درحال نگارش رمان هانیه | نازگل احمدی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Nazgool
  • تاریخ شروع
Nazgool

Nazgool

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
17/2/19
37
142
33
#1

بنام ایزدیزدان
نام رمان: هانیه
نام نویسنده:نازگل احمدی
تایید کننده: @فاطمه محمدی
ژانر: عاشقانه، پلیسی-جنایی

خلاصه:

عاشق ها دو دسته اند:

دسته اول كسایین كه ...

وقتی كلمه عشق رو میشنونن....

یه لبخند ی عمیق روی لباشون شكوفه میزنه ویه تصویر زیبا تو ذهنشون نقش میبنده كه اونا رو غرق لذت و آرامش میكنه.

اما دسته دوم ....

با شنیدن كلمه عشق ، سراسر وجودشون به رعشه میفته و تنها تصویر مرگِ كه جلو چشمای ترسیدشون پرده انداخته ؛ واز عشق جزء سیاهی و رنج چیزی بیاد نمیارن.

روایت ما، روایت دسته دوم از عاشقاس.....

مقدمه:

با آن لباس پف پفی سفید به دور خود می چرخید وهراز گاهی با خود زمزمه میكرد"بهایی دارد"

قلبش تیركشید ودنیا دورسرش چرخید. دو زانو روی زمین افتاد. با بسته شدن چشم هایش تصویر مرد پشت پلك هایش نقش بست .هر دو باهم یك جمله را تكرار كردند:

-هرچیز بهایی داره و بهای این عشق جدایست

آخر قصه ی عشق ما را همان اول لو دادند همان جایی كه گفتند: یكی بود...یكی نبود...
 
آخرین ویرایش:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

مدیر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
9/8/18
527
1,569
93
تهران
#2

به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
Nazgool

Nazgool

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
17/2/19
37
142
33
#3
هانیه
ترس ودلهره داشتم نه ازجاسوس بودنم؛ازاینكه بعنوان بادیگارد زن قبولم میكنن یانه...
مردی كه جلوترازمن راه میرفت ، جلودرب چوبی منبت كارشده بزرگی ایستاد. تقه ای بدرزد ودستگیره روپایین داد.روبه من كردوگفت:
-بروتو!
سرتكون دادم وپابه سالنی بزرگ وباشكوهی گذاشتم.اینجا از كاخ گلستان هم فاخرتر ومجلل تربود.
تلقین معماری سنتی و مدرنیته ،عمارت رو منحصربه فردكرده بود... سقف های گنبدی باتزئین گچ وایینه، لوستر های برنجی بزرگ با اویزهای كریستال ،مبلمان سلطنتی ، تابلو های بزرگ مجلل و فرش های دستبافت ...همه وهمه شكوه وعظمت خاندان مشكات روبه رخ میكشید.
سرچرخوندم ، زن ومرد جوونی كنارهم نشسته بودن ویه مرد میانسال كه حتما همون مشكات بود، بالای سالن مشغول گپ زدن بودن . طولی نكشید مشكات متوجه حضورم شد،رنگ تعجب نگاش رو خوب میدیدم؛ اشاره ای كرد وگفت:
-بیاجلوتر!
جلو رفتم و تو چند قدمش ، درست روبه روش ایستادم. مشكات روبه مرد جوون:
-گفتی بگن سالومه...
صدای نازك دختری حرف مشكات رونصفه قطع كرد:
-بامن كاری داشتی بابا؟
نگاهی به دختر كه حالا كنارم ایستاده بودكردم ،تقریبا پونزده شونزده ساله میزد نه بیشتر. مشكات پاروی پا انداخت وتوسكوت اشاره ای بهم كرد.دختر نگاهی بسرتاپام انداخت وچینی به ابروش داد:
- یه دختر!
میدونستم سراین دختر بودن آخر داستان میشه... سریع ل**ب بازكردم:
- دعوت به مبارزه میكنم
تند رفتم اما بجا بود‏.مرد جوون ازگوشه چشم نگاهی بهم انداخت وخطاب به مشكات:
-منكه چشمم اب نمیخوره.
پوزخندی رولبم نشوندم:
-امتحانش مجانیه!
مشكات نگاهی به مرد كنار دستش كرد و گفت:
-جمال، خانوم روهمراهی كن به باغ.
خوشم اومد، ندیده ردم نكرد لبخند به ل**ب همراه جمال راه افتادم.
منتظر به مرد چارشونه قد بلند كه روبه روم ایستاده بود خیره بودم....
به خودم ومهارتهام ایمان داشتم ومطمئن بودم باختی دركارنیست.
باحمله ورشدن مرد فقط شروع به دفاع كردم ، قصدم خسته كردنش بود روش كارم همینه،پنج دیقه ای طول نكشید كه سستی وبی هوا پرت كردن مشت ولگدهاش نشون میداد انرژیش تحلیل رفته. لبخند كجی زدم واروم اما جوری كه بشنوه:
-كارت تمومه.
حالانوبت من بود كه با دو حركت ازپا درش بیارم.اولین حركت یه ضربه شدید به سفید رون وفلج كردنش وبالافاصله ضربه نسبتا محكمی به گیجگاش، تمام.
مرد بیهوش روی زمین افتاد . عرق پیشونیم وبا گوشه استین پاك كردم وبه بالكن چش دوختم.
مرد جوو دستاش و بهم كوبید وگفت :
-bravo...
مشكات باغرور یقدم جلوتر اومد وگفت:
-خانومِ؟!
-پناهی، هانیه پناهی.
-به عمارت من خوش اومدی.

***
(bravo:افرین)
 
آخرین ویرایش:
Nazgool

Nazgool

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
17/2/19
37
142
33
#4
هانیه
دو ماه قبل

اولین لقمه غذا رو تو دهنم گذاشتم كه مامان از آشپزخونه بیرون اومد وگفت:
-هانیه مامان پاشو غذای این كبوتر رو بده تا شیشه پنجرمون رو نشكونده!
لپام از خجالت گل انداخت.نگاهی به ساعت دیواری انداختم،9:35.‏ جریمه پنج دیقه دیر اومدن ده دیقه دیر رفتنه.... باصدای ضعیفی خطاب به مامان:
- چشم میرم!
بابا درحال بلندشدن گفت:
-بذار بچه غذاش رو بخوره، من میرم
لقمه توگلوم پریدوهل زده بلند شدم ، كاسه گندم واز دست مامان گرفتم وسرفه كنان روبه بابا:
-نه ...سیر شدم...خودم.... میرم.
مامان چند ضربه به پشتم زد وبا خنده:
-نمیری حالا...
لبم رو بدندون گرفتم سرم تو یقم فرو بردم و داخل آشپزخونه شدم . درو پشت سرم بستم و بطرف پنجره رفتم همزمان با بازكردن پنجره سنگریزه ای به سرم برخورد كرد.اخ...صدای اروم خندهاش سكوت كوچه بن بست و عاری از رهگذر پشت خونه رو میشكست.بخند دارم برات...دستموروچشمم گذاشتم واخم الكی روپیشونیم نشوندم. خندش وخوردوگفت:
-چشمت رو چرا گرفتی!
كوچه در تاریكی مطلق بسرمیبرد ، تنهانوركم سو اشپزخونه ؛ قسمت جلوی پنجره رو روشن كرده بود.به هاله سیاهی كه تو اون تاریكی میدیدم زل زدم :
-باهوش، زدی تو چشمم!
باتكون خوردن هاله چشامو تنگ كردم، بنظر جلو میومد . توچند قدمی نور ایستاد.یه قدم دیگه...یه قدم فقط....
بانگرانی گفت:
-دستت رو بردار.
اه...وایستاد.شاكی ل**ب بهم زدم:
-به یه شرط
-چه شرطی؟
-همین الان ازتاریكی بیای بیرون!
قدمی عقب گذاشت وگفت:
-بوقتش میبینی.
-دوماهه همینو میگی، پس كی وقتشه؟!
-اون روز زیاد دورنیس.
-مطمئنی روزه نه شب!
اروم خندیدوگفت:
-من دیگه باید برم.
- خب نمیومدی!
-نیام؟
واقعا نیاد!نه نه من این رونمیخواستم....‏ساكت شدم كه بازم صدای خندهای ارومش گوشمو نوازش داد و با گفتن به امید دیدار رفت.
پرده رو كشیدم وبا لبخند پشت پنجره نشستم.

***
 
آخرین ویرایش:
Nazgool

Nazgool

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
17/2/19
37
142
33
#5
هانیه
باصدای زنگ مدرسه ازدنیای گذشته رنگی بیرون وبه دنیای بیرنگ امروز برگشتم،با اومدن سالومه ازكلاس درس به خونه برگشتیم.
كوله وچندتا كاغذ ومقوای تو بغلم رو روی میز اتاقش گذاشتم وبه سمت دررفتم . صدام زد وگفت:
-كجا؟
-جایی نمیرم خانوم پشت دراتاقتونم.
-اینجامدرسه نیس پشت دروایستی.
اشاره ای به كاناپه كرد:
-بشین
جلورفتم ونشستم همونجور كه لباس فرمشو درمیاورد :
-خب تعریف كن!
-ازچی خانوم؟
مانتو رو توسبد لباس چركا گذاشت وگفت:
-ازخودت.
-نمیدونم چی بگم!.شماهرچی میخوای بدونی رو بپرس من جواب میدم . خوبه؟
-باشه.
ازكمد لباسی برداشت وبه رخت كن رفت.
برخلاف سن كمش یه كت ودامن یشمی بهمراه یه روسری یشمیوكفش های پاشنه بلند مشكی مثل یه زن بزرگسال لباس تن كرده بود. هونجوركه بسمتم میومد:
-خب اول ازهمه چن سالته؟ خانوادای داری؟
-21سالمه. اره دارم ولی گرگان زندگی میكنن
دروغ پشت دروغ نه من 21سالم بود ونه خانوادم گرگان زندگی میكنن،هه هانیه یه جعلی.بین این همه دروغ فقط یه چیز راست بود تنها اسمم وبس .
-لهجه كه نداری قیافتم كه اصلا به شمالیا نمیخوره. نوچ شمالی نیستی.
خوشم اومد دختر تیز وبا دقتیه اما من باهوش تر از توام. لبخندزدم :
-اصالتن ترك تبریزیم اما دونسلمون بزرگ شده گرگانه
سری تكون دادروبه روم نشست وگفت:
-شنیدیم جوادی معرفیت كرده!
-درسته خانوم.
-نسبتی باهم دارین؟
-نه. واقعیتش یكی دیگه منوبه جوادی معرفی كرده وجوادیم به پدرتون
پاروی پاانداخت و(یجورایی)به بازجویاش ادامه داد:
-چراگرگان پیش خانوادت نموندی؟
-كسی تو شهر ما نیازی به بادیگارد نداره.
-پس بخاطر كار پا به تهران گذاشتی!
سوالاش كم كم داشت خستم میكرد.كوتاه جواب دادم:
-تقریبا!
حرفاش یه جوری بود انگار همه چیز ومیدونست!نكنه...نه اگه از قضیه بویی برده بودن الان من اینجا ننشسته بودم .
-بنظر من بادیگارد شدن برا یه خانوم شغل مناسبی نیس.
راس میگفت دختر رو چه به بادیگارد شدن...نه اینكه ضعیفن وفلان....بقول نصیحتای مامان: دختر ظریف وحساسه. اونو چه به مشت ولگد! خدایی راس میگه اماوقتی مث من مجبور باشی (بلانسبت شما )این حرفا یاسین توگوش خر خوندنه..لبخندی زدم:
-كار یه نوع تفریحه بنظرمن شغلی روانتخاب كن كه بهش علاقه داری واین مسئله باعث موفقیت وپیشرفتت توكارمیشه.
-معلومه تحصیل كرده هستی!
تك خنده ای كردم:
-نه خانوم تادیپلم بیشترنخوندم.
-واقعا!چرا دانشگاه نرفتی؟
-شرایط نداشتم!
-شرایط مالی؟
مشكل چیزدیگه ای بود وربطی به پول نداشت. دراتاق وزدن . سالومه اجازه ورود داد ، ادینه خدمتكار عمارت:
-خانوم نهارحاضره تشریف میارین؟
سالومه سری تكون دادوازجابلند شد وگفت:
-باقی صحبتامون باشه برا بعد...
لبخندی زدم وبا هم ازاتاق بیرون اومدیم. عمارت سه طبقه بود .طبقه سوم چهار اتاق خواب بزرگ ویه سالن نشیمن .طبقه دوم دوسالن بزرگ ، كه یكی نشیمن ودیگری پذیرایی وچند اتاق ؛كه یكی اتاق كار مشكات ، یكی هم كتابخونه والباقی اتاق مهمان ؛والبته اتاق منم توهمون طبقس. طبقه اول كه بزرگتر وعریض تر ازطبقه های دیگس ،دارای دوسالن پذیرایی ،نشیمن ،سالن ورزشی،سالن غذاخوری وآشپزخونه.
بالای میز مشكات بزرگ وسمت راستش امیرسام( پسرش همون جوونی كه اولین روز دیدم) وسالومه هم سمت چپ پدرش نشست. بادیدن میز اب ازلب ولوچم اویزون شد همه خوردنی هایی كه دوس داشتم دلم برای دستپخت خوشمزه مامان لك زد مخصوصا برای اون خورشت الو اسفناجش دوسه تا بادیگارد وخدمتكار دیگم اونجا بودن كه مث من چشمشون بسفره بود... نیم ساعتی گذشت كه یكی از بادیگاردها بنام علی دست راست مشكات خودشو به اقاش رسوند وتند تند چیزی رو توگوشش پچ پچ كرد،مشكات روبه امیرسام كردوگفت :
-گوشی منوبیار.
امیر با گفتن چشم بطرف پله ها رفت ، وگوشی بدست برگشت‏ .مشكات تند تند شماره ای گرفت. لحظه ای بعد با عصبانیت داد زد:
-خاموشه...علی امیرسالار رو خبر كن.
علی با دو ازمون دور شد.سالومه:
-چیزی شده بابا؟
-چیز مهمی نیس نهارتو بخور عزیزم
مشكات بلندشدوبه همراه امیربه اتاق كار رفت.
 
آخرین ویرایش:
Nazgool

Nazgool

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
17/2/19
37
142
33
#6
تواین یه ساعتی كه گذشت پی بردم یه نفوذی پیداكردن و دفتر مشكاتم فرستادن هواونگهبانشم كشتن. شك ندارم كار، كار اتیلاس. لعنتی قرار نبود تا وقتی من اینجام دست بكاری بزنه...
پشت در اتاق كار مشكات منتظرسالی(سالومه) ایستاده بودم ، رفت وامد زیاد محافظای چشم چرون بشدت كلافم كرده بود،وزیرلب به هر چی بادیگارد هیزه لعنت میفرستادم .
با صدای كوبیده شدن پاشنه های كفش به روی مرمرها سربلند كردم، هوف یه بادیگارد دیگه ... بطرفم قدم تند كرد، تكیمو از دیوار گرفتم با لحنی تند ؛واعصابی خط خطی توپیدم :
-هوی یارو! چی میخوای اینجا؟
اخم غلیظی كرد وگفت:
-این چه طرز حرف زدنه؟
اقا رو باش... مث خودش اخم كردم ویه دستمو به كمر زدم :
-چیه بمزاجت نمیسازه!
خواست چیزی بگه كه نذاشتم وبا صدای بلند:
-هری پایین، دیگم نبینم بیای بالا !وگرنه...
یهو دو دستی یقمو گرفت ، وخیلی راحت از زمین بلندم كرد . تو صورتم داد زد:
-وگرنه چی؟
همون لحظه در اتاق مشكات باز شد. نگام به سالی ترسیده افتاد ، كه با عجله بطرفمون دوید وگفت :
-داداش چیكارمیكنی!ولش كن اون محافظ منه.
نگاه متعجبم روبه سالی دوختم...گندم بزنن خراب كردم. یقمو كیپ تر كردو دوباره غرید:
-نگفتی! وگرنه چی میشه؟
امیرسام تو چارچوب در ایستاد وگفت:
-ولش كن امیر سالار، ما كارای مهم تری داریم؛ زود باش بابا منتظره.
یقمو ول كرد كه سریع ل**ب باز كردم:
-سوء تفاهم شده آقا، شما رو با محافظا اشتباه گرفتم.
-دفعه آخرت باشه.
به عقب پرتم كرد كه محكم به دیوار خوردم. درد بدی تو سرم پیچید،وثانیه ای چشام سیاهی رفت .امیرسالار بی توجه به كاری كه انجام داد،داخل اتاق رفت. امیرسام:
-خوبی؟
در جوابش فقط تونستم سر تكون بدم.
ازشدت درد اشك توچشام حلقه بسته بود. ل**ب گزیدم كه یوقت صدام درنیاد ، سالی جلو اومد:
-خوبی هانیه؟
دست به دیوار گرفتم وبلند شدم:
-خوبم خانوم.
- چند بار بگم نمیخواد پشت در وایستی.نترس كسی بامن كاری نداره، حالام برو تو اتاق من استراحت كن.
سری تكون دادم وبرای خلاص شدن از رفت وامد، و اروم شدن اعصاب وروانم به طبقه سوم یا همون طبقه ممنوعه رفتم؛ جایی كه نه دوربینی نه بادیگاری بود .ازپله ها بالامیرفتم كه یهو صدای نحس اتیلا تومغزم پیچید:
"چیزی با ارزشی كه باید تو اون خونه پیدا كنی با دیدنش میفهمی چیه‏"
همه جای این خونه پر از وسیله با ارزشه .خب مث بچه ادمیزاد میگفتی چی میخوای .
باسردرد یك یكی اتاق ها رو زیر و رو میكردم ،اما چیزی كه بچشمم خاص باشه ندیدم كه ندیدم‏...
 
آخرین ویرایش:
Nazgool

Nazgool

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
17/2/19
37
142
33
#7
بطرف پله ها رفتم. صدای پچ پچی توجهمو جلب كرد.
-به مولا ازهمون اول مشكوك میزد.
-میلاد مطمئنی؟
-اره بابا خودم از علی شنیدم.
-عجب مارمولك هف خطی بود!
بادیدنم جفتشون‏ سكوت كردن .خواستم از كنارشون ردشم كه یكیشون گفت:
-هانیه.
-كشمشم دم داره...هانیه خانوم.
خانوم تاكیدی گفتم.
-بله،سلام هانیه خانوم.
-علیك.
اون یكی-شنیدی نفوذی گرفتن؟
شونه ای بالا انداختم وباتعجبی ساختگی:
-نفوذی . كی بوده!؟
-همونی كه باهاش fight كردی.
-هه اون بی عرضه رومیگی!
-اره، به اتیش كشیدن دفتراقا وكشتن نگهبانم كاراون بوده.
با ناباوری خنده ای زدم :
-نه بابا !دیلاق هام ازاین عرضه هادارن؟
یكیشون-بیخیال خودت خوبی؟خوش میگذره!
جفتشون لبخند چندشی زدن كه سریع اخم كردم وازشون دورشدم. بی غیرتا خنده بهشون نیومده زود پسرخاله میشن. باورودم به طبقه اول ، چند افسر پلیس ازعمارت خارج شدن .به طرف سالن پذیرایی قدم برداشتم كه با سالی ودختری كه روز اول به این كنار امیرسام دیدم، رو در رو شدم . بجفتشون سلام دادم، دختر:
-سلام برخانوم بادیگارد،خوبی؟
تبسمی كردم:
-ممنونم خانوم.
با تعجب به دستی كه جلوم دراز شده بود زل زدم:
-من بانو ،نامزد امیرسام ام.
مث اینكه صمیمی شدن اینجا رسمه. دستم و تو دستش گذاشتم:
-هانیه هستم .
سالی وبانو ازعمارت خارج شدن وبطرف باغ رفتن. بافاصله پشت سرشون راه افتادم .تقریبا به وسط باغ رسیدیم كه مات ومبهوت منظره روبه روم شدم .یك بركه بزرگ (دستساز) پر بود ازگلهای نیلوفر وچند اردك وقو درحال شناكردن ویه الاچیق كوچیك درست وسط اب ....خدای من...اینجا بهشته!
سالی وبانو به طرف الاچیق رفتن ومن همونجا به تماشای این منظره روییایی موندم.
***
دوماه قبل
-هانیه!
"بله" بلند بالایی گفتم . با صدایی كه سعی میكرد رگ های خنده توش نباشه گفت:
- معلومه خیلی عجله داری.
از خجالتِ حرفی كه زد ل**ب پایینم و بهدندون گرفتم. به خندیدن خاتمه داد و با لحنی جدی ادامه داد:
‏-فردا راس ساعت شیش و نیم از خونه بیا بیرون.
شیش ونیم! چه خبره؟ با كنجكاوی نگامو به هاله تاریك دوختم وپرسیدم:
- خبریه؟
-اره،وقتشه!
-وقتشه؟وقت چی!؟
-دیدن من
با هیجانی كه تو صدام واضح بود:
-بگو جون من!
ازهیجان جیغ خفه ای كشیدم:
-عالیه عالی...
ولی فردا چی بپوشم خوبه؟ اون مانتو زرشكیه خو...نه نه نه سورمه ایِ بیشتر بهم میاد...نه كرم طلاییِ بهتره.اه اینجوری نمیشه باید زنگ بزنم نیلو ؛اینكارس. سلیقه نازی هم بد نیست...اووم...خب به هر دوشون زنگ میزنم. اره این خوبه.
- هانیه...هانیه...
-جان
لحظه ای مكث كرد؛بازم یه سوتی دیگه. سرم و پایین انداختم با ته خنده ای كه تو صداش بود گفت:
-كجا سیر میكنی دختر!
در دنیای تو ، جوابی جز خجالت نداشتم بهش بدم كه باز ل**ب بهم زد :
- باید برم. میبینمت؛ فردا راس ساعت !
-مراقب خودت باش.
-توهم همین طور.
-یه لحظه....
راه رفته رو برگشت ومنتظر ایستاد. اینو از هاله ای كه دور ونزدیك شد فهمیدم.
-فقط یه چیزی...
-میشنوم عزیزم
دلم لرزید، اولین باری بود عزیزم خطابم میكرد.
-قرارنیس چیزی بگی،مثل روزای عادی بلند میشی صبحونه میخوری لباس فرم میپوشی میای بیرون
- امشب صدای خندهات و نشنیدم ، میشه بخندی؟!
ثانیه ای نگذشت ؛ كه صدای خنده های مرد شبهای تاریك كوچه بلند شد.
" با من چه كردی كه به خنده ات، صدایت؛ حتی آن هاله سیاهت اینگونه دل باخته ام..."
***
(fight:مبارزه)
 
آخرین ویرایش:
Nazgool

Nazgool

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
17/2/19
37
142
33
#8
-هانیه....هانیه
باشنیدن اسمم به دنیای بیرون پرت شدم .به طرف صدا برگشتم،سالی:
-كجایی تو دختر!
-ببخشید خانوم حواسم پی بركه بود.كاری داشتید!؟
-نه خواستم بگم ، اونجا واینستا؛ بیا پیش ما بشین.
-چشم خانوم الان میام.
ازپل سنگی بركه گذشتم وروی نیمكت چوبی الاچیق نشستم،بانو:
-اولین باری كه پاموگذاشتم اینجا،مثل تو زیبایی بركه منو حیرت زده خودش كرد.
-تابه حال همچین منظره قشنگی روندیده بودم.
سالی اهی كشید وگفت:
-ایده مامانم بود، ولی حیف خودش نیست قشنگی اینجا رو ببینه!
-خدارحمتشون كنه.
سالی- زندس...نفس میكشه.
-ببخشیدخانوم، جوری اه كشیدید فك كردم فوت شدن.
لبخند تلخی به روم زد و ادامه داد:
- از بابا جداشد و برای همیشه همه ما رو ترك كرد،رفت فرانسه پیش دایی.
دوس داشتم بپرسم چرا اما دونستنش چه دردی رو از من دوا میكرد. همینجور افكارم پریشون و بهم ریختس دیگه بدترش نكنم .
-به به میبینم خانوما خلوت كردن،راستشو بگید داشتید راجع به كی غیبت میكردید؟
امیرسام در حالی كه این حرف رو میزد از پل رد شد وبه الاچیق رسید، كنار بانو نشستو پا روی پا انداخت. بانو:
- واقعا شما آقایون از كجا به این نتیجه رسیدن كه وقتی ما خانوما دور هم میشینیم و حرف میزنیم ؛ یعنی داریم غیبت میكنیم !؟
امیر- از اونجایی كه خود آقایونم مث شماند.
سالی-آی آی آی ....وصله ای ناجور به ما خانوما نچسبون .
امیر-هه وصله ناجور!
سروته حرفاتون و بزنیم میرسه به غیبت،میگی نه ببین...
صداشو نازك كرد ودر حالی كه دستشو با عشوه تو هوا تكون میداد:
-بانو جونم ، ببین یه لباس گرفتم آس عزیزم. میخوام تو مهمونی اخر هفته خواهر شوهرم ، بپوشم تا چشاش از حدقه دراد. من كه میدونم ذلیل مرده سلیقه نداره رفته یه لباس از مد افتاده نارنجی رنگ خریده ؛ اونم با آرایش خلیجی و كفشای ترق ترقی ....هه هه هه
بانو باخنده:
-خوب شد دختر نشدی با اون صدات.
امیرسام دستش و روی شونه های گذاشت و با همون صدای نازك :
-دختر میشدم كه حالا حالاها رو دست مامان جونت باد كرده بودی جونم .
دست امیر رو پس زد و پشت چشمی براش نازك كرد و گفت:
‏- تنها میشیم دیگه...
با خط ونشون بانو امیر دستاشو به حالت تسلیم بالابرد :
-غلط كردم و واسه همچین موقع هایی گذاشتن.
چارتامون زدیم زیر خنده .سالی:
-داداش جونم
-باشه، گوشام مخملی!
سالی خندیدوگفت:
-دور از جونت، میشه برامون بخونی؟
-بدون سازم اصلا نمیشه.
-لوس نشو
امیر- گوش مخملی اوكی! اما دامن چین چین و نیستم....
سالی-اذیت نكن سام
-بدون ساز نمیچسبه.
-میچسبه خوبم میچسبه.
بانو- حالا همین یبار رو بدون ساز بخون عزیزم.
-چشم خانومم شماجون بخواه....
بانو از تعریف نامزدش به وجد اومدو لبخند امیر كشی زد ، كه سالی "اهومی" گفتو:
-اینجا دوتا دختر مجرد چش وگوش بسته نشسته ها.
امیر و بانو به حال ماخندیدن ،وامیر رو به سالی:
-دختر چش وگوش بسته چی بخونم!؟
-حال ناب.
امیرچشمكی زد وشروع كرد بخوندن:
هی ببین منو..
بردی عقلمو..
جوری كه همه میگن حس وحال من چند
دل خوشم بهت.
اخ نگم بهت.
بانی یه تموم خند هام شدی به جرات.
حالم باتونابه.
غوغامیكنه چشم تو من مجنونم.
كاردادی دیگه دست دلم دیوونم..
من باتوخوشم.
باتوخوشم میزونم..
حالم باتونابه.
غوغامیكنه چشم تو من مجنونم..
كاردادی دیگه دست دلم دیوونم..
من باتوخوشم.
باتوخوشم میزونم...
حال نابمو.
عشق وحالمو.
روبه راهمو این حسمو تو دادی یادم..
خوبی واسه من.
عشق خاص من..
تو یه دونه ای مگه داریم شبیهت آدم..
حالم باتونابه..
غوغامیكنه چشم تو من مجنونم..
كاردادی دیگه دست دلم دیوونم..
من باتوخوشم..
باتوخوشم میزونم..
حالم باتونابه..
مجنونم.
دیوونم..
حالم باتونابه..
غوغامیكنه چشم تو من مجنونم..
كاردادی دیگه دست دلم دیوونم..
من باتوخوشم...
باتوخوشم میزونم..
' سینا درخشنده '
 
آخرین ویرایش:
لایک ها: Zahra_mr5259 and Hosein
Nazgool

Nazgool

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
17/2/19
37
142
33
#9
امیر باعشقی كه توصداش موج میزد،چش به بانو دوخته بود.
خدا من به این دو نفر بدجور حسودیم میشه،
میشه منم یه روز به مردی كه ندیده بهش دلباختم برسم!
اشك توچشام حلقه بست...چقدردلم براش تنگ شده . برا هاله سیاه چهرش،براتن اروم صداش، براخنده هاش ، برا... اشك ازگوشه چشمم روون شد.
سالی-هانیه گریه میكنی!
اشكای روی صورتمو سریع پاك كردم.
بانو-معلومه كه عاشقی!
-اره یعنی ن ...چیزه ....اووم...
هرسه زدن زیرخنده، لعنتی... نمیدونم چرا هر وقت ناراحتم ذهنم قفل میشه، ونمیتونم چیزی روماس مالی كنم.
بانو-دیگه مطمئن شدیم عاشقی.
براینكه بدترش نكنم سكوت كردم .
هوا تقریبا تاریك شده بود ،منوسالی به عمارت برگشتیم واون دوكبوتر عاشق توباغ موندن، تادور ازهر مزاحمی كمی باهم خلوت كنن.
روی تخت درازكشیدم ،وبه سقف كارشده چوبی تیره رنگ اتاق خیره شدم.
"مشكات نبایدراحت بمیره....باید ذره ذره بكشیش......
میخوام اب شدنشو باچشام ببینم....."
وای وای وای.... چشامو بستم و به پهلو چرخیدم.
" ازسوگلی مشكات شروع میكنیم ....سالومه....نابودش كن هانیه.... نابود...فهمیدی!؟ "
دستامو رو گوشام گذاشتم وداد زدم "ولم كن لعنتی ولم كن "برا خلاصی از شر صدا ، وحرفای اتیلا زیرلب لالایی كه ازمامان یاد گرفته بودم وزیرلب زمزمه كردم:
بخواب اروم تواغوشم ،نكن هرگز فراموشم
بخواب اروم كنارمن, توپاییز وبهارمن
لالا لالا تومثل ماه، بخواب كه شب شده كوتاه
لالا لالا گل گندوم، نشی توبیقراری گم
لالا لالا گل مریم، چشات روهم میره كم كم
لالا لالا گل یاسم، ازت میخونه احساسم
لالا لالا گل پونه، عزیزم رفته ازخونه
لالا لالا گل زردم، ببین بی توپرازدردم
اشك سمجی از لای پلكام سرخورد وچكید روبالشت.
بخواب اروم تواغوشم ،نكن هرگز فراموشم
بخواب اروم كنارمن, توپاییز وبهارمن
لالا لالا تومثل ماه، بخواب كه شب شده كوتاه
لالا لالا گل گندوم، نشی توبیقراری گم
لالا لالا گل مریم، چشات روهم میره كم كم
لالا لالا گل یاسم، ازت میخونه احساسم
لالا لالا گل پونه، عزیزم رفته ازخونه
لالا لالا گل زردم، ببین بی توپرازدردم
كم كم چشام تارشد وبخواب رفتم.‏
 
آخرین ویرایش:
Nazgool

Nazgool

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
17/2/19
37
142
33
#10
بعد ‏یه ربع پرسه زدن ،بالاخره یه جای بی دوربین ومحافظ انتهای باغ پیدا كردم. گوشیمو از جیب شلوارم بیرون كشیدم،شماره بهزادوگرفتم (رابط بین من واتیلا)با دومین بوق جواب داد:
-الو.
-بگو!
-من بگم!
-وایی خدا....توپیام زدی كارم داری!
-راس میگی،امروز با دختره بیا بیرون.
-واسه چی؟
-سوال نداریم!
از حرص پوست لبمو كشیدم:
-كجابیام؟
-چمیدونم هرجا...فقط خلوت باشه.
خلوت!حتما میخوان یه بلایی سرسالی بیارن.
-خیل خب.
گوشی روقطع كردم.

"میخوام زجر كشیدنش وببینم...... نابودت میكنم مشكات ..."

حرفاش مدام توسرم اكومیشد.سر دلم میسوخت ،كارمنم شده حرص خوردن . خدایا میبینی!منی كه دلم نیومده مورچه زیر پامو له كنم!حالا باید یه دختر بیگناهو به کام مرگ بكشونم.سرم گیج رفت ،وگوشی ازدستم سرخوردُ رو زمین افتاد. دستمو به دیوار گرفتم ،تا جلوی افتادنمو بگیرم.

"ازسوگلی مشكات شروع میكنیم... سالومه."

لعنتی... خدایا جرم مشكات چیه !كه اتیلا كمر همت به نابودی خودش واطرافیانش بسته؟ قهقه مستانه اتیلا توسرم پیچید به سرم ضربه زدم. دست ازسرم بردار....

"بهای آزادی معشوق مرگ مشكاته"
نه نه من نمیتونم شریك جرم اتیلا بشم.نمیتونم ادم بكشم، نه نمیتونم....
زانوم سست شد وسر خوردم ،دنیا جلوچشام تارو...تارو...تار شد.
باتكون خوردن چیزی روی صورتم چشامو بازكردم، باتعجب به دوروبرنگاه كردم .من خوابیده بودم؟ اینجا! زیر درخت!!...

تازه یادم افتاد. اومده بودم به جمشید زنگ بزنم.نفسم و پرصدا بیرون فرستادم ،چشامو روی هم گذاشتم. باز یه چیز رو صورتم ول خورد. این دیگه چیه؟دستمو روی صورتم كشیدم كه حشره ای زیر انگشتام وول وول خورد وافتاد لای موهام .سریع نشستم وشالمو دراوردم .با افتادنش روی شالم ،ایی سوسك !جیغ خفه ای كشیدم وشال وپرت كردم روشمشاد ها. لعنتی تویكی روكم داشتم اه. نگاهی به اسمون انداختم ،افتاب تند وسوزان نشون میداد تازه ظهرشده . حسابی خسته بودما ،عین جنازه یكی دوساعت بیهوش افتادم.امیدوارم غیبتم ومتوجه نشده باشن .به طرف شال رفتم ،باچندش نگاش كردم. چاره ای نبود، با این بادیگاردهای چشم چرون باید سرم میكردم .خواستم ازكنار شمشادا رد شم، كه پام به چیزی شبیه دستگیره گیركرد .خم شدم ودستگیره روبه طرف بالا كشیدم كمی تكون خورد، برگار رو كنار زدم ؛یه دریچه به داخل زمین! دودستی دستگیره رو گرفتم وبا تمام توانم كشیدم. باز شد....پله های اهنی زنگ زده به اون زیررفته بود.اونقدر تاریك بود كه انتهای پله ها دیده نمیشد .كنجكاو شدم تو روببینم اما وقت واسه خانوم مارپل شدن نداشت!. دردریچه روبستم وبرگا روهم روش ریختم. سرفرصت میام سراغت... بلند شدم وبا عجله به عمارت رفتم.
 
آخرین ویرایش: