درحال نگارش رمان هرگز فراموشت نمی کنم | Daniall کاربر انجمن ناول کافہ

  • شروع کننده موضوع Daniall
  • تاریخ شروع
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#1
نام رمان: هرگز فراموشت نمی کنم
نام نویسنده: Daniall
ژانر: تراژدی، عاشقانه
تایید کننده: @فاطمه محمدی
خلاصه: خاطرات در ذهن آدم ها می‌مانند، شب و روز در ذهنشان مرور می‌شوند و آزارشان می دهند. اما خوش به حال سامیار که خاطرات گذشته اش را به یاد نمی آورد...
خوش به حالش!
اگر روزی بیاید که دیگر نگینش را به یاد نداشته باشد، خوش به حالش است؟
 
آخرین ویرایش:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

مدیر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
9/8/18
456
1,201
93
تهران
#2
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه

 
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#3
اگر روزي بياد كه ديروز را به ياد نداشتي باشي!
اگر روزي بياد كه طرز خواندن و نوشتن را فراموش كني!
اگر روزي بياد كه اسم خودت را هم فزاموش كني!
اگر روزي بياد كه با ديدن چهره ي خودت در عكس بگي " آن پسر كيست؟ "
اگر روزي بياد كه به ياد نياري فراموشي داري!
اگر روزي بياد كه حتي نفس كشيدن را هم فراموش كني!
اما اين را هميشه به ياد داشته باش
كه هميشه در ياد و خاطرت خواهم ماند...


حدودا 10 سالم بود، با مادرم از مدرسه به خانه بر می گشتیم. وقتی به کوچه رسیدیم، پسر بچه ای حدودا 5 ساله جلوی درِ خانه نشسته بود و به یک نقطه خیره شده بود. وقتی مامان ازش پرسید " چرا تنها نشستی؟ " تنها یک جمله از دهانش خارج شد.
" یادم نمیاد " همین جمله باعث شد تا با خودمون به داخل خونه ببریمش و همه جا رو دنبال خانواده اش بگردیم و تا موقع ی پیدا شدنشون، از او مراقبت کردیم.
دو سال گذشت و هیچ اثری از خانواده اش نبود. عکسش رو روی در و دیوار شهر زده بودیم، اما فایده ای نداشت.
مشکل ما یک چیز بود؛ اینکه اون پسر حتی اسم خودش رو هم به یاد نداشت!
پیشِ دکتر رفتیم و بعد از کلی معاینه متوجه شد این پسر مشکل حافظه داره!
مامان و بابا دست از گشتن برداشتن و تصمیم گرفتن خودشون سرپرستیش رو قبول کنن. از اون روز به بعد من یک برادر داشتم؛ شاید بهتر باشه بگم یک پسر.
5 سال بعد پدر و مادرم توی یک حادثه فوت شدن. من فقط 15 سالم بود و سامیار، همون پسری که سرپرستی اش رو قبول کرده بودیم، 10 سالش بود. توی اون سه سال هر چیزی رو که به سامیار می گفتیم، بعد از یک ماه فراموش می کرد. مامان و بابام تا قبل مرگشون متوجه شدن که شاید هیچ وقت خوب نشه!
سامیار خانواده ام و اون 5 سالی که با خانواده ام زندگی کرده بود رو فراموش کرد.
من و سامیار مجبور شدیم توی خونه ی پدر بزرگم، به همراه عموم و زن و بچه هاش زندگی کنیم.
با وجود یک زن بزرگتر از من، سامیار هیچ وقت حاضر نشد به جز من به کسه دیگه ای بگه مادر و هیچ وقت هم فراموش نمی کرد که من مادرش هستم!
 
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#4
13 سال گذشته و سامیار 21 ساله شده و دیگه نیازی نیست تا تمام مدت نگرانش باشم. اما هرچی که باشه من 13 سال مادرش بودم و با اینکه از گوشت و خون من نیست، اما حس مادرانه ی شدیدی نسبت بهش دارم و حتی یک لحظه هم نمی تونم از خودم دورش کنم.
حافظه ی سامیار نسبت به قبل قوی تر شده و کمتر چیز ها رو فراموش می کنه!
***
هوا خیلی سرد بود و باد شدیدی هم می اومد. دستم رو توی کیفم بردم و دنبال کلید هام گشتم.
در رو باز کردم و وارد حیاط شدم. با سرعت به سمت در ورودی رفتم و بازش کردم. با باز شدن در، سامیار که روی مبل نشسته بود سریع بلند شد و به سمتم اومد. در رو بستم و بغلش کردم. بدنش گرم بود و از سرمای بدنم کم می کرد.
سامیار چقدر گرمی!
از توی بغلم بیرون اومد و دستم رو گرفت و من رو به سمت شومینه برد.
سامیار: مادر من، وقتی می گم یک چیزی بپوش و برو بیرون و شما هم لج می کنی؛ نتیجه اش همینه عزیزه من!
کنارم نشست. دوباره توی آغوشم کشیدمش و باعث شد کمتر سرما رو حس کنم. گرمیی که سامیار داشت به گردِ پای شومینه و لباس گرم و کلی چیزه دیگه، هم نمی رسید.
بعد از مرگ مامان و بابام، مهم ترین موضوع زندگیم بود و الان که بزرگ شده، می خوام تمامِ تلاشم رو بکنم تا از این دوره ی زندگیش لذت ببره!
 
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#5
تمام زندگيه من از ١٥ سالگيم شد، سامیار! هر لحظه نگرانش بودم، دلتنگش بودم، امنيتش رو مي خواستم.
مي خواستم هيچ وقت غمي كه من تو زندگيم داشتم و دارم رو حس نكنه...
من هيچ چيز از مادري نمي دونستم. حتي يك بار هم از يك بچه مراقبت نكرده بودم! اما با وجود سامیار، سعي كردم طوري براش مادري كنم كه انگار تمام طول زندگيم رو به تربيت بچه هام گذروندم.
با صداش از فكر بيرون اومدم:
سامیار: مامان، به چي فكر مي كني؟
- به تو... به گذشته اي كه داشتي، حالي كه درش هستي و آينده اي كه در انتظارته!
بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت. به اتاقم رفتم و لباس هام رو عوض كردم.
جلوي آيينه استادم و به چشم هام خيره شدم. سامیار عاشق چشم هاي مشكي بود و هست. با اينكه چشم هاي خودش خيلي زيبا هستن اما به قول خودش، چشمِ مشكي يك چيزِ ديگست!
اگر چشم هام به رنگ آبي بودن، بي شك با رنگ مشكي يا هر رنگ ديگه اي عوضشون نمي كردم!
مگر اينكه مالك اون چشم ها پسرم باشه...
دست از ديد زدن چشم هام برداشتم و از اتاق بيرون رفتم. كنار شومينه، توي سالن نشستم و ليوان قهوه اي كه سامیار برام گذاشته بود رو از روي ميز برداشتم.
نگاهي به سالن انداختم، سامیار نبود! اسمش رو صدا زدم و در عرض چند قانيه از اتاقش بيرون اومد و رو به روم ايستاد.
سامیار: جانم مامان؟
- برنامه ات براي شب چيه؟
سامیار: از شب منظورتون دقيقا ساعت چنده؟
- هفت...
سامیار: قراره با دايان برم بيرون، چطور؟
- امشب رو كنسل كن. بايد شب بريم پيش دكتر رضايي
سامیار: دكتر براي چي؟
- مثله اينكه يادت رفته مشكل حافظه داري و هنوز خيلي چيز ها رو فراموش مي كني!
غمي رو توي چشم هاش ديدم كه تا به امروز هيچ وقت نديده بودم!
نفس عميقي كشيد و آروم گفت:
سامیار: نه يادم نرفته...
 
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#6
در جواب لبخندي بهش زدم!
سامیار: مي رم با دايان تماس بگيرم...
- باشه...
اين رو گفت و به اتاقش رفت. دليل غم توي چشم هاش چي بود؟
چيزي هست كه درباره ي فراموشي اش ناراحتش مي كنه؟
اگر هست، پس چرا من نمي دونم؟
هميشه هر اتفاقي كه براش مي افتاد من رو بلافاصله در جريان مي گذاشت، اما اين بار...
از كنار شومينه بلند شدم و به سمت اتاق سامیار رفتم. درش رو آروم باز كردم و وارد اتاقش شدم. روى تخت نشسته بود و دست هاش رو توي هم قفل كرده بود. سرش پايين بود و متوجه ي حضور من نشد.
روي صندلى كنار ميزش نشستم و مشغولِ تماشا كردنش شدم. هميشه از تماشا كردنش توي سكوت مطلق لذت مي بردم! اما اين بار چيزي كه مانع اين لذت مي شد، مشكل سامیار و غمي كه براي اولين بار توي چشم هاش ديدم، بود.
- سامیار!
سامیار: بله؟
- چي شده؟
سامیار: چيزي نشده...
- چرا يك چيزي هست كه چشم هات اين شكلي شدن!
سامیار: چشم هاي من هميشه اين شكلي هستن...
- از ٥ سالگي باهات زندگي كردم، بزرگت كردم و از همه چيزت با خبرم!
هر وقت يك چيزي اذيتت مي كنه حالت چشم هات تغيير مي كنن...
سامیار:مامان! بيمارى اى كه دارم اذيتم مى كنه! كم كم دارم همه چيز رو فراموش مي كنم و اين رو نمي خوام...
- قرار نيست همه چيز رو فراموش كني! ١٥ ساله داري درمان مى شى و تغيير چشم گيري داشتى. وقتي حدودا هشت سالت بود، هر چيزي كه بهت مي گفتيم رو بعد از ٢٠ روز فراموش مي كردى!
اما الان بهتر شدى و كمتر فزاموش مى كني...
سرش رو بالا آورد و توي چشم هام خيره شد. اين حالت چشم هاش رو دوست نداشتم...
با صدايي كه مى لرزيد گفت:
سامیار: مامان من هيچ چيز از اون دوران يادم نمياد!
با تعجب بهش نگاه كردم! يعنى چى گذشته اش يادش نبود؟ چنديدن بار از خاطرات گذشته براش تعريف كرده بودم و سامیار هم با لبخند ميگفت " يادمه! "
هميشه فكر مى كردم هيچ وقت بهم دروغ نمى گه اما...
- سامیار! چرا تمام اين مدت مخفيش كردي؟
حرفي نزد و به زمين خيره شد.
بعد از چند ثانيه سكوت گفت:
سامیار: ديگه دانشگاه هم نمي رم...
-چي؟ چرا؟
سامیار: من هيچ چيز يادم نمى مونه! مي ترسم مادرم رو هم فراموش كنم...
بيشتر از اين مغزم رو با درس پر نمي كنم تا بقيه چيز ها رو فراموش نكنم...
 
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#7
تو شوک حرف هاش بودم! مگه می شه درس خودندن باعث فراموش کردن چیز های دیگه بشه!
-سامیار من چرا باید از مشکل پسرم بی خبر باشم؟
سکوت کرده بود. ل**ب هاش می لرزید!
از روی صندل بلند شدم و رو به روش، روی زمین نشستم.
دست هاش رو توی دستام گرفتم و مستقیم توی چشم هاش خیره شدم.
-سامیار؟
بازهم سکوت رو ترجیح داد... از این سکوت متنفرم. با صدای لرزانی گفت:
سامیار: چون... چون گاهی حتی یادم می ره فراموشی دارم!
از روی زمین بلند شدم و رو به روش ایستادم.
هضم این حرف ها برام سخت بود. یادش نمی موند که مشکل حافظه داره!
لحظه ای سرم گیج رفت. سامیار سریع به سمتم اومد و مانع افتادنم، شد.
سامیار: مامان خوبی؟
- لباس هات رو عوض کن بریم پیشِ دکتر
سامیار:چی؟ این موقع ی ظهر!
با صدایی که بیشتر شبیه به داد بود، گفتم:
-سامیار گفتم لباس هات رو عوض کن.
از اتاقش بیرون زدم. به اتاق خودم رفتم و بعد از عوض کردن لباس هام به حیاط رفتم و منتظر سامیار موندم. چند دقیقه ای گذشت و بالاخره اومد.
سوار ماشین شدیم، ماشین رو روشن کرد و به سمت بیمارستان راه افتاد.
وقتی رسیدیم بیمارستان آقای رضایی، دکتری که از دوران کودکیه سامیار برای درمانش تلاش کرد، توی حیلط بیمارستان بود و به نڟر می اومد داره بیمارستان رو ترک می کنه!
سریع از ماشین پیاده شدم و به سمتش رفتم.
یک مرد حدودا ۴۰ ساله، پوست تیره، چشم های سبز و مو های مشکی... اسمش رو بلند صدا زدم:
-دکتر رضایی؟
به سمتم برگشت و گفت:
رضایی: خانم نادری! چقدر زود اومدید! قرارمون ساعت هفت بود...
-می دونم اما باید همین الان باهاتون صحبت کنم
همونطور که به سمت ماشین می رفت، من هم پا به پاش با سرعت راه می رفتم.
رضایی:متاسفم خانم نادری! اما الان شیفت کاریه من تموم شده...
جلوش ایستادم و مانع سوار شدنش، شدم.
-آقای رضایی لطفا!
هوفی کشید و گفت:
رضایی: مجبورید همینجا حرفتون رو بزنید... بفرمایید.
-سامیار!
 
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#8
رضایی: طوریش شده؟
سامیار که تا اون موقع توی ماشین نشسته بود، پیاده شد و به سمتمون اومد.
سامیار:مامان ایشون کی هستن؟
با چشم هایی که از تعجب گرد شده بودن، بهش خیره شدم.
رضایی: مثله اینکه موضوع خیلی اضطراریه!
هر سه روی نیم کت هایی که در محوطه ی بیمارستان قرار داشتن، نشستیم.
رضایی: خانم نادری جریان چیه؟
-سامیار داره همه چیز رو فراموش می کنه!
رضایی: یعنی چی؟ دوره ی دزمان که خوب پیش می رفت!
- درسته! اما اخیرا سامیار خیلی چیز ها از یادش می ره.
رضایی: از همه چیز دقیقا منظورتون چیه؟ خاطراتش، افراد، روز ها و یا خودش رو!
سامیار جواب داد:
سامیار: حتی گاهی یادم می ره که فراموشی دارم!
رضایی: گذشته رو هنوز یادته؟
سامیار: هنوز؟ هیچ وقت یادم نبود که الان از یاد برده باشمش.
رضایی: امکان نداره!
-دکتر؟
رضایی: یک راهکار پیشنهاد می کنم.
سامیار: چه راهی؟
رضایی: خاطرات ات رو بنویس و هر شب یک بار دفتر خاطراتت رو کامل بخون. این راه رو ادامه بده تا ببینیم نتیجه اش چی می شه.
-نوشتن خاطرات! جواب می ده؟
رضایی: برای بعضی از بیمارانی که داشتم، جواب داده!
سامیار: یک مشکلی هست
رضایی:چی؟
باز هم سکوت ...
- سامیار چه مشکلی؟
سامیار: من گاهی...
رضایی'؟: بگو سامیار، باید مشکلاتت رو بدونیم تا بتونیم کمکت کنیم...
سامیار: من گاهی طرز خودن و نوشتن رو هم فراموش می کنم.
با خارج شدن این حرف از دهـ*ان سامیار، احساس کردم به سختی نفس می کشم. انتظار شنیدن هرچیزی رو داشتم ولی این حرفش...
درد بدی توی قلبم پیچید. با صدای لرزانی گفتم:
-یعنی چی؟
 
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#9
گاهی انگار... یک پسر بچه ی سه ساله ام که خوندن و نوشتن بلد نیست!
رضایی: خانم نادری سعی کنید آروم باشید... من بیمارانی داشتم که بعد از چند ثانیه حضور در اتاق دکتر، حتی یادشون نمی اومد که کجا هستن! و خیلی حادتر.
-آقای رضایی، داره می گه خوندن و نوشتن یادش می ره!
رضایی: فراموشی دلایل زیادی داره. مشغله‌های فکری، خشونت زیاد، بی اعصابی و خیلی چیز های دیگه...
سامیار: مامان؟
-جانم عزیزم؟
سامیار: می شنوی که حادتر از منم هست!
لبخندی زدم و دستم رو توی دست سامیار گذاشتم.
دکتر بلند شد و رو به ما گفت:
رضایی:من باید برم، سامیار شروع به نوشتن کن و پنج روز دیگه برای پیشگیری درمان بیا پیش من.
سامیار: حتما!
رضایی: خانم نادری شما هم سعی کنید اعصاب خودتون رو کنترل کنید و به سامیار کمک کنید. روز خوش.
***
سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم. سامیار مشغول رانندگی بود و دستش رو توری دستم گرفته بودم.
سامیار: مامان؟
- جانم؟
سامیار: می خوام دنده عوض کنم!
به ناچار دستش رو رها کردم. صدای اهنگی که از ضبط ماشین پخش می شد رو زیاد کردم.

برگای زرد منو یاد تو میندازن
چه زود رسید پاییز بازم اما اینبار تو ماله من نیستی
روزا دارن آروم آروم سرد میشن غروبا دلگیر ترن
همه دنیا بهم میگن نیستی
تو راحت از عشقم گذشتیو بازم من آرزوم اینه برگردی پیشم
همیشه تو ذهنم میمونی اما من تو خاطرات تو کم کم گم میشم
کم کم گم میشم

اونروزی که خاطراتت از آرزوهات بیشتر بشه
اون روز دیگه پیر شده قلب تو واسه همیشه
تورو دیدم زیر بارون با تو خندیدن مثه یه خوابه واسه من
کاش بازم خوابتو ببینم
تو راحت از عشقم گذشتیو بازم من آرزوم اینه برگردی پیشم
همیشه تو ذهنم میمونی اما من تو خاطرات تو کم کم گم میشم
تو راحت از عشقم گذشتیو بازم
من آرزوم اینه برگردی پیشم
همیشه تو ذهنم میمونی اما من
تو خاطرات تو کم کم گم میشم
کم کم گم میشم
 
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#10
از ماشین پیاده شدیم و به داخل خونه رفتیم.
لباس هام رو عوض کردم و روی مبل، توی سالن نشستم.
ساعت ۵:۳۰ دقیقه است.
با شنیدن صدای سامیار سرم رو به سمتش برگردوندم.
سامیار: بیرون؟... دایان یادم رفته بود شرمنده. نه راستش امشب نمی تونم... باشه پس برای فردا، خداحافظ.
قرارش با دایان رو هم فراموش کرد.
تلفن رو قطع کرد و تو چشم هام خیره شد.
-سامیار، بیا بشین.
لبخندی زد و کنارم نشست. دستش رو توی دستم گرفتم و توی آغوشم کشیدمش. ترس داشتم! ترس از دست دادنش...
از دست دادن، فقط به معنیه مرگ و یا ترک کردن نیست.
وقتی یک نفر فراموشت کنه، مثله این می مونه که ترکت کرده و از دستش دادی!
مسلما هر پسری برای مادرش عزیزه، سامیار هم برای من عزیزه... با اینکه پسر واقعیم نیست اما زندگیه منه... اگر از دستش بدم تنها امیدم رو برای زندگی کردن، از دست دادم!
قطره اشکی از گوشه ی چشمم روی دستش چکید.
سرش رو بالا آورد و با انگشتش گونه ام رو نوازش کرد.
سامیار: مامون جان، چی شده عزیزم؟
با لبخند جواب دادم:
-هیچی عزیزم...
سامیار: مامان! مگه خودت همیشه نمی گی که نباید چیزی رو از هم پنهون کنیم!
- گفتم... پس تو چرا پنهون کاری می کنی؟
سامیار: مامان من...
- تو چی عزیزم؟
ل**ب تر کرد و گفت:
سامیار:مامان من هیچ چیز یادم نمی مونه که بخوام بهت بگم، اما...
- اما چی سامیار؟
سامیار: اگر نفس کشیدن رو هن فراموش کنم، هرگز تو رو فرانوش نمی کنم...
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.