درحال نگارش رمان فریب غرور | عاطفه سادات حسینی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Hidden
  • تاریخ شروع
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
17
60
13
Qom
t.me
#1
نام رمان :فریب غرور( جلد اول )
ژانر : معمایی ، عاشقانه ،جنایی ،کمی کلکلی
نام نویسنده : عاطفه سادات حسینی
تایید کننده: @فاطمه محمدی
خلاصه : الیزابت جولیا ملکهٔ کشور اسپانیا ،طی اتفاقاتی که سال های قبل براش افتاده نسبت به همه بدبین شده و نمیتونه به کسی اعتماد کنه
اون دور از کشورش در پرتغال زندگی میکنه
داستان از اونجایی شروع میشه که مردی به دادخواهی از خون خواهرش رو به روی ملکه ای که ۷ سال پیش فریب غرورش را خورد می ایستد.اما این فقط ظاهر ماجراست....
متن داستان ادبیه اما به هیچ وجه حوصله ت رو سر نمیبره
 
آخرین ویرایش:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

مدیر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
9/8/18
456
1,201
93
تهران
#2

به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
17
60
13
Qom
t.me
#3
مقدمه:
نگاه کن ،نه با بهت و ناباوری
با عینک واقعیت نگاه کن !
این واقعیت را بر زمرد وجودت حک کن
تا نرود از یادت هرگز
که فریب نرگس چه آسان تو را در ظلمت خواب کرد!
ترسم از این است که کوه پشیمانی تمام سلول هایت را خرد کند و تو افسانه نیلوفر را نبینی
شاید هم بپا خیزی و فریب غرور را ترجمه ای دیگر کنی


بسم الله الرحمن الرحیم


خیره به جام طلایی بود که جلویش گذاشته بودند ،خوب میدانست که در آن جام طلا چیزی جز زهر نیست ،زهری که قرار است به بیرحمانه ترین شکل ممکن او را از پای دربیاورد
چشمانش مملو از اشک شد و چشمان خوشرنگ بانویش را به یاد آورد ،بانویی که تمام زندگی اش بود .
غمگین بود ،دلشکسته بود و خورد شده بود
نه از اینکه جام زهر را مینوشد
نه از اینکه بیگناه مجازات میشود
نه از اینکه لیلی اش حرف او را باور نکرده
از این اندوهگین بود که نمیتواند برای بار آخر ملکهٔ قلبش را ببیند
آهی کشید ،آهی به سوزناکی تمام بدبختی های گذشته اش
جام را در دستان قوی و مردانه اش فشرد و به سمت لبش هدایت کرد....
آن سوی داستان بانو بود ،بانویی که فریب خورده بود ،فریب غرورش ،فریب درباریانش ،فریب نزدیکانش
میدوید و هق میزد ،پاهایش میلرزید و هر ازگاهی سکندری میخورد اما سرعتش را کم نمیکرد ،میخواست به مجنونش برسد
مجنونی که همیشه با او صادق بود اما لیلی با نهایت نادانی مجنونش را قربانی کرد...
وارد شدنش به تالار همانا
سست شدن زانوان و قطع شدن نفس ها همانا
جام هنوز از لبان خشکیدهٔ مجنون فاصله نگرفته بود ،رگهای پیشانی اش متورم شده و چشمانش سرخ گشته بود
نامش را با جیغ گوشخراشی صدا زد و بی توجه به نگاه های درباریان خیانت کار و سنگینی لباسش به سمت جایگاه دوید ،خودش را با ضرب کنار مجنون پرت کرد و تن سنگینش را در آغـ*وش گرفت
خون از دهـ*ان مجنون فواره زد ،سرعت اشکهایش بیشتر شد و هق زد
_ مرا...عفو...کن...کوروش...کوروشم
مجنون با چشمان سرخ و خمارش به بانو نگاه کرد ،لبخندی بیجان روی لــ*ب نشاند و با صدایی خفه گفت
_ دو...دو..ست...دا...رم...
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
17
60
13
Qom
t.me
#4
با شنیدن صدای جیغی فرا بنفش بالا تنه ام را بلند کردم تمام بدنم خیس از عرق بود و وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود،بعد از مکثی طولانی دریافتم که آن صدای جیغ از آن خود من بوده و با شنیدن صدای جیغی که خود کشیدم از خواب برخواستم و خاطرم مکدر شد.
سرم را به طرفین تکان دادم و از روی تخت سلطنتی بزرگم پایین آمدم ،موهای جلوی صورتم را کنار زدم و به سمت تراس گام برداشتم...
7 سال از آن واقعۀ شوم میگذرد اما هنوز هم از خاطرم فراموش نگشته است ،عذاب وجدان و عشق کوروشم تا همین ثانیه مرا رها نکرده شاید هم خود نمیخواهم که فراموش کنم، در این 7 سال من با یاد و خاطر مجنونم تنفس کردم ،غذا میل و آب نوشیدم ،اگر هم بخواهم نمیتوانم مجنون خود و حماقتم را فراموش کنم
با شنیدن صدای داد و بیدادی از طبقۀ همکف اخم هایم درهم رفت ،چه کسی جرئت کرده که در قصر من صدایش را بالا ببرد؟؟؟
با اینکه منشا صدا از طبقهٔ پایین بود اما آن مرد آنقدر بلند فریاد میکشید که گویا انگار از پشت اتاق من فریاد میکشد ،مانند شیری زخمی و گرسنه خرناس میکشید
اخم هایم را بیشتر درهم کشیدم و به سمت درهای بستۀ اتاقم حرکت کردم تا عامل این دادوغال را مشاهده کنم...
هنوز 5 قدم هم برنداشته بودم که در به شدت باز ، به دیوار اصابت کرد و صدای وحشتناکی تولید کرد به شیر زخمی ای که با چهره ای سرخ از غضب و درحالی که نفس نفس میزد نگریستم ،به نظر جوان بود و سنش از 31 تجاوز نمیکرد از سیمای زیبایی هم برخوردار بود ،با عصبانیت و غضب فریاد زدم
-تو چطور جرئت.....
نطقم را برید و با فریادی بلندتر از من گفت
-تو چطور جرئت میکنی سخن بگویی؟؟؟
با چشمانی گرد شده به مرد گستاخ روبه رویم خیره شدم ،این مردک حالا چه گفت؟؟ ،سربازان گارد محافظتی رسیدند و از بازوهای تنومند و قدرتمندش گرفتند ،سعی کردند او را با خود ببرند اما آن مردک مقاومت میکرد و دلیرانه و شاید گستاخانه فریاد میزد
-اسم خود را ملکه نهاده ای؟؟ تو چطور ملکه ای هستی؟؟ ها؟؟ اگر ملکه ای چرا در کشور خود نیستی؟؟ چرا...
بقیۀ صحبت هایش را نشنیدم زیرا سربازان او را به زیرزمین برده بودند...
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
17
60
13
Qom
t.me
#5
همانطور که به آن مرد جوان فکر میکردم با اخم از بین سلول های نمدار گذشتم ،با آن لباس سنگین و تاج روی موهایم سخت بود که راه بروم اما باید اقتدارم را حفظ میکردم ،بعد کوروش فقط در ملع عام تاج بر سر میگذارم و لباس هایی که در شان یک ملکه است تن میکنم ،آن ذوق و شوق گذشته را نداشتم البته برای ملکه بودن و رسیدگی به مشکلات مردم نه برای زندگی ،بعد از مجنونم تحمل آن قصر و آدم هایش برایم بس مشکل بود آنقدر شکنجه دهنده بود که نتوانستم بیش از دو روز دوام بیاورم و به کشوری که دایی والده ام در آن حکومت میکرد سکونت کردم و از دور به اوضاع کشور رسیدگی کردم . عمویم به عنوان جانشین من آنجا ماند و روزانه گزارشی کامل برایم میفرستد و مرا از اوضاع کشورم باخبر میسازد و گاهی تومار هایی که باید شخصا خود امضاء بکنم را با گزارشات میفرستد .
با رسیدن به سلول مرد جوان متوقف شدم ،سربازان تا کمر خم شدند و سریع در سلول را باز کردند .
تا وارد سلول شدم صدای داد و فریاد مرد به آسمان هفتم صئود کرد
_ برای چه به اینجا آمده ای؟؟ گورت را گم کن ،گمان میکردم به مردم وکشورت اهمیت میدهی همانند پدرت اما اصلا به پادشاه شبیه نیستی بیشتر به عموی پست فطرتت شبیهی...
سربازان خواستند به سمت مرد حمله کنند که با حرکت دستم منصرفشان کردم ،به بدن ورزیده و خونی پر از خط و خشش نگریستم سربازانم حسابی از او پذیرائی کرده بودند ،پوزخندی روی لــ*ب نشاندم و با لحنی مغرور و صدایی محکم گفتم
_مقصود تو از این حرفهای گستاخانه چیست؟؟ میدانی که میتوانم همین حالا سرت را از تنت جدا کنم و بیندازم جلوی سگهای قصرم تا بخورند؟!!
پوزخند دردناکش را شنیدم و از درون آتش گرفتم ، این مردک مرا به تمسخر گرفته بود؟؟ خواستم به سربازان بگویم که جانش را بگیرند که با شنیدن هق هق مردانه اش به معنای واقعی کلمه خشک شدم ،آنقدر مظلومانه هق میزد که قلبم را به تپش انداخت .
آنجا بود که دریافتم پشت این داد وفریادها ،گستاخی ها و غضب ،قلبی زخم خورده نهفته است ،قلبی که کینۀ ملکۀ نالایقی همانند مرا در سینه حمل میکند ،با شنیدن صدای لرزان ناشی از هق هقش از افکارم خارج شدم
_ آن سدریک بی همه چیز به خواهرم تجاوز کرد ،جلوی چشمانم...
صدای هق هقش اوج گرفت و مرا در حیرت فرو برد ،او گفت که عموی من به خواهر او...؟؟!! با هق هق مردانه ای نطقش را ادامه داد
_جلوی چشمانم خواهرم آتش گرفت و باز هم کاری از دستم برنیامد...
به یکباره پر شد از عصبانیت و تنفر ،این را از نگاه عصبی او به خود دریافتم...
دندانهایش را روی هم فشرد و از مابین آنها غرید
_ نه تنها رم بلکه تمام ایتالیا تبدیل شده است به جهنم ،به خاطر ملکه ای ترسو و احمق مثل تو خواهرم را از دست دادم تنها امید زندگیم را از دست دادم
سعی کرد به من حمله کند اما زنجیرهایی که به دست وپایش وصل بود مانع او میشد ،وجودم مملو بود از تعجب و حیرت وگیجی ،در گزارشاتی که به دستم میرسید اوضاع کشور هرروز رو به بهبودی بود و همانطور بود که من میخواستم ، پس این مرد جوان چه میگفت؟؟ میدانستم که نباید حرفهای یک مرد گستاخ ،آنهم از قشر رئییت جامعه را جدی بگیرم اما این صحبت های این مرد بوی صداقت و بغض میداد ،بخاطر اتفاقاتی که 7 سال پیش بر من نازل شد میتوانم به درستی فرق بین نیرنگ و فریب و راستگویی و صداقت را درک کنم...
بی توجه به گریه های آن مرد از سلول خارج شدم ،پیشکارم با استرس گفت
_ملکۀ من....
حرفش را بریدم و با عصبانیت گفتم
_تمام گزارشاتی که طی این هفت سال از ایتالیا برایم رسیده است را بیاور
با سوء ظن نگاهش کردم و فریاد زدم
_همه را...زود
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
17
60
13
Qom
t.me
#6
رخت سنگینم را با رختی سبک تعویض کردم و پشت میز بزرگی که مملو بود از طومارهایی که عمویم سدریک برایم فرستاده بود نشستم با دقت و وسواس خط به خط گزارشات را خواندم
هر چه بیشتر مطالعه میکردم به میزان گیجی و سردردم افزوده میشد ،در تمام گزارشات موضوع ها یکی بود منتها با حالت های مختلف ،فقط راجب موضوعات اجتماعی و مالی مردم و قصر در طومارها ذکر شده بود
چرا من تابحال به این موضوع توجه نکرده بودم؟؟!
یعنی در این 7 سال هیچ عذاب الهی ای بر کشورم نازل نشده؟؟ زلزله ای ،فوران آتش فشانی ،در این 7 سال هیچ جنگی سر نگرفته است؟؟؟
سوال ها در ضمیر ناخودآگاهم ردیف میشدند و مرا بیشتر در اعماق اقیانوس سردرگمی فرو میبردند ،اما اینها دلیلی خوبی برای متهم کردن عمو ی بزرگم نیست!! هست؟؟ً!!
بعد از ساعاتی کشمکش با وجدان و عقل خود ،تصمیم گرفتم که پیشکار را فرا خوانم و دستور دهم فرستاده ای به رم بفرستند و به صورت مخفیانه از اوضاع باخبر شوند ،لــ*ب از هم گشودم که ناگهان فکری آزار دهنده به ذهنم خطور کرد..
اگر تاریخ باز تکرار شود چه؟؟
اگر موضوع 7 سال پیش تکرار شود چه؟؟
اگر برای عمویم پاپوش دوخته باشند چه؟؟
نه... من نمیتوانم باز اعتماد کنم .در گذشته به نزدیکانم اعتماد کردم و چوبش را با روح و جانم خوردم ،به قول پادشاه پیشین انسان عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود
حال من باید چه کنم ؟؟ چگونه از اوضاع کشورم آگاه شوم؟؟
از پرتغال تا ایتالیا حدود 3 هفته راه است آنهم اگر استراحت بسیار محدودی داشته باشی و اسبت تیزپا باشد
ناخن های بلندم را نرم روی گونه و پیشانی ام کشیدم و به دنبال چاره ای برای این مشکل گشتم

نیم ساعت بعد :

لبخند محوی روی لبانم نقش بست و با سرور بشکنی زدم
این تنها راهی ست که میتوانم از اوضاع کشور باخبر شوم و از همه مهمتر بتوانم بفهمم که این مردک گستاخ راست میگوید یا دروغ
اما پیشکاران و افراد گارد سلطنتی را چه کنم ؟؟
چشمانم برقی زد و سریع پزشک سلطنتی را فرا خواندم ،طبیب سلطنتی مردی جاه طلب بود که بخاطر پول هر کاری میکرد ،سریع رختم را تعویض کردم و تاجم را روی موهای مرتبم نهادم.

چند دقیقه بعد :

با غرور به طبیب نگاه کردم که تا کمر خم شده بود ،چند قدم به سمتم قدم برداشت و با چاپلوسی گفت
_جانم به فدای ملکۀ اعظم ،چه شده ملکۀ من بلا به دور باشد ،شنیدم که خدایی ناکرده کسالتی شامل حال شریفتان شده
با تیز بینی نگاهش کردم و خشک گفتم
_کسالتی شامل حالم نیست ،اما تو باید به بقیه بگویی که من به مدت 7 هفته باید استراحت مطلق داشته باشم و نباید غذایی میل کنم
با چشمان سبز رنگ متعجبش به من نگاه کرد و خواست چیزی بگوید که با نرمش گفتم
-پاداش بسیار خوبی در انتظارت است طبیب
لبخند بزرگی روی لبش نشست ،تا کمر خم شد و گفت
-جانم به فدای ملکۀ اعظم
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
17
60
13
Qom
t.me
#7
به سربازانی که کشیک زندان را میدادند چشم دوختم ، کاری که این نادان ها مشغول آن بودند اصلا به نگهبانی شبیه نبود ،دندان روی جگر گذاشتم و منتظر شدم تا زمان تعویض شیفت شود

5 دقیقه بعد :

به 4 سربازی که پشت به من در حال گفتگو با هم بودند خیره شدم و پوزخندی بی اراده روی لبانم نشست ،یادم باشد تا وقتی برگشتم به حساب این مردک های مفت خور برسم.
با یک پرش وارد زندان شدم ،صدای آن احمق ها را شنیدم که میگفتند
-چه بود؟؟
-باد وزید نادان ،عشق سارا مجنونت کرده
-آخ نگو که دلم برایش یک زره شده است
به مکالمۀ احمقانه شان گوش ندادم و با احتیاط به سمت سلول مورد نظرم حرکت کردم ،با دیدن سربازی که در حال غذا دادن به زندانی ها بود پشت ستون پنهان شدم ،لاغر بودن اینبار به دردم خورد ،منتظر شدم و وقتی جلویم قرار گرفت خنجرم را در آوردم ،پارچه ای را روی دهـ*ان و بینی ام بستم و از پشت به او چسبیدم و قبل از اینکه بتواند حرکتی کند رگ گردنش را بریدم ،دسته کلید را از جیب سرباز گرفتم و به سمت سلول آن مرد گستاخ گام برداشتم ،به سر خم شده و بدن خونی اش نگاه کردم ،همانطور که با کلید ها مشغول بودم با صدای نسبتا آرامی گفتم
-هی ،مردک ،خوابی؟؟
مرد جوان سرش را بالا آورد و بیحال نگاهم کرد ،پلک زد تا مرا بهتر ببیند و گفت
-تو دیگر که هستی؟؟
لبخندی زدم و در سلول را باز کردم ،پارچه را از جلوی بینی ام برداشتم و بی توجه به نگاه متعجبش جدی گفتم
-کسی که قرار است روشنش کنی
به سمتش حرکت کردم و قفل هایی که به پا و دستانش بسته بود را باز کردم بقچه ای که پشتم بسته بودم را سمتش پرت کردم و گفتم
-تن بزن که اصلا وقت نداریم
با سوء ظن نگاهم کرد وگفت
-من با تو هیج جهنمی نمیایم ،ملکه!!
از اینکه ملکه را با تمسخر گفت آتش گرفتم لگدی محکم به پهلویش زدم و با حرص غریدم
-اتفاقا تا ته جهنمم میایی با من ،تن بزن برویم وقت ندارم
پوفی کردم و دستانم را به کمر زدم ،اگه راه را بلد بودم ناچار نمیشدم که منت بکشم ،صدای غضب ناکش به گوشم رسید
-انتظار نداری که جلوی تو رخت هایم را دربیاورم مگرنه ؟؟؟!
از اینکه مرا ( تو ) خطاب میکرد غرق در عصبانیت میشدم اما خوشبختانه پدرم به خوبی بمن صبر را یاد داده است
پشتم را به او کردم و با لباس مردانه مشکی رنگی که تن زده بودم مشغول شدم
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
17
60
13
Qom
t.me
#8
با هر حرکت اسب موهایم در هوا میرقصیدند و بدنم به شدت تکان میخورد ،افسار اسب را محکم در دستانم گرفته بودم و بدون آنکه به آن مردک بنگرم جدی و محکم اسب را راهنمایی و می راندم.
مرد گستاخ هم کنارم اسب سواری میکرد ،حتی نمیدانستم نامش چیست و از کدام ولایت است ،هیچ اهمیتی هم به این موضوع نشان نمیدادم . نمیدانم چرا بخاطر صحبت های مردی گستاخ و ناشناخته قصر را ترک و به سمت کشورم حرکت کرده ام اما...
قلبم میگوید که باید به کشورم برگردم و از اوضاع باخبر شوم.
نگاهم را به دور بیابان بی آب و علف چرخاندم که نگاهم در نگاه مرد گستاخ گره خورد ،او هم به من نگاه میکرد ،
نمیتوانم نگاه آن روز مرد جوان را برایت تعبیر کنم ،زیرا خود هم نمیتوانم معنی نگاهش را درک کنم نگاهش هرچه که بود خاص بود...
آری ، خاص تعبیری بسیار زیبا برای نگاه آن روز مردک گستاخ است.
هوا گرگ و میش بود و بسیار سرد ،با اینکه رختی گرم تن زده بودم اما استخوان هایم از شدت سرما درد میکرد ،اگر کمی دیگر در همین حالت میبودم به احتمال زیاد جیغ ناشی از اعتراضم بلند میشد.
با دیدن مهمان خانه ای بزرگ و نامدار ،خوشحال خندیدم و تندتر تاختم ،وقتی وارد مهمان خانه شدیم اسب ها را به مردی که سمتمان آمده بود تحویل دادیم و به سمت در ورودی حرکت کردیم .
زمانی که وارد مهمان خانه شدم نگاهم رنگ تحسین گرفت ،به راستی که مهمان خانهٔ مجلل و زیبایی بود ،به کف زمین مهمان خانه که نگاه کردم چشمانم گرد شد ،کف سالن آنقدر تمیز بود که میتوانستم خود را ببینم...
حال دلیل نگاه خاص او را دریافتم ،گونه هایم و نوک بینی ام سرخ شده بود
سفیدی پوستم ،مشکی موهایم ،آبی چشمانم و سرخی گونه ،بینی و لبانم چهره ام را دلنشین و بامزه کرده بود ،با شنیدن صدای مرد جوان که درحال سخن گفتن با مهماندار بود چشم از خود برداشتم و به سمت صندلی هایی که در جنوب مهمان خانه قرار داشت حرکت کردم بعد از گذشت دقایقی مرد گستاخ با دو سینی غذا روبه رویم نشست مشغول میل کردن میگویی شدیم که آورده بود ،برخلاف ظاهرش و اینکه یک رئیت است بسیار تمیز و طبق اصول غذا میخورد ،باورم نمیشود که این مرد یک رئیت بدبخت باشد که عموی من به خواهرش تجاوز کرده
یک جای کار میلنگد ،بسیار شدید هم میلنگد
 
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
17
60
13
Qom
t.me
#9
با هر حرکت اسب موهایم در هوا میرقصیدند و بدنم به شدت تکان میخورد ،افسار اسب را محکم در دستانم گرفته بودم و بدون آنکه به آن مردک بنگرم جدی و محکم اسب را راهنمایی و می راندم.
مرد گستاخ هم کنارم اسب سواری میکرد ،حتی نمیدانستم نامش چیست و از کدام ولایت است ،هیچ اهمیتی هم به این موضوع نشان نمیدادم . نمیدانم چرا بخاطر صحبت های مردی گستاخ و ناشناخته قصر را ترک و به سمت کشورم حرکت کرده ام اما...
قلبم میگوید که باید به کشورم برگردم و از اوضاع باخبر شوم.
نگاهم را به دور بیابان بی آب و علف چرخاندم که نگاهم در نگاه مرد گستاخ گره خورد ،او هم به من نگاه میکرد ،
نمیتوانم نگاه آن روز مرد جوان را برایت تعبیر کنم ،زیرا خود هم نمیتوانم معنی نگاهش را درک کنم نگاهش هرچه که بود خاص بود...
آری ، خاص تعبیری بسیار زیبا برای نگاه آن روز مردک گستاخ است.
هوا گرگ و میش بود و بسیار سرد ،با اینکه رختی گرم تن زده بودم اما استخوان هایم از شدت سرما درد میکرد ،اگر کمی دیگر در همین حالت میبودم به احتمال زیاد جیغ ناشی از اعتراضم بلند میشد.
با دیدن مهمان خانه ای بزرگ و نامدار ،خوشحال خندیدم و تندتر تاختم ،وقتی وارد مهمان خانه شدیم اسب ها را به مردی که سمتمان آمده بود تحویل دادیم و به سمت در ورودی حرکت کردیم .
زمانی که وارد مهمان خانه شدم نگاهم رنگ تحسین گرفت ،به راستی که مهمان خانهٔ مجلل و زیبایی بود ،به کف زمین مهمان خانه که نگاه کردم چشمانم گرد شد ،کف سالن آنقدر تمیز بود که میتوانستم خود را ببینم...
حال دلیل نگاه خاص او را دریافتم ،گونه هایم و نوک بینی ام سرخ شده بود
سفیدی پوستم ،مشکی موهایم ،آبی چشمانم و سرخی گونه ،بینی و لبانم چهره ام را دلنشین و بامزه کرده بود ،با شنیدن صدای مرد جوان که درحال سخن گفتن با مهماندار بود چشم از خود برداشتم و به سمت صندلی هایی که در جنوب مهمان خانه قرار داشت حرکت کردم بعد از گذشت دقایقی مرد گستاخ با دو سینی غذا روبه رویم نشست مشغول میل کردن میگویی شدیم که آورده بود ،برخلاف ظاهرش و اینکه یک رئیت است بسیار تمیز و طبق اصول غذا میخورد ،باورم نمیشود که این مرد یک رئیت بدبخت باشد که عموی من به خواهرش تجاوز کرده
یک جای کار میلنگد ،بسیار شدید هم میلنگد
 
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
17
60
13
Qom
t.me
#10
در طول سفر ۲ هفته ای مان به هر مهمان خانه ای که میرسیدیم کمتر از ۳ دقیقه خود را سیر میکردیم ،اسب های تازه نفس میگرفتیم و راه می افتادیم...
به هیچ وجه من الوجوهی با همدیگر سخنی نمیگفتیم اما هر ازگاهی نگاهمان درهم گره میخورد که سریع چشم فرو میبردم ،در نگاهش چیزی بود که مرا گیج میساخت.
و حالا من در مهمان خانهٔ پایتختم روی تخت چوبی دراز کشیده ام و به ظاهر استراحت میکنم ،مردک هم گفت میرود سر خاک خواهر ،مادر و پدرش
تمام فکر و ذهنم مشغول کیارش بود ،کیارش نام همان مردک گستاخ است این موضوع را دنیل یکی از نفوذی هایم در پایتخت به من گفت ،او گفت که ایرانی تبار است و همچنین گفت که....
با شنیدن باز شدن در اتاق روی تخت نشستم ،مردک با ظاهری گلی و آشفته خود را روی تخت کناری ام انداخت و آهی کشید در حرکات و نگاهش ناراحتی و کلافگی موج میزد ،چشمانش را چرخاند و زمانی که مرا دید با خشم نشست و عصبی گفت
_ نمیخواهم ببینمت ،گمشو بیرون
حال که میدانستم او چه کاره است و حقیقت چیست پوزخندی زدم و دراز کشیدم ،صدای پوف کلافه اش را شنیدم و خنده ام گرفت حتما در وجودش خود درگیری ای مزمن گرفته ،از طرفی نفرتش نسبت به من و از طرف دیگر...
صدای ملایمش به گوشم رسید
_ عذر خواهم ملکه ،سرمزار خاطرم مکدر شد ،ناهار چه چیز میل میکنید؟!
پوزخند روی لبم پر رنگ تر شد ،بچرخ تا بچرخیم مستر کیارش ،نگاهم را به او دادم و با بیخیالی گفتم
_ خاویار با مخلفاتش ،مچکر مستر
لبخند زوری ای تحویلم داد و از جایش برخاست و از اتاق خارج شد
بلند خندیدم ،هیچ از بازیگری نمیدانی گستاخ ،کاش قبل از اینکه کارت را شروع میکردی کمی روی خود کار میکردی
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.