درحال تایپ رمان مهر دریا مسکوت کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع مسکوت
  • تاریخ شروع
مسکوت

مسکوت

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
24/10/19
14
2,227
78
یه جای دور
نام رمان : مهر دریا
نویسند:Faezeh
ژانر: عاشقانه - مافیایی
ناظر: *~MaRyAm~*
خلاصه: همه چیز از یک خواب شروع شد. خوابی که سرنوشت نامعلوم این دختر را رقم زد وآن را به دل ماجرا برد.
ماجرایی که بین دوراهی پاکی وعشق سوزان قرار می‌گیرد.
چه کسی با او صادق است وچه کسی برای او فرشی از خ**یا*نت گسترده است؟ به راستی او با چه کس همراه می‌شود؟
آیا او باخواب عجیب خود همراه می‌شود؟
ودر پایان، او زندگی مشترک وعاشقانه‌هایش را با چه کسی قسمت می کند؟
و پسری که در این دنیا همه چیزش را از دست داده است ومنتظر انتقامش است.
آیا می‌تواند عاشق شود و از انتقام خود منصرف شود؟ همه چیز به تصمیم او بستگی دارد...
و درقسمت دوم ماجرا اتفاقی می‌افتد که باعث دردسر همه‌ی خانواده‌ها می‌شود...
 
آخرین ویرایش:
*~MaRyAm~*

*~MaRyAm~*

مدیر تالار خانواده و زندگی + تالار جامعه و فرهنگ
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
6/8/19
2,005
29,247
113
20
قم

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.


لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.


هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
موفق باشید
*تیم مدیریتی ناول کافه*
 
مسکوت

مسکوت

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
24/10/19
14
2,227
78
یه جای دور
مقدمه
به یاد داشته باش:
من نباید چیزی باشم که تومی‌خواهی! من را خودم از خودم ساخته‌ام... من که از خود ساخته‌ام مال من است.
تویی که از تو من می‌سازی آرزو کمبود‌هایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگی را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان.
ومن متعهد نیستم که چیزی باشم که تو می‌خواهی... وتوهم می‌توانی انتخاب کنی که من را می‌خواهی یا نه!
ولی نمی‌توانی انتخاب کنی از من چه می‌خواهی.
می‌توانی دوستم داشته باشی همان گونه که هستم ومن هم؛ می توانی از من متنفر باشی بی هیچ دلیلی من هم.
چرا که ما انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسی جدید باشد.
تو نمی‌توانی برایم به قضاوت بنشینی وحکمی صادر کنی ومن هم.
قضاوت وصدور حکم بر عهده نیروی ماورایی خداوندگار است.
دوستانم مرا همین‌گونه پیدا می‌کنند ومی‌ستایند.
حسودان از من متنفر اندولی باز هم می‌ستایند.
دشمنان کمر به نابودی‌ام بسته‌اند ولی می‌ستایند.
چراکه من اگرقابل ستایش نباشم هیچ دوستی نخواهم داشت؛ نه حسودی نه دشمنی ونه حتی رقیبی.
من قابل ستایشم وتوهم یادت باشد.
اگر چشمت به این دست نوشته افتاد. به خاطر بیاوری آنهایی که هر روز می‌بینی و مراوده می‌کنی.
همه انسان هستند با خوصیات یک انسان، با نقابی متفاوت اما همگی جایز الخطاء.
نامت را انسانی باهوش بگذار اگر انسان هارا از پشت نقاب متفاوتشان شناختی و یادت باشد این‌ها رموز بهتر زیستن است. (گاندی)
# رادمن
در زندان باز می‌شود و از زندان بیرون می‌آیم بازم همون هوای گرفته تبعیدگاهم. بازهم بوی درخت‌های خیس، مثل اینکه دیشب به افتخار ورودم حسابی شهررا گرد‌گیری کردند. هوا نم بارون داره، شهر سبز من منتظر پسر تنهایی که به خاطر همه کسش از زندگی توی تبعیدگاهش محروم شده .
به طرف خونه مادر فروغ میرم؛ کسی که تا سه سال پیش منتظرم بود اما حالا زیر خروارها خاک خوابیده. زنی که از نوجوانی همدمم بود چطور می‌شه نباشه؟ چقدر شهر توی نبود من پیرشده! مثل اینکه زندگی هم به او نساخته است کیفم. را از روی دوشم جابه جا می کنم .
قدم‌هامو محکم‌ترمی‌کنم وخیابون‌هارو به سرعت جا می زارم و وارد خیابونی می‌شم که شاهد ذره ذره تباه شدنم بود. دسته کلیدم را از توی جیبم در میارم و به ارومی توی در می‌چرخونم نامه‌ها یکی یکی از لای در روی زمین می‌ریزن. نامه‌هارو برمی‌دارم، از حیاط وارد خانه می‌شم، دررا باز می‌کنم. خونه کوچکی که دکوراسیون قدیمی داشت اما این خونه پیرزن هیچ وقت جای خانه و خانواده‌ی خودم را پر نکرد.
به خونه نگاهی می‌کنم هنوز وسایل خونه از ترکیب رنگ سبز و کرم بود؛ هنوزم خونه بوی مادر فروغ رو میده، بدون اینکه به نامه‌ها نگاهی بندازم روی اپن اشپزخونه رهاشون می‌کنم.
به طرف کاناپه میرم ودراز می‌کشم سعی می کنم بخوابم اما انگار مثل همیشه خواب با جسمم فراری شده. تن خستمو از روی کاناپه‌ی جلوی تلویزیون بلند می‌کنم.
خیره می‌شم به خودم توی آینه.
یه پسر بلند قد چهار شونه با صورت استخونی و بینی قلمی اما این پسر، پسر قبلی نیست؛ عوض شده یا شایدم عوضی!
دیگه حوصله این زندگی کسالت بار رو ندارم. چقدر همه چیز تکراری شده و هیچ چیز با زندانی که توش بودم فرقی نداره. چرا کسی که محکوم به اعدام بود آزاد شد این هم یه چرای دیگه به چراها اضافه شد!
از خونه بیرون می آیم امروز حال عجیبی دارم. احساس می‌کنم قراره اتفاقی بیفتد.
به سمت خانه آلا، کسی که با یاد او دووم آوردم حرکت می‌کنم. میشه گفت گران ترین خانه‌ها توی این محل هستنند و خانواده‌های عیونی اینجا زندگی می‌کنند. بالاخره رسیدم جلوی در خانه یشان.
استرس کل وجودم را فرا گرفت. با تردید زنگ رو فشارمی‌دهم و نگاهی به تیپم می‌کنم، مثل اینکه بهترین لباسم را امروز پوشیده بودم. در باز شد، آروم و بی‌صدا. وخانم جوانی بیرون اومد.
از خونه می‌زنم بیرون، انگار اکسیژن کل شهر تموم شده بود، دستم رابه سمت گلوم می برم. صداها همش توی سرم زنگ می‌زنند:
- آلا دچار افسردگی شده بود...اون دیگه... متاسفم...
چرا باید زنی که منو نمی‌شناسه به حال من متاسف باشه؟!
زندگی ببین با این پسر تنها چه کردی! آلای من به راحتی خسته نمی‌شد واز چیزی دست نمی‌کشید. دختری که من می‌شناختم از کسی به این سادگی نمی‌گذشت!
بازهم یک بار دیگه روزگار بی رحم شد...
از کوچه خارج میشوم ،خیابان‌ها مثل همیشه شلوغه؛ بغض راه گلوم را گرفته است، اما اشکی پایین نمی‌ریز. سردرگم تراز همیشه‌ام، نمی دانم چرا اما راهم را به سمت خیابان کج کردم واز وسط ماشین‌های رنگارنگ، راه خونه رو پیشه می‌کنم.
هوا کم کم روبه سیاهی می‌رود وچراغ‌های شهر یکی پس از دیگری روشن می‌شوند. حال چشم هایم را می‌بندم و فقط صدای بوق ماشین هارا که پشت سرهم برای من می‌زدنند می‌شنوم , ناگهان درد بدی در بدنم می‌پیچد وروی زمین می افتدم، اما من گیج تر از اونی‌هستمم که تنم رو وادار به چشم باز کردن بکنم.
گرمی خون و روی پیشونی سردم احساس می‌کنم. گرم گرمه درست مثل اب و اتش، اینبار دیگر اکسیژن به پایان رسیده، چشمام روبه سیاهی مطلق می‌رود و من خوشحال هستم که محکومیت زندگی‌ام به پایان می‌رسد.
لرزش تک تک اعضای بدنم را فرا می‌گیرد. گرمی اسفالت تنم رو می‌سوزاند و درد در جای جای تنم ذوق ذوق می‌کند وکابوس بیداری به اتمام می رسد. با چشمای خودم مرگ و می‌بینم که سایه‌ی یک نفرو روی خودم احساس کردم.
سیلی محکی روی صورتم نشست اما من اهمیتی ندادم برای اولین خواب مرا به خودش دعوت کرده بود و من این فرصت ونمی‌خواستم از خودم بگیرم. مثل اینکه یک نفر منو از روی زمین بلند کرد.
تصاویر پیش روم نا مفهوم بودنند وصدای سازی از دوردست‌ها به گوش می‌رسید از دور دختری دیدم اما صورتش پیدا نبود. هر چقدر تلاش واسه دیدنش می‌کردم اون از من دورتر می‌شد. خودم رو توی کودکی دیدم که چه بی‌رحمانه از خانه بیرون شدم و کتک‌های ناحق می‌خوردم. حتی گریه‌های بچه‌ای رو می‌دیدم که التماس یه لقمه نون رو می‌کرد تا از گشنگی نمیره.
تصویرها مدام عوض می‌شدند. از گذشته به آینده و از آینده به گذشته! ناگهان میان صدای ساز، فروغ رو دیدم داشت ویالون می‌زد و اسم منو تکرار می‌کرد، نزدیکش شدم اما انگار اوهم مثل شخصیت‌های داستان زندگی‌ام من را نمی‌دید.
کنارش زانو زدم. دستم را روی دستاش گذاشتم اما اوبی توجه از همه چیز فقط می‌گفت به خودت بیا و بیدارشو! معنی‌اش رو درک نمی‌کردم. چرا باید بیدار می‌شدم ؟!منکه بیدار بودم. یه دفعه زنگی توی گوشم به صدا در آمد و همه چیز محو شد وروشنایی به سوی تاریکی فرورفت و...
واین شروع ماجرا نیست...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
مسکوت

مسکوت

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
24/10/19
14
2,227
78
یه جای دور
بدنم را روی یه تخت حس می‌کردم. چشمانم درد می‌کرد، به زحمت لای چشمانم را باز کردم اما درد بدی در بنم پیچید. سنگینی زیادی روی خودم احساس می‌کنم. اما بالاخره چشم هایم به نور عادت کرد. .

(لعنتی من که هنوز زنده ام! آخه چرا؟)
همین طورتوی حال خودم بودم که یک دکتر مسن بالای سرم ایستاد. لبخندش دیوانه کننده بود:
-چطوری پسرم؟
-...
- میدونی اینجا کجاست و برای چی اومدی اینجا؟
-...
- اصلا میدونی کی هستی؟
با زبانم لبم رو خیس کردم و گفتم:
- اینجا بیمارستانه و من یه مرد خسته که دوران محکومیتشو می‌گذرونه.
خنده‌ای کردو گفت:
- اولین آدمی هستی که بعد از حالت کما حرف های کلیشه‌ای نمیزنه.
-یه مرد خسته هیچ وقت با کلیشه رابطه دوستانه‌ای نداره!
- پسر جوان تو چقدر تلخ مزاجی! ولی واقعا خوشحالم که سلامتی رو به دست آوردی، چیز با ارزشیه قدرشو بدون.
به وضوح پوزخندی روی ل**ب‌هام اومد. سرم رو دوراتاق چرخوندم اما درد شدیدی به سرم وارد شد که نتونستم چشمم رو باز نگه دارم.
***
بعداز یک هفته دوباره زندگی روال عادی خودش رادر پیش گرفت ومن دوباره به مامن خود بازگشتم. روی کاناپه کهنه جلوی تلویزیون طاق بازخوابیدم وبه آلا فکر کردم، به آلایی که دیگه نیست .به کل آرزوهای بر باد رفته و سوخته، چقدر بده توی اوج دلتنگی کسی نیست بهش فکر کنی و شب رو به خاطر دیدنش سر کنی!
من رادمن حامی، توی زندگیم دیگه کسی وجود ندارد که پشت و پناهش باشم. آلای من به ناحق رفت ومن مصوب این اتفاق رو هیچ وقت نمی‌بخشم.
تازه داشت چشما هایم گرم می شد که با صدای زنگ از جا پریدم. صدای زنگ دوباره امد ومن تعجبم بیشتراز قبل میشد که چه کسی می‌توانست این وقت شب باشه؟
به سرعت از روی کناپه بلند شدم به سمت در حیاط حرکت کردم باز دوباره بارون شروع شده بود و چه بی رحمانه روی زمین می‌ریخت. دستم رو به سمت در بردم و درو باز کردم که یک دفعه یه نفر خودشو توی حیاط پرتاب کرد وبدون اینکه به من توجهی کند به سرعت وارد خونه شد.
دنبالش دویدم که جلویش روبگیرم اما ان زودت راز من به خانه رسید و خودراجلوی شومینه پرتاب کرد. یک دختر فوق العاده زیبا وعجیب! این وقت شب توی خونه مادرفروغم چه می‌خواست؟
دستم رو روی شونه اش گذاشتم و برش گرداندم. دندان هایش از سرما به هم می‌خورد. نمی دانستم از ترس بود یا سرما که رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود و به من نگاه می‌کرد. بدون اینکه حرفی بزنم وارد آشپز خانه شدم و قهوه ایی گرم برایش درست کردم. قهوه رواگرفت وبا عجله خورد، روبرویش نشستم و منتظر شدم تا حرفی بزند. لیوان رو با احتیاط روی زمین گذاشت و اولین کلمه‌ای که از دهنش خارج شد سلام بود.
چهره بانمکش باعث شد لبخندی هرچند کوتاه بزنم؛ چشمها یم رو به صورت گرد و گندم گونش دوختم ومستقیم به چشمان اش نگاه کردم وهمین کارم باعث خجالتش شد..
وسرش رو به زیر انداخت و شروع به حرف زدن کرد:
- لطفا از دیدن من... تعجب... نکنید من این همه... راه و اومدم که شمارو... نه نه نه...
چنان زدم زیر خنده که دختر بیچاره چنان سرش و بالا اورد که گردنش صدایی کرد... مسخره تر از این دیگه نمی‌شد. اصلا این دختر چطور جرعت کرده بود به این خونه بیاد؟ از جام بلند شدم صورتمو نزدیکش بردم گفتم:
- خب ادامه بده.
وچشم هایم را به او دوختم و به وضوح دیدم که رنگش پرید.
***
# مهرا
یک دفعه از خواب پریدم، تمام بدنم خیس عرق بود و نمی دانستم چه کار کنم همه چیز خیلی واقعی بود. همه چیز رو حس می‌کردم؛ اصلا من جای اون پسر بودم و همین باعث می شد سردرگم به اتاقم نگاه کنم. چرا من خواب این فرد رو ببینم؟
پسری که التماس غذا می‌کرد، زندان، دختری که زیبایی خیره کننده‌ای داشت و خانه‌ای توی یه جای سرسبزبود، تصادف، کما، خود کشی وحتی پسری که توی عمرمم ندیده بودم! اصلا باورم نمی‌شد، من حتی خودمم توی خوابم دیدم من اون موقع شب چرا رفته بودم به اون خونه!
وداستان شروع می‌شود...