درحال تایپ رمان نگاه|مرجان.ف کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع مرجان.ف
  • تاریخ شروع
مرجان.ف

مرجان.ف

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
14/8/19
9
40
13
نام رمان :نگاه
نام نویسنده:مرجان.ف
نام ناظر رمان :@وانیا
ژانر رمان :عاشقانه غمگین
خلاصه:
به قول چارلی چاپلین:
《همیشه نباید حرف زد
گاه باید سکوت کرد
حرف دل که گفتنی نیست!
باید آدمش باشد
کسی که با یک نگاه کردن به چشمت
تا ته بغضت را بفهمد.》
درست مثل تو که بغضم را از نگاهم فهمیدی و درمانش شدی.
 
آخرین ویرایش:
وانیا

وانیا

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
23/4/19
31
355
53
هیچ جا:|

به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:

موفق باشید

تیم مدیریتی ناول کافه
 
مرجان.ف

مرجان.ف

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
14/8/19
9
40
13
برخورد باد خنک با صورتم هیجان و انرژی ام را بیشتر کرد...جیغی برای تخلیه ی انرژی ام کشیدم و حس کردم تارهای صوتیم خش برداشته است.با ایستادن ترن از حرکت خنده ی بلند و مستانه ای سر دادم و پیاده شدم سرم گیج می رفت و تلو تلو میخوردم ولی همچنان می خندم...سام به سمتم آمد و با همان لحن اغوا کننده ی همیشگی اش گفت
سامان:مگه نگفتم سوار نشو دختر خوب؟
یکی از دستانم در دستش و دست دیگرش دور شانه هایم حلقه شده بود سرم را به شانه های پهنی که در اثر خوردن روزی دوازه عدد سفیده ی تخم مرغ و ورزش های مختلف به وجود امده بود تکیه دادم و گفتم
+سامی،آخه خیلی خوب بود.
تک خنده ای به رسم همیشگی اش زد و دیگر چیزی نگفت.شیوا نزدیک آمد او هم مثل من حالش بد بود ولی خب،او که یک سام نداشت تا مراقبش باشد،دا
شت؟سام دوباره گفت
سامان:دخترا...شما که حالتون بد میشه برای چی سوار میشید؟
اینبار به جای من شیوا پاسخ داد
شیوا:آخ سامی نمیدونی چه کیفی میده کاش تو هم میومدی.
سامی خندید،خنده ای از ته دل و گفت
سامان:تو که میدونی من سوار وسایل چرخشی میشم حالم انقلاب میشه.
پس چرا من نمی دانستم؟منی که دوست دخترش بودم!به قول خودش همدمش بودم!چرا من نمی دانستم؟
سام انگار که متوجه چیزی شده باشد سریع به من نگاه کرد و گفت
سامان:برم برات یه آبمیوه بگیرم بیارم حالت خرابه.
و سریع رفت؛بدون هیچ حرف دیگری.به شیوا دوستی که چند ماه بود با او اشنا شده بودم نگاه کردم.به مسیر رفتن سام خیره شده بود و حسرتی عجیب در چشمانش موج میزد.
از نگاهش خوشم نیامد چون در ته چشمان زمردی اش یک حس مالکیت،یک حس پیروزی می دیدم،اما...سام فقط برای من بود دیگر نه؟
سرم را برگرداندم و به سام که به ما نزدیک میشد خیره شدم،عضلات پیچ در پیچ تنش در آن تیشرت تنگ سفید که چندان کلفت هم نبود خودنمایی میکرد و عقل و هوش می برد.بالاخره به ما رسید و گفت
سامان:پرتقال برای شیوا،انبه برای نگاه،هلوهم برای خودم.
سام نظر نپرسید ولی از کجا میدانست شیوا آب پرتقال دوست دارد؟دستی به پیشانی ام کشیدم چرا امشب همه چیز مشکوک بود؟صدای شیوا با آن لحن شاد و ذوق زده را شنیدم که می گفت
شیوا:وای مرسی سامی!
سام با لبخند کجی پاسخش را داد.نمی دانم چه شد؛میخواستم مالکیتم را نسبت به سامان ثابت کنم یا حرص شیوا را در بیاورم و خم شدم و گونه ی سامان را بوسیدم و گفتم:
+مرسی عشقم!
شیوا مات نگاه میکرد نگاهش خنثی بود،هیچ حسی را نمیشد از آن فهمید.
سامان خندید ولی انگار از ته دل نبود،زورکی بود.میدانید که چه می گویم؟شیوا ارام گفت
شیول:میشه برگردیم؟ساعت هشته!من باید قبل از نه خونه باشم.
سرم را تکان دادم و بلند شدم
+بریم.
پاکت آبمیوه ام را درون سطل زباله انداختم.سامان کنارم ایستاد و دستانم را در دستان مردانه و قوی اش گرفت.
لبخندی زد؛ارام صدایش زدم
+سامی؟
با همان لبخند جواب داد:
سامان:جانم؟
مستقیم به چشمانش خیره شدم و سعی کردم کلمات را در ذهنم بچینم
+میگم نظرت چیه از این به بعد خودمون تنها بریم بیرون فقط؟
به چشمانش خیره شدم تا جواب دهد.
اول کمی ترسید،از رفتارش و حالت چشمان مشکی اش مشخص بود،ولی خیلی زود به خودش مسلط شد.
دستانم را گرفت و بر رویش بوسه ای زد
سامان:هرچی تو دوست داشته باشی عزیزد...
حرفش تمام نشده بود که شیوا صدایمان کرد.
با لحنی که درونش حرص و کلافگی کاملا مشهود بود گفت
شیوا:نمیخواید بیاید؟
سامی نگاهش کرد
سامان:چرا اومدیم.
دست دور شانه های ظریفم انداخت
سامان:بریم عزیزم.
 
مرجان.ف

مرجان.ف

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
14/8/19
9
40
13
به سمت پارکینگ ارم رفتیم.
از دور اوپتیمای سفید سامان چشمک میزد؛ماشینی که هرجور حساب میکردی برای پدرش بود،چون هم پولش را داده بود هم سند به نامش بود.
لفظی برای سامان بود در سمت شاگرد را باز کردم و نشستم.
چند ثانیه بعد شیوا و سامان هم سوار شدند استارت ماشین همراه شد با وصل کردن کابل آی یو ایکس به گوشی آیفون من!صدای آهنگ رپ و تند درون ماشین پیچید.
من و شیوا همزمان جیغ می زدیم و حرکات موزون انجام می دادیم...همراه با اهنگ می خواندیم:
(بزن زیرش،بزن زیرش!
داشی داشی!بزن زیرش بزن زیرش!)
سامی به حرکات من و شیوا خندید و گفت
سامان:از این باید فیلم بگیرم...باید!
گوشی اش رو با سختی از جشیبش در آورد و به دست من داد
سامان:رمزشو بزن بده من لطفا.
رمزش را چند وقت پیش سر یک دعوا به من گفته بود و قول داده بود هیچ وقت،تحت هیچ شرایطی رمزش را عوض نکند.
به قولش هم وفا کرده بود!
تا خانه ی شیوا زدیم و رقصیدیم و خندیدیم و اتفاقات شهربازی را به کل فراموش کردم.
سام جلوی درب خانه ی شیوا ماشین را نگه داشت؛شیوا لبخندی زد و گفت
شیوا:نگاه خیلی خوش گذشت،دستت دردنکنه.
جواب لبخندش را با لبخند هرچند زورکی دادم و گفتم
+به منم خیلی خوش گذشت گلم.حالا بعدا باهم باز میریم بیرون.
و خدا می دانست تیکه ی آخر حرفم دروغ محض بود.
رو به سامان گفت
شیوا:مرسی سامی خیلی خوب بود.
سامی از آینه ی جلوی ماشین نگاهش را به چشمان سبز شیوا انداخت و با صدای بم و جذابش جواب داد
سامان:خواهش میکنم،ایشالا دفعات بعد.
و پشت بند حرفش لبخند و چشمکی حواله شیوا کرد!
دستی به پیشانی ام کشیدم.لعنتی چه شبی بود امشب!
تازه داشتم رفتارهای گرمشان در شهربازی را فراموش می کردم.
با صدای خداحافظی شیوا و بسته شدن درب ماشین به خودم آمدم!
سام دستم را گرفت و روی دنده گذاشت
سامان:بریم عزیزم؟
سرم را تکان دادم و گفتم
+بریم.
در طول مسیر حرفی نزدیم و هیچ تلاشی هم برای حرف زدن نکردیم.
جلوی در نگه داشت و گفت
سامان:رسیدیم عشقم.
کیفم را از روی پایم جمع و جور کردم و گفتم
+مرسی خوش گذشت.
به طرفم چرخید
سامان:نگاه از چیزی ناراحتی؟از وقتی برگشتیم یجوری شدی،سرد شدی!
همانطور که با بند کیفم بازی می کردم،سرم را به زیر انداختم
+نه چیزی نشده خستم فقط!
دستم را در دستانش گرفت و گفت
سامان:مطمئن باشم؟
سرم را آرام بالا و پایین کردم و گفتم
+اوهوم مطمئن باش.
شانه اش را بالا انداخت و گفت
سامان:اوکی پس،خداحافظ.
+خداحافظت.
 
مرجان.ف

مرجان.ف

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
14/8/19
9
40
13
از ماشین پیاده شدم و آرام آرام به سمت درب اپارتمان رفتم.
در همان لحظات صدای جیغ لاستیک های اتومبیل سام در امد و چند ثانیه بعد دیگر اثری از ماشینش نبود.
به همین راحتی رفت؟حتی صبر نکرد تا درب را باز کنم!رفتارش تغییر کرده است و خدا کند آنچه در ذهن من است دلیل تغییر رفتارش نباشد.
کلید را در قفل در انداختم و قبل از اینکه بچرخانمش آقای فرزین در را باز کرد.
پیرمرد دوست داشتنی که با همسرش در واحد بغلی من سکونت داشتند.لبخندی زدم و گفتم:
+سلام آقای فرزین،خوب هستید؟شهرزاد خانوم خوب هستند؟
لبخندم را با لبخند پاسخ داد:
آقای فرزین:سلام دخترم.الحمدال...،ما هم خوبیم.خودت خوبی؟
+تشکر من هم خوبم،جایی میرفتید؟
دو دستش را روی عصایش گذاشت:
آقای فرزین:شهرزاد گفته برو برام بستنی بگیر.بهش گفتم زن الان چه وقته بستنیه؟قهر کرد باهام!دارم میرم براش بستنی بگیرم الان.
لبخندی از ته دل زدم،شهرزاد خانوم کودک درونش هنوز فعال بود،
ناز و عشوه اش هم همینطور.به همین دلیل آقای فرزین بعد این همه سال عاشقانه دوستش دارد.
+می خواهید من برم بگیرم؟
آقای فرزین:نه دخترم مرسی،خودم باید براش بگیرم میفهمه!
+پس با اجازتون.
آقای فرزین:خداحافظ؛به پدر سلام من رو برسون.
+چشم خداحافظ.
آقای فرزین رفت و من هم بعد از در آوردن کلید وارد شدم.
ساختمانمان چهار طبقه بیشتر نداشت که آن هم آسانسور نداشت.
فقط شانس اوردم که خانه ام طبقه اول است.
پله ها را یکی پس از دیگری طی کردم و به واحدم رسیدم.نوک کفشم را پشت پای دیگرم گذاشتم و کتونی ام را درآوردم.
وارد خانه شدم.تاریک بود،چراغ را روشن کردم.
نوری کم در خانه پخش شد؛همین هم برای من کافی بود.
گوشه ی شالم را گرفتم و از سرم کشیدم.
موهایم آشفته شد برایم مهم نیست.
دکمه های مانتویم را باز کردم و در همین حین به سمت تلفن رفتم.باز هم زنگ زده بود مزاحم.
شماره اش را گرفتم.صدای زمختش در گوشم پیچید:
سهراب:جونم عزیزم؟
+من عزیز تو نیستم مرتیکه...مگه نگفتم دیگه شمارتو نبینم؟
عصبانی شد:
سهراب:حرف دهنتو بفهم.
+نفهمم چه غلطی میکنی؟!
سهراب:یه غلطی میکنم مرغای آسمون به حالت زار بزنن.
خنده ی هیستریکی کردم
+شصت پات نره تو چشمت یارو!منم وایمیسم نگاهت میکنم تا تو هر غلطی میخوای بکنی!
سهراب:نگاه رو اعصاب من جفتک نندازا!
+بهت گفته بودم دیگه زنگ نزن چرا باز زنگ میزنی؟ها؟مریض روانی!
سهراب:احمق چون دوست دارم.
+دوست داشتنت بخوره تو سرت.من دوست ندارم بفهم.
سهراب:نمیفهمم تو اخرش مال خودمی،اوکی جیگر؟
چشمانم را عصبی روی هم فشار دادم
+خواب دیدی خیر باشه...اگه بگن تو تنها مردی هستی که باهاش خوشبخت میشم عمرا باهات ازدواج کنم.
تلفن را قطع کردم و عصبی مانتویم را از تنم دراوردم.
به آشپزخانه رفتم در یخچال را باز کردم
بطری آب را برداشتم.با هر قلپ آب حس می کردم آتشی در من خاموش می شود ولی نه اینطور نمی شد!
بطری را پایین آوردم و نگاهش کردم.
دادی زدم و بطری آب را پرت کردم زمین:
+خدا لعنتت کنه سهراب!
آتش خشم درونم فروکش کرد.
کف آشپزخانه پر آب و شیشه خرده شده بود!
کلافه دستی به پیشانی ام کشیدم و سعی کردم راهی پیدا کنم.
سعی کردم پایم را بر جاهایی که شیشه نبود بگذارم و رد شوم.
از آشپزخانه خارج شدم،جاروبرقی خاکستری که در گوشه ی اتاق بود را برداشتم و پس از زدن به برق شیشه خرده ها را از کف آشپزخانه جمع کردم و سپس با طی کف آشپزخانه را خشک کردم.
با ساعد دستم،عرق روی پیشانیم را خشک کردم.
صدای زنگ در باعث شد کمی جا بخورم؛این وقت شب چه کسی با من کار دارد؟
روسری ام را بر روی موهایم انداختم و در را باز کردم؛چهره ی زیبای شهرزاد خانوم باعث لبخند بی اختیار من شد.
+سلام شهرزاد خانوم،خوب هستید؟طوری شده؟
نخودی خندید و گفت
شهرزادخانوم:سلام عزیزکم،برات بستنی آوردم.
+وای،مرسی.راضی به زحمت نبودم‌.
شهرزادخانوم:زحمت نبودش عزیزم.
+ممنون!
لبخندی زد و گفت
شهرزادخانوم:برم دیگه الان صدای وثوق در میاد.
+بفرمایید،دستتون درد نکنه!از آقای فرزین هم تشکر کنید.
 
مرجان.ف

مرجان.ف

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
14/8/19
9
40
13
شهرزادخانوم:چشم عزیزم.خداحافظ
+خداحافظ گلم
در اتاق رو بستم و به بستنی شکلاتی درون دستانم نگاه کردم.تکه های کاکائو درون بستنی به من چشمک میزد و با زبان بی زبانی می گفت(مرا بخور.)
یاد کارتون آلیس در سرزمین عجایب افتادم.خندیدم و سرم را تکان دادم،اگر مامان خانوم اینجا بود می گفت(بچه های مردم اورانیوم غنی میکنن تو نشستی کارتون آلیس تجزیه تحلیل می کنی؟)
یادم باشد بهش زنگ بزنم؛دلم هم برای او،هم برای آقا بابا و هم برای نیایش.
قاشقی برداشتم و روی مبل راحتی صورتی ام نشستم.تلویزیون را روشن کردم.
(ساواش ساکت شو،ساکت شو.)
با هیجان شروع به خوردن بستنی ام کردم.دختران آفتاب یکی از سریال های مورد علاقه ی من بود.
یادش بخیر همیشه با نیایش بر سر این که علی جذاب تر است یا ساواش دعوایمان می شد؛ولی به عقیده ی من هنوز هم ساواش جذاب تر از آن علی چشم آبی بود.
تلفن همراه ام که روی اپن آشپزخانه بود زنگ خورد.شماره ی سام با آن عکس جذابش افتاده بود.
+بله؟
سامان:سلام عزیزم،خوبی؟!
+مرسی خوبم.
سامان:نگاه،چیزی شده؟
+نه.
سام:پس چرا یجوری شدی؟
+سامان حوصله ندارم،اگه کاری نداری قطع کنم.
بعد از این حرفم تماس را قطع کرد.بهت زده به گوشی نگاه کردم.
قطع کرد واقعا؟بدون خاحافظی؟
با حرص دکمه ی گوشی را فشار دادم و گزینه ی power off رو زدم و خاموش شد.
بی لیاقتی زیر لــ*ب زمزمه کردم و دوباره روی مبل مورد علاقه ام نشستم.
قاشق را با حرص در بستنی فرو کردم و غمگین گفتم:
+من قهر بکنم‌نباید ناز بکشه؟اصلا بلده ناز بکشه؟چرا آخه؟ها؟فقط بلده با شیوا گرم بگیره.《فریاد آرامی زدم》تو نباید بفهمی من که دوست دخترتم چه مرگمه؟برم زن سهراب بشم بهتره والا...اخلاقش یکم بد هست ولی دوتا کلمه محبت آمیز بلده.
لــ*ب ورچیدم و به صفحه ی تلویزیون زل زدم.
+خوش به حال نازلی.ساواش چقدر دوستش داشت.خدایا یکی از اینا هم نصیب من کن.آمین!
به بستنی ام نگاه کردم.این هم آب شد که!روی میز گذاشتمش.زانوهایم را در آغـ*وش گرفتم و سرم را رویشان گذاشتم.
 
آخرین ویرایش:
مرجان.ف

مرجان.ف

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
14/8/19
9
40
13
از بچگی همین عادت را داشتم،زمانی که عصبانی یا ناراحت می شدم شروع می کردم به حرف زن با خودم و از عالم و ادم شکایت می کردم.
تلویزیون را خاموش کردم و به اتاق سرتاسر صورتی و بنفش پناه بردم.اتاقی که مزین به پرده های صورتی با والان بنفش بود و چشم نواز ترین قسمت اتاق تخت چوبی سفید رنگی با رو تختی صورتی بود.اتاقم حس آرامش را به من القا می کرد...خودم را روی تخت انداختم و با همان شلوار لی و تاپ خوابم برد.
***
با صدای زنگ تلفن چشمانم را باز کردم.نور خورشید از لا‌به‌لای پرده درون اتاق می‌تابید؛از جایم بلند شدم و روی تخت نشستم.
+کی حال داره تا حال بره آخه؟!
با بی حوصلگی پتو را کنار زدم و به سمت حال رفتم...قبل از اینکه به آن برسم پیغامگیر تلفن به صدا در آمد 《سلام،شما با منزل نگاه تماس گرفتید اگه جواب ندادم بدونید خونه نیستم بعد شنیدن صدای بوق کارِتون رو بگید تا تماس بگیرم.》 بعد از صدای بوق صدای آهو در خانه پیچید.
آهو:نگاه...دختر تو کجایی؟صدبار بهت زنگ زدم.گوشیت چرا خاموشه؟آب دستته بزار زمین بیا کافه...به خدا واجبه سریع بیا؛آماده شو همین الان.
چشمانم از تعجب گرد شد،چه اتفاقی افتاده بود که آهوی صبور اینگونه بهم ریخته بود؟ سریع به آشپزخانه رفتم و صورتم را در سیک فلزی آشپزخانه شستم.
مانتوی عباییِ آبیم را به تن کردم.شال نارنجی ام را از چوب لباسیِ روی در اتاق برداشتم و روی موهایم انداختم.کوله ی مشکی ام را برداشتم و گوشی و هندزفری ام را درون کیفم انداختم.کلید را برداشتم؛در خانه را باز کردم.کفش های پاشنه تخت مشکی ام را برداشتم و روی زمین انداختم،همزمان با پوشیدن کفشم در را قفل کردم.
دو پا داشتم چهارپای دیگر هم قرض گرفتم و با سرعت به پارکینگ رفتم؛با دزدگیر قفل ماشین را باز کردم.دستم که بر روی دست گیره ی در ماشین رفت صدای خانم مستوفی مدیر ساختمان گوشم را خراش داد.
خانم مستوفی:به به خانم میرزایی.اگه دلتون خواست بهتون بر نخورد شارژ ساختمون رو بدید.
چشمانم را روی هم فشار دادم و به سمتش برگشتم
+پنجاه تومن شارژ یه ساختمون قدیمی چیزی نیست که بخوام بالا بکشمش،با این پولم به هیچ جا نمیرسم.برم بیرون میام میندازم جلوت تا بدونی اون پول هیچ ارزشی واسم نداره!
منتظر جواب و شنیدن صدای زمختش نشدم در ماشین نشستم و استارت زدم.ریموت دربپارکینگ را زدم و در به آرامی باز شد.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: milad