درحال تایپ رمان وقتی ندارمت | صدف شایگان کاربرانجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع s.shaygan
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 2 Votes
s.shaygan

s.shaygan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/10/19
98
971
93
21
اسم رمان : وقتی ندارمت
اسم نویسنده: صدف شایگان
اسم ناظر: نرجس شهبازی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، درام
خلاصه:
ای میوه ممنوعه من!برای تنهایی من، تنها تو مرهم بودی.. حال بعد از تو دست چه کسی را بگیرم و دلگرم شوم؟
هیچ‌چیز بعد از تو مثل قبل نمی‌شود. من بعد از تو، من قبل از تو نمی‌شود!
اکنون که دیگر نیستی تا برایت بخندم؛ چه فرقی می‌کند که تا همیشه اشک‌هایم جاری باشد؟
 
آخرین ویرایش:
نرجس شهبازی

نرجس شهبازی

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
28/1/19
186
3,348
93
دیوونه‌خونه=)

به نام خالق قلم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.


لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
قـــوانین تـــایپ رمـــان در انجــــــمن

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.


هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
``تاپیک پرسش و پاسخ رمان نویسی``


پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
✴تاپیک جامع اعلام پایان رمان و کتاب های در حال تایپ✴


موفق باشید
*تیم مدیریتی ناول کافه *​
 
s.shaygan

s.shaygan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/10/19
98
971
93
21
مقدمه:
چشمانم را مي بندم، تصورت مي‌کنم:
صورتت را، چشمانت را، خنده مردانه‌ات را...
لبخندی نقش می‌بندد بر لبانم!
نمی‌دانی نبود دستانت، چقدر مرا ضعيف کرده‌اند!
بدون تو! اصلا زندگی جریان دارد؟!
چه کرده‌اي با من؟ که اين‌گونه ويرانت شده‌ام!
داستان نداشتنت را از زبان من شنيده‌اي؟
خوانده‌اي يا به آن فکر کرده‌اي؟
تاوان نداشتنت را چگونه بيان کنم که عمق دردم را احساس کنند؟
حس شيرين داشتنت را چطور؟
دانسته‌اي که چه کرده‌اي با قلب بي‌دفاع من؟ که چگونه به اين حال و روز افتاده‌ام؟
نداشتنت را تمام کن! بي تو انگار تمام عمر هیچ مي‌شود...

*****

از پنجره به بيرون زل می‌زنم.. درخت‌های خشک شده.. برگ‌های نارنجی و زرد.. چقدر بی‌روح، چقدر سرد. درست مثل من! درست مثل وجود من. مثل خزان وجود من.
سرم رو به شیشه تکیه میدم، چشم‌هام رو می‌بندم. از سردی شیشه نفس عمیقی می‌کشم، آرامش چند ثانیه‌ایم رو مدیونش میشم.
دوباره تصاویر و خاطرات توی سرم رژه میرن. چطور تونست این کار رو با من بکنه؟! قطره اشکی رو که از چشمم سرازیر شده، با انگشتم پاکش می‌کنم و روی لبم می‌ذارم. اشکی که برای تو باشه رو همیشه می‌بوسم.
چشم‌هام رو باز می‌کنم؛ دوباره محوطه تیمارستان رو زیر نظر می‌گیرم. چقدر این سردی و سکوتش به من می‌اومد.
زمزمه‌ای توی سرم تکرار شد”چقدر به من میای” آره..من خیلی بهت می‌اومدم. حالا چی؟ حالا کجایی؟ کجایی که نجاتم بدی؟
نگاهی به دور خودم می‌ندازم، به اتاق سه در چهارم که نمی‌دونم چند وقته مهمونشم. تخت سفید.. دیوارهای سفید.. زمین سفید همه‌جا سفید! کاش سیاه بود، مثل قلب شکست خورده من. پس کی میای تا من رو از این‌جا بیرون بیاری؟ کاش بیای و منو از شر این داروها و آمپول‌ها راحت کنی...
به محوطه نگاه کردم، برگ‌های پاییزی، سعی می‌کردم صدای خش خش‌شون رو تصور کنم تا از زمزمه‌های ذهنم رها بشم.
صدای در و بعد از اون صدای پاشنه کفش دکتر توی فضا اکو شد. تنها کسی که این چند وقت بهم سر میزد، البته خودم نمی‌خواستم کسی رو ببینم‌؛ می‌خواستم مثل درونم، بیرونم هم تنها باشه. حتی عطر شیرین و گرمش هم نتونست کام تلخ و سرد من رو از بین ببره. صداي آرامش‌بخشش فضاي خالي اتاق رو پر کرد:
- هنوزم نمي‌خواي حرف بزنيم؟
غرق رنگ‌های پاییزی از پشت شیشه شدم. مي‌خواستم حرف بزنم؟ از چی حرف بزنم؟ چه جوری اون فاجعه رو به زبون می‌آوردم؟
مثل همیشه که جوابی دریافت نمی‌کرد ادامه داد:
- يغما تو الان نزديک يک ساله که اين جايي. با هيچ‌کس حرف نمي‌زني؛ ولی من مي‌خوام کمکت کنم.
يک سال؟! يک سال گذشته؟! چرا این عمر پوچ انقدر زود می‌گذره؟ بدون اين‌که و بهش نگاه کنم جوابش رو دادم. نه اين‌که نخوام، نه! حوصله نگاه کردن بهش و دیدن ترحمش رو نداشتم. حوصله هيچي رو نداشتم:
- هيچ‌کس نمي‌تونه به من کمک کنه.
حضورش رو کنارم حس کردم و صداش رو نزديک گوشم:
- مامانت بيرون منتظره! مي‌خواد باهات حرف بزنه، باید باهاش حرف بزنی.
هيچي نگفتم از کنارم عبور کرد. صداي توی سرم اکو شد. عطر تن مادرم رو نفس کشيدم. صداش با بغض به گوشم رسید:
- يغما...
بي‌روح به سمتش برگشتم لاغرتر و پيرتر از هميشه به نظر مي‌رسيد. دوييد سمتم و محکم بغلم کرد. دست‌هام بی‌کار کنار بدنم آویزون بودن. گریه می‌کرد، ضجه می‌زد. اشک‌هام روي صورتم جاري شدن، مثل هميشه بي‌صدا، هر موقع که می‌دیدمش یاد کاری که باهام کرده بود آزارم می‌داد. کم کم سرخورد و جلوي پام زانو زد. بلند بلند هق هق کرد و بين گريه‌هاش ضجه زد:
- يغما.. توروخدا.. يغما خواهش مي‌کنم.. دختر قشنگم من نمي‌تونم... نمي‌تونم تو رو اين‌جوري ببينم... خواهش مي‌کنم... خوب شو،من رو ببخش. اون دختر قويه من کجاس؟؟
انگار آتيشم زده بودن تمام تنم مي‌سوخت و شعله‌هاي آتيش از قبلم بيرون می‌زد. انگار یادش رفته چی کار باهام کرده... انگار یادش رفته مسبب دردم خودشه، دردی که نمي‌تونستم تحملش کنم... دردی که منو از پا انداخته بود. بعد از اون اتفاق چه توقعي از من داشتن؟ چه جوري زنده موندم؟ چرا قلبم هنوز مي‌تپه؟ چرا نمي‌ميرم؟ چرا؟! چه جوري با اين‌همه درد هنوز زنده‌ام؟ بدون این‌که دست خودم باشه پسش زدم. همه درد و عصبانتیم رو جیغ می‌زنم..‌.:
- مرده... اون دختر مرده!
 
آخرین ویرایش:
s.shaygan

s.shaygan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/10/19
98
971
93
21
........................
سرم رو بالا گرفتم به خورشيدي که به قصد کشت مي‌تابيد نگاه کردم چطور مي‌تونست انقدر داغ باشه؟!
از تشنگي لبام خشک شده بود و بهم مي‌چسبيد. اين واقعا رو اعصابم بود، به اطراف نگاه کردم شايد بتونم يه مغازه پيدا کنم و آب بخرم ولي هيچ خبري نبود.
عجيب بود مگه ميشه مغازه نباشه؟! کوله اسپرتم رو از روي دوشم برداشتم، دفترچه‌ام رو از توش در آوردم، به آدرس‌ها نگاهي انداختم 3 تا مونده بود، اگه آب گير نمي‌آوردم قطعا زنده نمي‌موندم!
از خيابون گذشتم و چهار راه رو بالا رفتم بالاخره يه مغازه پيدا کردم. آب گرفتم و خودم رو از دست تشنگي و سوزش گلوم خلاص کردم.
دنبال آدرس بعدي رفتم. بالاخره با پرس و جو پیداش کردم. سرم رو بالا گرفتم و به تابلو خيره شدم. "دندون پزشکي سلامت" پوزخند زدم رشته من کجا و دندون‌پزشکي کجا؟ از پله‌ها بالا رفتم و وارد مطب شدم.
سرم رو دور تا دور اتاق چرخوندم. چه فضای آرومی داشت. مربع شکل بود که ميز منشي وسط قرار داشت، دو طرف ميز با فاصله، 4 تا در قرار داشت. دکور سبز روشن و سفیدی داشت. کوچيک و جمع جور. منشي با ديدنم لبخند مهربوني زد:
- سلام بفرماييد عزيزم کمکي از دستم برمياد؟
لبخند زدم:
- سلام براي استخدام اومدم.
منشي سرش رو پايين انداخت رو ميزش دنبال چيزي می‌گشت:
- براي دستيار يا منشي؟
- منشي.
کاغذي به سمتم گرفت:
- بيا عزيزم اين فرم رو پر کن.
سرم رو تکون دادم روي مبل کنار ميز منشي نشستم و شروع کردم به پر کردن فرم.
نام نام خانوادگي: يغما ستايش.
تحصيلات: ديپلم نقشه‌کشي معماري.
تاريخ تولد: ۱۳۷۶/۹/۶
با ديدن نام پدر زهرخندي روي لبم اومد. واقعا مسخر‌ه است! پدري که انقدر مهمه و انقدر نباشه؟ انقدر وجودش تو زندگیم کم باشه؟ سهمم ازش فقط تلفن‌های سر هر ماهش باشه؟ ماهی یه دفعه؟ کم نیست؟ کمه... خیلی کمه... من کمش دارم! دوست داشتم بنویسم من پدر ندارم. پدری نبوده و نیست. آه عمیقی می‌کشم و دست از افکار پوچم برمی‌دارم تا بقیه فرم رو سیاه کنم.
نام پدر: اميرحسين.
کد ملي: 4-165-430-002
سابقه کاري: 3سال مهمان‌داري.
معمولا اين سابقه مهمان‌داري هيچ‌وقت کمک نمي‌کنه! فقط الکي جون کندم. البته بماند که بهترين خاطره‌ها و بدترين خاطره‌ها رو اون‌جا داشتم. تابستون‌ها و روزهاي تعطيل که مدرسه نداشتم.
تو يه باغ که مامانم اون‌جا سفره عقد مي‌انداخت کار مي‌کردم. حقوقش خوب بود و من واقعا به پول احتياج داشتم تا خرجم رو از سر مامانم کم کنم. از ساعت 9 صبح تا ساعت 12شب بعضي موقع‌ها هم 2 بامداد کار مي‌کردم. کاری که احساس می‌کردم برای دختر 15ساله سخته... خیلی سخت! ولی همیشه می‌گفتم نباید کم بیاری یغما. تو که مثل بقیه نیستی! تو مثل بقیه نیستی... خودتی و خودت! تو تنهایی!... تکیه‌گاهت خودتی و بس!
به خودم اومدم، يه ساعته دارم به فرم نگاه مي‌کنم و تو افکارم غرق شدم. تلفن تماس و آدرسم رو نوشتم؛ فرم رو روي ميز منشي گذاشتم.
دوباره اون لبخند شيرينش رو تحويلم داد:
- مرسي عزيزم باهات تماس مي‌گيرم.
- خيلي ممنون.
از مطب بيرون اومدم 4تا جاي قبلي هم همين رو گفتن. هم‌چنين ديروزي‌ها و پريروزي‌ها و هم‌چنين روزهاي قبل‌تر! اما هنوز خبري نشده بود.
 
آخرین ویرایش:
s.shaygan

s.shaygan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/10/19
98
971
93
21
دوتا آدرس ديگه هم که به همين منوال براي منشي و بازارياب بود رفتم. تا حالا بازاريابي نرفتم اصلا نمي‌دونم چه جوري هست! اما آدرس آخر که بازاريابي بود رو جوري رفتار کردم که انگار خيلي مشتاقم، اميدوارم قبولم کنن.
سوار تاکسي شدم صبر کردم تا مسافر بياد و پر بشه. چقدر خوب بود که 5 دقيقه ديگه خونه بودم زير باد کولر. سرم رو به شيشه ماشين تکيه دادم و هندزفريم رو تو گوشم محکم فرو کردم تا نشونم صدای پدری رو که داشت پشت تلفن با بچه‌اش حرف می‌زد... که قول می‌داد زود بره خونه... که بغلش کنه... که جایزه‌اش رو بده.
بغضم رو فرو خوردم اگر پدر من هم بود الان به جای دنبال کار گشتن داشتم انتخاب واحد دانشگاهم رو انجام می‌دادم. پشتم بهش گرم بود که خرجم رو میده. ولی افسوس که چرخ زمونه به کام من نمی‌چرخید.
هندزفریم رو بیشتر و بیشتر توی گوشم فرو کردم تا جایی که گوشم درد گرفت. هندزفري دوست داشتنيم. رفيق هميشگي، هيچ‌وقت يادم نمياد که بدون اون جايي رفته باشم، يه جورايي بهش اعتياد داشتم بيشتر از حد معمول آهنگ گوش مي‌دادم با صداي بلند!
شب‌ها وقتي با صداي بلند موزيک خوابم مي‌بره مامانم مياد آهنگ رو خاموش مي‌کنه، هندزفري رو از تو گوشم در مياره ميگه مغزت استراحت نمي‌کنه بچه، وقتي سنت بره بالا حتما کر ميشي!
راست ميگه وقتي بچه بودم عاشق اين بودم که يخ رو بجوم، صداي خرت خرتش رو دوست داشتم مامانم هم مي‌گفت وقتي بزرگ بشي همه دندونات خراب ميشه ولي کو گوش شنوا؟!
لجبازيم به خودش رفته بود، حالا الان که 15تا دندون خراب دارم مي‌فهمم که چقدر حرفش درست بوده؛ يعني دندون سالمي هم مي‌تونه تو دهنم مونده باشه؟
هميشه حق با مامان بود... چه جوري هميشه حق با اونه؟ ولي با اين حال بازم نمي‌تونستم از هندزفريم دل بکنم!چطوری بهش بگم دوست دارم هم کر بشم هم کور تا نبینم، نشونم صدا و محبت پدری به بچه‌اش رو.
ماشين راه افتاد، دوباره ياد آدرس‌ها افتادم همه‌شون سابقه کار مي‌خواستن و... حالا بايد چي کار کنم؟ اگه هیچ کدوم از آدرس‌های امروز من رو نخوان دوباره با چه رویی برای گرفتن پول کرایه ماشین پیش مامانم برم؟
بعد از حساب کردن کرايه از ماشين پياده شدم.
کليد رو در آوردم و در رو باز کردم. وارد خونه که مي‌شدي آشپزخونه درست سمت راست بود و سمت چپ پذيرايي و رو‌به‌رو يه راهروي باريک بود که انتهاش به اتاق مامانم اينا می‌رسید، کنارش اتاق مشترک من و ياشار و مستقيم درب سرويس بهداشتي و حموم بود.
- سلام من اومدم.
صداي مامان رو از آشپزخونه شنيدم:
- به به سلام... چيه؟ خوشحالي، کار پيدا کردي؟
همون‌جور که جوراب‌هام رو در مي‌آوردم و کناري مي‌نداختم جواب مامان رو دادم:
- نه متاسفانه! ولي پيدا ميشه ديگه... نگران نباش.
- چهار تا سيني نذر حسينيه مي‌کنم کار خوب پيدا کني.
روي مبل ولو شدم، اوم... کولر چه نعمتي!
- ممنون مامان... تو دعا کني بقيه چيزا حله.
مامان اومد سمتم:
- دختره شلخته پاشو جوراب‌هات رو بردار برو اون پاهاتم بشور خفمون کردي.
با هزار غرغر مامان سمت سرويس بهداشتي رفتم، اطاعت امر کردم. بعد از لباس عوض کردن سمت آشپزخونه رفتم، طبق معمول مامان پشت گاز دست به کمر وايستاده بود:
- حالا شام چي درست کنم؟
خنديدم:
- خودت که مي‌دوني عاشق پلو اندونزيم! ديگه پرسيدن نداره.
مامان متفکر مرغ رو از توي فريزر در آورد، روي ميز نهار خوري نشستم:
- واي مامان نمی‌دونی چقدر امروز گرم بود!
مامان همين‌جور که در حال غذا درست کردن بود گفت:
- چه انتظاري داري وسط تابستونيم‌ ها!
با خنده گفتم:
- يعني هر چي وسط‌تر باشيم بيشتر گرمه؟
مامان برگشت و نگاهم کرد با افسوس سرش رو تکون داد:
- اولا نه هر چی به آخرش برسيم گرم‌تر ميشه. دوما تو نمي‌خواي بزرگ شي چرا هميشه مي‌شیني روي ميز؟! خب بشين روي صندلي.
 
آخرین ویرایش:
s.shaygan

s.shaygan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/10/19
98
971
93
21
- اين‌جوري حالش بيشتره.
چپ چپ من رو نگاه کرد تا شايد از رو برم، در همين حال صداي زنگ موبايلم پارازيت داد وسط خنديدنم. به شماره نگاه کردم. "ناشناس" ابروهام بالا رفت يعني کيه؟ دکمه اتصال تماس رو لمس کردم.
- الو
- الو سلام خانم يغما ستايش؟
- خودم هستم بفرماييد؟
- صبوري هستم. از شرکت بازاريابي کارت سلامت تماس مي‌گيرم خدمتتون... امروز براي مصاحبه تشريف آورده بوديد.
هول کرده گفتم:
- بله.. بله.. بفرماييد؟
- اگر براتون امکان داره فردا ساعت 8 صبح تشريف بيارين لطفا براي استخدام، البته يه هفته به طور آموزشي هستيد بعدش تصميم گرفته ميشه که اگر دوست داشتيد باهم همکاري داشته باشيم.
از خوشحالي روي پاهام بند نبودم، بالاخره کار پيدا کردم خدايا شکرت. با خوشحالي جواب دادم:
- باشه. چشم، حتما ميام.
- پس مي‌بينمت عزيزم.
- خيلي ممنون. خدانگهدار.
- خداحافظ.
با خوشحالي گوشي رو قطع کردم با هيجان مامان رو صدا زدم.
- چي شده چرا داد مي‌زني؟؟
- کار پيدا کردم بالاخره قبولم کردن.
- خداروشکر حالا کجا هست؟ چه کاري؟
-بازاريابي ماهي 900 با پورسانت، يه کارت بيمه دندون پزشکي بايد تلفني بفروشي در هفته، اگر بيشتر از 5 نفر رو بيمه کني بابت هر نفر بيشتر از 50 تومن پورسانت ميدن.
با ذوق به مامانم نگاه کردم احساس کردم يکم پکر شد:
- ايشالله که به سلامتي باشه.
- ولي من تا حالا از اين کارها نکردم نمي‌دونم چه جوريه؟
- چيز خاصي نيست، نگران نباش.
- خودشونم گفتن تو اون يک هفته‌اي که اون‌جام بهم ياد ميدن، ولي استرس دارم.
مامان لبخند گرمي بهم زد:
- دختري که من مي‌شناسم از پس همه کارها بر مياد من بهت ايمان دارم.
لبخند زدم به روي خودم نياوردم که چقدر نگرانم که يه وقت نااميدش کنم. براي اينکه بحث رو عوض کنم گفتم:
- ياشار و عمو محسن کجان؟
- ياشار پايين با دوستاش بازي مي‌کنه، باباتم سرکاره.
کلمه "باباتم"رو با تاکيد بيشتري گفت برگشت سمتم و روبه‌روم نشست:
- مي‌دوني که چقدر ناراحت ميشه که هنوز عمو محسن صداش مي‌کني؟
اخم کردم گارد دفاعيم رو بالا آوردم همیشه بدترین زمان رو واسه بحث با من انتخاب می‌کرد:
- از بچگي اين‌جوري صداش کردم الانم عادت کردم نمي‌تونم بابا صداش کنم.
دستاش مشت شد و صداش بالا رفت:
- به مردي که بيشتر از اون بابات که افتاده گوشه زندان در حقت پدري کرده نمي‌توني بگي بابا؟! بعد به اون که از پدر بودن فقط اسم و فاميليش بهت رسيده ميگي بابا؟!
پوزخند زدم خونسرد بودم چون عادت کردم يا شايدم احساساتم مرده بودند، نمي‌دونم هر چي که بود آروم بودم.
- اون شوهر تو هست مامان! پدر من نيست. منم به خاطر خوبي‌هايي که در حقم کرده بهش ميگم عمو وگرنه اون غريبه‌اي بيشتر نبوده واسم!
از خونسردي من بيشتر عصباني شد بلند شد و بالاي سرم وايستاد دوباره داد زد:
غريبه؟! شوهر من؟! چي کار بايد واست مي‌کرده که نکرده؟! هان؟! جواب بده!
سرم رو بلند کردم تو چشم‌هاي عصبيش نگاه کردم، نمي‌دونم حسرت تک تک چيزهايي که مي‌خواستم و به زبون نمی‌آوردم رو تو چشم‌هام ديد يا نه ولي دوباره همون پوزخنده خونسرد من بود که نصیبش میشد. از روي صندلي بلند شدم در همون حال گفتم:
- از هم‌صحبتي با شما مادر گرام خرسند شدم.
 
آخرین ویرایش:
s.shaygan

s.shaygan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/10/19
98
971
93
21
به سمت اتاقم رفتم وارد اتاق شدم و در بستم. پشتش نشستم صداي عصبانيش که بلندتر از حد معمول بود رو می‌شنیدم که می‌گفت:
- اون همه پدري درحقت کرد.. مثل بچه خودش بزرگت کرد چشم نداري ببيني؟ از دست تو سرم رو به کجا بکوبم؟
کاش حق باتو بود مامان. مگه چي کار کردم؟ دختر بدي بودم؟ آبروش رو بردم؟ چيزي ازش خواستم؟ چي کار کردم؟
من هميشه درکش کردم چرا اون يکم منو درک نمي‌کنه؟ روي تختم دراز کشيدم با افکار درهم. کاش بدجنس بودم. دوازده سال پیش نمی‌ذاشتم با هم ازدواج کنن. می‌گفتم دلم نمی‌خواد باهاش ازدواج کنی. اون موقع به حرفم گوش می‌کرد. اون وقت الان جواب من این نبود. این همه انتظار از کجا می‌اومد بیخ ریشم رو می‌گرفت؟
***
صدای ضعیف مامان گوشم رو نوازش می‌کرد:
- يغما... يغما... بيدارشو بيا بريم شام.
خوابم مي‌اومد خسته بودم صورتم رو نوازش کرد و دوباره صدام زد به زور جواب دادم:
- خوابم مياد.
- بلندشو نهارم نخورده بودي، برات پلو اندونزي درست کردم.
روي تخت با چشم بسته نشستم چقدر سرم درد مي‌کرد؛ سرم رو بين دستام گرفتم.
- چي شد؟ سرت درد مي‌کنه؟
- آره يکم...
- به خاطر غذا نخوردنه، غذا بخور... قرص بدم بهت بخواب.
- باشه برو الان ميام.
مامان رفت و بلند شدم دستي به موهای بلندم که تا نصف کمرم می‌رسید کشيدم و با کليپس بستم.وارد آشپزخونه شدم.عمومحسن اولین کسی بود که متوجه ورودم شد:
-به سلام دختر خوش‌خواب!
لبخندي بهش زدم:
- سلام. صبح زود بيدار شدم به خاطر اونه.
روي صندلي ميز نهارخوري کنار ياشار نشستم. زوم صورت پف کرده‌ام شد:
- شنيدم کار پيدا کردي يادت نره قول داده بودي با اولين حقوقت برام از اون ماشين کنترليا بگيريا.
لپشو کشيدم:
- چشم يادم نميره.
- آخ دردم گرفت.
لبام رو جمع کردم بچگونه گفتم:
- ببخشيد.
***
مقنعم رو تو آيينه مرتب کردم به سمت در رفتم.
-يغما نهارت يادت نره!
با دست به پيشونيم کوبيدم:
-واي باز داشت يادم مي رفت.
عمو محسن خنديد و ظرف غذا رو به سمتم گرفت. لبخندي بهش زدم:
-حرف نداري.
ظرف و ازش گرفتم، از در بيرون اومدم سر خيابون ماشين گرفتم، سرم رو به شيشه ماشين تکيه دادم هندزفريم رو تو گوشم گذاشتم چشم هام و بستم فکر کردم.
چقدر داغون بودم، اين که تظاهر کنم خوبم بيشتر خستم مي کرد. الان 5 روز بود که سرکار مي رفتم بهش هيچ علاقه اي نداشتم و از محيطش متنفر بودم.
از ساعت 8صبح تا ساعت 6 بعد ظهر يه بند بايد حرف بزني، با آدماهايي که فقط اسم آدم و به يدک مي کشن چطور مي تونستن اين جوري باشن؟
وجدانشون چه جوري آرومه؟ مسخرس به خاطر يه قرون پول چه جوري بايد حيا و آبروت رو بزاري زير پات. بيشتر مخاطب ها مرد بودن، زن و بچه داشتن!
اون وقت به من پيشنهاد دوستي مي دادن براي چي؟؟ تو که منو نديدي پشت تلفن چي مي خواي ؟! چه مرگته؟! زن داري بدبخت، چقدر يه آدم مي تونه پست باشه؟ با چهار تا حرف به زن و بچش خيانت کنه؟! به کجا مي رسه؟ اينا به کنار، همه کار کناي اونجا براي اين که خودشون و شيرين کنن دو رو و دروغ گو هستن. اين کار چي هست که بخواي به خاطرش دروغ بگي زير آب بزني آخه؟؟
کرايه ماشين رو حساب کردم از ماشين پياده شدم. از خونه تا اون خراب شده يه ساعت راه بود، سوار مترو شدم همه صندليا پر بود ته مترو روي زمين نشستم و سرم رو روي پاهام گذاشتم.
اگر به خاطر مامانم نبود، حتي يک لحظه هم توي اون خراب شده نمي موندم. از اين مي ترسم که اگه از اونجا بيام بيرون نتونم کار پيدا کنم، من به پول احتياج دارم که خرج خودم رو بدم. با صداي تکراری زني که اسم ايستگاه و مي گفت از مترو پياده شدم. صداي آهنگ بيشتر و هندزفريم رو تو گوشم محکم کردم.
وارد دفتر شدم به همه سلام کردم، به سمت ميزم رفتم و نشستم صبوري چند تا کاغذ روي ميزم گذاشت: خانم ستايش شماره هاي امروزت.
سر تکون دادم و بدون نگاه کردن به صورت استخونی لاغرش گفتم:
-ممنون.
شماره هاي ديروزم رو پيگيري کردم. کار هر روزم شده پيگيري شماره هاي قبلي، گرفتن شماره هاي جديد!
-سلام آقاي اميري
-به خانم ستايش منتظر زنگت بودم.. خوبي؟
کاش وقتي منتظر بودي ميمردي!
-ممنون خوبم.. شما خوبيد؟
از قصد روي سوم شخص بودن تاکيد کردم.
-تو خوب باشي منم خوبم.. راحت باش منو رضا صدا کن.
حرصي گفتم:
-خانم بچه هاتون خوبن؟!
با پرويي خنديد:
-اونا هم شکر، خوبن.
-خب خدا رو شکر. زنگ زدم براي کارت ها، ثبت نامتون کنم؟
-قرار بود شماره خودت رو بهم بدي.
به زور خنديدم چون سر پرست داشت نگاهم مي کرد لحن شوخ گرفتم:
-شماره منو مي خوايد چي کار؟
-قربون خندهات تو فقط بخند، شمارت رو مي خوام بعضي وقتا باهم گپي بزنيم قرار بزاريم تشريف بياري درخدمت باشيم.
حرصي تو دلم گفتم برو در خدمت عمت باش آشغال عوضي!
دوباره خنديدم: خدانکنه.. شما چهار تا کارت اينجا ثبت نام کن من شمارم رو هم به شما ميدم.
صداي چندش و مزخرفش تو گوشي پيچيد:
-چشم، تو جون بخواه عزيزم.
سريع چهار تا کارت ثبت نامش کردم شماره کارت و دادم ولي تا شمارم رو نگرفت واريز نکرد البته زرنگ بازي در آورد اول زنگ زد ديد شماره خودمه بعد واريز کرد!
پوزخند زدم، اگر زرنگ بودي مي فهميدي که ديگه هيچ وقت جوابت رو نميدم. مهر برگه ها رو زدم با فيش واريزي سمت صندق رفتم.
صبوري با تعجب گفت: 10تا کارت توي 5 روز اون هم يه تازه وارد؟ عجيبه!
چيزي نگفتم که تاييدش رو زد، فرستاد کارت ها صادر و پست بشه. شماره اميري رو گذاشتم تو بلک ليست. اين دهمين نفر تو اين 5 روز بود که مجبور شده بودم شمارم رو بهش بدم، نشستم سر ميزم و سرم رو تو دستام گرفتم از همشون متنفرم، متنفرم آدم با ديدن اين چيزا چه جوري مي تونه به بقيه اعتماد کنه؟ تازه اين با ادب بود، اون هايي که حرفاي رکيک مي زدن که ديگ هيچي! یعنی تا کی میتونم این حرف ها رو تحمل کنم؟ با اشاره کسي به شونم سرم رو برگردوندم سمتش فاطمه بود، يکي از بچه هاي اونجا که شايد يه خورده بهتر از بقيه بود!
 
آخرین ویرایش:
s.shaygan

s.shaygan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/10/19
98
971
93
21
منتظر نگاهش کردم تا حرفش رو بگه بره پي کارش.
-تو حساس تر از همه اي!
پوف کلافه اي کشيدم: يعني تو ناراحت نميشي که اين جوري فاطمه؟
-اين کارماست. ميگم که تو خيلي حساسي، چيزي نميشه که پشت تلفن تو اون طرف رو قرار نيست هيچ وقت تو زندگيت ببيني.
کامل سمتش برگشتم: ميدوني من از چي عصبيم؟ هوم؟
سرشو به معني نه تکون داد.
-حله ببين نميدوني، پس چيزي نگو به کارت برس.
فاطمه شونه اش رو بالا انداخت و چيزي نگفت. براش توضيح ندادم مي خوام همين جوري تو نفهم بودنش به زندگي ادامه بده. مامانم همیشه میگه کسی که بیشتر از همه می فهمه بیشتر هم عذاب می کشه!
صداي خسته نباشيد همه بلند شد، تلفن رو قطع کردم. انقدر فک زده بودم مرور زمان رو حس نکرده بودم. سمت سرويس بهداشتي رفتم. دست و صورتم رو آب زدم شايد التهاب درونيم آروم بشه.
تو آينه به خودم نگاه کردم، از بس يه سوال و از خودم پرسيدم و به جواب نرسيدم خسته بودم. اگر کارگري مي کردم انقدر خسته نمي شدم، که الان خستم! کيفم رو برداشتم بعد از خدافظي بيرون اومدم.
***
مامان-يغما بيا ميز و بچين.
داد زدم: الان ميام.
گوشيم رو به شارژ زدم از اتاق بيرون رفتم ميز و چيدم ياشار و عمو محسن صدا کردم با غذام بازي مي کردم، فکرم درگير بود.
عمو محسن-کارت چطوره يغما؟
خیلی کوتاه جواب دادم: خوبه.
مامان-خب تعريف کن، چي کار مي کني؟
پوزخند زدم: کارت بيمه سلامت دندون تلفني مي فروشم.
مامان طبق معمول چشماش و ريز کرد: پوزخندت براي چي بود؟
به چشم هاي نگرانش نگاه کردم. من و مي شناخت مي دونست وقتي از چيزي عصبيم ناراحتم و نمي تونم بگم پوزخند مي زنم، گند زده بودم.
سرم رو تکون دادم: هيچي.
مامان از اون نگاه هايي که مي گفت "اره،جون عمت"بهم کرد ولي چيزي نگفت.
-بگذريم فردا تولد برادر زادمه..
بهم نگاه کرد و ادامه داد: خوشحال مي شيم بياي.
ملتمس بهش نگاه کردم:
-آخه عمو محسن من سرکارم تا 6 بعدظهر، اول کارمم هست نمي تونم مرخصي بگيرم! ديرتون ميشه من کي بيام؟ کي حاظرشم؟ شما بريد خوش بگذره.
عمو محسن ناراحت شد ولي به روم نياورد:
-اشکال نداره هر جور راحتي.
-يغما تو مياي حرفم نباشه!
با اعتراض گفتم: اما مامان..
-اما بي اما همين که گفتم وگرنه ديگه حق نداري با دوستات بيرون بري.
عالي شد!! واقعا همين يکي تو زندگي من کم بود! رو به رو شدن با خانواده پرافاده عمو محسن.. اونا واقعا غير قابل تحمل بودن.
بعد تشکر از سر ميز بلند شدم، طبق معمول من بودم با گوشيم قبل از خواب يه چرخ تو فضاي مجازي زدم بعد از فضولي توي اينستا به تلگرامم سر زدم جواب پيام هاي دوستام که همه از بي معرفتيم مي گفتن دادم، البته منظورم از همه دوستام دختر خالم و دوتا دوست خله ديونم بود(کيميا-موژان) زياد اهل رفيق بازي نبودم. رفيق کم با کيفيت زياد خيلي بهتر بود. يه زماني اندازه موهاي سرم رفيق داشتم ولي حالا فقط اونايي که مثل خودم بودن و نگه داشتم.
پلکام ديگه سنگين شده بود، هندزفريم و گذاشتم و با اهنگ مورد علاقم خوابم برد.
***
هرچي مي خوام از اين خانواده فاصله بگيرم نميشه. پوف کلافه اي کشيدم به سمت آيينه قدي روي کمدم رفتم نگاهي به خودم انداختم.
پيراهن عروسکي ساده مشکي تا يه وجب پايين تر از زانو يقه اش باز و گرد بود و ترقوه استخونيم رو نشون مي داد. موهام رو که تا پايين شونه هام مي رسيد و تازه رنگ بلوطي زده بودم، اتو کشيده صاف دورم پخش بود. سمت ميز آرايشم که بـ*غـل همون کمد بود رفتم وسايل آرايشم رو برداشتم چشم هام رو با يه خط چشم نازک و ريمل تموم کردم و رژ لــ*ب قرمزي زدم. لوازم آرايشم رو که روي ميز پخش بود جمع کردم، کشو ميز رو بيرون کشيدم يه گردنبند ساده تک نگين و ساعت نقره اي نگين دارم رو انداختم. روي تختم نشستم ساپورت مشکي تقريبا کلفتم رو پوشيدم هميشه از ساپورت پوشيدن بدم مي اومد سخت بود و اصلا باهاش راحت نبودم! بلند شدم مانتو شال مشکيم، کفش هاي عروسکي و بازم مشکي بود و روش نگين داشت برداشتم، از اتاق بيرون رفتم مامان داشت يقه پيراهن لي عمو محسن و صاف مي کرد. ياشار با دقت بهشون زل زده بود، نميدونم دنبال چي مي گشت! درحالي که مانتوم رو تنم مي کردم گفتم:
- من حاضرم.
نگاه همشون به سمت من افتاد.
مامان عصبی گفت:
-مگه ميري مجلس ختم چرا همش مشکي پوشيدي؟
يقه مانتو جلو باز طوسيم رو که حالا تنم بود به دستم گرفتم خونسرد گفتم:
-اين مشکي نيست!
-آخر من از دست اين ديونه ميشم.
عمومحسن لخندی زد و ازم دفاع کرد:
-بزار راحت باشه خيليم قشنگ شده.
و بعد چشمکي بهم زد، لبخندي تحويلش دادم. مامانم رفت تو اتاق دنبال کفشاي ياشار، ياشار سمتم دويد و بغلم کرد قدش تا روي شکمم مي رسيد.
-آجي چه خوشگل شدي.
خنديدم منم بغلش کردم ذوق زده گفتم:
-راست ميگي؟
ياشار-اوهوم خيلي قشنگ شدي. ولي من جذاب تر شدم.
خنديدم ولپش رو کشيدم. بوسش کردم که دويد سمت آينه و به لپش نگاه کرد دست کشيد روش، از حرکتش خندم شدت گرفت:
-نترس رژي نشد!
بعد از يک رب که مامان اين ور اون ور رفت و غر زد و وسايل جمع کرد.عمو محسن همون جور که لبه پیرهن مردونه سفیدش رو درست می کرد گفت:
-يغما ماشين گرفتي؟
-نه الان مي گيرم.
چون عمو محسن با وانت کار مي کرد و ما هم فقط همون وانت رو داشتيم پس نمي تونستم با وانت بريم تولد بايد تا کسي مي گرفتيم، با گوشيم اسنپ گرفتم.
- زود باشيد 5دقيقه ديگه مي رسه.
 
آخرین ویرایش:
s.shaygan

s.shaygan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/10/19
98
971
93
21
از خونه بيرون اومديم؛ خونه ما تو يه آپارتمان بود آسانسور نداشت و قديمي ساز بود. با صداي مامان به سمتش برگشتم:
-يغما اين و بگير.
جعبه مستطيل شکل بزرگ قرمزي رو دستم داد سوار ماشين شديم و عمومحسن آدرس دقيق و داد طبق عادت هندزفريم رو تو گوشم گذاشتم تا برسيم.
نيم ساعت توي راه بوديم خونشون تو مجديه بود، بله! منطقه ارمني نشين. ماشين جلوي يه آپارتمان نگه داشت عموم محسن کرايه رو حساب کرد و پياده شديم جعبه کادو رو تو دستم جا به جا کردم و از پله هاي ساختمون بالا رفتم، منتظر وايسادم بقيه هم به پله ها رسيدن. عمو محسن گفت:
-زنگ 7رو بزن يغما.
زنگ در و زدم صداي مردونه و بمي توي فضا پيچيد:
-کيه؟
عمومحسن با صدای محکمش جواب داد:
-مهدي باز کن ماييم.
-عه!محسن چرا دير کرديد زود بيايد بالا.
در با صداي تيکي باز شد وارد لابي شديم. بزرگ بود سمت چپش آسانسورقرار داشت. سوار شديم و مامان دکمه طبقه 4 رو زد. تا حالا خونه اقوام عمو محسن نيومده بودم، اونم چون حس خوبي نداشتم. احساس مي کردم منو نمي تونن تو خانوادشون بپذيرن و هميشه از سرم باز مي کردم. عمو محسن هميشه اصرار مي کرد ولي ترجيح مي دادم نرم، البته وقتي بچه بودم مادر و پدر و برادر عمو محسن و ديده بودم خونه ما مي اومدن ولي الان نزديک 10سال ميشه که نديدم شون اونم چون وقتي مي اومدن خونه ما من هيچ وقت نبودم، که کار خودمم بود هر وقت مي فهميدم ميان به بهونه اي مي پيچوندم و يا خونه خالم مي موندم يا با دوستام بيرون بودم و خونه نمي رفتم. اونا هم معمولا زياد نمي موندن عروسي عمو مهدي هم به بهانه انفولانزا پيچوندم شايد بيشتر اين کارا براي اين بود که اعتماد به نفس کافي نداشتم و دوست نداشتم مامانم رو تو موقعيت بدي قرار بدم. درسته! من جونمم براي مامانم مي دم؛ به خاطر همين هيچ کس رو نمي شناختم، طبق معمول دستام رو که يه تيکه يخ بود به هم تاب دادم، از آسانسور پياده شديم و سمت در واحد 7 رفتيم. در باز شد و مرد تقريبا 35.36 ساله خوش قيافه با موهاي خرمايي هم رنگ موهاي عمو محسن نمايان شدکه قيافش برام خيلي آشنا بود با خوش رويي سلام بلندي کرد و عموم محسن و بـ*غـل کرد.
عمو محسن اعتراض کرد:
-مهدي ولم کن لهم کردي.
-داداش حقته مياي ميري حاجي حاجي مکه؟
بعدش رو کرد به مامان و با دست ما رو به داخل راهنماي کرد:
-سلام زن داداش بفرماييد داخل.. بفرماييد.
شروع به احوال پرسي کردن ياشار و بـ*غـل کرد و همون جور که ما رو به داخل سالن هدايت مي کرد چشمش که به من افتاد چند لحظه مکث کرد گفت:
-اين همون يغما کوچوله خودمونه؟
ابروهام بالا پريد چه گرم و صميمي يغما کوچولو؟؟ جوري حرف مي زد انگار من واقعا دختر عمو محسن بودم! عمو محسن با تکون سر حرفش رو تاييد کرد ياشار و روي زمين گذاشت با تعجب گفت:
-مي گفتيد گاوي گوسفندي چيزي قربوني مي کردم چه بزرگ و خانم شدي!!
متوجه تيکه کلامش شدم پووف حرف هاشون شروع شد! خيلي با ادب کادو رو سمتش گرفتم و لبخند زدم:
-خيلي ممنون. بالاخر قرار نبوده تا ابد کوچولو بمونم! بفرماييد، تبريک ميگم.
عمدا روي کلمه "کوچولو" تاکيد کردم که بفهمه از لقبي که بهم داده اصلا راضي نيستم!
کادو رو با يه لبخند متفکر ازم گرفت: ممنون.
بعد رو به عمو محسن کرد: داداش اين کارا چيه خودتون کادو ايد.
از راه روي ورودي گذشتم روي ديوار هاي راه رو پر از قاب عکساي خانوادگي بود. داخل سالن شديم يه سال بزرگ تقريبا 50متري بود که دور تا دور صندلي و ميز چيده بودن کل سقف و بادکنک قرمز و سفيد زده بودن. سمت راست سالن يه ميز که کادو ها روش بود و پشتش بنر چسبونده بودن روش به اينگيليسي نوشته شده بود( تولدت مبارک رونيا) رو به رو اتنهاي سالن يه آشپزخونه نيمه اپن بود.
مامان و عمو در حال احوال پرسي با بقيه بودن و ياشارم دست به دست مي چرخيد و صورتش از رژاي خانم ها قرمز شده بود. منم پشت سر مامانم پناه گرفته بودم و به هرکي که سلام مي کرد سلام مي کردم و معرفي مي شدم دسته کيفم رو محکم فشار مي دادم تا شايد روي آروم کردنم تاثيري داشته باشه. همه نگاه هاي کنجکاو سوالي به من دوخته شده بود باعث مي شد سرخ بشم و نفسم سنگيني کنه! من به عنوان دختر عمومحسن معرفي مي شدم ولي همه مي دونستن که من فقط دختر مامانمم!!
سعي مي کردم پوزخندها و لحن کنايه دارشون توجه نکنم که کار واقعا سختي بود. بالاخره داستان معارفه تموم شد ما سر ميزه مادر زن عمو مهدي دعوت شديم چون فقط ميز اونا جاي خالي داشت. هنوز سر ميز نشسته بوديم که سيما زن مهدي سمتمون اومد رو به ما گفت:
-ستاره جون با دخترت برين تو اون اتاق لباس هاتون و عوض کنيد.
به جايي گوشه سالن اشاره کرد مامان لبخندي تحويلش داد: باشه ممنون سيما جون.
با مامان به سمت اتاق رفتم. اتاق دکوراسيون سفيد و ياسي داشت يه تخت دو نفره و ميز آرايش کمد داخل اتاق چيدمان شده بود. حدس زدم اتاق خواب عمو مهدي و سيما باشه، با ديدن عکس عروسيشون بالاي تخت مطمئن شدم. مانتو و شمالم رو در آوردم به جا لباسي که مخصوص مهمون ها گذاشته بودن آويزون کردم، موهام و تو آيينه اتاق نگاه کردم دستي توشون کشيدم رژم رو تمديد کردم. مامان از توي آيينه بهم زل زده بود چشمکي زدم و سرم رو تکون دادم که يعني (چيه؟)
-يغما اينجا مواظب رفتارت باش بي ادبي نکن جواب کسي رو نده لطفا اگه تيکه اي چيزي انداختن جواب نده، خب؟
به سمتش برگشتم دستام رو سينه چليپا و بعد اخم کردم:
-من نمي خواستم بيام براي چي مجبورم کردي بيام؟ خودتم منو مي شناسي از حد تحملم پر بشه ديگه قول نمي دم که با ادب باشم! و محض اطلاعت الان کاسه تحملم نصفس و خودت داري پرترش مي کني.
از کنارش رد شدم و تنه آرومي بهش زدم از اتاق بيرون اومدم، من هيچ وقت اين کار و نمي کردم خودشم مي دونست ولي نمي دونم چرا الکي مي خواد نصيحت کنه! گوشه ترين نقطه واسه نشستن و انتخاب کردم و نشستم سرم رو پايين انداختم که موهام صورتم رو پوشند با انگشتام بازي کردم، فکر کردم من اينجا چي کار مي کنم؟ کاشکي قبول نمي کردم کاشکي پافشاري مي کردم و نمي اومدم اينجا اضافي بودنم زيادي تو ذوقم مي زد به ياشار نگاه کردم تو بـ*غـل مهدي بود و مي خنديد همه دوسش داشتن. هيچ کسي با پوزخند نگاهش نمي کرد.. همه مي شناختنش اون وقت من چي؟ سعي مي کردم اين جمله که من حتي توي خانواده خودمم اضافي هستم و ناديده بگيرم، من هميشه بايد تنها باشم. بغضم و با آب دهنم قورت دادم، يغما دختر به خودت بيا تو يغمايي اين چيزا که براي تو چيزي نيست سخت تر از اينا رو گذروندي، تحمل کن فقط يه شبه نبايد بزاري مامانت از وجود تو خجالت زده بشه. نبايد!!
 
آخرین ویرایش:
s.shaygan

s.shaygan

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/10/19
98
971
93
21
با اين حرفا دوباره تو جلد يغمايي خودم فرو رفتم. سرم رو بالا گرفتم تعداد مهمون ها زياد نبود، فکر کنم حدود 30 نفر مي شدن، صداي موزيک بلند شده بود و بچه ها و جوونا وسط مي رقصيدن. همين جور که چشم هام مي چرخيدن روي مهمونا مامان و عمو محسنم کنارم روي صندلياي خالي نشستن و مامان با مادر زن مهدي گرم صحبت شد.چند بار هم مامان و باباي عمومحسن بهمون ملحق شدن و دوباره پيش مهمون هاشون برگشتن توجهم رو سمت حرفا سوق دادم.
- رويا جون پسر گلت کجاست نمي بينمش؟
- يه خورده کار داشت تو شرکت شون گفت که ديرتر مياد.
- ايشالله که موفق باشه. گفته بودي شرکت داره درسته؟
- ممنون عزيزم هم چنين شما، شرکت ساخت و ساز داره تازگي هم يه بخش طراحي و اجرا داخلي اضافه کرده درگيرش بيشتر شده.
تو دلم گفتم خوش به حالش يعني ميشه يه روز هم من دفتر طراحي خودم رو داشته باشم؟! معلومه که ميشه من هر چيزي که مي خوام بايد بشه! با صداي مامان از فکر بيرون اومدم: اوه چه جالب يغما هم رشته معماري رو خونده.
رويا رو به من کرد:
- چقدر خوب.. چندسالته يغما جان؟
لبخندي زدم:
- 19
رويا با تعجب رو به مامان گفت:
- ستاره جون ولي اصلا بهت نمي خوره دختري به اين سن داشته باشي!
مامان خنده ريزي کرد:
- ممنون عزيزم، اعتماد بنفسم رفت بالا!
رويا هم خنده مامانم و جواب داد. سيما سمت ما اومد و يه دختر بچه با نمک تپلو همراه خودش آورد و بـ*غـل رويا داد يه تاپ سفيد با يه دامن چين چينيه صورتي تنش بود يه تاج خوشگلم روي موهاي باز و بلندش که کل کمرشو گرفته بود قرار داشت سفيد و بور بود بيشتر به سيما شباهت داشت.
سيما با کلافگي گفت:
- واي مامان منو کشت، خودت جوابش رو بده.
بعدم سريع از ما دور شد، رويا خنده نمکي کرد و رو به دختر بچه گفت: چي شده رونيا؟
رونيا بغض کرده جواب داد:
-دالي ژونم اوجاس ؟
-الهي من فدات بشم. داييم الان مياد. قشنگم بغض نکن ميميرم براتا!
رونيا سعي کرد بغضش رو کنار بزنه:
- نه نميل به دالي بدو بياد زود.
همه به لحن بچه گانه رونيا خنديديم.
- باشه نمي ميرم به داييتم ميگم زود بياد بيا برو بـ*غـل خاله يغما ببين چي برات خريده تا من زنگ بزنم بگم بياد.
بعد رونيا رو گذاشت تو بـ*غـل مني که کنارش نشسته بودم، رونيا با چشماي اشکي درشتش بهم زل زد.. واي خدا! بخورمش.. چقدر بامزه س.
- يما چي خليدي بلام؟
چشام از تعجب گرد شدو ابروهام بالا پريد.
رويا خنديد:
- ميگه يغما چي خريدي برام؟
خنديدم و به خودم فشارش دادم:
- خاله جون يما نه يغما.
رونيا نخودي خنديد:
- يما.
- نه عزيزم تکرار کن يغ.. ما.
- يغ.. ما.
- آفرين حالا باهم بگو يغما.
رونيا دوباره خنديد و بازيگوش گفت:
- يما.
لپش رو کشیدم و خندیدم:
- رونيا خاله يما نه عزيزم يغما.
با رونيا سرو کله مي زدم که اسمم رو درست صدا کنه که رويا تلفن و سمتش گرفت:
- رونيا بيا داييته مي خواد باهات حرف بزنه.
رونيا خوشحال گوشي رو گرفت:
- الو دالي اوجايي؟؟
- ...
- دالي بيا ديده دلم تند شده بلات.
- ...
- اله.
- ...
- دالي زود بيا موخوام با خاله يما دوستت تونم.
چشام شد قد نلبکي اين بچه چي ميگه؟! از اون ور خط صداي خنده به وضوح شنيده مي شد.
- ....
- اله دالي اوجله خيلي.
- ...
- بيا با اودش حرف بدن.
بعدم گوشي رو گرفت دم گوش من: حرف بدن بدو دلام.
شک زده فقط ساکت بودم و بقيه به رفتار رونيا مي خنديدن از اون ور خطم صداي خنده مي اومد بم و مردونه، رونيا از روي پام پايين پريد و بدو بدو رفت.
صداش توي گوشم پيچيد:
- الوو..رونيا..دايي؟
- امم..چيزه..رونيا رفت.
صداي خندش دوباره پيچيد توي گوشم:
- شما يما خانم هستي؟
هل کرده گفتم:
- بله..يعني نه..چيزه..
دوباره خنديد. چه خوش خنده منتظر پرسيد: چيزه؟
- يغما..اسمم يغماست.
نميدونم چرا هل کرده بودم و حسابي ضايع شد اونم فهميده بود!
زير لــ*ب اسم رو زمزمه کرد بعد گفت: اسم قشنگيه!
نميدونم چم شده بود انگار زبونم بند اومده بود. فکر کرد قطع کردم گفت:
- يغما خانم هستيد؟؟
- بله.. بله.. مرسي.
خنديد به هل کردن من مي خنديد پسره ي پياز، به خودم اومدم و سريع گفتم:
- خب من ديگه گوشي رو ميدم به رويا جون.
- مشتاق ديدار يغما خانم.
گوشي رو به رويا دادم، سر قلبم که رو هزار مي زد داد زدم چه مرگته؟! از دست خودم حرصم گرفت خيلي سبک عمل کرده بودم.
- باشه ايليام زود بيا. مواظب خودت باش.. مي بينمت.
زمزمه کردم''ايليا'' پس اسم اين پسره خوش صدا ايليا بود. رويا تماس تلفني رو تموم کرد و با لبخند به من زل زد. نمي دونم چرا خجالت کشيدم؟ سرم رو پايين انداختم و با انگشتاي دستم بازي کردم. خب با پسرش عين منگلا حرف زده بودم بايدم خجالت بکشم! دوباره مامان و رويا گرم صحبت شدن مثل اين که خيلي هم ديگه رو مي شناختن و من واقعا حوصلم سر رفته بود، با يک ببخشيد آروم از سر ميز بلند شدم. تشنم بود به سمت آشپزخونه راهم رو ادامه دادم. نزديک ورودي متوجه دو تا دختر تقريبا هم سن خودم شدم، نشسته بودن روي صندلي ميز نهارخوري و پچ پچ مي کردن. به سمت ليواناي روي ميز رفتم يکي برداشتم و از کلمني که بـ*غـل ليوان ها بود آب ريختم، پشتم به اون دو تا بود که توجهم به حرفاشون جلب شد:
- اگه نياد چي؟؟ من کلي به خودم رسيدم به خاطر اون!
- نه بابا، من شنيدم مياد نگران نباش.
- پرستو من واقعا ازش خوشم مياد.
- آخه کيه که از ايليا بدش بياد؟
ابروهام بالا رفت ايليا؟ چرا همه جا حرف از اين پسره؟ آب رو خوردم داشتم از آشپزخونه بيرون مي اومدم که صدام کرد.

- نديدمت تاحالا از فاميل هاي سيما جون هستي؟
سمت دختر که اسمش پرستو بود برگشتم، مي خواستم بگم فوضولي! ولي لبخند مصنوعي زدم:
- نه از فاميلاي عمو مهديم.
اون يکي دختره با تعجب:
- واقعا؟! پس چرا تا حالا نديديمت، دقيقا چه نسبتي باهاشون داري؟
مکث کردم حالا خودم رو بايد چه جوري معرفي کنم؟ بگم دختر محسنم؟ دختر ناتني محسنم؟! دختر مامانمم؟ چي بايد بگم؟ همين جور بهشون زل زده بودم و کلمه اي از دهنم خارج نمي شد.
دختر با لبخندمسخرش گفت: چي شد؟ انقدر سخته، نسبت فاميليت رو يادت رفته؟
اومدم جواب بدم که با صداي عمو محسن ساکت شدم:
- نازنين جان، یغما دختر منه!
عمو محسن يک دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و لبخند آرومي تحويلم داد. لبخندي تشکر آميز زدم نگاهم رو به نازنين دوختم.
- پس دختري که هي ازش تو همه مهموني ها تعريف مي کني ايشونه؟
عمو محسن تک خنده مردونه اي کرد:
- خود، خودشه.
مسخ شده نگاهم رو بينشون مي چرخوندم عمومحسن از من براشون تعريف کرده؟؟ امروز چه حرفايي که شنيديم!! بهم گفت دخترم؟ چه جوري دختر يه غربيه رو دخترم صدا مي زنه؟ يعني چي از من گفته؟
نازنين باهام دست داد و گفت: راستي من خودم رو معرفي نکردم، من دخترخاله محسنم.
با اين که فاصله سني زيادي داشتن ولي اون راحت بدون پسونديا پيشوند عمو محسن و محسن صدا مي زد. يک لنگه ابروم رواز تعجب بالا انداختم و دست دادم.
- خوشبختم
پرستو که تا اون لحظه ساکت بود گفت:
- چرا مهمونياي قبلي نيومدي؟
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 2 Votes