درحال تایپ رمان من شانزده ساله ام | کیمیا سعیدی کیا کاربر ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Kimi_sae
  • تاریخ شروع
K

Kimi_sae

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
19/8/18
29
134
33
نام رمان:من شانزده ساله ام

نویسنده:کیمیا سعیدی کیا کاربر ناول کافه

نام ناظر:
@Naniya
ژانر:عاشقانه اجتماعی غمگین

خلاصه:روایت از دختر شانزده ساله ایست که بعد از مرگ پدرش میخواهد روی پای خودش بایستد اما بخت با او یار نیست و به خانه دایی اش روانه میشود که این باعث به وجود آمدن دو راهی سختی سختی میشودIMG_20190212_212826_687.jpg
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
K

Kimi_sae

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
19/8/18
29
134
33
خسته بودم از پارچه های مشکی آویزان شده در حیاط خانه مان که مدام مرگ پدر را بر سرم میکوباندند؛ خسته بودم از زجه های مادر میانسالم و دوقلو های شش ساله مادر،که وقت آشنا شدنشان به پیچ و خم های سرسخت روزگار نبود.

و اما من،دختر شانزده ساله ای که میدانستم دیگر دستیابی به آرزو هایم غیر ممکن بود؛ آرزویی که پدر همیشه برایش تلاش کرد و مشوق یلدا کوچولوی طراح بود؛ در دو چیز مهارت داشتم؛ که حال باید مهارتم را میگذاشتم در کوزه و آبش را جرعه جرعه سر میکشیدم.

صدای جیغ غیر عادی گلک و ماهک،دوقلوهای کوچک مادر،نگرانم میکرد به طرفشان پا تند کردم و با دیدن عمو روح از تنم جدا شد.

گویی سوهان روح تمامی ما شده بود؛ یلدای شانزده ساله،گلک و ماهک شش
ساله،و مادر سی و چهار ساله ام....
گلک دست راست و ماهک دست چپ مرا محکم گرفته بود سردی دستانشان آتشی را به قلبم فرو میخواند که دوری دائمی از پدر در مقابلش هیچ بود.

پدر، عاشق ما سه دختر بود؛ نباید میگذاشتم عمو روحمان را سوهان بکشد.

نگاه پر تنفرم را در صورتش می اندازم و چیزی جز تنفر نصیب ما سه تفنگدار نمیشود.

لــ*ب هایش را باز میکند و با صدای عنکر الاصواتش میگوید: «یک هفته وقت دارید خونه رو خالی کنید.»

ملتمسانه نگاهش میکنم؛ اما او میرود و انگار هیچ نمیبیند حال من با سرطان مادر و این دو قلو های کوچک چه میکردم؟

ماهک موهای طلایی رنگش را کنار زد و گفت:« آبجی یلدا! آبجی یلدا! مهمونا دارن میرن.»

رو به گلک و ماهک گفتم: «برید لباس گرم بپوشید باید بریم جایی عجله کنید ببینم.»
همزمان چشمی گفتند و دویدند.

مادر با چشم های پف کرده اش نگاهی به من انداخت گفت: «کجا میری یلدا؟»

-«می‌رم آگهی نیازمندی روزنامه رو ببینم؛ تو که با این وضعیت نمی‌تونی کار کنی دورت بگردم.»

مادر متاسف از وضع پیش آمده با دو گوی قهوه ای اش نگاهم کرد و گفت:

«تو شونزده سالته کجا بهت کار میدن آخه؟»


کور سوی امیدم خاموش گشت؛ اما با
دیدن دو عروسک خوش آب و رنگم عزم خود را جزم کردم و گفتم: «من تلاش خودم رو می‌کنم»

مادر لبخندی به رویم پاشید که زندگیم رنگی شد؛ به خودم قول دادم برای به وجود آمدن لبخند به رویش هر کاری بکنم.

یادش بخیر؛پدر، همیشه میگفت:«مریم بانوی من
زیباست چه با مو چه بی مو.»

دست دو کوچکم را گرفتم و از خارج شدم؛گلک لــ*ب های سرخش را باز کرد و گفت:«پدر شب منو میبره شهر بازی خودش قول داده بود.»

پشتبند گلک،ماهک غرغر کرد:«منم باید بیام گلک نمیذارم تنها بری.»

بغضم را به سختی قورت دادم و با چند نفس عمیق که باعث میشد غم مانده روی دلم پر بزند و برود با سختی لــ*ب زدم:«بسه میخوایم آش بخوریم دخترا.»

همزمان بالا و پایین پریدند؛ به شوق و ذوق کودکانه شان لبخندی زدم و آرزو کردم که همینطور کودک بمانند که با قول یک ظرف آش داغ در یک هوای سرد تمامشان غرق در شادی شود.

به دکه ای رسیدیم و از مرد جوان درون دکه،درخواست روزنامه مربوط به آگهی نیازمندی ها کردم؛ چشمی گفت و روزنامه ای در دستانم گذاشت؛پولش را حساب کردم و به طرف مغازه آش فروشی حرکت کردیم؛گلک و ماهک تمام راه را پریدند و خوشحال بودند؛کاش خداوند کمی نگاهم کند که بتوانم شادی را در لبخند هایشان ماندگار کنم.


دلم برای خودم می سوخت که در سن شانزده سالگی، هیچ آرزویی برای خودم نداشتم و تمام غمم خلاصه میشد در این دو فندق خوش رنگ و لعاب و مادر جوانم که سرطان به همه جای بدنش ضرر رسانده بود و حتی نمیتوانست درست راه برود.

فکرش را هم نمی کردم روزی این بلا به سرم نازل شود؛دیگر مهار اشک هایم دست خودم نبود؛دلم پدرم را میخواست و بس؛ به مغازه آش فروشی رسیدیم و با دیدن نخود های گرم، از خوردن آش صرف نظر کردم و یک کاسه نخود گرم و تند گرفتم و برای دو فندقم آش خریدم؛از آقا خواستم ظرف دیگری آماده کند تا برای مادرم ببرم.

روی جدول‌های خیابان نشسته بودم و نگاهم بین مردمانی رنگارنگ و جورواجور در گردش بود؛من چه میدانستم از غم دل آن ها و آن ها چه می‌دانستند از آتش درون من؟!


نگاهم را به روزنامه درون دستم انداختم؛چه دل خجسته ای داشتم که فکر میکردم میتوانم کار کنم؛آن هم در شرایطی که لیسانسه ها و فوق لیسانسه ها خانه نشین شده بودند.
 
K

Kimi_sae

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
19/8/18
29
134
33
به یکباره نا امید شدم؛چاره ای نبودباید به خانه باز می‌گشتم؛با هزاران در بسته و چراغ خاموش که قول داده بودم با هزاران هزار راه باز و چلچراغ امید به خانه بازگردم.

گلک و ماهک انگار متوجه شرایط بغرنج شده بودند ساکت بودند و هیچ نمی گفتند؛گویی فهمیده بودند در این روزگار بی رحم، چلچراغ که هیچ چراغ نفتی هم نصیبمان نخواهد شد.


در خانه را با دسته کلیدم که عکس پدر رویش خودنمایی میکرد باز کردم و اجازه دادم دو فندقم اول وارد شوند که ای کاش هیچوقت وارد خانه نمیشدم؛مادر کنار حوض خانه مان نشسته بود و رو به روی عکس پدر اشک میریخت که گویی هر قطره اشکش اسیدی بود در قلب من.


گلک من پرپر شده بود و ماهک من رو به خاموشی میرفت؛یعنی مرگ پدر را فهمیده بودند؟
از آن ها خواستم به اتاقشان بروند که بی تأمل زدند زیر گریه

نه!

از حد تحمل من خارج بود؛پروردگارا یاری ام کن؛از بین حرف هایشان جمله ای مدام در ذهنم اکو میشد:«به من ما دروغ نگو دروغگو»

من دروغگو نبودم؛فقط دوست داشتم حالشان را خوب کنم؛اما تا کی؟

راست می گفتند قدیمی ها "ماه پشت ابر نمیماند و حقیقت انکار نشدنیست"

سرم از صدا هایشان تیر میکشید تا اینکه مادر فریاد بلند تری نصارمان کرد و گفت:«بسه دیگه ساکت باشید فردا میریم خونه دایی حرفم نباشه»


یلدا:«مامان، خونه دایی؟چرا آخه؟»

_«چون از قیافت معلومه کار پیدا نکردی؛باید بریم دیگه»

اشک چشمانم مهار شدیم نبود و حال دلم همانند جوجه خیسی شده بود که مغزش با بی رحمی تمام نشانی لانه اش را نمی داد.

مادر گلک و ماهک را به داخل خانه برد؛کنار حوض نشستم و فکر کردم؛فکر بدی هم نبود؛میتوانستم درس بخوانم و طراح شوم؛دایی مهربان بود و فکر میکنم پسرش هنوز خارج از ایران است؛
مهرداد...عشق دوران کودکی ام و شاید هم الان....

آری...

شاید هنوز هم دوستش دارم...

خواب، به چشمانم نرسیده صبح شد و خودرا چمدان به دست، در خانه دایی دریافتم؛یک آپارتمان معمولی که در یک محله معمولی واقع شده بود.


گلک انگشترش را در آورد و با انگشترش در خانه را زد؛
با تعجب نگاهش کردم که گفت:«خواستم بدونن منم انگشتر دارم»

مادر به شیطنت فندق کوچکش خندید؛خوشحال بودم از شنیدن صدای خنده مادر؛

به دقیقه نکشیده بود که پسری در را باز کرد؛

چه میدیدم؟!

مهردادم را....

مهرداد بیست ساله ام را...

با مادرم سلام میکرد و مادرم چنان عمه قربونت بره هایی تحویلش میداد که گویی تحفه است.

لحظه ای چشمش به من افتاد

از تیله های مشکینش خون در رگ هایم یخ بست؛چرا هیج جای کتاب ها ننوشته اند که زمستان هرچه سرما دارد و پاییز هرچه زیبایی دارد و بهار هرچه شکوفه و طراوت دارد از این پسر دارد؟

نمیدانم شاید واقعا داشتم اغراق میکردم

مهرداد:«سلام دختر عمه»

_«سلام پسر دایی»

گلک و ماهک را در آغـ*وش گرفت و بر صورتشان بوسه میزد؛دایی را دیدیم که با خوش رویی از ما استقبال میکرد و به نشستن روی مبل ها دعوتمان کرد.

مهرداد دستان مادرم را بوسید و گفت:«امیدوارم بتونیم غمی که روی دوشتون خوابیده رو کم کنیم.

مادر دستی به سر مهرداد کشید و گفت:«خدا حفظت کنه دردت به سرم»

صدای پایی توجهمان را جلب کرد

دایی با خوش رویی گفت:«زینت خانم و دخترا دارن میان»

از موقعی که به یاد دارم زینت خانم زنی مومن و با خدا بود و لاله دختری منطقی و با شعور؛ اما لقبی که میشد به خواهر دو قلوی لاله،لیلی داد فقط ناخلف بود و بس.

وقتی به پذیرایی رسیدند با خوش رویی از ما استقبال کردند؛ خوشحال بودم که به ثانیه نکشیده خوشحالی ام پر کشید و رفت.

لیلی نگاهی به صورت گلک انداخت و گفت:«سرای یتیمان باز کردیم اینجا؟»

بغض گلویم را فشرد و هزاران کشتی که ساخته بودم با این حرف درون قلبم ترک برداشتند و صدای شکستنشان را درون قلبم میشنیدم....
 
آخرین ویرایش:
K

Kimi_sae

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
19/8/18
29
134
33
لاله لبش را گاز زد و مادر دامنش را فشرد.

زن دایی:«استغفرالله لیلی باز شروع کردی؟از لاله یاد بگیر»

از دخترش روی برگرداند و رو به مادر گفت:«یک اتاق ته اون راهرو هست با دو تا تخت دو طبقه؛شرمنده یهو شد وقت نکردیم گردگیری کنیم انشالله بعدا انجامش میدیم قربونتون برم»

با مادر و دو فندق بلند شدیم و به سمت اتاق حرکت کردیم؛از شدت بغض حرف هم نمیزدم.

در اتاق را باز کردیم و مادر سرش را فشار میداد؛گلک و ماهک به طرفش رفتند و در آغوشش کشیدند؛اشک حلقه زده در چشم های مادرم را به وضوح می دیدم اما چه میکردم؟حال من که بهتر از او نبود؛چشمم به عکس پدرم افتاد که از جیب مادرم بیرون افتاده بود عکسی سه در چهار و البته قدیمی.


تمام جانم خون است؛چشمم خون، دلم خون،کاسه صبرم لبریز از خون،تمنای وجودت چه کرده با من؟


لیلی در اتاق را با شدت باز کرد و رو به من گفت:«بیا آشپزخونه واسه خورد و خواب و خوراک که نیومدی»

نگاهی به مادر انداختم که با شرمندگی نگاهش را به گل های قالی کهنه و کثیف زیر پایش دوخته بود.


کاری از دستم ساخته نبود باید صبر میکردم و به خانواده ام روحیه میدادم؛از اتاق بیرون آمدم که متوجه جیغ و دردهای دو دختر شدم که شک نداشتم لیلی و لاله بودند که همانند گاو و پارچه قرمز با یکدیگر برخورد میکردند.

موهای قهوه ای ام را با کش موی توی دستم بستم و به طرف آشپزخانه رفتم که مهرداد را توی راهرو دیدم؛خریدارانه نگاهم کرد و گفت:«دلتنگت بودم دخترک مو قهوه ای»

دستم را به طرف گونه سرخ شده ام بردم؛ زیرلب تشکری کردم و به راه افتادم.

هرچه بیشتر به آشپزخانه نزدیک میشدم؛ آوای بد آهنگ جیغ های دو خواهر که همانند اناستازیا و درزیلا(خواهر های سیندرلا) با یکدیگر برخورد میکردند به طرز فجیعی در گوشم جا خوش میکرد.


به آشپزخانه رسیدم که زن دایی مهربان و خوش سر و زبانم؛ سینی استیل بزرگی که حاوی برنج بود به دست لیلی داد و درحالی که از آشپزخانه بیرون میرفت رو به من گفت:«یلدا جون میرم دارو بگیرم واسه خودم زود برمیگردم.»

بعد از رفتن زن دایی؛ لیلی سینی را دستم داد و گفت:«بگیر ببینم انگار یادت رفته کجا هستیا.»


آری راست میگفت من دیگر درخانه پدری مهربان و خوش زبان نبودم


من دیگر یلدا بانو دردانه خانه پدری نبودم

من دیگر آن دختری نبودم که با عزت و احترام بزرگ شد

دیگر در خانه ای نبودم که دور تا دورش را باغچه ها و درخت های پرتغال احاطه میکردند و گنجشک های خوش صدایش مجال خواب نمیدادند

دیگر در خانه ای نبودم که حوض وسط حیاط همچون ملکه ای زیبایی های خود و ماهی هایش را به رخ درختان و گل ها و پرتغال ها میکشید


درعوض اینجا هستم

در یک آپارتمان صد متری

با دایی مهربان ولی ضعیف در مقابل دختر ناخلفش

با زن دایی خوش رفتار و متدینم ولی ناتوان در ادب کردن لیلی

با دختر دایی افسار گسیخته و گستاخم

و یک دختر دایی دیگر که همیشه سعی داشت لیلی را کنترل کند

با یک آقای قد بلند مو مشکیه ریش قهوه ای که معلوم نیست چند نفر در قلبش نشسته اند و چند نفر رژه میروند و چند نفر همانند شیربلال توی آب نمک خفته اند تا نوبتشان برسد.


در همین افکار غوطه ور بودم که با صدای تلفن لیلی،از فکر و خیال بیرون آمدم و به کارم مشغول شدم اما همزمان به مکالمه لیلی گوش میدادم:

لیلی:«به به ساغر خانم چه عجب به ما زنگ زدی»

ساغر:..........

لیلی:«چرا که نه؟ساعت چند؟»

ساغر:........

لیلی:«حتما به لاله میگم مطمئنم خیلی خوش میگذره»

عجیب بود که با این اخلاق گندش آنقدر دایره روابطش توی اجتماع باز بود!

زن دایی به آشپزخانه آمد و چادرش را از سر درآورد و همینطور که داشت گرمای هوا را مورد عنایت قرار میداد رو به من گفت:«با لیلی نمیری؟»
 
K

Kimi_sae

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
19/8/18
29
134
33
دروغ چرا؟دوست داشتم بروم و برای یک بار هم که شده فکر کنم من هم دختر جوانی هستم که از این زندگی سهم دارد.


رو به زن دایی گفتم:«تا ببینم چی میشه مرسی که به فکر منین.»


از آشپزخانه بیرون آمدم که با شنیدن صدای مهرداد سر بلند کردم و بی اختیار جانمی پر محبت نثارش شد؛لپم را کشید و گفت:«خوب با مادر شوهرت گرم گرفتیا»

لبم را به دندان گرفتم و صدای زن دایی به گوشم رسید که به شیوه جالبی صدایش میزد

-پسر،پسر،قند و شکر بیا پیش مامان این ظرف رو از کابینت بالا بده

لبخندی زد و به سوی مادرش رفت؛خوش به حالش که نه درد بی پدری داشت و نه درد بی مادری.

لاله سرش را از اتاقش بیرون آورد و گفت:«یلدا بیا تو»


به طرف اتاق مشترک لیلی و لاله رفتم که خیلی زیبا تمام وسیله هایشان را به رنگ های قرمز و سفید ست کرده بودند

لاله روی میز آرایشش نشسته بود و کلاه گیس های مختلف را روی سرش امتحان میکرد؛به تخت خوابش اشاره کرد و گفت:«چرا ایستادی؟بشین»

روی تخت خواب قرمز لاله نشستم و گفتم:«جونم؟»

-«از دست لیلی ناراحت نباش زبونش خیلی تنده و همه چیزو به خوش گذرونی خودش ترجیح میده اون اتاقم پاتوق تابستون رفیقاش بود؛واسه همین بد سوخته»


+«اگه میشد جایی رو اجاره کنیم نمیومدیم»

_«فاز این عموت چیه؟غیرتو قورت داده شرم و حیا هم که ول معطله»


+«خانواده بابا با ازدواج مامان و پدرم مخالف بودن واست همین پدر بزرگم هرچی داشت توی وصیت نامه به عمو بخشید؛عمو هم خیلی لطف کرد گذاشت این چند سال توی خونش بمونیم؛بابای کارگرم از کجا میتونست این همه پول بیاره تا خونه بخره»

_«از کجا میدونست برادرش انقد بی غیرته؟»

مشغول صحبت بودیم که در زده شد و لاله گفت بفرمائید

با باز شدن در،قامت زن دایی توی چهارچوب در نمایان شد که چادر به سر کرده بود و رو به من و لاله گفت:«من میرم گلک و ماهک رو ببرم سوپر مارکت؛تو چیزی نمیخوای یلدا جون؟»

چقدر مدیون این زن خوب و خوش رفتار بودم که حتی از دختر خودش نپرسید که آیا چیزی میخواهد یا نه؟امیدوار بودم که بتوانم لطفش را جبران کنم

_«نه چیزی نمیخوام؛دستتون درد نکنه.»

+«باشه پس من میرم گلک و ماهک و بردارم.آها راستی!بعد از ظهر دعوتم سفره بی بی حکیمه؛ مامانتم میبرم حال و هواش،عوض شه»

لاله:«خب منم یلدا رو با دوستام میبرم بیرون گلک و ماهک رو هم میبرم شهر بازی.»

زینت خانم:«لازم نکرده میبرمشون سفره؛شما هم زود برگردینا.»

با لبخند به زینب خانم خیره بودم که لیلی آمد و با لحن و نگاه تحقیر آمیزش رو به من گفت:«اگه این دختره هم میاد خودتون برید من یکی برای عصر قرار دارم»

با اشک به لیلی خیره شده بودم؛

چرا انقدر از تحقیر کردن من لذت میبرد؟

مگر سر سفره همین خانواده بزرگ نشده بود؟

مگر او هم دختر نبود؟

مگر او هم شانزده ساله نبود؟

چه فرقی با یکدیگر داشتیم؟

زینت خانم به من نزدیک شد و با دیدن اشک مزاحم که روی چشمانم ملحفه پهن کرده بود رو به دختر بد ذات و بد نیتش گفت:«استغفرالله از دست تو؛از یلدا و لاله یاد بگیر؛این چه طرز حرف زدنه؟والا تو خونه ای که آدم بد دهـ*ن و بد دل زندگی میکنه شیطون فوتبال بازی میکنه ملائکه تف نمیندازن؛اون از درس خوندنت اینم از کارات تورو خدا رعایت کن مادر.»


چشمان لیلی رو به سرخی میرفت و با انزجار به زینت خانم نگاه میکرد اما سعی کرد خود را آرام جلوه بدهد؛شمرده شمرده قدم برداشت و روی تخت خودش دراز کشید و گفت:« برو بابا حالا من شدم فراری دهنده ملائکه؟این همه تو زن خوب بودی ملائکه تف انداختن تو خونت که الان گردن من میندازی؟»


زینت خانم تسبیحش را توی دستش جا به جا کرد و گفت:«خدا از سر تقصیراتت بگذره مادر جون.»

رو به من و لاله گفت:«درستونو بخونید عصر برید بیرون ما ناهار میریم سفره بی بی نور خونه آقای ندرتی.»

لیلی مثل میخ سر جایش نشست و گفت:«منم باید بیام سفره»
 
آخرین ویرایش:
K

Kimi_sae

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
19/8/18
29
134
33
زینت خانم که اگر چشم بصیرت داشتی بال هایی را که از سر شادی روی کمرش به وجود آمده بودند را میدیدی!

لبخندی از سر رضایت زد و از اتاق بیرون رفت.


لیلی لباس بلند آبی کاربنی اش را که با دکمه های سیاه به شکل مانتو در آمده بود از کند خارج کرد و کلاه کوچیک را به عنوان شال برای خودش انتخاب کرد که با مانتویش همرنگ بود.

عجیب از سلیقه این دختر سرکش و زیبا خوشم می آمد؛

لاله با پوزخند به خواهرش نگاه کرد و گفت:«لیلی تو که اسم سفره میومد رم میکردی چی شده با این شوق و ذوق الان داری میری سفره.»

سوال گیر کرده در قفس سینه ام را پرسید و جانم را از قید و بند کنجکاوی آزاد کرد

با تمام توانم سرم را به طرف لیلی برگرداندم که ببینم چه میخواهد بگوید که صدای بدی از گردنم تولید شد!هردوی آن ها وحشت زده به سراغم آمدند


لیلی:«بابا چته نکشی خودتو....از تو خونه موندن که بهتره شما هم بیاید»


فکر بدی هم نبود لیلی یک لباس سفید بلند با گل های برجسته آبی به جای دکمه در دستانم گذاشت و گفت:«تنت کن! بعید میدونم لباس داشته باشی»

طعنه حرفش را نادیده گرفتم و بغضم را قورت دادم

_میرم لباس بپوشم؛

لاله:«باشه یلدا جون.»

بعد از عوض کردن لباس به سمت در ورودی رفتم که مهرداد دستم را کشید و گفت:«کی وقت کردی انقد خوشگل کنی خودتو»

گویی خنجر شادی به قلبم فرو رفت و خوشحال تر از همیشه در آغو*شش کشیدم.

صدای لاله را شنیدم!....

زنگ خطر بود؛به سرعت از مهرداد جدا شدم ولی بی فایده بود و کار از کار گذشته بود؛لاله شاهد عشق بازی ما بود و این یعنی یلدا فاتحه ات را خوانده بدان.

لاله:«بیرون منتظریم»

تند به دنبال لاله رفتم و با چرندیاتی که خودم هم درک نمی‌کردم سعی داشتم قانعش کنم؛لاله زرنگ تر از این حرف ها بود که مرا باور کند؛تیز رو به رویم ایستاد و گفت:«زندگی هرکس به خودش مربوطه؛الان فقط بیا بریم دیر شد.»

خداراشکر کردم که به جای لاله،لیلی مارا ندیده بود اگر نه که قانع کردن لیلی بی منطق کاری بود کارستون که از دست یلدای بیچاره ساخته نبود به قول زن دایی لیلی را خدا آفریده بود و فقط خدا قانعش میکرد و بس.

باهم به طرف در خانه رفتیم که زن دایی گفت:«عمارتشون نزدیک خونتونه از این خونه قدیمی های خوشگل که من خیلی دوست دارم.»

خنده تلخی روی لــ*ب هایم نقش بست؛با آمدن مهرداد به لاله خیره شدم که ریلکس تر از همیشه ایستاده بود گویی اصلا برایش اهمیت نداشت که چه چیزی بین من و برادرش گذشته بود.


نفسی راحت از سر آسودگی کشیدم

زینت خانم:«مادر جون اومدی؟قربونت برم کجا بودی ندیدمت»

مهرداد:«داشتم دزدی میکردم»

_«خدا به دور مادر؛چه حرفیه؟دزدی چی؟»

با خنده و شوخی و چشمانی که شیطنت از آن ها شره میکرد گفت:«دزدی دل!»


مامان با ذوق به کاردستی برادرش نگاه کرد و گفت:«ای،دور سرت بگردم چه زن خوبی بگیری تو»


لیلی:«بریم دیر شد به خدا»

لاله با تعجب به خواهرش که نام خدا و پیغمبر فراری اش میداد ولی حالا بسیار مشتاق رفتن به سفره است نگاه کرد و گفت:«زلیخا اول عشق پیدا کرد بعد خدارو اونوقت خواهر ما اول باید خدارو پیدا کنه بعدم بره ضریح امام رضا دخیل ببنده بلکه به یوسف نامی نصیبش بشه»

لیلی هم که زبان تند و تیزش جهانی را به باد میداد جلوی خواهرش ساکت نماند وگفت:«باز من امید دارم یه یوسف نامی بیاد منو بگیره تو چی که تهش باید بترشی بدبخت؟»

لاله:«من بترشم؟ یا تو با این اخلاق گندت؟بدبخت یوسف که باید واسه تحمل کردن تو از یعقوب و ایوب هر پیامبری دم دستش بود صبر فرض بگیره الهی بمیرم واسه دلش.»

زن دایی زینت:«بسه دیگه خجالت بکشید از یلدا یاد بگیرید نا سلامتی داریم میریم سفره.»

با غضب رو از دو دخترش گرفت و به پسر شاخ شمشادش نگاه کرد و گفت:«مادر جون فدات شم من بابات اومد غذا بکشید بخورید سرد نخورید یه وقت مادر جون...»

لیلی هم مادرش را به زور از در خانه بیرون برد تا شب شعر نصیحت هایش را تمام کند،نصیحت هایی که این پسر شاخ شمشاد حتی گوشش را برای شنیدنشان آزرده نمی کرد چه برسد عقلش را برای فهمیدن...

به علت تعداد زیاد با هر زجری بود سوار تاکسی سرویس زرد رنگ شدیم تا به موقع به منزل آقای ندرتی برسیم.

آقای ندرتی همیشه دستش به خیر میرفت و همسرش زنی مهربان و مرموز بود که هیچگاه نمیشد فهمید چه خیال هایی را توی ذهنش جای میدهد؛ در کودکی پدرم کارگر خانه شان بود و زیاد به همراه پدر به خانه شان میرفتم.

از ماشین پیاده شدیم که نگهبانان در را برایمان باز کردند؛به زحمت با کفش های پاشنه داری که لیلی داده بود از زمینی که سرشار از ریگ بود رد میشدم؛نگاهم را به کفش های لاله انداختم که وضعش خراب تر از من بود؛دست لاله را گرفتم و باهم در حال حرکت بودیم که نگاه های خیره لیلی و حواس پرتی هایش توجه مرا به خود جلب کرد.


رد نگاهش را دنبال کردم که به شخصی برخوردم؛حس کردم قلبم دارد از کار می افتد؛لیلی اسیر چه عشق ممنوعه ای شده بود واقعا انگار زلیخا و یوسف بودند؛انتظار دیدن هر شخصی را داشتم غیر از او،امیدوار بودم لیلی بتواند با این وضعیت کنار بیاید.


او عاشق مرتضی شده بود؛یکی از پسر های سر به زیر و البته خوش بر و روی آقای ندرتی،برای خاندان آقای ندرتی لــ*ب های سرخ و موهای لــخــ*ت و پر کلاغی و دماغ خوش فرم لیلی هیچ معنایی نداشت و زینت زن برایشان فقط چادر مشکی بود نه رژلب قرمز؛شخصیت زن به خانه داری و بچه داری و شوهر داری اش بود نه لیلی که همچون الهه رقص بدنش را تکان میداد که هر بیننده ای مجذوب میشد و انگشتانش همانند همدم و همدرد روی کلاویه های پیانو می نشستند و آرامش تولید میکردند
 
K

Kimi_sae

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
19/8/18
29
134
33
به در اصلی خانه یا بهتر است بگویم عمارت آقای ندرتی رسیدیم و خدمتکاری به نام نوریه با لهجه شیرین گیلکی اش مارا به طرف اتاقی که سفره در آن برپا بود راهنمایی کرد.


گویی خیلی زود رسیده بودیم؛شاید هم بقیه دیر کرده بودند؛دو عروس آقای ندرتی به نام های مینا و مریم در کنار یکدیگر نشسته بودند؛همه جا با چادر دیده میشدند و این اولین بار بود که فقط با کلاه های کوچک موهای خودرا پوشانده بودند؛از طرفی دیگر سلماز و سروناز دو دختر خوش بر و روی آقای ندرتی در کنار یکدیگر نشسته بودند و علاقه آقای ندرتی به دختر باعث شده بود که تا سن شریف 19 سالگی مجرد بمانند؛احتی با وجود رسم ازدواج کردن دختران در سن پانزده شانزده سالگی! نمیدانم چرا میان این همه اعتقادات عتیقه،عشق افراطی به پسر را از عتیقه چیان به ارث نبرده بود؛خانم ندرتی صدر مجلس نشسته بود و با مهربانی و به رسم ادب برای مهمانان سر تکان میداد.



بعد از سلام کردن رو به روی دو عروس نشستیم؛میان پچ و واپچ های زنان خاله زنک همسایه شنیده بودم که وقتی مریم باردار بوده مینا به خاطر حس حسادتش به این مسئله به وسیله دارو باعث سقط جنین مریم میشود اما مریم آنقدر خانم بود که این موضوع را جایی فاش نکند و حتی به خود خانم و آقای ندرتی هم اصل ماجرا را نگوید و کمی پیچ و تابش دهد.


هرچند که خانم بودن مریم فایده نداشت و همه قضیه را فهمیده بودند؛اینگونه بود که احترام مینا در عمارت آقای ندرتی نزدیک به صفر بود.


بعد از آمدن زنان داریه زن مجلس گرم شد و همه در حال دست زدن بودند اما من خون خونم را میخورد؛زیرا که بسیار گرسنه بودم و غذا های روی سفره هم برایم سمفونی رنگ راه انداخته بودند و رقص مسگری میرفتند؛فقط دلم میخواست زودتر زنان داریه زن بروند تا بتوانم دلی از عزا در بیاورم...

همان موقع زنان داریه زن؛داریه هارا کنار گذاشتند و از مجلس خارج شدند؛کاش ارزویم کمی پول بود یا سلامتی مادرم...

مشغول خوردن بودم که با صدای با اجازه لیلی و خارج شدنش از اتاق حواسم پرت شد.

نگران شدم؛ لیلی دختر لوندی بود و فکر میکرد چون خوش بر و روست همه جذبش میشوند اما همه میدانستند که مرتضی از این قبیل آدم ها نیست.

خاندان آقای ندرتی زینت زن را در چادر جستجو میکردند نه در رژلب پر از تشویش لیلی، این را من میدانستم؛لاله میدانست؛مامان مریم میدانست؛زن دایی زینت میدانست؛و حتی گلک و ماهک شش ساله هم میدانستند و روسری های سفید کوچک به سر کرده بودند اما نمیدانم چرا لیلی چنار مانند نمیدانست؛شاید هم نمی خواست که بداند...

از جایم به قصد جلوی لیلی را گرفتن بلند شدم که صدای منفور پچ و واپچ خاله زنک های سفره بلند شد؛لعنتی بر شیطان رجیم فرستادم و از اتاق خارج شدم.


نوریه در ورودی عمارت را برایم باز کرد و از عمارت خارج شدم و به دنبال لیلی می‌گشتم اما انگار آب شده و رفته بود توی زمین.....

ناگهان چشمم به مهرداد افتاد که با مرتضی درحال حرف زدن بود نفسی از سر آسودگی کشیدم حداقل میدانستم که لیلی هرکجا که هست پیش مرتضی نیست؛به مهرداد خیره شدم؛واقعا خدا هرچه جذابیت بود در گل این پسر جای داده بود.


به نام خدایی که نقاشی کرد روی تورا

ز عشق من مزین کرد روح تورا

ز بال عشق من در پرواز به رویت باز کرد

ز خال و خط من بانگ تشویش به گوشت ساز کرد

ای قاضی حکم تبعید بده

حکم حبس ابد انفرادی و سلول بده

تا که هستم در کنارش عدل است هر حکم تو

تا که هستم در آغوشش حق است هر کلام تو


(شعری از کیمیا سعیدی کیا)

دستی روی شانه هایم نشست؛روی برگرداندم که با لیلی مواجه شدم

با تعجب پرسیدم:«کجا بودی؟همه جارو دنبالت گشتم»

_«لازم نکرده تو دنبال من بگردی؛حالا چته برادرمو داری میخوری؛نکنه گلو ملو گیره؟»

چشمهای لیلی مانند منقاج از زیر زبان آدم حرف میکشیدند و گول زدنش کاری بود کارستون،از دست منطق هم که کاری برنمی آمد

اصلا لیلی و منطق؟

لیلی دنیایی از دیوانگی و سرکشی بود که از هرچیزی پیروی میکرد به غیر از منطق و عقل

تنه ای زد و رد شد؛به دنبالش رفتم روی صندلی های سفیدی که زیر سایه درختان خوش قد و بالایشان قرارگرفته بودند نشستیم که لیلی گفت:«اگه واقعا میخوای بهش برسی بهتره یه مدت باهاش باشی اونوقت مجبور میشه عقدت کنه»
 
آخرین ویرایش:
K

Kimi_sae

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
19/8/18
29
134
33
لحظه ای احساس کردم که شیطان رجیم رو به رویم نشسته و همانند معلمی شریر بر روی تخته سیاه آموزش شرارت میدهد؛سعی کردم کمی قانعش کنم و با تن صدای آرامی گفتم:«لیلی جونم تو که پسرای این دوره زمونه رو میشناسی؛وقتی این کارارو بکنی هوسشو جذب کردی نه خودشو خودتم میدونی هوس شیش ماه بیشتر دوام نداره»



با پوزخند نگاهی به چشمان متعجبم انداخت و گفت:«تو راه خودت رو برو منم راه خودم رو میرم»


از جایش بلند شد و گفت:«میرم توی راهرو عمارت بشینم»

نگاه متاسفم را از لیلی گرفتم و با عشق به مهرداد دوختم که مردانه میخندید و دلم را چنگ میزد؛شاید اگر پدر زنده بود و این راز را با او درمیان میگذاشتم سرم را گوش تا گوش میبرید اما حال این راز را با او درمیان میگذارم؛چون مطمئنم حال بیشتر از خودم ای دلم میداند و درکم میکند.



قطره اشک سمج گونه ام را پاک کردم زیر لــ*ب زمزمه کردم:«کاش بودی و هرروز به خاطر عاشق شدنم با کمربند کبودم میکردی؛اما کاش بودی؛فقط کاش بودی»


نگاهم را به عمارت دوختم که با خارج شدن لاله و زن دایی زینت به طرفشان حرکت کردم


زن دایی زینت:«گل دختر مادرت کجاست؟لیلی هم که نیست»


به گوشه حیاط عمارت نگاه کردم که با ندیدن مرتضی دنیا روی سرم آوار شد و حیران و سرگردان بال بال میزدم و زن دایی هم از خدا خواسته پیاز داغ اش را زیاد کرد و لاله هم تا میتوانست به خواهر ناخلفش ناسزا گفت.


ناگهان مادرم را دیدم که از حیاط پشتی عمارت می آمد و لیلی را همانند گوسفند کشان کشان همراه خود می آورد؛چشمان لیلی همانند رژلبش سرخ بود.

دوباره به مهرداد خیره شدم که هنوز داشت میگفت و میخندید و گویا میثاق و میثم هم داشتند به جمع اضافه میشدند و صدای به به گفتنشان گوش آسمان را هم کر کرده بود

نمیدانم چرا پسر ها وقتی یکدیگر را میبینند میگویند به فلانی به فلانی؛کشف این راز مانند کشف راز خودکشی دست جمعی دلفین ها برایم ارزش داشت.


آقای ندرتی به طرفمان گام برمیداشت و زن دایی زینب دست از ادب کردن لیلی کشید و نگاهش را به طرف آقای عمارت سو داد

همیشه آقای ندرتی همانند پدری مهربان با نگاهش نوازشم میکرد اما این بار نگاهش گنگ بود

خالی بود

ترسناک بود

مهربان نبود

شاید هم من بیخودی میخواستم از هر مذکری برای خودم پدر بسازم.

لاله:چیزی شده آقای ندرتی؟

_:«نه»

نه را آنقدر قاطع و جدی گفت که دیگر صدایی از هیچکداممان درنیامد

و با همان اخم روی پیشانی اش از کنارم رد شد

نمیدانم چرا هرکس به من میرسید مشکلات روحی و روانی ناشناخته اش صورتم را سیلی میزنند؛خدا آخر عاقبتمونو با این جماعت به خیر کنه...

مهرداد با اشاره مادرم از دوستان گرمابه گلستانش دل کند و به طرفمان آمد و رو به مادرش گفت:«ما میریم خونه؛عمه و لیلی خودشون میان»


نگاهی به گلک و ماهک انداختم که برخلاف بلبل زبانی روزمره شان این بار سکوت کرده اند؛فهمیدم که مهرداد به خوبی قلق این دو فندق را بلد بوده و طوری تهدیدشان کرده که جرعت ندارند لام تا کام حرف بزنند

زن دایی زینت مشکوکانه به پسرش نگاه کرد اما حرفی نزد و دست لاله را گرفت با قدم های نامطمئن به سمت در خروجی عمارت رفت.

من هم دست گلک و ماهک را گرفتم و دنبال راهی میگشتم که از زیر زبانشان حرف بکشم ولی خودم هم فهمیده بودم که این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست و با منقاش هم نمی توانم از زیر زبان این دو نخود حرف بکشم

اما اینکه کی وقت کرده بود این دو جوجه را تهدید کند و مرتضی چگونه دوباره سر و کله اش پیدا شد و با مهرداد صحبتش را ادامه داد را خدا میداند

این ماجرا شدیدا بو میداد و باید می فهمیدم چه خبر شده؛

سوار ماشین شدیم که به سمت آپارتمان دایی باز گردیم در تمام طول راه فکر پدرم لحظه ای دست از سرم برنداشت و خاطرات پدر همانند کودکان پنج ساله در ذهنم الاکلنگ بازی راه انداخته بودند....

دلم برایش تنگ بود...

اما چه میکردم؟

سر قبرش رفتن هم که چاره نبود

من خودش را میخواستم؛شاید اگر بود حال انقدر زندگیم ام کج و کوله نبود.

به خانه رسیدیم؛عمه،دست گلک و ماهک را گرفت و به سمت اتاق برد تا لباس هایشان را عوض کند


کنجکاوی و یا شاید هم حس حسادت زنانه ام گل کرد و رو به لاله پرسیدم:«مهرداد کجا موند لاله»
لاله نگاه عجیبی به صورتم انداخت و لــ*ب زد:«موند پایین تلفن صحبت کنه»

کنجکاوی امانم نداد؛به طرف پنجره رفتم و سعی کردم حرف های مهرداد را بشنوم.


از لحن صحبت کردنش دریافتم که مخاطب پشت تلفن دختر است؛حسادت تمام وجودم را فرا گرفت؛گویا زندگی من قرار بود تا آخر عمر از فرط درد به خودش بپیچد و دریغ از تجویز قطره ای آرامش،گویی پزشکم ناشی تر از آن بود که دوایی کند از برای دنیای نا آرام من.


به اتاقم بازگشتم و به حرف های لیلی فکر میکردم آنقدر به حرف های لیلی فکر کردم که صبح روز بعد وقتی خانم نوذری دبیر زیستم نامم را برای پرسش کلاسی صدا زد گویی فحش پدر و مادر نثارم کرد.


شانس آوردم که ساغر پشت سرم نشسته بود و تمام جواب هارا برایم زمزمه میکرد؛وقتی زنگ آخر به صدا در آمد سریعا کیفم را برداشتم و به طرف درب خروجی رفتم که صدای ساغر را شنیدم

_«درستو بخون دختر خوبیت نداره از لاله یاد بگیر»

سعی کردم اینکه ادای زن دایی خانم را درآورده نادیده بگیرم و به خنده ای اکتفا کنم
 
آخرین ویرایش:
K

Kimi_sae

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
19/8/18
29
134
33
در طول راه با ساغر هم صحبت شدم،دختر جالبی بود لیلی و لاله حق داشتند که انقدر دوستش داشتند،واقعا انسان را از درد و غم هایش آزاد میکرد من هم این روزها واقعا به یک همچین دوستی نیاز داشتم.


وقتی به در خانه رسیدم با او خداحافظی کردم و داخل شدم که طبق معمول صدای دعواهای لیلی و لاله به گوشم رسید و گلک و ماهک به پیشوازم آمدند

گلک:«آبجی یلدا؛آبجی یلدا این لیلی از صبح وحشی شده همه رو دعوا کرد

ماهک موهای طلایی رنگش را تند پشت گوش زد و با تب و تاب گفت:«وای اره آبجی دیوانه شده»


با اخم نگاهشان کردم و گفتم:«صد دفعه گفتم غیبت کار بدیه؛نگفتم؟بار اخرتون باشه!الانم برید توی حال کارتون ببینید بدوید ببینم»

همزمان چشمی گفتند و دویدند.


داشتم به سمت اتاق مشترکم با مادر و خواهران گرامی میرفتم که قیافه عبوس لاله جلوی چشمانم نقش بست

یلدا:«لاله جون چی شده قربونت برم؟باز سرچی دعوا کردین؟»

لاله:«لیلی رو نمیشناسی؟مثل گاویه که پارچه قرمز دیده!برو استراحت کن منم برم استراحت کنم تازه از مدرسه اومدم.»

شانه ای بالا انداختم؛خانه نبود که دیوانه خانه بود.


به حرف های ساغر فکر میکردم،غم داشت اما پول های بادآورده خاندانش غم هارا میشستند و با آب روان،روانه میکردند.

خوشحال بودم که از این پس میتوانم مثل بقیه دخترها دوست داشته باشم تا که انقدر غم هایم را در جانم همانند سوزن ته کرد فرو نکنم بلکم بتوانم با کسی شریکشان شوم،آن کس اکیدا مادرم نیست زیرا او خودش جگری دارد که دنیای سوزن ته گرد است.


لباس هایم را عوض کردم و به اتاق پذیرایی رفتم که با مهرداد رو به رو شدم،از اینکه تلفنی با دختر حرف زده بود ناراحت بودم اما به روی خودم نیاوردم و در کنارش نشستم،لبخندی نثارم کرد که دنیایم رنگی شد.


سر صحبت را باز کرد و حرف زدیم،از کودکی اش گفت از زندگی اش در خارج از کشور و هزاران مسئله ناشناخته دیگر که ناگهان تلفنش زنگ خورد و صدای دختر پشت خط مخم را جرعه جرعه سر میکشید

شاید باید به حرف های لیلی فکر میکردم...

در همین فکر ها بودم که صدای خنده های بلند گلک و ماهک به گوشم رسید که مشغول تماشای تام و جری بودند،کاش من هم مانند آنان در این حد ز غوغای جهان فارغ بودم و تام و جری نگاه میکردم.

زن دایی به پذیرایی آمد و انگشتش را به علامت سکوت روی لــ*ب هایش گذاشت و مشغول شماره گرفتن شد

یلدا:«به جایی زنگ میزنید زن دایی؟»

زینت خانم:«آره مادر میخوام زنگ بزنم ساغر بیاد اینجا بلکه این دوتا خواهرو از خر شیطون بیاره پایین،والا به خدا تو خونه ای که همش قهر و کینه توزی باشه...»

لیلی:«شیطون رژه میره ملائکه تف نمیندازن،مادر جون صدبار اینارو گفتی ولی فقط گفتی یک بار هم فکر نکردی که مشکل اصلی چیه که من انقد عصبیم انقد پاچه همه رو میگیرم انقد پریشونم،همیشه فقط گفتی خدا و پیغمبر،آخه وقتی تو حتی از من نمیپرسی دختر دردت چیه چرا انتظار داری من باهات خوب باشم؟»


حرف های بعدی اش را به هق هق میزد:«تو شانزده سالت بود مهرداد و داشتی!چه میفهمی عشق چیه!؟نه واقعا میفهمی؟»

مادر به میدان جنگی که لیلی درست کرده بود آمد لیلی را به اتاقش برد،شاید لیلی داشت جریان آنروز را لو میداد که خلاف قانونی بود که مهرداد و مادر برای لیلی بیچاره وضع کرده بودند،دلم برایش میسوخت و اشک هایش شدیدا اذیتم میکردند

زندایی با غضب رویش را گرفت و مشغول گرفتن شماره ساغر شد...

از زندایی خواستم دست نگه دارد و به ساغر زنگ نزند،قبول کرد اما به شرط آنکه من تلاش خودم را بکنم تا به قول زن دایی این دو خواهر از خر شیطان پایین بیایند.

روی مبل نشسته بودم و به پیشنهاد لیلی فکر میکردم،فکر بدی هم نبود،شاید اگر این کار را بکنم مجبور شود مرا عقد کند و فکر دختران جور واجور را از سرش بگریزاند،همان موقع زن دایی آمد و گفت:«مادر جون فردا ما دعوتیم خونه خانم ندرتی اینا تو فردا خودت بیا درو باز کن غذاتو بخور تا ما برگردیم.»

-:«چشم»

لبخندی نثارم کرد و رفت و مرا با صد ها فکر و سوال بی جواب تنها گذاشت.


توی کلاس حواس نداشتم...حواسم پرت پیشنهاد معلم شریرم بود...حواسم پرت پسرک خوش آب و رنگ،خوش آب و رنگ پسندم بود...باید همین امروز تکلیفم را مشخص میکردم...مهرداد یا برای من است یا زیر خروارها خاک خفته است این است استدلال یلدا...احمق ترین دختر خاورمیانه...


زنگ که به صدا در آمد به داد و قال های ساغر توجهی نکردم و یک نفس تا در خانه دویدم و در را چنان کوبیدم که گویی شتر بخت و اقبال هستم و با کول باری از شانس و پول و خوشبختی پشت در ایستاده ام و شدیدا سرویس بهداشتی لازمم...
 
K

Kimi_sae

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
19/8/18
29
134
33
مهرداد در را باز کرد و با چشمان پر از تعجب نگاهی به صورت قرمز شده ام انداخت و گفت:«از جنگ تشریف آوردید بانو جان؟»

تک خنده ای کردم و داخل شدم که دستم را کشید و در آغو*شش فرو رفتم،به جرأت میتوانم بگویم که زیباتر از حس در تمام این جهان هستی وجود ندارد.


از آغو*شش بیرون آمدم که دستی به موهای شلم شولبای بهم ریخته ام که از جلوی مقنعه بیرون آمده بودند کشید و به طرف آشپزخانه رفت و در همین حین گفت:«میرم برات غذا بکشم بانو»

ذوق مرگی ام را با گاز کوچکی از ل*بم پنهان کردم،و برای تعویض لباس به طرف اتاقم رفتم،در حال برانداز اتاق پخش و پلایی بودم که ناشی از شیطنت های قبل از مهمانی دو فندقم بود که مهرداد گفت:«غذاتو کشیدم میرم بخوابم»

باشه ای گفتم و لباسم را عوض کردم و به سمت آشپزخانه رفتم اما چشمم به در نیمه باز اتاق مهرداد افتاد،شیطان را لعنت کردم اما نشد....نتوانستم....سست شدم و به طرف اتاقش رفتم...

چند هفته بعد:

با ترس و لرز به تقویم نگاه میکردم و هر از گاهی مهمان دستشویی میشدم،ترسناک تر این بود که مهرداد دوباره به خارج از کشور رفته بود ولی این بار چنان گم و گور شده بود که زن دایی زینت و دایی هم نگرانش شده بودند.


قایمکی به اتاق پذیرایی رفتم و شماره ساغر را گرفتم که به محض شنیدن بوق دوم صدای ظریف و دخترانه ساغر در گوشم پیچید:

ساغر:«الو؟»

یلدا:«ساغر وقت ندارم سریع گوش کن چی میگم.»

ساغر:«باشه بگو ببینم چه خبره»

یلدا:«ببین من باید برم آزمایش بدم»

ساغر:«ای وای یلدا گندش دراومد؟»

قطره اشکی از گوشه چشمم چکید،کی من انقدر بی حیا شده بودم که خیلی عادی درباره این مسائل با دوستم صحبت کنم،فکر میکردم لیلی مصیبت است و مانند شیطان رجیم درس شرارت میدهد،اما باز هم مصیبت لیلی در زبان بود و مصیبت من در عمل.

هرطور که شده بود جیغ و داد های نگران ساغر را مهار کردم و گوشی را سر جایش گذاشتم،از استرس و نگرانی تمام قلبم زیر و رو میشد و گویی کوره آتش در دلم به وجود آمده بود

اما کور سوی امیدی که ساغر به من داد این بود که ممکن است عادت ماهانه به تاخیر افتاده و حالت تهوع من تنها دلیلش استرس باشد و بس.

روزها پشت سر هم میگذشتند و نگاه های مشکوکانه دبیران مدرسه و لیلی و لاله دست از سرم برنمیداشت.

روزی از همین روزها سرکلاس نشسته بودم و مثل همیشه ذهنم درگیر هر مسئله ای بود به غیر از درس،از حالت تهوع هم چیزی نمیگویم که گویی تمام جانم در تلاتم بود و میخواستم تمامش را یک جا بالا بیاورم و خودم را خلاص کنم.

با شنیدن صدای زنگ مدرسه ساغر دستم را کشید و بدون دقت کردن به سخنان آخر دبیر زیست اولین نفر از کلاس بیرون رفتیم رو به ساغر گفتم:

یلدا:«ساغر کجا میریم چه خبره؟»

ساغر:«میبرمت جواب ازمایشتو بگیریم دیگه»

یلدا:«مگه کلاس زبان نداری امروز؟!تو برو خودم میرم میگیرم.»

با هر زوری که بود ساغر را دست به سر کردم و به سختی راه میرفتم تمام جانم نگرانی را حس میکرد،دستانم یخ بسته بود و حالم توصیف ناپذیر بود.


این حس را هیچگاه تجربه نکرده بودم...

به آزمایشگاه رسیدم و نشستم تا نوبتم برسد که با صدای خانمی که میگفت:«یلدا راد» روح از تنم جدا شد و

با قدم های نامطمئن به طرف خانم رفتم و برگه ازمایشم را از دستانش گرفتم

خانم منشی:«مبارک باشه عزیزم»
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.