درحال تایپ رمان فصل های زندگی من |یاسمین نوری کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع * Darrel *
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 1 Vote

نظرتون در مورد رمان چیه؟

  • اصلا جالب و قشنگ نیست!

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    11
* Darrel *

* Darrel *

منتقد انجمن
منتقد انجمن
15/3/19
371
6,293
93
شهر قصه
به نام نوازنده گیتار هستی


اسم رمان :فصل‎‌های زندگی من
اسم نویسنده :یاسمین نوری
سبک: رئالیسم
اسم ناظر: PeRkY
ژانر رمان: عاشقانه



خلاصه رمان: داستان زندگی ملودی در چهارسال گذشته تلاطم‎‌های زیادی داشته و حالا با مرگ پدرش گذشته‎‎‌ای که خانواده‌اش خودخواهانه برای او رقم زده‎‌بودند باز هم به سراغش می ‌آید. فردی از گذشته باز هم پا به زندگیش می‌گذارد در حالی که ملودی سعی می‌کند آینده را بسازد؛ آینده‎‎‌ایی که در ابهام است!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
PeRkY

PeRkY

ناظر چت
عضو کادر مدیریت
ناظر چت
ناظر رمان
دلنویس انجمن
29/3/19
1,261
16,196
113
دنیای آبی و بنفش
IMG_20180816_173709_883.jpg

به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
*تیم مدیریتی ناول کافه*
 
* Darrel *

* Darrel *

منتقد انجمن
منتقد انجمن
15/3/19
371
6,293
93
شهر قصه
پست اول

مقدمه: هر کدام از ما در کتاب‌ زندگی، فصل‎‎‌هایی داریم که هیچکس از آن‌ها با خبر نشده‌است. فصل‎‌هایی که با خودکار بی‎‌رنگ فراموشی آن‎‌ها را بر دفتر زندگی رنگ می‎‌زنیم تا دیگران توانایی دیدنشان را نداشته‌‎باشند ولی خودمان همیشه از آن‎‌ها باخبریم. شاید فاش شدن این فصل‎‌ها برای همه دردناک باشد یا حتی باعث شوند تنهاتر از انچه هستیم بشویم ولی بلاخره روزی می‌رسد که شعله حقیقت زیر نوشته‎‌های نامرئی قرار بگیرد و آنها را برای همه مرئی کند. روزی می‎‌رسد که همه ما باید با گذشته‎‌مان روبرو شویم.

شروع:

زل زده‎‌بودم به سنگ قبر مشکی رنگی که حالا پدرم زیرش ، هم‎‌آغـ*وش خاکی سرد شده و به خواب ابدی رفته‎‌بود. صدای گریه‎ زاری‎‌های عمه‎‌هام و ناله‎‌های سیمین توی گوشم می ‎پیچید. سوز سرد به گردنم شلاق می‎‌زد و وادارم می‎‌کرد شال مشکی چروکم رو محکم کنم. روی سنگ قبر مشکی با خط خوش و به رنگ سفید شعری نوشته‎‌شده‌بود که جمله آخرش برام خنده‌دار بود: پدرم در همه حال کارگشا بود. پوزخندی گوشه لبم نقش بست. کارگشا؟ کی این شعر مسخره رو داده‎‌بود که روی سنگ قبر بنویسن؟ درخت‌های کاج فضا رو سردتر و بی روح‎تر از اون چه که بود نشون می‌دادن. هر قدمی که برمی‌داشتی میوه‎‌های پوسیده کاج مثل توپ‌های کوچیک همه‌جا بودن و بعضی از بچه‌ها درحال بازی باهاشون. خوش بحالشون! مطمئناً متوجه نمی‎‌شدن الان داره چه اتفاقی میوفته؛ پی بازی و دنیای کودکانه خودشون بودن. برگ‌های نازک و سوزنی خشک و قهوه‌‎ایی رنگ کاج‌ها زیر پات صدا می‎‌دادن. لباس سیمین و عمه‎‌هام که بـ*غـل قبر نشسته و زار می‎‌زدن غرق خاک بود. صدای پچ‎‌پچ‎‌ها و ناله‎‌های نوحه‌‎خوان پشت بلندگو توی هم می‌‎پیچیدن و فضا اطرافو در برمی‎‌گرفتن ولی هیچی ازش نمی‎‌فهمیدم. هوا ابری بود و گرفته‌‎تر از همیشه. اینبار برعکس هروقت از این هوا بدم می‌‎اومد. به قاب عکسش چشم دوختم. نمی‌شه گفت ناراحت نبودم، مگه می‌‎شه از مرگ پدرت ناراحت نباشی ولی نه به اندازه سیمین. چهارسالی می‎‌شد که دیگه منزوی ‎و گوشه‎‌گیر شده‌‎بودم و خبری از اون دخترک شیطون دوران دبیرستان و اولای دانشگاه نبود که از در و دیوار بالا می‎‌رفت. به شدت درونگرا شده‎‌بودم و اینو همه می‌‎فهمیدن. به عمو حیدر چشم دوختم. مثل بابا مردی قد بلند بود ولی چهارشونه. دقیقا برعکس بابا بود. بابا مردی با چشمای سبز وحشی و هیکلی لاغر بود. لاغر بودن صورتش باعث می‌شد صورتش بیشتر زاویه‌دار به نظر بیاد. عمو بادیدن نگاه خیره‎‌ام، سرش رو پایین آورد: جانم عمو جان؟

جالب بود دیگه باید فامیلمون رو فقط توی قبرستون و توی مواقع غمگین می‎‌دیدیم. دیگه خبری از اون خانواده و فامیل مهربون دوران کودکیم نبود. خیلی ازشون فاصله گرفته‌‎بودیم. معلوم نبود بابا چیکار می‎‌کرد که همیشه سعی داشت از خانواده‌‎اش دور باشه. با تموم شدن حرفم و دور شدن عمو سعی کردم از بین جمعیت بگذرم و کنار قبر بشینم.

با هرقدمی که به سمت قبر برمی‎‌داشتم جمعیت اطراف قبر مثل دریایی جلوی روم شکافته می‌‎شد. با یه چشم چرخوندن می‎‌شد فهمید بیشترشون طلبکارهای بابا هستن. پوزخند تلخی گوشه لبم نقش بست. بعد از ورشکست شدنش از هر کسی که بگی پول قرض کرده و حسابی طلبکار شده‎‌بود. بازم به عکس بابا چشم دوختم.من بابا و هیچ شباهتی نداشتیم. صورت بابا صورتی تقریبا زمخت بود و حتی یک بخش از این چهره رو من به ارث نبرده‎‌بودم. چرا هنوز بهش می‎گفتم بابا؟ به سیمین نگاه کردم. عمه‎‌هام سعی در آروم کردنش داشتن ولی اون زار می‌‎زد و پای چشم‎‌هاش کبود بود، پلک‌‎هاش سرخ شده‎‎‎‌‌بودن. روی دست‎‌هاش و گونه‌‎هاش هنوز اثر چنگ‎‌هایی که روز مرگ بابا تا هفتش به خودش زده‌بود دیده‎‌می‎‌شد. روی قلبش می‎‌کوبید و با صدای بلند بابا رو صدا می‎‌کرد. عجیب بودکه هنوز بعد از چهل روز خودشو می‌‎زد و گریه می‌‎کرد. نمی‎‌گم حق نداشت، شوهرش بود و نمی‎‌شه گفت عمری ولی چهارده پونزده سالی که باهاش زندگی کرده‎‌بود ولی در هرصورت بابا همچین مرد خوبی نبود که بخواد اینجوری براش ناراحت باشه. من که دخترش بودم خوب می‎‌دونستم آدم عنق و بداخلاقیه و از طرفی فقط به فکر شرکت ورشکستش. جلوی قبر وایساده‌‎بودم. الان باید می‌‎شستم کنارش و های‌های گریه می‎‌کردم؟ زار می‎‌زدم و بابامو صدا می‎‌کردم؟ احساس می‌‎کردم پاهام و وزنم باهم در حال جنگن؛ انگار وزنم روی پاهام سنگینی می‎‌کرد. روی زانو افتادم. پاهام انگار جون نداشتن. دستم روی نوشته سفید رنگ لغزید: محسن محمدی فرزند علی. بابام تازه داشت شصت ساله می‎‌شد. قطره اول که چکید انگار بقیه هم بی‌اجازه خارج شدن.
گونه‌‎هام خیس بودن. هرچی که نبود یکی بود که دلم بهش گرم باشه. با تمام بدی که اون و سیمین بهم کرده‎‌بودن هنوزم عین قبل دوستش داشتم، تظاهر می‎‌کردم به بی‎‌تفاوتی. هرچی نبود بابام که بود. من بیست و چهارسال با اون زندگی کرده‌بودم. نمی‎‌خواستم بغضمو نگه دارم؛ یعنی نمی‎‌تونستم این کارو بکنم. نمی‎‌خواستم بین این همه آدم حالم بد بشه و آبروریزی بوجود بیاد. انگار مغزم تازه داشت آنالیز می‌‎کرد اینجا چه خبره! حالا باید چه غلطی می‎‎کردم؟ چهل روزی که از طلبکارا فرصت گرفته‎‌بودیم تموم شده‎‌بود و حالافقط خدا می‎‌تونست به دادمون برسه.

سیصد میلیون پول کمی نبود. فقط به خاطر اون شرکت لعنتی این کارا رو کرده‎‌بود. حتی تا لحظه آخرم سعی می‎‌کرد دوباره سرپاش کنه؛ حتی لحظه‌‎ایی به فکر خانواده‌‌اش نبود. فقط اون شرکت لعنتی!
 
آخرین ویرایش:
* Darrel *

* Darrel *

منتقد انجمن
منتقد انجمن
15/3/19
371
6,293
93
شهر قصه
پست دوم

همه می‎‌اومدن تسلیت می‎‌گفتن ولی تو چشمای بیشتریشون می‎‌شد خوند که می‎‌گن "از فردا خونتونو تو شیشه می‌‎کنم"! سری تکون دادم و از حیاط گذشتم. پارچه‎‌های مشکی رنگ روی تمام دیوارهای حیاط خودنمایی می‌‎کردن و به من دهـ*ن کجی. با وارد شدن به خونه بوی عود و گلاب توی بینیم پیچید. شمع‌های کنار عکس رو خاموش کردم و گل‎‌های مریم کنارشو برداشتم. ربان مشکی رنگ روی گوشه قاب عکس بهم پوزخند می‎‌زد، انگاری می‌‎خواست بهم ثابت کنه بابات مرده، حالا دیگه یه یتیمی. ساعت پنج عصر بود و مغزم بدجوری درگیر بدبختیامون. بازم به عکس بابا چشم دوختم. صورت استخونی و زاویه‎‌دارش، ریش‌‎هایی که توی عکس سفید شده‌‎بودن و موهای جو گندمی که سیمین براش رنگ می‌‎کرد. تک تک خاطراتم با بابا رو با جون و دل به یاد آوردم. از وقتی یادمه بابا بدهکار بود، وقتی برای من نداشت. تا هشت سالگیم که مامانم بود. مامان که رفت بابا فقط یه سال تونست تحمل کنه و مواظب تنها دخترش باشه. بلافاصله با سیمین ازدواج کرد. از اونموقع بود که دیگه فقط فکر و ذکرش شد کارخونه و بدهی‌‎هایی که نمی‎‌فهمیدم چجوری بالا میاره. حالا هم بدهکاری‎‌هاش گردن ما که نه، گردن من بودن. بدهکاری که فقط خدا خدا می‌‎کردم بتونم خردخرد برش گردونم. نمی‌‎خواستم از هیچکدوم از فامیل کمکی بگیرم؛ هرچند فامیل ما فامیلی نبودن که کمک بکنن. بازم خداروشکر می‎کردم بابت اینکه یه شغلی توی شرکت دایی محمد دارم. دایی محمد نزدیک شیش سال بود که اومده‌‎‏بودن ایران یعنی وقتی هیجده سالم بود. دوسال پیش وقتی تازه مدرکمو گرفته‌‎بودم دایی حسابدارشو به خاطر یسری بحث‎‌هایی اخراج کرده‌‎بود. از این موقعیت استفاده کردم و به عنوان حسابدار توی شرکتشون مشغول کار شدم. بابا معتقد بود کارم اشتباهه و باید برم توی شرکت ورشکسته‎‌اش تا اوضاع درست بشه ولی اونموقع بین من و بابا حسابی شکرآب بود. حالا بعد از دوسال ماهی سه تومن حقوق می‌‏‎گرفتم و حداقل می‎‌تونستم شکم خودم و سیمین رو سیر کنم بعد از بابا. در لفظ شاید سه تومن خیلی زیاد به نظر بیاد ولی در واقع فقط می‎شه باهاش نیازهای اولیه رو رفع کرد. حداقل رشته‎‌ام می‎‌تونست یه کمکی بهم بکنه و همچنین دایی محمد. از آشپزخونه یه کیسه مشکی بزرگ آوردم و شروع کردم به خالی کردن بشقاب‌‎های کثیف که دستی روی دستم نشست. امتداد دست رو گرفتم و به چهره مهربون و همیشه آروم دایی خوردم. چشمای قهوه‌ایی رنگش آرامش بیشتری توی صورتش ایجاد می‎‌کرد. حالا دیگه موهای جو گندمیش حکایت عجیبی از تجربه‎‌هاش داشتن. دماغ قلمی و لبای کشیده در کنار چشم و ابرویی ساده چهره‎‌ایی مردونه و آرامش بخش ساخته‌‎بودن. اصلا حواسم نبود که هنوز نرفتن. بشقابو رو میز گذاشتم و کمرمو راست کردم: جانم دایی؟

_ می‎‌دونی که از فردا طلبکارا سر و کلشون پیدا می‎‌شه. چیکار می‎‌خوای بکنی دایی جان؟

به ساعت نگاه گذرایی کردم و با لحن آرومی گفتم:

_دایی تا ساعت چند هستید؟ وقتی نگاه سوالیشو دیدم، ادامه دادم: حال سیمین رو که می‎‌بینید دایی. باید اول خونه رو جمع کنم؛ می‎‌دونم چی میگید. تمام امروز به فکرش بودم ولی الان این کار اولویت داره.

دایی لبخندی زد و گفت:

_باشه دایی جان. من باید برم خونه. فردا اومدی شرکت در موردش حرف می‌‎زنیم. اینم فراموش نکن هر موقع کمک نیاز بود بدون تعارف بهم بگو.

بعد از راهی کردن دایی و زندایی برگشتم داخل. عجیب بود ولی تو هیچکدوم از مراسما ندیده‌‏‎بودمش حتی امروزم نیومده‌‎بود. دایی و زندایی چجوری گذاشته‎‌بودن نیاد؟ اونا که اینقدر روی این نوع موضوعات و فامیل و خانواده حساس بودن. به خودم تشر زدم که با اون حالی که تو اونو ول کردی بایدم ازت دوری بکنه ولی هنوزم محتاج دیدنش بودم. هنوزم مثل دیوونه‎‌ها دوستش داشتم. دو سال خاطره رو به این راحتیا نمی‌‎شه فراموش کرد. سرمو تکون دادم؛ الان موقع فکر کردن به این چیزا نبود. شروع کردم به جمع کردن وسایل. بعد از ظرفا، دستمالی دستم گرفتم تا کمی همه‎جا رو تمیز کنم. از فردا مطمئنا دیگه نمی‌‎رسیدم، سیمینم که مثل همیشه بیخیال بود. نمی‌‎فهمیدم بابام توی این زن سی ساله چی دیده‎‌بود که حاضر شد باهاش ازدواج کنه. صدای دلداری‎های دوست عتیقه سیمین از توی اتاق می‌‎اومد. رو میزی رو کنار زدم که برگه‌‎ایی کنار پام افتاد زمین. برگه آزمایشگاه بود و اسم سیمین اولش به چشم می‌‎خورد. با خوندن برگه هر لحظه خون توی رگام سریع‎تر جریان پیدا می‎کرد و تنم بیشتر داغ می‎‌شد. نمی‌‎دونستم چی باید بگم. فکم قفل شده‎‌بود.
 
آخرین ویرایش:
* Darrel *

* Darrel *

منتقد انجمن
منتقد انجمن
15/3/19
371
6,293
93
شهر قصه
پست سوم

با قدم‎‌های بلند سمت اتاق اون افریته رفتم به شتاب بازش کردم که باصدای بدی به دیوار خورد. دوستش با جبهه‌‎گیری بلند شد و سمتم اومد:

_چته؟ این چه رفتاریه؟ هان؟ رعایت حالشو بکن!

یقشو گرفتم و داد زدم:

_همین الان گم می‎‌شی بیرون یا بندازمت بیرون هان؟ زود. واسه من توی خونه خودم دم درآوردی؟ آره؟

نفهمیدم اون زن چجوری از جلوم غیب شد، فقط و فقط چشمای مشکی رنگ و برزخی سیمین رو که به خاطر گریه زیاد قرمزتر به نظر می‎‌اومدن رو می‎‌دیدم که انگار می‌‏‎خواد گلومو بدره! با قدمای بلند به سمتش رفتم و کاغذ رو توی صورتش انداختم. با دیدن کاغذ رنگش پرید و چشماش رنگ مظلومیت گرفت. پوزخندی زدم؛ از اونموقع که هیچکدومشون مظلومیت چشمامو ندیده‌‎بودن، گریه‎‌ها و زجه‎‌هامو ندیده‌‎بودن، منم دیگه هیچکدومشونو ندیدم. چشمامو بستم و گلومو به سختی ماساژ دادم: چند ماهته؟

با صدایی که از ته چاه در می‎‌اومد جوابمو داد: سه ماه!

پوزخندی روی صورتم نقش بست: نگهش می‌‎داری؟

سرشو به علامت تایید تکون داد. دستام مشت شد. از اون بچه بیگناه زورم نمی‎‌گرفت، از نگفتن خانم زورم می‎‌گرفت؛ از این مدتی که مثل خر توی خونه ازم کار کشیده‌‎بود و من بدبخت هم باید کار می‎‌کردم هم باید به خونه می‎‌رسیدم؛ چرا چون فک می‎‌کردم خانم مریضه و نمی‌‎تونه کاری کنه. نگو خانم حالشو نداشته از جاش تکون بخوره: بابا می‌‎دونست؟

سری به تایید تکون داد. نفس کشیدن برام سخت و سخت‎‌تر می‎شد ولی نمی‌‎خواستم خودمو ضعیف نشون بدم؛ شاید چون ضعیف بودم نمی‌‎خواستم نشونش بدم تا دیگران نتونن بشکننم. نگاهی به چهره‎‌اش انداختم. چند وقتی می‎شدکه موهاشو شرابی رنگ کرده‎‌بود و ابروهاش رو هاشور زده‌‎بود. نمی‎‌تونستم باور کنم پدری که من به زور می‌‎تونستم ازش برای خرج خودم پول بگیرم اینقدر راحت برای زیبایی این زن پول خرج می‎‎‌کرده.در اتاق رو کوبیدم و به سمت آشپرخونه رفتم. بعد از زدن چندبار اسپری فهمیدم که فردا باید یکی دیگه بخرم. با غیض تمام، قوطی خالی رو توی سطل آشغال انداختم و سمت بالکن رفتم. خورشید داشت غروب می‌‎کرد. باد سردی که تو صورتم شلاق می‌‎زد و بهم یادآور می‌‎شد تولدت نزدیکه. اخرای اذر بود و دوماه دیگه بهمن. تولدی که هیچکس، هیچوقت یادش نبود؛ بجز یه نفر. سرمو تکون دادم تا بیشتر بهش فکر نکنم.

با شونه‎‌های افتاده برگشتم داخل و شروع به جمع کردن سالن کردم. همیشه همین بودم، وقتی سختی و فشار روم زیاد می‎‌شد با کار کردن و مشغول کردن خودم سعی می‎‌کردم با اون فشار کنار بیام. ساعت طرفای هشت شب بود که کارم تموم شد. دستامو خشک کردم و رفتم تو اتاق سیمین. داشت گریه می‎‌کرد:

_بلند شو نیازی به گریه نیست. اگه برای بابا داری گریه می‌‎کنی که دیگه بینمون نیست و تا امروزم به اندازه کافی گریه کردی؛ توام که خداروشکر یه یادگاری ازش داری.

با دست به شکمش اشاره کردم و ادامه دادم:

_اگه هم به خاطر نگرانی اون بچه‌‎اس خودت باید تصمیم بگیری اگه نگهش می‌‎داری که هیچ ولی اگه می‌‎خوای بندازیش خرجش با خودته من پول اضافه ندارم.

_من می‌‎خوام برم ملودی!

برگشتم سمتشو منتظر بهش چشم دوختم. مدتی بود دیگه هیچی برام تعجب‎آور نبود:

_پدر و مادرم برام ارث اونقدری گذاشتن که باهاش بتونم از ایران برم. نمی‎‌خوام دیگه اینجا باشم. پایبندی من به اینجا محسن بود که حالا مرده پس....

-هرجور خودت می‎‌دونی.

با صدای زنگ هوف کلافه‌‎ایی کشیدم و چادر رنگی رو از چوب لباسی دم در برداشتم. از پله‎‌های فلزی زنگ‌زده که ایوان خونه رو به حیاط متصل می‎‌کرد، رد شدم و بعد چهار پنج قدم قفل در و باز کردم.
با دیدن صورتش چشمامو تنگ کردم و به بینیم چین دادم. توی مراسم یه گوشه وایساده‌‎بود و فقط نگام می‌‎کرد. زخم چاقو روی ابروش خودنمایی می‌‎کرد و صورتشو خشن‎‌تر نشون می‎‌داد. دماغش قوز پیدا کرده‎‌بود؛ انگار که شکسته باشه. زخم کنار لــ*ب‎‎های کشیدش و ریش مسخره‌‎اش؛ همه و همه برام عذاب‌آور بود. انگار پتک اون دوسال لعنتی که باهاش عقد بودم و دوسال سختی‌های بعدش رو توی سرم می‌‎زدن. توی چشمای سبز رنگش زل زدم و گفتم: چی می‌‎خوای؟
 
آخرین ویرایش:
* Darrel *

* Darrel *

منتقد انجمن
منتقد انجمن
15/3/19
371
6,293
93
شهر قصه
پست چهارم

ابروهای مشکی رنگ و پرش رو توی هم کشید و با اخم نگاهم کرد. گفت:

_سلام تو دهنت نیست؟ این طرز رفتار با شوهرته که بعد دوسال برگشته؟

پوزخندی روی لبام نشست. شوهر؟ چجوری به خودش اجازه می‎‌داد؟ نمی‎‌خواستم جلوی در و همسایه داد و هوار راه بندازه و همین نیمچه آبرومونم ببره. آستین بلوز آبی رنگش که توی تاریکی تیره به نظر می‎‌اومد رو کشیدم که خودش فهمید و وارد حیاط خونه شد. درو بستم که نیشخندی روی صورتش نقش بست و صورتشو کریه‎‌تر کرد. شاید از نظر من زشت بود نمی‌‎دونم شاید اگه دخترای دیگه بودن بود براش می‎‌مردن:

-می‎‌بینم که دلت برام تنگ شده خانم خانما که دعوتم کردی داخل.

از وقاحتش شرمم گرفت. کوبیدم توی صورتش که چون انتظارشو نداشت تلوتلو خورد. وقتی بلاخره تونست تعادلشو حفظ کنه، سرشو با بهت و غضب بالا آورد. دستشو روی گونه استخونیش کشید و خواست دهـ*ن باز کنه که با صدای کنترل شده‌‎ایی غریدم:

_دهـ*ن کثیفتو ببند هوشنگ. یادت نره منو تو فقط عقد بودیم. یادت نره که هیچ نره خری مثل تو شوهر من نیست. یادت نره به خاطر خودخواهی پدرم با تو ازدواج کردم. اینا رو یادت نره. بعد از دو سال برگشتی که چیو بهم ثابت کنی؟ هان؟ که همون حرفای قدیمی رو بزنی؟ که دوباره مـسـ*ت کنی و بیوفتی به جونم و تا می‌‎تونی کتکم بزنی؟ دیگه پدری نیست که بتونه وصاتت رو بکنه. بهتره بگم دیگه من زنت نیستم که اجازه داشته‎‌باشی روم دست بلند کنی. الانم یک کلمه نمی‌‎خوام ازت بشنوم. می‎دونم بابا بهت طلبکار بوده و به اسم سیمین ازت پول گرفته. پولتو می‌‎دم. اگه واقعا می‎‌خوای مردونگیتو ثابت کنی بهم وقت بده تا پولتو بدم.

در رنگ و رو رفته خاکستری رو باز کردم که سیمین اومد توی حیاط:

_اینجا چخبره؟ چرا داد و بیداد راه انداختی؟

انگار تازه چشمش به هوشنگ خورد که گل از گلش شکفت و گفت:

_عه آقا هوشنگ! شمایید؟ چرا خبر ندادید؟ اینجا چیکار می‌‎کنید؟ بفرمایید داخل بفرمایید.

سری برای تاسف تکون دادم. می‌‎دونستم به خاطر پول دنبال هوشنگ موس موس می‎‌کنه و همچنین پولی که به اسم اون بابا ازش قرض گرفته‎‌بود. اگه هوشنگ چک رو می‌‎زاشت اجرا اون بود که می‎‌رفت زندان. باچشمای مشکی رنگم توی صورتش زل زدم و با تشر گفتم:

_سیمین! هوشنگ داره می‌‎ره. تمومش کن.( طرف هوشنگ برگشتم و ادامه دادم) خوش اومدی.

هوشنگ بی صدا از در رفت بیرون. انگار تازه فهمیده‎‌بود من هنوز هیچی رو یادم نرفته. سوار ماشین گرون قیمتش شد. خیلی وقت بود از هرچی ثروته متنفر شده‌‎بودم .همین ثروت تموم زندگیم رو به باد داده‌‎بود. همین ثروت بود که اسم مطلقه بودن رو کوبیده‌‎بود توی شناسنامه‎‌ام. مدتی بود که توی فکرش افتاده‎‌بودم که شناسنامه‌‎امو عوض کنم ولی هنوز وقتشو نکرده‌بودم. از طرفی هر چقدر فکر می‎‌کردم آینده‎‌ایی برای خودم نمی‌‎دیدم که بخوام به خاطرش گذشته‎‌امو پاک کنم. انگار که پشیمون شد و با پیاده شدن از ماشین به سمتم اومد.دستش رو جلو آورد تا دستم که روی در بود رو بگیره که خودم رو عقب کشیدم. جلوم ایستاد و گفت:

_ اگه بگم غلط کردم، اگه بگم اشتباه کردم، اگه بگم دیگه عوض شدم برمی‎‌گردی؟ ملودی من به خاطر تو عوض شدم، اینو باور کن من به خاطر تو همه کثافت کاریامو کنار گذاشتم. رو حرف پدرم پا گذاشتم و دوباره اومدم پیشت.

-دیره هوشنگ. برای خیلی چیزا دیر شده. من از اولم عاشقت نبودم خودت اینو خوب می‎‌دونی! شاید راضی شدم باهات ازدواج کنم که البته اونم به زور بود ولی فقط برای این بود که بابا نیوفته زندان و بابات دست از سرمون برداره. اون موقعی دیر شد که تو رو با یه دختر دیگه دست تو دست دیدم. اون موقعی دیر شد که به خاطر یه هرزه دست روی من بلند کردی و کاری کردی که راهی بیمارستان بشم. اون موقع بود که حتی اون یک ذره محبتی که توی وجودم نسبت بهت داشت شکل می‎‌گرفت رو خشکوندی. لطفا فقط برو هوشنگ برو و بزار اون سه سال لعنتی که به اجبار خانواده‎‌ام و فقط برای محافظت از عشقم، کنارت گذروندم بتونم توی گذشته خاکش کنم.
انگار حرفام براش خیلی سنگین بود که با چشماشو روی هم فشار داد و بعد از چند لحظه توی صورتم خم شد. تنم برای لحظه‎‌ایی یخ بست. گفت:

_من برت می‌‎گردونم شده به زور. تو باید زن من باشی نمی‌‎زارم، نمی‌‎زارم به همین راحتی رهام کنی و بزاری بری.

پوزخندی زدم و در روش بستم. به در تکیه دادم که چادر روی شونه‌هام افتاد. چشمام روی موزاییک‎‌های ساده حیاط کوچیکمون در گردش بود و مغزم خسته‌‎تر از همیشه. حیاط خونه برام دلگیر بود. باغچه‎‌ی کوچیکی که کنار دیوار بود تمام گل‎‌ها و گیاه‎‌های داخلش خشک شده‌بودن و با هر سوز سردی انگار لرز بیشتری به ساقه‌‎های خشک و عریان گیاه‌‎ها میوفتاد.

چادرو دورم جمع کردم و سرمو بالا گرفتم. توی اون آلودگی هوای تهران فقط نور ماه خودشو نشون می‌‎داد ولی چیز دیگه‌‎ایی مشخص نبود؛ حتی یه ستاره.

سری تکون دادم و چادرو آویزون کردم که سیمین با تشر گفت:

_دفعه بعد دیگه خودم می‎رم دم در تو نمی‎‌خواد بری که اینجوری بهش بپری.
 
آخرین ویرایش:
* Darrel *

* Darrel *

منتقد انجمن
منتقد انجمن
15/3/19
371
6,293
93
شهر قصه
پست پنجم
دیگه خونم به جوش اومد ولی برای اینکه حالم بد نشه فقط نگاه غضبناکی بهش کردم با صدای خشداری گفتم:

_هنوز یادم هست چجوری وجود اون بچه رو ازم مخفی کردی سیمین، پس لطفا هیچی نگو. من خوب می‎‌دونم چرا اینقدر دنبال هوشنگ میدوی. در ضمن دفعه بعدی در کار نیست. شما هم که فرمودی اونقدری ارث داری که بتونی از ایران بری. من فقط طلبکاری بابا رو قبول کردم. پولی که به هوشنگ بدهکاریم به نام توئه پس خودتم باید تقبلش کنی.

دهـ*ن سیمین از تعجب باز مونده‎‎بود. خواست چیزی بگه که گفتم: شب بخیر. و راه اتاقمو در پیش گرفتم.

وارد اتاقم شدم و درو بستم. سرم درد می‎کرد، گلوم خشک شده‎‌بود و سعی می‎‎کردم با تنگی نفس مقابله کنم. بغضمو با سختی قورت دادم و روی تخت دراز کشیدم. فردا روز طولانی رو داشتم و می‎‌خواستم بخوابم ولی دریغ از یک ذره خواب که به چشمام بیاد. رو تختی بنفشو کناری انداختم و دستمو دور پشتی حلقه کردم.

چندین دفعه روی تخت غلت زدم ولی نتیجه‌‎‎ایی جز کمر درد نداشت. کلافه روی تخت نشستم و به ساعت چشم دوختم. دو بعد نصف شب بود. دیگه نباید می‎‌‌خوابیدم چون اگه می‌‎خوابیدم، خواب می‌‎موندم برای فردا. از جام بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه. یه چایی برای خودم ریختم و نشستم پای کارای حسابداری که با خودم آورده‌‎‏بودم خونه. توی مدت مرگ بابا بعد از هفتش کارم شده‎‌بود برم شرکت و اینارو بار بزنم با خودم بیارم خونه تا بهشون رسیدگی کنم چون حوصله محیط شرکت رو اصلا نداشتم. البته محیط اونجا مشکلی نداشت اخلاق من خیلی خوب نبود یعنی بعد از اون اتفاق دیگه خیلی اجتماعی نبودم و صد البته توی حال و هوایی که بعد از مرگ بابا داشتم حتی جنبه دیدنش از دورم نداشتم چه برسه توی شرکت از نزدیک ببینمش. آخرین خبری که ازش داشتم این بود که رفته دبی و آلمان برای پنج ماه. دایی می‎‌گفت سفرکاری بوده؛ نمی‎‌دونم والا. هوف کلافه‌‎ایی کشیدم و چسبیدم به حسابا. با بالا آوردن سرم متوجه شدم ساعت هفت صبحه. چشمامو مالیدم و توی همون آشپزخونه آبی به صورتم زدم. ماگ آبی رنگمو تو سینک گذاشتم و لقمه‎‌ایی پیچیدم. بعد از جمع کردم پرونده و چپوندنش توی کوله خاکستری رنگم، رفتم سراغ لباسام. همون تیپ ساده همیشگی؛ مانتو مشکی و شلوار کتان با طرح لی. دستی به صورتم کشیدم و توی آینه به خودم زل زدم. صورت گردم و چشمای مشکی رنگ درشتم شاید اولین جز صورتم بود که تمام توجه رو جلب می‎‌کرد. لــ*ب‌‎های کوچیکی داشتم و لــ*ب بالاییم هم کوتاه بود که باعث می‎‌شد وقتی بخندم ردیف دندونای سفید جلوم کاملا مشخص بشه. ابروهای کمونی و مشکی رنگم و موهایی که باهاش همرنگ شده‎‌بودن چهره‌‎ام رو بیشتر از قبل شرقی می‌‎کرد. پوست سفیدم رنگ مشکی ابرو و موهام رو بیشتر بُلد می‌‎کرد. دماغ ساده‌‎ایی داشتم که با صورتم مچ شده‌بود. یادمه مامان همیشه بهم می‎‌گفت خورشید خانم. منظورش نقاشی دخترکی ایرانی بود. دستی به ابروهام کشیدم، باید می‌‎رفتم آرایشگاه، زیر ابروهام بدجور در اومده‌‎‌بود. دیگه چهلم گذشته‎‌بود و مشکلیم نبود که به قول سیمین مردم بخوان حرف دربیارن. شال سرمه‌‎ایی چروکم رو روی سرم مرتب کردم و زدم بیرون. سیمین هنوز خواب بود. خوش بحالش واقعا! از هفت دولت آزاد بود و بیخیال. قدمام رو تندتر کردم و هندزفیری رو چپوندم توی گوشم. بعد از نیم ساعت سوار اتوبوس بودن بلاخره رسیدم. از خیابون رد شدم و بدو بدو به سمت داخل برج رفتم. دکمه آسانسورو زدم و با پام روی زمین ضرب گرفتم. با صدای در آسانسور بدون بالا آوردن سرم خواستم وارد آسانسور بشم که محکم به کسی خوردم. اونم انگار هواسش نبود چون هردوتا افتادیم. شرمنده سرم رو بلند کردم و گفتم:

_معذرت می‎‌خوام آقا هواسم نبود.
خم شدم و شروع کردم کاغذارو جمع کنم که خودشم خم شد. از گوشه چشم بهش نگاه کردم. ریش‎‌های بلندی داشت و عینکی طبی روی صورتش بود. صورت جالب ولی در عین حال عصبی‎‌ایی داشت؛ تا حالا این مدلشو ندیده‌‎بودم. خیلی جدی و بداخلاق به نظر می‌‎رسید. بعد از جمع کردن کاغذا و دادنشون به اون مرد چپیدم توی آسانسور و به گوشه‎‌اش تکیه دادم. گوشمو به آهنگ مزخرف در حال پخش توی آسانسور دادم تا برسم. با رسیدن، وارد شرکت شدم و بعد از زدن ساعت رفتم سمت اتاقم. با بازکردن در چشمم بهش افتاد و نفس مثل همیشه تندتر شد. هنوزم می‌‎تونستم از پشت سر تشخیصش بدم. بوی عطرش توی بینیم می‎‌پیچید و دیوونه‌‎‎ترم می‎‌کرد.
آخه چرا اینجوری و اینقدر یهویی باید ببینمش؟ این ریه‎های لامصب و این قلب بی‎‌صاحبم که انگار نه انگار دم به دقیقه باهم دست به یکی می‌‎کردن و نفس منو تنگ. شاید نزدیک هفت ماهی می‌‎شد که ندیده‌‎بودمش. همیشه ازش دوری می‎‌کردم چون می‌‎دونستم این ریه لعنتی و این قلبم نایی برام نمی‌‎زاره. لعنتی چرا نمی‌‎تونم از این قلب بی‌صاحاب بیرونت کنم؟ چرا نمی‎‌تونم حتی یه دونه از اون خاطراتو فراموش کنم؟ دستمو به در تکیه دادم تا خودمو جمع و جور کنم که به دیوار خورد. اون روی میز خم شده‎‌بود و داشت برای شیده چیزی رو توضیح می‌‎داد که با صدای در برگشت سمت من. میخ شدم توی چشمای قهوه‎‌ایی روشنش. سعی کردم خودمو جمع و جور کنم ولی این تنگی نفس لعنتی بهم اجازه کاری رو نمی‌‎داد!

صداش توی سرم زیباترین سمفونی دنیا بود ولی اون لحظه نه:

_ملودی؟ خوبی؟

چند لحظه بعد دستای گرمش بود که دور بازم حلقه شد و روی صندلی پشت میزم نشوندم:

-ملودی جان؟ نگاهم کن! اسپریت کجاست؟

با صدای خفه‌‎ایی لــ*ب زدم: تموم شده.

کلافه دستی توی موهای مشکی رنگش که کمی مواج بود کشید و اَهی زیر لــ*ب گفت که دایی وارد اتاق شد و با دیدن صورت و وضعیت بی‎‌حالیم، سریع به سمتم اومد: ملودی؟ دایی جان؟

آرین بدون توجه به هیچ کدوممون از اتاق دوید بیرون. به سینه‎‌ام چنگ زدم و سعی کردم هوایی وارد ریه‎‌هام کنم که هیچ اتفاقی نیوفتاد؛ فقط صدایی مثل خرخر از گلوم خارج شد. از این ناتوانیم متنفر بودم، متنفر بودم از این دختر ضعیف؛ از این که نمی‎‌تونستم احساسات و قلبم رو جلوی آرین کنترل کنم. چشمام داشت بسته می‌‎شد و احساس خفگی تدریجی بهم دست داده‎‌بود. لعنت بهت هوشنگ! لعنت به همتون که این بلا رو سرم آوردید. لعنت به همتون! دستمو دورانی رو قفسه سینم ماساژ دادم که کمی تونستم نفس بکشم ولی بهتر نشدم و دوباره حالم بد شد. احساس گرمای شدید می‌‎کردم. رنگ‎‌های قهوه‌‎ایی و کرم دیوارهای اتاق انگار توی هم دیگه می‌‎پیچیدن و تمام وسایل دور سرم می‎تابیدن. دستمو به لبه میز تکیه دادم که لیز خورد و باعث افتادن جا خودکاری مشکی رنگ شد. دایی تکونم می‌‎داد و انگاری صدام می‌‎زد ولی صداهای اطرافم رو گنگ‎‌تر از هر موقعی می‌‎شنیدم. گلوم رو فشار می‎‌دادم. از شدت فشار و نبود اکسیژن اشک از چشمام پایین می‌‎اومد. چشام هر لحظه تارتر می‎‌دید و احساس می‎‌کردم یکی دستاشو دور گلوم حلقه کرده و فشار می‌‎ده. آخه چرا باید اینقدر دوستش داشته‎‌باشم که با دیدنش به طور ناگهانی، اینطوری بشم؟ گلوم رو فشار دادم و دهنم رو باز کردم تا کمی اکسیژن وارد ریه‎‌هام بشه ولی انگار هوا هم خودش رو ازم دریغ می‎‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
* Darrel *

* Darrel *

منتقد انجمن
منتقد انجمن
15/3/19
371
6,293
93
شهر قصه
پست ششم
آرین

بدون توجه به بوق ممتدد ماشین‌‎ها به اونطرف خیابون دویدم و توی پیاده‎‌رو سرعتمو دو برابر کردم. با رسیدن به داروخانه نفهمیدم با چه هولی اسپری رو گرفتم و دوباره دویدم. پاهام سر شده‌‎بودن ولی هیچکدومشون برام به اندازه ملودی ارزش نداشتن. ملودی که با نامردی تمام تنهام گذاشت ولی می‌‌دونستم یه دلیلی داره... هنوز برام عزیز بود لحظه‌‎ایی نتونسته‌‎بودم از فکرش بیرون بیام. وقتی چشماشو به یاد میووردم، وقتی خنده‎های از ته دلش جلوی چشمام نقش می‎بست و وقتی صدای زیباش توی گوشم تداعی می‌‎شد که می‎‌گه دوستم داره. نمی‎‌تونستم باور کنم همه اونا دروغ بوده. نمی‎‌تونستم باور کنم به همین راحتی ازم زده‎‌شده و رهام کرده؛ با اینکه همه معتقد بودن حس ملودی به من یه هوس بیشتر نبوده. با رسیدن به اتاق، رفتم داخل که دیدم بابا داره ملودی رو تکون می‌ده. جلو رفتم و سرشو توی آغوشم گرفتم. اسپری رو چند بار تکون دادم. توی دهنش گرفتم و چندین بار توی دهنش اسپری کردم که با نفس عمیقی که کشید نفس منم بالا اومد. به سختی تکون خورد و خودشو از آغوشم بیرون کشید و روی صندلی صاف نشست. زل زدم به چشمای نیمه بازش که زیر سایه مژه‌های بلند و مشکی رنگش خودنمایی می‌‎کردن. مشکی چشماش از هر چشم رنگی دیگه‌‎ایی برام با ارزش‌تر بودن و لذت بخش‌‎تر. لبای خشکم رو با زبونم تر کردم و گفتم:

_ملودی؟ بهتری؟ می‎‌تونی راحت نفس بکشی؟

سرشو آروم تکون داد و دوباره نفس عمیقی کشید که بابا محکم بغلش کرد و گفت:

_تو که مارو نصف جون کردی دختر.

بعد از چند دقیقه که از حال ملودی مطمئن شدم؛ از اتاقش بیرون اومدم و راهی اتاق خودم شدم. سرمو روی میز گذاشتم و به قلبم چنگ زدم. نمی‎دونستم این تپش قلب از دیدن عشق نامردم بود که تنهام گذاشته‌بود یا از دویدن زیاد. با صدای در سرم رو بلند کردم که بابا وارد شد. از جا بلند شد که گفت:

_بشین بشین نمی‎‌خواد بلند بشی.

بابا رو خیلی دوست داشتم. پدری که با وجود حفظ حرمت‌‎ها از همه بهم نزدیک‎‌تر بود. پدر واقعیم نبود. در اصل من یه بچه پروشگاهی بودم که مادرم منو رها کرده‌‎بود؛ توی چند روزگیم.

به بابا چشم دوختم که گفت: نگرانش بودی؟ نه؟

بابا بهتر از هر کسی از عشقم نسبت به ملودی خبر داشت. اولین کسی بود که فهمید و توی این راه کمکم کرد ولی انگار قرار نبود به چیزی که می‎خوام برسم. دستم رو کلافه توی موهام بردم. با عجز به بابا چشم دوختم و نالیدم:

_ بابا.... نمی‎تونم فراموشش کنم. نمی‏‎تونم... یعنی نمی‎خوام! می‎دونم ملودی دختر منطقیه ولی اونطوری که اون منو ول کرد با شناختی که من از اون داشتم کاملا متفاوت بود. بابا من توی کتم نمیره که ملودی اینقدر راحت ازم زده‎بشه. نمی‎تونم واقعا باور کنم تمام اون نگاه‎هایی که بهم می‎کرده بدون هیچ حسی بوده. بابا ملودی شاید هرکاری می‎کرد ولی دروغگو نبود. اون روزی که داشت می‎رفت؛ اون روزی که گفت دوستم نداره؛ باید قیافشو می‎دیدی، انگار تحت فشار بود، انگار مجبورش کرده‎بودن دروغ بگه، ملودی من اون روز ملودی نبود که باید باشه. بابا....

بابا حرفم رو قطع کرد و گفت:

_من نگفتم فراموشش کن. آرین، شرایطو در نظر بگیر؛ هم شرایط خودت هم شرایط ملودی رو. خوب فکر کن. ملودی دختر خواهرمنه و مثل دخترم دوستش دارم ولی اینو بدون چه بخوای چه نخوای مهر مطلقه بودن روی پیشونی اون دختره. چه اتفاقی افتاده‎باشه چه نیوفتاده‎باشه همه اونو به چشم یه زن مطلقه می‎دونن. باید خوب با وضعیت یه زن مطلقه توی جامعه ما آشنا باشی، درسته؟ شاید اون دلیلی که ملودی به خاطرش تو رو ول‎کرده باشه برات سنگین تموم بشه. حتی شاید قانعت نکنه. اول با خودت کنار بیا آرین، اگه می‎بینی دلیلش هرچی که بود می‎تونی قبول کنی و مثل قبل ملودی رو بخوای، پا پیش بزار. مطمئن شو اگه اون دختر فردا وارد زندگیت شد به خاطر اون دلیل یا اینکه یه مدت ترکت کرده بهش سرکوفت نمی‎زنی. این زندگی آینده توئه و تصمیماتش هم به عهده خودته، به قول معروف هر گُلی زدی به سر خودت زدی. ولی نمی‎خوام خودتو بدبخت کنی نه خودتو نه اون دختر بیچاره رو. ملودی به اندازه کافی سختی کشیده. اگه می‎دونی واقعا می‎تونی پای هر اتفاقی که افتاد وایسی پا پیش بزار وگرنه برو و بزار ملودی هم فراموشت کنه.

سرمو پایین انداختمو نالیدم:

_ولی من.. من دوستش دارم بابا.

_ پس هم به خودت هم به اون ثابت کن. طوری بهش ثابت کن که تورو هم توی سختیاش شریک بدونه و دلیل بهم زدنش باتو رو بهت بگه.

با خارج شدن بابا از اتاق از هر لحظه گیج‎تر می‎شدم. تصمیم‎گیری برام حالا از هرکاری سخت‎‎تر شده‎بود. برام سختی خودم مهم نبود؛ نه به اندازه سختی که ملودی می‎کشه. اگه می‎خواستم دوباره شروع کنم باید تمام پیامدها یا سختی‎ها یا هر مشکلی که توی این راه برای من و ملودی بوجود می‎اومد رو قبول می‎کردم و تلاش می‎کردم حلشون کنم؛ خودم مطمئن نبودم مرد همچین کاری باشم. می‎ترسیدم!برای اولین بار می‎ترسیدم که به کاری دست بزنم که هم خودم و از همه مهم‎تر ملودی رو نابود کنه.
 
آخرین ویرایش:
* Darrel *

* Darrel *

منتقد انجمن
منتقد انجمن
15/3/19
371
6,293
93
شهر قصه
پست هفتم
ملودی

سرم روی دفترم بود و مشغول حساب کتاب. باید تا شب تمومش می‎کردم تا به دایی تحویلشون بدم. با نشستن دستی روی شونه‎ام از جا پریدم که شیده ریز خندید و گفت:

_ببخشید! ترسوندمت عزیزم؟

سر به معنی نه تکون دادم که ادامه داد:

_وقت ناهاره. میای بریم یا مثل همیشه می‎خوای بازم کار کنی؟

باید اضافه کاری وایمیستادم پس گفتم:

_نه عزیزم کلی کار دارم. تو برو. نوش جانت.

لبخند زد و رفت. شروع کردم به وارد کردن داده‎ها توی کامپیوتر که صدای در اتاق اومد: بفرمایید.

شالمو روی سرم مرتب کردم که آرین اومد توی اتاق. سعی کردم خودم رو کنترل کنم. هرچی بین منو اون بوده تموم شده، با اون وضعی که من اونو ترک کردم معلومه دیگه حاضر نیست باهام باشه. باید تلاش کنم کم‎کم فراموشش کنم. لیوان آبی روی میز گذاشته‎شد. سرمو بلند کردم و با لبخند تصنعی گفتم: ممنون

سرشو کج کرد که موهای مشکی رنگش که همیشه خدا یه مدل بودن تکونی خوردن. فقط خدا می‎دونست که دنیام خلاصه می‎شد توی اون لبخندی که روی لبای مردونه‎‏اش بود. سرمو انداختم پایین. خودمو جمع و جور کردم و آروم پرسیدم: کاری داشتید؟

لبخندش عریض‎تر شد و گفت:

_چرا جمع می‎بندی؟ ناسلامتی پسرداییتما!

پسردایی؟ یعنی دیگه منو فقط به چشم یه فامیل ساده می‎دید؟ معلومه خب. من چه انتظارایی داشتم خدایا! معلومه که من دیگه براش بیشتر از یه فامیل نبودم. نگرانی صبحشم، حتما برای همین بوده: اوه هواسم نبود! کاری داری؟

دستشو توی جیب کتش برد و اسپری ابی رنگی بهم داد:

_صبح حالت بد بود برات خریدم. بیا بگیرش می‎دونم سرت اونقدر شلوغ هست که یادت میره‎بری بخری دخترک حواس پرت.

ناخودآگاه لبخندی روی لبام نقش بست و گفتم: ممنون.

چرا اونجوری نگام می‎کرد. خدایا من تحمل یه نگاه ساده ازشو نداشتم و دیوونه می‎شد، حالا چرا داره اینقدر مهربون نگاهم می‎کنه. انگار به خودش اومد که ببخشیدی گفت و خارج شد. هوف! خدایا خودت کمک کن یجوری با این مشکلات کنار بیام.

*****

ساعت حدودای هفت بود یعنی سه ساعت بعد از رفتن همه، از شرکت زدم بیرون. در واقع آخرین نفر قبل از مش رحیم بودم؛ ابدارچی شرکت. می‎خواستم اول برم خونه دایی. امروز باید با دایی در مورد طلبکارا صحبت می‎کردم ولی نرسیدم؛ اونقدری که سرم شلوغ بود. خواستم برای تاکسی دست تکون بدم ولی پشیمون شدم و توی ایستگاه اتوبوس منتظر شدم. بعد از نیم ساعت بلاخره اتوبوس رسید و سوار شدم. تقریبا اتوبوس خالی بود. با رسیدن به محل مورد نظرم ساعت دیگه هشت شب بود. گوشی هوآوی که بابا برای تولد سه سال پیشم خریده بود بیرون کشیدم که همون موقع سیمین زنگ زد:

_بله سیمین؟

_ الو؟ ملودی کجایی تو دختر؟ چرا دیر کردی؟

-دیر میام خونه سیمین. کاردارم. تو شامت روبخور.

انگار که کفری شده‎باشه شروع کرد جیغ‎جیغ:

_ یعنی چی دخترجون؟ این ساعت شب چه کاری داری؟ هان؟ ناسلامتی تو یه‎دختر شوهرداری. چه معنی میده تا الان بیرون باشی! هان؟!

این... این چی داشت می‎گفت؟ اینا چرا نمی‎خواستن باورکنن من ازاون عوضی طلاق گرفتم:

_سیمین دهنتو ببند! شناسنامه منو ندیدی؟ ندیدی اون مهر قرمز رنگ لعنتی رو که داره توش خودنمایی می‎کنه؟ معلوم هست داری چی می‎گی! من ....

صدای هوشنگ توی گوشی تلفن پیچید و حرفم رو قطع کرد: سیمین خانم! کجایین پس؟

کارد می‎زدی خونم در نمی‎اومد. چنان دادی زدم که توی اتوبوس پیچید و چند نفری که توی اتوبوس بودن با تعجب بهم زل زدن:

_اون عوضی توی خونه ما چه غلطی می‎کنه؟ تو دعوتش کردی؟ آره سیمین؟ به خدا قسم که از این یه مورد به راحتی نمی‎گذرم. سیمین! دارم بهت می‎گم بیام ببینم اونجاست کاری می‎کنم که همتون پشیمون بشین.

لحن ملایم سیمین پشت گوشی نشون می‎داد می‎خواد خامم کنه:

_عزیزم اون شوهرته درست نیست! عه چرا اینجوری می‎کنی! تو فکر می‎کنی کسی با اون وجود اینکه طلاق گرفتی میاد می‎گیرتت؟ تو که نمی‎تونی تا آخرعمرت تنها زندگی کنی!

دیگه حوصله شنیدن نداشتم. بدون توجه به بقیه حرفش گوشی رو قطع کردم و دستم رو به دیوار گرفتم تا نیوفتم. اسپری رو ازکیفم بیرون کشیدم. چندبار زدمش. بادیدن دوباره اسپری، یاد آرین افتادم. چجوری می‎تونستم هوشنگ و آرین رو باهم مقایسه کنم؟! زمین تا آسمون فرق بودن بین این دوتا!

بعد از چند دقیقه جلوی در خونه دایی بودم. خونه‎اشون توی تهران پارس بود. با زدن زنگ صدای آروم زن‎دایی اومد:

_ملودی جان؟! خودتی زندایی؟ بیا بالا عزیزم بیا.

از آسانسور خارج شدم که زندایی کشیدم توی بغلش و غرق بوسه‎ام کرد که صدای بم و بلندش توی گوشم پیچید:

_مامان! الان من بگم حسودیم شده می‎زنی تو سرم!

زن‎دایی خندید و ازم فاصله گرفت و به داخل بردم. لبخندی زدم که دایی از راهرو اتاقا اومد بیرون. با دیدنم گل از گلش شکفت و محکم توی آغـ*وش کشیدم. چشمم به آرین بود و حواسم به دایی.

بعد از کلی ماچ و قربون صدقه بلاخره نشستیم. زن‎دایی چایی آورد که به اعتراض گفتم:

_عه! شهناز جون یه دقیقه اومدیم خودتو ببینیم همش تو آشپزخونه بودی.(سینی رو ازش گرفتم و دستشو به سمت خودم کشیدم) بیا عروس‎گلم بیا بشین.

همه زدن زیر خنده و زن‎دایی با خنده برام باچشم خط و نشون می‎کشید. معمولا فقط پیش خانواده دایی بود که شده برای چند ساعت گرفتاری‎ها رو کنار می‎زاشتم و بی ریا و راحت باهاشون می‎خندیدم و شوخی می‎کردیم و خوش بودم.

دایی روبهم کرد و گفت:

_خب دایی جان چیکار باهام داشتی که این همه راه رو اومدی؟

یهو انگار چیزی یادش اومده‎باشه اخماش توی هم رفت و گفت:

_وایسا ببینم من ندیدم تو از شرکت بری بیرون ساعت چند از شرکت زدی بیرون؟

سرمو پایین انداختم. خیلی ازدایی حساب می‎بردم. عین پدرم می‎دونستمش. شاید نقشی که بابا می‎تونست توی زندگیم بازی کنه رو دایی برام ایفا کرد. بابا برای من می‎شه گفت فقط عروسک متحرکی بود که بین خونه و شرکتش درحال رفت و آمد بود و وقتی برای من نداشت. تازمانی که دایی اینا از آلمان برگشتن ایران. اون موقع نقش این خانواده برام بیشتر از قبل پررنگ شد. از هیجده سالگیم تا بیست سالگی که تمام این مشکلات شروع شد به هر سختی شده اجازمو از بابا می‎گرفتم و بیشتر هفته رو خونه دایی بودم. خوشحال بودم که اونا هم با آغـ*وش باز ازم استقبال می‎کردن. تا زمانی که مشکلاتم شروع شد و حسابی از زندگی عادیم دورم کرد.

با صدای دایی که کمی بالارفته‎بود بهش چشم دوختم و گفتم : جانم دایی جان؟

-جواب منو ندادی ملودی خانم!
 
آخرین ویرایش:
* Darrel *

* Darrel *

منتقد انجمن
منتقد انجمن
15/3/19
371
6,293
93
شهر قصه
پست هشتم
به چشمای مشکی رنگ دایی زل زدم:

_راستش هفت از شرکت زدم بیرون تا اومدم با اتوبوس برسم اینجا هشت شد دیگه.

دایی سری‎ تکون ‎داد و گفت:

_چه معنی میده تو این همه مدت تنها توی شرکت باشی؟ بله؟ چرا موندی اونجا؟

-خب دایی جان کار داشتم می‎خواستم حسابا رو آماده کنم تا بتونم همشونو به ایمیل آ...آرین بفرستم.

گفتن اسمش هم برام سخت شده‎بود. انگار بغض گنده‎ایی به گلوم چنگ می‎زد و سرم هوار می‎کشید که نباید اسمشو ببری. بلاخره دایی راضی شد و من تونستم حرفام رو بزنم:

_راستش دایی جان اومدم اینجا که در مورد طلبکارا باهاتون حرف بزنم. دیروز ازم پرسیدین ولی شرمنده نرسیدم بیام پیشتون توی شرکت.

زن‎دایی از جا بلند شد و گفت:

_من برم کارای شامو آماده بکنم که بعد از حرف شما بتونیم شام بخوریم.

نیم‎خیز شدم و گفتم:

_کمک می‎خواین زن‎دایی؟

-نه عزیزم. آرین کمکم می‎کنه.

زن‎دایی از نگاه‎های تهدید آمیزش به آرین کرد که اونم با پوف کلافه‎ایی از مبل کنده شد و رفت دنبال زن‎دایی. چشم ازشون گرفتم و به دایی نگاه کردم که گفت:

‏_ملودی دایی جان می‎خوای چیکار کنی؟

دسته آویزون شالم رو دور انگشتام پیچیدم و گفتم:

_خب راستش.... من ده میلیونی توی حسابم دارم ولی می‎دونم فایده‎ایی نداره. حدود صد میلیون از بدهی بابا مربوط به سیمینه که اینطور که خودش گفت پدرو مادرش براش ارث گذاشتن و خودش پرداختش می‎کنه. بعدشم می‎خواد از ایران بره. می‎مونه دویست میلیون باقیش. فکر می‎کنم بهترین کار این باشه که خونه رو بفروشم بعد از رفتن سیمین و با ده میلیونی که دارم و پولی که از خونه میمونه یه جایی رو رهن یا اجاره کنم.

اخم‎های دایی توی هم رفت:

_اونوقت من اینجا مثل برگ چغندر وایسم؟

چشمام روگشاد کردم و با هول گفتم:

_عه دایی! این چه حرفیه! شما هوام رو دارین نگران نباشین من هر وقت کمک بخوام که توی مسئله خونه به کمکتون مطمئنا نیاز دارم بهتون میگم.

ازچشمای دایی نارضایتی رو می‎خوندم. به بـ*غـل خودش روی مبل اشاره کرد. از روی مبل تک نفره‎ام بلند شدم و کناردایی جا گرفتم که سرمو بین دستاش گرفت ‎و بهم زل زد. با عشق داشت نگام می‎کرد. می‎تونستم برق اشک و توی چشماش ببینم:

_دقیقا عین مادر خدا بیامرزتی. وقتی می‎بینمت انگار مهری جلوم نشسته. چشمات همون معصومیت رو دارن.

لبخند تلخی روی لبام نقش بست. دایی آروم زمزمه کرد:

_شاید خدا من رو خیلی دوست داشته که تو رو مثل اون کرده تا درد از دست دادن خواهرم تسکینی نداشته‎باشه.

_و شاید خدایا من دشمنی داشته و می‎‏خواسته زجرم بده که هر دفعه توی آینه نگاه می‎کنم مادرم رو ببینم و عذاب بکشم از نبودش.

دایی اخمی کرد وصورتمو بین دستاش قاب کرد:

_نگو دخترم خدا قهرش می‎گیره این جوریام نیست. درسته سختی کشیدی ولی همه چیز بلاخره درست می‎شه. مامانت همیشه حواسش بهمون هست. مطمئن باش.

با آوردن اسم مامان مهری، سرمو روی شونه‎اش گذاشتم ودستامو دور گردنش حلقه کردم. شده‎بودم عین یه بچه که بعد ازیه دعوا به یه بچه قلدر دیگه به بزرگترش پناه برده تا آروم بشه. در گوش دایی زمزمه کردم:

_دلم براش تنگ شده؛ خیلی زیاد.

دایی خواست چیزی بگه که صدای آرین تمام سالن رو پر کرد:

_مامان! سوزوندیم!

با هول از جا پاشدم و رفتم توی آشپزخونه که دیدم آرین دستش رو گرفته و بالا پایین می‎پره:

_خو پسره خنگ خودتو جمع کن از تو دست و بال من که اینجوری دستت نچسبه به قابلمه.

زن‎دایی داشت با تهدید و نارضایتی که توی صداش موج می‎زد اینارو به آرین می‎گفت و ملاقه تو دستش رو تکون می‎داد.

رفتم طرفش و دستی که انگار سوخته‎بود و توی دستام گرفتم که یهو آه و نالش خوابید.

"آرین"

با پیچیده‎شدن انگشتای سردش دور مچم باتعجب نگاهش کردم. یکم به مچم نگاه کرد و ابروهای اصلاح نشده‎اش رو بالا انداخت. دستمو کشید و گرفتش زیر آب گفت:

_یکم زیر آب سرد نگه‎اش دار تا بیام.

بهش چشم دوختم که رفت سمت راهرو اتاقا و صدای در اومد. بعد چند دقیقه دوباره توی درگاه آشپزخونه ظاهر شدکه مامان حوله رو سمتم پرت کرد و گفت: 4

_خشک کن دستتو جناب مجنون.

خنده‎ام گرفته‎بود. یعنی اینقدر ضایع بودم؟ خمیردندون رو سمتم گرفت و گفت:

_بزنم روی دستت تا بانداژ بیارم.

خمیردندونو فشار دادم که همش ریخت بیرون. من حواسم دقیقا کجا بود؟ مامان یکی زد پس سرم و اومد روبروم قرار گرفت. خمیردندون رو ازم گرفت و اضافشو از روی دستم برداشت ولی با آرامش توام با حرص لــ*ب زد: خاک توسرت پسره دست و پا چلفتی.

ملودی که انگار شنیده‎بود شونه‎هاش داشت می‎لرزید. بابا هم انگشت‎شصتش رو کنار لبش می‎کشید تا قهقه‎‎اش بلند نشه. ملودی اومد سمتم و گفت: زن دایی ناراحت نباش تک پسره دیگه. لوس شده!

حرصم گرفت بدجور. بانداژ رو از دستش کشیدم و به طرز فجیحی دور دستم پیچیدمش. به روی خودمم نیاوردم و نشستم سر میز.

بعد از شام تا ساعت یازده کلی حرف زدیم و بگو بخند کردیم ولی ملودی سعی می‎کرد خیلی باهام حرف نزنه؛ انگار ازم دوری می‎کرد. این موضوع حسابی حالم رو می‎گرفت. یعنی دیگه براش مهم نبودم؟ نمی‎تونستم باور کنم. چرا آخه ؟ هوف!
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 1 Vote