درحال نگارش رمان میعادگاه دُر | مریم بانو کاربر ناول کافه

  • شروع کننده موضوع maryamBano
  • تاریخ شروع
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
5/1/19
36
372
53
اسم رمان ‌‌‌‌:میعادگاه دُر
اسم نویسنده:مریم بانو
نام تایید کننده: @Elahe Dehghani
ژانر:عاشقانه - اجتماعی

خلاصه:
یه روزی یه جایی یه مطلب خوندم که عجیب دلم خواست توی خلاصه‌ی این رمان به کار ببرم
"اگه یه روزی از جایی که هستی ناراضی هستی جات و عوض کن. شما درخت نیستی"

داستان در مورد دختریه که از جایی که بود و جایگاهی که داشت ناراضی بود اما درخت نموند و جایگاهش رو عوض کرد.

رفت و تلاش کرد، راضی شد از چیزی که شد.
دختری که طرد شد، بیمار شد، عاشق موند، اما...

این بهترین خلاصه‌ای بود که می‌تونستم برای این رمان بنویسم!

IMG_20190213_141538_497.jpg
 
آخرین ویرایش:
Elahe Dehghani

Elahe Dehghani

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
9/8/18
166
914
93
22
IMG_20180816_173709_883.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
5/1/19
36
372
53
مقدمه

قرارمون یه عاشقانه ناب بود به طعم شهد شیرین نگاهت.
نبود که جای خالی نگاهت برام بشه زهر.
قرارمون همیشه موندن بود؛ نبود که بودنت بشه یه آرزوی کال.
قرامون یه ریسه‌ی بدَلی از مرواریدهای سفید بود، نبود که با نبودنت پلاک بشه توی بدنم به اسم بیماری.
زندگیم شده پر از بودن‌هایی که دیگه نیست.
این بار، قرارمون میعادگاه دُر، بودنش با تو ..موندنش با من!

نویسنده نیستم، کمی زندگی به طعم صدف مینویسم...



پارت اول:

هوس کردم فراموشی بگیرم. از اون نوع‌هایی که تمام دکترا با جمله‌ی متاسفانه کاریش نمیشه کرد پروندم رو ببندن. یه زندگی جدید با خط زدن آدم‌های غلط گذشتت گاهاً می‌تونه شروع دوباره‌ای باشه.
نفس عمیقی می‌کشم. برای بار نمیدونم شاید دهم نوشته‌ی سفید رنگ روی پارچه‌ی سیاه سر در اشرافیه طاق باز رو از فاصله‌ی یه خیابون وسطمون می‌خونم." با نهایت تاسف هفتمیم درگذشت عزیز از دست رفته رو به خانواده آن مرحوم تسلیت عرض مینماییم " و زیرش یه طومار نوشتن از اسامی که بازاری بودن. من روی تک پله‌ی مغازه‌ی سوپر مارکت با کرکره‌های پایین که روش کاغذی چسبوندن به خاطر فوت عزیز از دست رفته یک هفته تعطیل می‌باشد نشستم. با پاهایی لرزون و دلی که حسابی دارن توش رخت می‌شورن بلند می‌شم. کمی ماشین‌هایی که دارن رد می‌شن برام زمان می‌خرن. به چند قدمیه شکنجه‌گاهم که می‌رسیم ریتم قلبم خودش رو به هزار می‌رسونه. صدای اس‌ ام اس گوشیم از جیب کوچیک کولم بلند می‌شه. نخونده می‌دونم البرزه، مثل تمام این هفت روز خط نشون کشید که برگردم با یه تاکید برای قهری که بخشیده نمیشه.
بلاخره وارد عمارت آقا شدم. با بدنی پراز لرزش به خاطر استرس پنهون پشت ظاهر خونسردم؛ جمعیت سیاه پوش مدام به این طرف و اون طرف می‌رفتن. صدای صوت قران که با چند تا بلندگوی بزرگ پخش می‌شد. صدای بلندش حسابی کرکننده بود، کولم رو که روی دوشم سُر خورده بود جابه جا کردم و بلاخره بعد هفت روز کلنجار خودم رو راضی کردم قدم بزارم توی عمارتی که مراسم هفتمین روز نبود آقا برگزار می‌شد. آقایی که یه روز رئیس این عمارت سنگ مرمر شده بود اما ‌‌حالا زیر یه تله خاک خوابیده بود.
خیلی وقته شده بود فقط آقا! دیگه جونی نمونده بود که بشه پسوند و بچسبه به آقاش، درست از روزهایی که هوار می‌زد به من نگو آقا جون و من می‌ترسیدم از دندون‌های یکی بود یکی نبودش!
منه شش یا هفت ساله نه تنها از کمربند معتمد بزرگ فرش بلکه از دندوناش هم می‌ترسیدم!


نگاه آشنایی دیدم که هنوز رد اشک روی صورتش مونده بود. مردی که خودش یک پا آقا بود با فرق اینکه هوار نزد و زور به رخ نکشید. این مرد آقا شد چون دلم خواست برای قلبم آقایی کنه!

نگاه که نه بلکه دل کندم از چشم‌های از تعجب گرد شدش،‌‌ رد کردم درختای سربه فلک کشیده‌ی صنوبر و کاج باغ رو، گذشتم از گلای رز و شمعدونیه چیده شده توی گلدون‌های سفید یک دست که از گرمای چله تابستون پژمرده شده بودن، نگاه‌های سنگین شده روم کمی مرددم می‌کرد. وقتی به مغزم برای فکر کردن ندادم. وارد سرای اصلی شدم؛ بوی حلوا به مشامم خورد. چشم چرخوندم برای پیدا کردن آشنا اما هفت پشت غریبه، به سختی چشم گرفتم از لوستر روشن تازه وصل شده‌ی وسط سالن که با خورشید برابری می‌کرد. نگام به پرده‌های پر زرق و برق و شلوغ کشید. پورخندی نشست گوشه‌ی لبم از سیلی که به خاطر روشن بودن تک لامپ سرویس نوش کردم. میون اون همه عتیقه‌جات صندلی چیده شده بود.‌ تابلو‌های از فرنگ برگشته خاندان سالاری روی دیوار خود نمایی می‌کرد. با وجود اون همه آدم با تیپ‌های اشرافی سکوت خفگی آوری برقرار بود. به قول نیلوفر پولدارها عزاداری‌شون هم فرق داره!
گاها صدای گریه‌ای سکوت جمع رو می‌شکست، عمه شهین بود. با همون ابهت که همیشه یادآوری می‌کرد زن باید سنگین باشه روی مبل سلطنتی نشسته بود. هیچ وقت نفهمیدم سنگین بودن زن یعنی چی؟
با دستمال گلدوزی‌ شده آروم گوشه‌ی چشم به اشک نشسته‌اش رو پاک می‌کرد و گاها از شدت گریه شونه‌هاش می‌لرزید. شاید سنگین بودن یعنی همین که نتونی مراسم نبود عزیزتر‌‌ین شخص زندگیت اون‌طور که می‌خوای عزاداری کنی و یا شاید یعنی اینکه توی هر شرایطی خط اتوی کت و دامن گرون قیمتت تیزی بشه توی چشم زن‌های ندار یا دارا اما خاله زنک دور و ورت!


با صدای خدمتکار به خودم اومدم.

-بفرمایید خانم خیلی خوش اومدید.

دختر جوونی که فکر کنم هم سن و سال‌های خودم بود. صورت سفیدش به خاطر گرما و کار زیاد به سرخی می‌زد. سری تکون دادم با چاشنی لبخند و تمام سعیم رو کردم که سنگین باشم. البته اگه بشه به جای کت و دامن با یه مانتوی تا روی زانو سنگین بود! دروغ چرا حتی دلم نخواست سیاه بپوشم. سرفه‌ای کردم که مقدمه‌ی حرفم شد.

-تسلیت می‌گم...عمه خانم

نگاه یخیش رو بهم دوخت، یک سمت صورتش رو روسریش کاملا پوشونده بود؛ به خاطر ماه گرفتگی که از روی ابرو تا زیر گونه‌هاش بود. چشم‌های گردش و گریه بنداومدش نشون می‌داد تا چه حد موفق به متعجب کردنش بودم.
بدجنسی نبود که عجیب دلم می خواست کسی این صحنه رو ضبط می‌کرد و من بعدا یه دل سیر می‌خندیدم!


منتظر جواب نموندم و روی نزدیک‌ترین صندلی موجود نشستم؛ به سرامیک کف سالن خیره شدم تا چشمم نیفته به صندلی که مزین شده‌ بود به قاب عکس و تاج گل بزرگ که جای خالی مرد مستبد روزهای زندگیم رو یادآوری می‌کرد. حتی از این صندلی هم خاطره بدی دارم!
 
آخرین ویرایش:
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
5/1/19
36
372
53
پارت دوم:

نگاه‌های خیره‌ای روم سنگینی می‌کرد اما سرم رو بلند نکردم.کماکان صدای صوت قرآن می‌یومد که با سوز سوره شمس رو می‌خوند. برای پذیرایی خدمتکار‌ها صف کشیدن، تنها خرمایی برداشتم و از انواع و اقسام میکادوها صرف نظر کردم. صدای تعریف‌هایی از عزیز از دست رفته شنیدم، یکی از چشم پاکیش، یکی از دست یتیم گرفتنش و من طفل یتیم هم خونش طرد شده‌ی این حاتم تاعیه زمونه بودم، توی دلم به این مگسان دور شیرینی خندیدم اما همچنان نگام گیر سرامیک‌های کرم با گل‌های درشت طلایی کف بود. صدای پچ پچ شنیدم و جمله‌ای که باعث شد نگاه بگیرم از شیار‌های برق انداخته‌ی سرامیک که توی ذهنم مشغول شمردنش بودم و بدوزم به چند تا خانمی که درست روبه روم نشسته بودن. می‌شناختمشون از فامیل‌های عمه بلقیس بودن.

زن جوون-بنده خدا آقای سالاری، سرحال بود. غم این دختر داغونش کرد. کل خانواده نابود شدن، مادرش هم شنیدم همین طور بود. پدرش حتما یه چیزی می‌دونست که قبولش نکرد دیگه.

زن مسن-لااله اله الله، غیبت نکن زهرا جان

نوه ی عمه بلقیس‌ چادرش رو که به دندون می کشید آزاد کرد و گفت:
-آخه می‌گن مادرش هم همین‌طور بود. بعد از اینکه مادرش مرد پدرش نخواست این دختر رو ببینه، حتی با خانوادش هم قطع رابطه کرد به خاطر اینکه دایی سالاری مخالف بود بچه رو ببرن پرورشگاه، این دختر هم که جواب دایی خدابیامرز رو اینطوری داد.


زن مسن دونه‌های تسبیح رو با وسواس رد می‌کرد تا مبادا از دستش دربره.

-چه می‌دونم مادر، اما باز هم درست نیس اینجا راجع بهش صحبت بشه، هر کس و توی قبر خودش می‌زارن.

زن جوان که انگار مال پدرش رو بالا کشیدم با تشر گفت:
-شمام که همش همین و میگی، باور کن خدا هم خوشش میاد آبروی این جور ادم‌ها بره.


بی‌تفاوت بلند شدم. سال‌ها پیش همین آدم‌ها بهم یاد دادن که فقط باید بی‌تفاوت بود!
قدمی بر‌نداشتم که در آغـوش گرمی فرو رفتم. دروغ نگفتم اگه بگم عطر تنش بوی زندگی می‌داد! عزیزم بود. عزیزتر از جونم.
لرزش شونه‌هاش باعث شد دل بکنم از خلسه‌ی شیرین وجودش. از خودم جداش کردم، صورت گرد و پراز چروکش خیس اشک بود، دست‌های سردش رو گرفتم و کمکش کردم جایی خلوت و دور از چشم‌های خیره بشینه.
دلم خون شد از صدای گرفتش برای نبود سالاری جانش.

-دیدی چی شد مریم جان بی سالاری شدم، دیگه چطور اینجا رو می شه تحمل کرد.
هق هق نذاشت ادامه بده
آروم بازوهاش رو نوازش کردم. دل داری دادن بلد نبودم و اگر هم بلد بودم زبونم نمی‌چرخید از گفتن آقا.
مثل کسی که از خواب بد بیدار شده هول زده گفت:
-ببخشش، حلالش کن. اون بهت بد کرد اما الان دستش از دنیا کوتاست

با صدایی که از ته چاه دراومده گفتم:

-اون حتی تا لحظه آخر هم پشیمون نبود.

گریه‌هاش تبدیل به شیون شد. نگران از شنیدن به اطراف نگاه کردم. کسی حواسش پی ما نبود.

-پشیمون نبود چون اون بی‌همه چیز هوشنگ پُرِش می‌کرد. خودت که می‌دونی چقدر شهلا براش عزیز بود. اما من زنش بودم؛ پشیمونی رو توی چشماش می دیدم.

ملتمس نگام کرد و من خیره ی لــ*ب‌های خشکی زدش شدم. گیره روسری که زده بود صورتش رو پر‌تر نشون می‌داد. چند تار مو بیرون زده که از ممنوعه‌هاش بود نشون از پریشونی حالش داشت.

نمی‌تونستم ببخشم اما یه دروغ مصلحتی که اشکالی نداشت؟ داشت؟

زمزمه‌وار طوری که خودم هم نشنیدم چی گفتم.

-گذشتم.

میون گریه خندید و در آغـوش کشید طفل یتیمش رو، دستم حلقه شد دورش‌؛ چادرش مشت شد توی دستهام، پوششی که جز قانون این خونه بود و من چقدر تنم کبود شد برای رعایت نکردن این قانون!

اما من این چادر گلدار با عطر گل محمدی رو دوست داشتم.

به ناچار دل کندم. ته مونده اشکش رو با گوشه‌ی روسریه مشکیش پاک کرد. آروم تار موی خاکستریش رو توی روسریش جا کردم.

-این یه هفته چشمم به در خشک شد تا بیای، همش نگران آهت بودم مادر، گفتم چون نیومدی نبخشیدی.
 
آخرین ویرایش:
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
5/1/19
36
372
53
پارت سوم

_هر روز می‌یومدم ولی بر می‌گشتم.

فهمید چون فردی به نام عقیل سالاری حضور داشت نیومدم. چشم‌های ریزش ریزتر شده با نگاهش توی صورتم دنبال چیزی می‌گشت.

از نگاه خیرش و سکوت به وجود اومده کمی معذب شدم. نگاهی به اطراف انداخته، خدمه‌ای که برای پذیرایی جلوی مهمون‌ها صف کشیده بودن. در بینشون دنبال ملوک خانم گشتم که مهربونی برام خرج می‌کرد. زنی رو با کمی فاصله از ما نشسته در حین بلند شدن بشقاب میوه‌اش رو خالی کرده توی کیف که نه، ساک دستیش دیدم. نگاه گرفتم تا خجالت نکشه. رو به عزیز کردم.

- شهلا خانم و بقیه کجان عزیز؟ حتی ملوک خانم هم نیست.

-شهلا حالش بد شد به خاطر قلبش، از دیشب بیمارستانه، ناهید و مرواریدم باهاشن. ملوک خانم و همراه سارا و سمیرا فرستادم چند دست از لباس‌های تمیز آقا جونت رو بدن به یه نیازمند.

سربه زیر، زیر لــ*ب آهانی گفتم و تمام فکرم همراهی مروارید با شهلا شد.

بلدی می‌خواست به دست آوردن دل شازده پسر این عمارت!

-حالا که اومدی چند روز بمون، منم دلم یه ذره آروم می گیره. حالا که آقات نیس...

نذاشتم ادامه بده.

-نمی‌خوام کسی رو ناراحت کنم اما بهتون سر می‌زنم. برای امشب بلیط بر‌گشت دارم اما برای چهلم میام.

اصراری به موندن نکرد. خوب می‌دونست موندن توی عمارت یعنی جون کندن!

-من برم کمی استراحت کنم. فشارم پایینه، شام و بمون حداقل، ملوک که اومد می‌گم برات ببنده تا ببری برای چند روزت.

نگران از حالش که روزی مادرانه خرج کرد گفتم:

-حالت خوش نیست؟ میخوای ببرمت دکتر؟
لبخند بی‌رمقی زد و بلند شد. چادر افتاده روی شونش رو روی سرش جا داد. قدش بلند اما کمرش کمی خمیده بود. دست به کمر کشید. آخی گفت که مقدمه‌ی حرفش شد.
-نه همین الان دوست امیر جان معاینم کرد. خوبم، فقط باید کمی استراحت کنم.

بلند شدم برای کمک، نیم خیز موندم با دیدن شهلا خانم و مروارید و ناهید که زیر بغلش رو گرفته بودن. هر سه لباس سرتاسر مشکی پوشیده با فرق اینکه شهلا کت و دامن جای مانتو داشت. مروارید زیبا‌تر شده با فکی که زاویه دار کرده بود. سارا بدون آرایش چشمای درشت مشکیش مظلوم‌ترش کرده بود.
پا پس کشیدم، سرمارو تا مغرو استخونم حس کردم .من وسط چله‌ی تابستون قندیل بستم از سرما!
شیش سال برای کشتن ترس زمان زیادیه، اما من هنوز واهمه داشتم از این زن.
این زن تمام گذشته من و تبدیل به برزخ کرده بود و بعد با یه ضربه نهایی آینده من و تبدیل به جهنم!
از برخوردش ترسیدم. آخرین باری که دیدمش با سیلی از من پذیرایی کرده بود، بدون توجه به عزیز و چشمای لرزونش که نمیدونم از ترس بود یا اشک به گوشه‌ترین بخش سالن رفتم. پنهون شده پشت صندلی اشرافی عمارت نفس عمیقی کشیدم.
دیگه ندیدم کی عزیز رفت. کی شهلا خانم رفت. کی من نشستم، نشستن که نه؛ هوار شدم روی صندلی. دلم ضرب گرفته بود از ترس.


به هوای تازه نیاز داشتم. بی‌درنگ خودم رو به بیرون رسوندم؛ هوارو بلعیدم. دلم بالکن خونه‌ی اجاره‌ایه کوچیکم رو خواست با یه چای تازه دم که غرغر‌‌‌‌های نیلوفر رو به همراه داشت "چرا من باید همیشه دم کنم آخه"

-چرا اومدی؟

بند دلم پاره شد. پاره شد اما هوایی، هوایی شد اما زمینش زدم. زمین زدم تا خشم صداش زمینم نزنه. از خودم بخورم بهتره تا از خودی! خیره ابرهای گره کردش شدم که اصلا به صورت مهربونش نمیومد.

-بار آخر که دیدم واضح توضیح دادم که اگه ببینمت چه بلایی ممکنه سرت بیارم. و این قضیه ربطی به آقاجون نداشت.

با دستاش که یه روز برای نوازش می‌خواستم چنان چونم و گرفتم و سرم رو کشید بالا که کشیدن رگ گردنم رو احساس کرد.


-چه با آقاجون؛ چه بی آقاجون مردهای این خونه دم به تلت نمی‌دن.

حق این قلب بود که یه تیزی بگیری و بکوبی بهش و تمام.

چونم که رها شد. چنگ انداخت به یقه مانتوم.
-حواسم بهت هست. چیزی ببینم ازت می‌کشمت!

اون چنگ انداخت و قلب من چنگ، اون غضب کرد و من دلم لرزید برای ته ریشش که زیادی می‌یومد به لباس سرتاسر مشکیش.
سکوتم رو که دید بیشتر فشار داد و من اینبار عمیق عطر تنش رو به ریه کشیدم.

بی‌تاب ار حضورش قلبم ریتم گرفت. دل تنگیم رو با یه نفس عمیق از عطرش رفع کردم، نقاب بی‌تفاوتیم رو زدم. دست‌هاش رو از سر آستیناش گرفتم و از یقم فاصله دادم.

-میرم

یک کلمه بیش‌تر می‌گفتم بغض صدام لوم می‌داد. یقه رو که رها کرد و رفت. تعادلم رو حفظ کردم تا پرت نشم. اما پرت شدم به دوران بچگیمون، وقتی که توی همین باغ اشکام رو پاک کرد و گفت:
-تنهات نمیزارم، نترس.

توی عالم بچگیم پشتم به حرفش گرم می‌شد. چقدر دور بود اون زمان، لبخند پر بغضی زدم.
اشکام قصد ریزش داشت که مانع شدم؛ یه وقتا باید محکم باشی مثل یه لبخند پر از بغض. من به خودم قول دادم امروز رو گریه نکنم. شروع کردم به قدم زدن، رفتم به باغچه‌ای که عزیز سبزی می‌کاشت. ناخونکی به جعفری‌های بلنده وجین نشدش زدم. پاهام کشوندم به خونه‌ی نیمه کاره ته باغ که قرار بود روزی بشه سرپناه برای خانواده‌ای که هیچ وقت شکل نگرفت. همون‌طور فقط بلوک چیده شده بود، روی پله‌های بلوکیش نشستم و از دور به جمعیت سیاه‌ پوش نگاه کردم. درخت‌هایی که یه روزی فکر می‌کردم تا پیش خدا میره. چقدر نقشه کشیدیم برای بالا رفتنش.

با اعلام آماده بودن شام از بلندگوهای موجود در سرتاسر باغ وارد سرا شدم. کمی سالاد کشیدم و به باغ برگشتم. نگاهم کشیده شد به استخر خالیه وسط باغ، خزه‌های سبز تهش تضاد بدی با رنگ دیوارهای آبیش داشت. از وقتی امین غرق شد دیگه این استخر پر نشد.
آه امین، نمی‌دونم از وقتی رفتی وضعم بدتر شد یا از اول همین بود.

-چرا غذا نکشیدی؟
 
آخرین ویرایش:
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
5/1/19
36
372
53
پارت چهارم

از ترس بشقاب از دستم رها شد. سابقه نداشت حرفی بزنه، تا بخواد نگران غذا خوردنم باشه. همیشه خنثی بود، بچه که بودم همیشه از عزیز می‌پرسیدم چرا عمه شهین باهام قهره؟
بهش می‌گن قهر دیگه؟ وقتی حرف نزنی و نادیده بگیری یعنی قهر دیگه؟

انگار سوال توی ذهنم رو خوند.
-می‌دونم تعجب کردی.

کمی مکث کرد.‌ با دست‌های لرزون روسریش رو جلوی صورتش کشید، ابروهای تتو شدش که زیرش کمی پر شده بود منظره‌ی بدی ایجاد کرده بود. پلک‌های متورم شدش رو یک بار باز و بسته کرد. انگشت‌هاش و تو هم قفل کرد تا جلوی لرزشش رو بگیره.

-نمی‌تونستم بابام و ناراحت کنم. اما حالا که نیست ...

نمی‌دونم بغض بود که نذاشت ادامه بده یا جمله‌ای پیدا نمی‌کرد. نگاه اون خیره به رد شکستگی روی چونم، نگاه من گیر انگشت‌هایی که میچلوندشون.

ناخداگاه گفتم:
-میلی نداشتم

توقع نداشت یادم باشه سوال اولش رو، حرف دیگه‌ای نمونده بود برای گفتن. بدون برداشتن ضرف شکسته با گام‌های بلند از کنارش گذشتم.

-می‌دونم که تو به ساحل کمک کردی.

چنان به سرعت چرخیدم که صدای تیریک گردنم رو شنیدم.
نفهمیدم ناراحته یا خوشحال، منتظرم نذاشت.

-ممنونم که حمایتش کردی تا به آرزوهاش برسه، ممنون که پیش آقا جون سربلندش کردی.

-من کاری نکردم. هر کاری کرد خودش تلاش کرد و بهش رسید.

منتظر جواب نموندم. ساعت دوازده بلیط برگشت داشتم، یک هفته پیش اومدم که یک روز فقط مراسم خاکسپاریش باشم اما حالا بعد هفت روز دارم بر می‌گردم.
به اجبار برای برداشتن کوله‌ام و خداحافظی از عزیز بلند شدم.
دروغ چرا از درون می‌لرزیدم برای روبه رو شدن با اون زن، به پله‌ی آخر که رسیدم کمی مکث کردم. حرف سیامک رو به یاد آوردم "چند تا نفس عمیق بکش و با ترسات رو به رو شو، تا نجنگی باهاشون نمی‌تونی شکستشون بدی "

نفس گرفتم. دم، بازدم، با انگشتام شمردم. به سه که رسید معطل نکردم، تقریبا اکثر مهمون‌ها رفته بودن.

-این دختر اینجا چیکار می‌کنه؟



صدا انقدر بلند و با جیغ بود که از هول نفس توی سینم حبس شد، ته هوارش رسید به یه سیلی که تمام صورتم رو کرخت کرد. انقدر سریع اتفاق افتاد که هیچ عکس العملی نتونستم نشون بدم. ضربه به صورتم بود اما پاهام رو فلج کرد. نشستم روی زمین، صداها زنگدار می‌شد اما می‌شنیدم، واضح نه اما از چاه در اومده می‌شنیدم. پاهام به حدی می‌لرزید که برای آروم کردنش دست‌هام و دورش کیپ کردم. تمام رشته‌های من برای ساختن یه مریم جدید با دیدن این زن پنبه شد. باید دل می‌دادم به حرف سیا که می‌گفت"اول هیولایی به اسم شهلا رو بکش بعد تلاش کن برای ادامه"

-دختره‌ی هر جایی کی بهت اجازه داد که بیای، بابام و دق دادی بس نبود؟ دادشم و ازم گرفتی بس نبود؟ اول اون مادرت حالا هم تو! اومدی چپاول اموال نه؟ این و توی گوشت فرو کن اینجا هیچ فرقی نکرده؛ تو اینجا جایی نداری.

نخواستم ببینمش اما نگاه‌های خیره‌ روم مثل کوه سنگینی می‌کرد، نمی‌دیدم اما خودشیرینی‌های مروارید رو می‌شنیدم.

-عمه خانم استرس برات خوب نیس، برای کسی که ارزش نداره چرا اعصابت و خورد می کنی.

زن عمو جیران:
-شهلا جان همین الان مرخص شدی اخه تو،ملوک،ملوک...یه لیوان آب بیار

دستام چسبید به گلویی که به شدت می‌سوخت. پاهایی که زلزله‌ی هشت ریشتری راه انداخته بود. صدای پچ‌پچ‌ها آزارم می‌داد.

-مگه می‌زاره؛ چقدر کشیدیم از دستش، چقدر خفت کشیدیم از این بی‌آبرو

-اینجا چه خبره؟

سر سنگین از دردم رو بالا آوردم، قامت بلندش رو دیدم که خیره بود به مادر ولو شدش که داشتن شونه‌هاش رو می‌مالیدن، ته نگاه نگرانش به مادرش یه نگاه پر از غضب برای من شد، دیدم و شنیدم، اما کاش هم کور می‌شدم هم کر. دیدم که ابروهای مشکیش گره خورد؛ شنیدم که مروارید براش دلبری کرد.

-وای امیر باز مامانت با دیدن این دختره حالش بد شد.

شنیدم صدای قدم‌هاش و دیدم رسیدن به جلوی پاهام رو، چنگ زد به بازوهام؛ من با نگاه التماس کردم نشکن من و امیر مروارید، حداقل تو نشکن؛ اصلا همه بشکننا اما تو نه!
التماس نگاهم رو نخوند. نخوند که گذاشت لوزه سوم گلوش رو از شدت داد ببینم. و من چقدریه پوست کلف بودم که نمردم!

-مگه نگفتم حواسم بهت هست؟ مگه نگفتم وای به حالت اگه دست از پا خطا کنی؟

داد اول به دوم نرسیده دستی منجی نجاتم شد. سارا بود که سپر بلا شد.

-چیکار می‌کنی امیر؟ نمی‌بینی حالش و می‌خوای بکشیش.
-به درک

وقتی می‌گن یه چیز و با مغز و استخونت حس می‌کنی همین‌‌جاست، لــ*ب زدم؛ به درک

سرم کمی سنگین شده، چشام در حال دو دو زدن اما من همچنان نگام ردش و تا پیش مادر ولو شدش دنبال کرد. سر مادرش که چسبید به سینش دست‌های ضریفی روی شونش نشست. لــ*ب‌های از پوزخند کج شده‌ی مروارید برام خط انداخت روی امیدم برای برگشتش.


صدای سمیرا بود که گفت:

-بخور این آب، فک کنم فشارت باز پایینه، رنگت پریده

اجازه دادم اشکام بباره تا هلاهل این به‌درک غلیظ رو با چاشنی لمس شونه‌هاش به وسیله‌ی مروارید ببره.

-مریم جان خوبی؟

جوابی نداشتم که بدم.

-صدام و می‌شنوی؟ سارا بیا...سارا...حالش خوب نیست اصلا

دستی نشست روی انگشت‌های کج‌وکولم از مریضی که این خانواده برام داشتن.

-یه چیزی بگو مریم، خوب نیستی؟ ملوک آب قند بیار.

درد این به درک انقدر زیاد بود که من و از پا در‌بیاره. آقا با این ابهتش نتونست، اما این درد من رو می‌کشه. تمام سعیم رو کردم نگاه بگیرم، نگام و به نرده‌های پله‌های منتحی به بالا چسبوندم.
صدای فین فین گریه تمرکزم و بهم می‌زد، سمیرا بود.

-حالش خوش نیست، ببریمش دکتر؟

شهلا غرید:

-عادتشه، خودش رو زده به موش مردگی

مروارید کار بلد‌تر گفت:

-ببین حال عمه رو، بعد تو چسبیدی به اون دختره
 
آخرین ویرایش:
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
5/1/19
36
372
53
پارت پنجم


صدای یا الله که اومد مثل باطری که دوباره شارژ شده شروع کرد.

-بیا تو دادش، بیا و ببین روز هفتم آقا جون چه قشقرقی به پا کرده! خدا یا مرگ من و برسون.

نگاه نکرده حرکاتش رو از بر بودم که چطور هیکل پراز چربیش رو تکون میده از عصبانیت؛ و من تمام حواسم پی امیر ارسلان بود که سرش رو میون دستاش گرفته، با کمری خم، خیره شده به کف سالن.

-بس کنید. شهلا مگه بچه شدی؟ این چه وضعیه که درست کردین. سارا جان کمک خالت کن ببرش بالا استراحت کنه. سمیرا تو هم کمک مریم کن ببریمش دکتر.

عمو بود اما باید آقای سالاری صداش می‌کردم. روی پله‌ی حدفاصل پذیرایی و نشیمن نشست، دستی به سر تاسش که ارثی بود توی خانواده کشید. دکمه‌ی بالای پیراهنش رو باز کرد. تمام چشم و گوش شدم برای شنیدن یک کلمه"می‌تونی بری"

- چرا نشستین پس؟ سمیرا پاشو کمکش کن ببریمش دکتر.

شهلا-خوبه داداش؛ این دختره تا مارو نکشه خودش هیچ چیش نمی‌شه. چند نفر تلفات داشتیم تا حالا از دستش! اول مادر حروم لقمش و کشت، بعدم که امین بی‌نوارو حالام پدر بدبختمون رو به کشتن داد. بعدیش منم داداش

و من تمام حسم کشته شد از جمله اول مادرش رو کشت!

گریه‌هاش تبدیل به جیغ شد، جیغش به شیون، شیونش به خودزنی! هجوم همه به سمتش تا مبادا قلبش نگیره بهم فرصت فرار داد.

تمام حس‌های بد هوار‌شده توی سرم تبدیل به سرگیجه شد که باعث شد چند بار سکندری بخورم از پله‌های سنگ مرمر شده‌ی تیز عمارت، و من چقدر بدنم در می‌کرد. از همه بیشتر قلبم!

صدای به درکش توی گوشم پیچید، من بیشتر دویدم.
دویدم و دیدم عزیز رو که پیاده شد از ماشین دوست امیر جان مروارید!

یه کوچه رو رد کردم و سکندری خوردم و به درک.
از پارکی گذشتم که عقده‌ی کودکیم بود و باز هم به درک.
از خیابون گذشتم و عجیب دلم تصادف خواست و صدای" او اویه "آمبولانس و جمله‌ی متاسفانه تموم کرد.. .باز هم به درک.

مگه میشه یه جمله انقدر درد داشته باشه!

افتادنم گوشه‌ی پیاده رو و حس گرمای خون روی مژه‌هام و سرگیجه، من رو داشت به آرزوم می‌رسوند و در آخر دست‌هایی که نفهمیدم زن بود یا مرد و سیاهی کامل.
توی خواب و بیداری بودم. تمام بدنم درد می‌کرد، صورتم می‌سوخت. آخی زیر لــ*ب گفتم و آروم چشام رو باز کردم.
توی اتاق سه تخته بودم که یکیش خالی بود و اون یکی هم زن مسنی نیمه بیدار با یه دست کچ گرفته گاها ناله می‌کرد. از سرم توی دستم فهمیدم بیمارستانم، دستی به پلک‌های ورم کردم کشیدم.‌کم‌کم همه چی یادم اومد.

ختم آقا، سیلی شهلا، امیر ارسلان!

اشکی نیش زد توی چشمم که پسش زدم، دنبال دکمه‌ای کنار تخت گشتم تا کسی به دادم برسه، کورمال کورمال با یه دست گشتم و چیزی پیدا نکردم. مجبور شدم کسی رو صدا کنم.

-کسی بیرون نیس...خانم پرستار

در باز شد و نیلوفر نازنینم رو دیدم، جای تعجب نذاشت برام، با چشم‌های به اشک نشسته و صدایی لرزون که نشون می‌داد سعی داره کنترلش کنه به سمتم اومد و جسم پر دردم رو در آغـ*وش کشید.‌

-تو که من و کشتی...

هق هقش نذاشت ادامه بده. گذاشتم خوب دق و دلیش رو خالی کنه تا بعد کمتر ترکش‌هاش بهم بخوره. سرش رو که بلند کرد بهتر براندازش کردم، لــ*ب‌های همیشه رژ دارش به سفیدی می‌زد. نیلوفر همیشه آراسته‌ی من با لباس راحتی جلوم ایستاده بود. عطر جامونده روی لباسش کم شده بود و کمی بوی عرق می‌داد.

-آخر طاقت نیاوردی

صدای فرهاد عزیزم بود.

نیلوفر که کنار رفت تونستم خوب ببینمش، چشم‌های روشنش می‌خندید و من خوب می‌دونستم چقدر خوشحاله برای چشم‌های بازم.
لذت بودن کنارشون رو حتی غرغرهای زن هم اتاقیم هم نتونست زهر کنه.

-انگار نه انگار اتاق زنونست!

نیلوفر فین‌‌فین می‌کرد و فرهاد اروم معذرت خواست.

اومد جلوتر و کمر نیلو رو گرفت و به خوش نزدیک کرد.
-گریه نکن سیا سوخته من، حیف چشای خوشکلت نیس واسه این اوراقی بباره! این که ماهی چند بار بیمارستان پلاسه

چشمکی بهم زد. جوابش یه لبخند از ته دلم بود

-من سکته کردم و شما به هم لبخند تحویل می‌دین؟ اصلا متوجهی که ممکن بود چه بلایی سرت بیاد؟

فین فینش به گریه تبدیل شد، خواستم توضیح بدم که فرهاد با دست‌هاش بهم فهموند سکوت کنم

-وقتی که اومدیم گفتن تصادف نکردی فقط از حال رفتی. اما انگار کتک خوردی!

تو دماغی حرف زدنش صداش و بامزه کرده بود.

-به خدا تمام مدت فکر کردم نکنه بلایی سرت آوردن، نکنه کسی اذیتت کرده باشه. تازه سرپا شده بودی تو...تو اینجا خواب بودی و من توی این دوروز مردم

چشام بیش تر از این گرد نمی‌شد

-چی ؟دوروز؟
 
آخرین ویرایش:
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
5/1/19
36
372
53
پارت شش



فرهاد کجکی روی تخت نشست.

-دو روزه که بی‌هوشی، اون شب بهت زنگ زدم که ببینم کجایی دیدم جواب نمی‌دی. گفتم عادت داری تو ماشین بخوابی زیاد نگران نشدیم، دو سه ساعت بعد از بیمارستان زنگ زدن که خانمی رو آوردن اینجا که توی گوشیش شماره ما بوده، همون شب راه افتادیم؛ اومدیم گفتن تصادف نکردی و از حال رفتی بیشتر نگرانم کرد. خانمی که پیدات کرد گفت از حال رفته بودی.

چشم‌هام به اشک نشست و تار می‌دیدمش

-من شرمندم واقعا اما یهو از حال رفتم، تو راه ترمینال بودم که این‌طور شد.

نیلوفر همون‌طورکه با دستمال دماغش رو پاک می‌کرد چشم غره‌ای رفت، روی صندلی پلاستیکی رنگ و رفته‌ی کنار تخت نشست. از جعبه‌ی دستمال به عنوان ابزار خنکی استفاده کرد.
-می‌خوای باور کنم که تن کبودت واسه از حال رفتنته؟

-نمی‌تونم چیزی بگم نیلوفر، حداقل الان نمی‌تونم.

نگاهشون سنگین بود.‌ سربه زیر به انگشت شصت بدون ناخونم نگاه کردم. از وقتی اومده بودم تهران وضعیت بدنم بدتر شده بود.

فرهاد- نیلوفر جان الان باید بریم آزمایش آخر و بده اگه همه چیز خوب بود می‌تونیم بریم خونه. وقت زیاد هست واسه حرف زدن.

_اما فرهاد...

دستی که روی شونش نشست ساکتش کرد.

-نمی‌خوای کمکش کنی؟

من هیشه گفتم پشت لبخند فرهاد جادویی بود که نیلوفر و عاشق کرد .

تمام مدت آزمایشم چقدر از صورت درهم خانم پرستار برای دست زدن به دست‌های پر از تاولم خجالت کشیدم؛ با وجود دستکش توی دست‌هاش باز هم از نیلوفر کمک خواست، ابروهای نازک اما مداد کشیدش رو گره کرده دستکش رو توی سطل زباله پرت کرد. هر چقدر هم فریاد می‌زدم واگیر نداره فایده‌ای نداشت. پس سکوت کردم!

دو ساعتی معطل شدم برای ترخیص، حالا توی ماشین خیره به جاده‌ی مارپیچ مورد علاقم بودم؛ درخت‌های دو طرف خیابون اما رسیده به‌هم توی آسمون به سرعت از کنار ما می‌گذشتن. نم بارون اتراق کرده روی شیشه ماشین باعث شد دستم رو باز کنم برای حس طراوت این نعمت خدایی، موزیک ملایم روشن کمی فضا رو احساسی کرده بود. بغضم تقلا می‌کرد برای بیرون زدن، فضای مه گرفته‌ی سیاه‌بیشه هوای دلم رو گرفته کرد. چقدر دلم سیامک رو می‌خواست که حرف بزنیم.‌ شاید دیگه وقته فراموشی بود. خط زدن و گذشتن از کسایی که یه روزی به بدترین شکل خطم زدن.
فراموشی همه حتی.....
چطور می‌تونستم فراموش کنم وقتی توی خیالمم نمیتونم جز فراموش شده‌ها بزارمش.
همیشه دلم رسیدن میخواست، تحمل کردم تا برسم. تلاش کردم تا داشته باشم. اما حالا من مریم سالاری شکست عشقم رو قبول کردم در برابر تنفر امیرارسلان سالاری.
اصلا این‌طوری بهتر شد.‌ گیرم که باورم می‌کرد. چطور می‌تونست بدن پر تاولم رو تحمل کنه؟ چطور باید به جای عطر، بدنم رو با بوی روغن زیتون یا وازلین تحمل کنه؟ منی که روم نمیشه موهام و جلو دوستام باز کنم چطور باید تحمل می‌کردم و از خجالت نمی‌مردم وقتی دستش تو موهام می‌نشست پر از حس، اون وقت دست‌های کشیده و خوش فرمش پر از پوسته‌های ریز سرم می شد.

اره همون بهتر که نباشه، همون بهتر که فکر کنه همونی‌ام که همه می‌گن.

-گریه می‌کنی مریم؟

دستی به صورت خیسم کشیدم. اصلا متوجه نشده بودم.

-میشه به سیامک بگی تا یکی دو‌ روز آینده بهم وقت بده؟

نیلوفر همون‌طور با گردن کج و فرهاد از داخل آینه نگام کردن.


-کار خوبی می کنی، اتفاقا سیامک هم خواست ببینتت. باهاش هماهنگ می‌کنم.

بقیه مسیر به سکوت گذشت. وقتی رسیدیم با جمله‌ی میخوام تنها باشم پیاده شدم.
نیلوفر خواست اعتراض کنه که با جواب فرهاد تقریبا لال شد.

-برو جانم، دوساعت دیگه میایم پیشت، شامم می‌گیرم.

تمام اون دوساعت فکر بود و فکر بود و فکر، و به یه جمله رسید "به درک"
جمله‌ای که شد یه تصمیم مصمم برای آیندم، آینده‌ای که باید گذشته‌ام رو براش قربونی می‌کردم. تا الان هم اشتباه کردم دنبالش بودم. اون اگه قدرم رو می‌دونست خودش باهام هم قدم می شد.


* * *
صدای آلارم گوشیم باعث شد چشام رو باز کنم، خمیازه‌ای کشیدم و بلند شدم.
صبح برای من یعنی پوست خشک، خستگی بیشتر، صدای جیرجیر مفاصل مثل لولایی که روغن نخورده.
بعد از اون روزای تلخ مرضی افتاد به جونم که درمانی نداشت. یه دکتر می‌گفت قارچه، یکی می‌گفت آلرژی، تا اینکه یه دکتر آب پاکی و ریخت رو دستم و گفت درمانی نداره. داروی موقتی داشت برای کنترلش اما من پیش رو نگرفتم دیگه، اوایل سخت‌تر بود اما کم‌کم بهش عادت کردم. انگار شده از خودم.
هر روز صبح نیم‌ساعت زودتر بیدار می‌شم برای چرب کردن بدنم اون هم بعد از حموم!


با حوله توی تنم به آشپزخونه رفتم. یخچال خالیم رو زیر و رو کردم. پنیر ته کشیده‌ی خامه‌ایم رو روی میز گذاشتم، نونی از فریزر درآوروم؛ روی بخار کتری گرمش کردم. با یه دستم لقمه نون و پنیرم رو می‌خوردم و با یه دستمم هم تند‌‌تند غذایی که دیشب سر هم کردم رو می پیچیدم برای ناهار.
میز رو جمع کرده، دستمالی از کشو درآورده نم دار کردم روی کانتر آشپزخونه کشیدم.
حوله‌رو درآورده روی صندلی میز تحریرم انداختم. بدون وسواس مانتو نخی کرم رنگم با شلوار کتان مشکیم رو از کمد دیواری گوشه اتاقم که یه سمتش رو پتو و بالشت‌ چیده بودم بیرون کشیدم، بدون اینکه نگاهی به آینه بندازم جلوی در شالم رو سر کردم و زدم بیرون.
 
آخرین ویرایش:
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
5/1/19
36
372
53
پارت هفتم



قدم زنان راه افتادم. فاصله خونه تا کافه زیاد نبود، بچه‌ها به اجبار زود بیدار شده به خاطر گرمی هوای شمال مشغول بازی فوتبال بودن. سجاد تپلی دوست داشتنیم توی دربازه ایستاده مشغول گاز زن سیب سرخ توی دستش بود. پسر کر و لالی که با ناتوانیش خودش رو از بچه‌های دیگه عقب نکشید، دستی براش تکون دادم. بوسی توی هوا برام فرستاد، نمایشی گرفتمش روی لپم گذاشتم. از خنده چربی‌های شکمش تکون می‌خورد.

-سلام خاله

یکی گفت سلام و بقیه سر تکون دادن.

-سلام بچه ها، خسته نباشید.

ذوقی که نشست توی صورتشون، من هم سر ذوق آورد. لبخندی نشست گوشه لبم؛ راه افتادم سمت تنها داراییم، از صدقه سری آقا بود. البته نه از عشق بلکه از دور کردن من بی‌آبرو از خانوادش مخصوصا از شازده نوه‌اش. پسر شونزده یا هفده ساله‌ متلکی به منه هیکل غلط‌ انداز انداخت. سلامی به حلیمه خانم فروشنده‌ی حصیر فروشی دادم. لبخندی تحویل گرفتم با چاشنی روزت خوش دخترم.
به خیابون اصلی رسیدم، از گل فروشی سر نبش ارکیده گرفتم، از خیابون وسط با صبر برای رد شدن ماشین گذاشتم. کوچه‌ی منتهی به ساحل با نصب بنر بزرگ نوشته شده منطقه‌ی ممنوعه شنا رو رد کردم.
صدای دریا رو که شنیدم بو کشیدم، بو کشیدم و رفع دلتنگی کردم. صدای چِرِخ چِرِخ سنگ ریزه‌ها زیر کتونی سفید اهدایی ساحل، لبخندی روی لــ*ب‌های چاک شدم آورد.

ضربه‌ای زدم به تابلوی چوبی معلق جلوی کافم، ذوق کردم از اسم نوشته شده‌ی روش؛ اسمی که عزیز می‌گفت انتخابی مادرم بود.
خوشی دوید زیر پوستم که نه! توی استخونم از دیدن دوباره کافه سیرانوشم. کافه‌ای که با کمک نیلو و البرز شد کافه، جا از من کار از اونا بود!

قدم گذاشتم توی حیاط ثمره‌ی تلاشم، صندلی‌های چوبی چیده شده خالی از مشتری بود. شبنم جا خوش کرده روی صندلی‌های خوابیده روی میز رو لمس کردم. از آب نما گذشتم. تک پله‌ی چوبی رو بالا رفتم. در چوبیش رو که باز کردم صدای زنگ بالای در حالم رو بیشتر جا آورد.

-سلام خانم، چه عجب تشریف فرما شدید؟ دیگه راستی راستی داشت باورم می‌شد از شرتون خلاص شدیم.

آناهید بود. حرفش به ظاهر شوخی بود. اما خوب می‌دونستم گفته‌ی از ته دلشه!

-مدتی به خودم مرخصی دادم. چند ساله از کافم بیرون نرفتم و هی کار کردم. نیاز به ریکاوری داشتم.

کافم رو غلیظ گفتم تا حساب کار دستش بیاد. ابروهای پهن هشتیش رو بالا داد. دستی به دماغ خوش فرمش کشیده "عجب" بلندی گفت.


هیچ وقت نفهمیدم مشکلش با من چیه؟ نیلوفر می‌گه حسادت! اما من چیزی ندارم برای حسادت کردن، از نظر ظاهری که بخوایم در نظر بگیریم پوست سبزه و و بانمک اون کجا و پوست سفید و ماست من کجا؟ چشمای کشیده اون کجا و چشمای گرد و بی‌حالت من کجا؟ لــ*ب‌هاش و که گاها خود نیلوفر می‌گفت عجیب خوردنیه!
چیزهای دیگم که من هیچی نداشتم. خانواده که هیچ، تحصیلات هم که خیلی سرتر بود.

چشم غره ای رفت، پا روی پا انداخت تا پاهای خوش تراشش رو بیشتر در معرض دید بزاره. به صندلی پیشخوان تکیه زد، حتی به خودش اجازه نداد از جاش بلند شه!

-اما من شنیدم که حال ندار بودی، اگه حالت خوش نیس برو خونه، نیلوفر بهتر می‌تونه اینجا رو اداره کنه.

خواستم جوابش رو بدم که حواسم رفت به تابلوهای پایین کشیده کلبه‌ی چوبی کافه‌ی دوست‌ داشتنیم.

-تابلو‌ها چرا سر جاش نیست؟

از صندلی پیش خوان بلند شد. پشت مانتوی آبی کاربنی خوش رنگش رو با وسواس تکوند تا مبادا چروک شده باشه، تق‌تق کفش‌های پاشنه بلندش با قرار گرفتن کنارم قطع شد.


-کار نیلوفره، البته من بهش گفتم نکنا گوش نکرد.

اهومی زیر لــ*ب گفتم. دو روز خودم رو حبس کردم، حبس کردم و درد کشیدم. درد کشیدم تا این دندون لق و بکشم بیرون. دروغ چرا نتونستم کنار بیام، اما تونستم خودم رو قانع کنم که محکم باشم، که آماده بشم برای هیچ وقت نداشتنش! برای اولین قدم خوب بود، نپرسیدم چیکارشون کردن تابلوهایی رو که امیر می‌گفت حکم بچه‌هاش و دارن!

-حالت خوش نیست می‌موندی خونه، نیلوفر و داداش البرز از پس کارا بر میوندن


نمی‌دونم از دلسوزی گفت یا بدجنسی،‌ حال تجزیه و تحلیل نداشتم. آه پرسوزی کشیدم و طبق عادت لپ‌های سفیدش رو کشیدم. همیشه همین‌طور بود. وقتی کنایه می‌زد ندید می‌گرفتم. عوضش لپ‌های اناریش و می‌کشیدم. نادیده گرفتم لــ*ب‌های ورچیده از عصبانیتش رو، راهی طبقه بالا شدم. به اخرین پله که رسیدم دوباره برگشتم و به سالن نگاهی انداختم، اولین مشتری امروز با صدای زنگوله بالای در اعلام حضور کرد. با انرژی بیشتر از راهروی باریک منتهی به آشپزخونه گذشتم، صدای بچه‌ها از آشپزخونه می‌یومد. رام و کج کردم سمت اتاق استراحت، دستیگره اتاق خراب بود؛ با هل بازش کردم. سری از تاسف تکون دادم برای بهم ریختگی اتاق.
صدای نیلوفر رو که شنیدم پیش خودم اعتراف کردم دلم تنگ بود برای آشپزخونه کافم، برای البرز که همیشه تند تند در حال حرکت بود، برای سربه هوایی نرگس، دلبری صبورا برای البرز که نه تنها به اون بلکه به همه انرژی می‌داد، حتی دلم برای گاز دسته دومم تنگ شده بود.

-حتما باید زور بالای سرتون باشه؟ این چه وضعشه نرگس؟فنجون‌هارو نیگا کن‌! نمیومدم همین فنجونا رو می‌بردی می‌ذاشتی جلو مشتری؟

-به خدا نیلوفر خانم من شستم فنجون‌ها رو

صدای فنجون‌ها میوند. پشت بندشم صدای نیلو

-اینجوریه نرگس، منظورت از شستن یعنی آب زدن دیگه؟ زود خوب بشورشون. محمد رضا کوش؟ پس چرا نیومد. این گوشی من کوش پس.
 
آخرین ویرایش:
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
5/1/19
36
372
53
پارت هشت

بیشتر از این معطل نکردم و با تک سرفه‌ای اعلام حضور کردم. سه جفت چشم همزمان برگشتن سمتم؛ نرگس با ترس، البرز کنجکاو، نیلوفر هم معمولی.

-چیه یه جور نگاه می‌کنید انگار جن دیدین؟

دو، سه قدم جلوتر رفتم و روی صندلی جلوی سماور برنجی نشستم. صندلی دیگه‌ای جلو کشیدم پاهام و روش گذاشتم.

-شل کنید بابا، عضلاتتون میگیره‌ها.

زودتر از همه نیلوفر به خودش اومد، لبخندی که زد بهترین نوع خوش آمد گویی بود برای منه محبت ندیده. شکلات رنگی‌های چیده شده توی شیشه‌های یه جور رو از کابینت بیرون کشید.

-بلانسبت جن

کنایه‌اش رو گرفتم، به خاطر صورت رنگ و رو پریدم می‌گفت.

نگاه البرز کماکان روی من بود، جرات سوال پرسیدن نداشتم. می‌دونستم دلخوره، نگاه گرفتم از صورت میرغضبش، روبه نرگس گفتم:

-خوبی نرگس؟ رسیدنم بخیر!

زدم به شوخی تا نگرخه بچم!

-خانم خیلی خوش اومدی. جاتون خیلی خالی بود.

می‌دونستم نیلو خیلی سختگیره!

-صبورا کجاست؟ محمد رضا...؟

نیلوفر همینطور که داشت کیک تولد بزرگی رو که روی میز بود تزیین می‌کرد گفت:

-محمدرضا رو فرستادم انبار بار بیاره، هنوز نیومده. صبورام تو آشپزخونه پایین بود ندیدیش؟

سری تکون دادم فقط، بلند شدم و رفتم کنار البرزی که داشت کیک پای سیب‌های خوشمزش رو از فر در می‌آورد. یه تیکه از کیکش رو مزه کردم. سوختگی زبونم رو تا حلقم با جان و دل خریدم اما مثل همیشه عالی بود. روی میز نشستم و پاهام و آویزون تکون دادم.
زیر چشمی نگام می‌کرد، این‌طوری شکستگی روی ابروش رو واضح‌تر می‌شد دید، شکستگی که به قول خودش یادگار دوران جهالتش بود.

-چه استقبال گرمی!

نیلوفر- سیران حالا که اومدی من برم یه سر به گالری بزنم؟

همونطور که نگام به البرز بود جواب دادم.

-باشه برو، منم کارام سبک تر شه میام.

به نرگس که هاج و واج هنوز وسط سالن ایستاده تشر کشید.

-نمیخوای به کارات برسی؟ یالا اینا رو بشور بعد کمک البرز کن تا محمد بیاد.

-چرا..چرا..الان میرم

نگام هنوز به البرز بود، نگاه اون به میز، با انگشتاش ضرب گرفته بود روش، موقع عصبانیت همیشه همین کار رو می‌کرد. شالم رو کمی آزاد کردم. بشقابی برداشتم، مشغول باز زدن خودم شدم.

-اووف؛ چه گرمه

سکوتش به کنار، ابروهای گره کردش و نگاه نکردنش بیشتر کلافم کرده بود

-البرز نگات نگیر ازم، نگاه که می‌گیری دنیا برام تموم شدس.

به ضرب از روی صندلی بلند شد. به انفجار رسیده توپید.

-میخوای باور کنم حرفات و؟ اون موقع که گذاشتی رفتی و فقط یه پیام دادی به این فکر نکرده بودی؟
هه...دنیا برام تموم شدست!

شرمندش بودم
-من شرمندم، اما راهی برام نذاشتی. وقتی مریض بود چقدر گفتم بزار برم، نذاشتی، وقتی سارا خبر مرگش رو داد ترسیدم بازم نذاری.

کلافه دستی توی موهای بلندش کشید.

-حالا که رفتی چی شد؟ بهت مدال گذشت دادن؟ رفتی و با یه صورت آش و لاش برگشتی ،واسه همین چیزا بود که گفتم نرو، حالا خانم واسم گانگستر شده و فرار می‌کنه

دروغ چرا حس نگرانیش و دوست داشتم.

با حرص پیشبندش رو درآورد و روی میز پرت کرد.



-گفتم وقتی بیای...

با صدای جیغ جیغوی صبورا از ترس قالب تهی کردم. حال البرزم بهتر از من نبود.

-اومدی جانا

تنگ در آغـ*وش کشیدم این یارِ، یار غار روزهای سخت زندگیم رو. اروم زیر گوشم پچ پچ کرد.

-به خونت تشنست، اما از دلتنگیه.

ازم جدا‌ که شد. چشمکی زد و با ناز ذاتیش روبه البرز کرد.

-نبینم آقامون اخمالو باشه‌ها، آبجی خانمتون هم که تشریف فرما شد، دیگه این اخم‌ها باید واشه.

نرگس- خانم تموم شد.

برگشتم سمتش، کل لباس فرمش رو خیس خالی کرده بود.‌‌‌ نگاهی به صورت ریزه میزه و بامزش کردم، باز هم چشاش سرخ بود از بی‌خوابی، دختره متکی به نفسی بود.‌ هم کار می‌کرد هم درس می خوند.


-برو لباست و عوض کن. اینجوری نرو پیش مشتری

صبورا- بیا این سفارشارم حاضر کنم ببری.

رو به البرز گفت:

اسموتی حاضره؟

با تخسی فقط سرش رو تکون داد. انگشت‌های صبورا که نشست روی ابروی کشیده و هشتیش لبش کمی مایل شد به چپ، از ابرو که گذشت و رفت رو صورت ته ریش دارش، اخماش واشد، تا رسید به چونش، نیشش رو چاکوند .

قهقهه زدم؛ از اونایی که البرز می‌گفت حق ندارم جلو مرد غریبه بخندم.

لبخندی هم نشست رو لــ*ب‌های صبورا، امان از چال گونش؛ دل من‌ رو برد. وای به حال دل البرز.

-من برم سینی سفارش ها رو حاضر کنم

از پشت به کمر باریکش نگاه کردم،‌ انگار روی صحنه مد راه می رفت.
صورت سرخ نرگس از خجالت باعث قهقهه دومم شد. البرز کُشون راه انداخته بودیم!

-نخند سیران، ازت بد شکارم

من برای دوستام سیران بودم. مخفف اسم انتخابی مادرم برام، میز رو دور زدم و رسیدم به جلوش، مظلوم سرپایین انداختم. نگام و بند کتونیم کردم.

-می‌دونم ناراحتت کردم، می‌دونم دلخوری، می‌دونم حق نداشتم این کارو کنم.‌ اما مجبور شدم؛ نمی‌رفتم که هزار جور حرف بود. اینا نزده برام هزار جور می رقصن!

سرم رو بلند کردم و نگاه مهربونش ته دلم رو امیدوار کرد به بخشیدن، دیدم دلتنگی رو زیر نگاه به خون نشستش.

-باور کن تا لحظه آخر خواستم متقاعدت کنم که با هم بریم. اما حرف؛ حرف خودت بود. مجبور شدم

با انگشتاش تیشرت قرمز چسبیده به تنش رو چند بار گرفت و از تنش فاصله داد و رها کرد.

-همون روز خواستم بیام دنبالت، اما سیامک نذاشت، گفت مستقلی و از این جور اراجیفا که هیچ کدوم تو کتم نمی‌ره، دخترو چه به استقلال، چه استقلالی وقتی یه عده گرگ تو کمینتن.

و من چقدر شرمندش بودم
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.