درحال نگارش رمان ققنوس می بارد | زهرا رضایی کاربر انجمن ناول کافه

ز

زهرا رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
29
109
28
✍به نام تک نویسنده ی تقدیر✍

انجمن ناول کافه

نام رمان: ققنوس می بارد
ژانر: عاشقانه/ اجتماعی
تایید کننده: @پریسا حسن زاده

خلاصه: زندگی دختری به نام ققنوس که در حادثه ی یک تصادف والدین خود را از دست داده و قطع نخاع شده, ناچار به زندگی در خانه ی تنها دایی اش می شود. در آن خانه با حس های زیادی رو به رو می شود که هیچگاه گریبانش را نگرفته و شرایط جسمی سختش با تلفیقی از خواستن و خواسته شدن سرنوشتی را برایش رقم می زند که با رویاهای دخترانه اش درتقابل است.

توضیح: ققنوس پرنده ی مقدس افسانه ای و مرغی تنها و نادر است که بال هایش چنان رنگ دانه های آتش ترکیبی از قرمز و نارنجی است. او جفتی و زایشی ندارد اما هر هزارسال یکبار بر توده ای بزرگ از هیزم بال می گشاید و آواز می خواند و چون از آواز خویش به وجد و اشتیاق آمد, به منقار خویش آتشی می افروزد و با سوختن در آتش تخمی از وی پدید می آید که بلافاصله آتش می گیرد و می سوزد و از خاکستر آن ققنوسی دیگر متولد می شود. ققنوس در اغلب فرهنگ ها نماد جاودانگی تلقی شده است. اما برخی فرهنگ ها ویژگی های دیگری هم به او نسبت داده اند. از جمله:
( اشک قفنوس زخم را درمان می کند)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
9/8/18
660
2,308
93
تهران
IMG_20190423_121004_336.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
ز

زهرا رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
29
109
28
زمان, زمانه ی افسانه های طی شده نیست
چه آتشیست که ققنوس پرورم کرده ست


تقدیم به تمام بیمارانی که با قطع نخاع و زندگی بدون قلب دوم, دست و پنجه نرم می کنند

#1
اصوات بی رحم اولین دشمنانی بودند که به گوش هایم شبیخون زدند. صدای فریاد سهمناکم با جیغ های گوش خراش مادرم در هم آمیخته بود و اتاقک ماشین را می لرزاند. تصاویر مات پشت پلک های متورمم, سکانس های تند و بی وقفه ای را ساختند که برای رها شدن از نگاه هراسانم پیشی می گرفتند. صدای جیغ های وحشت زده ام در گوش هایم زنگ می زد و سرم هنوز از آن اصابت دردناک تیر می کشید. حس خفگی هنوز هم با من بود وقتی در ماشین وارونه گردن شکسته و دردناکم میان دو صندلی گیر افتاده بود. گویی هنوز نوربالایِ ماشین غول پیکرِ خارج از دسترس در چشم هایم فلش می زد و صدای ترمز دیرهنگام و جیغ لاستیک ها کف جاده گوش هایم را به بازی می گرفت. بوی خون و خیسی لزجی که جای جای بدنم را درگیر کرده بود و سری که گیج می رفت. بینی ام از بوی شدید خون چین خورد و نگاه تارم مادر بی جان و خونالودم را شکار کرد. دستم روی سینه اش جاخوش کرده بود و توان تکان دادنش را نداشتم. کف دستم را با مشقت از روی سینه به سمت قلبش سوق دادم و در تمام مدت هول نتپیدنش جانم را گرفت. تمام بدنم درد را فریاد می کشید و تکه گوشتِ بی جان زیر دست های خونی ام رنگ مرگ را روی بوم سرنوشتم طرح می زد. صدای زوزه ی پر درد پدرم انگار هنوز روزنه ای از نور بود. صدایم در گلو خفه شده بود و هرچه کمک می خواستم به گوش خودم هم نمی رسید. تلاشم برای باز نگه داشتن چشم هایم بیهوده بود وقتی سیاهیِ عظیمی پرده ی نگاهم را پوشش داد. دستم هنوز روی پیراهن غرق خونش چنگ بود که چشمانم روی هم رفت.
 
ز

زهرا رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
29
109
28
#2
صدا ها هنوز در ذهن خسته ام جولان می دادند و بوق های نامنظم کنار گوشم هیچ شباهتی به بوق های ماشین سنگینی که روی زندگی ام آوار شد, نداشت. طنین گوش نوازِ لالایی میان گریه های مظلوم و آشنایی قلبم را به تب و تاب انداخت. مردمک هایم زیر پلک هایی که قصد باز شدن نداشتند, لرزید و آنقدر تکان خورد که به مشقت پلکم را نیمه باز کردم و نور نشان از زندگی بود! می خواستم سر بچرخانم تا موقعیتم را شناسایی کنم و به چشم منبع این صدای دلنشین را ببینم; اما درد وحشتناک و بی سابقه ای گردنم را درگیر کرد. بدنم انگار کوفته و کبود بود. نمی دیدم اما مثل بچگی هایم جایش درد می کرد و اینبار تمام بدنم را درد احاطه کرده بود. هیچ به خاطر نمی آوردم. حتی ناله ی پردردم از گلو خارج نمی شد. باید می رفتم اما پاهایم بی جان تر از خودم بود! احساسشان نمی کردم. انگار تمام عصب هایش فرار کرده بودند. حیرتم از بی حرکت بودنشان کم کم داشت به عصبانیت مبدل می شد. سرم سنگین بود و میل شدیدی به خوابیدن داشتم. صدای گریه اینبار به اصواتی مبهم تبدیل شد. به زمزمه های آرامی که درکشان نمی کردم. سرمای نسبتا کم جانی را روی دست هایم که به گِز گِز افتاده بود, حس کردم. لای پلک های سنگینم را بیشتر باز کردم و دستگاه و سیم های پیچیده ای که اطرافم قرار داشت را دیدم. صدای خوشحال و حیرت زده ی ضعیفی را شنیدم.
_ به هوش اومدی, وای خدایا بهوش اومد. خدایا شکرت!
نگاه همچنان تارم را به چهره اش دادم. چقدر شبیه مادرم بود. مادرم؟ مادرم کجا بود؟
صورتش از اشک خیس بود و لبخند بر لــ*ب داشت.
_ الهی خاله قربونت بره! الان دکترت رو صدا می کنم.
خواستم لــ*ب باز کنم و صدایش بزنم. باید از مادرم می پرسیدم. اما لوله ای که در دهانم بود, مانع شد.
 
ز

زهرا رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
29
109
28
#3
هیکل فربه اش که با هول و هیجان به سمت در می رفت را مات می دیدم و از این ندیدن و ندانستن بیزار بودم!
تنها حرکتم, چرخش مردمک هایم به دور کاسه ی چشم هایی بود که کم سو شدنشان آزارم می داد. چه بر سرم آمده بود؟ هیچ به یاد نمی آوردم و از وقتی چشم باز کرده بودم دورم را سفیدیِ منفوری پوشانده بود! گویی تمام دیوارهای سفید به حال درمانده ام دهـ*ان کجی می کردند. ناگهان سرم به شدت تیر کشید و تصویر پیراهن سفیدی که غرق خون بود خاطرم را آزرد. انگار که قبلا هزاران بار آن را در خواب هایم دیده بودم. پیراهن مادرم بود! همانی که به مناسبت تولدش از پدر هدیه گرفت. همان که در مسافرت آخر به تن زد. خیلی به او می آمد. اما نه با آن خون ها, نه با آن قرمز های نفرت انگیز! هجوم شتابزده ی تصاویر و اصوات به مغزم آنقدر بی وقفه بود که تا پشت پلک هایم از این یادآوری تیر کشید. به یاد آوردم ماشین سنگینی را که از کنترل خارج شده بود و بوق های ممتدش هم چشمان خوابالود پدرم را از هم باز و هوشیارش نکرد. به یاد آوردم دختری را که وحشت زده و از ته دل جیغ می کشید و تمام حواسش پِی مادر بی تاب تر از خودش بود که قبل از برخوردشان خود را تا صندلی مقابل جلو کشید و ناخودآگاه دست هایش را تختِ سینه ی او قفل کرد مبادا با شیشه اصابت کند.
صدای پر از نگرانی هایش را شنیدم.
_ آقای دکتر این که بهوش اومده خوبه دیگه نه؟ مشکل دیگه ای که نداره؟ حافظشو از دست نداده باشه.
نم چشم هایش را با گوشه ی روسری سیاهش پاک کرد و لحنش غم داشت.
_ خیلی غریب نگاه می کنه. بمیرم الهی!
و هق هق آرامش و صدای زمخت و خسته ی مردی که میان گریه هایش قصد آرام کردن داشت.
_ باید علائمش رو چک کنم خانم ملکی. نمی شه همینطوری تشخیص درستی داد; شما امیدتون به خدا باشه.
صدای قدم هایشان هر لحظه نزدیک تر می شد و من قصد باز کردن چشم هایم را نداشتم. از تمام این دنیا و متعلقاتش بیزار بودم!
 
ز

زهرا رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
29
109
28
#4
گرمای دستان زمختی را که روی پیشانی ام حس کردم لای پلکم را باز کردم و بلافاصله با انگشت پلکم را بیشتر باز کرد و نور چراغ قوه را در چشمانم انداخت. چشم دیگرم را هم با چراغ قوه معاینه کرد و به محض جدا شدن دستش از پلک هایم, چندین بار چشمانم را باز و بسته کردم تا سوزشش از بین برود. دیدم هرلحظه بهتر از قبل می شد و مثل ابتدای به هوش آمدنم تار نمی دیدم. سرِ بی مو و چشمان گود افتاده ی قهوه ای رنگش که از پسِ شیشه ی عینک, خیره نگاهم می کرد, اولین چیزی بود که به چشمم آمد. با جسم سرد و کوچکی آرام روی دستم زد و همانطور خیره به نگاهم با جدیت پرسید.
_ حسش می کنی؟
چشم هایم را به معنای مثبت روی هم گذاشتم که سری تکان داد و رو به او گفت:
_ نتایج آزمایش سی تی اسکن نتیجه ی خوبی نیست خانم ملکی. می شه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ بیمارتون رو پرستار ها به بخش منتقل می کنن. بعد می تونید بیاید و ببینیدشون.
صدای تشکر زیر لبی اش را شنیدم و سنگینیِ نگاه کدر و به غم نشسته اش را روی خود حس کردم. انگار او هم مثل من از حرف هایی که هنوز گفته نشده بد بودند, می ترسید! یک دلهره ی کلافه کننده و ترس مخوفی که ذره ذره تمامت را درگیر می کند. از آن هایی که مدام با خودت تکرار می کنی.
_ حالا چی می شه!؟
نمی دانم چقدر از زمانی که پرستار ها مرا به بخش منتقل کردند و بی حس به سقف نگاه می کردم, گذشت. وقتی به خود آمدم که دستان گرمش را روی دست های یخ زده ام حس کردم. نتوانستم تکانی به گردن شکسته ام دهم. دست هایم را فشرد و صدای مبغوضش دلم را لرزاند.
_ خوبی خاله جان؟
عجب سوالی می پرسید. خوب؟ عالی بودم. از یادآوری لحظات کشنده ی زندگی ام کم مانده بود بال در بیاورم!
می ترسیدم, وهم داشتم از مادر و پدرم بپرسم. وهم داشتم جوابش همان چیزی باشد که مثل خوره مغزم را می خورد.
لــ*ب های خشکیده ام را با زبان تر کردم و نفس بریده لــ*ب زدم.
صدای ضعیف و خش دارم خودم را هم به وحشت انداخت. گوشش را به دهانم نزدیک کرد و من با جان دادن حرفم را تکرار کردم.
_ ما...مامان و بابام...خوبن؟
لــ*ب هایش را محکم روی هم سایید و چشم های بی فروغش را از نگاه هراسانم دزدید. با دست صورتش را پوشاند و میان هق زدن هایش نالید.
_ بمیرم برای یتیم شدنت خاله.
دستم محکم گوشه ی مانتوی سیاهش را چنگ زد. چقدر از سیاهی اش بدم آمد. کاسه ی چشمانم پر از آب شد و حجم عظیمی از بغض تا گلویم بالا آمد. حس خفگی داشتم.
حس یک مرگ تدریجی, همانقدر عذاب آور و دردناک!
صدای زنگ تلفن همراهش که بلند شد با پشت دست اشک هایش را پس زد و گرفته جواب داد.
_ بله داداش؟
محکم به پیشانی کوبید و خسته گفت:
_ وای ببخشید من اصلا یادم رفت بهت خبر بدم. آره به هوش اومده آوردنش بخش. تا الان داشتم با دکترش حرف می زدم.
مکثی کرد و اینبار با تعجب گفت:
_ اینجایی الان؟ خیلی خب بیا بالا تعریف می کنم برات.
با نگاه صورت خیسم را از نظر گذراند.
_ ققنوس هم خیلی منتظره که شماها رو ببینه. باشه باشه خداحافظ
 
ز

زهرا رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
29
109
28
#5
سرم تیر می کشید و دلم در هم پیچ می خورد. حوصله شان را نداشتم. کمی تنهایی می خواستم. کمی خلوت برای باران چشم هایی که تا همین جا هم نباریدنشان کولاک کرده بود. با صدای بم و به شدت گرفته ی مردانه ای چشم هایم را باز کردم و نگاهم در اجزای صورتش به چرخش درآمد. بیش از هرکس او شبیه مادرم بود. چشم های چون شب سیاهش با تیله های تیره ی او مو نمی زد. انگار از آخرین باری که او را دیده بودم, موهای اطراف شقیقه اش سفید شده بود و چین و چروک های کنار چشمان بی فروغش بیشتر!
این دیگر چه حادثه ی خانمان سوزی بود که آتش زد بر جگرمان. پوشش سراپا سیاهش در ذوقم می زد. تلألوی چشمان خیسش قلبم را به درد آورد. دست هایش دو طرف صورتم قاب شد و مهر بوسه اش را روی پیشانی ام میخ کرد. وقتی سرم از اسارت شیرین دستانش آزاد شد و نگاهش مهمان چشم هایم, قطره اشک لجوجش روی گونه ام چکید و چقدر بغض داشت این مرد! سیبک گلویش تکانی خورد و می فهمیدم که به سختی جلوی شکستن بغضش را می گیرد. انگشتان لرزانش را به تار موهایم رساند و نوازش کرد موهایی را که نوازش کننده اش زیر خروارها خاک خوابیده بود.
چشم های کاسه ی خون شده اش را به نگاه بی تاب و دلتنگم داد و صدای خش دارش را از ته گلو می شنیدم.
_ روم سیاهه! نمی تونم حرف بزنم. چی بگم بهت که یه ذره فقط از این فشار روحی و جسمیت کم کنه؟
چشم هایش پر شد و تکرار کرد.
_ چی بگم؟
از فرط جیغ هایی که کشیده بودم به سختی می توانستم حرف بزنم اما لــ*ب های خشکیده و ترک خورده ام را به زحمت تکان دادم و دل زدم!
_ بگو...تنهام...نمی زاری! تو...دیگه...ولم...نکن دا..یی
 
ز

زهرا رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
29
109
28
#6
دست هایش صورت تکیده اش را پوشاند و پشت به من کرد. شانه هایش لرزید و صدای هق هق مردانه اش نفسم را گرفت. به سرعت از اتاق خارج و صدای مرتعش خاله مریم بدرقه ی راهش شد.
_ سهیل برو دنبالش باز قلب درد نشه.
صدای مصمم و همیشه مهربان زندایی ام باعث شد در جستجویش نگاه بگردانم.
_ نه مریم جان بزار تنها باشه. این یه هفته فشار زیادی روش بوده.
انگار که مخاطبش را تغیر داد, لحنش را ملایم تر کرد و وقتی دستم میان دست های گرمش فشرده شد, فهمیدم با من است.
_ قربون صورت ماهت بشم خورشید من! بلا ازت به دور باشه. الهی شکر که چشمای قشنگت رو باز کردی.
از لفظ "خورشید من" که به خاطر رنگ خاص موهایم همیشه مرا آنطور صدا می زد, لبخند محوی لــ*ب هایم را زینت داد و تازه از پشت شانه اش سهیل را دیدم که پیراهن جذب مشکی اش با موهای رنگ شبش هارمونی خاصی داشت. بهتر از همه به نظر می رسید اما غم چشم هایش از همه غمگین تر بود.
همانطور که دست هایش را بندِ جیبِ شلوار جینش کرده بود, رو به روی تختم ایستاد.
_ خورشید چیه دیگه مامان؟ اسم به این قشنگی داره ققنوس.
و رو به من ادامه داد.
_ تو که کشتی از نگرانی ما رو دخترعمه.
 
ز

زهرا رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
29
109
28
#7
سعی کردم به نگاه مشوشی که پشت چهره ی آرامش پنهان کرده بود, لبخند بزنم. عضلات گونه ام پیچ و تاب خورد و به لــ*ب هایم انحنا بخشید. سرم را به سمت زندایی اکرم کج کردم و پچ زدم.
_ می خوام برم!
با دست های گوشتالود و سفیدش صورتم را طواف کرد و پیشانی ام را از روی باند بوسید.
_ عجله نکن عزیزدلم, اوضاعت مقبول بشه می ریم خونه.
رویش را به خاله مریم داد و با دل نگرانی پرسید.
_ دکترش چی می گفت مریم؟
خاله لــ*ب گزید و به عادت با مشت روی رانش کوفت و صدایش لرزید.
_ چی بگم اکرم؟ هنوز باورم نمی شه بخدا. می گه... به خاطر ضربه ای که به ستون فقراتش وارد شده عصب های پاش قطع شده.
پوف بلندی کشید و رو به ما که از وحشت نفسمان حبس شده بود, نالید.
_ یعنی نمی تونه راه بره.
نفسم بین گلو ماند و چشم هایم پر شد. با جمله ی آخرش بغض آب شد روی گونه هایم و از بی حسیِ نفرت انگیز پاهایم هق زدم. بی وقفه جیغ می زدم و اشک می ریختم. هیچکدامشان نمی توانستند مهار کنند منِ به جنون رسیده را! دیگر چه چیز هایی را باید تحمل می کردم؟ باید تا ابد کنج تنهایی هایم کِز می کردم و از ناتوانی ام خون دل می خوردم!؟ ایکاش من هم پر کشیده بودم و اینچنین آزمایش نمی شدم. ضجه های بلند و غیرقابل کنترلم هر دویشان را وحشت زده کرده بود. خودم را می زدم و ناخن هایم روی پوست سفیدم را خط می انداخت تا اینکه مچ دستم اسیر دستان قدرتمندی شد و دست هایم را محکم گرفت. نگاه خیسم تا روی مردمک های بارانی اش بالا آمد و هردو نفس نفس زدیم. طنین صدایی که آرام نبود اما قصد آرام کردن داشت و گره ی دستانش را به دور مچم پیچیده تر کرد. در میان نفس های تند و بی وقفه اش خیره به چشم هایم زل زد.
_ هیس! آروم باش آروم, خیلی خب آروم نفس بکش.
ضربان به تپش افتاده ی قلبم انگار می خواست جناغ سینه ام را بشکافد و بیرون بزند. حجم عظیمی از هوا در گلویم مانده بود و نفس هایم رفته رفته ضعیف می شد. مچ دست هایم بین دست های لرزانش بی حس شد و او با وحشت بیشتری تکانم داد.
_ ققنوس تروخدا به من نگاه کن. آروم نفس بکش, چیزی نیست!
دم و بازدم هایم بیهوده بود. انگار فضای اطرافم اکسیژن را بلعیده بود و من مثل ماهی از دریا دور مانده برای ذره ای حیات تقلا می کردم.
 
ز

زهرا رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
21/4/19
29
109
28
#8
سهیل را می دیدم و نمی دیدم. دست هایش مچ بی جانم را رها کرد و صورتم را قاب گرفت. اشک دیده ام را تار کرده بود. از خفگی رنگ صورتم به کبودی می زد. جفت دست هایش روی گونه ام نشست و موهایم را با انگشت های کشیده اش کنار زد و مردمک های لرزانش همراه با نگاه بی قرارم تکان خوردند. مچ دست هایش را گرفتم و با وحشت فشردم که چشم بست و کشیده ی محکمی در گوشم زد. صدایش مثل ناقوس کلیسا در گوشم زنگ زد و آرام شدم! شوک عظیمی که به منِ وحشت زده وارد کرد نفس های آرامم را از بین لــ*ب های لرزانم بیرون راند. کنار دستش را روی موهای پریشانم کشید و آن تارهای بی نوا را پشت گوشم زد. نگاهش کردم. سیبک گلویش تکان خورد و چشم هایش از نم اشک برق می زد. دستش پشت سرم چنگ شد و در یک لحظه بی توجه به حضور خاله و زندایی ام سرم را به قفسه ی سینه اش چسباند. ریتم نامنظم قلبش به قفسه ی سینه ی ستبرش موج می داد و انگار قلب او بی تاب تر از من بود. چشم هایم را بستم و بینی ام عطرش را بویید. دست هایم دور کمرش حلقه شد و تمام گلایه هایم از چشمانم, تار و پود پیراهنش را نم زد.
انگشتانش بین موهایم ماند و با همدردی دستش را دور شانه هایم حلقه کرد.
_ همیشه اینجوری نمی مونه ققنوس. بهت قول میدم خودم دنبال کارای درمانتو بگیرم. نمی شه همینطوری بمونه. مطمئنم خوب میشی. باید خوب بشی! باید دوباره مثل بچگیامون کل باغ رو باهام طی کنی. درست میشه...گریه نکن.
از آغـ*وش پر مهرش جدا شدم و با پشت دست صورتم را پاک کردم. تازه حواسم معطوف خاله و زندایی ام شد. خاله مریم با بغض و شرمندگی سر به زیر انداخت و با صدای خش دارم مخاطب قرار دادمش.
_ تقصیر شما که نیست خاله! شاید... شاید تقدیر منم این بوده.
دستم توسط سهیل فشرده شد و با اطمینان نگاهم کرد. نگاهم روی پاهایم میخ شد و بغضم را قورت دادم.
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.