درحال‌تایپ رمان ماه و شب|زهرا صادقی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Zahra_Sadeghi
  • تاریخ شروع
  • برچسپ ها
    تایپ
Zahra_Sadeghi

Zahra_Sadeghi

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
مدیر آزمایشی
ناظر آزمایشی
گوینده آزمایشی
کارشناس دلنوشته
4/4/20
152
787
93
13
مازندران
اسم رمان :ماه و شب
اسم نویسنده:زهرا
ناظر: صبا ترنجی
ژانر:عاشقانه
خلاصه:
غمگین است.
مانند ماه تنهای آسمان که هرچقدر ستاره کنارش باشد تنهاست.
دخترک غمزده داستان بعد از عروسی معشوقش با بهترین دوستش، روستایشان را ترک و به همراه خاله اش به تهران برای ادامه تحصیل می رود که وقتی باز می گردد به او خبرمی دهند خان زاده ی روستای بالاییشان نیاز به یک پرستار دارد.
چه بسا پرستار یک خان باشد.
خانی که چشمان تاریکش پر از تنهایی ست و پرستاری که مانند ماه روشن است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
Reactions: fawtima84
amir.alavie

amir.alavie

نویسنده برتر
نویسنده برتر
25/1/20
36
324
53
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.



لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
Zahra_Sadeghi

Zahra_Sadeghi

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
مدیر آزمایشی
ناظر آزمایشی
گوینده آزمایشی
کارشناس دلنوشته
4/4/20
152
787
93
13
مازندران
زانوی غم بـ*غـل گرفته بودم و به تمام دنیا و سرنوشت بدشومم بد و بیراه می گفتم.
باز هم یاد صبح افتادم که به خانه ی آیناز رفتم خانه ای نسبتا زیبا ولی حیاط کوچکی نسبت به خانه مان داشت، گاهی حواسم را پرت می کردم تا به صبح فکر نکنم و یا به حیاط و ... فکر کنم، اما نمی شد. امروز صبح عجیب دلم خواست با آیناز صحبت کنم، ولی آیناز با شوقی غیر قابل انکار برایم تعریف کرد که اتابک، مرد رویا هایم چگونه از او خواستگاری کرده و او از خواستگاری می گفت و من هر لحظه قلبم فشرده می شد.
هنوز هم باورم نمی شد، من اتابک را دوست داشتم، نمی دانستم شاید عاشقش بودم ولی مانند قصه و داستان های آیناز عاشق نبودم.
آه آیناز، آه !
من بین دوراهی سختی گیر کرده بودم و نمی خواستم دشمن کسی شوم، از آیناز آزرده شوم بخاطر ازدواج با فرد مورد علاقه ام یا از اتابک آزرده شوم بخاطر ازدواجش با بهترین دوستم.یک طرف دوست عزیز تر از جانم و طرف دیگر مرد رویا هایم بود.
حس خلع مانندی داشتم، نمی دانستم عاشق بودم یا نه، نمی دانستم چه کنم، گریه کنم و یا خوشحال باشم!
من اگر می گفتم آیناز را دوست ندارم دروغی محض بوده است. ولی حالا اصلا دوست ندارم چهره ی آیناز جلوی چشمانم باشد. و من بعد از شنیدن خبر خواستگاری به بهانه سر درد به خانه باز گشته بودم. و حالا در حیاط خانه مان عزا گرفته بودم.
باد سردی به صورتم خورد و لباس هایی که روی بند خانه پهن کرده بودم، به حرکت در آمدند و به صورتم بر خورد کردند. خانه ننه و آتا یک خانه ویلایی بود که منظره زیبایی داشت و قدمت بسیاری نیز داشت و حیاط اش پر از درختان میوه و گل بود و منی که از بچگی در آنجا بزرگ شده بودم عاشق آنجا بودم و هر شهری که به روستایمان می آمد از خانه مان خوشش میامد.
ننه از آن سوی حیاط بلند گفت:
- آیگل هارداسان قیزم؟¹
سریع از جایم بلند شدم و سعی کردم بغضم را قورت دهم و سپس در حالی که پیرهنم را می تکاندم تا خاک هایی که حین شستن به پیرهنم مالیده شده بود را پاک کنم، گفتم:
- ننه اومدم.
هنوز هم دلم گریه کردن می خواست، دلم می خواست که مانند دوران کودکی ام سرم را روی پای ننه بذارم و یک دل سیر گریه کنم و کسی از من نپرسد آهای دختر چرا گریه می کنی؟ و من بی محابا چندین و چند ساعت فقط و فقط گریه کنم. نزدیک ایوان که شدم ننه را دیدم که روی تشکچه اش نشسته بود و بالشتک تیکه زده بود و در حال دم کردن چای روی سماور ذغالی بود. یک کاسه گل سرخ کوچک که دورنش کشمش و توت خشک بود کنار سماور بود که بوی دلنشینی داشتند، مشامم را نوازش می کردند. ننه بخاطر دیابتش هیچوقت لــ*ب به قند نزده بود و من نیز عادت کرده بودم که هیچوقت از قند استفاده نکنم. از پله ها بالا رفتم و کنار ننه نشستم. ننه و آتا هردو تهرانی بودند ولی اصالتا ترک بودند و شهر را دوست نداشتند و به همین دلیل به روستا آمده بودند و در اینجا زندگی می کنند.
ننه یک استکان و نعلبکی برداشت.
- ماهم چای می خوری؟
بغضی که در خور نفرین بود، باز به سراغ گلوی بیچاره و بی دفاعم آمد.اگر یک کلمه می گفتم بغضم مثل یک شیشه ترک خورده، می شکست و من مثل ابر بهار گریه می کردم.ننه هم با نشنیدن جواب از سوی من به طرفم برگشت.
- چی شده نازم؟
بازهم ترسیدم که گریه کنم و ننه غصه بخورد. چیزی نگفتم و انگار هم به ننه وحی شده بود که هیچ چیزی نگفت و با دستش سرم را روی پایش گذاشت.
من هم تاب نیاوردم و زدم زیر گریه و شروع به گریه کردن کردم.
ننه آرام هم موهایم را نوازش می کرد
- لای لای دئییم یاتاسان
گول غنچه یه باتاسان
گول غنچه لر ایچینده
شیرین یوخو تاپاسان
صدای ننه مسکن قوی بود یا شاید من می خواستم آرام بگیرم نمی دانم ولی به محض شنیدن صدایش آرام شدم.
*****
¹- آیگل دخترم کجایی؟
²- لالائی بگویم بخوابی
توی گلها و غنچه ها فرو بروی
در بین گلها و غنچه ها
به خواب شیرینی بروی
 
آخرین ویرایش:
Zahra_Sadeghi

Zahra_Sadeghi

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
مدیر آزمایشی
ناظر آزمایشی
گوینده آزمایشی
کارشناس دلنوشته
4/4/20
152
787
93
13
مازندران
وقتی از جایم بلند شدم دیدم که روی بالشت ایوان خوابیده ام و یک پتو نرم و لطیف رویم کشیده شده است. لبخند تلخی با یاد آوری اتفاقات زدم. از جایم بلند شدم و پتو را تا کردم و به اتاق رفتم تا درون کمد داخل اتاق بگذارم. ننه نیز درون اتاق نماز می خواند با دیدن ساعت هوش از سرم پرید ساعت شش عصر بود و من چندین ساعت روی ایوان خانه بدون خوردن نهار خوابیده بودم. در حیاط با صدای تیک مانندی باز شد و آتا نمایان شد. لبخندی زدم و اتفاقات را برای چندین لحظه فراموش کردم و به سوی آتا پرواز کردم.
- سلام آتا خسته نباشید.
آتا آستین هایش را بالا می زد تا در حوض آبی کوچک وسط حیاط دست هایش را بشورد.
- سلام ماه خانم ممنونم.
لبخند دلنشین تری در صورتم جای گرفت اما زیاد دوام نداشت و پرکشید.
- آتا خسته هستی الان برات یک چای دبش دم می کنم و میارم.
آرام از پله ها بالا رفتم و به سمت ایوان رفتم، نمی خواستم به آشپز خانه بروم هوای بیرون که به سرم می خورد حالم بهتر می شد و کمی از اتفاقات دور می شدم.چای را که دم کردم به سمت کاسه گل سرخ رفتم و آن را در سینی گذاشتم و دو چای خوش عطر نیز کنارش ریختم و درون سینی گذاشتم. ننه هم که نمازش تمام شده بود به ایوان آمد و با آتا سلام و احوال پرسی کرد.
- ننه نمازت قبول باشه میای ایوان ؟
برای تو هم چای ریختم.
ننه لبخندی زد و حالت شیطنت آمیزی گرفت‌ ولی از اعماق وجودم حس می کردم که برای عوض شدن حالم، حالت شیطنت آمیزی گرفت.
- چه عجب ماه ما هم بلده یک چای دبش دم کنه؟
اخم هایم را دلخور در هم کشیدم.
- ننه داشتیم؟
خنده ایی کرد و گوشه ایی روی فرش قرمز کهنه و قدیمی نشست و آتا نیز بروی ایوان آمد و کنار ننه نشست.
- آقا کیا سر زمین می گفت اتابک از دخترش خواستگاری کرده!
آتا و آقای کیا هر دو کشاورز بودند و سرزمین هم دیگر را می دیدند.
ننه که حال مرا فهمید که چرا صبح گریه کرده ام زیرا می دانست که من چقدر اتابک را دوست دارم.
- دخترشون همین فردا و پس فردا کم مونده بود ترشیده بشه خوب شد یک خواستگار پیدا کرد.
ننه هم چون از اتابک و آیناز دلخور شده بود، حرصی حرف می زد و حتی آتا نیز خنده اش گرفته بود.
- رویا قراره بیاد.
ننه ابروهایش را بالا انداخت و من با شنیدن اسم خاله ام متعجب شدم و پایم را روی پای دیگرم گذاشتم.
- آتا خاله چرا می خواد بیاد؟
آخه تعطیلات نشده که هنوز!
خاله ام شاغل بود و زیاد نمی توانست مرخصی بگیرد و به همین دلیل باعث شد تعجب کنم.
آتا انگشتر عقیقش را در دستش چرخاند و
در دست دیگرش گذاشت.
- آقا کیا گفته اتابک و آیناز قراره مراسم عقد و عروسی رو همین پس فردا بگیرن، رویا هم می خواد زودتر بیاد!
ننه که دیگر تاب نیاورد و حرصش به درجات آخر رسیده بود.
- مگه دختره شاه پریونه که انقد براش عجله می کنند!
آتا هم ابروهایش را بالا انداخت و چای تمام شده اش را در سینی گذاشت.
- والا منم نفهمیدم، حاج خانم شام چی گذاشتی که روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد.
ننه هم به خودش آمد و از جایش بلند و به سمت در خانه رفت.
- کوفته گذاشتم.
منم پشت سر ننه بلند شدم و سفره را انداختم شام را خوردیم و من همچنان در فکر فرو رفته بودم یک آن به خودم آمدم.
- ننه من رفتم بخوابم دیگه دیر وقته
رفتم اتاق و کمد قهوه ایی تیره رو باز کردم و تشک و بالشتم را برداشتم.
جایم را پهن کردم و خوابیدم درجایم نیز به این فکر می کردم من چه چیزی کمتر از آیناز دارم و حسادت به دلم چنگ می زد.
 
آخرین ویرایش:
Zahra_Sadeghi

Zahra_Sadeghi

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
مدیر آزمایشی
ناظر آزمایشی
گوینده آزمایشی
کارشناس دلنوشته
4/4/20
152
787
93
13
مازندران
امروز ننه گفته بود به خانه ی خدیجه خانم بروم و برایم بهترین لباس را بدوزد تا در عروسی بدرخشم.
من نیز از این پیشنهاد بدم نیامد و بلعکس خوشم آمده بود و دلم می خواست حتی زیباتر از آیناز به نظر برسم.
کمی قبل به مغازه آقا اصغر رفتم و برای دختر خدیجه خانم شکلات خریدم و حال من در راه خانه خدیجه خانم بودم .
خدیجه خانم زنی قد کوتاه بود هم سن مادرخدابیامرزم بود. به در قهوه ایی با طرح گل های کوچک سفید که رسیدم ایستادم و با مکث در را زدم و منتظر شدم در را مینای لاغر و کوچک خدیجه خانم که پنج ساله بود باز کند.صدای لخ لخ دمپایی به گوش می رسید که من مطمعن شدم مینا است.مینا همیشه عادت دارد به جای دمپایی خودش از دمپایی های بزرگ استفاده کند و سر همین موضوع چندین باری افتاده بود و زخمی شده بود ولی مینا گوش شنوا و عقل کاملی نداشت، زیرا یک کودک بود.
در آرام باز شد.
- سلام ماه خاله
لبخند شیرینی زدم و با محبت نگاهش کردم.
از کودکی بخاطر روشن بودن پوستم مرا ماه صدا می زدند و دلیل دیگرشان نیز معنی اسمم بود که معنی درخشان مانند ماه و زیبا مانندگل بود، لبخندی زدم.
- سلام مینا کوچولو مامان هستش؟
مینا کمی آن ور تر رفت و دمپایی آبی کمی کشیده شد.
- آره خونه اس ننه جون زنگ زد گفت تومیای خاله، مامانم تو اتاق خیاطی پایین منتظرته!
لپش را کشیدم و شکلاتی که در بین راه
خریده بودم را به او دادم او عاشق شکلات بود که با دیدن شکلات ذوق کرد و مشغول باز کردن روکش شکلات وخوردن شکلات شد و از پله ها پایین رفتم. خانه خدیجه خانم یک خانه ویلایی بود ولی یکی از اتاق ها پایین بود و با پله راه داشت.
به در اتاق که رسیدم در زدم .صدای چرخ می آمد و معلوم بود خدیجه خانم مشغول کار است.
- بفرمایید
در را باز کردم و سلام کردم و او نیز جوابم را داد. مرا به سمت صندلی کوچک کنار اتاق هدایت کرد و من روی آن نشستم.
- چه خبر از ننه و آتا، خوبن انشاالله
گره روسری ام در حال جدال با گلویم بود کمی آن را شل تر کردم و جواب دادم.
- بله خوبن، سلام دارن خدمتتون .
- راستی خبر داری آیناز می خواد ازدواج کنه؟
سعی کردم اخم نکنم و یا بغض نکنم که خدیجه خانم متوجه حالم شود.
- لباسمو برای ازدواجشون می خوام!
با دست راستش به جعبه ایی که پر از پارجه بود اساره کرد‌ و اخمی کرد.
- همه اینا برای عروسی می خوان لباساشونو، آیگل جون می خوای لباست چطور باشه؟
من که از لباس ها و مد چیز زیادی سر در نمی اوردم کمی فکر کردم.
- خدیجه خاله نمیشه خودتون مدل و نوع پارچه رو انتخاب کنین؟
خدیجه خانم برای من خیلی عزیز بود من او را مانند خاله ام می دانستم و او را نیز خاله صدا می زدم.
خدیجه خانم لبخند گرمی زد و از جعبه ی چوبی ته اتاق کوچکش یک دفتر با قطر بزرگ و متر برداشت.
- بیا اندازه تو بگیرم، ماشالله چه خوشگل و خوش اندامی
لبخند خجولی زدم و از جایم بلند شدم و به سمت خدیجه خانم رفتم که اندازه ام راگرفت.
- خدیجه خاله خیلی طول میکشه لباسم حاظر بشه؟
خدیجه خانم که انگار چیزی یادش امده باشد حالتی اقتدارانه به خود گرفت.
- دختر بزرگم الهه اونم خیاطی یاد میگیره عین خودم یاد گرفته بدوزه و خیاطی کنه دیگه منم دارم پیر میشم زیاد کار نمی کنم فقط به خاطر حاج خانم قبول کردم اینم یه چند ساعتی طول میکشه می تونی فردا بیای و ببری!
الهه دختر بزرگ خدیجه خانم بود و نازنین دختر وسطی خدیجه خانم و دختر کوچک مینا بود.
خدیجه خانم هیچ پسری نداشت و فقط سه دختر داشت که آنها را با جان دل دوست داشت و گونه ای به دخترانش محبت می کرد که گاهی باعث می شد من هم دلم برای مادرم تنگ شود.
 
آخرین ویرایش:
Zahra_Sadeghi

Zahra_Sadeghi

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
مدیر آزمایشی
ناظر آزمایشی
گوینده آزمایشی
کارشناس دلنوشته
4/4/20
152
787
93
13
مازندران
وقتی از در خانه خدیجه خانم بیرون اومدم از راه پشت خانه شان رفتم. یک راه قدیمی و دلباز که زودتر به خانه می رسیدم. پاهام را از گوشه راه گلی بر می داشتم که کثیف نشوم. اخیرا بغض که خانه جدیدش گلویم بود را خیلی دوست داشت چون اصلا از آن خارج نمی شد، خاطرات به مغزم هجوم آوردند.
" آهای گل وایسا !
با ناز برگشتم سمت اتابک کوچک و لاغری که قدش چند سانتی از من بلند تر بود.
- چرا؟
راستی اسم من گل نیست، اسم من آیگله!
آرام به پایین نگاه کرد و پایش را روی راه قدیمی کشید.
- من نمی دونستم اسمت آیگله بچه ها تورو گل صدا میزدند، فکر کردم اسمت واقعا گله!‌
بعدش میخواستم بگم تو تازه اومدی اینجا ولی اگه احساس کردی تنهایی بیا با ما بازی کن!
لبخند خجول و طنازی زدم و دامن صورتیم را آن طرف این طرف می تکاندم و بازی می کردم.
همان موقع بود که مهربانیش را دیدم و مهرش به دلم افتاد.
- تو خیلی مهربونی، ولی من یک دوست دارم و تنها نیستم. اسمش آینازه دختر خیلی خوبیه و از لطفت ممنون.
بعد نگاه گرمش را حس کردم. او زیبا نگاه می کرد یا من حس می کردم او زیبا نگاه می کند.
آرام و قدم زنان به سمت خانه مان رفتم."
کاش عوارض بغض فراموشی بود.
اگر بغض می کردم و فراموش می کردم، آن موقع بغض را دوست می داشتم.
همان جا سر جایم ایستادم همان جا بود که من برای او از آیناز گفتم، اخمی با یاد آوری اتفاقات کردم. ننه همیشه وقتی از چیزی ناراحت می شدم. می گفت به آن چیزی که مرا ناراحت کرده فکر کنم و خودم را قانع کنم که آن چیز ارزش ناراحت کردن مرا ندارد.
چرا دارد من قبلا فکر نمی کردم کسی که عاشقش هستم با کسی دیگری، آن هم با بهترین دوستم ازدواج کنم.
شاید احمقانه به نظر برسد ولی من حتی الان که برای عروسی شان لباس سفارش داده بودم خدیجه خانم بدوزد، ‌باور نمی کنم که می خواهند ازدواج بکنند.
با لبخند ناتوانی که کمی توانسته بودم خودم را قانع کنم به راهم ادامه دادم .
آسمان ابری بود، شاید آسمان هم بغض کرده بود و نمی دانست چه کند یا مانند من که دوست دارم آفتابی باشم، آفتابی باشد یا مثل من که بغضم دوست دارد بارانی باشد، بارانی شود.
خاطرات محو شدند و شاید اثرش را از دست دادند .
به جلوی در خانه که رسیدم، پرشیای شوهر خاله ام را دیدم و ذوق زده شدم، شاید با دیدن خاله ام و علی می توانستم خودم را از قضایا دور کنم.تندتر به راهم ادامه دادم و زنگ در را فشردم.
 
آخرین ویرایش:
Zahra_Sadeghi

Zahra_Sadeghi

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
مدیر آزمایشی
ناظر آزمایشی
گوینده آزمایشی
کارشناس دلنوشته
4/4/20
152
787
93
13
مازندران
زنگ در را فشردم و منتظر شدم که در باز شود.
در با صدای تیکی باز شد و علی کوچک، تند به طرفم آمد.
- آجی اومده، آجی اومده!
سرعتم رو بیشتر کردم و رفتم جلویش زانو زدم.چنان بغلش کردم‌ که حتی صدای استخوانش را حتی شنیدم.
- آجی فدات بشه.
علی کی اومدی؟
صدای خاله از پشت سر علی آمد.
- خیلی نیست هنوز، تازه اومدیم!
با دیدن خاله بلند شدم و به سمتش رفتم و بغلش کردم، دلتنگش بودم. او نیمی از مادرم بود، مادری که حتی به سختی یادم میاید. ولی او جای مادرم است و من بسیار دلتنگش بودم.
صدای عمو شهریار از ایوان آمد.
- پس ما چی ماه خانم ؟
با خاله و علی کوچک به سمت ایوان رفتیم به عمو شهریار دست دادم واحوال پرسی کردم.
ننه که از خوشحالی نمی دانست چه کند لبخند می زد و هر چند دقیقه به فکر فرو می رفت.
به داخل خانه رفتیم و من کنار خاله نشستم که خاله مرا صدا کرد.
- آیگل نمی خوای برای آینده ات فکر کنی؟
دستی به سرم کشیدم و روسریم را درست کردم.
- خاله چه فکری ؟
خاله کمی سکوت کرد و اخم هایش را درهم کشید تا کمی جدی به نظر برسد.
- وقت کنکورتم نزدیکه!
گلویم را صاف کردم و به پشتی قهوه ایی کهنه تکیه زدم.
- خاله فکر نکنم بتونم ادامه تحصیل بدم.
خاله اخم هایش را درهم کشید و حالت عصبی به خود گرفت
- چرا نمی تونی ؟
نگاه کن فقط تو قبول کن ببرمت تهران، اونجا یه عالمه دانشگاه های خوب هست می تونی اونجا درس بخونی و آینده خوبی داشته باشی!
فکر بدی نبود راحت تر می توانستم با ازدواج اتابک کنار بیایم.
خاله ام که سکوتم را دید لبخندی زد و رو کرد به سمت ننه و گفت:
- ننه قصد اصلی اومدنم به اینجا همین کنکور آیگله! قراره ببرمش تهران درس بخونه خانم دکتری یا پرستاری بشه برای خودش.
لبخند خجولی زدم و تره از موهای طلاییم را در روسری جای دادم بدی موهای لــخــ*ت همین بود که هی از سرت سرمی خورد و به روی صورتت می ریزد.
ننه اخمی کرد و صاف نشست.
- رویا نیومده شر بپا نکن ببینم آتا چی میگه بعدش تصمیم بگیر!
خاله چشمی گفت و به میوه خوردنش ادامه داد.
**
نصف شب شده بود و هوا مه آلود بود.
روی ایوان نشسته بودم و بقیه خوابیده بودند و من غمبرک زده بودم.‌
به راستی اصلا خدا کجاست، به شدت نیاز دارم مرا بـ*غـل کند.صدایی از پشت سرم شنیدم و به عقب برگشتم با دیدن ننه لبخند تلخی زدم
- قیزم نیه سوخ دا اوتوروب سان؟¹
ننه امد و کنارم نشست
- ننه هوا سرده ولی من گرمم نمی تونه من رو خاموشم کنه نمی تونه اون حسرتو غمی که دارم رو خاموش کنه.
ننه سرشو برگردوند سمتم نگاه گرمی به من کرد.
- ماهم هامیسه سوشار گدر²
لبخندم دیگر تلخ نبود، چون لبخندی در کار نبود و سکوت ‌کردم
- آتا گفت می تونی. بری تهران باخالت اینا
با شک برگشتم سمت ننه، غمی درون صدایش بود، مرا عذاب می داد. عذاب های خودم کم نبود؟
- ننه چرا ناراحتی؟
لباسش را کمی تکاند داد و به سمتم برگشت و تره موهای طلایی ام را درون روسری قرمزم جای داد.
- ننه قربانت بشه!
ناراحت نیستم، فقط دلتنگت میشم.
سرم را روی شانه ی ننه گذاشتم و دستم را در دست دیگرم گذاشتم‌.
- منم دلم تنگ میشه.
نمی دانم شاید خدا مرا دوست دارد.آغـ*وش خدایم را پیدا نکردم تا مرا به آغـ*وش بگیرد، بجایش بنده اش را برایم فرستاد تا مرا در آغوشش جای دهد.
*****
¹- دخترم چرا توی هوای سرد نشستی؟
²- ماهم همه ی اینا می گذره
 
آخرین ویرایش:
Zahra_Sadeghi

Zahra_Sadeghi

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
مدیر آزمایشی
ناظر آزمایشی
گوینده آزمایشی
کارشناس دلنوشته
4/4/20
152
787
93
13
مازندران
خاله ام صبح با دیدن من که خواب هستم، با ننه رفته بودند و لباس مرا از خدیجه خانم گرفته بودند.
لباس تنم زیبا بود. لباسی بلند که دوتیکه بود شامل یک شومیز قرمز بود که از مچ دست تنگ می شد و یک دامن مشکی بلند و براق که تا مچ پایم بود. خاله ام کفشی پاشنه تخت و شال مشکی از تهران برایم خریده بود و آنها را پوشیده بودم‌، ننه با دیدن من آمد.
- هزار ماشاءالله چشم نخوری ایشاالله گلم، ولی یه چیزی کم داری.
نگاه غم آلودم را به چشمان پر امید ننه دوختم.
- رویا بیا سرخاب و سفید آب بزن به این دختر!
خاله ام با هیجان آمد و کیف لوازمش را باز کرد و به سمتم آمد. گلویی صاف کردم و باخجالت روبه خاله ام کردم.
- خاله لازمه اینکار؟
خاله اخم مصنوعی کرد و به سمتم آمد و کیفش را روی میز گذاشت.
- معلومه که لازمه دختر
بعد سرم را روی پایش گذاشت و روی صورتم متمرکز شد. بعد از چندین دقیقه صاف نشست.
- ماشاءالله دختر تو چقدر خوشگلی اگه می دونستم با یه بند انداختن و رژ زدن انقدر خوشگل میشی که خیلی وقت پیش این کارو می کردم.
ننه هم که خوشش امده بود و تایید می کرد.
بعد از آرایش من بقیه حاضر شدن و به سمت خانه ی پدر اتابک راه افتادیم هرچقدر که نزدیک تر می شدیم قلبم به سینم می کوبید. انگار وقتش شده بود که دل صاحب مرده ام باور کند که به آن کسی که دل دادم دلش برای من نخواهد بود و دلبری دیگر دارد.
وارد خانه باغ که شدم. دور دست ترین جا را انتحاب کردم و روی صندلی فلزی و سرد و تزیین شده نشستم. بغض امانم نمی داد، مقداری گذشت تا کمی توانستم بغضم را در گلویم دفن کنم ولی لحظه ی بعد عروس و داماد وارد شدند. بغضم که در جای دفن شده اش بود بیرون آمد و در بالا ترین قسمت گلویم جای گرفت.
آیناز با لباس عروس چه زیبا شده بود یا باید بگویم مانند فرشته هاشده بود.
اتابک را نگویم با آن لباس دامادی که صد ها بار در مغزم زمانی که دستش را گرفته و عروسش شده ام تجسم کردم ولی حالا با دیدنش فکر میکنم که چقدر در تصوراتم اشتباه کردم. او بیشتر از ان که فکر می کردم زیبا شده بود.
خاله ام به سمتم آمد.
- آیگل، آیناز میگه بیا کنارش باش میخواد حنا رو هم تو بزنی به دستش.
فرشته مرگم دیگر چه از من نگون بخت می خواست. چرا نمی آید و جانم را نمی گیرد.
بلند شدم و با قدم هایی لرزان به سمت جایگاه عروس و داماد رفتم به سمت دختری رفتم که رویاهام را با دلبریش دزدید. با رسیدن به جایگاه عروس و داماد به سختی آرزوی خوشبختی برای آنها کردم و کنار دختری ایستادم که باعث مرگ روحم شده بود.
 
آخرین ویرایش:
Zahra_Sadeghi

Zahra_Sadeghi

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
مدیر آزمایشی
ناظر آزمایشی
گوینده آزمایشی
کارشناس دلنوشته
4/4/20
152
787
93
13
مازندران
با دستانی لرزان و لبخندی بسیار مصنوعی سبد حنا را برداشتم و به دست آیناز و اتابک حنا زدم.
لبخند مصنوعی ام خشک شد.
دیگر تحمل نداشتم، بلافاصله بعد از حنا زدن از باغ خارج شدم. قبل از بیرون رفتن به خاله ام اطلاع دادم که حالم بد است و زودتر به خانه می روم و خاله هم با افکار اینکه بهترین دوستم ازدواج می کند و من احساس تنهایی می کنم گذاشت بروم. از ورودی باغ بیرون رفتم و به سمت جنگل روستا راه افتادم.
به سمت رودخانه کنار جنگل رفتم تا کمی آرام شوم. آنجا حتی شب هم به آدم آرامش می داد.رفتم و کنار جوی اب نشستم. طوری نشستم که لباسم کثیف نشود.کفش هایم را در آوردم و کنارم گذاشتم.
سکوت آرامش بخش آنجا کمی آرامم می کرد. تصمیم گرفتم به خودم قول بدهم همین جا عشقم به اتابک را دفن کنم .به درختان سربه فلک کشیده جنگل نگاهی کردم. هیچ واهمه ایی از خود جنگل نداشتم ولی تاحالا شب به سراغ جنگل نرفته بودم.
غمم جایش را به ترس بخشید. خودم را آرام می کردم.
خودم را به بی خیالی زدم که ناگهان صدای خش خش برگ آمد و من ترسیده سرم را برگرداندم. مردی که حواسش به من بود آن سوی رودخانه نشست. ناخوداگاه هینی بلند کشیدم. از جایم بلند شدم و کفش هایم را در دست گرفتم و پابه فرار گذاشتم . شاخه ی تیزی به پایم فرو رفت، آخی گفتم و به دویدنم ادامه دادم.
- آهای من قصدم آزار نبود!
ولی تو مثل اهو فرار کردی!
ناگهان از لقبی که به من داد سرعتم کم شد ولی توقف نکردم.
به سمت خانه راه افتادم. کلید یدک را در آوردم و در را باز کردم . داخل شدم و کفش هایم را روی پله های خانه گذاشتم و پایم را مالیدم زخمش عمیق نبود. روی ایوان نشستم، آن مرد که بود؟
روستایمان محلی نبود که یکدیگر را نشناسند. چون روستای کوچکی بود و همه همدیگر را می شناختند.
ولی من او را نشناختم.
قیافه اش هم زیاد مشخص نبود ولی چشمانش سیاه سیاه بود.
تا به حال چشمانی به زیبایی چشمانش ندیدم. چشمانش گویی سیاه چال شب بود مانند شب زیبا و مانند سیاه چال انسان را به خود جذب می کرد.
چشمان اتابک رنگی بود، زیبا بود انکار نمی کنم ولی به زیبایی چشمان آن مرد نبود.
آرام لباس هایم را عوض کردم جایم را انداختم فردا با خاله قرار بود برویم تهران و تا من ادامه تحصیل دهم. لباس هایم را در چمدان چیدم و در جایم خوابیدم.
 
آخرین ویرایش:
Zahra_Sadeghi

Zahra_Sadeghi

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
مدیر آزمایشی
ناظر آزمایشی
گوینده آزمایشی
کارشناس دلنوشته
4/4/20
152
787
93
13
مازندران
***
‌با مارال از خروجی دانشگاه خارج شدیم.
آفتاب سوزناک می تابید و شاید هم بی رحمانه می تابید و اما من فقط می دانم می تابید.
امروز هم دلتنگی مانند یک بیماری به جانم افتاده بود و درمان ش غیر ممکن بود و یا اگر نبود من نمی توانستم درمان شوم.
مانتویم کامل به تنم چسبیده بود و هوا بسیار گرم بود. تهران هر روز گرم بود و ادم احساس خفگی می کرد، گرما باعث می شد بیشتر بی تاب شوم.
- می خوای چیکار کنی حالا؟
سرم را به طرفش چرخاندم و روبه مارال کردم و دست هایم را درهم کردم.
- دلم برای ننه و آتا خیلی تنگ شده، الانم دیگه نمی خوام با حرف زدن در مورد رفتن بیشتر اذیتت کنم فردا قراره با خالم برگردم روستا.
مارال ناراحت صورتش را برگرداند و اخم ظریفی روی صورت سبزه اش نشست.
- ولی دلم برات تنگ میشه!
لبخندی از حرفش زدم و رویم را برگردانم .
- منم دلم برات تنگ میشه مارال ولی نمی تونم هم تورو داشته باشم هم ننه و آتا، مجبورم لطفا درکم کن!
مارال سعی کرد لبخندی روی لبش بیاورد و اما زیاد موفق نبود زیرا ابروهایش تضاد لبخندش بود.
- مارال باید همین جا باهات خدافظی کنم. تحمل اینکه فردا ازت جداشم رو ندارم!
مارال با شنیدن حرفم از چشمانش قطرات اشک سرایز شد.
- خیلی وابستت شدم آیگل
من تو این چند سال خیلی وابستت شدم.
سعی کردم گریه نکنم و این اخر را برای هردویمان زهر نکنم.
- برای همیشه که نمی رم دیوونه، برمی گردم و بهت سر می زنم توهم میای و سر میزنی به من!
سعی کرد گریه نکند و اشکهایش را پاک کند. از روی مقنعه هم تکان خوردن سیبک گلویش را حس می کردم.
- هیچ وقت فکر نمی کردم که مدرک گرفتنم باعث گریم بشه!
سریع و محکم بغلش کردم جای خواهر نداشته ام بود. خواهری که طعم داشتنش را با او چشیده بودم.
با خداحافظی تلخی از مارال جدا شدم وبرای یک تاکسی زرد دست تکان دادم و به محض سوار شدنم اشکهایم سرازیر شد. صدای تیک پیامک موبایلی که خالم در این سال ها برایم گرفته بود تا راحت باشم، آمد.
- خداحافظ خواهرکم.
مارال خواهر خوبی بود که در چندین سال همراهم بود و تنهایم نمی گذاشت.
 
آخرین ویرایش: