درحال تایپ رمان مترنم |ملیکا قائمی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع ☆~its.mlika~☆
  • تاریخ شروع

نظرتون راجبه رمان چیه؟¿

  • عالیه ادامه بده

  • بدک نیست بهترش کن

  • مزخرفه بیخیالش شو


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.
☆~its.mlika~☆

☆~its.mlika~☆

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/9/19
117
226
43
19
آغـ*وش تنهایی
نام رمان : مترنم
ژانر : عاشقانه، تراژدی
نویسنده : ملیکا قائمی
ناظر : PeRkY
خلاصه:
قصه‌ی عشقی نافرجام که پس از سال‌ها یاداوری می‌شه؛ یک‌طرف تلاش می‌کنه برای دوباره رسیدن اما طرف‌دیگه زیر بار نمی‌ره و خودش رو درگیر فراز و نشیب‌های زندگی می‌کنه. میان اون‌همه درگیری شعله های عشق کم و کم‌تر می‌شه اما اینکه آیا خاموش میشه یا نه رو هیچکس نمیدونه.
 
آخرین ویرایش:
PeRkY

PeRkY

ناظر چت
عضو کادر مدیریت
ناظر چت
ناظر رمان
دلنویس انجمن
29/3/19
1,227
15,664
113
دنیای آبی و بنفش

به نام خالق قلم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.


لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
قـــوانین تـــایپ رمـــان در انجــــــمن

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.


هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
``تاپیک پرسش و پاسخ رمان نویسی``


پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
✴تاپیک جامع اعلام پایان رمان و کتاب های در حال تایپ✴


موفق باشید
*تیم مدیریتی ناول کافه *​
 
☆~its.mlika~☆

☆~its.mlika~☆

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/9/19
117
226
43
19
آغـ*وش تنهایی
مقدمه:
ماندن "مرد" می خواهد.
می شود زن بود و مرد بود، می شود مرد بود و مرد نبود.
مردانگی به عاقل بودن نیست.
پشتِ کسی که آمده ای و اهلی اش کرده ای را دم به دقیقه خالی نکردن "مرد" می خواهد.
مردانگی به منطقی بودن نیست.
عشق و عاشقی کردن "مرد" می خواهد.
احساس امنیت "مرد" می خواهد.
شانه شدن برای بهانه ها و دلشوره ها و دلتنگی های...، آخ دلتنگی هایش... دلتنگی...
شانه شدن برای دلتنگی های زنی که دوستت دارد "مرد" می خواهد.
مردانگی به موهای سفید کنار شقیقه ها نیست.
مردانگی اصلا به به مرد بودن نیست!
ماندن "مرد" می خواهد.
ساختن "مرد" می خواهد.
بودن "مرد" می خواهد...
بدبختانه تمام خوشبختی های کوچک و ساده ی دنیا "مرد" می خواهد،
و از همین رو کار جهان رو به خوشبختی نیست!
 
☆~its.mlika~☆

☆~its.mlika~☆

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/9/19
117
226
43
19
آغـ*وش تنهایی
فصل اول
بازم یکی داره من رو می‌پاد؛ مطمعنم. سنگینی نگاهش رو تو‌ی صورتم، روی شونه‌هام حتی روی هوای دور و برم حس می‌کنم، مثل اون‌وقتا حس می‌کنم یکی مراقبمه، از وقتی رفته بودم این احساس رو گم کرده بودم اما دوباره اومده سراغم. می‌گن بخاطر وضعیت روحیه، یه حالت عصبی؛ اما اصلا ناراحت‌کننده نیست؛ دوسش دارم؛ دوست دارم کسی مواظبم باشه، مثل اون‌وقتا که یک‌دفعه سرم رو بلند می‌کردم و می‌دیدم بابا داره نگام می‌کنه، حالا تا سرم رو بلند می‌کنم این سنگینی از بین می‌ره و دیگه هیچی نیست.
انگار کسی صدام زد، یه اشنا، یکی که با نگاهش حرف می‌زنه، با من هم‌دردی می‌کنه و از همه کسایی که این‌جا هستن به من نزدیکتره، 4سال پیش باعث شد از ایران برم، باعث شد تا وقتی که پدرم مرد کنارش نباشم اما هنوزم وقتی نگاهش می‌کنم؛ کاش هیچوقت به اونروزا نمی‌رفتم یا اونروزا تموم نمی‌شد.
عمو: سُها جان عمو چی‌شده؟ چرا نمیای بریم؟
-فکر کردم بابارو دیدم، چرا همش فکر می‌کنم یکی مراقبمه؟
در حالی که به سمت ماشینش می‌رفت گفت:
-برای اینکه همه نگران توان، عمو جون بیا بریم، بیا بریم که الان همه سرگردون می‌شن. مثلا صاحب عذایی. تا الان موندی سرخاک، پاشو مادرت دست تنهاست.
رفتیم خونه؛ فرستادنم توی اتاقی که قبلا همه‌ی عمرم رو اونجا گذروندم؛ هنوزم همون شکلی بود. همون کاغذ دیواریای یاسی رو داشت و همون ست تخت و کمد و دراور سفید. هیچ چیزش تکون نخورده‌بود. این اتاق همه اتفاقات خوب یا بد زندگیم رو دربرداره. پام که روی فرش یاسی وسط اتاق رفت یاد باراخری که اونجا بودم افتادم؛ یه خاطره‌ی تلخ؛ جمع کردن عکسای یه نامرد و داخل بالکن اتاق اتش زدنشون، بعد هم که دو هفته ویلای شمال و بعد پرواز به مقصد کانادا برای4سال. مرور خاطرات رو می‌ذارم برای بعد. بعد از عوض کردن لباسام که گرد قبرستون روشون نشسته و تعویضشون با یه دست لباس رسمی مشکی از پله های پیچ خورده ی وسط سالن پایین می‌رم.
همه مثلا تسلیت می‌گن. دلم می‌خواد همه‌ی این ادمای متظاهری رو که برای سوگواری اومدن بیرون کنم؛ ختم بابا رو کردن محل خودنمایی‌ها و تشریفات. همشون از این‌که زود‌تر از بابا نمردن خوشحالن. دلقکای متظاهری که مثلا برای سوگواری اومدن.
باید مواظب باشم کار عجیبی ازم سر نزنه.
رفتم سمت قاب عکس بابا که روی کنسول انتهای سالن بود و شمع های دورش رو روشن کردم. افتاب در کبوده دره‌های اب غرق شده.
کنار مادر روی مبل‌های سلطنتی شیری رنگمون نشستم، حوصله‌ی هیچ‌کس و هیچ‌چیز رو ندارم.
-خانم افخمی رو دیدی؟ اونجا نشسته.
-دیدم.
-برا من و تو اومدن این‌جا.
پوزخند زدم و گفتم:
-نگاهشون کردی؟ انگار سالن مده!
-یواش‌تر. می‌شنون.
-بشنون.
از جام بلند شدم که صدای مادر مانعم شد:
-صبر کن ببینم کجا؟! صاحب عزا که هی اینور اونور نمی‌ره.
-می‌رم اتاق بابا.
دوباره پله‌های پیچ خورده رو گرفتم و رفتم بالا. رفتم به سمت اتاق پدر؛ عمه هم دنبالم اومد و گفت:
-حالت خوبه سُها؟
همیشه عاشقش بودم. تنها کسی بود که در بدترین شرایط حامیم بود، البته بعد از بابا. اما الان که بابا نیست اون تنها منجیمه. درب شیشه‌ای اتاق پدر رو باز کردم. رفتم داخل اتاق و عمه هم پشت سرم اومد و درب اتاق رو پشت سرش بست. دکور اتاق با چهار سال پیش هیچ فرقی نداشت فقط بعضی وسایل عوض شده بودن. نشستم روی همون مبل چرم قهوه‌ای که همیشه می‌نشستم و بابا می‌نشست روبروم. عمه نشست کنارم. بدون هیچ حرف اضافه‌ای روی مبل دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم روی پای عمه و به سوالش فکر کردم؛ خوب نبودم!
-چجوری خوب باشم عمه؟ بابام دیگه نیست و نتونستم وقتی زنده بود کنارش باشم.
-یادته سُها؟ یادته بار اخری که هم رو تو فرودگاه دیدیم بهت چی گفتم؟، گفتم اروم باش این روزا می‌گذره! الانم حرفم رو تکرار می‌کنم، می‌گذره عمه همش می‌گذره.
-اونروزا گذشت عمه اما چه فایده؟ بهترین روزای زندگیم خراب شد و فکر کردم همه‌چیز فراموش شده اما به محض افتادن چشمم بهش، به محض رفتن توی اتاقم، همه خاطرات دوباره زنده شدن!
-سُها تو کوله باری تجربه از بدترین روزای عمرت که می‌تونست بهترین باشه داری. فقط دوباره با قلبت جلو نرو. نذار دوباره تسلیمش بشی و در ضمن؛ تو سام رو فراموش نکردی که توقع داشته باشی به یادش نیاری.
 
☆~its.mlika~☆

☆~its.mlika~☆

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/9/19
117
226
43
19
آغـ*وش تنهایی
بالاخره طلسم اشک‌هام باطل شد و همزمان با پایین ریختنشون گفتم:
-اما اون...اون متاهله عمه!
-الان موقع حرف زدن راجب سامیار نیست، فقط بدون دو‌ماه بعد‌از رفتن تو سامیار نامزدیش رو با اون‌دختر بهم زد و دختره هم اعتراف کرد که همه حرف‌هاش دروغ بوده.
-پس...پس چرا به من هیچی نگفتین؟
-تو اگه قرار بود قبول کنی؛ حرفای خود سام رو قبول می‌کردی نه؟ صحبت راجب اون رو بذار برای بعد امروز ختم پدرته.
به فکر فرو رفتم و در همون حال خوابم برد. بیدار که شدم بالشتی زیر‌سرم بود و رواندازی رو روم کشیده بودن. اتاق تاریک بود. از جام بلند شدم و رفتم سمت چراغ. روشنش کردم. دست و صورتم رو داخل دستشویی اتاق پدر شستم و رفتم پایین. این به اصطلاح عزادار‌‌ها داشتن کم کم رفع زحمت می‌کردن. رفتم سمت در که برم تو حیاط تا هم هوا بخورم هم بندازمشون بیرون. تا رسیدم جلوی در دیدمش، داشت با عمو خداحافظی می‌کرد. یه لحظه مثل قدیما دلم براش ضعف رفت، چقدر جذاب‌تر و پخته‌تر شده بود. نگاه خیرم رو حس کرد و چرخید سمتم. چند ثانیه فقط هم رو نگاه می‌کردیم نه حرفی، نه تکونی؛ بهم خیره شدیم و رفت. رفتم سمت عمو و با پرخاش رو بهش گفتم:
-عمو اون اینجا چیکار می‌کرد؟
-این چه حرفیه عمو بالاخره هرچی باشه فامیله قرار نیست چون تو....
حرفش رو کامل نکرد. منم علاقه‌ای به کامل شدنش نداشتم. راهم رو کشیدم و رفتم سمت جایی از حیاط که فقط من، سام و پدر می‌رفتیم اونجا و بقیه جرئت نداشتن برن. یه جا وسط باغ یه صندلی بود که بار اول بابا کادوی تولد15 سالگیم رو اونجا گذاشته بود و علارقم ترسم رفتم تا پیداش کنم و بعد از اون هر وقت که وقت داشتم یا نیاز داشتم تنها باشم می‌رفتم اونجا. انگار قبل من کسی اونجا بود چون بوی سیگار عجیبی پیچیده‌بود. روی صندلی نشستم و چشم‌هام رو بستم که صدایی توی گوشم پیچید؛ صدایی اشنا‌تر از هر‌صدا؛ صدایی که ادم بی‌احساس رو عاشق می‌کرد و عاشق رو مجنون!
-مثل بادبادکی که نخش پاره شده باشه سرگردون شدم. انگار همه اینارو بارها و بارها به خواب دیدم، چه زود همه چیز می‌گذره... اونروزها...اونروزهای خوب.
-فکر کردم خداحافظی کردی که بری.
-فکر کردم بی‌ادبیه که بهت تسلیت نگم و برم! می‌دونستم میای این‌جا برای همین اومدم؛ تسلیت میگم پدرتون خیلی ادم بزرگ و قابل احترامی برای همه بودن اما....
-اما چی؟
-خوشحال شدم که برگشتی...خوشحالم که دوباره می‌بینمت!
-فکر کنم می‌خواستی تسلیت بگی. خیلی‌خب گفتی ممنون. اگه چیز دیگه ای نیست مراسم تموم شده خدافظ.
-اما من دارم حرف میزنم.
نفسم رو با صدا فوت کردم بیرون و عصبی گفتم:
-وقتی برای شنیدن اراجیف، اونم با صدای مزخرف شما ندارم.
داشتم مثل سگ دروغ میگفتم که خودش گفت:
-یادمه همیشه عاشق صدام بودی.
-ادما عوض میشن. امروز تشیع جنازه پدرم بود. ابرویی که بردی و دلی که شکستی و نفرتی که توم وجود داره بدرک! حرمت پدرم رو نگه دار...
نایستادم تا حرفی بزنه؛ از جام بلند شدم و دویدم سمت خونه؛ همه مهمونا تقریبا رفته بودن، چندتا از مردا بودن که با عمو داشتن می‌رفتن سمت در. رفتم داخل عمه لباس پوشیده بودو می‌خواست بره که ازش خواهش کردم تا پیشم بمونه و اونم قبول کرد. مامان چندتا مسکن خورده بود و خوابیده بود. روکاناپه یاسی رنگ اتاقم نشسته‌بودم. دلم بد‌جوری هوای بابارو کرده بود. عمه گفت میره برام قرص بیاره و از اتاق رفت بیرون. فرصت خوبی شد به دسته کاناپه تکیه زدم و پاهام رو تو بغلم جمع کردم. یکی از کوسن‌های روی مبل رو برداشتم تو بغلم مچالش کردم و زدم زیر گریه. همون لحظه سوفا اومد تو اتاقم؛ چقدر بزرگ شده بود! کشیدمش تو بغلم و باهم زدیم زیر گریه! چقدر دلم برای ابجی کوچولوی خودم تنگ شده بود، بردمش عقب و پیشونیش رو بوسیدم که گفت:
-بابا‌‌ هم همیشه پیشونیم رو می‌بوسید ...دلم برات تنگ شده بود ابجی.
-دل منم برات تنگ شده بود عروسکم. چقدر بزرگ شدی.
-اره. خیلی! نبودی که بزرگ شدن و مدرسه رفتنم رو ببینی. بابا جشن گرفت همه بودن جز سها.
-ببخشید دیگه تنهاتون نمی‌ذارم.
-جدی میگی؟ ینی دیگه نمی‌ری؟
-چرا میرم کارام رو می‌کنم که برای همیشه بمونم پیشتون.
 
☆~its.mlika~☆

☆~its.mlika~☆

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/9/19
117
226
43
19
آغـ*وش تنهایی
عمه اومد تو اتاق و گفت:
-چی می‌گین شما دوتا خواهر؟
سوفا در حالی که دماغش رو بالا می‌کشید گفت:
-هیچی عمه‌جون.
عمه قرص رو بهم داد، دوباره اشکم دراومد و گفتم:
-هروقت زنگ می‌زدم می‌گفت خوب و قبراقم! ای کاش چند روز زود‌تر اومده بودم.
-نباید خودت رو سرزنش کنی.
-تو باید به من می‌گفتی!
-پدرت نمی‌خواست بدونی؛ می‌گفت بچم تو دیار غربت دق می‌کنه!
-همیشه یه چیزایی هست که من نباید بدونم. نتونستم برا بار اخر ببینمش.
گریم بیشتر شد و به زجه تبدیل شد.
سوفاگفت:
-عمه جون می‌دونی اون دونفری که دم در نشسته بودن چی می‌گفتن؟
-چی می‌گفتن؟
-می‌گفتن چقدر سها لاغر شده.
با تشر گفتم:
-بیخود کردن.
-مگه تو دوست نداشتی لاغر بشی؟
-ول کن سوفا.
عمه سوفا رو تو اغوش کشید و گفت:
-چیکارش داری مگه چی‌گفت... بلند‌ شو قربونت‌برم ابجیت الان ناراحته.
...
صبح با مامان رفتیم تو گلخونه‌ی بابا. رفتم تا برگای خشک رو جمع کنم.
مامان: حیونکیا چه زرد شدن.
-اره... کاشکی بابارو اینجا دفن می‌کردیم. بین گل و گیاه‌هایی که دوست داشت.
مامان در حالی که سعی می‌کرد لحنش رو غضبناک جلوه بده گفت:
-صبی اشت الملوک زنگ زده‌بود.
-خب؟
-ناراحت بود...
-از چی؟
-باعمت صحبت‌کرد...دختراش ازت خیلی ناراحت بودن.
-خب؟
-می‌گن دختر مهلقا فکر می‌کنه هرچی بخواد می‌تونه به دیگران بگه...
خندیدم و گفتم:
-فکر می‌کردم الکی میگن می‌رن کلاس زبان.
-بیچاره‌ها اومده بودن ختم.
-حرفشون رو نزن با اون فیس و افادشون.
با دلخوری گفت:
-تو از اولم با فامیلای من مشکل داشتی.
بلند شد بره که رفتم دستش رو گرفتم و گفتم:
-باشه معذرت می‌خوام توروخدا ناراحت نشو من‌که یه مامان بیشتر ندارم.
بوسیدمش که گفت:
-خیله‌خب دیگه! لوس نشو.
خودم رو لوس کردم و گفتم:
-تقصیر من نیست که! شما لوسم کردید.
-من نه بابات.
-می‌شه یه دست گل بچینم؟
-باشه. فقط غنچه‌ها رو نچین.
بغضم گرفت و گفتم:
-چقدر شبیه بابا گفتین.
رفتم سمت گلخونه و مامانم اومد دنبالم گفتم:
-چقدر این گلارو دوست داشت؛ دلم داره می‌ترکه.
-عاشق این گلا بود...عاشق تو...عاشق همه ما.
روز هفتم که داشتیم از سرخاک برمی‌گشتیم چشمم بهش افتاد اما سریع ازش چشم گرفتم؛ عمو تو ماشین گفت:
-مهلقا‌خانوم اگه حالش خوب نیست ببریمش دکتر.
-نه فقط بریم خونه.
عمه:مطمعنی حالت خوبه؟
مامان:اره خوبم خوبم.
تو خونه یه قرص تقویتی که از اونجا براش اورده بودم رو دادم تا بخوره اما حالش خوب نشد و عمو اینا بردنش دکتر.
یه روز که با عمه رفته بودیم برای سفارش سنگ قبر بابا، عمه رو جلوی خونش پیاده کردم و رفتم خونه. می‌خواستم مامان رو ببرم بیرون خرید کنه تا یکم حالش خوب بشه اما هرچی به گوشیش زنگ زدم یا زنگ خونه رو زدم جواب نداد و اخر سر رفتم دمه خونه عمه و کلید خونه رو ازش گرفتم و باهم برگشتیم خونمون. کل حیاط و خونه رو گشتم هیچکس نبود. دلم شور می‌زد. نه مریم خانوم بود، نه سوفا. مامان رو بالاخره تو اتاق کار بابا پیدا کردم. رو صندلی چوبی بابا پشت اون میز پر ابهتش نشسته بود. رفتم سمتش و پایین پاش نشستم و گفتم:
-مامان چی‌شده؟ چرا تلفنا رو جواب نمی‌دی؟ دلم هزار راه رفت...
-مگه تو نگران منم می‌شی؟
-معلومه. نگرانت می‌شم، قربونتم می‌رم. بقیه کجان؟ مریم خانوم؟
 
☆~its.mlika~☆

☆~its.mlika~☆

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/9/19
117
226
43
19
آغـ*وش تنهایی
-بقیه که بیکار نیستن! مریمم سوفا رو برده پارک. سنگ قبر رو سفارش دادی؟
-اره. پاشو... پاشو نمی‌شه همش تو خودت باشی. باید به خودت برسی. می‌خوام ببرمت یجایی.
از جاش بلند شد و در حالی که از اتاق خارج می‌شد گفت:
-اه حوصله ندارم.
-کجا؟!
-نمی‌دونم.
-مامان چرا اینطوری می‌کنی؟
-ولم کن؛ بذارتو حال خودم باشم.
-می‌خوام ببرمت ارایشگاه موهات رو رنگ کنی.
-موهام رو رنگ نمی‌کنم دیگه هیچ‌وقت هیچ‌کاری نمی‌کنم.
-اینطوری که نمی‌شه.
رسیدیم به اینه‌ی میز ارایش اتاقش که توش نگاه کردم و گفتم:
-یه نگاه به خودت بنداز، ببین چه شکلی شدی.
-دیگه خوشگلی رو می‌خوام چی‌کار؟
-دیگه این حرف رو نزن عزیزه دلم.لطفا!
عمه پرید بین حرفمون و با صدایی که خنده توش موج می‌زد گفت:
-تو انقدر شوهری بودی ما نمی‌دونستیم؟
رفتم پالتوش رو اوردم و گفتم:
- بیا اینو بپوش بهت خیلی میاد.
با تشر گفت:
-گفتم که نمیام .
رفتم یه جفت کفش که از اونجا براش اورده بودم رو هم اوردم و گفتم:
-ای خدا چقدر مامانه من ناز داره... دیگه دست خودت نیست. بخوای نخوای می‌برمت. بیا این کفش‌ها رو بپوش نوعه‌نوعه به پالتوتم میاد.
خواستم از در اتاقش برم بیرون که نگاهش کردم و گفتم:
-پات کن دیگه.
بالاخره خندید و گفت:
-از دست تو...
اسنپ گرفتم و رفتیم. تو ماشین دستش رو گرفتم و رو بهش گفتم:
-می‌دونم بهت نرسیدم. بذار به حساب این‌که حال منم بد بوده.
-تو همیشه بابا رو بیشتر از من دوست داشتی.
-باز شروع کردی؟
جلوی مغازه ی مد نظرمون ایستاد. پیاده شدیم و رفتیم داخل یه بوتیک که اکثر اوقات لباسای مامان رو از اون‌جا می‌گرفتیم؛ مغازه‌دار اومد جلو و گفت:
-خیلی خوش اومدین خانوم سرمدی. واقعا متاثر شدم؛ کاش ایران بودم و برای عرض تسلیت خدمت می‌رسیدم.
-خیلی ممنون شما لطف دارین.
گفتم:
-یه پیرهن مشکی داشتین چند وقت پیش پشت‌ویترین بود.
-بله اون‌که برازنده‌ی مادر محترمه. تشریف بیارین.
دنبالش رفتیم و لباس رو داد به مامان و پروش کرد و باچند‌تا لباس دیگه خریدیمش.
چند روز توخونه این‌ور اون‌ور می‌رفتم که تو زیر زمین پرتره ی بابا رو پیدا کردم. به مامان نشونش دادم و گفتم:
-می‌خوام کاملش کنم.
-کی این رو کشیدی؟
-قبل رفتنم...رفتم نتونستم تمومش کنم.
-کی می‌خوای بری؟
-از دستم خسته شدی؟
-نه قربونت برم می‌خوام بری کاراتو بکنی زود‌تر برگردی.
مامان مدتیه تو خودشه... نمی‌دونم نگران چیه که اصرار داره من زود‌تر برم...تا وقتی که من غریبه‌ام چیز‌های زیادی برای پنهون کردن وجود داره...
مراسم چهلم بابارم کردن مهمون بازی؛ خب دیگه؛ مامان این‌جوری دوست داره. عمه‌هم کمکش میکنه.
مدت هاست نمی‌تونم بخوابم. خودم رو می‌بینم که رو یه تاب نشستم، تابی که دوسرطنابش به ابرها می‌رسه، اصلا نمی‌ترسم اما وقتی برمی‌گردم عقب رو می‌بینم که کسی نیست به وحشت می‌افتم.
هفته‌بعد رفتم و بعد از دو‌ماه کارای مهاجرتم تموم شد و برگشتم ایران.
جای خالی بابا بد‌جوری احساس می‌شه؛ این‌که انگار همه‌جا هست و هیچ‌جا نیست. مامان پیر‌تر و افسرده‌تر از همیشه به نظر میاد، سوفا‌هم ساکت‌تراز زمانیه که یادمه. نمی‌دونم بخاطر بزرگ شدنشه یا اونم درک می‌کنه نبود بابا رو. چقدر دلم برای روزای خوش سابق تنگ شده. روزایی که خبری از گریه و افسردگی تو این خونه نبود؛ روزایی که همه دوره هم بودیم و صدای خنده‌هامون فقط شبا تا صبح که خواب بودیم نمی‌اومد. اون‌روزا من و سامیار هم...اه افکار مزاحم! بازم فکر اون پسر...؟ تا وقتی ایران نبودم انقدر مشغول بودم که اصلا بهش فکر نمی‌کردم اما از وقتی برگشتم و مخصوصا از وقتی دیدمش هروقت که فکرم ازاد باشه میاد تو ذهنم و خاطرات کذایی گذشته مرور می‌شن.
 
☆~its.mlika~☆

☆~its.mlika~☆

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/9/19
117
226
43
19
آغـ*وش تنهایی
فکر کردن بهش که گناه نداره. راستی راستی از کجا شروع شد؟ اره؛ عروسی عموزاده بابا بود؛ مهوش. سوم دبیرستان بودم، همه می‌گفتن تازه شدی مثل خانوما. یادش بخیر اون‌شب همه‌ی پسرای فامیل بهم درخواست رقص میدادن و من همشون رو رد می‌کردم. یه لباس عروسکیه قرمز کوتاه تنم بود و موهای خورماییم رو دورم ریخته بودم و یه تل رز‌قرمز که بابا از غنچه‌های تو گل‌خونه درست کرده بود رو روشون گذاشته بودم. ارایش زیادی نداشتم. این خواسته‌ی مامان بود که فقط یه مداد تو چشمای سبزم بکشم و یه رژ قرمز رنگ لباسم بزنم. سام از اتریش تازه اومده بود. با عموش اونجا زندگی می‌کرد از بچگی و عموش که مرده بود برگشته بود ایران تا با مادربزرگ و پدربزرگش زندگی کنه. سام می‌شد نوه دایی مهوش. یه پسر قد بلند با هیکل ورزیده، پوست گندمی و چشم و ابرو مشکی. یه قیافه اصیل شرقی که جذابیتش چشمارو خیره می‌کرد والبته تنها پسری که اون‌شب نتونستم جلوی پیشنهادش بایستم اون بود. اومد جلو و شروع به صحبت کرد:
-سلام خانوم حالتون خوبه؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
-ممنون.
-یه خانوم به زیبایی شما چرا باید تنها باشن؟
-همه که مثل بعضیا پررو و بی‌شخصیت تشریف ندارن.
-ااا... من معذرت می‌خوام قصد جسارت نداشتم. ببخشید شما فامیل عروس هستین یا داماد؟
از پرروییش خوشم اومد. مثل بقیه ناراحت نشد که بذاره و بره:
-عجب رویی دارین شما... عروس دختر عموی بابامن.
خندید و گفت:
-عه پس فامیلیم منم پسرپسر داییه عروسم.
ناخداگاه لبخندی زدم و روم رو کردم سمت دیگه که گفت:
-منم خوشبختم! اسم شریفتون؟
دیگه نتونستم جلوی خندم رو بگیرم زدم زیر خنده و گفتم:
-سها
اونم خندید و گفت:
-خودمم توقع نداشتم از خودم. ولی خب چه کنم جو زده شدم. منم سامیارم، سام صدام می‌زنن تازه از اتریش اومدم و از شما خیلی خوشم اومده.
جاش بود که سرخ شم و سرم رو بندازم پایین. اون حالتم رو که دید گفت:
-افتخار یه دور رقص رو به من می‌دین؟
اشاره ای به بابا که زیر نظرمون داشت کردم و گفتم:
-پدرم اگه ببینه زندمون نمی‌ذاره.
-اگه من ازشون اجازه بگیرم می‌شه؟
با چشمای از حدقه بیرون زده نگاش کردم که سری تکون داد و رفت سمت بابا. هنوز حالت چشمام همون طور بود ولی سرم رو انداختم پایین که بابا متوجه نگاهم نشه چند دقیقه ای گذشت که اومد سمتم و دستش رو بروم دراز کرد و گفت:
-بفرمایید پدرتونم رضایت دادن.
نگاهم رو چرخوندم سمت بابا که با سر علامت مثبت داد. منم دستش رو گرفتم و رفتیم وسط سالن. اهنگ و برای رقص تانگو گذاشته بودن اهنگ واقعا قشنگی بود:
من، پریشان‌شده‌یِ مویِ پریشـانِ توام!…
کفر اگر نیست… بگویم: که مسلمانِ توام!…
من گرفتارِ تو و مویِ سـیاهِ تو شدم…
منِ سرکش به‌خدا؛ رام و به راهِ تو شدم…
وایِ من، هر نفَسـت معجزه ای تازه کند…
عشق آمد!! که مرا، با تو هم اندازه کند…
من که آتش شــده‌ام… به!! که تو دریا داری…
بی سبب، نیست که در ساحلِ من؛ جا داری!
ماهِ کامل شده‌ای!! چشمِ حسودانت کور…
آنچه خوبان، هـمه دارند… تو یکجا داری…
آنچه خوبان، هـمه دارند… تو یکجا داری…
لحنِ زیبایِ تو و چشم‌سیاهت… ای وای!…
دلربایی و دل‌آرا و نـگارت، ای وای!…
لحنِ زیبایِ تو و چشم سیاهت… ای وای!…

زیر گوشم اروم گفت:
-تو چشمات چی‌داری؟ نکن دختر دل من طاقت نداره‌ها...
سرم رو انداختم پایین.

دلربایی و دل‌آرا و نـگارت، ای وای!…
من که آتش شــده‌ام… به!! که تو دریا داری…
بی سبب، نیست که در ساحلِ من؛ جا داری!…
ماهِ کامل شده‌ای!! چشمِ حسودانت کور…
آنچه خوبان، هـمه دارند… تو یکجا داری…
آنچه خوبان، هـمه دارند… تو یکجا داری…

اهنگ تموم شد و از هم جدا شدیم. تا اخر شب دیگه ندیدمش. اون رفت اما فکرش پیشم موند. همش17سالم بود. یه دختر رویا پرداز به تمام معنا. اگه بگم تا هفته بعدش حتی مدل لباس عروسمم انتخاب کرده‌بودم دروغ نگفتم.
عجب شبایی‌ان این‌شبا...الان ده‌شبه که جای خوابیدن کارم شده فکر کردن به سام و اتفاقات اون سالها... باید سرم رو با یه‌چیز گرم کنم اما باچی؟؟فکر کردن به اون روزای خوش رو ترجیه می‌دم.
 
☆~its.mlika~☆

☆~its.mlika~☆

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/9/19
117
226
43
19
آغـ*وش تنهایی
دو سه هفته بعد‌از عروسی ماهرو، خواهرمهوش، دعوتمون کرد پاگشای خواهرش. به امید این‌که ببینمش قشنگترین لباسم که یه شومیز سبز هم‌رنگ چشمام بود رو پوشیدم و موهامم از شب قبلش بافتم تا حالت بگیره. با ذوق خاصی رفتم. برای سلام که رفتم جلوش تو چشماش یه چیزی بود. یه چیزی که تو چشم هیچ‌کس تا اون موقع ندیده بودم. بهم یه چشمک زد و منم از جلوش رفتم کنار . همه نشسته بودیم و حرف‌ها اوج گرفته بود. ما کوچیکترها حوصلمون سررفته بود.
اقا یاسر شوهر ماهرو گفت:
-جوونا پاشین... بلند شین برین تو حیاط.
همه که انگار منتظر این حرف بودن تا از اون جو سنگین فرار کنن هجوم بردن سمت در. اما من نه! مامان همیشه می‌گفت باید سنگین باشم. می گل مادر مهوش گفت:
-سها جان توام بلند شو برو پیش بقیه.
نگاهی به مامان کردم که چشم غره‌ای رفت و مجبور شدم بگم:
- نه همین‌جا راحتم ممنون.
بابا که از دور نظاره‌گر بود اومد کنارم و گفت:
-پاشو باباجان پاشو برو پیش بقیه.
-اما مامان...
نذاشت حرفم رو کامل کنم و گفت:
-مامانت با من تو برو.
یه لبخند ژکوند زدم و از صندلی جدا شدم و رفتم بیرون. دختر پسرا گروه گروه شده بودن و هر کدومشون یه گوشه دور هم جمع شده بودن. بخاطر همون رفتارایی که مامان دستور به انجامشون می‌داد نه من با کسی گرم می‌گرفتم و نه تو جمعی جایی داشتم. پس برام عادی بود این‌همه بی‌توجهی. با چشم دنبال سام گشتم ولی نبود منم بیخیالش شدم و شروع کردم به قدم زدن که یک‌دفعه یکی از پشت سر گفت:
-فکر کردم نمیای.
قلبم از ترس اومد تو دهنم. برگشتم سمتش. نه بخاطر این‌که ببینم کیه؛ صداش انقدر خاص و قشنگ بود که از صدمتری هم بشه تشخیص داد. وقتی قیافه ی وحشت زدم رو دید گفت:
-عذر می‌خوام قصد ترسوندنت رو نداشتم.
کمی مکث کردم و خوب بهش نگاه کردم؛ لباس سفیدی تنش بود که دکمه هاش رو نصفه بسته بودو عضله های تنومندش به خوبی نمایان بود با یه شلوار جذب مشکی نگام رو از سینه هاش گرفتم و گفتم:
-متوجهم.
-چرا نرفتی پیش بقیه؟
شروع کردم به ادامه راه و گفتم:
-کسی ازم خوشش نمیاد.
-امکان نداره. چرا؟
-میگن فک می‌کنم از دماغ فیل افتادم! خودم رو براشون می‌گیرم.
-واقعا اینطوریه؟
-راستش رو بخوای اره. بخاطر مامانم.
خندید و گفت:
-یه سوال بپرسم؟
-بپرس.
-ببخش انقدر رکما!
-راحت باش.
-دوست پسر داری؟
خجالت کشیدم و سرم رو انداختم پایین که گفت:
-سوال کردم نگفتم خجالت بکشی که.
-من از اون‌جور دخترا نیستم.
-کدوم جور؟
-همونایی که دوست پسر دارن.
-کار بدی می‌کنن به‌نظرت؟
-معلومه! چه معنی داره؟
-ای بابا... پس کارم سخت شد.
-چطور؟
-خب یعنی اگه بهت پیشنهاد بدم قبول نمی‌کنی دیگه.
تازه منظورش رو از این حرفا فهمیدم سرم رو دوباره انداختم پایین و گفتم:
-گفتم که از اون‌دخترا نیستم.
-منم چون فهمیدم مثل بقیه دخترا نیستی بهت پیشنهاد دادم! حالا میشه قبول کنی؟
-نخیر.
-حتی اگه خواهش کنم؟
-من همش 17 سالمه.
-منم همش23 سالمه.
-من نمی‌تونم قبول کنم.
این رو گفتم و اومدم برگردم سمت خونه که دستم رو گرفت. برم گردوند سمت خودش و فاصلش رو باهام کمتر کرد و گفت:
_سها من واقعا ازت خوشم اومده. چرا نمی‌تونی باهام باشی؟
-چون ازت خوشم نمیاد.
-از پسری خوشت نمیاد که کل دخترای اطرافش واسه نگاش خودشون رو به اب و اتیش می‌زنن؟
-دفعه سومیه که میگم من مثل اون دخترا نیستم.
 
☆~its.mlika~☆

☆~its.mlika~☆

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/9/19
117
226
43
19
آغـ*وش تنهایی
دستش رو کنار صورتم گذاشت. یه حس ارامش خاصی بهم داد. با عجز گفتم:
-من تاحالا با هیچ‌کس نبودم. بلد نیستم.
- خانوم کوچولو خودم یادت میدم.
این رو گفت و فاصله بینمون رو شکست و اتشی به جانم زد که سرتاسر وجودم رو غرق در ارامش کرد.
-قول میدی تا اخره اخرش باشی؟
دستش رو کشید روی چونم و گفت:
-تا اخره اخرش من مـسـ*ت توام.
شماره‌هامون رو رد و بدل کردیم و جرقه یه عشق جنجالی زده شد. پرخاشگر شدم. منی که هرچی مامان می‌گفت رو حرفش حرف نمی‌زدم، به هر بهونه‌ای ساعت ها از خونه بیرون می‌زدم تا سامیار رو ببینم.
دوسال گذشت کنکور دادم و مدیریت مالی قبول شدم. خودش می‌بردم و خودش می‌اوردم. انقدر ضایع بازی در می‌اوردیم تو فامیل که همه فهمیده بودن باهمیم.
فصل2
برای عوض کردن حال و هوای مامان اینا تصمیم گرفتم ببرمشون شمال؛ تعطیلات تابستون همه اونجا هستن ولی مامان راضی نمی‌شد بریم، میگه اونجا با بابا خاطره زیاد داره اما با اصرار زیاد من و سوفا بالاخره تونستیم راضیش کنیم تقریبا 6ماه از فوت بابا گذشته؛ البته دمش گرم عمو همیشه هست اما خب...
عمو سه شنبه صبح اومد دنبالمون. با کمک سوفا و عمو ساک‌ها رو گذاشتیم تو ماشین و به سمت جاده چالوس حرکت کردیم. من و سوفا و مامان پشت نشسته بودیم و عمه و عمو جلو. نگاهی به عمو انداختم، موهای جو گندمی‌اش نشانه ی بالا رفتن سنش بود اما با این حال هنوز هم جذابیت های خاص خودش رو داشت. یادم میاد بابا همیشه می‌گفت هرجا که می‌رفتن همه دخترا مـسـ*ت عمو می‌شدن و هر دختری رو که اراده می‌کرده پیشش بوده بخاطر همینم عمو هیچ‌وقت ازدواج نکرد. چشمای ابیش با پوست برنزش تضاد قشنگی دارن و عمو بر عکس هر مرد میانسالی توجه عجیبی به رژیم غذاییش و ورزشش داره. و اما عمه؛ عمه سه سال بعد از عروسیش شوهرش رو تو تصادف از دست‌داد و بعد از اون پیشنهاد هیچ مردی رو قبول نکرد. اندامش قشنگه و تقریبا هیچ نقصی نداره، چشمای عسلی داره و موهاش رو همیشه تیره می‌کنه.
نگاهم رو به بیرون دوختم ؛ چقدر دلم برای جاده چالوس تنگ شده بود. هرچند از اخرین باری که اومدم خاطره خوبی ندارم ولی خب...
دلم می‌خواد پرواز کنم؛ برم ان سر کوه؛ دور از هر نزدیکی؛ دور از هر اشنای غریب؛ دلم پرواز می‌خواد مثل یک شاهین؛ دلم پدر می‌خواد...
هندزفریم رو از کیفم در اوردم و وصل کردم به گوشی؛ و باز هم همون تک صدایی که 6 ماهه گوش میدم رو پلی کردم:
-سوها جان...سلام دخملک بابا...بازم که نیستی...می‌دونی چند وقته باهات حرف نزدم؟...خوبی بابا؟...دلم برات یذره شده عروسکم...تو عشقمی بابا، عشق من، سهای من...خیلی دلم برات تنگ شده...روحم برات پرواز می‌کنه. مامانت و سوفام خوبن. دیدی بازم نبودی؟ گله نکنی که به فکرت نیستما شما افتخار همکلامی نمیدی... مراقب عشق من باش. می‌بوسمت...
دستی رو صورتم کشیده شد. چشم‌هام رو باز کردم. سوفا بود. هنزفری رو در اوردم دستش رو بوسیدم و گفتم:
-جانم؟
-هنوزم نمی‌تونم گوش کنم؟
-نه خوشگلم.