درحال نگارش رمان هَیام | نرجس شهبازی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Narjes_Shahbazii
  • تاریخ شروع
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
28/1/19
41
244
33
کرمان
نام رمان: هیام
نام نویسنده : نرجس شهبازی
نام تاییدکننده: @Elahe Dehghani
ژانر:عاشقانه
خلاصه رمان:
چه کنیم دیگر؟ قسمت من و تو دوری بود.
دوری تو از جنس مشقت و سختی.
دوری من از جنس درد و اشک.
ما که به هم میرسیم، این را من میدانم و تو.
لحظاتی را داشته‌ایم، سخت و دشوار! کنار آمدیم و کنار آمدیم...
سَد بزرگی را که بینمان بود و شکستیم، سختی را تحمل کردیم، داغ زیادی دیدیم، بارها نابود شدیم، زجر کشیدیم، غصه خوردیم و باز کنار آمدیم و کنار آمدیم..
 
آخرین ویرایش:
Elahe Dehghani

Elahe Dehghani

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
9/8/18
166
914
93
22

IMG_20180816_173709_883.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
28/1/19
41
244
33
کرمان
بازوهای عزیز را در دستانم گرفتم و کمکش کردم، تا بهتر به‌ راه رفتنش ادامه بدهد. آیهان حواسش به دوروبر بود تا شاید بتواند عموعلی و خانواده‌اش را پیدا کند. با اینکه خیلی وقت است آن‌هارا ملاقات نکرده و می‌‌گوید اگر ببینم‌شان می‌شناسم.
عزیز که می‌گوید شبیه به پدر است و زیاد فرقی باهم ندارند. کلافه بودم، اما سعی کردم مهربان با عزیز صحبت کنم_عزیز عکسی از گل‌پسرت نداری، ما بشناسیم؟
سرش را تکان داد و گفت_نه، عکس که نشونتون دادم! دیدی که واضح نیست و تا الان خیلی فرق کرده. گفتم که شبیه به باباتونه، منم ببینم شاید نشناسم.
لبخندی به‌روی مهربانش زدم و خیره به آیهان شدم، آیهان تقریبا سه‌سال پیش به ایران آمده بود و عمو، را می‌شناخت. اما من فقط تلفنی با عمو و خانواده‌اش صحبت کردم. از این رابطه‌ی تلفنی فهمیده بودم که خانواده‌ی مهربانی دارند و سعی در این دارند که به هر دلیلی شده است به، هر کسی کمک کنند. این را جایی فهمیدم که ما نیازمالی داشتیم و عمو کمک‌مان کرد. عمو یک دختر داشت به نام رستا و یک پسر به نام امیرآراد، درست شبیه من و آیهان.
روبه‌ آیهان گفتم_آیهان پیدا نکردی؟
سری تکان داد و گفت_نه! نیومدن انگار! به عزیزم بگو اگه کسی واسه‌ش آشنا اومد، به ما بگه. شاید نتونستن بیان!
صدای زنی آمد که انگار مارا مخاطب خود قرار داده است_خانم وفائی! عزیز، آیهان، برکه!
همه حیران به دوروبر نگاه می‌کردیم، چه کسی بود مارا صدا میزد؟ احتمال میدادم زن‌عمو ذهره با‌شد. آیهان به‌جایی اشاره کرد و گفت_اونجان!
به‌جایی که اشاره کرده بود، نگاه کردم! یک زن و مرد به‌همراه یک دختر که حواسش به موبایل در دستش است.
زنی که حدس میزدم زن‌عمو ذهره باشد نگاه باذوقش روی ما می‌چرخید و به هرکس که خیره میشد، لبانش تکان می‌خورد و نشان‌دهنده‌ی این بود که با خودش زیرلب حرف میزند.
آیهان ساک‌هارا دنبال خود کشاند و من و عزیز پشت‌سرش حرکت کردیم.
آیهان صبر نمی‌کرد که بتوانم راحت، به عزیز در، راه رفتن کمک کنم و محبور بودیم، حالت دو داشته باشیم.
از این ترس داشتم، که در این فرودگاه درندشت گم ‌شویم و کسی نتواند مارا پیدا کند. بزرگ‌ترین ترسی که در دنیا داشتم، گم شدن بود.
از دیوار شیشه‌ای رد شدیم، به سمت‌شان رفتیم. اول آیهان با مردی دست داد و سفت هم‌را در بـ*غـل گرفتند.
زنی به سمت من آمد و من‌را در آغـ*وش خود کشید، من هم دستانم را دور کمر تقریبا باریکش حلقه کردم.
با صدای عزیز متوجه شدم که با همه احوال‌پرسی کرده است. عزیز با کنایه می‌گفت_یعنی اونا نیومدن؟
عمو که سعی در دل‌گرمی عزیز داشت گفت_حامد و که می‌شناسی اهل این‌جور جاها نیست. محجوب‌هم سرش شلوغه! امروز مهمون داشت و قراره امشب مهموناش و بفرسته خونه‌ی خواهرشوهرش و بیاد پیش شما.
سری از حرف‌های‌شان در نمی‌آوردم!
هنوز در بـ*غـل زن‌عمو بودم، با دستانش بازو‌های من را کمی عقب کشید و گونه‌ام را بوسید و گفت_خوش‌اومدی دخترم.
لبخندی مهربان به رویش زدم و گفتم_مرسی.
بعد زن‌عمو با عمو احوال‌پرسی کردم و بعد یا دخترشان که تقریبا، با آیهان گرم گرفته بود. روبه‌ دخترعمویم گفتم_باید رستا باشی، نه؟
چشمانش گشاد شد و گفت_تو حرف میزنی؟
چشمانم هر لحظه گشادتر از قبل می‌شدند. حرفش برایم قابل هضم نبود! با صدای خنده‌ی آیهان به خودم آمدم و گفتم_قرار بود حرف نزنم؟
لبانش را در دهانش فرو کرد و گفت_نه، نه منظورم این نبود! فکر می‌کردم فارسی بلد نیستی!
لبخندی به رویش زدم که از خجالت سرخ شده بود.
دوست داشتم امیرآراد را ببینم، چرا نیامده؟ شاید دوست ندارد که مارا ببیند! اما از تعریف‌های عزیز و صحبت‌های تلفنی، فهمیده بودم پسر مهربانی است و همسن آیهانِ‌بیست‌وپنج ساله.
سوار ماشین شدیم، جایمان کمی تنگ بود، اما میشد تحمل کرد.
آیهان بحث دلار و قیمت‌های اجناس گران را شروع کرد. وقتی این حرف‌هارا میزند مرا یاد پیرمردهایی که تمام جیک‌وپوک دولت را می‌داند، می‌اندازد. در بحث‌های سیاسی شرکت می‌کردو زبانش‌دراز بود و جواب هرکسی را میداد.
کار نداشت که سنی از آن آدم گذشته و باید حرمتش را نگه‌دارد، حرف خودش را میزند و گه‌گاه داد‌وبی‌داد راه می‌ندازد، قیافه‌ای به خود می‌گیرد و غرور مردوانه‌اش را به‌رخ تمام افراد حاضر در آن جمع می‌کشید.
از ماشین پیاده شدیم، حیاط‌شان تقریبا بزرگ بود و غظیم.
درخت‌های تقریبا بلند و حوضچه‌ی کوچکی که چشم هر آدمی را به‌خود می‌گرفت. رنگش آبی‌تیره بود، گوشه‌هایش موج‌دار بود و زیبا.
به آن حوض خیره بودم که صدای رستا را شنیدم_حوض مال پدرجون بوده، این خونه مال پدرجون بوده و ما اینجا با عزیز، زندگی می‌کردیم!
سرم را تکان دادم و گفتم_خیلی قشنگه! توش ماهی هست؟
سرش را تکان دادو گفت_خیلی وقته کسی سمت این حوض نرفته، فقط بابا آبش می‌کنه!
تصمیم گرفتم، هرلحظه که امکانش شد، ماهی‌های رنگابارنگی را داخل حوضچه بیندازم.
سمت خانه رفتیم و وارد خانه شدیم.
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
28/1/19
41
244
33
کرمان
خانه‌ی زیبا و بزرگی داشتند، بیشتر وسایل‌شان سنتی بود و زیبا! با لبخند به دیزاین زیبای خانه نگاه می‌کردم. این مدل خانه را بیشتراز خانه‌های مدرن امروزی دوست داشتم! آرامش خاصی را به انسان تزریق می‌کرد. زن‌عمو با لبخند روبه‌من گفت_برید بالا، رستا اتاق‌تونو نشون‌تون میده.
لبخندی به روی مهربانش زدم و با لحن قدردانی گفتم_ممنون، خیلی زحمت کشیدین.
لبخندی زد و به رستا تشر زد تا سریع مارا به سمت بالا هدایت کند.
آیهان نیامد و پایین با عمو ماند و ادامه‌ی بحث‌شان را باز کرد.
اتاق بزرگی بود و دو تخت داشت، حدس میزنم با آیهان هم‌اتاق باشم.
یکی از دغدغه‌های بزرگم هم‌اتاق بودن با دیگران بود. آن‌هم، هم‌اتاق بودن با چه کسی، با آیهان! مگر با آیهان می‌شد در یک اتاق زندگی کرد؟ کل اتاق را روی سرم خراب می‌کرد. گه‌گاهی دلم برای همسر آینده‌اش می‌سوزد و تاسف می‌خورم.
پسر پرسرصدایی است، یک‌جا آرام ندارد. با اینکه از آن کوچک‌ترم اما همیشه تذکرهایی به او می‌دهم و آن درجواب_برو بابا، اینم مثل مامان‌بزرگا شده.
نثارم می‌کرد. دوستش دارم، اما معتقدم آدمی نیست که با آن بتوان زندگی مستقلی را شروع کرد! این نظر شخصی من بود و هر کس درباره‌ی آیهان نظرهای مختلفی داشت.
صدای رستا را شنیدم_خوشت نیومد؟
با نگاه خیره‌ای به چشمان سبزبهاری‌اش زل زدم، از چه چیزی خوشم نیامده؟ گنگ نگاهش کردم! انگار فهمید و خنده‌ی دلنشینی کرد و ادامه داد_منظورم از اتاقه، خوشت نیومده که هیچی نمیگی؟
منظورش را الان فهمیدم، انقدر به آیهان فکر کردم که موقعیتم را فراموش کردم. سرم را تکان دادم و گفتم_نه، نه! اتاق خیلی خوبیه. یه‌لحظه رفتم تو فکر.
آدمی بودم که زیاد فکر می‌کردم، در تخیلات خودم، یک آدم دیگر از خودم ساخته بودم! یک دختر زیبا، دختری که چشمان عسلی‌اش دل هرکسی را می‌برد، قدی بلند و اندام توپر و همچنین تپل، پوستش سبزه است و موهایش عسلی.
آرزوی همچین چهره‌ای را داشتم، اما این چهره برای من فقط در تخیلاتم ساخته شده‌ است. جای چشمان عسلی‌ام چشمانم رنگ سبزتیره‌ هستند، که تیره‌ای‌شان به خاکستری هم میزند."تو نگاه اول مشکیه اما بیشتر توجه کنی رنک فیلی سبز رو می‌بینی"چشمان عسلی تخیلاتم را آیهان دارد.
حرفی که همه راجع‌به چشمانم میزنند.
جای چهره‌ی تپل، چهره‌ی لاغری داشتم، اما کمی توپر. قدبلندی نداشتم و میشد گفت که، کوتوله هستم. جای پوست سبزه که بسیار در حسرتش هستم، پوست سفیدی دارم! بینی‌ام قلمی است، سربالا و اما کشیده! از هیچ‌کدام از اعضای صورتم راضی نبودم! برای پوستم اقدام به برنز کردن، کردم! اما پدرم زد زیر همه‌چیز و گفت_نمی‌خوام دخترم پوستش تیره شه.
بعد این حرفش قراربر این شد، بینی‌ام را عمل کنم.
پوزخندی رو لبانم نشست، امروز نوبت عملم است و من ایران تشریف دارم. نفسم را همانند"آه"بیرون فرستادم. صدای رستارا شنیدم_نه‌بابا! مثل اینکه خیلی فکری هستی.
خندیدم و گفتم_آره، خیلی فکر می‌کنم. بیا بریم پایین تا فکرم دوباره نیومده.
خندیدیم و به پایین رفتیم، بوی خیلی خوبی در خانه پیچیده بود. نفس‌عمیقی کشیدم و بوی خوب را در ریه‌هایم فرستادم. لبخندی محو مهمان لــ*ب‌هایم شد، روبه‌ رستا گفتم_بوی چیه؟ خیلی خوبه.
رستا سری تکان دادو گفت_بوی قرمه‌سبزی مامانه.
قرمه‌سبزی؟ قرمه‌سبزی‌های مادرم این بورا نمی‌داد! شانه‌ای بالا انداختم و در دلم گفتم_حتما مامان یه چیز دیگه می‌ریخته تو غذاش.
**
این شب، شب خسته‌کننده‌ای بود! عموها و عمه‌ها مهمان ما بوند و تا نصف‌شب بیدار بودیم! من تا نصف‌شب بیدار بودم! منی که ساعت نه یا ده خواب هفت‌پادشاه را می‌بینم. آیهان پتورا تا سرش بالا کشیده بود تا مبادا صدایی مزاحم خواب به‌قول خودش نازش، شود!
صدایی از پایین آمد، به سمت پنجره رفتم! با دیدن ماشین موردعلاقه‌ام لبخندی روی لبانم مهمان شد"هایما"یکی از ماشین‌هایی که در حسرت داشتنش می‌سوختم. این ماشین چه کسی‌ست که این موقع صبح به خانه می‌آید؟ شاید امیرآراد باشد! با، یادآوری امیرآراد لبخندمحوی میزنم و منتظر به ماشین نگاه می‌کنم تا ببینم چه کسی از ماشین پایین می‌آید.
ماشین روی سنگ‌فرش‌ها کنار همان حوض زیبا می‌ایستد. پسری جوان، با موهای مشکی، پوست سبزه، ابروهای پهن مشکی، چشمان مشکی و بینی قلمی سربالا، لــ*ب‌های معمولی و مردانه. قدش بلند بود و هم‌قد آیهان بود. دلم از دیدنش لرزید، دستم را روی قلبم گذاشتم، همانند گنجشک تند، تند میزد. نفس‌هایم طولانی شده بود و سریع!
سنگینی نگاهم را حس کرد و سرش را بالا گرفت، با دیدنم ایستاد و یکی از ابروهای پهن و مردانه‌اش را به سمت بالا فرستاد. با فکر اینکه این مردجذاب امیرآراد نیست، اخم‌ریزی کردم و به سمت عقب رفتم.
روی تخت نشستم و دستم را روی قلب بی‌قرارم گذاشتم. چشمانم را بستم و نفس‌عمیقی کشیدم. صدای گوشی آیهان بلند شد! سریع به سمتش رفتم و صدایش را بریدم تا مبادا بیدارش کند. نگاهی به گوشی کردم"داداش‌مهرداد"
رفیق پنج‌سالگی آیهان.
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
28/1/19
41
244
33
کرمان
پسر خیلی خوبی بود، پنج‌سال اولی را که ایران بودیم، مهرداد رفیق‌صمیمی آیهان بود.
بعد مدت‌ها اینترنتی هم‌دیگر، را پیدا کردند.
چندباری زنگ زده بود و من جواب داده بودم، پس دیگر خجالتی درکار نبود. جواب دادم_الو.
صدای سرحالش در گوشم پیچید_سلام برکه‌خانم، خوب هستین؟
من‌هم سعی کردم، لحنم را سرحال نشان دهم، با سرحالی گفتم_سلام، ممنون جناب! شما خوبید؟
با لحن سوالی پرسید_آیهان خوابه؟
لحنم را آرام کردم و گفتم_بله خوابه، الان بیدارش می‌کنم صبر کنید.
سریع گفت_نه، نه! بعد زنگ میزنم. خدانگهدار.
صدای خواب‌آلود آیهان را شنیدم_کیه؟
سریع گفتم_آقامهرداد آیهان بیدار شد، بیاید باهاش حرف بزنید.
گوشی را در، دست آیهان دادم که با غضب گفت_صدبار گفتم، گوشی منو جواب نده.
‌زیرلب غریدم_هروقت تو گوشی منو بی‌جواب گذاشتی، منم گوشی تورو جواب نمیدم.
دوست داشتم، بشنوه! اما نمی‌خواستم بشنوه. فایده‌ای نداشت چون در، دوحالت بی‌اعتنا بود.
صدای عصای عزیز هرلحظه نزدیک میشد و نشانه‌ی بیدار بودنش است. روبه‌آیهان گفتم_من می‌خوابم به عزیزم بگو من خوابم.
همین‌گونه که حرف میزد رو به‌من چشمانش را به‌نشانه‌ی تایید از حرفم بست. زیرپتو خزیدم و پتورا تا سرم بالا کشیدم. در اتاق باز شد و صدای عزیزِ سخت‌گیر آمد_پاشید بچه‌ها سریع پاشید.
صدای آیهان آمد_یه‌لحظه گوشی! عزیز ما بیداریم، فقط برکه امشب نتونست بخوابه، سرگیجه داشت، همون سرگیجه‌ی همیشه‌گی.
عزیز با لحن هولی که تابه‌حال از او نشنیده بودم، گفت_خب، خب بیدارش کن بسلد یه چیزی بخوره، امشب که چیزی نخورد! احتمالا از گرسنه‌گی سرگیجه گرفته.
آیهان_نه عزیز، بزارید بخوابه شاید بهتر شد.
عزیز نگران گفت_بعد بیدارش کن‌! می‌ترسم چیزیش بشه بچه!
کم مانده بود همان‌جا بزنم زیرخنده و عزیز از نقشه‌ی آیهان برای خواباندن من باخبر شه و چندروزی را در تنبیه سپری کنیم. صدای بستن در آمد و صدای مکالمه‌ی دوباره‌ی آیهان با مهرداد، و خنده‌های کر، کننده‌اش.
**
آیهان_خیلی پررو شدی پاشو.
صدای"هوم"مانندی را از دهانم بیرون کشیدم و از پهلو، به پهلو شدم.
آیهان_به‌خدا بیدار نشی میزنمت.
می‌دانستم، بخواهد بزند، واقعا میزند. برای همین گفتم_ولم کن آیهان، خیلی خوابم میاد.
آیهان_بیدار نشی با سطل آبی میام بالا سرت.
کلافه‌پتورا پایین تخت انداختم و گفتم_بیدار شدم.
روی تخت نشستم و خمیازه‌ی بلند، بالایی کشیدم. به‌سمت دست‌شویی رفتم و دست‌وصورتم را شستم. بیرون که آمدم عزیزهم به جمع‌مان اضافه شده بود و داشت با آیهان راجع‌به چیز مرموزی حرف میزد و تا مرا دیدند ساکت شدند. از آن‌جا که حس فضولیم بسیار گل کرده بود با لحن‌شیطنت‌باری گفتم_چی می‌گفتین؟
عزیز نگاهی سرزنش‌وار نثارم کرد و گفت_صدبار بهت گفتم، تو حرفای بزرگ‌ترات دخالت نکن!
جا خوردم، توقع همچین جوابی را نداشتم، اخم ریزی بین ابروهایم نشاندم و گفتم_منم الان جزء آدم بزرگا حساب میشم، یادتون رفته؟
عزیز_سریع بیاید، پایین‌! پسرعموتون اومده.
با اخم بیرون رفت، آیهان هم سرزنش‌وار نگاهم کرد و گفت_چرا همچین حرفی زدی؟ اعصبانی شد.
شانه‌ای بالا انداختم و گفتم_می‌خواست جوابم و درست بده!
آیهان_عزیز از تو خیلی بزرگ‌تره! باید احترامشو نگه‌داری.
قصد بی‌احترامی به کسی را نداشتم، اما بعضی از کارهایشان باعث آزارم میشد و نمی‌توانستم ساکت بنشینم و نگاه‌شان کنم.
آیهان را هم دوست داشتم، اما کل، کل‌های خواهر، برادری زیاد داشتیم.
لباس‌بلند و پوشیده‌ای را به‌تن کردم و با آیهان، راهی پایین شدیم.
اظطراب داشتم برای دیدنش، می‌ترسیدم باز همان احساس به سمتم بیاید و تمام وجودم را دربر بگیرد.
از پله‌ها پایین رفتیم! به سمت سالنی که خانواده آن‌جا نشسته بود، رفتیم.
سلام بلند و بالایی کردم، جوابش را با گرمی شنیدم. همان پسر به جمع‌شان اضافه شده بود. بلند شدو به‌سمت ما، آمد! با آیهان هم‌را در آغـ*وش کشیدند. بعد گذشت اندکی زمان از آیهان جدا شد و نگاهی به من کرد، نگاهش خیره بود و تا اعماق وجودم نفوذ کرد. لبخندی زد و دستش را سمتم دراز کرد و گفت_سلام دخترعمو! خیلی خوش‌اومدی.
دستش را گرفتم، قلبم به سینه‌ام می‌کوبید و احساس می‌کردم، الان همه صدایش را می‌شنوند، برای همین لبخندی زدم و گفتم_سلام. ممنون!
درجاهای خالی نشستیم، نامحسوس نفس‌عمیق می‌کشیدم! سرم پایین بود و کسی نمی‌توانست قیافه‌ی سرخ شده‌ام را ببیند. دوست داشتم سریع از اینجا دور شوم.
انگار زن‌عمو صدای ذهنم را شنیده باشد گفت_برکه، آیهان اومد صبحانه‌اشو خورد، دوباره خوابید! تو که نخوردی! سرگیجه داشتی بدتر میشی. بیا بریم واسه‌ت صبحانه درست کردم.
لبخندی به روش زدم و تشکر زیرلبی کردم، دنبالش راه افتادم تا صبحانه را میل کنم. احساس گرسنگی نمی‌کردم، اهل غذا و خوردن نبودم و کم غذا می‌خوردم.
بعد اینکه صبحانه خوردم، ظرف‌هارا جمع کردم و بعد شستن‌شان بیرون رفتم. زن‌عمو با دیدنم گفت_ای وای دخترم تو چرا شستی؟ خودم می‌شستم.
لبخندی زدم و گفتم_حالا شستم.
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
28/1/19
41
244
33
کرمان
سرمو تکون دادم و گفتم‌:_مگه چی گفت بنده‌ی‌خدا؟ یه حرفی زد جوابشو گرفت. امیرآراد که تا اون موقع سکوت رو رعایت کرده بود گفت:_خب، هادی چه خبر از کارخونه؟ همه فهمیدن می‌خواد بحث‌و عوض کنه، اما اون لبخندشو داشت و کم نمی‌آورد. هادی:_بابا که همه‌ کارارو کرده بود. پس منظورشون کارخونه‌ی پدرجون بود! شش‌سال پیش که پدرجون فوت کرد، بابا و آیهان اومدن ایران و به‌خاطر کار مامان، من و مامان موندیم کالیفرنیا! بابا و آیهانم وقتی برگشتن عزیزو آوردن. کارخونه افتاد دست یکی که نمیدونم کی بود و الان میدونم عموهادیه! عزیزجون:_آبروی باباتون‌و حفظ کنید، حاج‌آقا وفائی برای این کارخونه خیلی زحمت کشید، نمی‌خوام به‌خاطر ندونم کاریات خراب کنی همه‌اشو هادی! هادی:_عه مامان چرا اینطوری میگی‌؟ از خان‌داداش بپرس، انقد که من زحمت کشیدم واسه کارخونه بابا زحمت نکشید. شرکتم که دست آراد هست و به من ربطی نداره. پس صداش می‌کنن آراد! آراد:_چشم عزیز، حواسم به همه چیز هسته خیالتون راحت. عزیزجون:_از صبحم مدیریت کل کارخونه دست آیهانه! آیهان شوکه شد و سیخ شد و گفت:_چی؟؟نه! من سابقه‌ی کارخونه داری ندارم. عزیزجون:_سابقه بساز همینجا! می‌خواست مخالفت کنه که عزیزجون دستشو آورد بالا و گفت:_بسه آیهان! اخلاقش همینه، مثل چرخ‌وفلکه، هی می‌چرخه اما پشیمون نمیشه. من:_عزیزجون پس عموهادی؟ هادی:_نگران من نباشین، من اصلا نیازی به اون کارخونه ندارم از سر اجبارم قبولش کردم، میرم تو کافه‌ی خودم راحت! خیالم راحت شد، هم آیهان از بیکاری بیرون اومد هم اون ناراحت نشد و عین خیالش بود. هادی:_پس آیهان صبح میام دنبالت میبرمت. صداش دلخور بود، معلوم بود که از عزیزجون دلخوره و عزیزجون متوجه دلخوریش شده. آیهان:_هادی جان من نمی‌تونم. عزیزجون با صدای محکمی گفت:_آیهان! آیهانم ساکت شد. منو رستا روی مبل دونفره نشسته بودیم و عزیزجون کنار من روی مبل یه نفره. در گوش عزیزجون گفتم:_عزیزجون فکر نمی‌کنید هادی دلخوره؟ سرشو تکون داد، تعجب کردم عزیزجون هیچ‌وقت نمی‌خواست کسی ازش دلخور باشه! عزیزجون:_هادی تمام کافه‌اتم به نامت می‌کنم. چشماش برقی زد و گفت:_باشه!
**
آیهان رفته بود سرکار، رستاهم رفته بود کالج بود، حتی دلم واسه دوستای دانشگاهیم تنگ شده بود. دِمی، لیسی، جِسیکا، با اینکه یکم ازشون بدم میاد اما دلم تنگ بود واسه‌اشون. فقط آراد خونه بود که اونم خجالت می‌کشیدم باهاش صحبت کنم. در اتاق با تقه‌ای باز شد و آراد اومد داخل و گفت:_تنهایی‌؟ راست شدم و شالم و رو سرم مرتب کردم و گفتم:_بله! روبه‌روم نشست و گفت:_بزرگ شدی! من‌:_ممنون. آراد:_هم من تنهام هم تو، می‌خوای بریم بیرون؟ کمی جا خوردم، هنوز منو خوب نمیشناسه اما داره بهم پیشنهاد بیرون رفتن میده؟ منم که بدم نیومد گفتم:_نمیدونم، هرجور مایلید! لبخندی زد و گفت:_پایین تو ماشین منتظرتم. مامان خبر داره! تو چشماش یه چیزی بود، یه چیزی برق میزد.
لباسمو با پوشش مناسبی انتخاب کردم. مانتو بنفش تیره که به زرشکی میزد و مدل شهرزادی داشت، شلوار تنگ مشکی با روسری بلند مشکی که چند دور، دورِگردنم چرخوندمش بعد بستمش، حجابمم رعایت بود یعنی نیم‌انگشت موهام مشخص بود. قیافه‌ام خوب بود، صورت گرد و پوست سفید. موهای قهوه‌ای روشن، چشمای درشت سبززمردی، بینی قلمی کشیده که ازش راضی نبودم، خیلی کشیده بود به نظر من. لــ*ب‌های تقریبا کوچیک و کمی گوشتی. یه رژ لــ*ب رنگ لــ*ب به لــ*ب‌هام زدم و کفشای کالج زرشکیم که پاپیون بنفش داشت و پوشیدم و رفتم بیرون، با زن‌عمو خداحافظی کردم. اول که می‌خواستم سوار شم در خواستم در عقب‌و باز کنم اما بعد پشیمون شدم، راننده شخصیم که نیست. نشستم و درو آروم بستم، آهنگ مرتضی پاشایی داشت پخش میشد:
"من از وقتی که با غمت درگیرم، چشمامو می‌بندم سمت دریا میرم. مثل آواره‌ام که تو خودم میریزم. تا ته این تقویم من فقط پاییزم. غیر ممکن یعنی من‌و تو، تو ساحل. عاشق هم بودن...."(غیرممکن)
لبخندی رو لباش بود که به لبای منم همون لبخند رو مهمون کرد. من:_کجا میریم؟ آراد:_دوست داری کجارو ببینی؟ من:_واسه‌ام فرقی نداره! من که اینجا جایی رو نمیشناسم. آراد:_امم شهربازی میری؟ من:_بچه که نیستم، شهربازی واسه بچه‌هاست. بیست و یک سالمه! لبخندش عمیق‌تر شد و گفت:_کاش این چیزا رو به رستا یاد میدادی. با کف دستش زد رو پیشونیش و گفت:_وای رستا! ساعت چنده؟ نگاهی به ساعتش کردو گفت:_چطوره که بریم دنبال رستا بعد باهم بریم دنبال آیهان بعد بریم بگردیم؟ من که از خدام بود سرمو تکون دادمو گفتم:_بریم!
یه ساختمان بزرگ بود، کالجشون خیلی بزرگ بود. رستا با چندتا دختره داشت میومد سمت ما. خواستم برم عقب بشینم که آراد سریع گفت:_راحت باش، رستا میره عقب. من:_راحتم، میرم عقب رستا راحت... هنوز حرفم تموم نشده بود که در عقب باز شد و رستا با انرژی سلام داد. ماهم جوابشو دادیم. رستا‌:_آراد استاد مشایخی کارت داره، مثل اینکه دیده بودت گفت بهت بگم بیای. پوفی کشید و رفت. رستا‌ نگران گفت:_اگه دوباره حرفی بزنه محمد قطعا میزدنش و می‌کشتش! من:_چرا مگه؟ رستا:_دعوا دارن باهم، چه میدونم قبلا باهم خیلی رفیق بودن الان اینطوری شدن.
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
28/1/19
41
244
33
کرمان
سرمو تکون دادم و دیگه حرفی نزدم تا گوشیم زنگ خورد. دِمی بود، احتمالا مثل همیشه جسیکا با گوشی دِمی زنگ زده بود. من:_الووو. نه بابا دمی خودش بود، دمی با بغض گفت:_نهال. نگران شدم، من:_چی شده؟ بغضش ترکید و گفت:_نهاااال! با ترس گفتم:_د..دمی چی شده؟ حرف میزنی دختر؟ دمی:_نهال، جسیکا، جسیکا. دوباره به هق‌، هقش ادامه داد. منم داشت بغضم می‌گرفت، یعنی چی شده‌؟ دمی‌:_تومور سَرِ جسیکا، کار خودشو کرد. طولی نکشید که صورتم خیس شد، جسی دختر بی‌ملاحظه‌ای بود اما من دوستش داشتم. من:_چ..چی؟ هق، هقش سرمو پر کرده بود. گوشام چیزی نمیشنید جز صدای قدیمی سرزنده‌ی جسیکا که قصد داشت مارو بخندونه! من:_ا..الان حالش چطوره؟ دمی:_بستریش کردن. تومور سرش پیشرفت کرده و گفتن باید عمل شه و زیاد امیدوار نباشن، چون تومور خیلی بزرگه. اشکام و پاک کردم و گفتم:_امید به خدا، خدا خودش درستش می‌کنه! دمی‌:_چرا رفتی؟ من:_خودت که میدونی مجبور بودم.. سکوت کرد، سکوت و سکوت. نگران شدم می‌خواستم چیزی بگم که صدای بی‌حال جسیکا رو شنیدم:_الو نهال. من:_جان نهال! خوبی آبجی؟ جسیکا:_لیسی با جاستین نامزد کرد، خبر داری؟ اشکامو پاک کردم، سعی کردم بهش امیدواری بدم:_آره، هنوز همونجا بودم قول‌و قرار گذاشتن. جسیکا:_نهال یه خبر دارم باهات. صداش خیلی آروم بود و به‌زور می‌شنیدم. من:_جانم؟ جسی:_هنریت اومده پیشم، گفت که دوستم داره! گفت که تا آخرش باهامه! سکوت، سکوت و سکوت. چرا اینجوری می‌کنن؟ من:_جسیکا! خوبی‌؟ صدای سرحالش اومد:_نهاااااال دروغ گفتیم! صدای خنده‌ها رفت بالا. خیلی بهم بر خورد، خیلی بیش‌از اندازه، از آیهان انتظار همچین کاری رو داشتم اما این سه‌تا نه! تو بهت بودم و سریع قطع کردم. اشکام و پاک کردم و زیربار فحش کردمشون و زیرلب غر‌، غر می‌کردم:_عوضیا! بی‌شعورا، حقته، حقته نهال! تا تو باشی به هرکسی رو ندی، اما اونا که هرکسی نیست دوستامن، فرقی نداره که همه نامردن. گوشیم چندبار زنگ خورد و از ته خاموشش کردم که دیگه صدای نحسش بیرون نیاد. با دستمال محکم زیرچشمام می‌کشیدم و به "چی شده؟ چی شده" های رستاهم گوش نمی‌کردم و خودم و میزدم به نشنیدن و زیرلب فقط فحاشی می‌کردم. نفس‌عمیقی کشیدم و به سمت رستا برگشتم که نگران زول زده بود به من! لبخندی زدم و گفتم‌:_دوستام دستم انداختن، یکی از دوستامون تومور مغزی داره گفتن حالش وخیمه و درآخر معلوم شد دستم انداختن. هوفی از سر آسودگی کشید و گفت:_مردم نهال، حال منو نداشتی بفهمی! خندیدم و گفتم:_ولش کن. آدم کینه‌ای بودم، هیچ‌وقت اگه بد دستم می‌نداختن آسون نبخشیدم. دیگه حالم تقریبا جا اومده بود که آراد با سرحالی و پوزخندی گوشه‌ی لبش اومد و سوار شد و ماشین و روشن کردو راه افتاد، گوشیشو برداشت و زنگ زد به کسی که اسمشو ندیدم. آراد:_الو، سلام. خسته نباشی دلاور! بعد مکث‌:_حتما هادی خیلی ازت کار کشیده. فهمیدم آیهانه! آیهان:_نه بابا، با دخترا داریم میایم دنبالت بریم دیزین! خنده‌ی بلندی سر داد و گفت:_خجالت بکش، کارای خودتو به ما نچسبون. دیزین؟ این موقع؟ ساعت نه صبح؟ کمی دیر نیست؟ آیهان انگار سوالم و پرسیده بود که آراد گفت:_نه‌بابا همه همین‌موقع‌ها میرن! منو رستا همیشه این موقع میریم. خسته نباشی داداش ما اومدیم خداحافظت. دوباره لبخندش اومد روی لبش و با دست آزادش آهنگ‌و زیاد کرد. رستا:_میگم من با مقنعه بیام دیزین؟ آراد:_هوم، مگه چیه؟ من:_منم کفشام مناسب نیسته! آراد:_واسه کفش، آها کتونی‌ راحتی واسه مامان صندوق عقبن واسه‌ت در میارم، فکر کنم اندازه شه! من:_رستا منم تو کیفم یه شال اضاف دارم. یه شال به‌رنگ طوسی! با اینکه به مانتو فیروزه‌ایش نمی‌اومد اما مجبور بود که بپوشه! از شهر خارج شدیم و طوری که معلوم بود کارخونه همون‌طرفای دیزینِ! آراد به آیهان تک‌زنگ زد و منم پریدم و رفتم عقب و آراد رفت که از تو صندوق عقب واسه‌ام کفش بیاره.
درو باز کردم که کفشارو گذاشت جلو پامو گفت:_ببین اندازه‌ن. کمی معذب شدم و حجوم خون به صورتم و حس کردم. کفشارو بالا گرفتم و مرَدَد بودم که فهمید و کلافه دستی تو موهاش کشید و رفت تو کارخونه! منم کفشارو پوشیدم، کمی پامو میزد، اما قابل تحمل بود. رستا:_چطوه؟ اندازه‌ست؟ من:_هوم، اندازه‌ست. خواستم دست چپم و بالا بیارم که تیر بدی کشید، از مچ دستم تا قلبم ادامه داد، از درد چشمام بسته شد و دستم همونجوری موند. یه آخ‌هم زیر لــ*ب گفتم، واسه‌ام عادی شده، همیشه رگ‌های دستام و پاهام می‌گیرن و این واسه‌ی فقرآهن تو بدنم بود. رستا:_چی شد؟ من:_هیچی، عادیه دستم تیر می‌کشه! لابد داره با خودش میگه تو که این‌همه بلا سرت میاد چرا از مامان، بابات دور میشی؟ هنوز نگران نگاهم می‌کرد و گفت:_الان خوبی‌؟ خندیدم و سرم و تکون دادمو گفتم:_یه‌لحظه‌ست همه‌اش.. رستا:_این یه لحظه رو باید بری دکتر. من:_چیزی نیسته! نگاهشو به مستقیم گرفت زیرلب چیزی می‌گفت. طولی نکشید که آراد و آیهانم اومدن و سوار شدن، با آیهانم سلام و علیک کردیم و به سمت دیزین حرکت کردیم.
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
28/1/19
41
244
33
کرمان
آراد از تو آینه نگاهی بهم کردو گفت:_کفشا خوب بودن؟ اگه نیستن میریم می‌خریم. من‌‌:_ممنون، نه اندازه‌ن.
سرشو تکون داد. هنوز درگیر جسیکا بودم! خیلی نامردن، میدونن از این شوخیا خوشم نمیاد و جنبه‌شو ندارم، باز این کارای خرکی‌شونو انجام میدن. کمی جلوتر رفتم و گفتم‌:_آیهان. آیهان:_جانم! چشمام گشاد شده بود کمی با بهت نگاهش کردم که برگشت سمتم و گفت:_چیزی شده‌؟ من:_اگه جسیکا، لیسی یا دمی بهت زنگ زدن، جوابشونو نده! خب‌؟ آیهان:_چرا؟ چیزی شده؟ آخه هنوز نیومده بودیم تو ماشین جسیکا تماس گرفت و سراغتو گرفت! من:_تو دیگه جوابشونو نده! آیهان:_قهری باهاشون. سرمو تکون دادم و گفتم:_هوم.
تمام شوخی‌هارو براش تعریف کردم که زد زیر خنده و گفت‌:_هنوز نمیدونی‌؟ من:_چی‌؟ آیهان:_اینا عقل ندارن؟ من‌:_میدونستم اما الان مطمئن شدم..تو بگو جوابشونو نمیدی! آیهان:_توکه میدونی ناشناس جواب نمیدم، اینم شانسی بود فکر کردم هادیه، متوجه شماره‌ی خارجش نشدم! لبخندی بهش زدم و دوباره تکیه دادم به صندلی، سرمو رو شیشه گذاشتم، چشمام سنگین شد و به خواب رفتم. با شدت سرم به جایی خورد که آخم در اومد! چشمامو باز کردم دستمو رو سرم گذاشتم که آراد با نگرانی گفت:_خواب بودی؟ ببخشید دست‌اندازِ رو ندیده بودم. من:_مشکلی نیسته، زیاد درد نداره! با اینکه سرم می‌سوخت! مامان همیشه سرزنشم می‌کرد که چرا انقدر خجالتی و تعارفیم، چی کار کنم خو؟ ژِنمه! آیهان برگشت و رو به من گفت‌:_خوبی؟ سرمو تکون دادم، عجیبه که واسه‌ش مهم شدم، احوالم و می‌پرسه بهم میگه جانم.
**
اون روز دیزین خیلی خوش‌ گذشت برف‌بازی کردیم و سوار تلکابین شدیم. برف زیادی نبود اما خیلی خوش‌گذشت‌! امشبم قراره عمه محجوب با بچه‌ها و نوه‌هاش بیاد. زنگ درو زدن، آراد بازش کردو ما هم رفتیم دم‌در. اولین نفر عمه‌محجوب منو آیهان و که چلوند و ماهم مجبوری چلوندیمش! بعدی با پسرش و زنش ستار و ساناز و پسر کوچولوشون ساینا! بعد دختر بزرگش مهتاب که خیلی ازش خوشم اومد. بعد بچه‌ها مهتاب..یکیشون شبیه که نه کُپ بهزادلِیتو بود و بهش می‌خورد نوزده سالش باشه..اون یکی دیگه موهاش نسکافه‌ای بودو کمی بلند بودو زده بود بالا و پوست سفیدی داشت، چشمای هم‌رنگ من. بینی کوچیک و لــ*ب‌های تقریبا کوچیک. کمی شبیه به من بود اما تو این مونده بودم که دختره یا پسر. بهش می‌خورد شانزده یا هفده سالش باشه. اون بهزاد لیتو اومد جلو و مشتش و آورد نزدیک و منم مشتی زدم به مشتش که چشمکی زدو گفت:_نمردیم و دخترخارجی از نزدیک دیدیم. خندیدم، می‌خواستم بزنم پس کله‌اش، اما روم نشد. رستا:_بهراد خان، خیلیا بهش میگن بهراد لیتو. سرمو تکون دادم و گفتم:_الحق شبیه لیتوئه! بعدی..من:_رستا این دختره پسر؟ رستا خندید و گفت:_بهداد جوونم، ببین شبیه توئه! دستی بین موهاش کشیدم که خندید، با آیهانم سلام دادن و رفتیم نشستیم. طوری که رستا میگه زن‌عمو رابطه‌ش فقط با همین عمه محجوب خیلی خوبه و با اونا میونه‌ی خوبی نداره. اون بهداد و بهراد دوطرف من نشسته بودن. خیلی باحال بودن، کیف کردم باهاشون، مطمئنم دوستای خوبی برای هم میشیم. شامو با آرامش می‌خوردیم و فقط صدای برخورد قاشقا با بشقابا بود. بعد شام سفره رو جمع کردیم و دوباره نشستیم سرجاهامون. عمو و شوهرعمه محجوب آقای مفتاح از هر دری باهم حرف میزدن و رستا با اجازه‌ای گفت و رو به جوونا گفت که بریم بیرون. منو بهداد و بهراد و آیهان و آراد و رستا خودشو ستارو ساناز رفتیم بیرون، کنار حوض بزرگ نشستیم. دستم رو تو آب فرو کردم، خنکیش تا اعماق وجودم رفت و بهم حس خیلی خوبی رو داد. عاشق سرما بودم و اصلا با گرما نمی‌ساختم. حالم رو بد می‌کرد، وقتی که خیلی زیرنور آفتاب سوزان باشم خون‌دماغم میشم و گرفتاری‌ می‌کشم. بهراد:_چیه تو فکری؟ من:_فکری نمی‌کنم. بهراد:_دایی حسین اینا کی میان؟ من:_تا یه ماه یا دو ماه دیگه! من:_تو چندسالته؟ بهراد‌:_هیچ‌وقت سن یه آقا رو نمی‌پرسن! خنده‌م گرفت و گفتم:_برو بابا، بگو خب کنجکاوم. از نقاب شیطنت بیرون اومد و جدی شدو گفت:_من بیستم، بهداد سی! من:_به‌خدا میزنمت بهراد بگو خب. بهراد:_خب بابا نزن! من نوزده بهداد هفده! من:_به بهداد می‌خوره بچه سیزده ساله باشه! بهداد:_به توهم می‌خوره پیرزن نود ساله باشی. خنده‌م گرفته بود، چشم‌غره‌ای بهش رفتم و گفتم:_‌دلتم بخواد، من به این خوشگلی! بهدادم خندید و گفت‌:_نگفتم که زشتی، گفتم شبیه پیرزن نود ساله‌ای! خدارو چه دیدی، شاید یه پیرزن از منو تو هم خوشگل‌تر باشه. بهراد:_با این کل، کل نکن چون به‌جز پشیمونی چیزی نداره. هر کسی داشت با یکی صحبت می‌کرد و مخاطب من بهداد و بهراد بود.
باهاشون خیلی خوش گذشت، قرار بر این شد صبح بیان دنبالم بریم بیرون، به رستاهم تعارف زدیم و طوری که معلومه اون موقعی که ما می‌خوایم بریم کالج تشریف دارن!
*
آل استارای مشکیمم پام کردمو گفتم:_زن‌عمو من با بهراد و بهداد دارم میرم بیرون، عزیزجون خواب بود کاری ندارین؟ زن‌عمو خندید و گفت:_خوب باهم جور شدینا! برو دخترم من کاری ندارم، اگرم داشتم زنگت میزنم. من:_چشم.
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
28/1/19
41
244
33
کرمان
با تجدید خداحافظیم رفتم. تیپم مشکی بود، بهراد خل گفت مشکی بپوشیم یه گروه میشیم کیف میده! ماهم قبول کردیم. در حیاط‌و باز کردم که دیدم یه ماشین که صدای آهنگ بومس، بومسیش تا اینجا میاد جلوی در ایستاده. بهراد بود در ماشیک عقب‌و باز کردم و گفتم:_سلااااام بر نوه‌عمه‌های گلم! آهنگش رَپ بود و تند، تند می‌خوند، ای جااااان این مدلی رو دوست دارم. بهداد:_سلام نهال جون خوبی؟ من:_ممنون. بهراد:_دختردایی با بهداد یه اسم خوب برای گروهمون پیدا کردیم. امشب تصمیم گرفتیم یه گروه سه‌نفر بشیم، من:_چه اسمی انتخاب کردین؟ بهراد:_چشم سفیدان تهرون. پقی زدم زیر خنده، بهداد مثل همیشه خونسرد بودو فقط نفس‌عمیقی کشید. من:_قبوله! بهدادم لبخند دندون‌نمایی زد و از تو آینه چشمکی نثار روحم کرد. بهراد:_کیف کردی؟ اصلا همچین اسمی به ذهنت میرسه؟ من:_نه، اصلا به ذهنم نمیرسه! سرشو تکون داد و گفت:_بعله دیگه! خیلی ازش خوشم میومد. آهنگو زیاد کرد و با ریتم آهنگ گردنشو تکون میداد و زیرلب آهنگ می‌خوند. بهدادم دست میزد و می‌رقصید، آهنگ بومس‌، بومسی بودو شیشه‌هاهم پایین بود کیفش خیلی بالا بود. بهداد داد زد:_بریم شهربازی.. منم داد زدم:_نه، مگه بچه‌ایم؟ بهداد:_سوار رنجر میشیم. من:_مناسب سن ما نیسته ما هنوز بچه‌ایم. بهداد:_حالا ما نفهمیدیم بزرگیم یا بچه! بهراد:_میریم آبجی میریم. منم که ناامید شده بودم دیگه چیزی نگفتم و سکوت و رعایت کردم. شهربازی پیاده شدیم خیلیا ناجور نگاهمون می‌کردن انگار خلافکار دیدن. قیافه‌ی من که ناجور بود. من قدم کوتاه بوم 153. هم‌قد بهداد بودم و ماشاا...بهراد قدش خیلی بلندتر از من بود. آستینامون خیلی بلند بود و فقط انگشتامون معلوم بود. لباسامونم بلند بود. اونا تا بالای ران پاشون من تا مچ‌پام و فقط آل‌استارای سفید سیاهم مشخص بود. شالمم بلند و مشکی، اوناهم موهاشونو انداخته بودن کج. بهداد که موهاش نسکافه‌اش و تقریبا بلند بود شبیه دخترا شده بود اما بهراد موهاش کوتاه بودو جذاب ترش می‌کرد.
بهراد بهم نزدیک شدو دستم و گرفت، بهدادم اون دستم و گرفت! تعجب کردم، و با تعجب گفتم:_گم نمیشم برادران محترم، لطفا دستانم را رها کنید ممنون. بهراد:_نمی‌بینی چطور نگاهمون می‌کنن؟ اینجا پر گرگ‌ دختر! نیومدی نمی‌فهمی. خنده‌ام گرفت، به تیپاشون نمی‌خورد غیرتی باشن اما اخمشون غیرتشونو نشون میداد. من و بهدادم که فکر می‌کردن خواهر برادریم و قیافه‌م از بهراد خیلی بزرگ‌تر نشون میداد. من:_سرپرستی گروهتون با منه! بهراد:_نه با منه! من:_با من‌! بهراد:_نه، من! کل‌، کل‌مون ادامه یافت تا اینکه سرپرستی گروه با بهراد شد و من بوق حساب شدم! من:_خب معاونت با من. بهداد:_نترسید من چیزی نمی‌خوام، فقط عضو گروه باشم. خنده‌م گرفت، من‌و بهراد فقط سه‌ساعت دعوا کردیم اون‌وقت داره میگه من فقط عضو گروه باشم..می‌خواستم دستام و از دستشون بیرون بکشم که محکم‌تر گرفتن. من:_ای بابا، می‌خوام واسه بهداد کَف بزنم، خیلی حرف خوبی زد. دستم و ول نکردن که مجبور شدم فرار کنم، دستمو محکم کشیدم و شروع کردم به دویدن، دویدم و دویدم که با چیز سفتی برخورد کردم. سرمو بالا گرفتم که دیدم یه مرد چهارشونه‌ست. آب‌گلومو قورت دادمو گفتم:_ببخشید آقا. از وضعم تعجب کرده بود. خواستم دوباره فرار کنم که یکی دستم و گرفت‌، برگشتم دیدم بهراده با اخم نگاهم می‌کرد. بهدادم دستاشو کرده بود تو جیبش و نگاهم می‌کرد و لبخند پیروزمندانه‌ای زده بود. هوفی کردم، حالا مردم از وضعیت اونا تعجب کرده بودن. بهراد‌:_فرار نکن که از دست بهراد وفائی نمی‌تونی فرار کنی. من:_عه بهراد فامیل توام وفائیه‌؟ بهراد:_یعنی نمیدونی بابات میشه پسرعموی بابای من؟ من‌:_نه فقط فکر می‌کردم بچه‌عمه‌می. دستمو گرفت و کشید و برد، بهدادم پشت سرمون میومد و دستش تو جیبش بود و سرش پایین بودو با چشماش این و اونو دید میزد. سوار رنجر شدیم. هنوز حرکت نکرده بهراد از سر هیجان جیغ بنفشی کشید و پاهاشو تکون داد که سبب خنده‌ی ما شد. بهدادم لبخند کجی زده بود. منم از هیجان تو خودم جمع شده بودم، با اینکه اهل ریسک و هیجان نبودم، اما الان خیلی هیجان دارم. حرکت کرد که چشمامو بستم و فشارش دادم که بهراد گفت‌:_نترس آبجی، نترس ارزش نداره. من‌:_تا به حال سوار نشدم. بهراد:_اصلا؟ من:_اصلا شهربازی نیومدم، فقط دوسه بار. بهداد:_آفرین دختر خوب. داشتیم بحث می‌کردیم که رنجر چرخی زد، دستامو محکم به دسته‌ها گرفتم و از ته‌دل جیغ بلندی کشیدم. حتی صدای پایینی‌ها که سوار نشدن از سر هیجان می‌شنیدم. جیغ زدم:_بهراد، بهداد بگو واسته! بهدادم جیغ زد:_واسته که از همینجا میفتیم. من:_مگه بالاییم؟ صدای خنده‌ی بهراد و تو این وضعیت شنیدم. داشت میرفت بالا، چشمامو باز کردم‌، وقتی ارتفاع‌ و دیدم داد زدم:_یاااا مامانییی! کمک، الان میفتیم. دوباره صدای خنده‌شون اومد. من:_رو چاه‌فاضلاب بخندید، الان میفتیم تو جوونی میمیریم. صدای خنده‌شون اومد..
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
28/1/19
41
244
33
کرمان
ای درد اینام که فقط بلدن بخندن. من‌:_تورو خدا بگید وایسه! بهداد:_آبجی من، نهال من چطور بگم که وایسه قطعا میمیریم. دوباره بلند، بلند خندید و منم جیغی از ته دل کشیدم و ساکت شدم، فقط وقتی خیلی بالا می‌رفت و تاب می‌خورد جیغ میزدم و وقتی می‌چرخید.
سلامت اومدیم پایین، آب‌معدنی رو گرفتم و خوردم. بهراد با مسخره بازی گفت:_الان ما مردیم، روحمون سرگردون تو شهربازی دور میزنه. دستمو به نشانه‌ی خاک‌بر سرت سمتش بردم و برگردوندم. کم، کم داشتم نفس کم می‌آوردم و بطری آب‌و از خودم جدا کردم. من:_حتما باید از مردن ترسید‌؟ بهداد:_تو که از مردن ترسیده بودی. بیخیال شدم! کل، کل با اینا چیزی جز کم آوردن نداشت.
*
رستا:_یادم باشه یه روز حتما باهاتون بیام. من:_آره، آره حتما بیا، خوش‌می‌گذره! مخصوصا اون قسمت چرخ‌وفلک اون قسمت ماهی گیری قسمت مسابقه‌ها...باورت که نمیشه رستا، منی که از شهربازی درحد مرگ بدم میومد رفتم و انقد بهم خوش گذشت! آراد:_با اون بهراد و بهداد همه جا خوش میگذره! عجیبه که تو اولین دختری هستی که راه دادن تو گروهشون! من:_مگه قبل‌هم گروه داشتن؟ رستا‌:_آره، بابا! از هر چیزی سر در میاوردن و همه‌جا سرک می‌کشیدن. حالا توهم بهشون ملحق شدی! بلا به‌دور. آیهان زد زیر خنده و گفت:_نهالم که ماشاا...از همه سرکش‌تره، واقعا بلا به دور.! اهل ریسک بالا نبودم، اما سرکشیم خیلی بالا بود. چشم‌غره‌ای به آیهان رفتم و به رستا نگاه کردم که تو فکر بود و به گُلای فرش زول زده بود. زدم به شونه‌ش و گفتم:_چیزی شده‌؟ وقتی زدم به شونه‌اش ترسید و سیخ نشست، بعد با دیدن من لبخندی زدو گفت‌:_نه، نه! منم نخواستم دخالت کنم، با اینکه خیلی کنجکاو بودم بدونم چی فکرشو درگیر کرده. منم رفتم تو فکر رستا! هی فکر کردم، هی فکر کردم که آیهان زد به شونه‌م، چون میدونستم می‌خواد همچین کاری کنه نترسیدم و فقط سوالی نگاهش کردم. آیهان:_عزیز صداته، نمی‌شنوی؟ من:_عزیزجون؟ نه؟ الان میرم. رفتم سمت عزیزجون داشت با گوشیش حرف میزد، عزیزجون با این سنش مدل گوشیش از گوشی منی که جوونم بالاتره! من:_جانم عزیز. عزیزجون:_بیا مامانت کارت داره! یادم اومد فقط دیروز با مامانم حرف زدم. گوشی رو ازش گرفتم:_سلاااااااام بر چشم‌وچراغ خونه! مامان:_زنگی که به ما نمیزنی، از ما خبر نمی‌گیری! حالا شدم چشم‌وچراغ خونه؟ من:_علیک سلام، حالم خوبه مامان جون تو خوبی‌؟ خداروشکر که باباهم خوبه! اولا دیروز که حرف زدیم شبش مهمون داشتن عمو اینا، صبحی هم من با بهراد و بهداد رفتیم بیرون. مامان:_عزیزممم بزرگ شدن؟؟ من:_نه، هنوز بچه دوساله‌ان..آخرم که جواب سلام منو ندادید! مامان:_مزه پرونی نکن، سلام. من:_آها! حالا شدی مامان خوبه خودم. مامان‌:_مزه پرونی نکن، به حرفام خوب گوش کن. بابات انتقالیتو به زور گرفته واسه دانشگاه گرافیک تهران، نه اینکه بزنی زیر همه‌ی زحمتای بابات نری و اینجور چیزا، بابات خوشش نمیاد درستو ول کنی، لآاقل همون نقاشی با اسپره رو بهتر یاد بگیری. پرخاشگرانه گفتم:_مامان من چرا اومدم اینجا؟ من اومدم که از درس و دانشگاه فرار کنم! حالا برام انتقالی گرفتین؟ صدام آروم بود اما لحنم تند! مامان:_بهتر از اونه که تو خونه بیکار بشینی! الان وقت لجبازی بود. من:_من خودم با، بابا حرف میزنم میگم انتقالیمو کنسلش کنه! من خودم می‌فهمم تو مجبورش کردی! مامان:_دخترکم، خوبیتو می‌خوام. با لحن ناله‌ای گفتم:_مامان! مامان:_یامان، به حرفم گوش کن. خدافظ.. قطع کرد! من موندم و بهت! نه به اون دخترکم نه به اون یامان! تو عمل انجام شده قرار گرفتم. من:_ای خدا! چرا من؟ به رشته‌م علاقه‌ داشتم، نقاشی با اسپره! اما حوصله‌ی دانشگاه نداشتم. به رشته‌ی ورزشیم هم علاقه‌ی زیادی داشتم، پارکور! خیلی دوستش داشتم، با اینکه مامان راضی نبود اما بابام حمایتم کرد و با حمایتش موفق شدم و تو مسابقه‌ات حرفه‌ای شرکت کردم. اولین چیزی بود که توش مقام میاوردم، جز اول و دوم دیگه هیچ مقامی نیاوردم. درسمم زیاد خوب نبود، یعنی علاقه‌ای به خوندن درس نداشتم و رفتم یه رشته‌ی تقریبا آسون، گرافیک! اونجا به نقاشی با اسپره علاقه پیدا کردم. تو افکار خودم بودم که عزیزجون گفت:_کجایی نهال؟ سه ساعته دارم صدات می‌کنم. من:_ببخشید داشتم به گندی که مامان زده فکر می‌کردم. با اعصاش زد رو دستم و گفت‌:_درست حرف بزن، صلاحتو می‌خواد. من:_میدونم، چشم! عزیزجون:_باهاشون حرف میزنی هم بدشون میاد. با یه ببخشیدی از اونجا دور شدم، اونجا دیگه جای من نبود. به سمت بالا که اتاق من‌و آیهان بود رفتم و خودم و پرت کردم رو تخت.
حس کردم تمام بدنم از سرما منقبض شد، از سرما می‌لرزیدم. سریع چشمامو باز کردم و سیخ نشستم، اینا همه تو یه لحظه پیش اومد. نگاهی به دورو بر کردم و با قیافه‌ی خونسرد بهداد که یه پارچ آب دستش بود مواجه شدم. من‌:_مرض داری؟ نمیگی خوابم؟ نمیگی این دختر گناه داره؟ بهداد:_نفس بگیر دختر. خب بیدار نمیشدی چی‌کار کنم؟
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.