درحال نگارش رمان نبرد جاودانگي | Tannazكاربر ناول كافه

Tannaz

Tannaz

مدیر تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
21/8/18
820
3,613
93
نام رمان: نبرد جاودانگي
نام نويسنده:Tannaz
ناظر: @habib
ژانر:تخيلي،طنز،عاشقانه،هيجاني

خلاصه:
در دوران قديم سرزمين وسعي وجود داشت.
سرزمين جاودان كه محل سكونت پنج قوم كيمياگران،جادوگران
،ساحره ها،احضارگران و ادم هاي معمولي بود.
جاه طلبي افراد پنج قوم باعث پايمال شدن صلح و نابوديه نسل ادم هاي معمولي شد.اخرين بازمانده از ادم هاي معمولي چهار قوم ديگر را نفرين كرد كه خشم طبيعت گريبان گير انها خواهد شد ولي هيچ كس حرف اخرين بازمانده را جدي نگرفت و اين خشم او را دو چندان كرد.بعد از مرگ اخرين بازمانده ادم ها بلاهاي طبيعي تك سرزمين جاودان را به پنج جزيره تقصيم كرد و هزاران كشته بر جاي گذاشت.
افراد زنده از هر قومي از ارواح ادميان طلب پوزش كردند اما ارواح انقدر از انها خشمگين بودنند كه براي زجر انها در يكي از جزاير موندگار شدند و انها را از طريق طبيعت تنبيه كردند.
جزير از ان زمان به بعد به جزيره مرگ يا سياه معروف شد و تا به الان افرادي كه وارد جزيره شدن بازنگشته اند
و تا موقعي كه پادشاه جاودان را به ارواح ادميان تحويل ندهند شاهد نسل كشيشان به دست طبيعت خواهند بود....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
At73

At73

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/8/18
6
36
3
IMG_20180816_183624_187.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاس‌گزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Tannaz

Tannaz

مدیر تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
21/8/18
820
3,613
93
به نام خالق هستي​
زندگي مملو از اتفاقات خوشايند و ناخوشايند است پر از فراز و نشيب هاست مملو از چاله ها و چاه ها، تپه ها و كوه ها مهم اينكه تو بخواي كجا قرار بگيري.
((بِرُوِل))
هنوز پامو تو تالار بزرگ نگذاشته بودم كه صداي داد و فريادهاي برايان و بي جِيك به گوشم رسيد.آه خدا باز هم جنگ داخلي داريم. راستشو بخواييد اصلا حوصله اشونو ندارم اما اگر نرم مامان منو ميكشه.
سربازهاي جلوي در سالن بزرگ با ديدن من تعظيمي كردند و در را برام باز كردند. وارد شدن من مصادف شد با برگشتن همه با قيافه هاي برزخي به سمتم.يك اه از ته دل گفتم و داخل شدم سربازا در را پشتم بستند.بي جِيك با صدايي كه سعي ميكرد بلند نباشه گفت:
-كجا بودي؟
با لحن بي حوصله اي كه رومخش ميره گفتم:
-بيرون.
با خشم نگاهم ميكنه.
-بيرون يعني كجا و با كي؟
حق به جانب ميگم:
-چرا بايد جواب بدم؟
-چون من ازت دارم سوال ميپرسم.
-و شما؟
انگشت اشاره اشو به نشونه تحديد بالا مياره.
-بِرُوِل عصبيم نكن بگو كجا بودي؟
پوف كلافه اي ميكشم و ميگم:
-بيرون قصر.
امد به سمتم خيز برداره كه فيلوري جلو پام قرار گرفت دندوناشو براي موسي به نمايش گذاشت.بي جِيك سرجاش وايستاد و يك پوزخندي به فيلوري زد:
بي جِيك-اخه روباه كوچولو تو مي خواي از اين مواظبت كني؟!تو كه جثه اي نداري.
اخمي ميكنم.
-شايد جثه نداشته باشه ولي خيلي زبل تر از مكسه.
بِرايان-به نظرتون مشكل ما الان تيز و زبل بودن فيلوري و مكسه؟
به سمتش برگشت و انگشت اشاره اشو به نشونه تحديد بالا اورد.
بي جيك-تو ساكت باش هنوز كارم باهات تموم نشده تا جواب ندي كه با اون ساحره چي كار داشتي حق حرف زدن نداري.
شاخ در اوردم.
-جانم ! برايانتو با ساحره قرار داشتي؟
با چشماي شيطون نگاهش كردم كه اونم متقابل با چشماي به خون نشسته به من نگاه كرد.
برايان-ساكت شو بِرول.اصلا خودت كجا بودي؟
چشمامو تو حدقه چرخوندم.
-خوب با فيليپ و بيلامِر بيرون بودم.
ايندفعه جيغ مامان كل قصر رو پر كرد.
مِلاني-با كي بيرون بودي؟
-با شهاب و مبينا.
بي جيك قرمز شده بود از زور عصبانيت.
بي جيك-مگه من نگفتم حق نداري با فيليپ در ارتباط باشي؟
ابرو بالا انداختم.
-چرا گفتي ولي تصميم با منه كه بخوام در ارتباط باشم يا نباشم.
برايان دستي برام زد.
برايان -افرين خوب كاري ميكني رفيقاتو نمي فروشي.
لحن بي جيك تند شد:
بي جيك -برايان ساكت شو تا خونتو نريختم.
برايان دستاشو از هم باز كردو گفت:
-بفرما اينجا وايستادم ميخوام ببينم چي كار ميخواي بكني؟!
بابا مداخله كرد:
اِدوارد-برايان به برادر بزرگترت احترام بزار.
برايان -پدر من چرا به حرفاي بي جيك توجه نميكني؟
مِلاني-چون اشتباه از تو و بِرُوِل بوده.
با چشماي گرد شده نگاهش كردم.
-من اشتباهي نكردم.من ١٩سالمه خودم ميتونم براي خودم تصميم بگيرم.حالا برايان با ساحره ديدار داشته چه مشكلي داره ؟شماها چقدر داريد بزرگش ميكنيد.
برايان-درست ميگه ما ديگه بچه نيستيم، خير سرمون من٢٢سالمه و بِرُوِلَم ١٩سالشه، فكر كنم در اون حد بزرگ شديم كه خودمون براي خودمون تصميم بگيريم.
بي جيك در حالي كه روشو ازمون گرفت گفت:
-اگه بزرگ شده بوديد ما بهتون كاري نداشتيم.
ديگه حوصله اشونو نداشتم يك بشكن اروم زدم كه
فيلوري به سرعت به سمتم برگشت با سربه در ورودي اشاره كردم كه دمبي برام تكون داد.بي توجه به اونا كه صدام ميكردن راهمو به سمت خروجي تالار كج كردم.بعد از دو ضربه نسبتا بلند به در تالار سربازها از پشت در را برام باز كردن و تعظيم كردند.
به سمت اتاقم كه در اخرين طبقه قصر قرار داشت رفتم.جلوي هر اتاق دو سرباز ايستاده بودند ولي من اصلا علاقه اي به سربازها نداشتم كه هي رفت امدمو به مادر پدر گزارش بدند .
از جلوي هر سربازي كه رد ميشدم بهم تعظيم ميكردن .به راهروي پيچ در پيچي كه به اتاقم متصل بود رسيدم . دو سربازي كه سر راهرو ايستاده بودند تعظيم كردن و تا موقعي كه در راهرو قرار نگرفتم سر جاشون برنگشتن . داخل اتاقم شدم.
فيلوري به محض بسته شدن در اتاق روي تخت پريد و بعد از دو دور چرخيدن دور خودش به صورت دايره وار خوابيد و با چشماي عسليش منو نگاه كرد.با حرص شروع كردم صحبت كردن:
-واقعا بي جيك ، مامانو بابا رو درك نمي كنم.مگه من بچه ام كه تو همه كارام دخالت ميكنن مثلا١٩سالمه ولي بعضي مواقع به سنم شك ميكنم از دستشون.
نشستم جلوي ميزم و تو اينه به خودم نگاه كردم. پوست سفيدي دارم با چشماي عسلي به همراه موهاي بلند سفيد كه مايلاً به طوسي تنها چيزي كه منو نسبت به همه متفاوت ميكنه فرم گوشامه كه نوك تيزه اكثر افرادي كه توي اِسلاتِر زندگي ميكنن عادي هستند ولي تعداد انگشت شماري مثل منو برايان و بِريلارا يا گوشاي نوك تيز دارند يا دندون نيش.
از خودم چشم بر ميدارم و به فيلوري كه پيوزشو روي تخت گذاشته و با چشماي خوشگلش نگاهم ميكنه نگاه ميكنم .چشماش منو از فكر موسي ،
مادر و پدرم در مياره و پرتابم ميكنه به گذشته به زماني كه فيلوري، باربا و فينِر منو به عنوان صاحبشون قبول كردند و از اون موقع تا به الان فيلوري كنارمه.
توي چهار سرزمين بچه ها وقتي به سن ٥ سالگي ميرسن اونها رو در جنگل هاي اطراف جزيره سياه رها ميكنن تا بچه بتونه با حيوني كه با شخصيتش در اينده وقف ميخوره ارتباط برقرار كنه. حيوانات هوش بسياري دارند و قادراند كه اينده كودك رو ببيند.كودك از خود انرژي خاص مربوط به خودش را رها ميكنه و اين انرژي باعث كشيده شدن حيون مورد نظر به سمتش ميشه و اگر كودك بتواند حيوان مورد نظر را رام كند بعد از اون زمان روح حيوان و كودك با هم پيوند ميخوره و حيون تا زمان زنده بودنش در هر كاري حاميه كودك خواهد بود ، اگر كودك به دلايلي بميرد حيوان افسرده ميشود و به سرعت به صاحبش ميپيوندد
 
آخرین ویرایش:
Tannaz

Tannaz

مدیر تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
21/8/18
820
3,613
93
با ضربه هايي كه به در اتاق خورد از فكرو خيال بيرون امدم:
-بيا تو.
در اتاق باز شد و بِرايان وارد اتاق شد. فيلوري با هيجان و ذوق غير قابل توصيف به سمت برايان رفت و روي پاهاش وايستاد و پنجه هاش كه تا روي رُون پاي برايان ميرسيد را بالا آورد و شروع كرد به پنجول كشيدن و دم تكون دادن. برايان از اون خنده كم ياباش كردو دست برد و فيلوري رو بـ*غـل كرد. فيلوري سرشو به زير چونه برايان ميكشيد گه گاهي صورتشو ليس ميزد.
نمي دونم چرا ولي فيلوري توي خاندانمون اين ابراز احساساتو فقط نسبت به برايان داره. براي منم خودشو لوس ميكنه ولي تا اين حد نيست. برايان به سمت تخت دو نفره رفت و فيلوري رو روش گذاشت ، فيلوري به محض فرود روي تخت غلتي زد و پنجه هاشو براي برايان تكون دادتا شكمشو ناز كنه. قه قه برايان اتاقو پر كرد.
برايان-دختره لوس پاشو خودتو جمع كن.
فيلوري چشماشو گِرد كرد و زوزه نازي كشيد كه منم تو خنديدن برايانو همراهي كردم. بري روي تخت نشست و شروع كرد به ناز كردن شكمش كه فيلوري عشق ميكرد.
-چي شده بري ؟ چي كارم داشتي؟
-هيچي حوصله بي جيك رو نداشتم امدم پيش تو يكم حرف بزنيم.
-آه بي جيك كه كار هميشه اشه كه عصاب همه رو بهم بزنه اما حقم بهش ميدم بزرگتره و احساس مسئوليت ميكنه.
-باشه بكنه منم مشكلي با احساس مسئوليش ندارم فقط ميگم اينقدر با ما مثل بچه ها رفتار نكنه.
-حالا اينا رو بيخيال بگو ببينم وجداني رفته بودي ديديدن ساحره؟
با قيافه هيجان زده نگاهش كردم.
-اره اما از شانس بدم حواسم به جاسوساي مامان نبود.
-نچ نچ نچ خوب به من ميگفتي من يك جا ميبردمتون كه لو نريد مثل دفعه پيش. چرا به من نگفتي؟
-حوصله فوضولياتو نداشتم.
زد تو بُرجَكم.
-اِ.... برايان من كجام فوضوله بيشعور!؟
برگشتو با يك لبخند حرص در بيار نگاهم كرد.
-همه جات.
دوباره مشغول ناز كردن فيلوري شد. ( من فوضولم الان حاليت ميكنم داشته باش) به سرعت تو دلم شروع به ورد خوندن كردم.
پرهاي بالشتم به نرمي و ارومي انگار كه توي نسيم در حال پرواز باشن بيرون امدن و از پايين تخت اروم به سمت برايان رفتن از پشت برايان روي سرش قرار گرفتم دسمتمو باز كردم كه پرها بالاي سرش ايستادن با چشمام به ليوان ابي كه روي ميز كنار تختم بود نگاه كردم كه روي هوا معلق شد به ارومه با حركت مردمك چشم من ليوان هم حركت ميكرد. همه كارارو اروم با احتياط انجام ميدادم كه برايان از وجود جادوم نزديكش با خبر نشه نقشم خراب نشه . ليوان روي سر برايان قرار گرفت هم زمان چشمامو بستم و دستمو مشت كردم كه صداي شكست ليوان با صداي فرياد برايان سبكم كرد.
لبخند مليحي زدمو به ارومي چشمامو باز كردم به برايان كه الان شبيه پرنده شده بود نگاه كردم چشمم به ليوان شكسته كنار تختم افتاده .(شانس اوردي بهت رحم كردم ليوانو تو سرت نشكوندم)
برايان-لعنتي اين چه غلطي بود كردي. بيشعور.
خندم گرفته بود چقدر خبيثم كه اين كارو با داداشم كردم اما مهم نيست حقش بود.
احساس كردم يك چيزي به سرعت به سمتم مياد سمت چپمو نگاه كردم كه ديگه دير شده بود چون.....
بالشت با شدت بهم خورد و منو سمت ديوار پرت كرد . صداي شكستن قولِنچه ستون فقراتمو شنيدم. بعد ازچند ثانيه روي زمين فرود امدم و روح برايانو با هر چيزي كه به دهنم ميومد مورد عنايت قرار دادم.
برايان-حقته تا تو باشي اين كارو با من نكني.
با چشمايي كه بهش ميگفت (ببند دهنتو تا دو شقت نكردم) بهش نگاه كردم كه انگار حرفمو از چشمام خوند:
برايان-عمرا نمي توني جوجه.
-حالا ميبينيم بعداً كه حسابتو رسيدم اين حرفو بزن.
دستمو گرفتم به كمرم و از جام بلند شدم. كمرم تير خيلي بدي كشيد كه باتمام وجودم به دني فحش دادم. روي صندليم نشستم و به برايان كه داشت پرها رو از خودش جدا ميكرد نگاه كردم. خيلي با حوصله داشت پرها رو جدا ميكرد كه كلافه شدم و يك بشكن زدم كه پرها روي هوا معلق شدن با چشمام به پنجره نگاه كردن وردي زير ل**ب خوندم كه باز شد. پرها رو مثل يك توپ در اوردم كه البته با اين كارم برايان يك دوشي از اب پرا گرفت اما زياد مهم نبود بعد از پنجره خارجش كردم و به محض خروجش از اتاقم به اتيش فكر كردم و يك بشكن زدم كه پرها اتيش گرفتن. خاكستر پرها توي محوطه قصر گم شدن.برايان با لبخند پيروزمندانه اي نگاهم ميكرد چشمامو تو حدقه چرخوندم و گفتم:
-اره موفق شدي رفتي رو مخم با اين كارت برا همين پرها رو اتيش زدم . تبريك ميگم به هدفت رسيدي از شر پرا بدون اينكه خودت كاري بكني راحت شدي.
برايان-حالا كي حساب كي رو رسيد؟
-يك هيچ به نفع تو شد ولي بعدا حسابتو ميرسم.
-حالا الان يك چيزي ميگم كه ديگه كاملاً جون بدي.
-وايي ! معلوم نيست چه خوابي برام ديدي.
-خواب نيست كابوسه براي تو حالا بگو امروز چند شنبه است؟
-خوب امروز پنج شنبه است.
-چه تاريخيه؟
-فكر كنم اول اكتبر باشه اما اين سوالا....
اخ تازه يادم امد امروز اول اكتبره يعني روز پاييزي سرزمين جاودان و روزي كه من ازش متنفرم اَه لعنتي .
برايان- فكر كنم فهميدي امشب كجاييم.
- مگه ميشه نفهمم . واقعاً ! حتماً من بايد بيام به اون جشن مسخره؟
-اگه مامان اين حرفتو بشنوه ١٠٠ ضربه شلاق ميخوري.
شروع كرد به خنديدن منم با عصبانيت توپيدم بهش:
-كجاش خنده داره؟ اين روز مزخرف با اون همه اشرافزاده ، اوف.
-خوب تو كه خوب بلدي بينشون جنگ بندازي.
-تو و بي جيك چقدر مشتاقيد براي رفتن . بعله ديگه عشقاتون اونجا منتظرتونن و شما دو تا هم دل تو دلتون نيست برا رفتن.
-افرين خواهر گلم زدي تو هدف.
-اوف. من نمي خوام بيام اونجا.
-مجبوري بياي ، بيا بريم اونجا يك شاهزاده خوب برات....
حرفش تموم نشد بود كه بالشتي كه خودش به سمتم پرت كرده بود رو با شدت كوبيدم تو صورتش كه تعادلشو از دست داد و پخش زمين شد.
-يعني فقط مونده حرفتو ادامه بدي دني كه از زندگي سيرت مي كنم.
چهار زانو كف زمين نشست و بالشتو گرفت بغلش شروع كرد خنديدن.
برايان-نه واقعا به خودت اميدواري كه يك شاهزاده از تو خوشش بياد.
-از خدامم هست كه مورد پسند نباشم.
-ديونه.
 
آخرین ویرایش:
Tannaz

Tannaz

مدیر تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
21/8/18
820
3,613
93
از جاش بلند شد و بالشتو انداخت رو تخت ، سر فيلوري رو ناز كرد و به سمت در اتاق رفت . قبل از بيرون رفتن گفت:
-نزديكاي عصر راه ميفتيم يعني يك ساعت ديگه.
-باشه.
بعد از رفتنش با كمر درد از جام بلند شدم و در اتاقو قفل كردم و با شكم روي تخت فرود امدم يك غلت زدم و بالشتي برداشتمو گذاشتم زير سرم حوصله در اوردن بوتامو نداشتم ولي اگه در نمياوردم تخت سفيدم كثيف ميشد. با هزار بدبختي و با درد كمر كفشامو در اوردن و انداختم پايين تختم. دمر روي تخت افتادم ، فيلوري مؤدب نشسته بود گوشه تخت.
با كف دستم دوبار كنار شكمم روي تخت ضربه زدم كه مثل فنر پريد تو بغلم و بعد از دو دور چرخيدن كنارم خوابيد. پتو رو روي خودمو فيلوري كشيدم و بعد از چند ثانيه توي سياهي غرق شدم.
*****
( اَه لعنتي اين مزاحم كيه؟)
صداي كوبيده شدن در اتاق ميومد ، حال باز كردن چشمامو نداشتم براي همين مُتِكا رو از زير سرم در اوردم و گذاشتم روي گوشام اما باز هم صدا قطع نشد. ( اَه اين سمج كيه ؟ چرا هي در ميزنه؟)هنوز داشتم غر ميزدم تو دلم كه صدا قطع شد (اخيش راحت شدم چقدر رو مخ بود) باز داشت خوابم ميبرد كه صداي محكم شكسته شدن در اتاق امد. مثل جن ديده ها از جام پريدم و به سرعت خنجر مخصوصمو احضار كردم كه بعد از كسري از ثانيه از رگم پودر سياهي به سمت كف دستم جاري شد و با جرقه اي انجماد لحظه اي اتفاق افتاد و به خنجر سيقلي خورده سياهي تبديل شد . دستشو گرفتم و به حالت اماده باش روي تخت نشستم ضربان قلبم به هزار رسيده بود خوب توقعي هم ازش نميشه داشت شوك بدي بهم وارد شده بود نفس نفس ميزدم قفسه سينم به زور بالا پايين ميشد و به خاطر ترس ناگهاني كه به وجودم وارد شد براي لحظاتي همه چي تيره بود و بعد از چندين بار پلك زدن تازه تصاوير واضح شد و قيافه
عصباني بابا ، بي جيك و برايان جلو چشمام پديدار شد. برايان با فرياد گفت:
-خواب بودي؟؟ چرا جوابه اُليويا( نديمه ام) رو نمي دادي كر شدي؟
بي جيك - دختره احمق چرا در اتاقتو قفل كردي سكته كرديم.
نفس حبس شدمو بيرون دادم .
-چه خبره؟ چرا اينجا گذاشتيد روي سرتون؟ خوب خسته بودم خوابم برد.
بي جيك -مگه كري نمي شنوي اُليويا ، مامان و بِريلارا دارن پشت در اتاق خودشونو ميكشن؟
در حالي كه تو چشماي بي جيك نگاه ميكردم كف دستمو باز كردم كه خنجر با فاصله كمي از دستم بالا امد ، پودر شد و به رگام برگشت.
بي جيك يك نگاه كوتاه به دستم كرد و بعد دوباره با خشم به چشمام نگاه كرد.
-خيلي خوب حالا چيزي نشده خوابم برده بود ديگه .
برايان با حرص گفت:
-ميگه چيزي نشده مامان از ترس فشارش افتاد.
-وا برا چي ؟
-برا اينكه فكر كرد بلايي سر خودت اوردي.
-چرا بايد بلايي سر خودم بيارم؟!
-ياد نره نفرين .....
نزاشتم ادامه بده دستامو بلا اوردم:
-باشه ، باشه حق با شماست من اشتباه كردم حالا ميزاريد بخوابم؟
اِدوارد-بخوابي پاشو ببينم بچه يك ساعت دير كرديم براي مراسم پاييزي.
تازه ياد مراسم پاييزي افتادم تو دلم گفتم: (به قول بري تُففف ، كي حال رفتن داره؟) وجدان: (شما عزيز دلم پاشو برو اونجا يك شاهزاده....) توپيدم بهش : (وجي هيس شو تا ساكتت نكردم) وجي: ( باشه هاپو كوچولو) تو دلم ميگم: ( اي خدا وجدانمم باهام لجه).
تازه يكم عقلم سر جاش امد كه كلا همونم سريع پريد. وايي بري و بي جيك چه شيك و پيك كردن. كلا خيلي خوشتيپن اما الان به صورت حرفه اي دختركش شدن پاشونو بزارن تو مهموني شاهدوختا وپرنسسا غش ميكنن . به احتمال زياد ساحره و كيمياگر مثل عقاب بالاسرشونن تا اخر مهموني كه يك وقت شاهدوختا و پرنسساي نديد بديد اين دو تا رو ندزدن. با لبخند داشتم با لذت نگاهشون ميكردم چقدر اون كت و شلوار مشكي و جذب به چشماي ابي برايان مياد. بي جيك رو هم كه اصلا نگم چه كرده كيمياگر پس ميفته. دهنم اب افتاد وجي: (برول خجالت بكش قورتشون دادي) با حرص گفتم: ( به تو چه اصلا داداشاي خود من دوست دارم اينقدر نگاشون كنم كه تموم بشن) هنوز درگير بودم با خودم كه بي جيك گفت:
-اهاي! خورديمون دختره نديد بديد.
-نگران نباش براي ريول يكم ازت ميزار ناكام از دنيا نره.
برايان پوقي زد زير خنده ، بابا هم سعي در كنترل كردن خندش بود. بي جيك سري از تأسف برام تكون داد و رفت بيرون بابا هم پشت سرش رفت ولي انگار بري قصد رفتن نداشت.
-بله برايان كاري داري داداشي؟
برايان -نه فقط دارم نگات ميكنم.
-چيز خواستي تو صورتم ميبيني؟
-چقدر بد كه نفرينت باعث....
حرفشو خورد.
-چي شده بري جونم؟چيه كه ازارت ميده چند وقته؟
-نمي خواي حاضر بشي.
-حواست هست پيچوندي! چرا الان حاضر ميشم.
-باشه پس ....
هنوز حرفشو تموم نكرده بود كه بِريلارا با جيغ گفت:
-تو هنوز حاضر نيستي بِرُوِل؟!
واو چقدر خوشگل شده بود. بِريلارا خواهر دوقلوي برايانه ، عجب لباس مجلسي خوشگلي تنشه خيلي بهش مياد. لباس قرمز رنگه و از گردن تا دور كمرش گيپور شده است . از كمر به پايين توري و پف داره خيلي بهش مياد. نمي دونم چرا ولي هميشه بريلارا و برايان سعي ميكنن دندوناي نيششونو پنهان كنن ولي به نظر من زيباييشون در دندوناي نيششونه . هنوز در حال اناليز بريلارا بودن كه با جيغ اسممو صدا زد كه به خودم امدم.
-هان! اهان چي كار داشتي بريلارا؟
بريلارا-تازه ميپرسه چي كار داشتي؟ دختر پاشو ببينم ديرمون شده تو حتي حمومم نكردي.
-اهان باشه ، باشه الان حاضر ميشم شما برييد بيرون.
-سريع حاضرشو بيا پايين.
بعد دامن لباسشو گرفت و به همراه برايان خارج شدن و خدا رو شكر برايان قبل رفتن در اتاقمو درست كرد. از جام بلند شدم . كل اتاقو نگاه كردم ولي فيلوري نبود حتما ازطريق دريچه مخصوصي كه براش درست كردم رفته براي شام احتمالا از حمام بيام برگشته.
بعد از حموم كوتاه مدتم از حموم خارج شدم كه فيلوري جلو در حموم نشسته بود و به محض خروج من از حموم شروع كرد به دم تكون دادن لبخندي بهش زدم و رفتم روي صندليم نشستم و شروع كردم به شونه زدن موهام بعد از شونه زدن چشمامو بستم و به اتيش فكر كردم كه در كسري از ثانيه خشك شدم.
واقعا خوشحالم كه يك جادوگرم چون كارامو به راحتي انجام ميدم با دستام هر كاري ميتونم بكنم با چشمامو وردام ميتونم غوغا به پا كنم و اين عاليه.
به سمت كمد رفتم. حوصله مجلسي پوشيدن ندارم ولي اكثر لباسام به خاطره موقعيتم مجلسيه اما نه مدل سر سنگين كه خيلي ازش متنفرم. بعد از دقايقي كوتاه تصميمم رو گرفتم و يك لباس دو تيكه انتخاب كردم. بلوز لباس نيم تنه بود و سرشونه هام لــخــ*ت بود و از دو وجب پايين تر از بازوم تا سر مچ دستم استين داشت ، گيپور شده مشكي بود و دامن بلند و قرمز براقش كه روي زمين كشيده ميشد خيلي زيباش كرده بود مدلشو دوست داشتم. يكم از پودر ميوه گيلاس به ل*با*م زدم كه به سرعت به خوردش رفت و رنگ قرمز جيغي رو به ل*با*م داد. خوب ديگه حاضرم فقط مونده كفشاي بدون پاشنه مشكيم كه اونم به سرعت پام كردم .شنل سياهمو از روي تخت برداشتم كه نگاهم به فيلوري افتاد، مثل برف سفيده و اگه چشماشو ببنده روي تختم به جاي بالشت اشتباهش ميگيري البته كه گاهي من خيلي خستمو فيلوري هم روي تختم خوابه به عنوان بالشت گرمو نرم ازش استفاده ميكنم و اين بچه هم تا موقعي كه من بيدار نشم جم نميخوره.
-فيلوري بدو دخمل بريم كه يك مهموني كسل كننده در انتظارمونه.
از تخت پايين امد و رفت سمت در شنلمو تنم كردم ولي گرمه كلاهو سرم نزاشتم.
از روي تخت پايين امد و رفتيم سمت در اول فيلوري بيرون رفت منم پشت سرش خارج شدم. به سمت تالار بزرگ رفتيم احتمالا اونجا. سربازاي جلوي در به محض ديدم من در رو برام باز كردن. واو مامان چه كرده يك لباس مجلسي كرمه گيپور شده پوف دار كه سرشونه هاش لــخــ*ت بود .
مِلاني-اين چه لباسيه پوشيدي ؟
بي جيك - چقدر بهت مياد!
مِلاني-برو عوضش كن.
-من حال عوض كردنه لباسامو ندارم تازه چشه خيلي هم خوبه.
مِلاني-برو لباستو.....
اِدوارد- ملاني ولش كن لباسش خيلي خوبه بهش مياد.
لبخند تشكراميز تحويل بابا دادم.
همه به سمت كالسكه هاي سلطنتي رفتيم. واقعا نمي فهمم معني كالسكه رو! اخه مگه اسب چه عيبي داره كه اينا هر جا ميرن حتما بايد كالسكه باشه؟! من از كالسكه چندان خوشم نمياد ولي امشب اجباره براي سوار شدن. مامانو بابا و بي جيك تو يك كالسكه رفتن و منو برايانو و بريلارا هم تو يك كالسكه.
بريلارا -بهت مياد لباست چه با من ست كردي بچه پرو.
-من هر چي بپوشم بهم مياد.(خندم گرفته بود منو چه به اين حرفا)
-خودت نگي كي بهت بگه.
-بري جونم، برا مگه من هرچي مي پوشم بهم نمياد؟
برايان -منو وسط بحث نكشيد كه من حوصله جنگ ندارم من هنوز جونم برا مردن.
خنديديم . از پنجره كالسكه به مسير نيمه روشن قصر پدر بزرگ نگاه ميكردم. فيلوري روي پام پريد و كاري كرد از پنجره دل بكنم ، بهش لبخندي زدم و به ارومي شروع به نوازشش كردن. چشمم به ريكاردو و بيكاردو افتاد. ريكاردو گرگه سياهو چشم سفيده برايانو بيكاردو گرگ سفيده چشم زرده بريلارا. ما دوقلوهاي زيادي تو سرزمين داريم ولي دوقلوها توي اين سرزمين اصلا نه اخلاقي نه ظاهري به هم شباهت ندارند و اين تنها تفاوت بريلارا و برايان با بقيه است اونا هم از نظر قيافه ته چهره اي شبيه هم هستن هم از نظر اخلاقي. تو خاندان ما هر چهارتامون شبيه چه عرض كنم كپيه يكي از افراد خانواده ايم مثلا بي جيك مثل پدربزرگم ريچارده از نظر اخلاقي ولي از نظر قيافه به بابام رفته، برايانو بريلارا شبيه خالم ارزو هستند حتي دندوناي نيششونم از اون به ارث بردن و از نظر ظاهرم كمو بيش شبيه خالم هستن مثلا برايان چشاي ابيشو از خالم به ارث برده و اما من به شخصي رفتم كه مامانم ازش متنفره يعني عمه عزيزم بيلامِر . من كامل كپي شده عمه امم گوشاي تيزم موهاي سفيدم همه و همه اش ارثيه عمه امه البته سني نداره هم سن برايانو بريلارا برا همين ما كلا راحتيم بيلا صداش ميكنيم يا گه گاهي بيلي. بيلامر بيشتر از اينكه عمه ام باشه بهترين رفيقمه. با ايستادن كالسكه از فكر بيرون امدم و به همراه دوقلوها كلاهاي شنلمونو سر كرديم و منتظر كالسكه چي شديم
 
آخرین ویرایش:
Tannaz

Tannaz

مدیر تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
21/8/18
820
3,613
93
بعد باز شدن در كالسكه اول بيكاردو و بريلارا خارج شدن بعد برايانو ريكاردو و در اخرم من. به قصر بزرگ و كرم رنگ پدر بزرگ نگاه كردم. هيچ وقت رابطه خوبي با پدربزرگ نداشتم. هميشه منو از خودش ميروند و جوري باهام رفتار ميكنه كه احساس ميكنم مايه شرمساريشم ولي هيچ وقت برام رفتارش مهم نبوده چون خودش نخواست كه برام مهم باشه.
مامان دستشو دور بازو بابا حلقه كرد و جلو همه به سمت داخل قصر راه افتادن و حيوناي خونگيشونم در كنارشون به سمت داخل رفتن.بريلارا هم دستشو دور بازو برايان گذاشت و با هم داخل شدن ، بي جيك منتظر نگاهم كرد و با چشماش به بازوش اشاره كرد. چقدر از اين لوس بازيا بدم مياد. دستمو دور بازوش حلقه كردم و به سمت داخل راه افتاديم.
بي جيك -بِرُوِل ببين لطفا اينجا شيطنت نكن كه....
-كه مايع شرمساريتون نشم . باشه من سعي ميكنم گوشه سالن بايستم كه يك وقت كاري نكنم كه آبروتون بره خودم تا الان فهميدم كه مايع شرمساريتونم.
نگاه خيره بي جيك رو روي خودم حس كردم ولي چشم از جلو پام برنداشتم. اشك تو چشمام جمع شده بود خيلي حس بديه كه خانوادت تو رو مايع شرمساريشون بدونن . گوشامو تيز كردم منتظر به بي جيك گوش ميدادم انتظار داشتم مخالفت كنه بهم بگه اشتباه فكر ميكنم تو دلم التماسش ميكردم مخالفت كنه ولي با سكوتش حكم حقيقت حرفمو امضاء كرد. اشك سمجي از گوشه چشمم راه باز كرد به پايين سرازير شد. نمي تونستم دستمو بالا بيارم و پاكش كنم كه بي جيك بفهمه گريه ميكنم براي همين با تمام سعيم اشكامو پنهان ميكنم و تا حدودي موفق هم ميشم .
در ورودي قصر رو برامون باز كردن. اَه لعنتي يعني كل خاندان سلطنتي سرزمين جاودان بايد باشن حتماً!
يكي از سربازاي جلو در ورودي با صداي رسا ورودمونو اعلام كرد. پدر و مادرم به محض اينكه وارد سالن شدن كلاهاشونو در اوردن و ما هم به تبعيت از اونا در اورديم. توي مسير فرش قرمز تا جايگاه پدربزرگ غير از ملكه ها و پادشاها همه به والدينم تعظيم ميكردن. سه قدم مونده بود تا تخت سلطنتي پدر بزرگ كه همه ايستاديم و به احترامش تعظيم كرديم.
ريچارد-خوش امدي فرزندم ادوارد.
ادوارد-درود برشما پدر.
ملاني-درود من هم برشما پدرجان اميدوارم سلامتو خرسند باشين.
-خوش امدي ملكه اِسلاتر. حال كه شماها را كنار هم ميبينم خرسندم.
بي جيك-درود بر شما پدربزرگ از ديدنتون بسيار خوشحالم.
لبخند پدر بزرگ پر رنگتر شد:
-خوش امدي نوه ارشدم .
اَه چقدر كسل كننده است اين مراسم خوش امد گويي ولي بايد تا اخرش وايستم وگرنه بي احترامي به پدر بزرگ حساب ميشه. برايان و بريلارا هم درود فرستادن حالا نوبته منه فقط مونده بگم درود بر شما پدربزرگو نگفته ام ميپره وسط حرفم فقط نگاه كنيد.
-درود بر شما پدر...
-خوش امدي.
بفرما به همه لبخند ميزنه مال من فقط اخمه الانم داره چپ چپ نگام ميكنه فكر كنم لباسم به دلش نشسته. تازه خوش امدي كه گفت اينقدر سرد و بي تفاوت گفت كه به كل معني خوش امدي از تشكر بابت امدن به تو كه باز اينجايي چرا امدي تغيير كرد.
وجي (بيخيال بِرول اونكه هيچ وقت با تو مثل يك نوه برخورد نكرد الان واقعا ازش توقع نداري كه بات مثل بي جيك و بريلارا و برايان رفتار كنه)-(اه راس ميگي وجي من هيچ وقت به چشم اين بشر يك ادم نبودم چه برسه به نوه!)
پدربزرگ با صداي رساش اغاز جشن رو اعلام كرد. صداي ويالون و پيانو و حرف زدناي همه بلند شد. اولين نفري كه به سمتم امد بهترين رفيقم وجي (در حد رفيقته واقعا؟! ) رفيق نه از خواهرم بهم نزديك تره يعني ريوُرا بود. بازم اين مشكل پسند تركونده با لباسه قشنگش. ريوُرا از نظر رفتاري كاملا شبيه منه فقط خيلي باادب تره البته فقط برا بزرگترا.
ريوُرا -سلام بري.
-سلام ريوُ چه طوري؟
-عالي تو چي؟
-عالي مثل هميشه ، ونوس كو؟
-براي يك كار فرستادمش مرز باربا و فينِر كجان؟
-جنگل كجا باشن!
چشمش به فيلوري افتاد خيلي خوشحال شد روي پاهاش خم شد و دستشو باز كرد:
ريوُرا-فيلوري برفي من بيا اينجا دختر خوشگلم .
فيلوري با ذوق پريد بغلش و مليسا شروع كرد به ناز كردنش و از جاش بلند شد.
ريوُرا-اخ كه چقدر دلم براش تنگ شده بود دو هفته اي ميشه نديدمش.
روبه فيلوري گفتم:
-ببين دلش براتو تنگ شده برا من كه خواهرشم تنگ نشده.
-خجالت بكش بري به يك روباه كه حيون خونگيته حسوديت شده؟!
خنديدم:
-همينم مونده به فيلوري حسودي كنم.
بيلامِر - به، به جمعتون جمعه فقط گل سر سبدتون كه من باشم كم بود كه امدم.
-سلوم بيلي چه خبرا؟ حال ميكني با مهموني رسمي؟
بيلامر-نه والا منم مثل تو به زور اينجام .
ريوُرا- بيلي ، بري حوصلم سر رفته يك كاري بكنيم.
بيلامر-ميدونستين تازه وارد داريم.
-جان من! اخ جون امشب چه حالي بكنيم ما با اذيت كردن تازه واردا حالا كي هستن؟
ريوِل-باز بدون من بحث رو شروع كردين؟
-سلام ري ري گلم.
ريوُرا-حالا كه امدي ريوِل غرغرت چيه؟
-ري ري چه كردي دختر داداشيم عقل از سرش ميپره.
بيلامر -ولي وجداني برايانو بي جيك چه خوب شدن.
ريورا- راست ميگيا.
همه برگشتيم بي جيك رو كه داشت با پدر بزرگم حرف ميزد نگاه كرديم.
ريوِل -هي دخترا چشاتونو بدزديد حيا كنيد.
-اوا دخترا خجالت بكشيد جلو زنش داريد ميخوريد طرفو خجالت بكشيد.
ريورا و بيلامر زدن زير خنده .
ريول -بري باز شروع كردي؟
-باشه زن داداش ما رو نزن داداشم مال تو البته كلشو تقصيم نمي كنم.
بيلامر-ريول تو كل مدتي كه داريم حرف ميزنيم همش حواس بي جيك پيش توء.
ريول سري به بي جيك نگاه كرد كه نگاهاشون تو هم گره خورد منم برا اينكه ميدونستم نوشين الان از خجالت اب ميشه ولي نمي تونه از چشماي عشقش دل بكنه يك ضربه بهش زدم كه سريع به سمتم برگشت.
ريول خيلي خوشگل شدي ولي لباست كوتاهه البته از نظر بي جيك .
ريول- تو از كجا نظرشو ميدوني؟
ريورا- لباسش خيلي هم خوبه سليقه اجيشه.
-كاملا معلومه سليقه توه.
بيلامر-بچه ها حوصلم سر رفت.
بي جيك -ريول يك لحظه مياي.
همه با صداي بي جيك به سمتش برگشتيم.
ريول-بله حتما.
پشت سر بي جيك رفت.
ريورا -به نظروتون با ريول چي كار داره؟!
بيلامر- منم كنجكاو شدم.
-احتمالا رفته به لباسش گير بده داشته باشيد فقط.
ريورا فيلوري گذاشت زمين.
بيلامر -بچه ها حس خوبي به اين مكان ندارم.
-شايد چون از جشن خوشت نمياد.
ريورا-نه منم حس خوبي ندارم.
-جاي تعجب داره پس چرا من هيچ حسي ندارم!؟
بيلامر-ولش كن بابا من ميرم يك سر به بقيه بزنم و تازه وارد ها رو پيدا كنم.
ريورا -منم برم رانيا رو پيدا كنم انگار لاي مهمونو گم شده.
خنديديم . بچه ها رفتن يك نگاهي به جمعيت كردم تا ساحره رو پيدا كنم.
-سلام نگهبان فريب.
صداي دو رگه اي از زن و مرد دم گوشم اين جمله رو گفت. به سرعت برگشتم كسي نبود. دستي از روي شونم رد شد. سردو زبر بود اما دست يك ادم معمولي نبود ، موبه تنم سيخ شد. وجود جادوي شيطاني نا اشنا رو دور خودم حس ميكردم. بي حس شده بودم. احتمالا خيالاتي شدم، سرمو تكون دادم خواستم برم دنبال ساحره كه دستي سمت راست پهلومو گرفتو فشار خفيفي بهش اورد نفسم حبس شد. دستش به قدري سرد بود كه براي لحظه اي احساس كردم يخ زدم. دسته ديگه اشو از سمت چپ دور كمرم پيچيد و منو به خودش نزديك كرد ضربان قلبم به هزار رسيد. نمي تونستم حركت كنم نفساش به گردنم ميخورد. نفس ادم گرمه ولي اين نفساش سرد بود بوي خاك و گوشت كپك زده تو دماغم پيچيده بود توان حركت كردن نداشتم.عضلاتم منقبض شده بود. به دستي كه دور شكمم پيچيده بود نگاه كردم ناخناي بلند و كثيفي داشت قسمتايي از دستش پوست نداشت يك انگشتش گوشت نداشت حشرات داشتم گوشت دستشو ميخوردن. ترس كل وجودمو گرفت حتي توان حرف زدن نداشتم. درسته ، درسته اين يك جنازهه است اما كيه؟ روحش قدرتمنده كه ميتونه منو لمس كنه. سرشو لاي موهام فروع ميكنه و بو ميكشه. در حدي قدرتمنده كه توان حركتو حرف زدنو ازم گرفته اما اين چه طور ممكنه اين جنازه اينجا چي كار ميكنه اصلا كيه؟ نفساي سردش به گردنم ميخور مور مورم ميشد.
فيليپ -بِرول .
ازاد شدم. نفس حبس شدمو بيرون فرستادم.
فيليپ -بري خوبي چرا تنهايي اينجا وايستادي؟!
اين حرفش يعني شخصي كه پشتم بوده رو نديده و اين خيلي بده.
-خوب.... راستش.....
سرمو كمي تكون دادم من نبايد بترسم نبايد ضعيف باشم من از اين اتفاقات زياد برام افتاده بايد به خودم بيام.
-سلامت كو فيلي؟
فيليپ- عليك سلام، حالا چرا اينجا مثل مجسمه وايستاده بودي؟
-هيچي همين جوري مي خواستم برم دنبال ساحره .
-اُه اُه بري بي جيك بد داره نگات ميكنه.
-ولش كن،من نمي تونم برگردم بگو ببينم ريول كنارشه؟!
-ريول داره مياد سمت ما ولي كارد بزني خونش در نمياد.
پوزخندي زدم بي جيك كاملا قابل پيش بينيه.
-فكر كنم با بي جيك ناجور دعوا كرده.
فيليپ -فكر نكن مطمئن باش.
ريوِل با صداي عصبي گفت:
- سلام فيلپ.
فيليپ- سلام ريول چي شده چرا عصبيه؟
-هيچي ولش كن.
-نگهبان فريب راه فرار نداري.
بازم اون صدا اما ايندفعه اروم تر.
فيليپ- بري ، بر بري.
بشكني جلو صورتم زد كه به خودم امدم.
-هان!؟
فيليپ-خوبي تو؟! چته چرا يك دفعه ميري تو فكر؟
بايد بحثو عوض ميكردم نبايد اونا رو تو اين مسئله دخالت بدم اما بعدا بايد ته توي اين صدا رو در بيارم.
-نه خوبم ، ريول ببينم بي جيك به لباست گير داد؟!
ريول - اوف اره عصابمو بهم ريخت
فيليپ زد زير خنده ولي اروم.
ريول - اِ... فيلي عصبي بودن من خنده داره؟
فيليپ -نه بابا دارم به بي جيك ميخندم با قيافه برزخي داره جفتتونو نگاه ميكنه.
لبخندي زدم.
-ولش كن يكم حرص خوردن براش لازمه.
ريول-برام مهم نيست.
فيليپ- ريول ول كن بابا شب خودتو خراب نكنه لباست خيلي هم عاليه.
 
آخرین ویرایش:
Tannaz

Tannaz

مدیر تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
21/8/18
820
3,613
93
فيليپ واقعا يك دوست خوبه هميشه سريع با همه گرم ميگيره خيلي ادم باحاليه بي جيك هميشه از فيليپ بدش ميومده ميگفت پسري كه سريع با همه گرم ميگيره قابل اعتماد نيست البته من فكر ميكنم به فيليپ حسادت ميكنه چون هم من هم ريوِل هم برايان بهترين دوستمون فيلپ. فيليپ٢٥ سال داره و هم سن بي جيك هستش. فيليپ ٥ سال از من و ٤ سال از ريول بزرگتره. پسري گندميه با موهاي خرمايي با چشماي مشكي هكليه برا همين كشته مرده زياد داره.فيليپ جزء احضارگراست و دو تا خواهر داره ، لوليپا و اليا. لوليپا هم يكي از دوستاي منه ولي با بي جيك بيشتر جوره. لوليپا هم سن برايانه يعني ٢٢ سال داره و اليا هم همسن ريول كه ٢٠ سال داره. اليا دختره پايه اي هست ولي خيلي راحت نميشه شناختش و صميمي ترين دوستش ريول . ريول يك يوزپلنگ داره كه اصلا با كسي جور نميشه اسمش بِكنه و به غير از ريول از هيچ كس پيروي نميكنه درست مثل شير بي جيك مكس البته كه كه مكس با من خوبه ولي بِكِن به خونم تشنه است.
ريول-ببينم تو مگه دنبال ساحره نبودي؟
-اره هنوز دنبالشم.
-پيش پدر مادرته پشت سرت.
به سرعت به سمت مامان اينا برگشتم كه چند قدم اونور تر از پدر بزرگ ايستاده بودن. الهه پيششون بود دنبال برايان ميگشتم كه ديدمش چند متر عقب تر از الهه ايستاده بود و داشت با بريلاراو لوكا حرف ميزد ولي تو تمام مدت چشمش پيش الهه بود.اخي داداش دل باخته من. الهه دختر خيلي خوبيه ولي چون خاندان مِكاني با خاندان ما مشكل داره مجبور ازمون دوري كنه. الهه هم به برايان احساس داره و اينا يواشكي گاهي با هم ديدار دارمد خوب ديگه عشقه كاريش نميشه كرد. الهه يكي از زيباترين پرنسس هاست و با اينكه فقط٢١ سال سن داره ولي مثل ملكه ها رفتار ميكنه. يك برادر بزرگتر داره به اسم لوكا ، وايي من لوكا رو خيلي دوس دارم بر خلاف مادر و پدرش و خاندانش هميشه با همه يك جور گرمو صميمي رفتار ميكنه هميشه منو مثل الهه ميبينه اون بهترين داداشه مثل برايانو بي جيك از فكر بيرون ميام و ميرم سمت الهه.
-درود بر شما بانو الهه.
به سمتم برگشت و يك تك خنده خوشگل كرد.
-افتخار رقص بهم ميديد شاه بانوي قلب برايان.
مامان و بابا خنده منو نگاه ميكردم الهه سرخ شد.
رو به مامان گفتم:
-مامان نيگا عروست چه خجالتيه.
ملاني-ورپريده عروسمو اذيت نكن.
الهه مثل لبو سرخ شده بود.مامان دستاشو گذاشت رو شونه الهه. الهه امادگيه كامل اب شدنو داشت. بابا يك خنده مردونه كردو گفت:
-از دست شما دخترم سرخ شد.
برايان- اينجا چه خبره؟
-بفرما الهه بانو رومئو براي كمك به ژوليتش امده.
برايان چپ چپ نگام كرد كه از چشم مامان و بابا دور نمود و باعث خندشون شده.
-هيچي بري جان خبر خواستي نيست امدم از الهه بانو در خواست رقص برا يكي از پسرا بكنم( خالي بند كي بودم من)
برايان در عرض چند صدم ثانيه سرخ شد. تو دلم به غيرتش خنديدم .
برايان - نياز نيست الهه قرار با من برقصه.
اينا چه پيشرفت كردن خانومو اقا رو گذاشتن كنار. برايان دست الهه رو گرفت و با هم به پيست رقص رفتن.
مِلاني-كي به الهه پيشنهاد داده برول ؟
اِدوارد-عزيزم ساده نباش اين وروجك خالي بست كه برايان بره با الهه برقصه.
خنديدم ازشوم دور شدم الهه و برايان با چندين تا زوج ديگه در حال رقص تانگو بودن. چشمم به ريول افتاد يك دفعه يك نقشه پليد به ذهنم رسيد.
به سمت شهاب رفتم.
-فيليپ جونم!
فيليپ - باز چي ميخواي اتيش پاره؟
خنديدم.
-يك در خواست كوچيك.
-چي ميخواي؟
-ميشه بري به ريولي پيشنهاد رقص بدي؟
-چي؟! مگه ميخواي داداشت كلمو قاب بكنه بزار تو اتاقش!
-بي جيك كاري باهات نمي تونه بكنه نگران نباش بي جيك با من تو برو پيشنهاد بده.
-بِري من هنوز جونما ارزوها دارما.
-اَه برو ديگه فيلي .
-حالا چي به من ميرسه برم؟
-اِمم، خوب يك كاري ميكنم به اونو كه دوسش داري نزديك بشي.
-پيشنهاداي وسوسه كننده اي ميدي.
-ما اينم ديگه حالا ميري پيشنهاد رقص بدي؟
-باشه فقط به خاطر اوني كه دوسش دارم.
لبخندي زدم .فيليپ رفت و به ريول پيشنهاد داد منم از دور نظارگر بودم. ريول بعد از چند ثانيه منو نگاه كرد، چشمك زدمو به شهاب اشاره كردم. خنديد نقشمو فهميده بود. ريول درخواست فيليپ قبول كرد. عاشقشم اينقدر پايه است اين دختر. وايي الان قيافه بي جيك ديدنيه با لبخند پليدي رفتم به سمت گروه اُركس و در خواست يك اهنگ عاشقانه كردم كه زوجاي عاشق( چقدرم ريول فيليپ همو دوس دارن خندم ميگيره ريول و فيليپ جز دوست واقعا هيچ حسي به هم ندارن) بيان وسط و بعد به سرعت رفتم كنار بيلامر و ريورا كه گوشه اي ايستاده بودند براي ديدن رقص وايستادم. اهنگ در خواستيم فوق عاشقانه بود كل حواسم به بي جيك ، ريول و فيليپ دادم. بي جيك كنار پدربزرگ وايستاده بود . اول متوجه ريول نشد ولي وقتي چشمش به ريولو فيليپ افتاد مثل شير زخمي نيگاشون ميكرد. با لبخند خبيث روي ل*با*م داشتم بي جيك رو تماشا ميكردم كه متوجه نگاه خيرم روي خودش ميشه و برميگرده نگاهم ميكنه كه نميتونم خنده شيطانيم رو جمع كنم و لبخند من جَعريترش ميكنه.از پشت پدربزرگ به سمتم مياد وايي بدبخت شدم اما راه فراري هم نداشتم. با خشم مياد سمتم و دست چپمو سفت ميگيره كه احساس ميكنم استخونام پودر ميشن دم گوشم اروم ولي با عصبانيت ميگه:
-برول ميكشمت بزار رقص تموم بشه ، حالا بيا بريم تو پيست.
داشتم سکته ميكردم ، نامرد رحمم نميكرد سفت دستمو فشار ميداد و چون داشتن نگامون ميكردن مجبور بودم لبخند بزنم. رفتيم وسط پيست من قدم تا زير دماغ موسي ميرسيد . منو به خودش فشار داد و با زوجهاي ديگه شروع به رقص كرديم.
بي جيك -يعني پدرتو در ميارم برگرديم قصر.
-فعلا كه فيلي و ريول دارن با هم ميرقصن چه بهمم ميان.
نگاهشون ميكنم در حال رقصيدنن ولي گه گاهي حرفم ميزنن. اروم شروع كردم خنديدن كه موسي با دستش كه رو پهلوم بود پهلومو فشار داد.
-آي اروم شير زخمي.
-برول ساكت باش تا كار دستت ندادم.
اروم زير ل**ب جوري كه من نشنوم گفت:
-واقعا پدربزرگ حق داره تو واقعا مايه شرمساري هستي.
خورد شدم. جوري گفت كه من نشنوم ولي من گوشام تيزتر از اين حرفاست. لهم كرد با بغض و چشماي اشكيم بهش نگاه كردم گفتم:
-متأستفم كه مايعه شرمساريتم. بابت ريول معذرت ميخوام فقط ميخواستم شوخي كنم. حق داري من برا همه مايع شرمساريم بابت اينكه به روم نياوردي تا به الان كه ازم خجالت ميكشي ممنونم.
با تعجب نگاهم ميكرد ديگه نمي تونستم جلو اشكامو بگيرم يكي دو قطره راهش رو روي صورتم باز كرد. از بـ*غـل بي جيك امدم بيرون و به سمت خروجي رفتم.
 
آخرین ویرایش:
Tannaz

Tannaz

مدیر تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
21/8/18
820
3,613
93
بعد از خروجم به سمت قسمت شرقي قصر كه به يك درياچه كوچيك وسط باغ ختم ميشد رفتم تا اونجا رو دويدم، هوا سرد بود ولي قلب من اتيش گرفته بود. كنار درياچه ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم و روي زانوم فرود امدم ، شروع كردم به گريه كردن. خيلي سخته مايع شرمساري باشي، بعد از دقايقي سبك شدم . دستي تو اب درياچه بردم و ابي به صورتم زدم و به تصويرم تو اب نگاه كردم چشمام قرمز شده بود يك مشت اب ديگه اي به صورتم زدم و به ابي كه هنوز موج دار بود نگاه كردم سايه يك انسان بالا سرم روي اب نمايان شد. نفسام به شمراش افتاد نكنه...نكنه دوباره اون جنازه باشه به سرعت به عقب برگشتم چيزي نبود جز درختايي كه با نور ماه روشن شده بودن دوباره به اب نگاه كردم هيچي نبود. سري تكون دادم حتما خطاي ديد بود. تصميم گرفتم از جام بلند بشم كه دستي لاي موهام كه دم اسبي بسته شده بود فروع رفت و موهامو كشيد جيغ خفيفي كشيدم كه فشار بيشتر شد كل هكلمو با موهام كشيده شد احساس ميكردم الان پوست سر كنده ميشه ، با دست موهامو گرفتم گه گاهي به دستي كه موهامو گرفته بود ضربه ميزدم ، نه اين قصد ول كردن نداره خنجرمو احضار كردم پودر مشكي از دستم خارج شد و با انجماد تبديل به خنجرم شد بدونه اينكه توجه كنم طرف كيه دستشو برديم كه رهام كرد. به سرعت به عقب برگشتم كسي نبود. ضربان قلبم به هزار رسيده بود. امكان نداشت تو جزيره وجود همچين موجودي كه بتونه لمسم كنه براي اولين بار ترسيدم داشت منو ميكشيد سمت تاريك جنگل . به سرعت از جام بلند شدمو خنجرمو جلوم گرفتم دور خودم شروع كردم چرخيدم.با نفس نفس ولي صدايي كه سعي ميكردم جدي باشه گفتم:
-كي هستي لعنتي؟ چه طور وارد اينجا شدي بهت دستور ميدم خودتو معرفي كني.
گوشامو تيز كردم صدايي نميومد. دقايقي سكوت بود كه صداي خيلي ضعيفي مثل زمزمه امد داشت چيزي ميگفتم گوشام تيز تر كردم كلمات نامفهوم بود چشمام خيلي كم شروع كرد به سوزش توجه نكردم سرمم خيلي كم تير ميكشيد. صدا بلندت ميشد سوزش چشمام و تير سرم بيشتر شد. بلند و بلندتر شد سرم چنان تيري كشيد كه خنجرو رها كردم و سرمو گرفتم چشمام درد ميكرد انگار دارن با شمشير چشمامو در ميارن چشمامو گرفتم از زور درد اشكم در امد اما اشكم غليظ بود چرا؟ يك لحظه اينقدر سرم تير كشيد كه احساس كردم مغزم منفجر شد و چشمامو از حدقه در اوردن از روي درد با تمام وجودم جيغ زدم. اكسيژن قطع شد دسته سردي گردنمو گرفت و فشار داد. ناخوناش تو گردنم فروع رفت منو از رو زمين بلند كرد جوري كه نوك پام رو زمين بود منو تو هوا نگه داشته بود سرمو بالا گرفتم دست و پا ميزدم با دستام به دستي كه دور گردنم بود ضربه ميزدم نفس نداشتم كم كم هوشياريم داشت از بين ميرفت چشمامو باز ميكنم ولي همه جا تاره و خوني نمي تونم شخصي كه من گرفته ببينم. ديگه كارم تمومه هوشياريم داره از دست ميره كه صداي جيغ ريوُرا كه اسممو صدا ميكنه مياد منو به يك طرف پرت ميكنه كه با كمر به يك جاي سفت برخورد ميكنم و اين برخورد همون هوشياري كمي رو كه دارمم از بين ميبره قبل از بيهوشي كامل صداي جيغ ريوُرا تو سرم اكو ميشه و تاريكي مطلق.
با درد چشمامو باز ميكنم و به مكاني كه توش هستم نگاه ميكنم يك جا مثل شكنجه گاهه پر از شلاقو شمشيرو خنجره و... همه جا رو خون گرفته. به سرعت تو جام ميشينم( اينجا كدوم قبرستون دره ايه؟ من اينجا چي كار ميكنم؟) با باز شدن در اهني و ورود دو سرباز سفيد پوش از فكر بيرون ميام.
-شماها كي هستيد؟ اينجا كجاست؟!
سربازا بي هيچ حرفي ميان نزديك جلوشون گارد ميگيرم. نزديكو نزديك تر ميشن يك دفعه مشتمو تو صورت يكيشون ميكوبم كه از تو صورتش رد ميشه. با چشماي گرد شده به سربازه نگاه ميكنم كه دستم تو صورتشه و داره مياد نزديك يك دفعه از توي من رد ميشه با دستام قفسه سينمو ميگيردم و با بهت به خودم نگاه ميكنم ، صداي ناله يك پسر به گوشم ميرسه به سرعت بر ميگردم كه با فاجعه ترين صحنه ممكنه رو به رو ميشم. يك پسر بچه حدوداً ٩ ساله با زنجير دستاشو بستن و از سقف اويزونش كردن. اينقدر اين بچه رو زده بودن كه خون داشت از كل وجودش فوران ميكرد دلم ريش شد. يكي از اون سربازا چونه پسرك رو كه به خاطر بي حالي و درد افتاده بود رو گرفت و سرشو بالا اورد. پسرك با چشماي به خون نشسته نگاهش ميكرد. سربازه زد زير خنده:
سرباز-اوه اوه اونجوري نگام نكن ميترسم احضارگر كوچولو.
پسرك تفي تو صورت سربازه كرد كه سرباز صورتشو كج كرد با دستش تف رو پاك كرد و يك مشت محكم تو صورتش زد. صورت پسره به سمت چپ كج شد و شروع كرد به سرفه كردن كه خون از دهنش خارج شد. سرباز به بـ*غـل دستيش دستور داد كه شلاقو بده و بعد از گرفتن شلاق يك قدم عقب امد و با شلاق شروع كرد به زدن پسر بچه ، با هر ضربه داده پسره كل محوطه رو پر ميكرد. ديگه طاقت نياوردمو رفتم جلو.
-كثافت عوضي زورت به اين بچه ميرسه؟!
انگار تازه مرعي ميشم چون به محض پايان حرفم پسره سرشو بالا گرفت و نگاهش تو نگاهم گره خورد. تو چشماش يك برق خواستي از روي خوشحالي ديدم. نه من پلك ميزدم نه اون انگار وجود منو باور نداشت. سرباز از حركت ايستاد و رد نگاه پسرو دنبال كرد با تعجب به منو ديد ميزد انگار تازه متوجه حضورم شده. پسر بچه از چشمام دل كند و به دو سرباز نگاه كرد. نگراني رو از تو چهره اش كاملا ميشد تشخيص داد. به سرعت نگام كرد و با صدايي كه سعي ميكرد ضعيف نباشه گفت:
-فرار كن جاي تو......
سرباز حرفشو قطع كرد با گفتن:
-تو كي هستي؟ چه جوري وارد اينجا شدي؟!
فرار كنم يا مبارزه؟! كدومش؟ وجي( واقعاً كه نمي خواي اون پسر بچه رو تنها بزاري و بري؟) ( هيچ وقت اين كارو نمي كنم من يك نگهبانم براي محافظت) چشمامو ريز ميكنم و دستمو پشتم ميبرم و كلمو كج ميكنم.
-فكر نكنم به تو مربوط باشه من كيم، در اون حدي نيستي كه جوابتو بدم.
سرباز- ميدوني به خاطر اين گستاخيد ميتونم باهات چي كار كنم؟!
دست برد سمت شمشيرش. چشمامو تو حدقه چرخوندم.
-چي كار مثلا ميخواي بكني؟! شلاق بزني اوخ كه ترسيدم.
-الان كه گردنتو برا پادشاه بردم ميفهمي ميتونم چي كار بكنم.
خنده مستانه اي كردم.
-واقعا!( با صداي نازك شده اي ادامه دادم)وايي كمك ، كمك اين ميخواد سرمو ببره.
باز زدم زير خنده كه حرصي شد. در حالي كه ميخنديدم شمشيرمو احضار كردم از گرماي اتيشي كه باعث به وجود امدن شمشيرم ميشه متوجه كامل شدنش شدم. دستَش به كف دستم برخورد كرد، به سرعت انگشتامو سفت دورش پيچيدم. خندمو به لبخند خبيث تبديل كردم تو چشماي سربازه نگاه كردم:
-عمراً ، هنوز جوجه اي.
عصباني شد و به سرعت شمشيرشى از غلاف بيرون كشيد و به سمتم يورش اورد. شمشيرو بالا برد و تا خواست تو صورتم فرود بياره شمشيرو از پشتم در اوردمو جلو صورتم قرار دادم كه باعث برخورد شمشيرش به شمشيرم شد و با ابن حركت ضربه رو دفع كردم. سرباز شوكه شده به شمشيرم نگاه كرد كه از فرصت استفاده كردم و با لگد محكمي تو قفسه سينه اش به عقب حولش دادم. مبارزه اغاز شد ، اون زور بيشتري داشتو من سرعت عمل بالاتري ، به نفس نفس افتاده بودم. تنها صداي برخورده شمشيرامون بود كه سكوت سلول رو ميشكوند. لگد محكمي به شكمم زده كه به عقب سر خوردم شكممو گرفتم و خم شدم. درد كل وجودمو گرفته بود ولي نبايد كم بيارم من يك جنگجو هستم. زير چشي بهش نگاه كردم داشت به سمتم ميومد يك فكري به سرم زد و تو همون حالت موندم. خنجر دست چپمو احضار كردم كه با انجماد درست شد، دستشو گرفتم سرباز شمشيرو بالا برد و با قصد زدن گردنم شمشيرشو پايين اورد كه به سرعت چرخيدم شمشيرمو بالا اوردم و ضربه رو دفع كرد و هم زمان خنجرمو تو قب قبش فروع كردم كه خون مثل مواد مذاب اتش فشان فوران كرد و چند قطر خون رو صورتم ريخت. سرباز از حركت ايستاد و بعد از چند ثانيه پخش زمين شد ولي قبل از فرودش خنجرو از زير فكش در اوردم. چشماش كامل باز بود و خون مثله حاله دور سرش پخش شده بود. با اخم و چشماي به خون نشسته نگاهش كردم و صاف ايستادم. دستمو باز كردم كه خنجر پودر شد و به رگام برگشت. با انزجار چند قطره خوني رو صورتم بود رو پاك كردم و رو به اون يكي سرباز كه دستش رو دسته شمشيرشه و امده بيرون كشيدنش بود گفتم:
-اگه ميخواي به عاقبت دوستت دچار بشي فقط لازمه از قلاف در بياريش يا ميتوني دست پسره رو باز كني انتخاب با خودته.
ترسو از تو چشماش ميشد خوند. اول به من نگاه كردبعد به جنازه غرق تو خونه اون سرباز و دستشو از روي شمشيرش برداشت ، به سرعت به سمت پسر بچه رفت و دستاشو باز كرد كه پسر بچه روي زمين فرود امد. سرباز به سمتش رفت كه شمشيرو زير گردنش بردم ، سيخ وايستاد و دستاشو به حالت تسليم بالا اورد شمشيرشو از غلاف در اوردم و پرتش كردم گوشه سياه چال و با جديت گفتم:
-حركت اضافه موقوف. بلندش ميكني و بي هيچ حرفي راه خروجو بدون اينكه تو دردسر بيفتيم بهمون نشون ميدي وگرنه به مرگي بدتر از رفيقت دچارت ميكنم فهميدي؟
سري تكون داد كه دوباره با صداي بلند تري گفتم:
-نشنيدم صداتو.
شمشير رو فشار دادم كه با هول و ترس گفت:
-بله، بله فهميدم.
شمشيرو پايين اوردم.
-خوبه.
به سمت پسر بچه رفتم.
 
Tannaz

Tannaz

مدیر تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
21/8/18
820
3,613
93
دستاشوگرفتمو بلندش كردم. كثافتا چقدر زده بودنش بچه جون نداشت وايسته. رو زانو نشستم تا هم قدش بشم. در حالي كه خونه روصورتشو با استين لباسم پاك ميكردم گفتم:
-خوبي؟ تو اينجا چي كار ميكني؟!
پسر-خوبم ممنون بابت كمكتون ولي خودتونو تو دردسر انداختين حالا دنبال شما هم ميفتن.
صداش يك حالت خاصي داشت اقتدار يك پسر جون بالغ و لحن كودكانه يك بچه ٩ ساله ولي جديت صداش خيلي بيشتر بود انگار كه يك پسر١٩ ساله رو تو جسم يك بچه كرده باشن.
-نگران نباش اونا هميشه دنبال منن.
يك چشمكي بهش ميزنم و برميگردم سمت سرباز و بهش دستور ميدم بياد و پسر بچه رو بلند كنه اونم به سرعت اين كارو انجام ميده و پسرو ميزاره رو كولش و به سمت در سلول ميريم. از طريق يك را مخفي از قصر خارج ميشيم بعد از گذشتم از ديواراي قصر با تمام سرعت تا اواسط جنگل ميدويم ولي ديگه خسته ميشيم و همونجا وايميستيم. روبه سربازه كه اسمش مايك بود گفتم:
-ميتوني بري ولي اگه بفهمم از ما چيزي گفتي باور كن پيدات ميكنم و به زجر اورترين شكل ممكنه ميكشمت شير فهم شد؟
با قيافه ترسيده در حالي كه عقب عقب ميرفت گفت:
-بله، بله سرم بره حرف از دهنم در نميره.
اخمم كمي باز شد.
-خوبه ميتوني بري.
به سرعت برميگرده و راهي كه امده بود رو با دو برميگرده. من كه ميدونم وقتي به قصر برسه به سرعت همه رو جمع ميكنه و برميگرده ولي خودمو ميزنم به بيخيالي وقتي برسن ما مايل ها از اينجا دوريم ضايع ميشن، تو دلم بهشون ميخندم و ميرم سمت پسربچه كه كنار درخت نشسته. جلوش زانو زدم و با لبخند گفتم:
-خوب اقا كوچولو خودتو معرفي نمي كني؟
اخم ميكنه.
پسر-من اقا كوچولونيستم به روحم نگاه نكن كه شبيه يك بچه١٠ ساله است در اصل جسمم الان يك ادم بالغ٢١ ساله است و چون تو ١٠ سالگي از جسمم جدا شدمو به اين جهنم امدم شبيه يك پسر بچه ١٠ ساله ام.
چه پر دلو جرأته.
-از صدات شك كرده بودم.
پسر-حالا مطمئن شدي؟ راستي بابت كمكتون متشكرم جبران ميكنم.
-نمي خواد من وظيفم بود تازه كمكت نكردم كه به خودم بدهكارت كنم با من راحت باش من اصلا اهل رسمي حرف زدن نيستم.
-بِرُوِل وِلِمِني هستم اخرين فرزند خانواده سلطنتي اِسلاتر و شما؟
-منم ماركو آوِريكُر هستم اهل مِكانيم.
شكه ميشم.
-تو...تو ماركو آوِريكُر تك فرزنده وزير عظمه فيليبا هستي؟!
رنگ نگاهش حالت تعجب ميگيره.
-اره شما منو ميشناسين؟!
-كجاي كاري تو همه ميشناسنت ١٣ ساله همه دنبالتن . من تا حدودي ميشناسمت اخه به من اجازه ندادن درباره ات تحقيق كنم.
با چشمايي كه تعجب ازش ميباريد نگام ميكنه شكه شده بود.
ماركو-يعني هنوز منصرف نشدن؟! عجيبه!
- نه ولي چرا؟! تا حدي دنبالتن كه كل سرزمينا رو گشتن برا پيدا كردن جنازه ات تك تكه پادشاها دنبال جنازه اتن تو چرا اينقدر براشون مهمي كه حتي جنازه اتم براشون با ارزشه؟!
سرشو ميندازه پايين.
ماركو-وقتي يك احضارگر زمان باشي حتي جنازه اتم براي قدرت مهمه و حكومت.
ذوق ميكنم. اين عاليه كه من يكي از قدرتمندترين اشخاص توي سرزمين جاودان رو نجات دادم. اون جزء تك قدرتاي برترو داره اون پيشگوي زمانه تو رده بندي قدرتا توي كتاب تاريخچه سرزمين در رده دوم قرار داره. وايي اين عاليه و تا الان با ارشام٧ تا از ١٠ قدرت برتر پادشاه جاودانگي در يك زمان يافته شده و طبق تاريخچه وقتي هفت قدرت اصيل در يك زمان قرار گيرند سه قدرت پاياني خود را در مسير پادشاه به هفت قدرت ميرسونن. جنگ بين مردگانو ارواح با زنده ها داره شروع ميشه داريم به جنگي كه قرن هاست همه ازش حرف ميزنن و روبو وحشت ازش دارن نزديك ميشيم. از فكر بيرون ميام و با ذوق ميگم:
-وايي ماركو اين عاليه؟! تو پيشگويي واو اين خيلي خوبه تو حتي از من هم قدرتمندتري پسر.
با عصبانيت و يك بغضي كه سعي در پنهان كردنشه ميگه:
-نه اصلا هم خوب نيست. به خاطر همين قدرت لعنتيمه كه ١٣ سال دارم شكنجه ميشم به خاطر همين قدرت مزخرفمه كه ١٣سال از والدينم دورم به خاطر اين قدرتمه كه روحم تو اين جهنمه و جسمم اونجا پنهان شد و از هيچ كس خبر ندارم به خاطر....
ديگه نمي تونه تحمل كنه و يك قطر اشك از چشماش به پايين سرازير ميشه. اخي عزيز دلم با دستم اشكشو پاك ميكنم و تو بـ*غـل ميگيرمش.
-ماركو حالا كه ميتوني برگردي چه طور تا همين الان دَوم اورديو شجاع بودي از الان به بعدم باش.
از بغلم مياد بيرون و با خشم ميگه:
-چي داري ميگي وقتي از جسمت خارج بشي و به اين جهنم كده بياي ديگه راه برگشتي نيست.
با چشماي گرد شده نگاهش ميكنم.
-كي همچين حرفي زده؟!
ماركو-همه ميگن.
-همه اشتباه ميكنن مگه الان زمان اوليه است زمونه عوض شده خيلي ها در رفت و امدن بين اين مرز هستن منم يكيشونم من ميتونم به جسمم برگردم حتي ميتونم تو رو هم با خودم ببرم.تازه در صورتي راه برگشتي نيست كه هم روح و هم جسم اينجا گير افتاده باشن اما تو كه فقط روحت اينجاست پس به راحتي ميتوني برگردي.
شوكه ميشه از چشماش كه اندازه كف دست من گرد شده ميشه تشخيص داد.
ماركو-واقعاً ميشه؟! ميتوني منو برگردوني؟!
-اره ميتونم يادت نره من نگهبان هوشو فريبم و ميتونم برا هر مشكلي راه حلي پيدا كنم.
چشماش از روي شوق برق ميزنه.
ماركو- ميشه منو برگردوني لطفا هر كاري بخواين ميكنم فقط منو به جسمم برگردونيد.
-احتياجي به كاري نيست تو فقط با من راحت باش من برت ميگردونم چون وظيفمه فقط تنها كاري كه بايد انجام بدي اينكه بگي قبل از اينكه از جسمت خارجت كنن جسمت كجا بوده؟ تو رو كشتن اوردن يا نه فقط روحتو از بدنت در حالي كه زنده بودي جدا كردن؟
تو فكر فروع ميره.
ماركو-خوب....من زنده بودم كه روحمو از بدنم بيرون كشيدن و اخرين جايي كه با جسمم توش بودم فكر كنم تو قصر متروكه اسرار بود ولي يادم نمياد دقيق كجاش.
-باشه خيلي خوبه كه وقتي زنده بودي روحتو جدا كردن و اين يعني جسمت با جادو سالمه و اين كارمو اسون تر ميكنه. من جسمتو پيدا ميكنم بعد از پيدا كردنش ميام و تو رو ميبرم اما تا اون موقع تو اينجا تو مقره فرماندهي ما ميموني ،اونجا جات در امانه.
-عاليه خيلي ممن....
حرفشو قطع ميكنه و چشماشو روي هم فشار ميده و سرشو با دستش ميگيره. با نگراني صداش ميكنم، با صداي ضعيفي ميگه:
-يك دخترو ميبينم انگار جسمشو يك روح تسخير كرده و سعي داره روحشو بفرسته اينجا اما چون روح دختره قوي تر از روحه متجاوزه در حال مبارزه است و نمي توني كامل جسمو تسخير كنه. تا جايي كه معلومه جسم دختره از روحش ضعيف تره چندان تو مبارزه موفق نيست تو قصر تاريكي.
قلبم وايميسته ، ريوُرا نه! واي لعنتي حتما نتونسته مال منو بدست بياره رفته سراغ ريوُرا و با كوبيدن من به درخت منو به اينجا فرستاده تا بتونه جسم ريوُرا رو كامل بدست بگيره حتما موقعي كه ريوُرا رو تو جنگل ديد متوجه شده كه روحش جزء تك قدرت هاي برتره ولي جسمش ضعيفه و راحت ميتونه وارد جسمش بشه. اخه من نميدونم ريوُرا از من قدرتمند تره تو رده بندي قدرت اسمش تو مقامه چهارمه اما چرا بايد جسمش ضعيف باشه اين حقش نيست. البته جسم منم تا حدودي ضيفه ولي با قدرت روحم چندان تضادي نداره ولي مال ريوُرا روحش كجا و جسمش كجا. من بايد سريع برگردم چون ريوُرا نمي تونه به تنهايي از جسمش روحو خارج كنه حتما يكي از بيرون بايد كمكش كنه و چون هيچ كدوم از اونا از قزيه مطلع نيستن نمي تونن كمكش كنن فقط كافيه روحو از جسمش دربيارم تا ريورا تيكه پارش كنه. رو به ارشام با عجله ميگم:
-ماركو دختر چقدر وقت داره؟
چشماشو روي هم فشار ميده بعد باز ميكنه با نگراني نگام ميكنه.
-حدوديك ساعت ديگه جسمش دوم مياره.
اوف خيلي كمه استرسم دو چندان ميشه.
-ماركو تو احضارگر زماني تو ميتوني تاريخچه زندگي روح كه به ريورا حمله كرده رو ببيني ميشه اين كارو برام انجام بدي خيلي مهمه؟
-شايد ولي تو چه طور از اين قدرتم خبر داري؟
-خوب راستش گفتم نزاشتن درباره خودت تحقيق كنم ولي يواشكي از تمام قدرتات تحقيق كردم حالا ميتوني يا نه؟
ارشام-اره با تمركز زياد ميشه انجامش داد ببينم دوستته؟!
-يك دوست معمولي نه مثل خواهرمه زندگيمه لطفا ماركو اسم روحو برام پيدا كن.
چشماشو ميبنده تمركز ميكنه. هر ثانيه بيشتر چشماشو روي هم فشار ميده داره به نفس نفس ميفته بعد از يك دقيقه يك دفعه چشماشو باز ميكنه و با ترس خودشو به درخت ميكوبه نفس نفس ميزنه. دستمو رو شونه اش ميزارم منتظر نگاش ميكنم. ميدونم همه خاطرات اون روح مثل كابوسه براش ولي بايد عادت كنه به اينجور چيزا چون جزءكارشه.
ماركو-اسمش مانيه ، ماني رانمِر يكي از فرمانده هان گارد آرفيتال بقيه اشو نتونستم ببينم ببخشيد.
-نه همينم عاليه ممنونم. من تو رو ميزارم پيش يكي از پر اعتمادترين فردي كه اينجا هست و خودمم برميگردم سرزمين و حدودي تا سه روز ديگه برميگردم و ميبرمت فقط ميتوني زخماتو ترميم كني تا من يكي رو خبر كنم ؟
سري تكون ميده. خوبه اي ميگم و تا اون درگير ترميم زخماش ميشه منم از جام بلند ميشم و به سمت يك درخت ميرم دستمو روي تنه اش گذاشتمو چشمام رو ميبندم و وِرده فراخواني رو ميخونم و در اخرش اضافه ميكنم:
-من نگهبان فريب اعلام حضور در سايه رو ميكنم فرمانده كل چِيس وِلِمِني رو فراميخوانم.
اروم چشمامو باز ميكنم كه رو تنه درخت دايره نقره اي رنگ شروع به چرخيدن ميكنه و اين نشونه خوبيه يعني طاها در خواستمو قبول كرده. از تنه درخت چند قدمي دور ميشم و منتظر ميشم دروازه كامل باز بشه. دروازه از دايره كوچيكه نقره اي رنگ بزرگو بزرگتر ميشه تا اينكه شبيه يك مستطيل ميشه و اين يعني باز شدن كامله دروازه و ورود طاها و خرسش. با ديدن من لبخند عميقي ميزنه.
چِيس-دختر عموي شيطونم دلم برات تنگ شده بود خيلي وقته نديدمت.
دستتشو باز ميكنه و منو بـ*غـل ميكنه.
-سلام چِيس جونم دل من بيشتر برات تنگ شده بود. والا خيلي درگيرم بابابزرگم كه بهم شك كرده شديد نمي تونم تكون بخورم اخلاقشو كه ميشناسي الانم كه ميبيني اينجام اجباريه يعني به زور منو اينجا فرستادن.
از اغوشش در ميام با تعجب و نگراني نگام ميكنه.
چِيس-تو رو به زور فرستادن اينجا يعني چي؟! چه طور ممكنه؟!
-به مشكل برخوردم حالا بعدا مفصل برات تعريف ميكنم فعلا بايد به سرزمين برگردم كار اورژانسي پيش امده فقط دوتا در خواست دارم ازت .
-جانم بگو.
ميرم كنار رو به ارشام كه كنار تنه درخت نشسته و زخمشو ترميم ميكنه اشاره ميكنم.
-ميشه مراقب ماركو باشي جزء تو اينجا به كسي زياد اعتماد ندارم وجود اونم خيلي مهمه من بعدا ميام دنبالش ولي تا اون موقعه ميشه تو مراقبش باشي خيلي با ارزشه من اونو تازه ازاد كردم خيليا دنبالشن بعدا از خودش قزيه رو بپرس ميشه پيشت بمونه؟
مهربون و برادرانه نگام ميكنه.
چِيس-مگه ميشه دست رد به سينه دختر عموم بزنم اي به چشم صحيح و سالم وقتي برگردي بهت تحويلش ميدم.
ميرم جلو گونه اشو ميبوسم.
-ممنون چِيس تو بهترين پسر عموي دنيايي من بايد سريع برم بعدا جبران ميكنم.
لبخند ميزنه.ميرم سمت ماركو همه چي رو براش تعريف ميكنم بعد دوباره پيش چِيس برميگردم.
-در خواست دومم اينكه چون منو به زور اينجا فرستادن فيلوري همرام نيست و من توانايي برگشت به تنهايي ندارم ميشه منو به اسلاتر بفرستي؟!
چِيس-باشه ولي بعدا بايد همه چي رو برام تعريف كني.
-اي به چشم.
پُتكشو از پشتش در مياره. چند قدمي ميرم عقب كه چِيس بهم امون ايستادن نميده و با پتك محكم به قفسه سينم ميزنه نفسم قطع ميشه و تاريكي مطلق.
با درد شديدي تو قفسه سينم چشمامو باز ميكنم. همه جا سياه سفيده ، روي يك تخت دونفره دراز كشيدم يك شخص پشت به من رو به پنجره ايستاده. از قدو هكلش كاملا ميتونم تشخيص بدم بي جيك است. يكم بيشتر به اتاق توجه ميكنم خودشه! اره اتاق بي جيك هست . آخي يادش بخير وقتي ٩ سالم بود تازه اسب سواري رو بي جيك بهم ياد داده بود. يك روز كه تو جنگل داشتيم اسب سواري ميكرديم بهش گفتم: بيا مسابقه بديم. تا امد مخالفت كنه با پام ضربه اي به شكم اسبم زدم و سرعتشو بيشتر كردم و شروع كردم به خنديدن. گه گاهي برميگشتم و به بي جيك كه سرعت اسبشو بيشتر كرده بود نگاه ميكنم و زبونمو براش دراز ميكردم اونم هر دفعه ميخنده و سري از روي تأسف برام تكون ميداد.
تا اواسط جنگل من جلو بودم كه يك دفعه بي جيك ازم جلو زد و بهم گفت:
-جقله اي هنوز بچه.
بعد زد زير خنده. خيلي بهم برخورد.
سرعت اسبمو زياد كردم. بي جيك جلوم بود و نميزاشت ازش جلو بزنم. يك متر ازش فاصله داشتم ، نزديك بود ببازم. سرعتو بيشتر كردم فقط به اندازه يك وجب با بي جيك فاصله داشتم كه يك دفعه بي جيك با اسبش از روي يك چيزي جهش كرد. بعد از رد شدن بي جيك تنه درختي كه يك چند سانتي متر با زمين فاصله داشت جلوم پديدار شد.شوكه شدم، هيچ كاري نمي تونستم بكنم خيلي به تنه نزديك بودم. نفسم حبس شد قلبم وايستاد از ترس بي اراده افسار فيليكس رو با شدت كشيدم كه باعث شد سرعتش كم بشه، شيهه اي ميكشه و رو دوپاي عقبش بلند ميشه. تعادلمو از دست ميدم و به پشت پخش زمين ميشم و تاريكي مطلق. اينجوري كه ميگفتن تا چندين روز بيهوش بودم. كامل يادمه تو همين اتاق تو همين وضع بهوش امدم بي جيك لبه پنجره نشسته بود و يكي از پاهاشو بيرون اويزون كرده بود. وقتي صداش كردم داداشي چنان برگشت سمتم و نگاهم كرد كه احساس كردم گردنش شكست. با تعجب نگاهم ميكرد انگار باور نداشت بهوش امدم. اروم از لبه پنجره امد به سمتم. با تعجب نگاهش ميكردم:
-بي جيك! چي شده؟! چرا اينجوري نگام ميكني؟ خوبي داداشي؟!
با اين حرفم انگار به دنياي واقعي برگشت. چشماش برق ميزد، با يك لبخند عميق به سمتم امد و سفت منو تو اغوش كشيد. دستمو دور گردنش حلقه كردم.
-داداشي خوبي؟!
بي جيك-اره عشق داداش، تو كه منو سكته دادي وروجك. نمي خواستي چشماتو باز كني؟!
از بغلش بيرون امدم و به تخت تكيه دادم و با تعجب نگاهش كردم.
-درباره چي حرف ميزني داداشي؟!
بي جيك-يعني يادت نمياد از اسب افتادي؟!
اينو كه گفت تازه يادم امد چه بلايي سرم امده. با تعجب به خودم نگاه كردم باورم نميشد زنده باشم چه برسه به سالم!
با چشماي گرد شده موسي رو نگاه ميكردم كه زد زير خنده:
بي جيك-چرا اينجوري نگاه ميكني وروجك؟!
-من چرا زنده ام؟!
اخم ميكنه.
بي جيك-اين چه حرفيه كه ميزني؟ خيلي هم خوبه كه زنده اي.
-نه منظورم اينكه چه طور زنده ام؟!
بي جيك -به موقع رسوندمت به قصر و با استفاده از جادوي ترميم زخم ها و شكستگيات رو ترميم كردن، حالا الان حالت خوبه عشق داداش.
عشق داداش تو سرم اِكو ميشه و منو از فكر رو خيال مياره بيرون. آخي يادش بخير وقتي بچه بودم هميشه يا زندگي داداش بودم يا عشقش. هر وقتم اينو ميگفت كلي ذوق ميكردم اما حالا جوري اسمم رو صدا ميزنه انگار ازش بيزاره به قدري سرد و خشك و بي تفاوت كه ادم كلا از اسمش متنفر ميشه. بعد از ١٦ سالگيم ديگه اينقدر باهام سرد رفتار ميكنه كه قابل توصيف نيست ، همش هم به خاطره اون حقيقت لعنتيه. از فكر ميام بيرون چون هر ان امكان داره گريه ام بگيره. رو به بي جيك ميگم:
-داداشي.
برميگرد سمتم تو نگاهش هيچ احساسي نمي بينم سردترين نگاهي كه تا به الان بهم انداخته. نميدونم چرا توقع داشتم مثل اون موقعه ها ذوق كنه. وجي( واقعاً كه توقع نداري كه براي بهوش امدنت ذوق كنه بزار ياد اوري كنم كه تو مايع شرمساريشي پس بي خودي رويا پردازي نكن تو سه سال پيش براي داداشت مردي بِرُوِل خانوم)
بي جيك-بله، خوبي؟
با همين دو كلمه ساده و با لحن بيخيالش باز هم حكم درست بودن حرف وجدانمو امضاء كرد.
-خوبم ممنون.
با اينكه همه جا رو سياه سفيد ميبينم اما مي تونم تعجبو تو چشماش تشخيص بدم. اول با تعجب نگاهم ميكنه ولي بعد تعجب جاي خودشو به شوك ميده.
بي جيك-بِرُوِل! چرا مردمك چشمت سفيده؟
شكه ميشم ، يعني چي؟ مياد به سمتم از جام بلند ميشم و ميشينم رو تخت اونم مياد كنارم لبه تخت ميشينه . دستشو بالا مياره و به زير چشمم دستي ميكشه كه درد شديدي ميگيره و باعث ميشه چشمام رو ببندم و روي هم فشارش بدم كه همين كار باعث تير كشيدن بدتر چشمم با سرم ميشه. آيي از ته دل ميگم كه بي جيك دستشو عقب ميكشه.
بي جيك-چشماتو باز كن ببينم!
با درد و به زور چشمامو باز ميكنم و بهش نگاه ميكنم يك نگاه دقيق به چشمام ميندازه.
بي جيك -منو واضح ميبيني؟
-اره تا حدودي فقط همه جا سياه و سفيده.
سري تكون ميده.
-كي اين بلا رو سرت اورده؟
خيلي سرد حرف ميزنه منم سردتر از خودش جواب ميدم:
-بيخيال البته كه اصلا برات مهم نيست و فقط از روي كنجكاوي ميپرسي.
شوكه ميشه از لحن سردم. يك دفعه ياد ريورا ميفتم ، وايي ريورا! سريع به سمت راست تخت ميجهم و از روش پايين ميان.
بي جيك-چي كار ميكني؟ چرا از جات بلند شدي؟
هول ميگم:
-بي جيك...ريورا كجاست؟
-اخرين بار تو تالار بزرگ بود چه طور؟! چي شده؟!
واي نه يعني جسمشو گرفته؟! كفشام كنار پاي بي جيك بود مثل فنر برشون ميدارم و از اتاق خارج ميشم و به بي جيك كه صدام ميزنه توجه نميكنم.
 
Tannaz

Tannaz

مدیر تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
21/8/18
820
3,613
93
ميدوم به سمت تالار اصلي قصر تاريكي. به سربازايي كه جلوي در ايستاده ان و ميخوان در ورودي رو برايم باز كنن حتي نگاه نمي كنم و با شدت در تالار رو باز ميكنم كه همه كساني كه اونجا حضور دارن به سمتم برميگردن و انها كساني نيستن جز مامان ، بابا، بريلاراو برايان،ملكه آديشه و پادشاه اَمين(خاندان مارگارا)، ريوِل ، رانيا ، بيلامِر، ارزو، پدربزرگ ريچارد و ريوُرا. تا چشمم به ريوُرا ميفته متوجه حاله اي سياه ميشم كه دورشو گرفته. اين حاله رو كسي نميبينه واقعا؟! اصلا اين حاله چي هست من چه طور ميتونم ببينم حتما يك ربطي به سياسفيد ديدين من داره . ريوُرا با تعجب نگاهم ميكنه. هوف به موقع رسيدم و چون چهره ريوُرا تغييري نكرده يعني روحش هنوز از جسمش خارج نشده. چشمامو تنگ ميكنم و شمشيرمو احضار ميكنم. كف دستمو باز ميكنم كه پودر سياه از دستم خارج ميشه و با حرارت گرما شمشيرم شكل ميگيره. روبه مليسا ميگم:
-چيه؟! توقع نداشتي برگردم تا بتوني ريوُرا رو بدست بياري؟!
به جمع نگاه ميكنه و با تعجب ميگه:
-چي داري ميگي بِرُوِلي خوبي؟
در حالي كه اروم اروم به سمتش ميرم پوزخندي ميزنم:
-نمي خواد اداي ريوُرا رو در بياري چون واقعا بازيگره خوبي نيستي. راهنمايي ريوِ هيچ وقت منو بِرُوِلي صدا نميكنه.
ريچارد-چت شده تو؟!
با صداي محكمي ميگه كه خيلي سرد برميگردم و نگاش ميكنم كه رنگ نگاهش از خشم به تعجب تغيير ميكنه.
ريچارد-چه بلايي به سر چشمات امده؟!
فقط يك پوزخند تحويلش ميدم و به سمت ريوُرا ميرم و رو بهش ميگم:
-فكر كردي خيلي زرنگي منو ميفرستي اونجا و چون حيون خونگيم نيست نمي تونم برگردم؟! هه كور خوندي فرمانده.
فرمانده رو كه ميگم تكون بدي ميخوره كه همه نگاش ميكنن. اخي دلم براش ميسوزه اخه قرار زجر كش بشه فرمانده بيچاره تو دلم بهش ميخندم.
-من بِرُوِل ولِمِني نگهبان فريبو هوش، دختر نفرين شده روح سياهم رو ازاد ميكنم به نامو خاطره سرزمين جاودانگي .
چشمامو ميبندم و از قلبم نفرين سياه رو ازاد ميكنم كه با قدرتم تركيب ميشه و قير سياهي تو رگهام جاري ميشه كه قدرتم دو برابر ميكنه. چشمامو باز ميكنم و يك نگاه كوتاه به لباسام ميندازم. يك كت بلند چرم مشكي كه جلو بازه و تا پشت زانوم مياد تنمه به همراه يك تاپ سياه جذب با شلوار و بوت هاي سياه ، به احتمال زياد الان پوستم مثل كچ سفيده و چشمام كامل سياهه تيله ايه خيلي وقت بود كه قدرتمو ازاد نكرده بودم خيلي دلم برا لباس مخصوصم تنگ شده بود. از فكرو خيال بيرون ميام و متوجه نگاه هاي سنگين همه روي خودم ميشم ولي خودمو به بيخيالي ميزنم . اگر سريع دس به كار نشم هر ان امكانه از كوره در رفتن پدربزرگ هست پس به سرعت شيشيرم رو بالا ميگيرم و به سمت ريوُرا يورش ميبرم. اول با شوك نگاهم ميكنه ولي به سرعت به خودش مياد و شمشير سربازي كه كنارش ايستاده رو از غلاف بيرون ميكشه و جلوش قرار ميده. يك جهش تو هوا ميكنم و شمشيرو بالا ميبرم تا تو صورت ريوُرا فرود بيارم كه با شمشيرش ضربه رو دفع ميكنه پاهام روي زمين ميرسه بهش اَمون نميدم و شمشيرمو عقب ميكشم كه به خاطر ساييده شدن شمشيرها روي هم جرقه اي درس ميشه شمشيرم رو پايين ميارم و روي زانو ميشينم، با پاي راستم محكم به پاش ضربه ميزنم كه تعادلشو از دست ميده و با كمر به زمين ميخور. بلند ميشم و با پام شمشيرشو از كنار دستش دور ميكنم. هه مثلا فرمانده است مرتيكه ببين چه راحت نقش زمين شد. وجي( زياد اميدوار نشو خودت ميدوني كه اگر با روح ريوُرا درگير نبود عجب جنگي در پيش داشتي) حق با وجي بود نبايد دست كم بگيرمش از فكرو خيال ميام بيرون چون تنها چيزي كه الان ندارم وقته برا تلف كرد پس به سرعت پامو ميزارم رو رگ دست ريوُرا و با شدت دستشو فشار ميدم كه جيغ ميزنه و دستاي مشت شده اشو باز ميكنه با صداي جديو بلند ميگم:
-به نام گارد سايه نگهبان فريب الهه پاكي و راستي را احضار ميكند.
پامو كمي عقب ميبرم و با شمشيرم رگ دستشو عميق ميزنم كه مصادف ميشه با تركيب صداي جيغ دخترانه و داده دورگه اي از زنو مرد. بدنش به شدت ميلرزه عقب ميرم و به بدن مليسا كه انگار رعد بهش وصل كردن نگاه ميكنم. چنان بدنش ميلرزه كه احساس ميكنم الانه كه منفجر بشه. قلبم ديوانه وار خودشو به سينه ام ميكوبونه. ناگهان بدنش از حركت مي ايسته.
كمرش مياد بالا صداي شكستن استخوناش به گوشم ميرسه روي پاها و كله اش مثل يك نيم دايره وايستاده.گردنش ميچرخه به سمتم كه صدا شكستن استخوناش كل تالارو ميگيره. لبخند دندون نمايي بهم ميزنه و مردمك چشمش بالا ميره كه چشماش كامل سفيد ميشه و رگ هاي قرمز چشمش سياه ميشن. زير چشماش قهوه اي شده . مو به تنم سيخ ميشه خون سياهي از چشمش خارج ميشه . همه جا سكوته تنها صدايي كه سكوت تالارو ميشكونه صداي قلب منه كه مثل ديونه ها خودشو به قفسه سينم ميكوبنه ولي در چهرم چيزي از ترس بروز نميدم. با چشماي به خون نشسته بهش نگاه ميكنم كه يك دفعه صداي جيغ بدي تو سالن ميپيچه كه باعث جيغ زدن بقيه دخترا با ملكه ها ميشه. قه قه ماني با تركيبي از جيغ ريورا يكي ميشه و بدن ريوُرا مثل ديونه ها روي پاهاش بالا پايين ميشه و ريوُرا رو به زمين مي كوبنه صدا به قدري بلنده كه شيشه ها ميشكنه. به عقب نگاه ميكنم تو صورت همه اشون ميشه ترسو تشخيص داد ،ترس تو صورت زن ها و خشم در صورت مردا كاملا قابل ديدنه. باد شديدي تو تالار ميپيچي باد چه عرض كنم طوفان همه شمعا خاموش ميشن مشعل ها هم در حال خاموش شدنن كه صدا به همراه باد قطع ميشه سكوت بدي تو تالار حكم فرماست. خيلي از مشعل ها با شمع ها خاموش شدن و فقط سه الي چهار مشعله قسمتي از تالار را روشن كردن. اروم تو تاريكي به سمت يكي از مشعل هاي روشن ميرم. شمشيرمو جلوم قرار ميدم اماده هر حمله اي هستم. قلبم ديگه تو حلقمه دستام يخ بسته به ارومي به سمت مشعل قدم برميدارم و دور خودم اروم ميچرخم تا اينكه به مشعل ميرسم و با احتياط دست ميندازم و برش ميدارم.
-اين چه كاري بود كردي بِرُوِل؟
قلبم وايميسته از صداي جيغ جيغوي ريوُرا كه از پشتم مياد با جيغ از جام ميپرم كه مشعل از دستم ميفته زمين با ترس برميگردم و دستمو ميزارم رو قلبم و با هر چيزي كه به زبونم مياد با نفس نفس مورد عنايت روحش قرار ميدم. در حالي كه يك نفس راحت ميكشم ميگم:
-تو روحت ريوُرا سكته كردم اِفريته اين چه وضع اعلام حضور كردنه.
با صداي جيغ مانندي ميگه:
-چرا اينكارو كردي ميدوني الان اون لعنتي جسممو تصرف كرده حالا من چه غلطي بكنم؟!
بهش نگاه ميكنم، يك شلوارو كفش سفيد پاشه ، يك نيم تنه ابي روشن با شنل سفيد بلند كه كج سمت راست بدنش افتاده و سمت راست بدنشو كامل پوشونده و كمي دنباله رو زمين داره. چشماش كاملا سفيده مثل مرواريد، موهاي مشكيه فردارش تيغ ماهي بافته شده. واقعا كه الهه پاكي و راستي برازنده اشه تو زيبايي كسي رو دستش نيست. از فكرو خيال بيرون ميام .
-حتما يك چيزي ميدونم كه اين كارو....
حرفمو قطع ميكنه و با جيغ از ترس ميگه:
-بِرُوِل پشت سرت.
مثل فنر ميچرخم كه زمانو مكان از دستم در ميره و يك چيزي محكم به سينه ام برخورد ميكنه، اكسيژن قطع ميشه.
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.