درحال تایپ رمان ماسه های داغ|کار گروهی کاربران انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع PeRkY
  • تاریخ شروع
PeRkY

PeRkY

ناظر چت
عضو کادر مدیریت
ناظر چت
ناظر رمان
دلنویس انجمن
29/3/19
1,071
9,713
113
*به نام خدا *

رمان :

"ماسه های داغ"

(کار گروهی کاربران انجمن ناول کافه)

ژانر: عاشقانه

نویسندگان:


PeRkY


PLaTo
«نازنین»



ناظر رمان :
وانیا

*خلاصه*
رمان ماسه های داغ روایت پسری است به نام احسان که صاحب یک شرکت طراحی لباس است.
پدر احسان حاج محسن از کودکی می خواست تا احسان با برادر زاده اش گلاره ازدواج کند اما ناخواسته سرنوشت مسیر زندگی احسان و اطرافیانش را تغییر می دهد . تمام سرنوشت ها به زندگی احسان زنجیر می شوند و سرنوشت او را به مسیری خواهد برد که حتی در باورش نیز نمیگنجد!
و سرنوشت همچون ماسه های داغ
می خواهد پایشان را ناخواسته در اتفاقاتی فرو ببرد والبته در کنار آن مشکلات ،عشقی داغ و سوزان ...
در این‌مسیر
افرادی همچون مهره از زندگی حذف می شوند و اشخاص دیگری به تازگی در زندگی اش پای می گذارند.
و اما چه کسی میداند که چه خواهد شد؟!
دیگر کلاغی وجود ندارد تا خبر هارا به سویمان برساند .

«فراموشی یک عشق ...
کینه ی یک دختر،
عشقی تازه ...
چه خواهد شد؟
نمیدانم!
هیچکس از پایان این مسیر آگاه نیست!
و اما
خاکستری از عشق به جا مانده
و کینه ی بزرگی که در دل یک دختر جای دارد!
به راستی! چه خواهد شد؟

 
آخرین ویرایش:
وانیا

وانیا

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
23/4/19
31
355
53
هیچ جا:|
12711

به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
PeRkY

PeRkY

ناظر چت
عضو کادر مدیریت
ناظر چت
ناظر رمان
دلنویس انجمن
29/3/19
1,071
9,713
113
1#
هوا بشدت سرد بود! بخاری ماشین را روشن کرده بودم.شیشه های ماشین بخار کرده بودند و جلوی دیدم را می گرفتند و این مرا به شدت کلافه تر میکرد ! ماشینی جلویم پیچید دستم را روی بوق گذاشتم ... و آن با بی اعتنایی به مسیرش ادامه داد .
از تمام ماشین ها سبقت میگرفتم . دیگر هیچ چیز برایم اهمیتی نداشت زیر پا نهادن قوانین رانندگی که سهل بود!
قطرات باران یکی پس از دیگری بر روی پنجره ی ماشین سقوط می کردند و سرازیر می شدند .
میدانی؟! من عاشق روز های بارانی بودم اما نه آن روز...
موزیکی با ریتم ملایم از ضبط ماشین،در حال پخش بود و اما نمیتوانست آرامش را به جانم تزریق کند! پس انگشتم را روی دکمه اش فشردم و خاموشش کردم .
کنار در ورودی دانشگاه گلاره توقف کردم!
شاید گلاره هنوز هم در قلبم جا داشت. شاید هنوز هم برایم اهمیت داشت .
نگاهی به آینه انداخته و دستی بر موهایم کشیدم و منتظر ماندم.
زیپ سویشرتم را بالاتر کشیدم...
سویشرتی که غرق در بوی ادکلن مردانه ام بود.
گلاره با یک بارانی کوتاه کرمی رنگ به سمتم قدم بر می داشت.
در ماشین را باز کرد و فورا در جایش نشست.
موهای قهوه ای رنگش که خیس شده بودند را کنار زد و با لبخند گفت:
_سلام آقای بداخلاق.
اخم هایم عمیق تر از قبل شدند و با صدای دو رگه ای سرد جوابش را دادم و با سرعت، به سمت کافه روانه شدم.
_احسان؟
_بله؟
با ناراحتی لــ*ب زد:
چرا تو اینقدر عوض شدی؟ دیگه حتی نمی شناسمت
.
_من؟
با کلافگی موهایش را کنار زد و گفت:
نه پس من!
نیشخند تلخی زدم:
_احساس شاید... اما ادما عوض نمی شن.
بوی سیگار از شال و لباسش به مشامم می رسید.
پدال گاز را فشردم و زیرلب ارام زمزمه کردم:
_وقتش که برسه میفهمی که سزای پنهان کاری چیه...
_احسان؟! چیزی گفتی؟!
ابرویم را بالا بردم:
-نه.
_من واقعا دلیل این همه بی تفاوتی..
نزاشتم بیشتر از این ادامه بده. انکار کردنش بیشتر هر چیزی آزارم می داد. ترمز کردم و
تن صدایم کمی بالا رفت:
_من عوض نشدم!اما آدمای اطرافم خیلی دلشون می خواد عوض بشن.
پر بغض نالید:
_احسان!منظورت از این حرفا چیه؟!
پوزخند تلخی بر لبم نشاندم:
_واقعامنظورمو متوجه نمیشی؟
سرم را با کلافگی روی فرمون ماشین نهادم .
با گریه هایش میخواست مظلوم نمایی کند و
هق هق هایش بیشتر کلافه ام می کرد.
دستمال را برداشتم و بدون هیچ ملایمتی به سمتش پرتاب کردم.
با خشم غریدم:
_زود تر هق زدناتو تموم کن.
در ماشین را باز کرد و همانطور با هق هق هایش پیاده شد ...
به دنبالش رفتم . باران شدیدی می آمد و هر دو خیس شده بودیم .
_گلاره؟ باتوام؟ گلاره...؟
بی توجه با سرعت از من دور شد.
با مشت ضربه ای به بدنه ی ماشین زده و فریاد زدم:
_برو به جهنم... حوصله ی ناز کشیدنای تو یکیو ندارم. هه! واسه کسی ناز کن که ندونه چه آدمی هستی...
موهای مشکی رنگم خیس و بر روی پیشانی ام ریخته بودند.
نفسم را با حرص به بیرون فرستادم و ماشین را روشن کرده و روانه ی خانه شدم...
 
PeRkY

PeRkY

ناظر چت
عضو کادر مدیریت
ناظر چت
ناظر رمان
دلنویس انجمن
29/3/19
1,071
9,713
113
2#
زیر باران سردرگم بودم .سرفه های پی در پی ...
گویا سرما خورده بودم ! کجا باید میرفتم؟
به خانه میرفتم و جواب حاج محسن را چه میدادم ؟.قرار بود من و گلاره امشب برای شام به کافه و رستوران همیشگیمان برویم .حتما نگران می شدند. هرگز نمیخواستم قلب ضعیف حاج محسن بیشتر از اینها به خطر بیوفتد . حاج محسن پدری که همیشه آرزو داشت من با برادر زاده اش «گلاره » ازدواج کنم ! حاج محسن پدرم بود و نمیتوانستم حرفش را زمین بیندازم اما من هم آنقدرها نسبت به گلاره بی میل نبودم!
اما حاج محسن برادر زاده ات را بدرستی نشناختی...ناچارا به سمت خانه حرکت کردم .نیاز به کمی خلوت با خودم را داشتم .

پایم را تاجایی که امکان داشت بر روی پدال گاز فشردم و با سرعت بیش از حد من ، آب هایی که در چاله های خیابان ها جمع شده بودند ،به این طرف و آن طرف پاشانده می شدند.
گویا این باران قصد بند آمدن نداشت.
آسمان هم مانند من سرگردان و بارانی بود و دلش نوای غم را طلب می کرد.
کلید را چرخاندم و در باز شد . حاج محسن طبق معمول مشغول حل جدول های مجلات بود و مادرم هم توی آشپزخانه درحال پخت و پز ...
حاج محسن با دیدن من مجله را کنار گذاشت و سلامی کردم و با تعجب جواب سلامم را داد .
_پسرم؟! چرا اومدی خونه؟! مگه نگفتی امشب پیش دختر عموتی؟!
نگاهی به سرتا پایم انداخت و با نگرانی گفت :
- چرا اینقدر لباسات خیس شده پسرم سرما میخوری... چیزی شده ؟!
لبخندی زوری نثارش کردم نمیدانی که چطور پسرت رکب خورد حاج محسن! از فکر بیرون آمدم و گفتم :
_ نه نگران نباشین ... مگه قرار بود چیزی بشه؟ گلاره دلش میخواست یکم زیر بارون قدم بزنیم همین ...
مادرم از آشپزخانه صدا زد :
_احسان؟! پسرم؟ اومدی خونه الهی مادر فدات بشه ...پس چرا اینقدر زود اومدی خونه مادر!؟
از روی عادت دستم را با کلافگی لای موهایم بردم . فقط همین را کم داشتم .
_مادر برای گلاره کار پیش اومد فردا برای دانشگاه باید یه پروژه آماده میکرد ...گذاشتیم برای یه شب دیگه، حالا وقت زیاده!
فورا به سمت اتاقم رفتم و با خود گفتم
آره مادر جون وقت زیاده که این دختره رو بشناسی...
_مادر من خسته ام یکم استراحت کنم .
حالم آنقدر بد بود که حتی متوجه نشدم در جوابم چه گفت ...
در اتاق را قفل کردم سویشرتم را در آوردم و کنار رادیاتور انداختم تا خشک شود .
روی تخت خوابیدم و سیگاری را روشن کردم و گوشه ی لبم نهادم ...
آدم ها چطور میتوانند در نقش های جعلیشان فرو روند !
باران هنوز هم متوقف نشده بود و آسمان صاعقه میزد و می غرید !
گویا آن هم، اندازه ی من خشمگین است . پس از اتمام هر سیگار بی توقف سیگار دیگری را روشن میکردم ...
و فضای اتاقم مملو از دود شده بود .
برایم خیلی سخت بود !
من احسان ایزدمهر پسر محسن ایزدمهر از یک دختر رکب خورده بودم! آخرین سیگار را خاموش کردم .
چند سرفه ای کردم ونفهمیدم که چطور به خواب رفتم ...
 
آخرین ویرایش:
PeRkY

PeRkY

ناظر چت
عضو کادر مدیریت
ناظر چت
ناظر رمان
دلنویس انجمن
29/3/19
1,071
9,713
113
#3
چشمانم را باز کردم .در شقیقه هایم درد خفیفی را حس میکردم ! به سختی از جایم برخواستم و به اطرافم نگاهی انداختم . جاسیگاری کنارم که از ته مانده های سیگارم،لبریز شده بود.
چشمانم به سویشرت مشکی ام افتاد .باری دیگر همه چیز در خاطرم تداعی شد .
به سمت سویشرتم رفتم و تلفن همراهم را از جیبش در آوردم !
شارژ باطری موبایل تمام شده بود و گوشی ام خاموش بود .
شارژر را از روی میز کامپیوتر برداشتم و داخل پریز برق فرو کردم .
کمی سرگیجه داشتم و سرفه های پی در پی ...
به محض روشن شدن گوشی ام و لود شدن صفحه، تعداد زیادی پیام و تماس های از دست رفته دریافت کردم .
ابتدا وارد تماس ها شدم،پنجاه و سه تماس از دست رفته! تمام تماس های بی پاسخ از گلاره بودند اما
چهارتا از آنها خط ناشناس بود که حدس میزدم آقای کاملی، همکارم باشد!
نگاهی به ساعت انداختم .
8:45
حدودا یک ساعت و نیم بود که به خواب رفته بودم.
پیامک هارا باز کردم.باز هم گلاره...!
_«امروز بدترین روز زندگیم بود .روزی که برای اولین بار اینطور سرم داد زدی و اینجوری باهام بد رفتاری کردی!»
«احسان تو مرد زندگیم بودی،تکیه گاهم بودی گفتی نمیزارم کسی اشکتو در بیاره اما دیدی؟! دیدی چطور خودت من رو به هق هق انداختی؟»

نفس هایم تند تر و عمیق تر شده بودند .
باز هم انکار ...
باز هم مظلوم نمایی !
به راستی برای من سوالی بزرگ بود که چرا ادعای دوست داشتنم را دارد؟!
نگاهی به پیام های بعدی اش انداختم!

«_احسان؟!من نمیخوام از دستت بدم تو عشق بچگی هام بودی من از بچگی دوست داشتم!»

«احسان چرا گوشیتو خاموش کردی؟!»

«ببخشید که گذاشتمو رفتم اما بخدا حالم بد بود .»

از پیام ها خارج شدم و گوشی را روی تخت انداختم .
حتی صدای ساعت کوچکی که کنار تختم برروی میز عسلی قرار داشت آزارم میداد .
مردد بودم نمی دانستم چه باید کرد.آیا گلاره راست می گفت؟!
ساعت را برداشتم و با تمام توان به سمت دیوار اتاقم پرتاب کردم .
خشمگین بودم و کمی بلاتکلیف، هزار سوال در ذهنم موج می زد و من جوابی برای هیچکدام از آنها نداشتم.
ساعت هزاران تکه شد و فورا صدای نگران مادرم از پشت در اتاق به گوشم رسید...
در عین حالی که تقلا میکرد و دستگیره ی در را میچرخاند تا در اتاق را باز کند با صدایی پر از نگرانی گفت :
_احسان؟ احسان مادر باز کن این درو ؟چیزی شده؟ صدای چی بود؟
به سمت در رفتم و با یک چرخش کلید در اتاق ام باز شد .
_جانم مادر؟! چرا اینقدر نگرانید شما فدات بشم من؟! دیگه من بیست و چهار سالمه نیاز به اینهمه نگرانی نیست ...
_صدای شکستن چیزی اومد نگران شدم خب مادر!
_چیزی نیست . داشتم ساعت رو تنظیم میکردم یکم عقب بود بعد از دستم افتاد و شکست ! اینکه نگرانی نداره ...
_باشه پس، احسان پسرم بیا تا شام بخوریم!
_باشه شما شروع کنین منم میام .
پس از خروج مادرم دوباره در اتاق را بستم!
کلافه به در تکیه دادم وچشمانم را بستم.
یک سال نامزدی اهمیتی برایم نداشت اما
من عمرم را پای گلاره گذاشته بودم .
شاید ندیدنش برایم سخت باشد .
ای کاش هیچگاه حاج محسن همچین فکری به سرش نمیزد !
ای کاش هیچگاه من گلاره را نمیدیدم ...
حقیقت هایی که راجبش آشکار شد گلاره را سخت از چشم من انداخت ..
اما نباید میگذاشتم این رابطه و این نامزدی
به این آسانی ها تمام شود.
باید درستش میکردم.
باید جانی تازه به این رابطه میبخشیدم .
چاره ای جز این نداشتم!
به حاج محسن چه میگفتم!؟
میگفتم میخواهم نامزدی را بهم بزنم؟!
چه دلیلی میاوردم !!؟
میگفتم حاج محسن برادر زاده ات یک دروغگوی به تمام معنا است؟
چه میگفتم؟!
دوباره آن روز را ناخواسته در خاطرم مرور کردم :

«همان روزی که ژاکت سورمه ای رنگش را داخل ماشین جا گذاشت ...
همان روز لعنتی ای که از جیب همان ژاکتش بسته ای افتاد و منه ساده لوح تازه پی بردم که
وضعیت گلاره کمی وخیم تر از سیگار بود و تا
هروـٔین هم پیش رفته بود !»

با یادآوری این اتفاق چشمانم را باز کردم و دستانم را مشت کردم و انگشتانم را به هم فشردم .

مشتم را بالا آوردم تا به دیوار بکوبم اما ...
یاد نگرانی های مادرم افتادم و دوباره دستم را پایین آوردم ...
دوباره موبایلم را برداشتم و با شماره ی گلاره که با اسم «زندگی» سیو اش کرده بودم تماس گرفتم .پس از چند بوق جواب داد اما تنها صدای نفس هایش را میشنیدم ...
دستم را در موهایم فرو بردم و
کمی مردد صدایش زدم ...
_گلاره؟
صدای بغض آلودش توی گوشم پیچید.
_بله
_بله؟ اوکی باش! پس قصد داری باز ناز کنی.
ارام اما ایندفعه جدی با تحکم گفتم:
_ باید ببینمت...
نیشخند صدا دارش را حس کردم:
_هه نکنه می خوای بیام تا دوباره تهمتاتو شروع کنی؟
_اگه مشکل اینه می تونی ثابت کنی. فردا ساعت ۶:۱۵ عصر ،همون جای همیشگی منتظرتم.
با کلامی که حرص از آن می بارید لــ*ب زد:
-احسان!
_ببین دختر خوب ! الان وقت مناسبی واسه ناز کردنو مظلوم نمایی نیست منم از این وقتا ندارم ک بخوام خرج ناز کشیدن تو کنم ...
_من ... احسان من ...
توجهی نکردم و تماس را قطع کردم.
هر چند که می خواستم رابطه را نجات دهم و به گلاره فرصتی دوباره دهم اما بازهم معتقد بودم که کمی تنبیه برایش لازم بود.
گوشی را کنار گذاشتم و برای شام از اتاقم بیرون آمدم
 
آخرین ویرایش:
PeRkY

PeRkY

ناظر چت
عضو کادر مدیریت
ناظر چت
ناظر رمان
دلنویس انجمن
29/3/19
1,071
9,713
113
4#
نگاهی به آینه ی اسانسور انداختم. مردی بلند قامت با ابروهای مشکی و پیچ و تاب خورده ،چهارشانه با کمی ته ریش!
شرمنده ی خودم بودم . روز ها و ساعت هایی را که صرف آن دختر بچه کردم ، دختری که بعد آن همه مدت نشناخته بودم اش .
پذیرفتن آن که از یک دختر بچه رو دست خورده ام کلافه ام میکرد .
در آسانسور باز شد وارد راهرو شدم و جلوتر رفتم خانم عضدی منشی شرکت با عینکی مستطیلی و قدی بلند و لاغر که استخان های گونه اش بیرون زده بودند و زیر چشمانش گود رفته بودند .
از جا برخاست و طبق معمول شروع کرد به چرب زبانی و پر حرفی !
اصلا متوجه حرف هایش نشدم توی فکر بودم که صدایم زد ؛

_آقای ایزدمهر؟ ببخشید عرض کردم خانمی با شما کار داشتن!

دستم را لای موهای مشکی رنگم بردم و اندکی اخم کردم ؛

_ کدوم خانم؟!
با دست های کشیده و استخانی اش مشغول مرتب کردن برگه های روی میزش شد و گفت ؛
_نمیدونم اومدن اینجا گفتن که با شما کار دارن فامیلیشون هم مهر پرور بود !
_مهرپرور؟!
_آخ نه نه ببخشید مهرپور بودن!
_نمیشناسم . کارشون چی بود نگفتن؟
_ نه .گویا حواس پرتی هم داشتن وگرنه شماره ای از خودشون میدادن یا حداقل کارشونو میگفتن !
_مهم نیست! اگه کاری داشته باشن خودشون دوباره میان!
حوصله ی این را نداشتم که بابت این مسـٔله هم فکرم را درگیر کنم ...
باصدایی به خود آمدم .
_سلام آقای ایزدمهر
خانم شیدایی در حالی که از دفترشون خارج میشد گفت؛
_آقای ایزدمهر برای آگهی استخدامی که دادیم چند نفر اومدن اینجا و با بنده صحبت کردن اما قابل اعتماد نبودن و البته دوستم که قرار بود بیان به تازگی نامزد کرده و گفت دیگه نمیتونم بیام !

نگاهی به منشی، خانم عضدی انداختم ؛

_ او پس اون خانمی که گفتید فکر میکنم برای استخدام اومدن! باشه پس ایندفعه بزارید خودم باهاشون صحبت کنم .

عضدی که انگشتانش روی کیبورد بودند سرش را بالا گرفت و گفت ؛

_باشه چشم فقط اگه شما نبودین چی!؟
_ اگه نبودم لطف کنید شماره تماسش رو بگیرید!

عضدی و خانم شیدایی مشغول صحبت شدند و من به سمت دفترم روانه شدم .
همه چیز مرتب و تمیز بود . کاغذ دیواری های سفید با اشکال هندسی نقره ای رنگ و همینطور مبلمان سفید مشکی ...
گل های کنار پنجره پژمرده شده بودند و برخی از برگ هایشان خشکیده بودند .
در را بستم و روی صندلی ام نشستم .
باز هم آن افکار مزاحم در ذهنم نقش بستند .
با خودم زمزمه کردم !
_ لعنتی! اگه اون وقتاییو که صرف اون دختره کردم رو صرف شرکت و کارهای شخصی خودم میکردم الان خیلی جلو تر از این حرفا بودم!
دستم رو مشت کردم و انگشتانم را بهم فشردم .
تلفن همراهم به صدا در آمد با کلافگی دستم را داخل جیب کت ام بردم . بی توجه به شماره گوشی را کنار گوشم گذاشتم و با بی حوصلگی جواب دادم ؛
_بله بفرمایید!
صدایش در گوشهایم پیچید ؛
_احسان؟
کلافه می شدم زمانی که سعی می کرد خودش را مظلوم جلوه دهد و باز هم دلم را بدست بیاورد اما افسوس که دیگر هرگز من آن احسان قبلی نخواهم شد .
_بله؟
_وای احسان توروخدا اینقدر نگو بله! خوشت میاد اعصابمو خورد کنی؟!
_پس بگم چی؟ هان خوبه یا هوم؟؟؟

مشخص بود که گلاره بیشتر خشمگین شده اما تلاشش بر این بود که خود را عادی جلوه دهد ؛

_باشه حالا اصلا نخواستیم!
_اوو پس نمیخوای امروز عصر بیای نه؟!
_ نه میام ای بابا من اونو نگفتم .

با خود گفتم آن همه مرا حرص داد بگذار کمی هم من حرصش دهم.

_پس چیو نخواستی؟! اوه نکنه منو نمیخوای؟!
_ احسان بس کن میگم محبت نخواستیم !
_خیلی خوب باشه ... کاری داشتی زنگ زدی؟
_خواستم یکم صحبت کنیم!
دیگر هرگز نمی خواستم برای این دختر وقت بگذارم .
_اوه ساری بی بی ! من سرم شلوغه و البته حرف هاتو میتونی بزاری برای عصر .میبینمت .خداحافظ!

بی توجه به جوابش گوشی را قطع کردم و روی میزم پرتابش کردم .
سیستم را روشن کردم و شروع کردم به چک کردن کارهایم ...
 
آخرین ویرایش:
PeRkY

PeRkY

ناظر چت
عضو کادر مدیریت
ناظر چت
ناظر رمان
دلنویس انجمن
29/3/19
1,071
9,713
113
#5
هنوز هم سرگردان بودم!
نمی دانستم که آیا هنوز هم گلاره را دوست دارم یا ...
اما فقط میدانم چیزی که میخواستم هرگز این نبود!من طالب عشقی بودم که سازه هایش از پاکی و صداقت بود نه این چنین.
وسایل روی میز را مرتب کردم ادکلن مورد علاقه ام (lalique) را از کشو برداشتم .
پنجره ی دفتر را بسته و از دفترم بیرون آمدم .
کمی سر درد داشتم و تمایلی به این قرار نداشتم اما شاید میتوان گفت که مجبور بودم!
****
نگاهی به اطراف انداختم . کافه ای با دیزاین مدرن و اروپایی، پنجره ها را پرده پوشانده بود و همین مانع نور می شد و این کافه حتی روزها هم کمی تاریک به نظر می رسید . نورپردازی حرفه ای به رنگ آبی که کمی آرامش بخش بود . این کافه را دوست داشتم .اما دیگر نه!
دیگر اینجا ارامش قبل را به من القا نمی کرد و به جای آن نفرت را به سویم روانه می کرد.
با صدای گلاره به خود آمدم:
_سلام عزیزم
نگاهی به او انداختم . همان ژاکت سورمه ای رنگ تنش بود با یک شال آبی !
نفسم را با کلافگی بیرون فرستادم و با بی میلی جواب سلامش را دادم .
آهسته صندلی روبروی من را عقب کشید و روی آن نشست .
موزیک غمگین و ملایمی پخش می شد.
_احسان ازت میخوام همه چیزو بهم توضیح بدی ...
خنده ی تلخی کردم ؛
_چی داری می گی تو؟ حالت خوبه؟ من باید به تو توضیح بدم؟! چی و توضیح بدم اینکه ...
صدای زنگ گوشی ام بلند شد و حرف من تا همانجا متوقف شد .گوشی را از جیب کت ام برداشتم .
شماره ناشناس بود تا آمدم پاسخ دهم قطع شد .
_کیه بهت تک زنگ میزنه؟!
_اوو اینم باید توضیح بدم پس!نگفتی چی رو باید بهت توضیح بدم .هان؟
تن صدایم داشت کمی بالا میرفت که
با مظلوم نمایی لــ*ب زد:
_آرومتر مردم دارن نگاه میکنن!
ابروهایم را در هم کشیدم:
_به جهنم!
_میشه دلیل رفتارتو! کاراتو .. سرد بودنتو ... یهو صدو هشتاد درجه تغییر کردنتو بهم توضیح بدی؟
_حواست هست ؟ تا کی می خوای انکار کنی؟! میشه حالا تو به من توضیح بدی؟
_چیو؟! این تویی که رفتارت عوض شده پس تو توضیح بده ...
_لعنتی اونی که باید توضیح بده من نیستم ...
گارسون از دور به سمتمان می آمد که با دست اشاره کردم دور شود و نیاید ‌.
با جدیت تمام گفتم ؛
_بگو میشنوم ...
_من نمیدونم راجب چی حرف میزنی؟
کمی به جلو به سمت گلاره روی میز خیز برداشتم .
_ببین دختر حاج موسی !
خانواده ایزدمهر آبرو دارن ...
اینکه آبروی خودتو عمو رو بردی مهم نیس نه واس من و ظاهرا نه واسه خودت!
اما ببین بچه من آبرو دارم .نمیخوام فردا بگن عروس حاج محسن عملی بوده!
نیشخندی زدم عقب تر آمدم و به صندلی تکیه زدم . نگاهم را ازش گرفتم.
سکوت بینمان حاکم شد.
دوباره نگاهم را سمت گلاره چرخاندم!
سرش پایین بود و با دسته ی کیفش بازی میکرد .
همانطور اشک از چشمانش میبارید!
سرش را بالا گرفت و با چشمان پر از اشک نگاهم کرد .
_احسان ...
گریه اش شدت گرفت .
_هیییس! آروم باش ... بهم توضیح بده .بگو چی به سر دختر حاج موسی اومده؟!
تو اینجوری بودی؟!
چی شد یهو؟!
با تو ام ؟!
منو نگاه کن !
به من بگو چیشد هان؟
دستمالی از جیب کیفش در آورد و اشکانش را پاک کرد ...
ریمل اش ریخته بود و زیر چشمانش سیاه شده بودند.
_احسان من ...
_تو چی ؟
_م ... من...
_ تو چی؟ د حرف بزن ...
_خودت میدونی من هیچ... هیچ...
هق هق مانع حرف زدنش می شد .
گارسون را صدا زدم تا یک لیوان آب برایش بیاورد .
_آروم باش .ببین با گریه کردن نه چیزی درست میشه نه دل من به رحم میاد .پس مثل یه دختر خوب درست توضیح بده !

لیوان آب را از دست گارسون گرفت .نفس عمیقی کشید .از گارسون تشکر کردم و او از میزمان دور شد .

پس از خوردن آب کمی آرامتر شد.
_احسان خودت میدونی من هیچوقت بهت دروغ _نگفتم اما حالا که گفتی!!!
سرش را زیر انداخت و ادامه داد؛
_راستش دقیقا پارسال برای کنکور و اینکه بتونم بیدار بمونم رفتم سراغش اما با خودم گفتم بعد از اینکه کنکور تموم شد ازش دست می کشم اما ...
دستم را با کلافگی میان موهایم بردم .پس یک سالی می شد و من نفهمیده بودم!
_دختر تو دیونه ای؟! این چه کاری بود که یا خودت کردی؟
_اوایل خیلی کم بود اما خوب این آخرا خیلی ...
_هیس گلاره! هیچی نگو که بد خراب کردی بد!به چه قیمتی؟! تو اصلا عقل داری !؟
دوباره گریه اش شدت گرفت و میان هق زدن هایش زمزمه وار گفت؛
_آخه به تو قول دادم کنکورمو خوب بدم!
دنیا روی سرم آوار شد !
چه می شنیدم! دست هایم را روی شقیقه هایم گذاشتم و سرم را میان دستانم فشردم!
تمام اینا بخاطر آن قولی بود که به من داد؟!
سرم را پایین انداخته بودم و پاهایم را به صورت هیستریکی تکان میدادم ...
_احسان من ...
من معذرت میخوام من دوست دارم احسان ...
سرم را بالا گرفتم چشمان قهوه ای رنگش مثل ابر بهار می بارید .
_آروم باش گلاره .بسه دیگه تموم شد.
با نگرانی پرسید ؛
_چی تموم شد؟
_این ماجرا! با هم حلش میکنیم .
اما کارت نه کارت درست بود و نه دلیلت موجه!
 
PeRkY

PeRkY

ناظر چت
عضو کادر مدیریت
ناظر چت
ناظر رمان
دلنویس انجمن
29/3/19
1,071
9,713
113
6#
موهایلم را با حوله خشک کردم .از اتاق بیرون آمدم و رفتم سر میز برای خوردن صبحانه .
_سلام مادر ...صبح بخیر
لبخندی روی لبانم نشست .
_صبحی که با دیدن روی گل شما باشه معلومه که خوش و بخیره الهی من فدات بشم ...
_خدانکنه بشین که برات چای تازه دم گذاشتم ببین چه عطر و بویی داره .
یه تای ابرویم را بالا بردم:
_ راستی حاج محسن کجاست ؟
_طبق عادت پیاده روی .
_امروز زود رفته؟!
_آره دیگه این باباتم مثل خودته
نمیشه سر از کارش در آورد والا ....
از این حرف اش خنده ام گرفته بود ...
_راستی پسرم ! آخر این هفته حاج موسی اینا رو میخوایم دعوت کنیم . تو به گلاره بگو اما حاج محسن هم خودش باز زنگ میزنه میگه!

لبخند از روی لبانم محو شد ...
باز اتفاقات و حرف های دیروز برایم یاد آوری شد .
«یک سالی میشه ...»
«من دوست دارم »
«بخاطر قولی که بهت دادم»
صدا و حرف های گلاره در مغزم می پیچید و کم کم دیوانه ام می کرد .
اخمانم در هم پیچ و تاب خوردند .
-احسان؟
احسان پسرم؟! چیزی شده؟ خوبی مادر؟
_راستش ...
_راستش چی مادر؟!
به نحوی باید مهمانی جمعه را کنسل می کردم نه من حال خوشی داشتم و نه گلاره ! پس کلکسیون زمستانی بهترین بهانه بود .
_هیچی دیگه مادر راستش سرم حسابی توی شرکت شلوغه بچه ها اضافه کاری بر میدارن گناهه مادر همه دارن تلاش میکنن ... منم حسابی این روزا خسته ام فقط یه پنجشنبه جمعه است که استراحت می کنم بزارید سرم خلوت بشه چشم!
_باشه مادر .چی بگم دیگه تو که همش میگی سرم شلوغه .
_نمی تونم بی مســٔولیت باشم!
_بله دیگه میگم مثل باباتی .دقیق و منظم همینطور مسـٔولیت پذیر.
صبحانه ام را خوردم و فورا به سمت شرکت، روانه شدم .
****
_خانم عضدی ؟ لطف کنید آقا مهدی رو صدا کنید دفتر من ...
مهدی از طراحان لباس شرکت بود از کارمندان قدیمی شرکت که از ابتدا همراهم بود .با وجود آن که دو سال از من کوچک تر بود اما رابطه مان صمیمی بود و این به همکاری ما بیشتر می افزود.
تقه ای به در وارد شد .
_بفرمایین ...
مهدی وارد شد و در را پشت سرش بست.
_به به آقای مدیر چی شده یادی از فقیر فقرای شرکت کردی ؟!
همیشه شوخ طبع بودن و در عین حال رک بودنش من را به خنده وا میداشت.
_ آقای فقیر فقرا درحال مخ زدن بودن وقت نداشتن تشریف بیارن پیش ما این بود که امروز گفتم هرچقدر مخ زدی دیگه بسه واست.

مهدی لاغر بود موهای خرمایی تیره و صورتی کشیده اما قدی بلند تنها چیزی که دختران را به خودش جذب می کرد مسخره بازی اش بود ...
_آقا مخ زدن چیه . پیش چهار نفر اینجوری بگی فکر میکنن که من ...
استغفرالله ...
والا ما که با کسی کاری نداریم بقیه شیفته ی ما شدن ...
_مهدی داداش بسه جون عضدی الان سقف شرکت میریزه تو میخوای خسارتشو بدی ؟

شروع کرد به غر زدن.
_ای بابا باز تو اسم عضدی رو آوردی؟! بابا به پیر به پیغمبر من از اون خوشم نمیاد عجب گیری افتادیما ...
خبیثانه خندیدم و پس از من او هم خندید .
_حالا بیخیال اینارو ... جدی کارت داشتم!
_راجب «شرکت x»?
_ حدودا آره ...
_چی شده باز بر علیه شرکت ما چیکار کردن اینا؟!
_فعلا هیچی! حسابدار قبلی که دیدی چطور همه چیزو بهم ریخت ! چشممون ترسیده دیگه! سپرده بودم به خانم شیدایی اما انگار دوستشون که قرار بود بیان ازدواج کردن دیگه نمیتونن بیان!
_اره دیگه این شانس خوبت موجب ثواب شد بخت مردم و باز کردی !

_تورو خدا حرص نده یه دقیقه ...
هرکی میاد اینجا بهش مشکوکیم که باز از طرف شرکت x باشه!

_زود اعتماد نکنین والا کم کم داره زمستون میاد واسه بالا کشیدن کلکسیون زمستانه شون هرکاری میکنن ...

نفس عمیقی کشیدم ...

_راستی کی بیایم عروسی؟
_عروسی کی؟
-شوتیا؟! عروسی خودت ...با گلاره خانم .
_حالا فعلا شرایطش نیست .خیالت راحت اولین نفر خودت رو دعوت می کنم ... خلاصه گفتم بیای اینجا که بعد از اینکه ما حسابدار جدیدو استخدام کردیم می سپارمش به تو
باید همه حواستو بدی بهش قبل از اینکه بخواد موش بدونه شوتش کنیم بره از شرکت !
_اره دیگه همه کارا سخت مال منه .

از روی مبل بلند شد و سمت در رفت .نگاهی به گلدان کنار در کرد و لــ*ب زد:
_به اون گلای بدبخت هم یکم اب بدین بد نیستا پژمرده شدن کلا ...

_وقت این کارا نیس ...
از دفتر خارج شد و در و بست ....
هنوز هم ذهنم درگیر بود .کمی عذاب وجدان داشتم .
چرا باید اینطور می شد .
چرا من باهاش تند برخورد کردم بخاطر موضوعی که منشا آن خودم بودم!؟
گلاره مرا دوست داشت!
بخاطر یک قول ساده خودش را به دام اعتیاد انداخت!
با خود زمزمه کردم ؛
حال می بایست همه چیز را درست کنم همه چیز باید مثل قبل شود!

از فکر بیرون آمدم و به انجام کارهای شرکت مشغول شدم.
 
PeRkY

PeRkY

ناظر چت
عضو کادر مدیریت
ناظر چت
ناظر رمان
دلنویس انجمن
29/3/19
1,071
9,713
113
7#
-همینطور که میدونین زمستون فصل سردیه و اما رنگای مناسب زمستون رنگای گرم هستن ...
اما دوستندارم خودتون رو به قرمز و نارنجی و کرمی محدود کنین ...
اون طرح هایی که دیدم اون چیزی نبود که می خواستم باید کارا خیلی قوی تر باشن . مهدی سعی کن توی طراحی هم کارای ساده طراحی کنی هم کارای شلوغ که هرطور سلیقه ای رو جذب کنه ...
می خوام کلکسیون زمستون خیلی عالی پیش بره ...
راجب اتفاقاتی که همتون شاهدش بودید اصلا نگران نباشید و نیازی نیست به هم مشکوک باشین .ما تمام حواسمون هست توی استخدام نیروی جدید حتما بیشتر دقت خواهیم کرد تا باز هم مشکلی پیش نیاد .
لیوان آب کنار دستم را برداشتم و کمی اب نوشیدم و گلویی تازه کردم .
رو کردم به خانم شیدایی؛
_ حسابداری که قرار بود بیاد چیشد؟!
صدایش را صاف کرد و در پاسخ گفت؛
_راستش همون خانمی که اومده بودن دوباره اومدن ! حدستون درست بود برای استخدام اومده بودن .
مهدی: ببین گفته باشم این مشکوک میزنه ...
شیدایی: اتفاقا کم تجربه و ساده بودن فکر نمیکنم اینطور باشه ...
آقای کاملی از سرمایه گذاران شرکت و معاونت شرکت گفت ؛
_دلیل نمیشه ! آدما کارشون رو خوب بلد هستن .مثل حسابدار قبلی!
کی فکرش رو می کرد؟! البته باید بگم که اون هم به نظر یه دختر ساده بود اما دیدین یه تنه کلی مشکلات توی حساب کتاب ایجاد کرد و چقدر بدهی بالا آورد ...
مهدی با حرص دندان هایش را بهم می فشارد گفت ؛
_طرحایی که زحمات چندین ماه من و تیم طراحی لباس بود به کل به فنا رفت همه طرح هامون رو لو داد ناکس ...
نگاه خشمگین و جدی ای به مهدی انداختم که خودش متوجه منظورم شد .
_بگذریم دیگه نباید هرگز شاهد این اتفاقات توی این شرکت باشیم .
خانم عضدی شما منشی اینجایید روابط عمومیتون بهتره توقع دارم که حواستون رو چهار دونگ به این شرکت بدید ...
مهدی خنده اش گرفته بود چون همیشه اعتقاد داشت عضدی کمی ناقص العقل است .
_خوب برای امروز کافیه و جلسه تمام ...
اما فقط بچه های عکاسی و تبلیغات حواستون باشه به نور پردازی ها ..اگه چیزی کم و کسری داشتید لیست کنید بسپرید به آقای کاملی ...
خسته نباشین ...
همه از صندلی ها برخواستند و یکی یکی از سالن خارج شدند ...
مهدی و خانم شیدایی داشتند خارج می شدند که صدایشان زدم ؛
_مهدی و خانم شیدایی بمونین لطفا کارتون دارم ...
خانم شیدایی که قد بلندی داشت و اما تو پر بود با چشمانی عسلی به سمت میز برگشت و دوباره سر جایش نشست .
_خانم شیدایی اون خانمی که گفتین اومدن برای استخدام کی هستن؟!
کِی اومدن؟!
_فامیلیشون مهرپور بود.
_این رو میدونم !
نگاهی به مهدی انداختم که بالای سرم ایستاده بود و داشت با چشمان براق نگاهش می کرد .
_مهدی میشه بشینی مث جن وایسادی بالا سرم ...بزار ببینم دو دقیقه چی میگم!
خانم شیدایی که با مهدی میانه خوبی نداشت ریز خندید و مهدی با حرص به او نگاه کرد .
رو به روی خانم شیدایی نشست و خانم شیدایی با خونسردی گفت؛
_می فرمودین جناب ...
با جدیت تمام ادامه دادم ؛
_خانم شیدایی گفتم خانم مهرپور کی هستن چی گفتن ممکنه دقیق توضیح بدین ؟!
_خب یه خانم تقریبا هم سن و سال من بودن و کمی بی تجربه و ساده همونطور که توی جلسه هم گفتم اما واقعا به نظر نمی رسه که از ادمای ...
حرفش رو متوقف کردم ؛
_مهم نیست خودم باید باهاش صحبت کنم بعد تایید من استخدام ... دیگه نمیزارم پای هرکس و ناکسی اینجا باز بشه ...
حتی مدل هایی که برای تبلیغات میارید باید زیر نظر باشن !
خانم شیدایی شما هم لطف کنید با خانم مهرپور تماس بگیرید و بگید تا یک ساعت دیگه یعنی دقیقا ساعت پنج دفتر من باشن ...
میتوند برید ...
 
PeRkY

PeRkY

ناظر چت
عضو کادر مدیریت
ناظر چت
ناظر رمان
دلنویس انجمن
29/3/19
1,071
9,713
113
8#

نگاهی به ساعت مچی ام انداختم .
۵:۲۰
کلافه بودم چون همیشه از انتظار بدم می آمد !
تقه ای به در وارد شد .
خانم شیدایی بود که به همراه دختری وارد دفتر شدند و به دختر اشاره کرد ؛
_آقای ایزدمهر ایشون خانم فرمهر هستن .
دختر یه نیم نگاهی انداخت و سلامی کرد .
خیلی جدی جوابش رو دادم و ادامه دادم ؛
_ فکر کنم دیگه خانم شیدایی معرفی کرده باشن! من هم ایزمهر هستم مدیریت این شرکت!
_بله خانم شیدایی بهم توضیح دادن .خوشبختم .
صدایش کمی می لرزید استرس از صدایش پیدا بود!
رو کردم به خانم شیدایی ؛
_خوب دیگه خانم شیدایی شما میتونید برید ...
دخترک نگاه نگرانی به شیدایی انداخت و با صدای نازک و لرزانش گفت؛
_ولی ...
با کنجکاوی به او نگریستم؛
_ولی چی؟!
شیدایی لبخندی زد که مطمن بودم آن لبخند از روی مهربانی نبود بلکه بزور جلوی انفجار خنده هایش را گرفته بود.
در عین حال با طبیعی جلوه دادن خود رو به مهرپور کرد و با ملایمت گفت؛
_عزیزم کاری داشتی من هستم دیگه حضور من اینجا بی معناست .با اجازه آقای ایزدمهر ..
.
به مهرپور نگاهی کردم .
همانطور که شیدایی گفت بنظر دختر ساده و بی تجربه ای می آمد .
چشمان کشیده و درشتِ مشکی رنگ ...پوستی سفید و لبان برجسته ای داشت . قدی متوسط با لباس هایی ساده ؛مانتوی مشکی رنگی به همراه مقنعه که موهای خرمایی رنگش را از فرق باز کرده بود . آرایش خیلی ملایمی داشت که با دقت دیده می شد ...
به راستی نمی توانستم زیبایی اش را انکار کنم .
سرش را پایین انداخته بود انگار کمی هم خجالتی هم بود ...
-خوب خانم مهرپور ممکنه خودتون رو کامل معرفی کنید؟!
همینطور که نگاه خیره ای به من نداشت و گاه میان حرفانش نیم نگاهی می انداخت توضیح داد ؛
_خوب من بیست و دو سالمه و رشته ی حسابداری درس خوندم .این هارو توی فرم نوشتم و مصاحبه هارو گذروندم فکر میکنم اینا ...
حرفش رو متوقف کردم !
_اینا چی؟ اینکار لازم نیس؟ بزارید استخدام شین بعدا برای من مشخص کنید چی خوبه چی بد!
سرش را باز به زیر انداخت و اندکی از موهایش از پایین مقنعه بیرون بودند مشغول شد به پیچ و تاب دادن آن موها بین دستانش ...
صدایش کمی مضطرب تر بود . خیلی استرس داشت اما با این وجود با اعتماد به نفس بالایی صحبت می کرد .
_ببینید من اصلا چنین جسارتی نداشتم فقط برام عجیب بود .
بلند شدم و جلوی پنجره رفتم
از پنجره به نمای بیرون نگاه انداختم که تمام شهر زیر پایمان بود ...
_توی این شهر بزرگ همه جور آدم وجود داره .آدمایی که هرکدوم به نحوی دنبال منافع خودشونن و بخاطر خودشون هر کاری یعنی بهتره بگم هر آسیبی به دیگران می رسونن این روزا آدما حتی به بهترین دوست خودشون هم رحم نمیکنن..
زیر لــ*ب زمزمه وار گفت ؛
_می فهمم ...
_ببینید خانم مهرپور شرکت ما یه شرکت موفقیه که باتوجه به زمان کم تاسیسش تونسته محبوبت زیادی رو پیدا کنه ...
نگاهم را از فضای بیرون پنجره گرفتم و رو به دختر گفتم؛
_هرگز دوست ندارم به خاطر یه اشتباه کوچیک به این اعتبار و این محبوبیت خدشه ای وارد بشه ...
_من چرا باید همچین کاری کنم؟!
_ به همون دلیلی که حسابدار قبلی از یه شرکت دیگه اومد اینجا تمام حساب کتابارو ریخت بهم کلی بدهی بالا آورد و طرح های مهدی قبل از اراـٔه کلکسیون لو رفت و شرکتای دیگه تقلید کردن متوجهی؟!
دخترک کمی متعجب بود و معصومانه به من نگاه میکرد ...
از خود پشیمان بودم ...شاید شیدایی درست میگفت این دختر واقعا بهش نمیخورد اما هرچیزی ممکن بود. دوباره رویم را به سمت پنجره برگرداندم ...
فشار های روحی زیادی از سوی خسارات شرکت و گندی که گلاره بالا آورده بود ، باعث می شد تا خشمگین و بی حوصله بنظر برسم .
_آقای ایزدمهر شما رو درک میکنم چشمتون ترسیده حق دارید ... اما درسته که این اولین باری هست که مشغول به کار می شم اما هرگز دروغ نمی گم و قطعا مسـٔولیت پذیر هستم.
برگشتم سمت میز و روی صندلی نشستم !
دستم را با کلافگی لای موهای مشکی رنگم بردم
_خوبه! به نظر نمی رسه آدم ناتو ای باشید به هر حال حواستون رو جمع کنید هرگونه خیانتی به شرکت عواقب بدی رو در پیش رو خواهد داشت ... شما استخدامید از فردا میتونین کارتونو شروع کنید ...

توضیحات بیشترو هم خانم شیدایی بهتون می دن و البته اتفاقات و هر چیزی که راجب شرکت باشه همینجا میمونه و بیرون نمی ره ! و درضمن درسته که توی مصاحبه استخدام و فرم قبول شده بودین اما این کار فقط برای این بود که اتمام حجتی با استخدامی های جدید داشته باشیم .روز خوش
می تونید برید ...
_باشه تشکر از اعتمادتون و البته امیدوارم با هم بتونیم خسارات شرکت رو ترمیم کنیم و به امید پیشرفت های روز افزون ...
_موفق باشید خانم مهرپور
_تشکر ...
مظلومانه کیف مشکی رنگش را برداشت و به سمت در رفت که صدایش زدم ؛
_خانم مهرپور؟
برگشت و نگاه مشکی رنگمان بهم گره خورد که فورا سرش را زیر انداخت .
ادامه دادم ؛
_این روزا مشکلات و شرایط نامساعد روحی ام باعث شده کمی بی حوصله باشم و البته امیدوارم
از حرف هام ناراحت نشده باشید!
سرش را تکان داد ؛
_نه اصلا ناراحت نشدم . بهتون کاملا حق می دم خدانگهدار.

_خداحافظ ...
رفت و در را پشت سرش بست ...ناگهان متوجه شدم گوشی ام زنگ می خورد از روی میز برش داشتم مخاطب ناشناس بود!
اما اعداد و ارقام شماره برایم آشنا بود !
با خود گفتم ؛
عجیبه ! این همون شماره ای که چندین بار زنگ زده اما تک زنگ!
گوشی را فورا کنار گوشم گذاشتم ؛
_بله بفرمایید؟
جوابی نداد ...
_الو ؟! الو ؟ الو جواب بده
تماس قطع شد و تکرار بوق ....
خشمگین گوشی را روی میز هول دادم ؛
پس میخواید منو بازی بدید اره؟
فکر نمی کنم این فقط یه مزاحم تلفنی ساده باشه!

از فکر بیرون آمدم آن روزها به اندازه کافی با خود کلنجار می رفتم . سرم را روی میز گذاشتم و چشمان مشکی ام را بستم .
 
آخرین ویرایش: