درحال نگارش رمان مهندس من | نرجس شهبازی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع jes184
  • تاریخ شروع
jes184

jes184

Narjes.shahbazii2806
عضو انجمن
28/1/19
16
37
13
#1
نام رمان: مهندس من
نام نویسنده : نرجس شهبازی
نام تاییدکننده: @Elahe Dehghani
ژانر:طنز،عاشقانه،کمی غمگین
خلاصه رمان:
این رمان‌هم مثل رمان‌های‌ دیگه‌است..یه دختر و یه پسرکه عاشق هم میشن!اما مثل رمانای دیگه دانشجو نیستن!امیرحسین قصه‌امون حسابی مغروره و لجباز..نگارهم مغرورو لجباز هسته..اما اینا به‌خاطر هم،هم لجبازی‌و هم غرورشونو کنار میزارن و عشقشونو به هم اعتراف می‌کنن‌!اما این وسط کسی هست که مانع به هم رسیدن نگار و امیرحسین بشه؟!بله هست!یه سرسختشم هست!هرطور شده کاری می‌کنه که امیرحسین و نگار از هم زده بشن!خب،خب همه‌اشو که گفتم!
 
آخرین ویرایش:
Elahe Dehghani

Elahe Dehghani

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
9/8/18
123
554
93
22
#2

به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
jes184

jes184

Narjes.shahbazii2806
عضو انجمن
28/1/19
16
37
13
#3
آب دهنشو قورت دادو گفت_غلط کردم
لبخندخبیثی زدمو گفتم_دیرگفتی شهری جووون دیرگفتی
اومدپابه فراربزاره دویدم سمتشو بازوهاشو گرفتمو خودمو کشیدم بالا که برم وروشونه هاش بشینم که تعادلشو ازدست داد و با هم افتادیم دقت که کردم دیدم ازپایین کمر روی اونم وفرق سرمو چسبوندم به پارکت و بالبخند نگاهش کردمکه دیدم صورتش مچاله شده ازدرد قاه قاه بهش خندیدم..
صدای مامان اومد_یاخدا این چه وضعشه؟حالا کسی شمارو اینطوری ببینه چی فکر میکنه
من_اولا کسی مارو نمی بینه کی هسته که ببینه؟دوما مگه چیه؟منو شهری جون خواهر برادریم.
مامان_ازدست زبون تو نگار آخر میدم یکی کوتاهش کنه... خندیدم و گفتم_مامان هیشکی نمیتونه کوتاهش کنه خیالت تخت..
ازپله های مارپیچ خونه امون رفتم پایین و داد زدم_مامان من گشنمه بهشکم بدبختم ازساعت دو تا الان که دونیمه هیچی ندادم گناه داره.. از اینجا میتونستم حرص خوردن مامان و ببینم که اونم مثل من با داد گفت_خودت یه چیزی درست کن بخور من حوصله ندارم...
پوفی کشیدمو درقابلمه ماکارونی رو باز کردم و زیرش و روشن کردم تا گرم بشه بعد پنج دقیقه خاموش کردم خب چیکار کنم گشنمه؟یکم واسه خودم کشیدم و سعی کردم واسه بابا نگهدارم که اومد بخوره...
اولین لقمه رو دهنم گذاشتم که صدای در اومد تنم تو گور نرفته ام لرزید خدایا خدایا اگه مامان نباشه صد تا صلوات نذر میکنم خدایا اگه مامان نباشه سوره حمد و حفظ میکنم خدایا خدایا ..داشتم با خدای خویش صحبت میکردم که بابا تو چهارچوب در حاضرشد و باخنده گفت_مامانت ببیندت کشته ای..حالا به منم بده که معده کوچیکه معده بزرگه رو یه لقمه کرد.. خندیدم وبراش کشیدم ...باشوخیای بابا میخندیدم که صدای نحس شهری جونا ومد_بله بله مامان میدونه نگار خانمم؟؟آب دهنم وباصدا قورت دادم وگفتم_چیزه ها میدونه اما تو بهش بگی چشمای از کاسه در اومده اتو واقعا در میارم.. ابروها شو زد بالا و گفت _چشمای من از کاسه در اومده؟دوباره آب دهنمو قورت دادمو گفتم_هان تازه کچلم هستی خیلیم زشت و بیریختی..واقعاداشتم دروغ میگفتم چشماش عسلی روشن بودو واسه من گربه ای بود موهاش پرپشت بود وخرمایی خیلیم خوشگل بود لباش معمعولی بود و بینیش قلمی مثل خودم لبای منم کوچیک و برجسته بود گونه هامونم برجسته بود کلا خوشگلترین پسر جهان بود شهریار جون بیست و شش سالش بود و من بیست و سه سالم بود..
قاشقی برداشت و کنار من نشست و بامن شروع به خوردن کرد باتعجب نگاش میکردم که ای دل غافل غذاهامو تموم کرد..
بابا_نگار با پسر دوستم صحبت کردم صبح برو شاید استخدامت کرد ..
با این طرزی که بابا گفت مطمئنم استخدامم نمیکنه..
**
نجمه_اگه قبولت نکردن چی؟
چشم غره ای بهش رفتمو گفتم_همه دلشون میخواد بااین نقشه های من مدیر شرکتشون بشم..اگه قبول نکردن چی؟؟؟؟خندید و گفت_اعتماد به نفسی توووو برو منتظرت هستم..
وارد ساختمان شدم وبه نگهبانی گفتم_دفتربهداد؟..بالحن خشکو شرجیش گفت_چهارده..
خخخ چه مثالی زدم خشک و شرجی منظورم خشک بودااا..
وارد آسانسور شدمو شماره ی چهارده رو زدم وشوتی رفت بالا..
وارد محوطه شدم اوه شِت چه جاییه لعنتی کوفت صاحابش بشه.. زنگ دفترو زدم که دختر خوشچهره ای بازش کرد و راهنماییم کرد داخلو گفت_میتونم کمکتون کنم؟؟منم مثل خودش گفتم_برای استخدام اومدم..
لبخندی زدو رفت هماهنگ کردو گفت_ بفرمایید داخل.. تقه ای به در زدمو درو بازکردم و رفتم داخل اوه خدای من حرفمو پس میگیرم شهری خوشگلترین پسر جهان نیست اینه چشمو ابرو مشکی بینی قلمی لبای خوشفرم مردونه وهیکلی خودم و جمعو جور کردم وگفتم_سلام..بهداد_سلام بشین..
از طرزحرف زدنش خوشم نیومد و با اکراه نشستم که گفت_تسهیلات؟
به دورغ گفتم_فوق لیسانس
حس کردم پوزخندی تو چشماشه و گفت_اسم؟
من_نگار سعادت!
پوزخندش اومد رو لباش و گفت_از کسی که تهسیلاتشو دروغ میگه از اسمش انتظاری نمیره..
اوف خداااای من!من_لیسانس دارم اسمم نگار سعادته!
بهداد_بعله پدرتون همه چیزو در مورده اتون گفتن و تاکید کردن که استخدامتون نکنم اما من حاضرم نقشه هاتونو ببینم..
چی‌؟بابا چرا نمیخواد استخدام شم؟تو بهت بودم و نقشه هارو بهش دادم..تو چشماش برق تحسین و میدیدم که گفت_بد نیست!
اخمام رفت تو هم!خوب نیست؟؟؟مرتیکه مفنگی عالیه این نقشه!
تلفنشو برداشت و گفت_خانم مهرآرا فرم استخدام و بدین خانم!
ای جااااااانم!سر کاااااااار!مهندس چقد قشنگه ایشاالله مبارکش باااااد!!یوهوووووووو..
تو افکار خودم بودم که گفت_هوی خانم!
یهو گفتم_هوی تو کلات آقا!
با تعجب به من نگاه میکرد که لبمو گزیدم آخه این سوتیه تو میدی نگار؟؟؟اونم به رئیست؟​
 
آخرین ویرایش:
jes184

jes184

Narjes.shahbazii2806
عضو انجمن
28/1/19
16
37
13
#4
چشم غره ای بهم رفت و گفت_بفرمایید بیرون خانم مهرآرا فرمو بهتون میدن..
پوفی کشیدمو رفت مبیرون وگفتم_بیشعور..خانم مهرآرا خندیدوگفت_چی شد؟استخدام شدی که؟؟من_وااای چطوری اینو شماتحمل میکنید؟آدم ازش میترسه دلم واسه هرچی کارمنده تواین شرکت میسوزه..خندیدوگفت_بیا بریم شرکتو نشونت بدم!
باهاش رفتم که گفت_من سارام..من_منم نگارم..
خندیدوگفت_بعد فرمو بهت میدم الان بریم با همکارا آشنا شوو..لخندی زدمو دنبالش راه افتادم به به این واسه شهریمون عالیه درجه یکه!
*
نجمه روبغل کردموگفتم_دیدی گفتم قبولم؟؟؟نجمه_خب بابا خودتو کشتی منم میفهمیدم..من_توروجون عمه ات تو اصلا دوست نداشتی من کارکنم..نجمه_چرا؟؟
من_چون حسودی و هیجایی بهت کار نمیدن..نجمه_هر هر همه ازخداشونه من مهندس شون بشم!من_آره خب همینطوری به خودت دلداری بده عزیزم..
نجمه_خفه شوو پیاده شوو دیرم شده باوووو..خندیدم وپریدم بیرون وگفتم_هههههه حسود هرگز نیاسود..
باحرص پاشو داد روگازو مثل باد از اینجا دور شد..
شیرینی رو جابه جاکردمو درو بازکردم که یه دخترتو حیاط دیدم چشمم روشن مامانو بابا نیستن شهری جووون دختر آوردن توخونه رفتم نزدیکو گلوم صاف کردم که باوحشت برگشت بارنگی پریده نگام میکردکه گفتم_ببخشید شما؟؟آب دهنشو قورت دادوگفت_سایه هستم همکار آقاشهریار..
صدای پا اومد برگشتم دیدم شهری جوونه بادیدن من گفت_عه سلام خوبی؟؟؟باچشمای ریزشده نگاهش کردم که گفت_ایشون سایه محدوی همکارم هستن..
من_میدونم!
شهری_خب دیگه بریم!!!من_کجا؟؟؟میموندین؟سایه_نه مزاحم نمیشیم!!
شیرینی رو باز کردموگفتم_استخدام شدم..یکی به سایه تعارف کردم یکی به شهری ورفتن!!ولی خدایی چه دختر خوشگلی بود خوشم میاد داداشم خوشسلیقه اس..پس ساراچی؟؟؟؟مشکلی نداره اونواسه پسرخاله ام شاهین برمیدارم..خندیدموگفتم_حالاهمه رو دوماد میکنم!!!صدایی اومد_باخودت حرف میزنی؟؟با ترس برگشتم دیدم شهریه_کوووووفت چرااومدی؟؟شهری_هیچ ی دلم یه شیرینی خواست..
بهش دادمو گفتم_شکمووخااااان..خندیدوگفت_دست پرورده ایممم..منم باهاش خندیدم چه روز خوبی بود امروووز البته اگه بهدادو نمیدیدمم..
رفتم داخل ولباسامو عوض کردم و یکم باگوشیم وَر رفتمو سربه سر مردم گذاشتم خودمو میزدم جای پسرا و به دخترای فامیل پیام میدادم چه نازیم میکردن..
صدای در اومد رفتم پایین دیدم مامان بادست پر اومد داخل رفتم سمتشو بغلش کردم که گفت_وااااای دختر قلبم اومد تو دهنم یه اهنی اوهونی چیزی میگفتی. خندیدموگفتم_دخترت مهندس یه شرکت خوب شده!!مامان_اِهع چراا؟؟من_ماماااانن خوشحال نیستی؟؟من دارم میرم سرکار؟
مامان_چرا؟؟من نمیزارم..من_مامان؟نه من میخوام برم سرکار خیلی ازم استقبال شد..
مامان_چه استقبالی ماگفته بودیم استخدامت نکنن..
من_حالاکردن به من ربطی نداره.. حالام بیا شیرینیشو بخور به من ربطی نداره..
هر طوری که بود شیرینی رو کردم دهنش و باهاش حرف زدم که بابارو هر جور شده راضی کنه برم سر کار!
چی کار کنم تو خونه دارم میترشم نه ببخشید میپوسم×_×
مآمانو مجبور کردم واسه ام یه چیز خوشمزه درست کنه اونم کلی غرغر کردو درست کرد تا یه چیز داد ما کوفت کنیم!

خندیدم و گفتم_خب باشه حالا چرا میزنی؟
نسیم_والا تو هنوز دانشگاهی و رفتی سر کار خوش به حالت!
من_یکم دروغ گفتم تا منو قبول کرده..با اینکه منو میشناخت ولی خب نقشه هامو که دید تسهیلاتو فراموش کرد!
نجمه_بااووو دروغ پشت سر هم دروغ میگه این خانم خدا نمیبخشدت هااا خدا دروغگوهارو دوست ندارن..
من_ببخشید ولی اون اصرافکاران نبود؟؟
نجمه با پررویی گفت_نه دروغگوها بود!مگه درس نخوندی؟
من_نه کپی تو بی سوادم گم شووووو باووووو-_-
 
آخرین ویرایش:
لایک ها: Soheil and Hosein
jes184

jes184

Narjes.shahbazii2806
عضو انجمن
28/1/19
16
37
13
#5
نسیم_تورو خدا بس کنید!خسته شدم به خدا ازدست شما.
من_ای بابا من میخوام برم خونه امون نمیخوام بیام اینجا!
نسیم_بیا پاک خول شد!!یعنی نمیخوای بیای دانشگاه؟؟
من_نه من دانشگاه ندووووست!من دانشگاه نومووخوام..
نجمه_ولش کن خنگ شده باز!!من_ای بابا من میرم خدافس!
نسیم_خدافظ به خانواده سلام مخصوص برسون!!
من_چشممم رو چشمم کوتاهیتو میرسونم!!
پقی زدم زیر خنده!اسکول شدما.. ای خدااا من که ماشین ندارم!نیم ساعت دیگه ه مباید شرکت باشم گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به شهری جوون_الو.. شهری_سلام بر اسکول جانمم..من_شهری جووونم من تورو خیلی دوست دارم تو بهترین آدم روی زمینی!!!کلافه گفت_حالاچی میخوای؟!من_نیم ساعت دیگه باید شرکت باشم اما الان دانشگاهم ماشین ندارم نجمه کلاس داره منو نمیبره منم با نسیم دعوام شد اونم باهام قهره کسی نیسته منو ببره...
داشتم هنوز دروغ تحویلش میدادم که گفت_سرکوچه دانشگاهم بیاکم کم..بوسه ای ازپشت تلفن واسه اش فرستادموگفتم_شهریییییی جوووووون خیلییییییی مردییییییی!عاشقتممم کثاااافت..
صدای بوق ماشینش اومد_هوی بی ادب نشوووهاااا...خندیدمو سوارشدم وگفتم_چه داداش خوبی دارمو خبرندارم چطور این همه زود رسیدی؟؟شهری_نزدیک بودمم راستی داداشت میخواد داماد شه..من_عههههههه!!واسه کی؟؟شهری_بمااااند!حالا خودت میفهمی!من_عه داداش اذیتم نکن!!
خندیدوگفت_نه بابا تو یه چیزیت میشه ها!مهربون شدی بیش از اندازه و غیرمعمولیییی..
خندیدمو گفتم_دیدی محبت بهت نیومده؟؟دیدی؟
شهری_نه کووورم..من_بر منکرش لعنت.. خندهی آرومی کردو گفت_خیلی خری!!من داداشمو خیلی دوست دارم نبینید که باهاش دعوامو اینجور چیزااا فقط شوخیه=)
من_خدافظ عزیزدلم ایشاالله کسی که میخوای بدبختش کنی خوشبخت شه!انشاالله!
خندیدوگفت_برو بیرون برو بیرون پرروو..تعذیم کردموگفتم_دست پرورده ایمم!!
پیاده شدم وسریع رفتم.. درو بازکردم که دیدم بهداد داره باسارا صحبت میکنه!سلامی دادم که بهداد گفت_ده دقیقه تاخیر داشتین!!من_میدونم..ابروهاشو زد بالا وپوزخندی زدوگفت_نقشه هایی که دست خانم مهرآران کامل کنین!صبح روی میزم باشه!!اوه اوه چه دستوری میده!رفت تو اتاقش درم بست که ساراگفت_چیکار کردی؟وحشتناک عصبیش کردی؟این نقشه هاخیلی زیادن!
من_مشکلی نیست بده برم کاملش کنم اوف خسته ام.
خندیدونقشه هاروداد!!وااااای چه خبره؟؟؟رفتم تو اتاقمو نشستم پای نقشه ها!!
***
به به چه نقشه هایی!برم تحویل مهندس بدم شاخاش دراز تر میشع!!حامدپهلااااانه!!خاکتوسرت نگار حامدپهلان؟؟
لبخندپیروزمندانه ای زدمو نگاه ساعت کردم!چهارونیم نیم ساعت تا اتمام کاری مونده باهمون لبخند مرموزم رفتم بیرون سارا سرش توکارش بود و بادیدن من گفت_تموم شد؟؟من_اوهوووم اجازه هست؟؟
سارا_برو..تقه ای به در زدمو بابفرماییدش وارد شدم..بادیدنم ابروهاشو زد بالا!ایشاالله همونجا خشک بشن!من_آقای مهندس نقشه هاکاملن..بهداد_من گفتم صبح!!من_حالا چیکار کنم الان تموم شدن؟؟شونه ای بالا انداختوگفت_به من ربطی نداره!بیرون!
باحرص پاهامو کوبیدم به زمینو درو کوبوندم که صدای خنده اش رفت هوا!کوفت !رو آب بخندی مهندس بهداد!!
سارا خندیدوگفت_ای بابا توخودت بااین لج افتادی اینم میخواد هرجور شده بشوندت سرجات!!من_هههه من سرجامم بهش بگو نمیخواد زحمت بکشه!!سارا_باشه حالا اگه بحثش اومد میگم!یه ربع دیگه شرکت تعطیل میشه!بهتره آماده شیم!
داشتم میرفتم که در اتاق مهندس آریا سلطانی باز شد!با دیدنم لبخندی زدو گفت_خسته نباشی مهندس!
منم مثل خودش لبخندی زدموگفتم_مونده نباشی!
پالتومو تنم کردم وکیفمم برداشتمو پیامک دادم به شهری که میتونه بیاد دنبالم یانه!اونم گفت خودت برو من سرکارم!!همه داداش دارن ماهم داداش داریم!
 
jes184

jes184

Narjes.shahbazii2806
عضو انجمن
28/1/19
16
37
13
#6
با سارا داشتیم پایین میرفتیم که گفت‌_ماشین داری؟‌
من_نه!علاقه‌ای به ماشین و رانندگی ندارم.سارا_کسی میاد دنبالت؟
من_نه!باید با پاهای خسته‌ی‌ خودم تشریف فرما شوم.
خندیدوگفت‌_پس بیا من میرسونمت!من_نه عزیزم مزاحمت نمیشم شاید عجله داشته باشی خونه ما ازاینجا خیلی دوره!خندیدوگفت_لوس نشو!من_باشه حالا که خیلی اصرار می‌کنی میام!آسانسور ایستادو باهم بیرون اومدیم!
**
ازش خداحافظی وتشکری کردمو باکلید در حیاطو باز کردمو ازدیدن ماشین عموشایان فهمیدم شاهین اینا اینجان!باذوق درخونه رو بازکردم که لرزه‌ی‌ بدی به جونم افتاد حسابی سردم شدو سنگین بودم!انقد توبهت بودم که نفهمیده بودم چه اتفاقی برام افتاده بود!
به دور بر نگاهی انداختم که دیدم یه سطل اون سمت افتاده و من خیس آبم صدای قهقهه های شاهینو شادی کرکننده اس!اومدم برم دنبالشون که باکله اومدم زمین!سرم تیر بدی کشید ومتوجه شدم شهری اومدو بلندم کرد وگفت_عه!بسه دیگه خواهرکم واذیت نکنین!اوووه این یه چیزیش شده که هم خوشحاله هم لبخند برلب دارد!!لباسامو بایه تونیک شلوار عوض کردمو شالمو رو سرم انداختمو رفتم پایین که مامان گفت_راستی نگار تو سایه رو دیدی؟
کمی فکر کردمو گفتم_اوهوم!چرا؟خندیدوگفت_آخر ماه میریم واسه اش خاستگاری شهریار!ازشوق جیغ خفه ای کشیدمو گفتم_راست میگی؟شاهین_یکی مارو دامادکنه! من_فکر تو رو هم کردم آق شاهین!لبخندی زدو گفت_خوشگله؟من_حالا که تو دنبال خوشگلی هستی بهت نمیدمش!
میخواست چیزی بگه که شروع به صرفه کردن کرد باحالت نگرانیگفتم_وای زنعمو بچه ات!سریع رفتم یه لیوان پر آب کردم وتو لیوان یکم ریکار یختم که بچه مسموم نشه و یکم شکر و لیموترش هم خالی کردم توش و انقد همش زدم تاکامل هَل بشه!رفتم سمتش که بریده بریده گفت_نمی..خوام..ا..از..کجا..مع..معلو..مه..چی..زی..تو..توش..نری..نرختی؟رنگم قرمز شدو گفتم_چی باید بریزم؟شاهین_خو..دت..بخو..ر!رنگم پرید اماخودمو زود جمع کردم نیم قلپ طوری که اصلا به جایی از دهنم برخورد نکنه پایین فرستادمو گفتم_دیدی چیزی نیست؟سریع گرفتشو یه نفس همه اشو خورد که قرمز شدو سریع رفت بیرون تا شاید بتونه عُقشون بزنه!اما شاهین خان رفت پایین دیگه بالا نمیاد!زنعمو_نگار با پسرم چی‌کار کردی؟
دستامو بالا آوردمو گفتم_من بی گناهم داشتم میومدم که تو آب ایکم ریکا و شکر و لیموترش ریخت داخلش منم دیدم بچه اتون داره هلاک میشه سریع آوردم براش!
زنعمو_میگم که نگار به هرکسی از این محبتا نمی‌کنه!
من_زنعمو شاهین که هرکسی نیست براش هرکاری میکنم اما مثل خودش با شیطنت!رو شیطنت تاکید کردم که همه خندیدن!شاهینم باقیافه ای آشفته و قرمز اومد و چشم غره‌ی‌ وحشتناکی نصیبم کرد!شادی_شاهین خوبی؟شاهین_به لطف خانم سعادت عالیم!خندیدمو گفتم_خواهش میکنم پسرم دفعه‌ی بعدحالتون رو از این بهتر میکنم!من یه آدم کینه ای بودم و سالها اتفاقای بدی که سرم میومد یادم میموند!
عموشایان_راستی نگار جان سرکار خوبه؟من_عالییی
عمو_خدارو‌ شکر صاحب کارت چجور آدمیه؟
دلم میخواست بگم_یه آدم مزخرف عنتربرقیه خفنه!
اصلا فهمیدم چی میگم؟؟
من_آدم خوبیه اما خیلی سختگیره و دمار ازروزگار منو همکارای بدبختم درآورده روزی سیصدتا نقشه می‌کشیم=|مامان_خودت انتخاب کردیو بایدبهش احترام بزاری.
این لحنشو طوری گفت که به رخم کشید که تو مارو حساب آدم نکردی!
 
لایک ها: Hosein
jes184

jes184

Narjes.shahbazii2806
عضو انجمن
28/1/19
16
37
13
#7
من_مامان من از کارم راضی هستم!نیشمم تا فرق سرم باز کردم که چشم غره‌ای بهم رفت به معنی ببند اون نیشتو مسواک گرون میشه‌.منم که دختر حرف گوش کنیم بستمش و پرتقالم‌و خوردم!
**
من_تو رو خدا استاد تو رو خدا!استاد_نه دیگه سعادت التماس نکن.من_جان بچه اتون استاد!استاد_حرف نزن سعادت!چی؟این؟به؟من؟گفت؟حرف؟نزن؟من بابام اینطوری بامن صحبت نکرده اون وقت این!؟با عصبانیت گفتم_استاد دارم بهتون رو میدم لطفا پرو نشید!
چشماشو واسه ام گشاد کرد منم اخمام‌و بیشتر تو هم کردم و گفتم_من پدرم تا به حال به من نه نگفته اون وقت تومیای به من میگی حرفن زن!؟لطفا احترامتونو نگه‌دارید کاری نکنید اعصابم بریزه به هَم!
اوه اوه چه با جذبه!استاد چشماشو ریز کرد وگفت_واسه همین انقده لوسین!دیگه نمی‌تونستم خودمو تحمل کنمو داد زدم_لوس عمه اته نکبتی!میخوای کاری کنم صبح از دانشگاه پرتت کنن بیرون؟چشمام و ریز کردمو آروم گفتم_میخوای؟تعجب کرده بود که گفتم_بله مثل اینکه میخوان اخراج شن!حتی استادای دیگه هم تعجب کرده بودن کوله‌ام رو شونه هام جابه‌جا کردمو خواستم برم که دوباره برگشتم‌و گفتم_فکر نکن که نمیتونم اینکار و بکنم!
حالا واقعا نمی‌تونستما!بی توجه به ناتوانیم گفتم_میتونم!چون جد و آبادم تهرانو آباد کردن‌و تو و امثال تو رو آوردن تو این مملکت!اما این بار این رفتار بچهگانه‌اتو نادیده میگیرم!
رفتم دره نیمه بازو با پام باز کردم‌و محکم کوبوندمش به در که دیدم به خاطر دادم اکثر بچه های دانشگاه جلو در ایستادن!بی‌توجه به همه اشون پوزخندی رو لبام نمایان کردم و بای بای!
نجمه_خدایی این ترمی‌رو افتادی!پوزخند با صدایی زدمو گفتم_همونطور که گفتم همه اشونو به باد میدم!نسیم_اون وقت چطور؟من_اینطور!زبونم‌و بیرون آوردم که کفری شدو گفت_اون تحدیدای الکی چی بود میکردی؟میدونم همه اشون الکی بود اما یه کارایی میتونستم بکنم مثلا به خاطر اینکه بابام با کله گنده های تهران رفیقه میتونستم یه مدرک جعلی جور کنم‌و به بادشون بدم!من_الکی نبود نسیم جان تو چقد ساده‌ای.با خودشیفتگی گفتم_مثل اینکه درمورد ما نشنیدی؟
ای جااااانم کی درمورد شما شنیده که نسیم بشنوه؟گوشیم زنگ خورد سارا بود جواب دادم_الو!سلاااام شرکت بدون من چطور می‌گذره؟سارا مظطرب گفت_ای وااای نگار چی‌کار کردی؟الان جلسه مهندسین هسته تو کجایی؟به خدا بهداد زنده‌ام نمی‌زاره گذاشتم بری مرخصی!من_غلط میکنه!بعدشم مگه تو گذاشتی من بیام مرخصی؟خودم اومدم پنج دقیقه نشده اونجام شک نکن!
قطع کردم یا خداااا حالا چطور پنج دقیقه‌ای اونجا باشم؟شروع به دویدن کردم که نسیم داد زد_بپر بالا می‌رسونمت!
منم به گفته‌ی خودش پریدم بالا و رفتیم شرکت!واااای آسانسور طبقه‌ی بیسته!شروع به دویدن کردم!
بعد اینکه حسابی کالری سوزوندم رسیدم!در شرکتو باز کردم‌و پریدم داخل که سارا با دیدنم یه لبخند قدردانی زد و گفت_نیم ساعت دیگه شروع میشه بشین واسه‌ات آب قند بیارم رنگ به رو نداری!این چی گفت؟گفت نیم ساعت دیگه؟من خودم‌و به مرز کشتن رسوندم حالا داره میگه نیم ساعت؟بعد دو دقیقه با یه لیوان پر آب اومد تو سالن‌و داد دستم‌و شروع به هوف کردنم شد تا مثلا گرمم نکنه!آب‌و یه نفس کشیدم بالا که گفت_به‌خدا خیلی خوبی نگار وقتی یادم اومد جلسه‌اس هول کردم متاسفم!من_مشکلی نیسته!
رفتم تو اتاقم و خودم‌و ولو کردم رو صندلی‌و نفس عمیقی کشیدم گوشیم لرزید نگاه کردم دیدم شهریه!من_الو سلام!
شهری_سلام عروسک من چطوری؟من_مرسی!شهری_وقت داری برای خاستگاری بریم خرید؟یه هفته مونده ها!من_آره،آره خودمم لباس ندارم باشه ساعت چهار و نیم بیا دنبالم!شهری_باشه خدافظ!من_خدافظ.
از خوشحالی جیغ کوتاهی کشیدم که سارا نگران وارد اتاق شد با دیدنم گفت_چرا جیغ می‌کشی؟پشتشم مهندس سلطانی ایستاده بود با تعجب نگاهم میکرد که گفتم_چیزی نیسته حواسم نبود!سارا نگاه گیجی بهم کرد و رفت!حالا با خودشون میگن این دختره سادیسمیه!
خندیدم که سارا اومدو گفت_جلسه شروع شد!
خودمو آماده کردمو رفتم به اتاقی که جلسات داخلش برگزار می‌شد..سلام بلندی دادم که اکثرا جوابمو دادن‌و کنار یکی که نمیشناختمش نشستم!خانمه_سلام!لبخندی زدم‌و گفتم_سلام!خانمه_مهندس همین شرکتی؟من_بله‌!شماهم مهندس این شرکتین؟خانمه خندید و گفت_نه!صدایه مردی اومد_نگاه کنید که خانما چه غریبه چه آشنا هر جا همو می‌بینن شروع به حرف زدن می‌کنن!اخمی به مرد کردم!بهش میخورد سی یا سی‌ویک سالش باشه با اخم منم از رو نرفت‌و نیششو بیشتر باز کرد اما با صاف کردن گلوی امیرخان خفه شد!امیرخان همون امیرحسین بهداده!
چشم غره ای به مرد رفت که اونم لبخند ضایع‌ای تحویل امیرخان داد!فرد مُسنی روی صندلی رئیس نشسته بود من هیچ‌کدوم از اینارو نمی‌شناختم غیر از امیرخان و سلطانی و خودم!خیلی نفر بودن..به خانمه گفتم_از همه‌ی شرکتا اومدن؟خانمه_آره تقریبا شرکتایی که با شما قرارداد بستن!
من_آهان!
 
لایک ها: Hosein
jes184

jes184

Narjes.shahbazii2806
عضو انجمن
28/1/19
16
37
13
#8
جلسه تموم شد!ساعت چهار و ربع بود که شهری زنگ زد_الو!
شهری_آماده‌ای؟من_پایین‌ی؟شهری_آره!من_الان میام!رفتم بیرون‌و گفتم_سارا جون یه برگه مرخصی واسه‌ام بنویس داداشم پایین منتظره‌!سارا_باشه خدافظ!من_مرسی خدافظ!سوار آسانسور شدم‌و پریدم پایین!سوار آسانسور شدم!دیگه چرا پریدم؟اسکولم من!
سوار شدم‌و سرحال گفتم_سلااااااام بر شاهشداماد مااا!
شهری_سلام آبجی جون خوبی؟من_اوه عمو مهربان!خندیدوگفت_بله خب ما که از مهربونی لنگه نداریم!
من_و همیچنین از خودشیفتگی!چشم‌غره‌ای بهم رفت که گفتم_سایه فدات بشه!نیشش سه متر باز شد و خندیدم‌و زیرلب گفتم_چه ذوقیم می‌کنه‌!کنار یه مرکز خرید بزرگ ایستادیم!رفتیم داخل واو خدای من چه لباسایی!اما اینا مناسب خاستگاری نیستن انشاا...واسه عروسی!داشتیم میرفتیم که چشمم خورد به یه کت‌وشلوار سورمه‌ای!خیلی شیک بود و خوش‌دوخت نشون شهری دادامش اونم ازش تعریف کرد و رفتیم!لباس‌رو گرفتیم خدایی وقتی پرو کرد خیلی بهش میومد!حالا نوبت من بود!من_خب!حالا نوبت منه یه لباس ساده‌و شیک!با ذوق به چیزی اشاره کردو گفت_واااای نگاری به نظر من اون خیلی بهت میاد!با ذوق به جایی که اشاره کرده بود نگاه کردم با دیدنش بادم خوابید یه بیژامه با سایز خیلی بزرگ!چشم‌غره‌ای بهش رفتم که نیشش و بازکرد!ایش کشداری گفتم‌و رفتیم!یکم چشم چرونی کردم که شهری دستمو کشید و برد سمت یکی از لباس‌فروشی‌ها وگفت_این چطوره؟نگاهش کردم..اوه شِت!یه لباس فوق‌العاده زیبا و همچنین باحجاب!فکرکنم شهریار برای حجابش اینو انتخاب کرده!یه لباس بلند پف‌دار ساده که یعقه‌اش مهره میخورد با سر آستیناش!من_عالیه!من اینو میخوام!
سایزم‌و گفتم که واسه ام آورد رفتم پروش کردم و تو اتاق پرو شروع به قِر دادن کردم!خیلی بهم می‌اومد!اولین لباسیه که انقد خوب به تنم می‌شینه!من سایزم یه جوریه که باید کلی پیر بشم تا یه لباسی اندازه‌ام بشه!درش آوردم‌و گذاشتمش تو نایلون و شهری حسابش کرد!
باخوشحالی به سمت در خروجی رفتیم که سایه جون مثل جن جلومون ظاهر شد که شهری گفت_سلام سایه جان خوبی؟سایه_فدات تو خوبی؟من‌_هو هو وایسین لااَقل بزارید خاستگاری‌تون رسمی بشه بعد دل‌وقلوه بدید!شهری باحالت ناجوری چشم غره‌ای بهم رفت که درجا خفه شدم!و لبخند شیطانی زدم‌و گفتم_سایه جان عزیزم من شوعرخواهر بازی خوب بلدم!پس حواست به خودت باشه!داداشمم خیلی دوست دارم!نمی‌خوام کسی اذیتش کنه!این‌وکه میدونی هر خواهری داداشش‌و دوست داره!
چشماش گشاد شده بود و شهری هی میزد به پهلوم که گفتم_اَه شهریار پهلوم سوراخ شد!دوباره رو به سایه گفتم_من پیشاپیش اینار و بهت گفتم!بعد یه لبخند خوشکل زدم‌و بغلش کردم‌وگفتم_پس پیشاپیشم بهتون تبریک می‌گم!انگار توقع همیچین چیزی رو نداشت که خندید و بغلم کرد و گفتم_غیر از زن‌داداش خواهر واسه‌ام میشی؟
خندید و گفت_چرا که نه؟بیشتر به خودم فشارش دادم وبعد دو دقیقه ازش جدا شدم و گونه‌ی شهری جونم بوسیدم!خدایی عجب فیلمی هستم من!هرسه نیشمون سه متر باز بود و بعد سایه رو رسوندیم خونه اشون!خونه که نبود قصر بود ماشاا...ولی خب دست کمی از خونه‌ی ما نداشت!
 
لایک ها: Hosein
jes184

jes184

Narjes.shahbazii2806
عضو انجمن
28/1/19
16
37
13
#9
**
صدای آلارم گوشی رو مخم بود دوست داشتم بشکنمش اما خب مامان دیگه نمی‌زاره تجدید گوشی بنمایم):
کش و قوسی به بدنم دادم‌و خاموشش کردم دوباره سرمو رو پَر گُنجشک گذاشتم که در با شدت باز شد و صحرا دخترخاله‌ی گرام و حتی رفیق از نجمه نزدیک‌تر پرید داخل!هی ویز ویز کرد منم که خودمو زدم به خواب و در آخر داد زدم_شهریاااار یه زنبور تو اتاقمه داره ویز ویز میکنه نه زنبور نیسته مگسه‌ قربون دستت بیا بیرونش کن!صحرا داد زد_من زنبورم؟زنبور اون عمه‌ی نداشتَته!من_عه صحراجوون تویی؟یه لحظه با ویزی زنبوره اشتبات گرفتم!صحرا_خیلی بیشعوری!چقدمی‌خوابی؟بیدارشو!من واسه‌ خاستگاری شهریار لباس ندارم!چی بپوشم؟
سیخ شدمو پقی زدم زیر خنده مزیضم چی کار کنم؟گفتم_دلت و خوش نکن بچه ها رو نمی‌بریم!صحرا_یعنی چی!شهریار غلط می‌کنه منو نبره!من_هوی هوی با داداشم درست حرف بزنا!والا اگه خواهر شهریار نبودم مامان منو هم نمی‌برد!صحرا_حالا من میام!من_نمی‌بریمت زشته بچه باخودمون ببریم سایه جوون ناراحت میشه!صحرا_اوه بچه تویی و جدوآبادت!من_حتما جد و آباد مادری!نه؟صحرا_برعکس!من_میدنی رو خانواده‌ی‌ بابام حساسم لطفا خفه شو!صحرا_خر من شو!من_چییی؟صحرا_خفه شو جوابش میشه خر من شو!من_آهاااااان چقد بی ادب!صحرا_بروگمشو!من_الف بهت میدم آدم شو!صحرا_این بی معنی بود!من_میدونم حالا نمی‌خواد یادآوری کنی!حالا برو بیرون می‌خوام لباس عوض کنم‌‌!صحرا_ای‌جااااااانم عوض کن!چشماشم تا حدقه بیرون کرد با داد گفتم_برو بیرووووووووووووون صحراااااااا!!بدو بدو رفت و منم لباسامو عوض کردم و رفتم پایین با خاله و شوعرخاله سلام و احوال‌پرسی کردم سمیرا جوون شش ساله رو بوسیدم و رفتم ساعت نه شب بود چقد خوابیده بودم!بابا که تا الان شرکته شهریارم نبود یکم اینور و اونور و نگاه کردم و رفتم تو آشپرخونه و به مامان گفتم_پس شهری جوون کوش؟مامان_آقای محدوی کارش داشت رفت!من_اوه شِت!مامان_دختر صد دفعه گفتم درست حرف بزن‌!در شان یه دختر نیست اینطوری حرف زدن!با چشمایی که اندازه نعلبکی شده بود گفتم_مگه چی گفتم؟مامان_فحش دادی دیگه!پقی زدم زیر خنده و گفتم_به جان خودم فحش نبود کلمه‌ی انگلیسی بود!مامان چشم غره‌ای نثارم کرد و گفت_خب حالا بیا این چایی ها رو ببر!از دستش گرفتم و برو که رفتیم!
صحرا_بیا منم ببر سرکارت!تو رو خدا!من_مگه بچه بازیه؟صحرا_کثافت!اگه من بچه‌ام تو هم بچه ای ما همسنیم کثاااافت!من_هوی فحش نده ها!صحرا_برو بابا!من_صحرا اون خاستگارت چی شد؟لبخندی زدو گفت_مناسب شما نیست نه تا به حال خاستگار نداشتی مناسبتون نیستش بعدشم تو هنوز بچه‌ای!من_عه!صحرا اذیت نکن!صحرا_میگم که مناسب تو نیست!هنوز واسه‌ات زوده!من_صحرا جووون تو روخداااا بگو صحراجوون‌!صحرا_نوچ!من_نوچ و کوفت نوچ و درد!بعد آروم شدمو گفتم_اون دستبند خوشگله رو واسه‌ات میخرم!صحرا_امم باشه!من که ازش خوشم اومده مامان و بابامم راضین!دیگه وقتشه صبح جواب مثبته‌رو بدم‌!جیغی کشیدم که همه چشما برگشت سمت من با یه ببخشیدی ازهمه درخواست عفو کردم!من_مبااااااااااارکه عزیزمم!صحرا_مرسی!من_اسمش چیه؟صحرا_نیما سلطانی!من_اوه منم یه همکار دارم فامیلش سلطانیه‌!صحرا_اسمش چیه؟من_انگاری حالا تو می‌شناسی!صحرا_بگو از نیما می‌پرسم!من_همکار من چه دخلی به تو داره؟صحرا_اَه بگو!من_آریا سلطانی!صحرا لبخندی زدو گفت_داداش آقامونه!من_آقامون آقامون نکنااا هنوز آقاتون نیست!صحرا_هر هر حسودی می‌کنی خاستگار نداری؟من_کی گفته من خاستگار ندارم؟دارم اما راهشون نمیدم!یعنی راهشون میدم اما فقط برای دیدن رسمی نمیکنم خاستگاری رو!من تو این بیست و دو سال دوتا خاستگار داشتم که تلفنی ردشون کردم!در باز شد و شهریار با نیش باز وارد شد که خاله یه کِل گنده کشید که گوشام ترک برداشت!نه صبر کن صبر کن مگه گوش ترک بر میداره؟والا نمیدونم حتما واسه من برداشته!شهریار با همه سلام علیک کردو نشست کنار من که صحرا گفت_شاه داماد عروس خانمو چرا نیاوردی من ندیدمش‌!نیششو باز کردو گفت_خانم منو که هرکسی نمی‌بینه!ایش کش داری گفتو من شروع به خندیدن کردم و گفتم_ایول شهری جوون ایول!دوباره زدم زیر خنده خدایی پی بردم که اسکولم!مامان گفت شام حاضره!
همه سر سفره نشسته بودیم و قرمه سبزی مامان و میخوردیم وااااای که چقد خوشمزه بود!جاتون خالی!مامان به شهریار میگفت_بخور پسرم جون بگیری حتما خسته شدی!بیا واسه‌ات پلو بکشم و اینجور حرفا!من_عه!مامان بخوره یعنی چی؟چاق میشه کسی نمی‌گیردش!مامان_دلشونم بخواد پسر به این خوشکلی خوش قدوبالا خوش اندام!صحرا_اوه اوه شهریار یکم از هندونه هات به منم بده!شهریار_باشه آخر وقت یادم بنداز!
ایشی گفتمو بقیه‌ی غذامو کوفت کردم!
 
لایک ها: Hosein
jes184

jes184

Narjes.shahbazii2806
عضو انجمن
28/1/19
16
37
13
#10
شام و که خوردیم دورهم نشستیم که خاله گفت_ما،در اصل برای عمر‌خیر مزاحم شدیم!من_عه!خاله جان دیر اومدین شهریار و زن دادیم رفت!عمو‌سلمان خندید و گفت_شهریار و زن دادین تو رو که شوهر ندادن!زدم تو گوشم و گفتم_عه!عمو‌سلمان من ها کنم از دهنم بو شیر میاد بیرون بعد میخواید من‌و‌ شوهر بدین؟خاله رخساره شما که میدنین من هنوز بچه‌ام شما صحرا رو زود عروس کردین!مامان_نگار یه لحظه ساکت باش!این یعنی نگار خیلی زود خفه شو تا دهنت‌و سرویس نکردم!مامان رو به اونا گفت_کی هست حالا؟
میگم این دَشت یعنی صحرا چقد خاستگار،خاستگار می‌کرد بگو خبریه!عمو_نوید برادر زاده‌ام!ای‌جانممم آقا نویدخوشتیپ!
دَشت که کنارم نشسته بود زد به شونه‌ام‌وگفت_جواب!
من_ولم کن بابا!دَشت_این‌و نمی‌زارم تلفنی رد کنی همه‌ی دخترا دنبال‌وکشته‌مرده‌ی نویدن!حالا نمیدونم چرا این پسرعموی ما سرش به محکم‌ترین آهن جهان خورده و میخواد بیاد تور و بگیره!حالا نمیگم تو زشتی تو هم خیلی خوشگلی اما..پریدم وسط حرفش_دَشت!سرم رفت!نفست نرفت؟مامان_نویدخان پسر خیلی‌خوبیه حالا بگین بیان تا ببینیم چی میشه!عمو_خب به امید خدا کِی؟مامان‌_الان که درگیر خاستگاریه شهریاریم!تا اسم خاستگاری شهری میومد نیشش سه مترو نیم باز میشد‌!من_مامان می‌خوای زود بدینم برم؟مامان خندید و گفت_نه عزیزم!حالا یکی اومده خاستگاری نباید که ندیده ردش کنیم!من_آهان باشه قانع شدم!مامان_راستی عقد صحرا کیه؟
خاله_دوشنبه‌ی هفته بعد!چی؟دوشنبه؟پس چرا دَشت به من چیزی نگفت!یعنی انقد غریبه شدم؟اونکه نگاه دلخورمو دید خواست چیزی بگه که از کنارش بلند شدم اومد دستم‌و بگیره که سریع کشیدمش عقب‌و رفتم سه‌تا مبل اونور تر کنار شهری جا گرفتم!اون‌ که دردم‌و فهمیده بود گفت_ازش ناراحت نباش!اون حتی خاستگاری‌شو به من نگفت از زبون شهریار شنیدم و قتی بهش گفتم چرا به من نگفتی گفت گرفتار بودم!اونی‌ که تا دسشویی میرفت زنگ میزد واسه‌ام‌ تعریف میکرد!اشکالی نداره منم عقدش نمیرم اگه رفتم واسه‌اش کادو نمی‌گیرم و تبریک نمیگم!پوزخندی رو لبام نشست!
مامان_مبارکه!مبارکت باشه صحرا جان خاله خوشبخت بشی!دشت با چشمایی نگران و ناراحت نگاهم میکرد هِی میخواست نزدیکم بشه اما به هر دلیلی خودمو دور می‌گرفتم!شهری_نگاه کن بچه خودشو کشت یکم محلش بده!پوزخندی زدم که گفت_جمع کن خودتو زرتی زرتی پوزخند میزنه!من_اِهِم اِهِم زرتی یعنی چی؟شهری_نمی‌دونم صبر کن از سایه بپرسم!حالا که یکم دقت می‌کنم میبینم دلم واسه سایه جونمون تنگ شده!من_عه!تو چرا اینطوری شدی تا چیزی میشه زرتی زرتی زنگ میزنی از خواهرم میپرسی!ولش کن بزار یکم تو حال خودش باشه!شهری_خب دلم تنگ شده‌!چی‌کارکنم؟من_ایش!لوس.
شهری_خدایی عصری چه سیریش بازی در آوردی من که سکته کردم!گفتم الانه که نگار تمام عشق‌وعلاقه‌ام و زرتی بریزه خر بهَم!خندیدم‌وگفتم_دیدی آخرش چه کولی بازی شد؟خندیدیم که خاله گفت_ما دیگه رفع زحمت کنیم!من_عه!خاله جون بمونید!هرچی اصرار کردیم نموندن!و رفتن در آخرم که دشت اومد باهام دست بده برای اینکه ضایع نشه سر انگشتاشو فشار دادم!صبر کن دشت خانم واسه‌ات دارم!
**
خوابم میومد مثل خر!رو میزم بودم و نقاشی‌های نامفهموم میکشیدم!که در باز شد و امیرخان اومد داخل!و گفت_لطفا صبح جایی نرو که جلسه داریم‌ تو شرکت معینی!کلافه گفتم_چشمم!امیرخان_خب این نقشه هارو هم کامل کن!من_چشممم!امیرخان_یه ساعت دیگه بیارشون اتاقم!من_یکم زود نیست یه ساعت دیگه؟امیرخان_نه خیلیم دیره!فقط اشتباهی توش نبیبنم!
قرار بود یه مهندس دیگه بیاد تو اتاق من صبح میاد امروز آقای رضا زندی اومد تو اتاق آریا سلطانی!در باز شدو عمواسماعیل آبدارچی و نظافتچی شرکت با دوتا کارگر که میزو صندلی رو دوششون بود اومد داخل!حالا رو دوششون نبود عمو اسماعیل گفت‌_دخترم اینارو کجا بزارم؟من_نمی‌دونم هرجایی خودتون میدونین!گذاشتش اون سمت دیوار که از من دور تر بود که گفتم_کی هسته این مهندس جدید؟عمو_افشار رادمنش!چی؟افشار مرده یا زن؟خدایااا کاش زن باشه!با ذوق گفتم_زنه! صدای خنده ی دوتا کارگر رفت هوا!بیا دیگه جلو دوتا کارگر مفنگی ضایع شدیم!عمو_نه مرده دخترم!
اخمی کردم که دوتا یارو خفه شدن و رفتن بیرون!
نقشه‌هارو کامل کردم که گوشیم زنگ خورد عه دشت جونه!اومدم جواب بدم که یادم اومد باهاش قهرم و گذاشتم رو بی صدا!تقه ای به در زدم و رفتم داخل!با دیدن من لبخند کجی تحویلم داد که نقشه‌هارو بهش دادم که گذاشتشون گوشه و گفت‌_میتونین برید!
زیرلب گفتم_اَه!معلومه که میرم نه خیلی دلم میخواد پیش تویِ نکبتی بشینم؟
امیرخان_شنیدم!من‌_گوشاتون روشن!پورخندی زدو گفت_بیرون! یعنی سریع گمشو تا گمت نکردم‌!
 
آخرین ویرایش:
لایک ها: Hosein

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.