درحال تایپ رمان مقبره ای برای تو | س.مقصودی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع س.مقصودی
  • تاریخ شروع
س.مقصودی

س.مقصودی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/3/20
20
164
28
به نام خدا
نام رمان : مقبره ای برای تو
نویسنده:س.مقصودی
ژانر:فانتزی
ناظر: ن.مقصودی

خلاصه :
تاریکی که متولد می شود؛ سایه هایی که تکان می خورند و مردمانی که زنده به گور می‌شوند، ارواح مردگانی اند که از چاه "او" را فرامی خوانند. خانه ها به آتش کشیده می‌شوند و چاهی که آبستن روح تاریکیست، زندگی مردم دهکده را با خرافات عجین می کند. اما داستان در زمانی دیگری رقم می خورد و گذشته هم چنان جاریست....
سخنی باخوانندگان:
با تشکر از وقتی که برای اولین رمان من می گذارید، امیدوارم از خوندش لذت ببرید.:flower-smiley:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
ن.مقصودی

ن.مقصودی

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
کاربر VIP انجمن
نویسنده برتر
26/7/19
104
1,782
93
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.



لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
س.مقصودی

س.مقصودی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/3/20
20
164
28
پست اول
اتش و دود خاکستری روستا را در بر گرفته بود. شعله های رقصان اتش به روی حدقه ی چشمان لرزان از وحشت ونفرت روستاییان می درخشید! صدای جیغ، گریه و اتش در هم آمیخته بود.
پس از سخنرانی کوبنده ی رهبر روستا که انهارا تحریک به خون خواهی کرده بود ، مشعل هایشان را چنگ زدند و به طرف کلبه ی کسی که مسبب تمام این نابودی هابود، باگام هایی که گوش زمین را کر میکردبه طرف تنها خانه‌ای که از شعله‌ی سوزان اتش در امان مانده بود روانه شدند.
انها مسبب مرگ کودکان ،همسران و نابودی خانه هایشان را فقط وفقط یک نفر می دانستند. درون خانه دختر نوجوان درآغوش مادرش از ترس اشک می‌ریخت. صدای هیاهوی بیرون از خانه، قلب لرزان انها را می‌درید. دختر باچشمان اشک الود به چهره مادرش نگاه کرد:
-مامان‌ من‌ خیلی میترسم!
مادر درحالی که صدای پای اهالی روستاهرلحظه نزدیک تر میشد لبان خشکیده‌از ترسش را تر کرد و گفت:
-همه چی درس میشه، نگران‌نباش!
اما او مثل همیشه حقیقتی تلخ را مخفی کرده بود.زن از لحظه‌ی تولد تنها دخترش می‌دانست که چنین زمانی می‌رسد که اهالی خرافاتی روستا دخترش را محکوم به مرگ در دل تاریکی می‌کنند؛ فقط به این دلیل که با انان فرق داردو بجای پرستیدن خاک ان را می افریند.
صداها به‌یکباره بلند شدند. زن، بی‌‌محابا با ان لباس خواب سفیدرنگ و بلندش به طرف در دوید. اوبه خوبی میدانست که در چوبی خانه و تن نحیفش هرگز نمی تواند انها را عقب براند اما زن برای محافظت از دخترش هر کاری میکرد.
مشت و لگد ها به همراه فریادهای از روی نفرت تن هردویشان را می‌لرزاند. از بین شکاف در می‌توانست اهالی روستا که روزی دم از مهرو محبت می‌زنند راببیند. شنل های قرمز رنگشان با ان مشعل هایی که به دست داشتند انان را مانند گروهی از شیاطین جلوه میدادواما در صدر انان خود اهریمن ایستاده بود.
زن پاهایش از داخل میلزرید و توان ایستادن نداشت. درهمان حال سردسته انان فریاد زد:
-"الیسون" بزار بیایم توتا کی میخوای ازیه شیطان محافظت کنی ! اون قسمتی از تاریکی و باید بهش برگردونده بشه.
الیسون درحالی که سعی میکرد لرزش صدایش را کنترل کند گفت:
-اتش سوزی کار دختر من نبوده...
ناگهان همهمه بلند شد یکی فریاد میزد:"اگه اینطوره چرا فقط خونه ی تو سالم مونده" زنی جیغ زد: "شیاد دروغگو"
اما همگی با اشاره‌ی مرد ساک شدند
-اگر اون رو تسلیم کنی گناهانت بخشیده میشه!
الیسون فریاد زد
-هرگز!نمیزارم دستای کثیفتو..
حرفش ناتمام ماند، ناگهان مشت و لگد ها به طرف درب سرازیر شدند. الیسون دیگر نای نفس کشیدن در ان هوای دود اندود را نداشت. دخترش به طرف او دوید اما الیسون از لای دندانش غرید:
-برو قایم شوعجله کن!
-اما مامان...
الیسون درحالی که مانند درب چوبی داشت زیر بارضربات له میشد فریاد زد:
-برو..
ناگهان درب با صدای وحشتناکی باز شد والیسون محکم با کمر به زمین کوبیده شد. دخترک جیغ کشید و مردم وحشیانه وارد خانه شدند. نگاه های درنده‌شان کل اتاق را می‌کاوید. همگی به سمتی دویدند والیسون که هنوز تلاش بر حفظ دخترش داشت؛با گلدی که به بینی اش
برخوردکرد دوباره بخش زمین شد. جاری شدن خون گرم را روی دهانش و طعم شور ان را احساس می‌کرد‌!
چشمانش سیاهی رفت. اخرین لحظاتی که ازپیش چشمانش گذشت زنی بود که موهای دخترش رادرحال زجه زدن مانند کلاف چنگ زده بودوعامرانه فریاد میزد:
-پیداش کردم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
س.مقصودی

س.مقصودی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/3/20
20
164
28
(زمان حال)
ایالت انگلستان-لندن
لیوان قهوه رابه میز چهارده بردم. پیرزن لبخند مهربانی زدوگفت:
-بارون قشنگیه مگه نه "کول"؟
نگاهی به دیوار تمام شیشه‌ی کافه انداختم. قطرات لرزان باران به روی هم می‌غلتیدندو مانند بلور می‌درخشیدند،چطور متوجه باران نشده بودم؟
-بله خانم، خیلی قشنگه!
پیرزن ابرو هایش را بالا انداخت و چتری که داخل کیفش بود را بیرون کشیدو شیطنت امیز گفت:
-برای همینه که من همیشه یه چتر باهامه، هوای لندن غیر قابل پیش بینیه!
دندان نما خندیدم، به راحتی نیاز پیر زن به هم صحبت را درک می‌کردم، امامن فرد مناسبی نبودم.
-دیگه چیزی لازم ندارید؟
-نه ممنون!
به سرعت از بین میزهای ابی و طلایی گذشتم و پشت دخل نشستم. داخل کافه"blue and gold "کاملا برعکس کافه‌های دیگر روشن بود. ان‌ هم به دلیل دیوار های تمام شیشه‌اش که نور خورشید را به درون کافه ساطع می‌کرد.
دوسالی می‌شود که اینجا کار می‌کنم. نه باکار کردن تا دیروقت و نه حقوق اندکش مشکل دارم بلکه فقط یونیفرم های ابی طلاییست که ازارم می‌دهد!
شاید احمقانه باشد اما از دخترهای موطلایی با چشمان ابی هم متنفرم،نصف بیشتر درآمدم را برای خواهر و پدرم می‌فرستم.
افراد زیادی هر روز اینجا در رفت و امدند، به طوری که کم وبیش همیشان را میشناسم. مردی که به جای خالی همسرش در میز پنج خیره می‌شود، پسری که هرهفته با یک دختر میلک شیک می‌خورد و پیرزنی که الزایمر دارد و همیشه با چترش روی میز چهاردم می‌نشیند و قهوه سفارش می‌دهد، همه‌وهمه روزمرگی هایم را پر میکنند.
باصدای اویز در سرم را بالا اوردم. "کوین" باز هم دیر کرده بود و مثل همیشه با ترس و لرز پاورچین خودش را به دخل رساند. هن و هن کنان درحالی که اب از سروکولش پایین می‌ریخت گفت:
-"درک"نیومده؟
-سلام،نه!
-باشه برم لباس بپوشم.
سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم. کوین بهترین یا تنها دوستم بود. همیشه موهایش را با ماشین در حد دویا سه سانتی میزد. بلوز های چهارخانه را به همه چیز ترجیه می دادو البته در رابطه داشتن با دخترها افتضاح بود.
ساعت سه بعد از ظهر بود. سرم را خاراندم شب مسابقه داشتم وباید به نحوی اینجا را ترک می‌کردم. با دست کوین که به شانه ام کوبیده شد به عقب چرخیدم.
-چطوری پسر!مرسی که این چند ساعت رو به جام پشت دخل بودی.
-اشکال نداره جبران میکنی!
کوین چشمان عسلی رنگش را ریز کرد:
-این قیافه رو میشناسم.
-همین یه باره!
کوین ابرو هایش را تاب داد
-باز مسابقه؟ میمیری بیچاره!حالا شرط برد بستی یا باخت؟
چشمانم رادرحدقه چرخاندم.
-برد!پنجاه هزار دلار.فقط کافیه بیای اونجا تا تنها نباشم همین!
-نه،خطرناکه ارزششونداره.
-داره کِو، دیگه خسته شدم. از زندگی کردن تو اون اتاق نم زده که هر روز یا لولش میترکه یا دیواراش ترک میخوره. میخوام یکم زندگی کنم. دیگه بریدم!
به خودم که امدم متوجه شدم صدایم از حد مجاز بالاتر شده و همه سرها به طرفم چرخیده است. پنجه میان موهای سرکشم کشیدم و از جلوه چشمم کنارشان زدم.
-خودم میرم!
کوین پوست لبش را با حرص کندوگفت:
-خیله خب، شکی بریم؟
-من الان چون باید گرم کنم ولی تودوساعت دیگه بیا!
-"دِرِک"چی؟
- امروزشنبه‌اس رفته به مامانش سر بزنه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
س.مقصودی

س.مقصودی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/3/20
20
164
28
کوین ابروهایش از تعجب بالا پرید. دندان نما خندیدم و به طرف اتاقک کوچک رفتم تا لباسم را عوض کنم. درست وقتی سیوشرت سرمه ای وشلوار جین مشکی ام را پوشیدم وخواستم ازانجا بیرون بزنم، با کوهی از گوشت برخورد کردم.
هول شدم و"سلام"نا خواسته از دهانم بیرون پرید."رز" دست به کمر ایستادوگفت:
-کول امروز دفعه‌ی سومه که داری سلام میدی!
به روی زن میانسالِ سیاه پوستِ روبه‌رویم احمقانه خندیدم.
-کجا داری میری؟
چشمانم را ریز کردم تا دروغی راسر هم کنم.
-ام، خامه تموم شده بود داشتم می‌رفتم بگیر..
با نگاه کردن به کیسه‌ی خامه‌ی در دست رز، اه از نهادم بلند شد. چشمم را در حدقه چرخاندم،مثل همیشه در دروغ گفتن افتضاح بودم.
- دارم میرم بیرون!
رز پیروزمندانه خندید.طوری مچم را در مواقع حساس میگرفت که گویی مثل سایه همیشه در تعقیبم است.
-خیلی کارم واجبه قول بده که به درک نمیگی.این سری واقعا اخراجم میکنه!
-این هیجانو میشناسم.داری میری مسابقه؟
طوری نگاهم می‌کرد که انگار منتظر کارت صد افرین است یا مثلا افرین تو یک فضول واقعی هستی.
-اره
رز ابرو های نازکش را در هم گره دادو با مهربانی که پشت ظاهرخشنش مخفی می‌کرد گفت:
-یه ماه میشه گچ دستتو باز کردی؟ بیخیال بکس بشو!چمیدونم برو دنبال نوازندگی،نقاشی یا مثل خودم میلک شیک درس کن!
با تصور کردن خودم درحال پیانو زدن. به سختی توانستم خنده‌ام را کنترل کنم. لابد کوین هم اپرا میخواند.
لبم را گزیدم و به چهره ام مسلط شدم سپس جدی گفتم:
- این دفعه فرق داره‌.اگه ببرم جایزه‌ی دستکش طلایی رو می‌گیرم.
کوین از پشت دخل فریاد زد:
-اره این دفعه قراره بیشتر کتک بخوره.
از شوخی مسخره‌ی کوین تبسم ظریفی روی لبهایم نشست. سری قبل بد شانسی اوردم.ان زمان با غرور وارد رینگ شدم و این بار با ایمان به توانایی و تمرین وارد می شوم.
-فقط بخاطر اینکه ازت خوشم میاد. امروزو به درک نمیگم.
-ممنون!
از زیر دستانش مانند ماهی لیز و خوردم وبه طرف درب شیرجه زدم. در حالی که کلاه سیوشرت را روی سرم می‌گزاشتم گفتم:
-با خبرای خوب برمی‌گردم!
با باز کردن درب شیشه ای حجمی از سرما به صورتم کوبیده شد. دستم را داخل جیبم چپاندم و مثل همیشه با نگاه کردن به زمین به راهم ادامه دادم‌؛ طوری که فقط حرکات پایم و زمین خیس از باران پیاده‌رو را می‌دیدم.
شهر مثل همیشه در هیاهو بود و همه در هوای بارانی بی تفاوت به یک دیگر از کنار هم می‌گذشتند. به طوری که اگر میخواستم هر روز از این منظره عکس بگیرم تمام عکس هایم شبه به هم می- شد.
باشگاه" رینگِ سرخ" خیلی هم از اینجا دور نبود. می‌توانستم امید- وار باشم که قبل از ساعت چهار خودم را برسانم،هیجان داشتم و ترس زیر پوستم می خزید. هرگز چند ماه پیش را فراموش نمی کردم. وقتی با دست شکسته و صورتی خونی پخش زمین شده بودم، صدای طرفداران حریفم که پرده ی گوشم را می درید و سوت داور که مرا در هم شکست‌.
به خودم که امدم رو به روی درب باشگاه بوکس که بیشتر به گاراژ بوکس شباهت داشت ایستاده بودم.نفسم را محکم بیرون فرستادم و وارد شدم. انجا فضای تاریک و خیلی سردی داشت.
اقای "فیلیکس"با ان اندام عضلانی و موهای خاکستری‌اش بالای صندلی مشغول درست کردن لامپ ها بود.
-سلام مربی!کمک لازم دارین؟
-نه، دارم لامپارو برای مسابقه امشب اماده می کنم. باید وقتی تو "بلک داگ" رو مشت بارون میکنی همه جا روشن باشه.
دندان نما خندیدم، در اعماق وجودم گرمای لذت بخشی احساس کردم. شاید بدترین لحظه‌‌ی شکست همان زمانی بود که ناامیدی را در چهره‌‌ی مربی ام دیدم؛ تنها کسی که به من ایمان دارد.
-شروع کن مرد!روی تو حساب باز کردم.
ازصندلی پایین امد؛ دستش را روی شانه‌ام کوبید و رفت.به لطف انرژی فوق العاده‌ای که از او ساطع شده بود دست به کار شدم.سیوشرت خیسم را در اوردم و دستکش‌هایم را پوشیدم.
مشت‌هایم را پی‌درپی به چهره‌ی شکست که همان کیسه بوکس قرمز رنگ قدیمی بودمی کوبیدم.اری اینبار نوبت او بود که زیر ضربات من له شود!
 
س.مقصودی

س.مقصودی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/3/20
20
164
28
***
صدای فریاد های مربی در انبوه صدای طرفتاران گم شده بود. بلک داگ فریاد زد و مشت پر قدرتش را به گونه ام کوبید. خون از صورتم سرازیر شد و درد طاقت فرسایی تمام وجودم را فرا گرفت، تلوتلو خوردم اما با مشت دیگرش که به شکمم برخورد کرد به خودم امدم.
احساس میکردم استخوان گونه ام بیرون زده. اجازه مشت دیگری به او ندادم و شکمش را نشانه رفتم ضربات را محکم و پی پی می‌کوبیم به طوری که حتی نتوانست گارد بگیرد. تن هر دویمان خونی و خیس از عرق شده بود، چراغ های زرد رنگ سالن به روی تماشاچیان میتابید که با اشتیاق فریاد می‌زدند.
ناگهان صدای زنگ بلند شد. خون دهانم را تف کردم ودر حالی که سینه ام وحشیانه بالا و پایین می شد روی صندلی نشستم. مربی درحالی که نی رادر دهانم میچپاند گفت:
-یه سریا پیدا شدن حاضرن برا دور اخر سر اینکه تو بلک داگ رو بکشی شرط ببندن.شانس بت رو اورده پسر!
توان حرف زدن در ان لحظه را نداشتم گویی ریه هایم تنها برای بلعیدن هوا به سینه ام چنگ میکشید به سختی هن وهن کنان گفتم:
-نه نمی تونم، من آدمکش نیستم!
مربی اصلا به حرف های من گوش نمیداد. چهره‌اش نگران و مضطرب بود این را میشد از لحن حرف زدن و تکان دادن بیجای دستش فهمید.
-با دست راستت حرکت"اورهند"انجام میدی. همین که دیدی گاردشو پایین آورد،میتونی حرکت"هکسا"رو انجام بدی متوجه شدی؟عجله کن پسرتو میتونی!
سرم را تند تکان دادم. کوین را دیدم که از پشت میله رینگ فریاد میزد.زنگ دوباره به صدا در امد. هر دو ایستادیم و به طرف یکدیگر رفتیم. خشم در چهره‌ی پسر سیاه‌پوست بیداد می‌کرد.
محافظ لثه‌ام را چفت کردم وبا اعلام داور به طرفش هجوم بردم‌.خشم در تمام وجودم نعره می کشید، هر دو بی هیچ رحمی به سرو صورت یکدیگر مشت می‌زدیم. مزه‌ی شور خون را در دهانم احساس می‌کردم. گاهی حتی فرصت نمیکردم خون درون دهانم را تف کنم و ان را قورت می‌دادم.
تماشاچیان اسکناس هایشان را با هیجان بالای سر تکان می‌دادند. لحظه‌ای تصویرجنگ گلادیاتورها در ذهنم نقش بست. انسان ها همان بودند،تشنه به دیدن کشتن و خون؛ فقط مکان و زمانش فرق کرده بود.تفاوت ما و گلادیاتور ها این بود که انها برای ازادی میجنگیدند وما پول،عجب لذت فاسدی که همه‌مان را مریض خودش کرده بود.
پسر عضلانی مقابلم زیرمشت هایم له شده بود.گوشه‌ی رینگ گیر افتاده بود و من بیرحمانه سر و صورتش را ازهم می‌دریدم.
ناگهان با مشتی که به شکمم کوبید، عقب پریدم و نفسم بند امد. پنجه هایم بیجان شده بود و هوای خفقان‌اور باشگاه راه گلویم را بسته بود.
با سر به بینی پسر کوبیدم که تلو تلو خورد و روی زمین افتاد؛صدای همهمه بلند شد و غوغایی برپا بود. بالای پسر ایستاده بودم و وحشیانه نفس میکشیدم‌.داور شمارش معکوس را شروع کرد ولی آن پسر کسی نبود که به این راحتی‌ها شکست بخورد.
به سختی ایستاد.خون روی چشم هایش را پاک کرد.کمی رقص امد و با تمام توان مشتش را به دست شکسته ام کوبید. فریادم به هوا برخاست.
درد در تمام جانم می دوید.موهایم پیشانی عرق کرده ام را دربر گرفته بود. نباید میگزاشتم مبارزه‌ای که تا حالا پیروزش بودم را به این راحتی‌ها ببازم.تمام توانم را درون مشتم جمع کردم زیر فکش را نشانه رفتم.خون از دهانش به همراه محافظ لثه بیرون پاشید و با شدت به زمین افتاد گویی خرسی را به زمین کوفته باشند.
داور بالای سرش ایستاد و شمارش معکوس را اغاز کرد.
-ده،نه،هشت...یک.تمام!
 
س.مقصودی

س.مقصودی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/3/20
20
164
28
ناگهان همه باهم یکصدا نام مرا فریاد زدند،باورم نمیشد مسابقه تمام شده بودو من پیروز شده بودم. گر گرفتم واز شدت خوشحالی فریادمی‌زدم. اهمیتی به خون جاری شده از بدنم نمی دادم درب از روی رینگ پیرون پریدم و خودم را میان جمعیت یافتم تمام بدنم از هیجان و خوش حالی می‌لرزید.
ناگهان کوین از راه رسید وبا افتخار مرا به اغوش کشید.درمیان جمعیت غرق شده بودم و توان نفس کشیدن نداشتم بوی عرق و الکل شامه ام رامی‌‌سوزاند.
به سختی خودم را از انبوه جمعیت بیرون کشیدم و به طرف رختکن رفتم. کوین زیر بغلم را گرفته بود و مربی از ازدحام جمعیت جلوگیری می‌کرد.خودم را به انجا رساندم، کوین مرا روی تخت خواباند خون جاری شده از گونه ام به طرف گوشم سرازیر شد.مربی درب را به سختی بست.ناگهان چشمانم سیاهی رفت وتنها تصویری که بیاد دارم کوین بود که با وحشت او را صدا میزد.
کوین
از دیشب تاحالا پایین تخت کول نشسته بودم هر از گاهی خوابم میبردولی سعی میکردم چشمانم را باز نگه دارم.عجب کله شقی بود این پسرهمیشه تاحد مرگ پیش می‌رفت و باز از کارش دست نمی‌کشید.
دیشب پس از انکه بیهوش شد به بیمارستان رفتیم و تا نزدیکای صبح زیر سرم بود. زنگ های پی‌درپی پدرم که برای خودش معضلی بود.
نگاهم به چهره‌ی کول ثابت ماند که رنگ به رخسار نداشت و لــ*ب های خشکش به سفیدی میگرایید. موهای سیاهش پیشانی عرق کرده‌اش را در بر گرفته بود.اواصلا به پسری که در رینگ می‌دیدم شباهت نداشت.
در اعماق وجودم به داشتنش افتخار می‌کردم. همیشه مانند برادر کنارم بود. چند وقتی میشد که به لطف کول دیگر در دعواها کوتک خور نبودم. بودن با او باعث می‌شد احساس بهتری نسبت به خودم پیدا کنم، پسر بی ارزه‌ای که جز ناامید کردن اطرافیانش کار دیگری از دستش بر نمی‌اید.
از دشیب تا حالا کنار تخت مچاله شده بودم تا فقط بتوانم باز شدن چشم‌هایش را ببینم. با کفی که از کنار قابلمه سرازیر شد به طرفش دویدم و درقابلمه را باز کردم،نمی دانم چطور شده بود اما سوپ جوجه تنها سوپی بود که می‌توانستم درست کنم.
هر چه در دستم بود را داخل قابلمه می‌ریختم ظاهرش که بد به نظر نمی‌رسید. امید وار بودم که مزه اش هم خوب باشد. کم‌کم حوصله ام داشت سر می‌رفت. کول واقعا چطور میتوانست در چنین دخمه‌ی تاریکی زندگی کند؟ دیوار هایش زرد رنگ و ترک خورده بودو تنها یک پنجره کوچک در اشپز خانه داشت.
ساعت سه بعد از ظهر بود و کول مانند خرس خوابیده بود. داشتم کم‌کم اماده رفتن می‌شدم که با صدای دورگه و بم کول ایستادم.
-به این زودی داری میری؟
با هیجان به طرفش دویدم کل جزئیات صورتش را از نظر گزراندم.
-بیدار شدی.ببین چه سوپی برات پختم!
به طرف اشپر خانه دویدم که در راه انگشت پایم به پایه‌ی کمد کوبیده شد.چیزی نمانده بود که از درد گریه کنم.
در حالی که سعی می‌کرد بنشیند و صورتش از درد جمع شده بود دندان نما خندید و گفت:
-کوین بردم باورت میشه!
با کاسه‌ی سوپ به طرف تختش رفتم.
-بهت افتخار میکنم!
پانسمان روی گونه اش خونی شده بوده ولی اصلا اهمیت نمیداد و خوش حالی در چشمانش برق می‌زد.کاسه ی سوپ را از دستم قاپید اولین قاشق را که در دهانش گذاشت لحظه‌ای مکث کرد و صورتش جمع شد.
-چی شد؟
نگاهم به پارگی لبش که سر باز کرده بود و خون ازش جاری شده بود افتاد.
-چیزی نیس خیلی خوش مزه شده کو، از دیشبه اینجایی؟
-اره میخواستم مطمئن بشم حالت خوبه!
باصدای زنگ گوشی با حرص به کاپشنم چنگ زدم.
-بابام فک میکنه من دوس دخترشم انقد بهم زنگ میزنه و پیام میده!
به سختی جلوه خنده اش را گرفت و گفت:
-منو نخندون.
دستمال را روی لبش کشید و پنجه لا‌به‌لای موهایش انداخت.
-امشب باید برم رودخونه‌‌ی"تیمز" با" تام" قرار دارم.
-میخوای بری جاییزتو بگیری؟
شیطنت امیز خندید و سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد.
 
س.مقصودی

س.مقصودی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/3/20
20
164
28
کول
حجمی ازآب یخ را به صورتم کوبیدم.نفس تازه‌ای کشیدم، تمام بدنم درد می‌کرد مخصوصا ترکیدگی روی گونه ام به طوری که گویی گوشتش له شده باشد‌. بتادین را ارام روی زخم صورتم زدم از شدت درد دندان هایم را به روی هم می‌ساییدم.
بالاخره پاسمان صورتم تمام شد.دو ساعتی میشد که کوین رفته بود.به روی کاناپه فیلی رنگ گوشه اتاق لم دادم و به پدرم زنگ زدم. پس از چند بوق ممتد صدای ظریف و بچگانه‌ی خواهرم"کت"در تلفن بخش شد:
-سلام کول،چطوری؟دلم برات تنگ شده.کی میای اینجا؟چرا حرف نمیزنی؟
بلند خندیدم او حتی به من فرصت حرف زدن هم نمی‌داد.
-سلام خوبم تو خوبی بابا چیکار میکنه؟
ناگهان صدای پر هیجان کت رنگ غم گرفت:
-بد نیست!
-منظورت چیه بد نیست؟ گوشیو بده بهش!
-خب بیشتر وقتا مسته..داداشی کی میای اینجا؟
دندان قروچه کردم. پدر بی‌مسئولیتم پول هایی که برای خرج خواهرم می‌فرستادم را خرج الواتی کرده بود. با نگرانی که در صدایم موج میزد با تاکید گفتم:
-کت تو خوبی؟
-اره خب زیاد سمتش نمیرم فقط شبا میاد خونه ولی با من مهربونه!
-گوش کن ببین من یه پول گنده دستم اومده میام دنبالت از اونجا میبرمت، خب؟
-بابا چی میشه؟
ابروهایم در هم گره خورد و با حرص گفتم:
-اون توی لجنی که خودش ساخته میمونه!مامان ترکش کرد ماهم همین کارو می‌کنیم.
کت با صدایی که بغض درش بیداد می‌کرد گفت:
-نمیشه بیای اینجا خوبش کنیم!
-کت گیر نده،همین که گفتم من تو این چند روز میام دنبالت، فقط هیچی به بابا نمیگی خب؟
-خب
-باید برم،اگه لازم بود بهم زنگ بزن.
-باش خدانگهدار!
گوشی را قطع کردم. تمام بدنم از حرص می‌لرزید، تا حالا هر وقت با پدرم حرف می‌زدم طوری وانمود میکرد که گوهی همه چیز روبه راه است و خودش مدت هاست که پاک است اما همه‌اش را دروغ گفته بود.
به سیوشرتم چنگ زدم و از خانه بیرون رفتم. پله های پیج در پیچ خانه را با درد خفیفی که در پاهایم احساس می‌کردم پشت سر گزاشتم و وارد کوچه ی تنگ و تاریک شدم که تنها با کمک چراغ زرد رنگ روشن شده بود که ان هم قطعی داشت.
کل حجم سینه ام را بیرون فرستادم و بخار دهانم با حالتی رقصان در مقابلم شکل گرفت. دستم را در جیبم چپاندم و کلاه سیوشرت را روی سرم انداختم. هوا خیلی سرد بود ولی من به این سرما عادت داشتم.
سر خیابان و سوار تاکسی زرد رنگی شدم. بوی سیگار مرد وصدای رادیو که مدام خش خش می‌کرد،رشته افکارم را از هم می‌درید. پیر مرد با ان سر تاسش نگاهی به ایینه کرد و گفت:
-گفتی کجا میخوای بری؟
-رود خونه‌ی تیمز، نزدیک چرخ وفلک.
سرم را به طرف شیشه‌ی بخار گرفته برگرداندم. چراغ های خیابان که با سرعت از کنارشان می‌گذشتیم تنها چیزی بود که میتوانستم ببینم.
لحظه‌ای نمی‌توانستم از فکر کردن به کت دست بکشم. اگر او را میاوردم اینجا چه کسی میخواست از دختری که هشت سال بیشتر نداشت نگهداری کند‌‌‌؟ جدا از ان وجدانم هرگز قبول نمی‌کرد که پدرم را در ان حال رها کنم.
اصلا اگر از همان اول "نینا"ترکمان نمی‌کرد ان هم بخاطر کسی که هم سن پسرش است هیچ کدام از این اتفاقات نمی‌افتاد.
دستم را با کلافگی به روی صورتم کشیدم.خسته شده بودم،پسر های بیست و دوسه ساله‌ی همسن من اخر هفته‌شان را یا در مهمانی های دوستانه بودند یا سینما، تفریح، چمیدانم!فقط میدانم هیچ کدامشان به اندازه من این دوران را به تلخی سپری نمی‌کنند.
 
س.مقصودی

س.مقصودی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/3/20
20
164
28
پس از مدتی ماشین ایستاد کرایه را پرداخت کردم و از انجا خارج شدم هوا همچنان سرد بود قطعا لــ*ب رود خانه سرد تر هم می‌شد.تایمز زیبا ترین رودخانه‌ای بود که تا به حال دیده بودم به نظرم بزرگ و مقتدر میمانست چرا که قلب لندن را شکافته بود و باعث به وجود امدن چرخ و فلک پل های بزرگ و پل های درخشان اطرافش شده بود‌.
نزدیکی دریاچه ایستادم و هوای خنک و تازه را با جان و دل به سینه کشیدم. کشتی های مسافری و باری زیادی به روی اب شناور بودند، چراغ ها‌ی رنگارنگ به روی سطح اب می‌رقصیدند.
ارامشی وصف ناپذیربه تمام وجودم تزریق شد. سیگار سفید رنگی که مدت ها ته جیبم خاک میخورد وتنها زمان هایی که روحم گلد مال می‌شد فریاد میزد"هی من اینجام "را ازداخل جیب سیوشرتم بیرون کشیدم.
ان را گوشه‌ی لبم گزاشتم فندک قدیمی ام را بیرون کشیدم و پس از پک عمیقی که از سیگار گرفتم طبق عادت ان را میان شست و انگش اشاره‌ام نگه داشتم.
-ورزشکارها که سیگار نمی‌کشن!
سرم را به طرف صدا نچرخاندم چرا که صاحبش را به خوبی میشناختم یک دلال و قمار‌باز واقعی.
-دیر کردی!
تام در حالی که قدش کمی از من کوتاه تر بود کنارم ایستاد. چهره‌ی نسبتا جوانی داشت کت های سیاه بلند می‌پوشید و موهای مشکی‌اش را عقب می‌فرستاد‌.بیشتر شبه گنگسترهای امریکایی بود.
-میبینم که بلک حسابی از خجالتت دراومده!
این تمسخری که همیشه پشت لحن ارامش میلرزید راهرگز دوست نداشتم.پک دیگری گرفتم:
-پولم امادس؟
دستش را با وسواس داخل کت چرمش کرد و پاکت کوچکی را بیرون کشید.پاکت را از دستش گرفتم و با چهره‌ی حق به جانبی گفتم:
-قرارمون پول نقد بود.
-برا فرداس.
به مبلغ چک نگاهی سرسری انداختم و پس از مطمئن شدن از همه چیز چک را داخل جیبم چپاندم.
-اگه پاس نشد چی؟
در حالی که به روبه‌رو خیره شده بود گفت:
-میشه، چون ما فعلا باهم کار داریم! دیشب دیدمت تو رینگ مثله یه گرگ پسررو له کردی قابل سرمایه گزاری هستی.
-من دیگه اینجا کارم تمومه!
راهم را کج کردم نمی‌خواستم ان مرد مکار با حرف هایش خامم کند.بار اولی نبود که سعی در خریدن من داشت‌.
کوین
باورم نمیشد یعنی واقعا اخراج شده بودیم؟
روبه روی ان کافه لعنتی در خیابان" اکسفورد" ایستاده بودم. پایم قادر به ترک انجا نبود یعنی به همین راحتی از مکانی که دوسال از عمرم را درش کار کردم اخراج شده بودم،به پدرم چه می‌گفتم؟پس از اخراج شدن از دبیرستان حالا نوبت کارم بود.
نفسم را با حرص بیرون فرستادم برای بار هزارم شماره‌ی کول را گرفتم که بالاخره پاسخ داد.
-سلام. تو راهم دارم میام
-نیا
با لحن نگرانی گفت:
-چی شده؟
-دیشب وقتی منو و تو پیچونده بودیم درک میاد و وقتی میبینه ما نیستیم اخراجمون میکنه به همین راحتی!
 
س.مقصودی

س.مقصودی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
8/3/20
20
164
28
کول مکث کرد همیشه وقتی شکه میشد نمی‌توانست چیزی بگوید.
-کجایی الان؟
با صدای بی‌جانی که انگاراز ته چاه بیرون می‌امد گفت:
-نزدیک پارکم.
-خیله خب صبر کن میام اونجا!
راهم را از بین تجمع جمعیت خیابان اکسفورد به سختی باز کردم و خودم را به پارک رساندم.کمی که دور و اطراف را نگاه کردم نگاهم به پسری خورد با سیوشرت سرمه‌ای و موهای مشکی که پیشانی اش را در بر گرفته بود.
خودم را به نیمکت قهوه‌ای رنگ پارک رساندم درحالی که باد لابه‌لای درختان می‌پیچید کنارش نشستم، نمی‌خواستم این سکوت تلخ را بشکنم شاید شنیدن صدای طبیعت برای هردویمان بهتر بود.
-چیکار کنیم کو؟
صدایش سرشار از ناامیدی بود. خمیازه کشیدم و به نیمکت لم دادم:
-نمی‌دونم!
-ببخشید من باعث شدم اخراج بشی.
-اشکال نداره پسر جفتمون به یه تغییر احتیاج داشتیم مگه نه؟
-نه کِو اونجا برای من فرق داره.نمی‌دونم چطوری باید حسم بهشو بگم،شاید صبحا به امید اینکه یه روز دیگرو اونجا کار کنم از رخت خواب بلند می‌شدم اما الان؟واقعا نمی‌دونم باید چی کار کنم.
نفس را بیرون فوت کردم شاید من هم زیادی سعی در مخفی کردن ناراحتیم داشتم.
-خب اونجا من داداش دار شدم.
کول دندان نما خندید. دندان های سفید و ردیفش را نمایان می‌کرد.
-بزار یه اعترافی بکنم وقتی برای اولین بار تورو دیدم دنبال یه گوشه‌ای بودم بگیرم بزنمت.
راست نشستم و ابروهایم را در هم گره کردم.
-چرا؟من بیچاره که با تو کاری نداشتم.
-به نظرم خیلی رو مخ بودی!
چشمم را در حدقه چرخاندم
-البته الانم هستی!
سپس خودش بلند خندید.
-خیله خب بامزه چی کار کنیم برنامت برای فردا چیه؟درک گفت هفته دیگه بریم برای تصویه حساب.
-من راستش فردا میخوام برم دنبال خواهرم شاید اوردمش اینجا شاید موندم اونجا بابامو ترک دادم واقعا نمی دونم.
با کلافگی پنجه لای موهایش کشید.
-منم تا تو برمیگردی دنبال کار می‌گردم.امید وارم بتونم برای جفتمون یه جا کار پیا کنم!
کول دستش را روی شانه‌ام گذاشت
-کو،هر جا اگه یه کار مناسب بود برای یه نفر، خودت اونجا مشغول شو نمی‌خوام بخاطر من زندگیتو خراب کنی.
سرم را تکان دادم. اما با خود فکر کردم که عمرا بتوانم سر کار را بدون کول تحمل کنم. در حالی که مشغول شمردن موزاییک های زمین تا نیمکت روبه رو بودم کول گفت:
-راستی یه خبر خوب هم دارم.دیشب کل پولو از تام گرفتم . چکه امروز قراره پاس بشه‌.
-میخوای باهاش چیکار کنی؟
-نمیدونم، قرار بود فردا صبح مرخصی بگیرم برم ولی حالا که فک میکنم شاید بعد از ظهر یه بلیط اتوبوس گرفتم و رفتم‌.
-اره.
سپس هردو ساکت شدیم. صدای درختان و فواره‌ی حوضچه‌ی کوچک پارک به هر دویمان ارامش می‌داد. شاید مهم ترین دلیل ماندنمان انجا به ابن دیلی بود که کار دیگری برای انجام دادن نداشتیم.
****
کول
با جاری شدن اب گرم روی بدنم احساس کردم خون در رگ های یخ بسته‌ام جاری شد. زخم روی گونه‌ام همچنان گزگز می‌کرد ولی بهش اهمیت نمی‌دادم.پس از دوش چند دقیقه‌ای از حمام بیرون امدم. ساعت هفت غروب بود و کم‌کم داشتم اماده رفتن می‌شدم.
حوله‌ی قرمز رنگم را پوشیدم و به طرف صدای زنگ گوشی حرکت کردم‌ و بالاخره ان را از زیر انبوه لباس های روی تختم یافتم.قطرات اب موهایم روی پیشانی‌ام روی صفحه گوشی چکید.
-بله کو!
-توی خونتون جا واسه یه نفر دارین؟
تک خنده‌ای کردم.
-اره یه کاناپه خالی اونجا هس!
-خوبه، با بابام دعوام شده نمی‌دونم شبو کجا بمونم!
-باش بیا اینجا باهم راه میوفتیم.
-من"جیپ"بابامو میارم‌.
ابروهایم از تعجب بالا پرید کوین از کی تاحالا انقدر شجاع شده بود.
-باش پس من بلیطمو لغو میکنم زود بیا.
-باش فعلا