درحال نگارش رمان هَیام | نرجس شهبازی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Narjes_Shahbazii
  • تاریخ شروع
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
44
313
53
18
کرمان
نام رمان: هیام
نام نویسنده : نرجس شهبازی
نام تاییدکننده: @Elahe Dehghani
ژانر:عاشقانه
خلاصه رمان:
چه کنیم دیگر؟ قسمت من و تو دوری بود.
دوری تو از جنس مشقت و سختی.
دوری من از جنس درد و اشک.
ما که به هم میرسیم، این را من میدانم و تو.
لحظاتی را داشته‌ایم، سخت و دشوار! کنار آمدیم و کنار آمدیم...
سَد بزرگی را که بینمان بود و شکستیم، سختی را تحمل کردیم، داغ زیادی دیدیم، بارها نابود شدیم، زجر کشیدیم، غصه خوردیم و باز کنار آمدیم و کنار آمدیم..
 
آخرین ویرایش:
Elahe Dehghani

Elahe Dehghani

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
9/8/18
165
923
93
22

IMG_20180816_173709_883.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
44
313
53
18
کرمان
بازوهای عزیز را در دستانم گرفتم و کمکش کردم، تا بهتر به‌ راه رفتنش ادامه بدهد. آیهان حواسش به دوروبر بود تا شاید بتواند عموعلی و خانواده‌اش را پیدا کند. با اینکه خیلی وقت است آن‌هارا ملاقات نکرده و می‌‌گوید اگر ببینم‌شان می‌شناسم.
عزیز که می‌گوید شبیه به پدر است و زیاد فرقی باهم ندارند. کلافه بودم، اما سعی کردم مهربان با عزیز صحبت کنم_عزیز عکسی از گل‌پسرت نداری، ما بشناسیم؟
سرش را تکان داد و گفت_نه، عکس که نشونتون دادم! دیدی که واضح نیست و تا الان خیلی فرق کرده. گفتم که شبیه به باباتونه، منم ببینم شاید نشناسم.
لبخندی به‌روی مهربانش زدم و خیره به آیهان شدم، آیهان تقریبا سه‌سال پیش به ایران آمده بود و عمو، را می‌شناخت. اما من فقط تلفنی با عمو و خانواده‌اش صحبت کردم. از این رابطه‌ی تلفنی فهمیده بودم که خانواده‌ی مهربانی دارند و سعی در این دارند که به هر دلیلی شده است به، هر کسی کمک کنند. این را جایی فهمیدم که ما نیازمالی داشتیم و عمو کمک‌مان کرد. عمو یک دختر داشت به نام رستا و یک پسر به نام امیرآراد، درست شبیه من و آیهان.
روبه‌ آیهان گفتم_آیهان پیدا نکردی؟
سری تکان داد و گفت_نه! نیومدن انگار! به عزیزم بگو اگه کسی واسه‌ش آشنا اومد، به ما بگه. شاید نتونستن بیان!
صدای زنی آمد که انگار مارا مخاطب خود قرار داده است_خانم وفائی! عزیز، آیهان، سَلوا!
همه حیران به دوروبر نگاه می‌کردیم، چه کسی بود مارا صدا میزد؟ احتمال میدادم زن‌عمو ذهره با‌شد. آیهان به‌جایی اشاره کرد و گفت_اونجان!
به‌جایی که اشاره کرده بود، نگاه کردم! یک زن و مرد به‌همراه یک دختر که حواسش به موبایل در دستش است.
زنی که حدس میزدم زن‌عمو ذهره باشد نگاه باذوقش روی ما می‌چرخید و به هرکس که خیره میشد، لبانش تکان می‌خورد و نشان‌دهنده‌ی این بود که با خودش زیرلب حرف میزند.
آیهان ساک‌هارا دنبال خود کشاند و من و عزیز پشت‌سرش حرکت کردیم.
آیهان صبر نمی‌کرد که بتوانم راحت، به عزیز در، راه رفتن کمک کنم و محبور بودیم، حالت دو داشته باشیم.
از این ترس داشتم، که در این فرودگاه درندشت گم ‌شویم و کسی نتواند مارا پیدا کند. بزرگ‌ترین ترسی که در دنیا داشتم، گم شدن بود.
از دیوار شیشه‌ای رد شدیم، به سمت‌شان رفتیم. اول آیهان با مردی دست داد و سفت هم‌را در بـ*غـل گرفتند.
زنی به سمت من آمد و من‌را در آغـ*وش خود کشید، من هم دستانم را دور کمر تقریبا باریکش حلقه کردم.
با صدای عزیز متوجه شدم که با همه احوال‌پرسی کرده است. عزیز با کنایه می‌گفت_یعنی اونا نیومدن؟
عمو که سعی در دل‌گرمی عزیز داشت گفت_حامد و که می‌شناسی اهل این‌جور جاها نیست. محجوب‌هم سرش شلوغه! امروز مهمون داشت و قراره امشب مهموناش و بفرسته خونه‌ی خواهرشوهرش و بیاد پیش شما.
سری از حرف‌های‌شان در نمی‌آوردم!
هنوز در بـ*غـل زن‌عمو بودم، با دستانش بازو‌های من را کمی عقب کشید و گونه‌ام را بوسید و گفت_خوش‌اومدی دخترم.
لبخندی مهربان به رویش زدم و گفتم_مرسی.
بعد زن‌عمو با عمو احوال‌پرسی کردم و بعد یا دخترشان که تقریبا، با آیهان گرم گرفته بود. روبه‌ دخترعمویم گفتم_باید رستا باشی، نه؟
چشمانش گشاد شد و گفت_تو حرف میزنی؟
چشمانم هر لحظه گشادتر از قبل می‌شدند. حرفش برایم قابل هضم نبود! با صدای خنده‌ی آیهان به خودم آمدم و گفتم_قرار بود حرف نزنم؟
لبانش را در دهانش فرو کرد و گفت_نه، نه منظورم این نبود! فکر می‌کردم فارسی بلد نیستی!
لبخندی به روی از خجالت سرخش زدم.
دوست داشتم امیرآراد را ببینم، چرا نیامده؟ شاید دوست ندارد که مارا ببیند! اما از تعریف‌های عزیز و صحبت‌های تلفنی، فهمیده بودم پسر مهربانی است و همسن آیهانِ‌بیست‌وپنج ساله.
سوار ماشین شدیم، جایمان کمی تنگ بود، اما قابل تحمل بود.
آیهان بحث دلار و قیمت‌های اجناس گران را شروع کرد. وقتی این حرف‌هارا میزند مرا یاد پیرمردهایی که تمام جیک‌وپوک دولت را می‌داند، می‌اندازد. در بحث‌های سیاسی شرکت می‌کردو زبانش‌دراز بود و جواب هرکسی را میداد.
کار نداشت که سنی از آن آدم گذشته و باید حرمتش را نگه‌دارد، حرف خودش را میزند و گه‌گاه داد‌وبی‌داد راه می‌ندازد، قیافه‌ای به خود می‌گیرد و غرور مردوانه‌اش را به‌رخ تمام افراد حاضر در آن جمع می‌کشید.
از ماشین پیاده شدیم، حیاط‌شان تقریبا بزرگ بود و غظیم.
درخت‌های تقریبا بلند و حوضچه‌ی کوچکی که چشم هر آدمی را به‌خود می‌گرفت. رنگش آبی‌تیره بود، گوشه‌هایش موج‌دار بود و زیبا.
به آن حوض خیره بودم که صدای رستا را شنیدم_حوض مال پدرجون بوده، این خونه مال پدرجون بوده و ما اینجا با عزیز، زندگی می‌کردیم!
سرم را تکان دادم و گفتم_خیلی قشنگه! توش ماهی هست؟
سرش را تکان دادو گفت_خیلی وقته کسی سمت این حوض نرفته، فقط بابا آبش می‌کنه!
تصمیم گرفتم، هرلحظه که امکانش شد، ماهی‌های رنگابارنگی را داخل حوضچه بیندازم.
سمت خانه رفتیم و وارد خانه شدیم.
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
44
313
53
18
کرمان
خانه‌ی زیبا و بزرگی داشتند، بیشتر وسایل‌شان سنتی بود و زیبا! با لبخند به دیزاین زیبای خانه نگاه می‌کردم. این مدل خانه را بیشتراز خانه‌های مدرن امروزی دوست داشتم! آرامش خاصی را به انسان تزریق می‌کرد. زن‌عمو با لبخند روبه‌من گفت_برید بالا، رستا اتاق‌تونو نشون‌تون میده.
لبخندی به روی مهربانش زدم و با لحن قدردانی گفتم_ممنون، خیلی زحمت کشیدین.
لبخندی زد و به رستا تشر زد تا سریع مارا به سمت بالا هدایت کند.
آیهان نیامد و پایین با عمو ماند و ادامه‌ی بحث‌شان را باز کرد.
اتاق بزرگی بود و دو تخت داشت، حدس میزنم با آیهان هم‌اتاق باشم.
یکی از دغدغه‌های بزرگم هم‌اتاق بودن با دیگران بود. آن‌هم، هم‌اتاق بودن با چه کسی، با آیهان! مگر با آیهان می‌شد در یک اتاق زندگی کرد؟ کل اتاق را روی سرم خراب می‌کرد. گه‌گاهی دلم برای همسر آینده‌اش می‌سوزد و تاسف می‌خورم.
پسر پرسرصدایی است، یک‌جا آرام ندارد. با اینکه از آن کوچک‌ترم اما همیشه تذکرهایی به او می‌دهم و آن درجواب_برو بابا، اینم مثل مامان‌بزرگا شده.
نثارم می‌کرد. دوستش دارم، اما معتقدم آدمی نیست که با آن بتوان زندگی مستقلی را شروع کرد! این نظر شخصی من بود و هر کس درباره‌ی آیهان نظرهای مختلفی داشت.
صدای رستا را شنیدم_خوشت نیومد؟
با نگاه خیره‌ای به چشمان سبزبهاری‌اش زل زدم، از چه چیزی خوشم نیامده؟ گنگ نگاهش کردم! انگار فهمید و خنده‌ی دلنشینی کرد و ادامه داد_منظورم از اتاقه، خوشت نیومده که هیچی نمیگی؟
منظورش را الان فهمیدم، انقدر به آیهان فکر کردم که موقعیتم را فراموش کردم. سرم را تکان دادم و گفتم_نه، نه! اتاق خیلی خوبیه. یه‌لحظه رفتم تو فکر.
آدمی بودم که زیاد فکر می‌کردم، در تخیلات خودم، یک آدم دیگر از خودم ساخته بودم! یک دختر زیبا، دختری که چشمان عسلی‌اش دل هرکسی را می‌برد، قدی بلند و اندام توپر و همچنین تپل، پوستش سبزه است و موهایش عسلی.
آرزوی همچین چهره‌ای را داشتم، اما این چهره برای من فقط در تخیلاتم ساخته شده‌ است. جای چشمان عسلی‌ام چشمانم رنگ سبزتیره‌ هستند، که تیره‌ای‌شان به خاکستری هم میزند."تو نگاه اول مشکیه اما بیشتر توجه کنی رنگ فیلی سبز رو می‌بینی"
حرفی که همه راجع‌به چشمانم میزنند. چشمان تخیلاتم، عسلی! صاحب‌شان معصومه و آیهان است.
جای چهره‌ی تپل، چهره‌ی لاغری داشتم، اما کمی توپر. قدبلندی نداشتم و میشد گفت که، کوتوله هستم. جای پوست سبزه که بسیار در حسرتش هستم، پوست سفیدی دارم! بینی‌ام قلمی است، سربالا و اما کشیده! از هیچ‌کدام از اعضای صورتم راضی نبودم! برای پوستم اقدام به برنز کردن، کردم! اما پدرم زد زیر همه‌چیز و گفت_نمی‌خوام دخترم پوستش تیره شه.
بعد این حرفش قراربر این شد، بینی‌ام را عمل کنم.
پوزخندی رو لبانم نشست، امروز نوبت عملم است و من ایران تشریف دارم. نفسم را همانند"آه"بیرون فرستادم. صدای رستارا شنیدم_نه‌بابا! مثل اینکه خیلی فکری هستی.
خندیدم و گفتم_آره، خیلی فکر می‌کنم. بیا بریم پایین تا فکرم دوباره نیومده.
خندیدیم و به پایین رفتیم، بوی خیلی خوبی در خانه پیچیده بود. نفس‌عمیقی کشیدم و بوی خوب را در ریه‌هایم فرستادم. لبخندی محو مهمان لــ*ب‌هایم شد، روبه‌ رستا گفتم_بوی چیه؟ خیلی خوبه.
رستا سری تکان دادو گفت_بوی قرمه‌سبزی مامانه.
قرمه‌سبزی؟ قرمه‌سبزی‌های مادرم این بورا نمی‌داد! شانه‌ای بالا انداختم و در دلم گفتم_حتما مامان یه چیز دیگه می‌ریخته تو غذاش.
**
این شب، شب خسته‌کننده‌ای بود! عموها و عمه‌ها مهمان ما بوند و تا نصف‌شب بیدار بودیم! من تا نصف‌شب بیدار بودم! منی که ساعت نه یا ده خواب هفت‌پادشاه را می‌بینم. آیهان پتورا تا سرش بالا کشیده بود تا مبادا صدایی مزاحم خواب به‌قول خودش نازش، شود!
صدایی از پایین آمد، به سمت پنجره رفتم! با دیدن ماشین موردعلاقه‌ام لبخندی روی لبانم مهمان شد"هایما"یکی از ماشین‌هایی که در حسرت داشتنش می‌سوختم. این ماشین چه کسی‌ست که این موقع صبح به خانه می‌آید؟ شاید امیرآراد باشد! با، یادآوری امیرآراد لبخندمحوی میزنم و منتظر به ماشین نگاه می‌کنم تا ببینم چه کسی از ماشین پایین می‌آید.
ماشین روی سنگ‌فرش‌ها کنار همان حوض زیبا می‌ایستد. پسری جوان، با موهای مشکی، پوست سبزه، ابروهای پهن مشکی، چشمان مشکی و بینی قلمی سربالا، لــ*ب‌های معمولی و مردانه. قدش بلند بود و هم‌قد آیهان بود. دلم از دیدنش لرزید، دستم را روی قلبم گذاشتم، همانند گنجشک تند، تند میزد. نفس‌هایم طولانی شده بود و سریع!
سنگینی نگاهم را حس کرد و سرش را بالا گرفت، با دیدنم ایستاد و یکی از ابروهای پهن و مردانه‌اش را به سمت بالا فرستاد. با فکر اینکه این مردجذاب امیرآراد نیست، اخم‌ریزی کردم و به سمت عقب رفتم.
روی تخت نشستم و دستم را روی قلب بی‌قرارم گذاشتم. چشمانم را بستم و نفس‌عمیقی کشیدم. صدای گوشی آیهان بلند شد! سریع به سمتش رفتم و صدایش را بریدم تا مبادا بیدارش کند. نگاهی به گوشی کردم"داداش‌مهرداد"
رفیق پنج‌سالگی آیهان.
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
44
313
53
18
کرمان
پسر خیلی خوبی بود، پنج‌سال اولی را که ایران بودیم، مهرداد رفیق‌صمیمی آیهان بود.
بعد مدت‌ها اینترنتی هم‌دیگر، را پیدا کردند.
چندباری زنگ زده بود و من جواب داده بودم، پس دیگر خجالتی درکار نبود. جواب دادم_الو.
صدای سرحالش در گوشم پیچید_سلام سَلواخانم، خوب هستین؟
من‌هم سعی کردم، لحنم را سرحال نشان دهم، با سرحالی گفتم_سلام، ممنون جناب! شما خوبید؟
با لحن سوالی پرسید_آیهان خوابه؟
لحنم را آرام کردم و گفتم_بله خوابه، الان بیدارش می‌کنم صبر کنید.
سریع گفت_نه، نه! بعد زنگ میزنم. خدانگهدار.
صدای خواب‌آلود آیهان را شنیدم_کیه؟
سریع گفتم_آقامهرداد آیهان بیدار شد، بیاید باهاش حرف بزنید.
گوشی را در، دست آیهان دادم که با غضب گفت_صدبار گفتم، گوشی منو جواب نده.
‌زیرلب غریدم_هروقت تو گوشی منو بی‌جواب گذاشتی، منم گوشی تورو جواب نمیدم.
دوست داشتم، بشنوه! اما نمی‌خواستم بشنوه. فایده‌ای نداشت چون در، دوحالت بی‌اعتنا بود.
صدای عصای عزیز هرلحظه نزدیک میشد و نشانه‌ی بیدار بودنش است. روبه‌آیهان گفتم_من می‌خوابم به عزیزم بگو من خوابم.
همین‌گونه که حرف میزد رو به‌من چشمانش را به‌نشانه‌ی تایید از حرفم بست. زیرپتو خزیدم و پتورا تا سرم بالا کشیدم. در اتاق باز شد و صدای عزیزِ سخت‌گیر آمد_پاشید بچه‌ها سریع پاشید.
صدای آیهان آمد_یه‌لحظه گوشی! عزیز ما بیداریم، فقط سَلوا امشب نتونست بخوابه، سرگیجه داشت، همون سرگیجه‌ی همیشه‌گی.
عزیز با لحن هولی که تابه‌حال از او نشنیده بودم، گفت_خب، خب بیدارش کن بیاد یه چیزی بخوره، امشب که چیزی نخورد! احتمالا از گرسنه‌گی سرگیجه گرفته.
آیهان_نه عزیز، بزارید بخوابه شاید بهتر شد.
عزیز نگران گفت_بعد بیدارش کن‌! می‌ترسم چیزیش بشه بچه!
کم مانده بود همان‌جا بزنم زیرخنده و عزیز از نقشه‌ی آیهان برای خواباندن من باخبر شه و چندروزی را در تنبیه سپری کنیم. صدای بستن در آمد و صدای مکالمه‌ی دوباره‌ی آیهان با مهرداد، و خنده‌های کر، کننده‌اش.
**
آیهان_خیلی پررو شدی پاشو.
صدای"هوم"مانندی را از دهانم بیرون کشیدم و از پهلو، به پهلو شدم.
آیهان_به‌خدا بیدار نشی میزنمت.
می‌دانستم، بخواهد بزند، واقعا میزند. برای همین گفتم_ولم کن آیهان، خیلی خوابم میاد.
آیهان_بیدار نشی با سطل آبی میام بالا سرت.
کلافه‌پتورا پایین تخت انداختم و گفتم_بیدار شدم.
روی تخت نشستم و خمیازه‌ی بلند، بالایی کشیدم. به‌سمت دست‌شویی رفتم و دست‌وصورتم را شستم. بیرون که آمدم عزیزهم به جمع‌مان اضافه شده بود و داشت با آیهان راجع‌به چیز مرموزی حرف میزد و تا مرا دیدند ساکت شدند. از آن‌جا که حس فضولیم بسیار گل کرده بود با لحن‌شیطنت‌باری گفتم_چی می‌گفتین؟
عزیز نگاهی سرزنش‌وار نثارم کرد و گفت_صدبار بهت گفتم، تو حرفای بزرگ‌ترات دخالت نکن!
جا خوردم، توقع همچین جوابی را نداشتم، اخم ریزی بین ابروهایم نشاندم و گفتم_منم الان جزء آدم بزرگا حساب میشم، یادتون رفته؟
عزیز_سریع بیاید، پایین‌! پسرعموتون اومده.
با اخم بیرون رفت، آیهان هم سرزنش‌وار نگاهم کرد و گفت_چرا همچین حرفی زدی؟ اعصبانی شد.
شانه‌ای بالا انداختم و گفتم_می‌خواست جوابم و درست بده!
آیهان_عزیز از تو خیلی بزرگ‌تره! باید احترامشو نگه‌داری.
قصد بی‌احترامی به کسی را نداشتم، اما بعضی از کارهایشان باعث آزارم میشد و نمی‌توانستم ساکت بنشینم و نگاه‌شان کنم.
آیهان را هم دوست داشتم، اما کل، کل‌های خواهر، برادری زیاد داشتیم.
لباس‌بلند و پوشیده‌ای را به‌تن کردم و با آیهان، راهی پایین شدیم.
اظطراب داشتم برای دیدنش، می‌ترسیدم باز همان احساس به سمتم بیاید و تمام وجودم را دربر بگیرد.
از پله‌ها پایین رفتیم! به سمت سالنی که خانواده آن‌جا نشسته بود، رفتیم.
سلام بلند و بالایی کردم، جوابش را با گرمی شنیدم. همان پسر به جمع‌شان اضافه شده بود. بلند شدو به‌سمت ما، آمد! با آیهان هم‌را در آغـ*وش کشیدند. بعد گذشت اندکی زمان از آیهان جدا شد و نگاهی به من کرد، نگاهش خیره بود و تا اعماق وجودم نفوذ کرد. لبخندی زد و دستش را سمتم دراز کرد و گفت_سلام دخترعمو! خیلی خوش‌اومدی.
دستش را گرفتم، قلبم به سینه‌ام می‌کوبید و احساس می‌کردم، الان همه صدایش را می‌شنوند، برای همین لبخندی زدم و گفتم_سلام. ممنون!
درجاهای خالی نشستیم، نامحسوس نفس‌عمیق می‌کشیدم! سرم پایین بود و کسی نمی‌توانست قیافه‌ی سرخ شده‌ام را ببیند. دوست داشتم سریع از اینجا دور شوم.
انگار زن‌عمو صدای ذهنم را شنیده باشد گفت_سَلوا، آیهان اومد صبحانه‌اشو خورد، دوباره خوابید! تو که نخوردی! سرگیجه داشتی بدتر میشی. بیا بریم واسه‌ت صبحانه درست کردم.
لبخندی به روش زدم و تشکر زیرلبی کردم، دنبالش راه افتادم تا صبحانه را میل کنم. احساس گرسنگی نمی‌کردم، اهل غذا و خوردن نبودم و کم غذا می‌خوردم.
بعد اینکه صبحانه خوردم، ظرف‌هارا جمع کردم و بعد شستن‌شان بیرون رفتم. زن‌عمو با دیدنم گفت_ای وای دخترم تو چرا شستی؟ خودم می‌شستم.
لبخندی زدم و گفتم_حالا شستم.
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
44
313
53
18
کرمان
دوباره لبخندش را نژدید کرد! رستا درحال صحبت با امیرآراد بود و می‌گفت_به هرحال معصومه خیلی کتک خورد. منم می‌خواستم بزنمش بی‌شعور خیلی اذیتم کرد.
معصومه، معصومه! ای وای معصومه. هول دنبال گوشی‌ام گشتم. آیهان_چیه؟ چی شده؟
همان‌طور که جیب‌های مانتوام را چک می‌کردم گفتم_گوشیم کجاست‌؟ یادم رفت به معصومه زنگ بزنم.
معصومه دوستی بود که در برنامه‌ی تلگرام باهم آشنا شدیم، در یک گروه دخترانه! انقدر باهم خوب و جور شدیم‌، که کارمان به شماره دادن رسید. چندباری به فرانسه آمده بود و دیده بودمش. آیهان_گفتم حالا چی شده! گوشی‌تو اصلا پایین نیاوردی.
با یه ببخشیدی به سمت بالا پرواز کردم! گوشی‌ام را سریع برداشتم و با معصومه تماس گرفتم. صدایی جز صدای بوق گوشی نمی‌آمد، دلم به شور آمد! چرا جواب نمی‌دهد؟ بعد دوتماس که دومین تماست بی‌جواب نشد صدای خواب‌آلودش در گوشی پیچید_الو!
نفس‌عمیقی کشیدم، سعی کردم آرام باشم و حتی کمی دلهره در صدایم معلوم نباشه، معصومه می‌دانست کسی جوابم را ندهد نگران می‌شوم، پس چرا جوابم را نمی‌دهد؟ با آرامی گفتم_الو، معصوم؟ چرا جواب نمیدی دختر؟ ده‌بار زنگت زدم.
صدای خمیازه‌اش را از پشت تلفن هم شنیدم، با صدایی که داد میزد خواب بوده است گفت_خوبی تو؟ رسیدی ایران؟ امشب همه‌ش منتظر زنگت بودم، خودم می‌خواستم زنگ بزنم اما روم نشد.
خندیدم و سرم را به‌سمت چپ و راست تکان دادم، هنوز همان دخترک خجالتی بی‌اعتماد به نفس است، هیچ تغیری در، رفتارش نداده است. بی‌صبرانه گفتم_کی ببینمت دختر؟ دلم برات اینقده شده.
معصومه_امم..خب الان بیام دنبالت؟
با خوش‌حالی گفتم_آره، آره. الان آدرس و برات پیامک می‌کنم.
باشه‌ای گفت و من تماس با قطع کردم. موقع قطع کردن تماس متوجه شدم که چه گندی بر سر و روی خودم زدم، آدرس را که من بلد نبودم! تنها کاری که به ذهنم رسید تماس با آیهان بود که طبقه‌ی پایین بود و آدرس را از آن بپرسم. شماره‌اش را گرفتم که زنگ موبایلش از، زیر تختش آمد. نفسم را پوف‌مانند بیرون فرستادم. به سمت در، رفتم و بازش کردم! امیرآراد را دیدم که راه، راه‌رو را در پیش گرفته بود. ناخودآگاه از دهانم خارج شد_ببخشید!
به سمتم برگشت، با دیدنم لبخندی زد که لبخندمحوی را روی لــ*ب‌های من‌هم مهمان کرد. با من، من ادامه دادم_آدرس دقیق اینجا کجاست؟
آدرس را گفت و پسوند"چطور؟"را به آدرس داد. لبخندی به رویش زدم و گفتم_قراره دوستم بیاد، دنبالم!
خندید و سرش را تکان داد! همان آدرسی که امیرآراد به‌زبان آورده بود را برایش فرستادم و او در جوابم کلمه‌ی"نزدیکه، ده دقیقه دیگه اونجام"را فرستاد.
سریع به سمت چمدان رفتم و بازش کردم. سعی کردم، لباسی با پوشش زیاد انتخاب کنم.
حجابم را رعایت کردم و بعد از پوشیدن کفش‌هایم و برداشتن کیفم به‌سمت پایین راه افتادم. بعد از اجازه از آیهان و خداحافظی از خانواده‌ی عموعلی بیرون رفتم. در حیاط را که باز کردم معصومه، را دیدم که طبق‌معمول درحال جویدن ناخن‌هایش است. با خنده گفتم_در بیارا! به بابات میگم.
خنده‌ی بلندی سر داد و گفت_منو از بابام می‌ترسونی؟ دارم آخریاشو می‌خورم، قرار دیگه نخورم تا، بابام واسه‌م ماشین بخره!
بعد این حرفش زبانش را بیرون میاورد و به من نشان می‌دهد.
می‌خندم و ابروهایم را بالا می‌اندازم، دستانم را برایش باز می‌کنم. لبخندی میزند و خودش را در آغوشم می‌اندازد.
زیاد نمی‌شناختمش، اما تمام رازهایم را می‌دانست، تمام زندگی‌ام را می‌دانست!
شاید برای این دوستش داشتم، که قیافه‌اش شبیه به دخترک خیالاتم است. چشم‌عسلی و تپل! معصوم من، معصوم تنهایی‌ام. معصومه مولایی. در دل من، معصوم تنهایی!
معصومه_چه‌خبر؟ آیهان خوبه؟ چه عموی خفنی داری، بالاخونه‌اشو!
با ابروهایش به بالا اشاره زد!
نگاهی به بآلا انداختم، یک بالاخانه‌ی بزرگ. تقریبا نصف خود خانه بود. نمای زیبا و شیب‌داری داشت. دیروز که آمدیم متوجه این قسمت از خانه نشدم.
در پنجره‌ی همان خانه‌ی بالایی باز شد و امیرآراد، در چهارچوب پنجره پیدا شد، دیدنش از این پایین و آن، آن بالا جذابیتی دیگر به او میداد. دوباره همان حس را پیدا کردم، اما مسلط‌تر، آن‌هم برای این است که نزدیکم نیست!
پس آن راه‌روی ته سالن به اینجا راه داشت. معصومه_عه! این پسره کیه؟
نگاهی به معصومه که به امیرآراد خیره بود، کردم! دید که جوابش را نمی‌دهم، خودش حرفی که قرار بود من بزنم را به‌زبان آورد. لــ*ب‌پایینش کش آمد و گفت_ایول! عجب پسرعموی باکلاسی داری. خیلی بهت میاد.
ته، ته دلم قیلی، ویلی شد! من؟ کنار امیرآراد؟ درونم عروسی بود، اما اخمی روی پیشانی‌ام مهمان کردم و گفتم_حرف اضافه موقوف! بپر بالا بریم.
**
آن‌روز تا ساعت‌های چهار یا چهارونیم با معصومه بیرون بودیم، کلی حرف زدیم و خندیدیم. نهار، را مهمانم کرد و به یکی از رستوران‌های سلطنتی شهر، رفت و بساط قلیان راه انداخت. اینجای ماجرای قلیان جالب بود، نه من اهل قلیان بودم، نه معصومه!
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
44
313
53
18
کرمان
بهتر است بگویم، این قلیان را برای عکس گرفتن از خودمان، کرایه کردیم.
ساعت ده‌شب بود، عموحامد عزیز، را به خانه‌ی خود برده بود! قصد بردن مارا هم داشت، اما عموعلی بسیار سخت ردش کرد.
مانتوام را تنم کردم و به پایین رفتم! همه دورهم بودند، عمو با تلفن صحبت می‌کرد و اخمانش درهم بود. نگران گفت_مادرمن! یعنی چی بریم روستا؟ نمیدونی مگه؟ بچه‌های حسین همراه ما هستن، یکی ببینشون بره به حاجی بگه ما چی‌کار کنیم؟
گیج شدم، مگر آمار، مارا به حاجی بدهند چه می‌شود؟ اصلا حاجی چه‌کسی است؟
آیهان انگار از ماجرا خبر داشت، اخمانش را درهم کشیده بود و به گل‌های فیروزه‌ای فرش خیره شده بود و لبش را می‌جوید، زن‌عمو و رستا و امیرآراد منتظر به دهآن عمو زول زده بودند. تکانی خوردم و خودم را به آیهان نزدیک کردم! آیهان سرش را بالا گرفت و سوالی نگاهم کرد! آب‌دهانم را قورت دادمو آرام گفتم_جریات چیه؟ حاجی کیه؟
آیهان با نگاهی که تعجب درونش موج میزد گفت_مگه مامان بهت نگفت؟ نگفت احتیاط کنید و این چیزا؟
از احتیاط و اینکه دشمن زیاد، داریم و یک‌جورهایی برایمان کمین کرده‌اند حرف زده بود، اما جریان را نگفته بود. سرم را تکان دادمو گفتم_از احتیاط و اینا..حرف زده بود، امآ جریانو نگفته، گفته که دشمن و این چیزا داریم!
آیهان_خب، این دشمنا همونایی‌ن که پای بابارو زدن دیگه.
چندسال پیش، پدرم به ایران می‌آید! موقع برگشت، یکی با تیراسلحه به پای پدرم میزند و پدرم ماندگار می‌شود.
سرم را تکان می‌دهم و می‌گویم_خب اینه کین؟ به ما چه ربطی دارن؟
آیهان_این حاجیه، پدربزرگ ما میشه! همچنین دایی بابا اینا..حاج‌صادق با ازدواج مامان و بابا موافق نبوده و هرجور شده باهم ازدواج می‌کنن و...شرط ازدوا‌ج‌شون این بوده که مارو بدن به حاج‌صادق! وقتی‌ام که تو به دنیا میای بابا اینا میرن فرانسه.
چشمام، هرلحظه از لحظه‌ی قبل گشاد تر می‌شد، هضم این اتفاقآت اخیر برایم سخت است، و غیرقابل باور!
با من، من گفتم_چطور ممکنه؟ اصلا همچین چیزی ممکنه؟
آیهان ابروهایش را بآلا داد و گفت_آره، یعنی می‌خوای بگی نمی‌فهمیدی؟
سرمو تکون دادم، آن‌لحظه بیشتر خنده‌ام آمد، تا ناراحت شوم! نگاهی می‌کنم به زن‌عمو، انگار که تمام وقت حواسش به ما بوده! نگاهم را دید، لــ*ب‌پایینش را به‌دندان گرفت و با دست راستش، پشت دست چپش زد و زیرلب گفت_ببین عزیزت چی‌کار می‌کنه. تو دردسر بیفتیم چی؟
لبخندی دور از نگرانی به روی، رنگ‌پریده‌اش زدم و چونان خودش گفتم_چیزی نمیشه، فوقش یه نون‌خور ازتون کم میشه.
اول متوجه حرفم نشد، گنگ نگاهم می‌کرد! اما بعد که معنی حرفم را فهمید اخمی عمیق روی پیشانی‌اش کاشت و گفت_این چه حرفیه سلوا؟ دوروز نیست اومدی.
خندیدم و نگاهش را ازم گرفت. فهمیدم خیلی ناراحت شد، حتما باید از دلش در می‌آوردم. دیشب که کم‌از مادری برایمان نگذاشت، موقع خواب نزدیکی سیصدبار بالای سرمان حاضر شد و دنبال کم‌وکسری بود.
با واژه‌ی"خداحافظ"عمو تمام سرها به‌سویش بازگشت! عمو شقیقه‌هایش را مالید و گفت_امان از دست این عزیز! مثل بچه‌های لجباز دوساله‌اس. بچه‌هارو هم می‌خواد ببره. آیهان هیچ، مردیه واسه خودش و می‌تونه از اون هلاکت نجات پیدا کنه، دل‌نگرانم برای سلوا!
چشمانم گشاد شد، ناسلامتی بیست‌ویک‌سالم است. باید لقب بچه را به من می‌دادند؟ لقب بچه را که نمی‌دادند اما با حرف‌هایشان کنایه میزدند، که بچه‌ام. نفس را همانند"آه"بیرون هدایت می‌کنم. صدای خنده‌ی امیرآراد قلبم را می‌لرزاند.
ناخودآگاه به سمتش می‌چرخم! خیره‌ست به من و می‌خندد. دلیل خنده‌اش را نمی‌دانم، گنگ و سوالی چشمانم را به چهره‌ی خندانش می‌دوزم. انگار متوجه شده که دلیل خنده‌اش را نمی‌دانم.
زمزمه‌وار می‌گوید_بچه چرا آه می‌کشی؟
لــ*ب‌پایینم کش می‌آید. یعنی امیرآرادهم مرا بچه می‌خواند؟ به‌زور لبخندی روی لبانم می‌نشانم و دوباره نگاهم را به جمع غرق در سکوت می‌دوزم.
**
ماه زیبایش را به‌رخم می‌کشد. لبخندی به رویش میزنم.
گه‌گاهی می‌بینم ماه چهره دارد، لبی که گه‌گاه خندان است و گه‌گاه گریان.
چشمان آشفته و خسته‌ای دارد.
گه‌گاه حس می‌کنم خیره است به من و مرا زیرنظر دارد.
به هرکه این حرف‌هایم را گفتم"دیوونه"خطابم کرده است. چطور این خیالات را ندارند؟ این خیالات برای من در اولویت هستند...
صدای آرام رستا رشته‌ی افکارم را به دونیم مساوی تقسیم کرد_سلوا!
نگاهی بهش انداختم، دستانش را همانند من زیرسرش قفل کرده بود و روی ایزوگام سردخانه خوابیده بود.
نفس‌عمیقی کشید و گفت_عاشق شدی؟
کمی شوکه شدم، بعد که معنی کامل حرفش را فهمیدم شروع یه خندیدن کردم.
من می‌خندیدم و او به آسمان تاریک خیره شده بود. کم، کم ساکت شدم. آری شاید جدیدا عاشق شدم. عاشق شدم، چیزی که فکر درباره‌ه‌اش، مو را به‌تنم سیخ می‌کرد. نفس‌عمیقی کشیدم و گفتم_شاید! تو چی؟
نفس را"پوف"مانند بیرون داد و گفت_ولش کن.
تک‌خنده‌ای کردم و گفتم_ای ناقلا درنرو بگو کیه.
خودش هم خندید.
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
44
313
53
18
کرمان
نخواستم زیاد پاپیچش شوم، نمیدانم چرا این چندروز درمقابل رستا زود کنار می‌آیم شاید برای جذبه‌ی دخترانه‌ایست که دارد و من این، را ندارم. تمام کارهایش بادلیل است و آدم نمی‌تواند مخالفت کند.
خندید و گفت_همیشه پز اینو می‌دادم که عموحسین خارجه، به دوستام می‌گفتم ماهم تابستون میریم.
ولوم خنده‌اش را بالا برد و گفت_نمیومدیم، اما من می‌گفتم رفتیم! اینجوری لباس پوشیدم، اونجوری کردم و....دوستامم بدجور تو کف بودن.
تک‌خنده‌ای دیگر زد و گفت_اونجا چطوره؟
نفسم را کشیده بیرون فرستادم، باید واقعیت را به او می‌گفتم، نباید تعریف می‌کردم_افتضاح! اونجا خیلی بد بود.
با، یادآوری آن کشور و مردمانش بعض گلویم را چنگ انداخت! همیشه من یک سوژه برای خنده‌ی آن بی‌معرفت‌ها بودم. رستا_چرا؟
بگویم شاید خالی شوم، نفس‌عمیقی می‌کشم تا بغضم پنهان شود_ما بیرون نمی‌رفتیم، می‌رفتیم اما بااحتیاط، احتیاط رو نمیدونم برای چی! فکر کنم چندشب پیش دلیلش رو فهمیدم، شایدم این نبود.
نفسی که بغضم لرزانش کرده بود را بیرون فرستادم. اولین قطره‌ی شورمزه‌ای از چشم چپم پایین ریخت. با همان حال ادامه دادم_اونجا! بدون هیچ دوستی. خیلی بده همیشه برای ضعیف بودنت از همه ضربه بخوری، هرجایی، مدرسه، دانشگاه نصفه نیمه‌ام. پارک، خودشهر. ضعیف بودم، نمی‌تونستم به کسی نه بگم یا باهاش دعوا کنم. بده هرکسی که می‌خواد، محکم بزنه تو گوشت، بهت توهین کنه، تهمت بزنه..بعد این همه جریان بری خونه، فقط بگی زمین خوردم و بینی‌م خون اومد.
چشم‌هایم را روی هم گذاشتم، نیروی جاذبه‌ی زمین اشک‌هایم را به سمت پایین می‌کشاند. رستا دست‌راستم را دردستان گرمش، گرفت و گفت_چرا نمی‌گفتی؟ شاید کمکت می‌کردن.
پوزخندی مهمان لــ*ب‌هایم کردم و گفتم_چه کمکی؟ به بابام بگم، دعواشون می‌کرد و از صبح صدام می‌کردن بچه‌سوسول.
نشست، اقدام به نشستن کردم! اما دستش را روی شانه‌ام گذاشت و مانع شد. صورت خیسم را با گوشه‌ی شاله‌ش خشک کرد و گفت_آراد داشت میومد بالا! ببینه داری گریه می‌کنی، دلیل می‌خواد!
سریع نشستم و اشکانم را پاک کردم و گفتم_آیهان نیومد؟
رستا_نه! اینجا اتاق آراده. یعنی چطور بگم. آراد اتاق اصلیش پایینه. آراد خیلی به نقاشی علاقه داره. این اتاق پراز نقاشیه. دوروزه داره یه کار جدید می‌کنه و نمیزاره کسی وارد این اتاق بشه! نمیدونم میگه اگه تموم بشه هم نمی‌تونم نشون‌تون بدم. چندروزه دارم فکر می‌کنم عاشق شده، اخلاقش خیلی عوض شده، زودبه‌زود میاد خونه! یعنی میومد اما کارای شرکت پدرجون روسرش بودن! اما الان سریع انجام میده و میاد. شایدم نه! به آیهان وابسته شده.
سرم را روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم_خوش‌حالم که اینجام.
سرش را روی سرم گذاشت و گفت_منم!
***
پاهایم خواب رفته بود، روی جابه‌جا شدن را نداشتم! تمام مدت دوزانو نشسته بودم. فوق تکان خوردنم این بود، که تمام بدنم را از آن‌پا به این پا انتقال دهم.
جو خیلی سنگین بود و کسی میل به سخن نداشت. هوا بسیار سرد بود و درحال قندیل بستن بودیم. این را از حرکات رستا و ها کردن دست‌های آیهان فهمیدم. آراد به همراه عمو و زن‌عمو جایی کنار بخاری قدیمی نسیب‌شان شده بود. آقاشفیع صاحب‌خانه و برادرزاده‌ی عزیز وارد شد و سفره را پهن کرد. کم، کم تمام دختران خانه سفره‌را چیدند. با خنده در گوش رستا گفتم_چه دخترای چشم و دل پاکین اینا. سرشونو برای سلامم بالا نگرفتن.
سرشو تکون دادو لبخندی زد و گفت_اینجا هرکسی که با نامحرم حرف بزنه، دعوا می‌خوره! یعنی ممنوعه. بی‌چادر بیرون رفتن تنبیه بزرگی درپیش داره.
تعجب کردم! چطور؟ دختران بــ**رهنه‌ی شهر، را ببینند چه می‌کنند؟
بعد صرف نهار به همراه آیهان و رستا و آراد برای شستن دست‌ها به سمت شیرلوله رفتیم. مکانی سرسبز و زیبا بود.
نگاه آدم‌های آن‌سمت به سمت‌مان می‌چرخید و بد بود. از سرتاپایمان را نظاره‌گر می‌شدند و بعد، درگوش‌های هم حرف می‌زدند.
لباس‌های مردان دربرابر تی‌شرت‌های چسبان و تیره‌ی آیهان و آراد، بولیزهایی کمی گشاد و بلند.
و لبای‌های زنان دربرار مانتو شلوار پرنقش و نگار، من و رستا لباس‌های بلند و گشاد بود و چادر دور کمرشان پیچیده بود.
رستا_ووی چرا اینجورین؟
آراد تک‌خنده‌ای کرد و گفت_خوشگل ندیدن.
از شوخی‌هایش خوشم می‌آمد. نیش‌خندی زدم و گفتم_خوشگل کیان؟ شما دوتا یا ما؟
آیهان لبخندی زد و گفت_معلومه ما!
رستا ابروهایش را بالا زد و گفت_عه! خوشگل شما دوتایین؟
آراد سرش را تکان داد و گفت_بعد این همه سال که کنار هم بودیم متوجه نشدی؟
رستا_نه! اما الان به خودشیفتگی‌ت پی بردم.
من هم سرم را برای تایید حرف رستا تکان دادم. نگاهی خیره، به چشمانم انداخت و کلافه دستی در موهایش کشید.
کلافه‌گیش از آن‌جا شروع شد که دخترخاله‌اش، مریم و خانواده‌اش برای دیدن ما به خانه‌شان آمدند و نگاه نگرانش را به من و آراد می‌دوخت. آرادهم هی به من لبخندهای نامفهوم میزد.
دستی روی پایم زانوام نشست. از مانتواش فهمیدم رستا است.
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
44
313
53
18
کرمان
نگاهی گنگ نثارش کردم که گفت_چه‌خبرته؟ چرا انقد پاتو تکون میدی.
خنده‌ای کردم و زیرلب گفتم_دست خودم نیست.
آراد_این یه رفتار عصبیه. هر کسی که ندونه فکر می‌کنه مشکل عصبی داری.
لحنش شیطنت را به خود گرفت و گفت_نکنه داری؟
خندیدم و خواستم لــ*ب باز کنم صدای عمو مانع شد_بچه‌ها! چرا نمیاید؟ رفتید دستاتونو بشورید یا دستاتونو سنگ بمالید؟
دلیل این همه نگرانی‌اش را نمی‌دانم. یعنی بر سر یک حرف که قبلا از روی نادانی زده شده، انقدر نگران است؟ نگاهی به دستانمان کردیم، هنوز نشسته بودیم‌شان. آراد_الان داستامونو می‌شوریم میایم.
عمو سری به نشانه‌ی تاسف تکان دادو گفت_هنوز نشستین؟ معلوم نیست چه‌کار می‌کنن...
درحال حرف زدن بود و روانه‌ی داخل شد. رستا_زود باشید، زود باشید! این دفعه بابا بیاد همه‌مونو زنده به گور می‌کنه.
خندیدیم و بعد شستن دست‌ها با آب سرد روانه‌ی داخل شدیم. دستان‌مان یخ بسته بودند و همه‌مان پای بخاری نشسته بودیم. هر چهارتایمان دور بخاری گردی زده بودیم. آیهان خیره به گل‌های قرمز قالی زیرلب چیزهایی می‌گفت که هیچ‌کدام سراز آن‌ها در نمی‌آوردیم. متوجه ماهم نبود، انگار در دنیایی دگر سیر می‌کند. آراد دستش را به عنوان تاسف تکان داد و گفت_خنگ شده، داداشت سلوا.
خندیدم و صداش زدم_آیهان.
چیزی نگفت، فقط حرف زدنش را قطع کرد. آراد یکی محکم زد به کمرش که کمر من درد آمد.، صدای آخ بلند آیهان تمام نگاه جمع را به‌ سمت ما کشاند. رستا_عه! آراد؟ چرا میزنیش؟ می‌تونستی صداشم کنی.
آیهان که داشت کمرشو می‌مالید گفت_راست میگه. از بس این داداشت خره رستا!
آراد_رستا نه و رستاخانم.
آیهان_برو بابا. سلوا هم خواهر منه هی سلوا، سلوا می‌کنی.
آراد نگاهی به من کرد و دیگه حرفی نزد.
خواستم جو، سنگینی که بین‌مون بود و ا ز بین ببرم. گفتم_حالا کجاها سیر می‌کردی؟ آقا آیهان؟
آیهان، سری تکون دادو گفت_داشتم، تمرین می‌کردم مقابله با حاجی!
هر چهارنفر حاضر در جمع‌مان بلند خندیدیم که با چشم‌غره‌ی وحشت‌انگیز عزیز مواجه شدیم.
آراد_بیا بریم بیرون.
رستا‌_آره، بریم. البته مطمئنم بابا نمیزاره.
به عمو گفتیم مخالفت کرد اما آقاشفیع گفت که نگران نباشن و پسر و دخترش را با ما می‌فرستد. صدا زد_عاطی! عاطی.
پس اسم دخترش عاطی بود. رستا_عاطی! چه اسمی.
عزیز_اسمش عاطفه‌ست صداش می‌کنن عاطی.
چطور می‌توانند نام فرزندانشان را کم کنند؟
دوباره صدای آقاشفیع آمد_به سلطان بگو بیاد. بچه‌ها می‌خوان برن بیرون باهاشون برید.
صدای ضریف دخترک که می‌گفت"چشم"را شنیدم. بلند شدیم و به سمت بیرون رفتیم. به سلطان می‌خورد همسن آیهان و آراد باشد. چهارشانه بود و لباس‌هایش جذب تنش بود. این مرا متعجب کرده بود که چرا مانند مردهای این ده نیست. عاطی هم یکی دوسال از ما کوچک‌تر بود و لباس‌هایش پاکستانی بود.
بعد سلام و احوال پرسی به سمت باغ راه افتادیم. که مرد قدکوتاهی با دو به سمت‌مان آمد. لبخند دندان‌نمایی زد و گفت_بچه‌های مهتاب و حسین.
بعد بلند، بلند خندید. سلطان با اعصبانیت گفت_غلام بالاده بری، پوستت و می‌کنم.
خندید و شروع به دویدن کرد. آراد و آیهان با چشمانی گشاد شده به غلام نگاه می‌کردند. من و رستا را که نگویم، چشمانمان از کاسه بیرون زده بود. اما عاطی و سلطان خون‌سرد به رفتن غلام نگاه می‌کردند. آیهان_این کی بود؟ چرا اینجور کرد؟
سلطان_دیوونه‌ست. کاراش دست خودش نیست.
صداشو پایین آورد و گفت_واسه خاطر پول ممکنه بره بالاده خبر اومدن شمارو به حاجی بده. البته از من می‌ترسه فکر نکنم بره.
رنگ از روم پرید، ممکن بود حاجی مارا ببرد؟ چون سرپرستی ما با آن‌ها بود. این را عمو گفته بود. عاطی_نگران نباش. طوری نمیشه! دیوانه‌ست کسی حرفش رو باور نداره.
*
با اعظمت بالای تختش نشسته بود. اعصا را در دستانش ققل کرده بود. لبخندی بر لــ*ب داشت که غرور، را بر صورتش می‌چسباند.
به داریوش نوه‌ی بزرگش نگاه می‌کند. آن‌هم کنارش ایستاده و با همان لبخندی که از حاج‌صادق به ارث برده به کلفت‌هایی که سالن را برای جشن نامزدی شیرین و اصلان آماده می‌کنند نگاه می‌کند. جشن بزرگی در، راه است! برای جشن نامزدیه نوه‌های پسری حاج‌صادق. دل حاجی فشرده می‌شود، اما هیچ به روی خود نمی‌آورد. الان جا خواهرش، دخترش، خواهرزاده‌اش،نوه‌هایش بدجور خالی است. غرورش اجازه‌ی اینکه خبری از آن‌ها بگیرد را هیچ‌وقت نداده است. فقط می‌خواهد نوه‌هایش را صاحب شود تا بلکه دخترش و خواهرزاده‌اش به بهانه‌ی فرزندان‌شان که شده پایشان را اینجا بگذارند و دیگر اجازه‌ی رفتن به آن‌ها را ندهد. کم به دنبال‌شان نرفته بود، آن‌قدر گشت و گشت تا فهمید فرانسه‌اند. با خود گفت که تا آخر عمر آن‌جا نمی‌مانند. بر می‌گردند و آن‌وقت کار را تمام می‌کند.
یکی از خدمه‌های مرد داخل می‌شود و می‌گوید_خان! غلام آمده و می‌گوید خبر خوشی داره.
چندین مرتبه، غلام فریبش داده بود و نمی‌خواست حتی رنگش را ببیند.
دستش را بالا آورد و گفت_نه!
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
44
313
53
18
کرمان
سری تکان می‌دهد و بیرون می‌رود. صدای داد و بیداد غلام و خدمت‌کار از بیرون می‌آید. تا به‌حال نشده غلام به اینجا بیاید و جنگ راه بیندازد. رو به داریوش می‌گوید_بگو بیاد داخل ببینم چه‌کار داره. عمارت و گذاشته رو سرش پسرِ قنبر.
داریوش چشمی می‌گوید و به سمت خروجی در می‌رود. در دلش برای غلام لعنت می‌فرستد که باز قدم نحسش را به این عمارت آورده است. در را باز می‌کند و می‌گوید_چه خبرتونه؟ جمع کنید صداهاتونو غلام بیا ببینم چی‌کار داری؟
غلام خنده‌ی ریزی می‌کند و می‌گوید_چشم ارباب.
تمام ده از بیماری روانی آن باخبر هستند و کاری با او ندارند.
داریوش به جایگاه خود باز می‌گردد! غلام احترامی؟ می‌گذارد و می‌گوید_مژدگانی خان! مژدگانی نمیدی به زیردست حقیرت؟
بزرگ‌آقا محکم می‌گوید_نه! تا خبرت و ندی از مژدگونی خبری نیست.
غلام قیافه‌ای به خودش می‌گیرد. با اینکه بیمار است و هیچ حالیش نیست، اما سیاست‌دار و پول دوستی بود.
غلام_اینجوری که نمیشه. میگم اما، آمارشون رو نمیدم، فقط خبرو میدم.
حاجی پوف کلافه‌ای می‌کشد و می‌گوید_داریوش، هرچقدر داری بده به این مزاحم همیشه‌گی.
داریوش می‌ایستد و اسکناسی از جیبش در می‌آورد و سمت غلام پرت می‌کند. با شتاب به سمت اسکناس می‌رود. سلطان را فراموش کرده، نمی‌داند چه چیز شومی در انتظارش است. غلام_خان، خان! چشم و دلت روشن. خوشبختی بهت رو کرده. آدم که نیستن فرشته‌ن! دختره از زیبایی لنگه نداره، پسره از دختره زیباتر...
حاجی خوب می‌دانست که آن اسکناس را نمی‌خواهد و دنبال اسکناس دیگری‌ست برای همین می‌گوید_دیگه نیست غلام. حرفت رو بزن، وگرنه همینم ازت می‌گیرم.
غلام که این مقدمه چینی‌هایش را به همین دلیل بلغور کرده بود، از ترس از دست دادن همین اسکناس سریع گفت_نوه‌هات خان! نوه‌هات از اونور آب اومدن ده! پایین ده خونه‌ی شفیع.
هرکلمه که از دهـ*ان غلام بیرون می‌پرید، چشمان بزرگ‌آقا برق میزد.
داریوش از تعجب چشمانش گشاد شده بود. نمی‌دانست خوش‌حال باشد یا ناراحت! اصلا این نوه‌ها چطور سر از ده بیرون آوردند؟ اصلا چطور اجازه‌ی ورود به ده را مهتاب و حسین به آن‌ها دادند؟ شاید به اصرار ساره مادربزرگ‌شان آمده‌‌اند.
حاجی رو به غلام گفت_کجان؟ خونه‌ی شفیع؟
غلام چندبار پشت‌سر هم خم و راست شدو با لکنت گفت_ب..بله خان. خونه‌ی شفیعن.

بعد چندساعت بعد تمام عمارت از این خبر تقریبا خوش، باخبر شدند. سوده‌خانم خوش‌حال است از اینکه، امشب در این جشن بزرگ نوه‌هایش هستند. حاجی داریوش را به همراه چندنفر دیگر به دنبال‌شان فرستاده بود. با علی و ساره صحبت شده بود و کماکان اجازه داده بودند که سلوا و آیهان این شب را در این عمارت بگذرانند. اما آن‌ها تنها این‌شب را اینجا سپری نمی‌کردند آن‌ها باید باشند تا وقتی ازدواج کردند.
***
دلیل این همه اظطراب عمو و عزیز را نمی‌دانم. چه فرقی می‌کند؟ برای من و آیهان که فرقی نمی‌کند. هرجایی باشیم، باشیم فقط سربار و مزاحم دیگران نباشیم، چه بهتر که با پای خودشان به دنبال‌مان آمده‌اند. مادرم که وقتی فهمید هم خوش‌حال بود و هم ناراحت. درکش نمی‌کردم، می‌خندید و گریه می‌کرد.
بابا که از عمو و عزیز بدتر شد حالش.
از آن‌ها خوشم نمی‌آید، آن‌ها باعث پای لنگ پدرم شدند. از این چیز، راحت نمی‌توانم بگذرم.
ماشین ایستاد و سلطان به پیرمرد قدبلندی گفت که در، را باز کند و آن‌هم"چشم"بلند و بالایی گفت و در، بزرگ را باز کرد.
وارد شدیم، صدای سنگ‌هایی که زیر لاستیک ماشین به عقب پرت می‌شدند، راحت شنیده می‌شد. تمام حیاط چراغانی بود. خبر از مراسم امشب داشتم که شریک با آمدن‌مان شده بود.
حیاط بسیار بزرگ بود و هرگوشه‌اش خانه‌ای با نمای زیبا ساخته شده بود.
ماشین نگه‌داشت، عمو که جلو نشسته بود، در را باز کرد و بیرون رفت. مردد، در پیاده شدن داشتم. آیهان و آراد که پایین رفتند من هم پایین رفتم. رستا و عزیز و زن‌عمو در ماشین پشتی بودند.
رستاهم پیاده شد و سمت‌مان آمد و گفت_عجب جاییه خدایی! حال میده واسه دوچرخه سواری.
آراد زیرلب غرید_ساکت باش رستا! صداتو می‌شون آبرومونو می‌بری.
رستا با ناراحتی گفت_عه! آروم گفتم.
آیهان_راست میگه، داداش ولش کن.
عده‌ای را دیدیم که کنار در بزرگ‌ترین خانه ایستاده بودند و انگار منتظر ما بودند.
بوی دود اسپند حالم را بهتر کرد، از بودی دود خوشم می‌آید!
عمو، عزیز را به سمت جمع برد. زنی جلو آمد و آن را بـ*غـل کرد. هردو هم را بـ*غـل کرده بودند و بلند، بلند گریه می‌کردند.
باورم نمی‌شد غرور حاجی این همه آدم را، از هم دور کرده است. حتی دخترش را هم از خود ربوده.
**
صدای دست زدن زن‌های حاضر در جمع، لبخند را برلبم مهمان می‌کرد.
از نگاه‌های جورواجور زن‌ها خوشم نمی‌آمد. مخصوصا آرزو، دختردایی‌ام و هنگامه مادرش. نگاهم می‌کردند و شروع می‌کردند به پچ، پچ.
حاجی هوایمان را داشت، از رفتارش مشخص بود که از، رفتار گذشته‌اش پشیمان است. آن‌قدر که عزیز در بغلش گریه کرد، اشک تمام حاضران را در آورد.
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.