درحال نگارش رمان میعادگاه دُر | مریم بانو کاربر ناول کافه

  • شروع کننده موضوع maryamBano
  • تاریخ شروع
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
5/1/19
39
296
53
#1
اسم رمان ‌‌‌‌:میعادگاه دُر
اسم نویسنده:مریم بانو
نام تایید کننده: @Elahe Dehghani
ژانر:عاشقانه - اجتماعی

خلاصه:
یه روزی یه جایی یه مطلب خوندم که عجیب دلم خواست توی خلاصه‌ی این رمان به کار ببرم
"اگه یه روزی از جایی که هستی ناراضی هستی جات و عوض کن. شما درخت نیستی"

داستان در مورد دختریه که از جایی که بود و جایگاهی که داشت ناراضی بود اما درخت نموند و جایگاهش رو عوض کرد.

رفت و تلاش کرد، راضی شد از چیزی که شد.
دختری که طرد شد، بیمار شد، عاشق موند، اما...

این بهترین خلاصه‌ای بود که می‌تونستم برای این رمان بنویسم!

 
آخرین ویرایش:
Elahe Dehghani

Elahe Dehghani

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
9/8/18
123
554
93
22
#2
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
5/1/19
39
296
53
#3
مقدمه

قرارمون یه عاشقانه ناب بود به طعم شهد شیرین نگاهت.
نبود که جای خالی نگاهت برام بشه زهر.
قرارمون همیشه موندن بود؛ نبود که بودنت بشه یه آرزوی کال.
قرامون یه ریسه‌ی بدَلی از مرواریدهای سفید بود، نبود که با نبودنت پلاک بشه توی بدنم به اسم بیماری.
زندگیم شده پر از بودن‌هایی که دیگه نیست.
این بار، قرارمون میعادگاه دُر، بودنش با تو ..موندنش با من!

نویسنده نیستم، کمی زندگی به طعم صدف مینویسم...



پارت اول:

با پاهایی لرزون و البته دلی لرزون وارد عمارت آقا شدم. جمعیت سیاه پوش مدام به این طرف و اون طرف می‌رفتن. صدای صوت قران که با چند تا بلندگوی بزرگ پخش می‌شد حسابی کرکننده بود، کولم رو که روی دوشم سُر خورده بود جابه جا کردم و بلاخره بعد هفت روز کلنجار خودم رو راضی کردم قدم بزارم توی عمارتی که مراسم هفتمین روز نبود آقا برگزار می‌شد. آقایی که یه روز رئیس این عمارت سنگ مرمر شده بود اما ‌‌حالا زیر یه تله خاک خوابیده بود.
خیلی وقته شده بود فقط آقا! دیگه جونی نمونده بود که بشه پسوند و بچسبه به آقاش، درست از روزهایی که هوار می‌زد به من نگو آقا جون و من می‌ترسیدم از دندون‌های یکی بود یکی نبودش!
منه شش یا هفت ساله نه تنها از کمربند معتمد بزرگ فرش بلکه از دندوناش هم می‌ترسیدم!


نگاه آشنایی دیدم که هنوز رد اشک روی صورتش مونده بود. مردی که خودش یک پا آقا بود با فرق اینکه هوار نزد و زور به رخ نکشید. این مرد آقا شد چون دلم خواست برای قلبم آقایی کنه!

نگاه که نه بلکه دل کندم از چشم‌های از تعجب گرد شدش،‌‌ رد کردم درختای سربه فلک کشیده باغ و، گذشتم از گلای رز و شمعدونیه چیده شده توی گلدون‌های سفید یک دست که از گرمای چله تابستون پژمرده شده بودن، وارد سرای اصلی شدم؛ بوی حلوا به مشامم خورد. چشم چرخوندم برای پیدا کردن آشنا اما هفت پشت غریبه، به سختی چشم گرفتم از لوستر روشن تازه وصل شده‌ی وسط سالن که با خورشید برابری می‌کرد. نگام به پرده‌های پر زرق و برق و شلوغ کشید. پورخندی نشست گوشه‌ی لبم از سیلی که به خاطر روشن بودن تک لامپ سرویس نوش کردم. میون اون همه عتیقه‌جات صندلی چیده شده بود.‌ با وجود اون همه آدم با تیپ‌های اشرافی سکوت خفگی آوری برقرار بود. به قول نیلوفر پولدارها عزاداری‌شون هم فرق داره!
گاها صدای گریه‌ای سکوت جمع رو می‌شکست، عمه شهین بود. با همون ابهت که همیشه یادآوری می‌کرد زن باید سنگین باشه روی مبل سلطنتی نشسته بود. هیچ وقت نفهمیدم سنگین بودن زن یعنی چی؟
با دستمال گلدوزی‌ شده آروم گوشه‌ی چشم به اشک نشسته‌اش رو پاک می‌کرد و گاها از شدت گریه شونه‌هاش می‌لرزید. شاید سنگین بودن یعنی همین که نتونی مراسم نبود عزیزتر‌‌ین شخص زندگیت اون‌طور که می‌خوای عزاداری کنی و یا شاید یعنی اینکه توی هر شرایطی خط اتوی کت و دامن گرون قیمتت تیزی بشه توی چشم زن‌های ندار یا دارا اما خاله زنک دور و ورت!


با صدای خدمتکار به خودم اومدم.

-بفرمایید خانم خیلی خوش اومدید.

دختر جوونی که فکر کنم هم سن و سال‌های خودم بود. سری تکون دادم و تمام سعیم رو کردم که سنگین باشم. البته اگه بشه به جای کت و دامن با یه مانتوی تا روی زانو سنگین بود! دروغ چرا حتی دلم نخواست سیاه بپوشم. سرفه‌ای کردم که مقدمه‌ی حرفم شد.

-تسلیت می‌گم...عمه خانم

نگاه یخیش رو بهم دوخت، چشم‌های گردش و گریه بنداومدش نشون می‌داد تا چه حد موفق به متعجب کردنش بودم.
بدجنسی نبود که عجیب دلم می خواست کسی این صحنه رو ضبط می‌کرد و من بعدا یه دل سیر می‌خندیدم!


منتظر جواب نموندم و روی نزدیک‌ترین صندلی موجود نشستم؛ به سرامیک کف سالن خیره شدم تا چشمم نیفته به صندلی که مزین شده‌ بود به قاب عکس و تاج گل بزرگ که جای خالی مرد مستبد روزهای زندگیم رو یادآوری می‌کرد. حتی از این صندلی هم خاطره بدی دارم!
 
آخرین ویرایش:
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
5/1/19
39
296
53
#4
پارت دوم:

نگاه‌های خیره‌ای روم سنگینی می‌کرد اما سرم رو بلند نکردم.کماکان صدای صوت قرآن می‌یومد که با سوز سوره شمس رو می‌خوند. برای پذیرایی خدمتکار‌ها صف کشیدن، تنها خرمایی برداشتم و از انواع و اقسام میکادوها صرف نظر کردم. صدای تعریف‌هایی از عزیز از دست رفته شنیدم، توی دلم به این مگسان دور شیرینی خندیدم اما همچنان نگام گیر سرامیک‌های کرم با گل‌های درشت طلایی کف بود. صدای پچ پچ شنیدم و جمله‌ای که باعث شد نگاه بگیرم از شیار‌های برق انداخته‌ی سرامیک که توی ذهنم مشغول شمردنش بودم و بدوزم به چند تا خانمی که درست روبه روم نشسته بودن. می‌شناختمشون از فامیل‌های عمه بلقیس بودن.

زن جوون-بنده خدا آقای سالاری، سرحال بود. غم این دختر داغونش کرد. کل خانواده نابود شدن، مادرش هم شنیدم همین طور بود. پدرش حتما یه چیزی می‌دونست که قبولش نکرد دیگه.

زن مسن-لااله اله الله، غیبت نکن زهرا جان

نوه ی عمه بلقیس‌ چادرش رو که به دندون می کشید آزاد کرد و گفت:
-آخه می‌گن مادرش هم همین‌طور بود. بعد از اینکه مادرش مرد پدرش نخواست این دختر رو ببینه، حتی با خانوادش هم قطع رابطه کرد به خاطر اینکه دایی سالاری مخالف بود بچه رو ببرن پرورشگاه، این دختر هم که جواب دایی خدابیامرز رو اینطوری داد.


زن مسن دونه‌های تسبیح رو با وسواس رد می‌کرد تا مبادا از دستش دربره.

-چه می‌دونم مادر، اما باز هم درست نیس اینجا راجع بهش صحبت بشه، هر کس و توی قبر خودش می‌زارن.

زن جوان که انگار مال پدرش رو بالا کشیدم با تشر گفت:
-شمام که همش همین و میگی، باور کن خدا هم خوشش میاد آبروی این جور ادم‌ها بره.


بی‌تفاوت بلند شدم. سال‌ها پیش همین آدم‌ها بهم یاد دادن که فقط باید بی‌تفاوت بود!
قدمی بر‌نداشتم که در آغـوش گرمی فرو رفتم. دروغ نگفتم اگه بگم عطر تنش بوی زندگی می‌داد! عزیزم بود. عزیزتر از جونم.
لرزش شونه‌هاش باعث شد دل بکنم از خلسه‌ی شیرین وجودش. از خودم جداش کردم، صورت گرد و پراز چروکش خیس اشک بود، دست‌های سردش رو گرفتم و کمکش کردم جایی خلوت و دور از چشم‌های خیره بشینه.
دلم خون شد از صدای گرفتش برای نبود سالاری جانش.

-دیدی چی شد مریم جان بی سالاری شدم، دیگه چطور اینجا رو می شه تحمل کرد.
هق هق نذاشت ادامه بده
آروم بازوهاش رو نوازش کردم. دل داری دادن بلد نبودم و اگر هم بلد بودم زبونم نمی‌چرخید از گفتن آقا.
مثل کسی که از خواب بد بیدار شده هول زده گفت:
-ببخشش، حلالش کن. اون بهت بد کرد اما الان دستش از دنیا کوتاست

با صدایی که از ته چاه دراومده گفتم:
-اون حتی تا لحظه آخر هم پشیمون نبود.


گریه‌هاش تبدیل به شیون شد. نگران از شنیدن به اطراف نگاه کردم. کسی حواسش پی ما نبود.

-پشیمون نبود چون اون بی‌همه چیز هوشنگ پُرِش می‌کرد. خودت که می‌دونی چقدر شهلا براش عزیز بود. اما من زنش بودم؛ پشیمونی رو توی چشماش می دیدم.

ملتمس نگام کرد و من خیره ی لــ*ب‌های خشکی زدش شدم.

نمی‌تونستم ببخشم اما یه دروغ مصلحتی که اشکالی نداشت؟ داشت؟

زمزمه‌وار طوری که خودم هم نشنیدم چی گفتم
-گذشتم.


میون گریه خندید و در آغـوش کشید طفل یتیمش رو، دستم حلقه شد دورش‌؛ چادرش مشت شد توی دستهام، پوششی که جز قانون این خونه بود و من چقدر تنم کبود شد برای رعایت نکردن این قانون!

اما من این چادر گلدار با عطر گل محمدی رو دوست داشتم.

به ناچار دل کندم. ته مونده اشکش رو با گوشه‌ی روسریه مشکیش پاک کرد. آروم تار موی خاکستریش و که از گوشه صورتش مشخص بود توی روسریش جا کردم.

-این یه هفته چشمم به در خشک شد تا بیای، همش نگران آهت بودم مادر، گفتم چون نیومدی نبخشیدی.
 
آخرین ویرایش:
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
5/1/19
39
296
53
#5
پارت سوم

_هر روز می‌یومدم ولی بر می‌گشتم.

فهمید چون فردی به نام عقیل سالاری حضور داشت نیومدم.

از نگاه خیرش و سکوت به وجود اومده شرایط رو برای تغییر جو مناسب دیدم.

- شهلا خانم و بقیه کجان عزیز؟ حتی ملوک خانم هم نیست.
-شهلا حالش بد شد به خاطر قلبش، از دیشب بیمارستانه، ناهید و مرواریدم باهاشن. ملوک خانم و همراه سارا و سمیرا فرستادم چند دست از لباس‌های تمیز آقا جونت رو بدن به یه نیازمند.

سربه زیر، زیر لــ*ب آهانی گفتم و تمام فکرم شد همراهی مروارید با شهلا.

بلدی می‌خواست به دست آوردن دل شازده پسر این عمارت!

-حالا که اومدی چند روز بمون، منم دلم یه ذره آروم می گیره. حالا که آقات نیس...

نذاشتم ادامه بده.

-نمی‌خوام کسی رو ناراحت کنم اما بهتون سر می‌زنم. برای امشب بلیط بر‌گشت دارم اما برای چهلم میام.

اصراری به موندن نکرد. خوب می‌دونست موندن توی عمارت یعنی جون کندن!

-من برم کمی استراحت کنم. فشارم پایینه، شام و بمون حداقل، ملوک که اومد می‌گم برات ببنده تا ببری برای چند روزت.

نگران از حالش که روزی مادرانه خرج کرد گفتم:

-حالت خوش نیست؟ میخوای ببرمت دکتر؟
لبخند بی‌رمقی زد و بلند شد.
-نه همین الان دوست امیر جان معاینم کرد. خوبم، فقط باید کمی استراحت کنم.

بلند شدم برای کمک، نیم خیز موندم با دیدن شهلا خانم و مروارید و ناهید که زیر بغلش رو گرفته بودن.
پا پس کشیدم، سرمارو تا مغرو استخونم حس کردم .من وسط چله‌ی تابستون قندیل بستم از سرما!
شیش سال برای کشتن ترس زمان زیادیه، اما من هنوز واهمه داشتم از این زن.
این زن تمام گذشته من و تبدیل به برزخ کرده بود و بعد با یه ضربه نهایی آینده من و تبدیل به جهنم!
از برخوردش ترسیدم. آخرین باری که دیدمش با سیلی از من پذیرایی کرده بود، بدون توجه به عزیز و چشمای لرزونش که نمیدونم از ترس بود یا اشک به گوشه‌ترین بخش سالن رفتم.
دیگه ندیدم کی عزیز رفت. کی شهلا خانم رفت. کی من نشستم، نشستن که نه؛ هوار شدم روی صندلی. دلم ضرب گرفته بود از ترس.
 
آخرین ویرایش:
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
5/1/19
39
296
53
#6
پارت چهارم

به هوای تازه نیاز داشتم. بی‌درنگ خودم رو به بیرون رسوندم؛ هوارو بلعیدم. دلم بالکن خونه‌ی اجاره‌ایه کوچیکم رو خواست با یه چای تازه دم که غرغر‌‌‌‌های نیلوفر رو به همراه داشت "چرا من باید همیشه دم کنم آخه"

-چرا اومدی؟

بند دلم پاره شد. پاره شد اما هوایی، هوایی شد اما زمینش زدم. زمین زدم تا خشم صداش زمینم نزنه. از خودم بخورم بهتره تا از خودی! خیره ابرهای گره کردش شدم که اصلا به صورت مهربونش نمیومد.

-بار آخر که دیدم واضح توضیح دادم که اگه ببینمت چه بلایی ممکنه سرت بیارم. و این قضیه ربطی به آقاجون نداشت.

با دستاش که یه روز برای نوازش می‌خواستم چنان چونم و گرفتم و سرم رو کشید بالا که کشیدن رگ گردنم رو احساس کرد.


-چه با آقاجون؛ چه بی آقاجون مردهای این خونه دم به تلت نمی‌دن.

حق این قلب بود که یه تیزی بگیری و بکوبی بهش و تمام.

چونم که رها شد. چنگ انداخت به یقه مانتوم.
-حواسم بهت هست. چیزی ببینم ازت می‌کشمت!

اون چنگ انداخت و قلب من چنگ، اون غضب کرد و من دلم لرزید برای ته ریشش که زیادی می‌یومد به لباس سرتاسر مشکیش.
سکوتم رو که دید بیشتر فشار داد و من اینبار عمیق عطر تنش رو به ریه کشیدم.

آروم لــ*ب زدم.
-می‌رم

یقه رو که رها کرد و رفت. تعادلم رو حفظ کردم تا پرت نشم. اما پرت شدم به دوران بچگیمون، وقتی که توی همین باغ اشکام رو پاک کرد و گفت:
-تنهات نمیزارم، نترس.

چقدر دور بود اون زمان، لبخند پر بغضی زدم.
اشکام قصد ریزش داشت که مانع شدم؛ یه وقتا باید محکم باشی مثل یه لبخند پر از بغض. من به خودم قول دادم امروز رو گریه نکنم. شروع کردم به قدم زدن، رفتم به باغچه‌ای که عزیز سبزی می‌کاشت. ناخونکی به جعفری‌های بلنده وجین نشدش زدم. پاهام کشوندم به خونه‌ی نیمه کاره ته باغ که قرار بود روزی بشه سرپناه برای خانواده‌ای که هیچ وقت شکل نگرفت. روی پله‌های بلوکیش نشستم و از دور به جمعیت سیاه‌ پوش نگاه کردم. درخت‌هایی که یه روزی فکر می‌کردم تا پیش خدا میره. چقدر نقشه کشیدیم برای بالا رفتنش.

با اعلام آماده بودن شام وارد سرا شدم. کمی سالاد کشیدم و به باغ برگشتم. نگاهم کشیده شد به استخر خالیه وسط باغ، از وقتی امین غرق شد دیگه این استخر پر نشد.
آه امین، نمی‌دونم از وقتی رفتی وضعم بدتر شد یا از اول همین بود.

-چرا غذا نکشیدی؟
 
آخرین ویرایش:
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
5/1/19
39
296
53
#7
پارت پنجم

از ترس بشقاب از دستم رها شد. سابقه نداشت حرفی بزنه، تا بخواد نگران غذا خوردنم باشه. همیشه خنثی بود، بچه که بودم همیشه از عزیز می‌پرسیدم چرا عمه شهین باهام قهره؟
بهش می‌گن قهر دیگه؟ وقتی حرف نزنی و نادیده بگیری یعنی قهر دیگه؟

انگار سوال توی ذهنم رو خوند.
-می‌دونم تعجب کردی.

کمی مکث کرد. انگشت‌هاش و تو هم قفل می‌کرد تا جلوی لرزشش رو بگیره.

-نمی‌تونستم بابام و ناراحت کنم. اما حالا که نیست ...

نمی‌دونم بغض بود که نذاشت ادامه بده یا جمله‌ای پیدا نمی‌کرد.

ناخداگاه گفتم:
-میلی نداشتم

توقع نداشت یادم باشه سوال اولش رو، حرف دیگه‌ای نمونده بود برای گفتن. بدون برداشتن ضرف شکسته از کنارش گذشتم.

-می‌دونم که تو به ساحل کمک کردی.

چنان به سرعت چرخیدم که صدای تیریک گردنم رو شنیدم.
نفهمیدم ناراحته یا خوشحال، منتظرم نذاشت.

-ممنونم که حمایتش کردی تا به آرزوهاش برسه، ممنون که پیش آقا جون سربلندش کردی.

-من کاری نکردم. هر کاری کرد خودش تلاش کرد و بهش رسید.

منتظر جواب نموندم. ساعت دوازده بلیط برگشت داشتم، یک هفته پیش اومدم که یک روز فقط مراسم خاکسپاریش باشم اما حالا بعد هفت روز دارم بر می‌گردم.
به اجبار برای برداشتن کوله‌ام و خداحافظی از عزیز بلند شدم.
دروغ چرا از درون می‌لرزیدم برای روبه رو شدن با اون زن، حرف سیامک رو به یاد آوردم "چند تا نفس عمیق بکش و با ترسات رو به رو شو، تا نجنگی باهاشون نمی‌تونی شکستشون بدی "

نفس گرفتم. دم، بازدم، با انگشتام شمردم. به سه که رسید معطل نکردم، تقریبا اکثر مهمون‌ها رفته بودن.

-این دختر اینجا چیکار می‌کنه؟
 
آخرین ویرایش:
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
5/1/19
39
296
53
#8
پارت ششم

صدا انقدر بلند و با جیغ بود که از هول نفس توی سینم حبس شد، ته هوارش رسید به یه سیلی که تمام صورتم رو کرخت کرد. انقدر سریع اتفاق افتاد که هیچ عکس العملی نتونستم نشون بدم. ضربه به صورتم بود اما پاهام رو فلج کرد. نشستم روی زمین، صداها زنگدار می‌شد اما می‌شنیدم، واضح نه اما از چاه در اومده می‌شنیدم.

-دختره‌ی هر جایی کی بهت اجازه داد که بیای، بابام و دق دادی بس نبود؟ دادشم و ازم گرفتی بس نبود؟ اول اون مادرت حالا هم تو! اومدی چپاول اموال نه؟ این و توی گوشت فرو کن اینجا هیچ فرقی نکرده؛ تو اینجا جایی نداری.

نخواستم ببینمش اما نگاه‌های خیره‌ روم مثل کوه سنگینی می‌کرد، نمی‌دیدم اما می‌شنیدم خودشیرینی‌های مروارید رو.

-عمه خانم استرس برات خوب نیس، برای کسی که ارزش نداره چرا اعصابت و خورد می کنی.

زن عمو جیران:
-شهلا جان همین الان مرخص شدی اخه تو،ملوک،ملوک...یه لیوان آب بیار

صداها دورتر می‌شد اما باز می‌شنیدم، دستام چسبید به گلویی که به شدت می‌سوخت.

-مگه می‌زاره؛ چقدر کشیدیم از دستش، چقدر خفت کشیدیم از این بی‌آبرو

-اینجا چه خبره؟

سر سنگین از دردم رو آوردم بالا، قامت بلندش رو دیدم که خیره بود به مادر ولو شدش که داشتن شونه‌هاش و می‌مالیدن، ته نگاه نگرانش به مادرش شد یه نگاه پر از غضب برای من، دیدم و شنیدم، اما کاش هم کور می‌شدم هم کر. دیدم که ابروهای مشکیش گره خورد؛ شنیدم که مروارید براش دلبری کرد.

-وای امیر باز مامانت با دیدن این دختره حالش بد شد.

شنیدم صدای قدم‌هاش و دیدم رسیدن به جلوی پاهام و چنگ زد به بازوهام و من با نگاه التماس کردم نشکن من و امیر مروارید، حداقل تو نشکن؛ اصلا همه بشکننا اما تو نه!
التماس نگاهم رو نخوند. نخوند که گذاشت لوزه سوم گلوش رو از شدت داد ببینم. و من چقدر پوست کلف بودم که نمردم!

-مگه نگفتم حواسم بهت هست؟ مگه نگفتم وای به حالت اگه دست از پا خطا کنی؟

داد اول به دوم نرسیده دستی منجی نجاتم شد. سارا بود که شد سپر بلا.

-چیکار می‌کنی امیر؟ نمی‌بینی حالش و می‌خوای بکشیش.
-به درک

وقتی می‌گن یه چیز و با مغز و استخونت حس می‌کنی همین‌‌جاست، لــ*ب زدم؛ به درک


صدای سمیرا بود که گفت:

-بخور این آب، فک کنم فشارت باز پایینه، رنگت پریده

اجازه دادم اشکام بباره تا ببره هلاهل این به‌درک غلیظ و

-مریم جان خوبی؟

جوابی نداشتم که بدم.

-صدام و می‌شنوی؟ سارا بیا...سارا...حالش خوب نیست اصلا

دستی نشست روی انگشت‌های کج‌وکولم از مریضی که این خانواده برام داشتن.

-یه چیزی بگو مریم، خوب نیستی؟ ملوک آب قند بیار.

درد این به درک انقدر زیاد بود که من و از پا در‌بیاره. آقا با این ابهتش نتونست، اما این درد من و می‌کشه.
صدای فین فین گریه تمرکزم و بهم می‌زد، سمیرا بود.

-حالش خوش نیست، ببریمش دکتر

شهلا غرید:

-عادتشه، خودش رو زده به موش مردگی

مروارید کار بلد‌تر گفت:

-ببین حال عمه رو، بعد تو چسبیدی به اون دختره
 
آخرین ویرایش:
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
5/1/19
39
296
53
#9
پارت هشتم

صدای یا الله که اومد مثل باطری که دوباره شارژ شده شروع کرد.

-بیا تو دادش، بیا و ببین روز هفتم آقا جون چه قشقرقی به پا کرده! خدا یا مرگ من و برسون.

نگاه نکرده حرکاتش رو از بر بودم که چطور هیکل پراز چربیش رو تکون میده از عصبانیت؛ و من تمام حواسم پی امیر ارسلان بود که سرش رو میون دستاش گرفته، با کمری خم، خیره شده به کف سالن.

-بس کنید. شهلا مگه بچه شدی؟ این چه وضعیه که درست کردین. سارا جان کمک خالت کن ببرش بالا استراحت کنه. سمیرا تو هم کمک مریم کن ببریمش دکتر.

-خوبه داداش؛ این دختره تا مارو نکشه خودش هیچ چیش نمی‌شه. چند نفر تلفات داشتیم تا حالا از دستش! اول مادر حروم لقمش و کشت، بعدم که امین بی‌نوارو حالام پدر بدبختمون رو به کشتن داد. بعدیش منم داداش

و من تمام حسم کشته شد از جمله اول مادرش رو کشت!

گریه‌هاش تبدیل به جیغ شد، جیغش به شیون، شیونش به خودزنی! هجوم همه به سمتش تا مبادا قلبش نگیره بهم فرصت فرار داد.

تمام حس‌های بد هوار‌شده توی سرم تبدیل به سرگیجه شد که باعث شد چند بار سکندری بخورم از پله‌های سنگ مرمر شده‌ی تیز عمارت، و من چقدر بدنم در می‌کرد. از همه بیشتر قلبم!

صدای به درکش توی گوشم پیچید، من بیشتر دویدم.
دویدم و دیدم عزیز رو که پیاده شد از ماشین دوست امیر جان مروارید!

یه کوچه رو رد کردم و سکندری خوردم و به درک.
از پارکی گذشتم که عقده‌ی کودکیم بود و باز هم به درک.
از خیابون گذشتم و عجیب دلم تصادف خواست و صدای" او اویه "آمبولانس و جمله‌ی متاسفانه تموم کرد.. .باز هم به درک.

مگه میشه یه جمله انقدر درد داشته باشه!

افتادنم گوشه‌ی پیاده رو و حس گرمای خون روی مژه‌هام و سرگیجه، من رو داشت به آرزوم می‌رسوند و در آخر دست‌هایی که نفهمیدم زن بود یا مرد و سیاهی کامل.
 
آخرین ویرایش:
maryamBano

maryamBano

منتقد آزمایشی
5/1/19
39
296
53
#10
پارت نهم

توی خواب و بیداری بودم. تمام بدنم درد می‌کرد، صورتم می‌سوخت. آخی زیر لــ*ب گفتم و آروم چشام رو باز کردم.
توی اتاق سه تخته بودم که یکیش خالی بود و اون یکی هم زن مسنی نیمه بیدار بود. از سرم توی دستم فهمیدم بیمارستانم، دستی به پلک‌های ورم کردم کشیدم.‌کم‌کم همه چی یادم اومد.

ختم آقا، سیلی شهلا، امیر ارسلان!

اشکی نیش زد توی چشمم که پسش زدم، دنبال دکمه‌ای کنار تخت گشتم تا کسی به دادم برسه، کورمال کورمال با یه دست گشتم و چیزی پیدا نکردم. مجبور شدم کسی رو صدا بزنم

-کسی بیرون نیس...خانم پرستار

در باز شد و نیلوفر نازنینم رو دیدم، جای تعجب نذاشت برام، با چشم‌های به اشک نشسته و صدایی لرزون که نشون می‌داد سعی داره کنترلش کنه به سمتم اومد و جسم پر دردم رو در آغـ*وش کشید.

-تو که من و کشتی...

هق هقش نذاشت ادامه بده. گذاشتم خوب دق و دلیش رو خالی کنه تا بعد کمتر ترکش‌هاش بهم بخوره

-آخر طاقت نیاوردی

صدای فرهاد عزیزم بود.

نیلوفر که رهام کرد تونستم خوب ببینمش، چشم‌های روشنش می‌خندید و من خوب می‌دونستم چقدر خوشحاله برای چشم‌های بازم.
لذت بودن کنارشون رو حتی غرغرهای زن هم اتاقیم هم نتونست زهر کنه.

-انگار نه انگار اتاق زنونست!

نیلوفر فین‌‌فین می‌کرد و فرهاد اروم معذرت خواست.

اومد جلوتر و کمر نیلو رو گرفت و به خوش نزدیک کرد.
-گریه نکن سیا سوخته من، حیف چشای خوشکلت نیس واسه این اوراقی بباره! این که ماهی چند بار بیمارستان پلاسه

چشمکی بهم زد. جوابش یه لبخند از ته دلم بود

-من سکته کردم و شما به هم لبخند تحویل می‌دین؟ اصلا متوجهی که ممکن بود چه بلایی سرت بیاد؟

فین فینش به گریه تبدیل شد، خواستم توضیح بدم که فرهاد با دست‌هاش بهم فهموند سکوت کنم

-وقتی که اومدیم گفتن تصادف نکردی فقط از حال رفتی. اما انگار کتک خوردی!

تو دماغی حرف زدنش صداش و بامزه کرده بود.

-به خدا تمام مدت فکر کردم نکنه بلایی سرت آوردن، نکنه کسی اذیتت کرده باشه. تازه سرپا شده بودی تو...تو اینجا خواب بودی و من توی این دوروز مردم

چشام بیش تر از این گرد نمی‌شد

-چی ؟دوروز؟
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.