وسیله ای نداری.
- الان توقع داری من با اینا چیکار کنم؟
صدای در و به دنبال آن صدای برخورد پاشنه کفشی زنانه به زمین سنگی، توجه هر دو نفر را به سمت خانه جلب کرد.
زن ناباور به زن آبی پوش که داخل درب خانه مردی که هنوز نام شوهرش را یدک میکشید ایستاده بود،خیره شد. گرمی اشک هایی که بر گونه هایش جاری بود، دیگر حس نمیشد. باید همین الان از اینجا می رفت. تحمل این را دیگر نداشت.
- نمیدونم بریزشون دور. تو که بلدی همه چیز های خوب رو نابود کنی. اینم روش.
اینجوری نمیتوانست. اهل زخم زدن نبود اما، اینبار مرد چاقو برداشته بود و با تمام توانش بر پشت او کوبیده بود. دلش آرام نمی گرفت اگر اینجور آرام از اینجا می رفت. زندگی او در طوفان نابود شده بود و مرد، در ساحل آفتابی استراحت کند؟
- راستی خانم، به این اقا دل نبند. امروز عاشقتم در گوشت می خونه، دوروز دیگه اینجوری پرتت میکنه بیرون.
چرخید و به سوی کامیون حرکت کرد. و بی توجه به نگاه متعجب سایرین ساکش را محکم تر در آغـ*وش کشید. با به یادآوری چیزی به سمت مرد برگشت.
- آها راستی، لطفا سه تا جعبه که از همه کوچکتره رو برام بفرس خونه مامانم. خداحافظ.
مرد درمانده به رفتن زن نگاه کرد. عذاب وجدان داشت اورا از درون می خورد. برای اولین بار حق را به زن عاشقی داد که بدجور خوردش کرده بود. برای خودش هم این حس عذاب وجدان مسخره به نظر می آمد. به سوی کارگر ها برگشت و با سر اجازه ادامه کار به آنها داد. به زن قاب گرفته شده داخل درب خانه اش نگاه کرد. آهی از سر ناچاری کشید. لبخندی بی معنا و خشک بر لبانش نشاند و به سوی او راه افتاد.