درحال نگارش رمان فریاد درد | shadishh کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Shadi
  • تاریخ شروع
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
56
93
33
اسم رمان:فریاد درد
نام نویسنده:shadish
ناظر: @Eli
ژانر:عاشقانه
خلاصه:
این رمان بیانگر پستی و بلندی هاییِ که تو زندگی شایسته وجود داشته و داره
یه عشق گمشده که بعد از سال ها پیدا میشه اما چجوری؟
چی باعث میشه اون از عشقش جدا شه؟
چجوری این عشق تو وجود شایسته قصه ما،دختر زجر کشیده دیروز و دختر قوی امروز دوباره شکوفا میشه؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Elahe Dehghani

Elahe Dehghani

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
9/8/18
166
912
93
22
IMG_20180816_173709_883.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
56
93
33
شایسته:
باصدای فریاد هایی ک از باغ میومد از خواب بیدار شدم سریع شالمو انداختم روی سرمو با سرعت هرچه تمام تر دویدم سمت عمارت
دیدم خانم داره مامانو از در عمارت هل میده بیرون و داد و بیداد میکنه رفتم جلوتر ک صداها واضح تر شد مامان ترسان گفت:
-پریسا خانم به خدا دارین اشتباه فکر میکنید.
اما خانم دوباره مامانو هل دادوگفت:
-دیگه نمیخوام چیزی بشنوم همه چیو دیدم فقط ازین خونه گمشو بیرون هم خودت و هم اون خانواده ی پست تر از خودت
مامان این بار با عجز گفت:
-پریسا خانم به خدا دارین اشتباه میکنید م...
هنوز حرفش تموم نشده بود ک آقا جواد سرا سیمه دوید بیرونو گفت:
-خانمم داری اشتباه میکنی تو الان عصبانی هستی بزار یه موقع که آروم تر شدی برات توضیح میدم اصلا..اصلاهمین الان بهت میگم...
خانم عصبی دادزد:
-شنیدنیارو شنیدم دیدنیارم دیدم با چشمای خودم.. میدونی چیه؟اصلا ازدواج منو تو از اولم اشتباه بود تو یه آشغالی یه آشغال به تمام معنا حالم ازت بهم میخوره چطور تونستی ؟ هان؟
بدنم از ترس و تعجب داشت میلرزید دیگ صدای خانم شبیه ناله شده بود یهکم تلو تلو خورد، دستش رو گذاشت روی سرش و افتاد روی زمین آرش و الیسا ک بهت زده بودند از این دعوای پدر مادرشون،باهم گفتند:
-مامااان و به سمتش دویدند


****تواتاق نشسته بودمو داشتم به بحثای تکراری این 5روز نحس گوش میکردم بابا با داد به مامان گفت:
-بروگمشو بیرون از این خونه گمشو.
جوابش داد بلند تری بود که مامان زد:
-باشه...باشه من میرم اما بعد از این که تمام حرفای دلمو زدم این کارو میکنم، تو یه آدم معتاد بیشتر نبودی،من این زندگی سراسر نکبتو چرخوندم من بودم که نذاشتم از گشنگی بمیری این من بودم که وظایف تورو انجام میدادم. من میرم باشه اما بدون اگه من نبودم توام الان اینجا نبودی،یه کارتون خواب عوضی بیشتر نبودی یه خیابونی ولگرد یه...یه....
دیگه صدایی نیومد و تنها صدایی که اومد صدای کوبیده شدن در به چارچوب در بود سریع دویدم بیرون و داد زدم :
-مامان
بابا گفت:
-ولش کن زنیکه ی رذل پست فطرت رو.
بدون توجه به حرفای بابا دویدم سمت در باغ و دوباره مامانو صدا زدم ولی جوابی نداد و فقط دوید.
تارسیدم دم در آرش و الیسا رسیدن خونه دیگه مامانمو ندیدم چون آرش دیدمو گرفته بود وایساده بود جلوی من شرمنده سرمو بردم پایین چیزی نمیدیدم ولی میتونستم پوزخند روی لبشو حس کنم.
احساس میکردم من گناهکارم نه مامانم، سرم رو آروم بردم بالا تا ببینم واقعا داره پوزخند میزنه یا فقط من حس میکنم اما به محض این که سرمو بردم بالا.....




به محض بالا آوردن سرم دست آرش رو صورتم نشست .
با لرز دستم و روی صورتم گذاشتمو یه قدم عقب رفتم.
داد زد:
-همتون از این خونه گم میشید بیرون توام یه آشغالی میشی مثل مامانت
شما باعث شدین مامانم الان رو تخت بیمارستان باشه و به این حال و روز بی افته. نمیخوام دیگه تکرار کنم پس تا شب وسایلتون رو جمع میکنید و از این خونه میرید بیرون دیگه نمیخوام چشمم به هیچکدومتون بخوره.
عقب عقب رفتم و بعد با گریه به سمت خونه ی سرایداریمون دویدم و به شایان گفتم:
-وسایلو جمع کن باید از این خونه بریم دیگه نمیتونیم اینجا بمونیم
....
حالا بی خونه بودن هم به همه ی مشکلاتمون اضافه شد.
همیشه منو شایان باید چوب اشتباهات مامان و بابا رو بخوریم.حالا خونه از کجا پیدا کنیم؟ خدایا چرا ما باید این همه مشکل داشته باشیم ...
بابا هم که عین خیالش نبود داره چه بلایی سرمون میاد.
دیگه مادری هم در کار نبود تا خرج زندگی رو در بیاره.
وسایل خاصی که نداشتیم اما هرچی بود و نبود رو داخل کارتون چیدم.

شایان هم تو این چند روزه داغون شده بود حس میکردم زیر فشار اشتباه مامانو بابا داره له میشه،دیوانه وار برادرم رو دوست داشتم و این روحیش من رو هم داغون میکرد،
به محض این که شایان بابارو به زور از خونه کشید بیرون در باغ بسته شد.
حالا مابودیم و وسایلمون...
و البته خفت و عذابی که واسه اشتباه مامان تا ابد دنبالم بود.

***(ده سال بعد)
درباز بود و وارد سالن شدم.اووف شلوغی این چند هفته ی اصفهانم حسابی آدم و کسل میکرد.
مانتو و شالمو درآوردمو روی کاناپه انداختم و نشستم که سارا جون اومد:
-عه؟!مامان تو کی اومدی؟
به احترامش بلند شدم :
-یه پنج دقیقه ای میشه، ببخشید سلام
سارا جون:
-سلام عزیزم بشین برات شربت بیارم.
-یعنی الان هیچی بهتر از اون شربت سکنجبین های معروووف شما نمیچسبه ها.
لبخندی زد و همینطور که به سمت آشپزخونه میرفت خندید:
- شیرین زبون مامان.
با یه لیوان شربت برگشت و گذاشتش روی میز. همه ی شربتو خوردم نفسی گرفتمو گفتم:ممنون مامان جون من میرم اتاقم.
مامان سارا:برو عزیزم یه دوش بگیر و زود بیا تا شام بخوریم.
چشمی گفتم وبه سمت اتاق رفتم .

سریع یه دوش گرفتم موهامو خشک کردم و رفتم پایین
حاج بابا جلوی تلوزیون نشسته بود با ذوق سلامی کردم و با هم دیگه به سمت آشپز خونه رفتیم.
به به غذا فسنجون بود اونم دست پخت سودابه خانم .
بعد از شام حاج بابا صدام کرد.
جواب دادم:
-جانم بابا؟
گفت:
-چه خبر از کارت؟
سری تکون دادم:
-سرمون شلوغه آخر ساله و کلی حساب کتاب خودمم که دیگه آخرای کارمه تو اون شرکت.
لــ*ب زد:
-هنوز اصرار داری روی تموم کردن همکاریت با آقای صادقی؟
-آره.بهتره که دیگ اونجا کار نکنم.
حاج بابا نفسی گرفت:
-هرجور خودت میدونی دخترم حداقلش اینه که رفت و آمد تو بیشتره و بهتر محیط اونجا رو میشناسی.....
 
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
56
93
33
دوست نداشتم هر روز چشمم به آقای صادقی بیافته و معذب باشم که نتونستم جوابگوی احساس پسرش باشم
حاج بابا متفکر گفت:
-خب میخوای به آقای جعفری بسپارم برات یه کار دیگه پیدا کنه؟ منو که قابل نمیدونی و نمیای پیش خودم.
شرمنده لــ*ب زدم:
-نه حاج بابا شرمنده اصلا نمیخواستم اینجوری برداشت کنید. من...من...راستش فقط نمیخوام به خاطر اعتبار شما بهم کار بدن. خودتونم میدونید چرا نمیام پیش شما کار کنم.
دوست نداشتم کسی بخواد فکر کنه چشمم دنبال پول حاج بابا یا بقیه ی اموالشه.
........
روبروی تلویزیون کنار سفره ی هفت سین نشسته بودیم و چشم براه بودیم سال نو شروع بشه.
_آغاز سال یک هزارو سیصد و نود و دوی هجری شمسی.
صدای گوینده بود که تحویل سال رو اعلام میکرد،از جام بلند شدم مامان سارا رو بـ*غـل کردم و بوسیدمش حاج بابا بغلم کردو پیشونیمو بوسید.چقدر من این زن و مرد رو دوست داشتم. عیدیم رو که گرفتم هدیه ی جفتشون رو دادم.
مامان سارا خیلی از روسری ای که براش خریده بودم خوشش اومده بودو حاج باباهم به خاطر ساعت ازم تشکر کرد.
****


دوماه بود که با اون فضاحت آرش مارو از عمارت بیرون کرده بود با کلی دنگ و فنگ و بدبختی تونستیم یه اتاق کوچیک نقلی تو سوت و کور ترین نقطه ی شهر پیدا کنیم.
سال تحویل بود و من یه دختر 16ساله داشتم اولین سال توی عمرمو بدون مادرم پشت سر میذاشتم،شایان خیلی داغون بود زیر چشماش گود افتاده بود میگفت خوبم ولی هرچی بود منم یه خواهر بودمو میتونستم برادرمو بفهمم و درک کنم اما چکار میتونستم بکنم؟
چکار میتونستیم بکنیم؟
با پدری که عین خیالش نبود که تو چه فلاکتی افتاده و افتادیم و یک مادر که به خانوادش خیانت کرده بود و به غیر از شوهر قانونیش با یه مرد دیگه هم بوده.
اما....بالاخره هرجوری بود میگذشت یعنی باید سعی میکردی خودتو با این زندگی وفق بدی اما من نمیتونستم کاری بکنم و همدمم گاهی شایان بود و گاهی اشکام؛
بالاخره با هر فلاکتی بود میگذشت.
با اون شرایط دیگه نمیشد درس خوند تصمیم گرفتم که برم بیرون و یه کاری برا خودم دست و پا کنم فردای اون روز تصمیممو عملی کردم،بالا خره باید یه جوری این زندگی نکبتی رو اداره میکردم یا نه؟شایانم میرفت سر کار ولی در آمد زیادی نداشت.
اون روز هرچی دنبال کار گشتم نتونستم کاری رو پیدا کنم،خب عادی هم بود کسی به یه دختر بی تجربه کاری رو نمیسپرد.
دیگه خسته شده بودم برگشتم و سعی کردم هرچه زود تر برسم تا یه چیزی برای شام آماده کنم.
رسیدم خونه هرچی در زدم کسی درو باز نکرد راستش نگران شدم چون بابا سر کار نمیرفت و همش تو خونه بود به همین خاطر رفتم پیش صاحبخونه و کلید یدک رو ازش خواستم که اونم نگرانیمو درک کرد و کلید و بهم داد.
درو باز کردم رفتم توی اتاق اونقدری کوچک بود که به همه جا دید داشته باشم.
با دیدن صحنه ی روبروم روی دوتازانوم افتادم.
بابا اونطرف سالن افتاده بود و دهنش کف کرده بود...


****
صدای مامان سارا باعث شد از افکارم بیام بیرون.
_تو حواست کجاست دختر؟نمیخوای جایی رو برای تفریح پیشنهاد بدی؟
من:
-نه ه ترجیح میدم بمونم تو خونه.
مامان سارا نا امید نفسی کشید و گفت:
-من دیگه نمیدونم چیکارت کنم که بیای بیرون یه کم.هرجور راحتی پاشو بریم شام بخوریم.
آروم لــ*ب زدم:
-چشم.
رفتم تو آشپز خونه سودابه خانم رو دیدم.
نمیدونم چرا اما وقتی سودابه خانم رو میدیدم یاد خودم و بدبختیام میافتادم .
رفتم کنارش باهاش دست و روبوسی کردمو سال نو رو بهش تبریک گفتم اونم بغلم کرد پیشونیمو بوسید و بهم تبریک گفت.

_کیش و مااات
جیغی از سر شادی کشیدم:
-دیدی بازم من بردم؟
حاج بابا:خب قبول (رو مبل کنار خودش جا باز کرد)بیا بشین وروجک خانوم.
نشستم کنارش بغلم کرد پیشونیمو بوسید :
-دختر خودمی دیگه.
ابوهامو انداختم بالا:
-که چی؟
حاج بابا:
-که شطرنجت اینقدر عالیه مثل خودم
خندیدم:
-اهان پس برا همین همیشه از دخترت میبازی؟
*******

بالاخره تعطیلات نوروز هم تموم شد و من دوباره باید دنبال کار میگشتم اونم کاری که باب میل من باشه.

آرش:



_کیوان چند بار بهت گفتم این عوضی به درد کار کردن تو شرکت من نمیخوره؟
دستشو بالا آورد و آروم گفت:
-یکم اروم باش تا باهم صحبت کنیم.
فنجون روی میز رو جوری پرت کردم طرف کیوان که اگه سرش رو نمیدزدید صورتش داغون شده بود.

با اخم نگاهی بهم انداخت:
-چرا باز وحشی شدی فکر کردم آدم میشه خوب حالا هم که اخراجش کردی دیگه چه مرگته؟
-ببین کیوان یه هفته وقت داری یه آدم کار بلد پیدا کنی فقط یه هفته لطفا مثل شاهکار این دفعت هم نشه.

کیوان سعی کرد آرومم کنه:
-خیلی خب اروم باش درستش میکنم

_حالام برو تا نزدم دکورتو بیارم پایین.

چقدر من باید از دست این پسر حرص بخورم هزار بار بهش گفتم شرکت من جای این مرتیکه آشغال نیست، میدونستم آخرش یه گندی بالا میاره مخصوصا که این اواخر همش دوروبر خانوم جمشیدی می چرخید امیدوارم این کیوان دوباره گند نزنه و یه مدیر مالی درست و حسابی بیاره تو این شرکت!!!


یه نگاه به ساعت انداختم؛چه زود پنج شد.سریع از شرکت زدم بیرون دم خونه ی الیسا زدم رو ترمز و با دوتا بوق کوتاه الیسا رو از اومدنم باخبر کردم چیزی نگذشته بود که کیوان و الیسا و کیان کوچولو که 6سالی بود عضو این خانواده شده بود اومدن بیرون کیان جیغ کشان اومد سمت در جلو خودشو از صندلی کشوند بالا و بهم گفت:
-دایی جونه کمربندمو برام ببندی؟؟
با خنده کمربندشو بستمو گفتم:
-تو که باز سلامتو خوردی وروجک
بایه حالت بامزه زد روی صورتشو گفت:
-وااای سلام دایی جون
من:
-سلام فسقل دایی
سرمو برگردوندم سمت الیسا و گفتم:
-یالا پس.
الیسا سوار شد روبه کیوان گفتم:
-مامان گفته که بهت بگم شب برای شام بیاین خونه ی ما یادت نره بیای
-باشه خداحافظ.
به سمت شهر بازی حرکت کردم.
واقعا دیگه خسته شده بودم.این کیان فسقلی همه ی وسایلو از دم سوار شد من و الیسا رو هم مجبور کرد که باهاش سوار چرخ و فلک بشیم.ناخودآگاه یاد اون روزی افتادم که برای اولین بار با مامان و مجید اومده بودیم شهربازی،آخه ما بیشتر وقتا با اون زنیکه پریچهر می اومدیم اما یه روز با گریه مامان و بابا رو زور کردیم که همراه ما بیان شهر بازی،وقتی هم اومدن به زور سوار چرخ و فلکشون کردیم اما مامان تا دو روز بعدش هم سرش گیج میرفت.با خنده برگشتم سمت الیسا دیدم اونم تو فکره دستمو جلوی صورتش تکون دادم:
-کجایی الیسا؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
56
93
33
-ها....هیچی...چیزه بریم خونه؟
تویه دنیای دیگه بود انگار،جواب دادم:
-باشه بشین آبمیوتو بخور میریم(با کمی مکث)یادته آخرین باری که با مامان و مجید اومدیم شهربازی؟؟
برگشت سمتم:
-عهههه آره منم تو همین فکر بودم یادته مامان تا چند روز بعدش سرش درد میکرد و گیج میرفت؟؟
_عه!!چه جالب
کیان متعجب پرسید:داایی!!مگه تو و مامان هم میومدین شهربازی؟
خندیدم:
-اره وروجک، پس چی؟فکر کردی فقط تو شهربازی میای جوجه؟پاشو...پاشو بریم ثریا خانوم از اون غذا خوشمزه ها درست کرده واست.
خوشحال پاشد و گفت:دایی؟میای همشو بخوریم برا بابا کیوان هیچیشو نزاریم؟؟
انقدر بامزه گفت که دلم براش ضعف رفت یه ماچ از لپش گرفتمو گفتم:
-آره دایی حالا چرا؟
مظلوم جوای داد:
-چون همیشه شوکولاتای منو میخوره به منم میگه دندوناتو آقا موشه میخوره میای؟
نشستم رو زمینو دستامو باز کردم و گفتم:
-آره اما بابایی راست میگه تو اگه زیاد شکلات بخوری دندونات خراب میشه حالام بیا بـ*غـل دایی تا بریم پیش مامان بزرگ.
سوار ماشین شدیم و حرکت کردم سمت خونه توراهم کیان کلی برای باباش نقشه کشید و منو مامانشو خندوند.



-سلام آقای راد.
درحالی که با تلفن حرف میزدم با سر جواب عظیمی رو دادم و بهش اشاره کردم که بیاد تو اتاق.چند دقیقه بعد عظیمی اومد تو رو بهش گفتم:برنامه ی امروز چیه؟؟
عظیمی گفت:امروز ساعت دو میان برای بستن قرار داد.سری تکون دادم.
-خوبه،کیوان کی میرسه؟
-گفتن بهتون بگم که امروز یکم دیرتر میان شرکت.
دیدم وایساده داره بر و بر منو نگاه میگنه گفتم:
-مشکلی پیش اومده خانوم عظیمی؟؟یکم این پا اون پا کرد و گفت:
-ببخشید میخواستم ازتون مرخصی بگیرم .
سرمو بردم بالا اخمامو کشیدم تو همو گفتم:
-خانم،هنوز فروردین تموم نشده شما هم تا یه هفته بعد عید مرخصی بودین الانم باز اومدین تقاضای مرخصی میکنین؟مگه منو شرکتم مسخره ی شماییم؟یکم من من کرد:
-ببخشید آقای راد اما...چیزه....این موضوع حساسیه.
عصبی غریدم:
-ببینید خانوم عظیمی شما دیگه شورشو درآوردین هر یه هفته میاین از من مرخصی میخواین ببینید اگه خیلی خسته شدید و کار کردن تو شرکت من خستتون میکنه استعفا نامتونو بنویسید الانم میتونید برین بیرون.
و با دستم درو نشون دادم.

اوففففف انگار تعطیلات بهشون بد نگذشته مشغول جمع و جور کردن کارام بودم که تلفن زنگ خورد جواب دادم.
-ببخشید آقای سماواتی تشریف آوردن میتونن بیان داخل؟
-بگو بیان داخل.
کیوان اومد تو اتاق تا اومد تو اتاق یه بشکن زد و گفت:
- پیداش کردم.....


شایسته:



-بله؟
-ببخشید،اینجا منزل آقای ستوده است؟
-بله همینجاست بفرمایید؟
-من برادر زاده ی آقای سماواتی هستم.
-بله بله بفرمایین داخل.
اف اف رو فشار دادم چند دقیقه بعد درسالن رو باز کردمو گفتم:
-سلام خوش اومدین و راهنماییش کردم به سمت پذیرایی ،خودم هم رفتم سمت حاج بابا.
آقا رضا:
-عه!سلام کیوان جان چه زود رسیدی دستشو گرفت روبه بابا و منو گفت:
-ایشون حاج مهدی و ایشون هم یکی یدونشون شایسته خانم هستند.
روبه منو بابا سلام کرد و بعد از این که بهش تعارف کردم بشینه نشست و ابراز خوشبختی کرد.حاج بابا و آقا رضا،شروع کردن به صحبت کردن منم از سودابه خانم خواستم تا برامون نوشیدنی بیاره.
بعد از خوردن نوشیدنی دوباره مشغول صحبت شدن منم خیره شدم به آقایی که اسمش کیوان بود.انگار فکرش حسابی مشغول بود چون برخلاف عموش که پرحرف و خوش خنده بود اصلا حرفی نمیزد و همش سرش با گوشیش گرم بود.
با خودم فکر کردم شاید با دوست دخترش به مشکل خورده و برای خودم و افکارم خندیدم.
بعد یه مدت با صدای آقا رضا که گفت:
-چیه عمو جون چرا تو فکری به خودم اومدم فکر کردم با منه اما وقتی سرمو گرفتم بالا دیدم داره با آقا کیوان صحبت میکنه.
کیوان سرشو تکون داد:
-هیچی چیزی نیست اما آقا رضا ادامه داد:
-یه چیزی هست ادم که برای هیچی نمیره توفکر میره؟؟
کیوان:راستش تو شرکت به یه مشکلی برخوردیم،چند روزی هست که درگیرشم همین.
اقا رضا:
-خب بگو عموجو شاید تونستیم بهت یه کمکی بکنیم .
یکم این پا اون پا کرد انگار سختش بود که بگه حس کردم چون من اونجا بودم اینجوری بود و نمیتونست حرفی بزنه.سریع پاشدم با اجازه ای گفتم و به سمت آشپزخونه رفتم. به آشپزی سودابه خانم نگاه میکردم که حاج بابا صدام کرد و منم رفتم تو پذیرایی؛یکم که گذشت حاج رضا گفت:
-ببین دخترم برادر زاده ی من و دوستش تو شرکتشون به مشکل خوردند و به یک مدیر مالی احتیاج دارند،از شانس خوووب این آقا کیوان ما انگار شما تو این کار و رشته حسابی واردین. احیانا جایی که به کار مشغول نیستین؟؟به جای من حاج بابا جواب داد:
-شایسته تا قبل عید تو شرکت کاویانی یکی از دوستان مشغول به کار بودن و بنا به دلایلی همکاریشو با اون شرکت قطع کرد الان اصرار داره خودش دنبال کار بگرده اونم بدون وساطت من.
به نظرم نیازی نیود اسم شرکت رو بیاره.نیاز بود؟!
کیوان خوشحال جواب داد:
-خب چی از این بهتر مطمئن باشید دوست من هم دنبال یه کارمند خبره میگرده و اگه شما توانایی اداره کار رو نداشته باشید به صرف آشناییت همکاری رو ادامه نمیده
-والا نمیدونم چی بگم یعنی....
کیوان دستش رو تکون داد:
-اجباری در کار نیست نمیخواد هم به خاطر عمو تو رو دربایستی گیر کنید بیاید شرکت بامحیط کار و شرایط آشنا بشین اگه شما خواستین و دوست من هم خواست و تایید کرد به کار مشغول بشین
-خب راستش من یکم نیاز دارم فکر کنم و با حاج بابا مشورت کنم
کیوان راضی از این بحث جواب داد:
-پس من فردا منتظر خبرتون هستم.
سودابه خانم صدامون کرد که برای شام رو به هر سه گفتم:
-بفرمایید شام امادس.
هرچقدر که اصرار کردیم برای شام بمونند گفتند که تا همین الانشم خیلی دیر شده و رفتند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
56
93
33
بعد از این که شام خوردیم رفتم و نشستم کنار حاج بابا تا یکم باهاش مشورت کنم.
-نظر شما چیه؟؟
حاج بابا متفکر جواب داد:
-خوب حاج رضا که شناخته شدس آقا کیوان هم که به نظر آدم خوبی میومد اما میمونه تصمیم گیری که اونم به نظرم تصمیم گیرنده خودتی و مهم نظر توعه نه هیچ کس دیگه ای.
_خوب حاج بابا من خودم نسبت به کار کردن تو این شرکت بی میل نیستم . شاید این برای من یه شروع خوب و مطمئن باشه.
-شیطون پس تو که تصمیمتو گرفتی چرا با من مشورت میکنی دیگ؟؟
_نه حاج بابا هنوزم اگه شما بگین نه من پامم توی اون شرکت نمیزارم.
بغلم کرد و گفت:
-نه دخترم شوخی کردم باهات تو خودت اون قدری عاقل هستی که بتونی تصمیمی رو بگیری و اونو عملی کنی منم ازت مطمئن مطمئنم.
-ممنونم...راستی مامان سارا کی میاد خونه به نظرم دیر شده،نشده؟؟
حاج بابا:
-نه دخترم ...مثل این که کارای بیمارستان حاج خانم یاسری یکم طول کشیده...باهاش تماس گرفتم گفت که تو راهه الاناست که دیگه برسه خونه.
-آهااا...پس شب بخیر من دیگه برم بخوابم.شما نمیخوابین؟
-برو عزیزم شب توهم بخیر من تا سارا بیاد منتظر میمونم.
فکرامو کرده بودم فردا حتما به حاج بابا میگم که به آقا کیوان خبر بده.

**
-دخترم،شایسته جان،پاشو مادر...
پلکامو باز کردم دیدم مامان ساراست که نشسته لــ*ب تخت و صدام میکنه
_سلام مامان جون
-سلام عزیزم پاشو صبحونتو بخور مگه نمیخوای بری شرکت آقای سماواتی؟
_چرا چرا...ساعت چنده؟
ریلکس جوابمو رو داد:
-ساعت هفته این جور که مهدی میگه باید ساعت هشت،هشت و نیم تو شرکت باشی درسته؟؟؟
نشستم لــ*ب تخت کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:
-اگه حاج بابا اینجوری میگه که بله درسته؛شما برید من یه دوش میگیرم میام پایین.
مامان سارا:خوبه عزیزم پس زود بیا که دیرت نشه.
یه دوش سریع گرفتمو رفتم تو آشپزخونه،رفتم سمت حاج بابا و گفتم:
-سلام بر بابای گل خودم
-سلام وروجک چرب زبون خودم.
مثل همیشه شاکی گفتم:
-حاج بابااا خواهش میکنم به من نگین وروجک من بیست و شش سالمه هااا تازه دارم میرم بشم مدیر مالی شرکت........
حاج بابا:بله بله سرکار خانوم ستوده میدونم ولی اینو از من نخواه چون برای من همون وروجکی..
تا خواستم حرف بزنم صدای شاکی مامان سارا بلند شد:وااااای مهدی جان بزار بچم صبحونشو بخوره الان دیرش میشه باید همینجوری بره.
_وروجک و چرب زبون و بقیه ی صفاتی که به من میدادین کم بود حالا بچه هم بهش اضافه شد؟


ماشینو پارک کردم و رفتم سمت درب ورودی شرکت...




یه نگاهی روی ساعتم انداختم و روبه کیوان گفتم:
-پس این کارمند محترم قرار نیست تشریفشونو بیارند؟
-:قرار بود ساعت هشت و نیم اینجا باشن حالا هم که هشت و بیست دقیقس بالاخره خانمه هاااا تا میره آماده بشه طول میکشه.

-فکر کنم حداقل تو اینو بدونه که از بد قولی و تاخیر بیجا خوشم نمیاد.

-:هرچند اینی که من دیدم نیاز به تلف کردن وقتش نداشت ولی خودمونیمااا به چشم خواهری دختر قشنگی بود.....قششششنگ از ایناست که خودت میپسندی ....
ابروهام رو بالا انداختم:
-به به چشم خواهرم روشن بعد یه بچه شوهرش هرررچی دخترخانوم هلوعه به چشم خواهری میبینه. اوخی،درضمن تو که میدونی من به همکارام نخ نمیدم پس حرف نزن.

-بله بله اما از بابت این یکی خیالم تخت تخته چون اگه تو هم بخوای اون محاله ممکنه بهت نخ بده .
خندید تا رفتم جوابی بدم تلفن دفتر زنگ خورد،گذاشتم روآیفون:بفرمایید خانوم عظیمی
-ببخشید اقای دکتر یه خانومی اینجا هستند به اسم ستوده گویا که با شما کار دارن راهنماییشون کنم داخل؟
یه نگاه پرسشگر به کیوان انداختم که آروم طوری که من بشنوم گفت
-خانم ستودس کارمند جدیده
-اهان....راهنماییشون کنین داخل به آقای احمدی هم بگید سه تا چایی بیاره.
در اتاقو زدن و عظیمی اونو راهنمایی کرد داخل.
نهع!ینی واااقعا قراره من کارای شرکتو بسپارم به این بچه؟!!وقتی با کیوان احوال پرسی کرد برگشت سمت من؛احساس کردم از دیدن من کمی جا خورده ولی سریع به خودش اومدو سلام کرد.
جواب دادم و دعوتش کردم به نشستن . کیوان شروع کرد به صحبت کردن و رو به دختره گفت:
-خوب شایسته خانوم ایشون آقای دکتر آرش راد دوست من و رئیس این شرکت هستند.
به دختره نگاه کردم دیدم انگار هنوز داره گیج میزنه،یه لبخند مصنوعی زد و گفت:
-سلام من ستوده هستم آقای راد و خوشبختم.
-همچنین،کیوان تعریف کرده که چه قدر به کارتون واردین ولی من بازم لازم میدونم یه چیزایی رو براتون توضیح بدم، اگه بنابر این باشه که با ما همکاری کنید این شرکت یه قوانینی داره که باید حتما تاکید میکنم حتتما رعایت بشه.یک این که حتما باید وقت شناس باشین دوست ندارم هیچ بی انظباتی ای رو از کارمندام ببینم.دو،اون ساعتی رو که تو شرکت هستین تمرکزتون فقط و فقط باید روی کارای مربوط به شرکت باشه و امیدوارم که از اون خانومایی نباشید که دنبال حرف زدن وقت و بی وقت و به اصطلاح خاله زنک بازی باشین و این که به خوبی بتونید کارمندای بخش خودتونو اداره کنین.
حدود یک ساعت دیگه هم در هر مورد مربوط به کارش صحبت کردم و ادامه دادم:
-دیگه صحبتی ندارم و اینا شرایط کار کردن تو این شرکته اگه میپذیرین درباره ی قرار داد و حقوقتون صحبت کنیم.



بعد از این که بحثمون در رابطه با حقوق تموم شد به عظیمی گفتم که بیاد داخل و خانم ستوده رو ببره و با بخش های مختلف شرکت آشناش کنه.به محض این که ستوده و عظیمی رفتند،
کیوان رو کرد سمتم:
-دیدی داشت چطوری بهت نگاه میکرد یا نه؟؟
من:آره ....یه جوری هم نگاه میکرد.
-ناقلااا نکنه باهاش دوست بودی ها؟؟یکم فکر کن شاید یادت اومد.
همه اینارو باخنده ولودگی میگفت.
-گمشو بابا،مگه میشه من یه همچین دختری رو یادم بره؟میگماا نکنه ازم خوشش اومده؟؟
-گمشو اخه تو قیافه داری؟که تازه خوش اومدن هم داشته باشی؟
نگاهی بهش انداختم:
-من قیافه ندارم؟نداشتم که اییین همه کشته و مرده نداشتم که.
-حالا قبول قیافه داری اما این شایسته خانم یه جوری نگاهت میکرد انگار تو رو میشناخت.
-کم چرت بگو پاشو برو به کارات برس.
-باشه من که میرم ولی توام زیاد به اون دختره فکر نکن برات خوب نیست.
اینو گفت و قبل از این که جا خودکاری رو پرتاب کنم سمتش رفت.
پسره ی خل و چل،مگه من بی کارم که بشینم فک کنم.
واقعا من کارامو به این دختره سپردم؟اصلا قیافش به سنش نمیخورد خداکنه که کارمندا ازش حرف شنوی داشته باشن.


شایسته:
رفتم سمت آلاچیق گوشه ی حیاط،چرا باید بازم میدیدمش؟اونم بعد این همه سال.
همون آدم ده سال پیش بود.درسته از اون روزا خیلی میگذره اما این آدم کسی نبود که از ذهن من پاک بشه . نه از ذهن و افکار من و نه اون شایسته ی احمق شونزده ساله.
اما دلیل این ماندگاری اون رویای دست نیافتنی بچگی هام نبوده و نیست،بلکه بار سنگین حقارتی بود که ده سال تمام رو شونه هام سنگینی میکرد.من باید تو اون شرکت بمونم و به اون ثابت کنم که من شبیه مادرم نیستم،من فقط و فقط خودمم نه یکم کم تر و نه یکم بیشتر.
 
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
56
93
33
داشتیم عصرونه میخوردیم که حاج بابا گفت:حالا تصمیمی که گرفتی جدیه؟
من:آره حاج بابا من باید بمونم و بهش ثاابت کنم که من با چیزی که اون فکر میکنه خیلی خیلی متفاوتم .
حاج بابا:ولی من نمیتونم بهت این اجازه رو بدم تو نمیتونی اونجا کار کنی.
من:ولی حاج بابا.......
حاج بابا:نه اجازه نمیدم
من:من که گفتم چجوری ده سال پیش منو تحقیر کرد؟اون باید....باااید بفهمه که نسبت به من اشتباه کرده.
حاج بابا:ولی..ولی بازم مثل قبل اذیت میشی.
من:حاج بابا اجازه بدین الان که با گذشته ها روبرو شدم این قضیه رو برای خودم حل کنم.
حاج بابا:باشه من تسلیمم ولی هر وقت حس کردم داری اذیت میشی بی حرف از اون شرکت میای بیرون.
صروتشو بوسیدم و گفتم:ای قربون حاج بابای خودم برم من.
......
آلارم گوشیو قطع کردم و رفتم سراغ کمد لباسام.یه شلوار جین تنگ قهوه ای و یه مانتوی کرم برداشتم و از بین شالهام یه شال قهوه ای برداشتم رفتم جلوی آیینه موهای بلندمو که تا کمرم میرسیدو شونه کردم و با کش بالای سرم بستم یه رژ لــ*ب ملایم رنگ لــ*ب زدم و سرمه ای که حاج بابا از مشهد واسم خریده بود رو توی چشمام کشیدم به قول مامان سارا چشمام اونقدری گیرا بودن که نیازی به ریمل و خط چشم نداشتم.
لباسایی که اماده کرده بودمو پوشیدم و از بین کفشام نیم بوت قهوه ای برداشتم و رفتم سمت آشپز خونه تا صبحونه رو کنار مامان و بابا بخورم و برم برای اولین روز کاری.

در حالی که خداحافظی میکردم کلیدو برداشتم و رفتم سمت206مشکیم.یادمه رفته بودیم نمایشگاه دوست بابا که وارد کننده ی خودرو بود.حاج بابا دست گذاشت روی جنسیس سفیدی و گفت:این چطوره دخترم؟
من:مگه میخواین ماشینو عوض کنید؟ حاج بابا خندید و گفت:نه...میخوام برای دخترم یه ماشین بخرم که راحت بره دانشگاه و بیاد.
من:اصلا نیازی نیست من با سعید میرم یا با اتوبوس میرم.
حاج بابا:سعید رو میخوام ببرم کارخونه دنبال یه راننده ی جدیدم برای خونه و ترجیح میدم خودت ماشین داشته باشی.
من:ولی من با این ملشین نمیرم دانشگاه من دارم میرم بین یه سری جوون که شاید به سختی کرایه ی اتوبوس رو پرداخت میکنند،کار درستی نیست.
حاج بابا:قربون دخترم برم با اون درک و فهمش باشه اینو نمیخریم ولی یه ماشین ارزونتر که تو چشم نباشه انتخاب کن.
من:به نظرم 206 بخرم بهتره که گویا اون هم اینجا نیست.
حاج بابا:تو فقط رنگشو بگو به سعید میگم بره دنبال کاراش فردا هم برو محضر دو تا امضا بده.

درو باز کردم و وارد ساختمون شرکت شدم .خانمی که دیروز فهمیده بودم منشی شرکته و فامیلش عظیمیه بلند شد و گفت:سلام خانوم ستوده خوش اومدید جوابشو دادم .
گفت :آقای راد گفتن به محض این که رسیدین برین توی اتاقشون .
با سر حرفشو تائید کردم و راه افتادم سمت اتاق آرش در زدم که گفت:بفرمایید. رفتم و تو و گفتم:سلام آقای راد.سلام کردو
گفت:خانوم ستوده ببخشید یه چند لحظه منتظر باشین تا بنده کارام تموم بشه و با دست به مبل اشاره کرد،نشستم روی مبل و یه نگاهی به چهرش انداختم.
اوفففف،بالاخره بعد از ده دقیقه بلند شد ساعتشو دور مچش حرکت داد و روبه من گفت:ببخشید منتظر شدید. دستشو به سمت در گرفت و گفت:بفرمایین بریم بخش شما تا با همکاراتون آشنا بشید.
من:خواهش میکنم شمابفرمایید. رفت سمت در منم پشت سرش رفتم ، یه پیراهن صورتی کثیف پوشیده بود با یه شلوار قهوه ای سوخته و یه جفت کالج همرنگ شلوارش. ساده و در عین حال شیک....

آرش:
به عظیمی گفته بودم که وقتی ستوده اومد قبل از این که بره تو قسمت حسابداری بهش بگه بیاد تو اتاقم.
واسه این که ببینم با چه تیپی میاد سرکار امید وار بودم از این دخترایی نباشه که هر تیپی رو مناسب محل کار بدونه و این که خودم به بچه ها معرفیش کنم چون اگه خودش میخواست تنها با بچه ها رو به رو بشه بعید میدونستم که براشون جابیافته که این دختر جوون و کوچولو قراره بشه رئیسشون و باید ازش دستور بگیرند.رسیدیم به بخش حسابداری . تعارف کردم که اول وارد بشه وارد که شدیم و کارمندا دیدن منم هستم ایستادند و سلام دادند.
گفتم:سلام،راحت باشید ایشون خانم ستوده هستند مدیر مالی جدید،از این به بعد همکار و رئیس شما هستند امیدوارم همکاری لازم رو باهاشون انجام بدین و هیچ جور بی احترامی به ایشون رو هم قبول نمیکنم.


بچه ها که انگار یکم جا خورده بودند ابراز خوشبختی کردند و ستوده هم در جواب هر کدوم لبخندی زد و تشکر کرد.روبه ستوده گفتم:خب امیدوارم شروع خوبی داشته باشید، هرجا به مشکل برخوردید با خانم جمشیدی مشورت کنید از کارمندای با سابقه هستند،امیدوارم با کارمندا مشکلی نداشته باشین چون همه به کارشون واردند.
نزدیک بود از دهنم در بره و بهش بگم شما خودتون هم حرفه ای هستید اما نگفتم پیش خودم گفتم پررو میشه.
برگشتم تو دفتر خودم،این دختر اگه میخواست همینطور آروم باشه، اینا میخوردنش امیدوار بودم بتونه کنترل اوضاع رو به دست بگیره؛چند روز دیگه آخر ماه بود و همه حساب کتابا و پرداختا میریخت روی سرش باید ببینم چیکار میکنه،از پس این همه کار بر میاد...میتونه رو کار بچه ها نظارت کنه یا نه.

شایسته:
حدودا چهار روزه که دارم توی شرکت کار میکنم حالا دیگه با تموم همکارا آشنا شدم فکرم بد جور مشغوله از یه طرف آخر ماهه و حساب کتا با کلافم کرده گویا اونی که قبل من اینجا بوده مشکلاتی رو درست کرده از یه طرف دیگه هم نمیدونم چجوری به آرش بگم که من کیم که من شایستم که من مثل پریچهر نیستم.
پوففففف حالم به هم میخوره از این همه دورویی از این مخمصه ای که توش گیر افتادم سخت مشغول افکارم بودم که در زدن.یکم خودمو جمع و جور کردم و گفتم:بفرمایید.عظیمی بود اومد سمت منو یه سری برگه گذاشت روی میز و گفت:سلام خانم ستوده آقای راد گفتن که یه نگاهی هم به این برگه ها بندازید.
من:بله حتما....یه نگاهی رو برگه ها انداختم و ادامه دادم میتونید تشریف ببرید.
بعد از یکی دو ساعت تقریبا کارام تموم شده بوداما هنوزم فکرم درگیر بود هیچ جوری نمیتونستم با خودم کنار بیام اخرم تصمیم گرفتم که زنگ بزنم به عرفانو با اون مشورت کنم همیشه تو مشکلاتم از اون کمک میگرفتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
56
93
33
یه نگاهی به ساعتم انداختم ساعت شش بود دیگه کارمندا باید کم کم میرفتن کیف و کتم رو برداشتم رفتم سمت اتاق ستوده دیگه باید کارش تموم شده باشه.وارد بخش که شدم دیدم هیچ کس اونجا نیست هه...دختره چه بی مسئولیته....صدای گریه شنیدم دوباره توی بخشو نگاه کردم اما کسی رو ندیدم خواستم عقب گرد کنم که فهمیدم صداها از اتاق ستودس.فقط صدای یه هق هق خفه میومد....رفتم پشت در خییلی آروم بازش کردم .ستوده سرش رو از روی میز برداشت،با تعجب نگاهم کرد و دستپاچه بلمد شد .
من:ببخشید در زدم اما مثل اینکه نشنیدید.
ستوده:معذرت میخوام حواسم نبود.
من:بله متوجه شدم اومده بودم دنبال برگه ها،اگه حالتون خوب نیست میتونید فردا تحویل بدید . الانم که ساعت کاری تموم شده میتونید برید خونه.
ستوده:یکم دیگه از کارام مونده انجام بدم میرم. داشتم میرفتم بیرون که یهو برگشتم نمیدونستم چجوری بپرسم گفتم:قصد دخالت ندارم اما کنجکاو شدم دلیل ناراحتیتونو بدونم خدایی نکرده به همکارا و شرکت که مربوط نیست؟؟
ستوده:نه نه ،اصلا اینجوری نیست .اینو گفت و سرش رو انداخت پایین انگار یه چیزی رو مخفی میکرد،دیگه بحثو کشش ندادم ..گفتم پیش خودش فکر الکی میکنه.. و گفتم:خب پس....فقط خواستم آشناهای آقای سماواتی توشرکت من دچار مشکل نشن.عجب دلیل مسخره ای اوردم.
ستوده:خیلی ممنون...خیر...مشکلی نیست.
از دفترش اومدم بیرون،فکر کنم با دوست پسرش حرفش شده بود..نه بابا دوست پسر نداره که..چرت نگو آرش مگه میشه نداشته باشه؟؟منم اگه جای پسره بودم همش یه کاری میکردم که گریه کنه و بشینم به اون چشم هاش نگاه کنم.
خندم گرفت.ترجیح دادم به جای فکر کردن به این چیزای مسخره زنگ بزنم به پرستو و ببرمش یه رستوران شیک..از بس این دختر پی پول و تجملات بود ...ولی خوب برای یه مدت خوب بود باهاش خوش میگذشت.
پرستو:سلام عشقم کجایی؟چه عجب زنگ زدی؟سرت کجا گرم بود این چند روزه؟
من:واای پرستو آروم چقدر حرف میزنی کار داشتم آخر ماه بوده مثلا ،میام دنبالت بریم رستوران سریع اماده شو.
پرستو:آرش جونم امشب مهمون داریم نمیشه ...داشت برا من ناز میکرد...
من:خب باشه...خدافظ و قطع کردم.به دو دقیقه نرسید که زنگ زد ..مطمئن بودم که زنگ زده بگه میاد.
من:بگو ...چیکار داری؟
پرستو:آرش چرا انقدر زود قطع میکنی؟خب شوخی کردم
من:قطع کردم که یاد بگیری با من از این شوخیا نکنی کاری نداری؟؟؟
پرستو:من آماده ام بیا بریم کی میرسی؟
من:چه بدددد من جایی قرار دارم
پرستو:خب آرش من یه حرفی زدم بیا دیگه.
من:خیلی خب میام.فعلا.
ساعت دوازده شب بود که رسیدم خونه شب خوبی بود یعنی خوب میشد اگه پرستو انقدر نمیچسبید به من.انقدر حرصم داد که دعوتش نکردم بیاد خونه.رفتم سراغ تلفن و پیغام ها رو گوش دادم دوتاش از خونه باغ بود،طبق معمول مامان از اونجا نرفتنم گله میکرد که چرا نرفتم بهش سر بزنم.
رفتم سمت اتاق،باید میخوابیدم فردا تو شرکت کلی کار داشتم


شایسته:
ساعت هفت بود داشتم آماده میشدم که برم شرکت،یه جین سفید پوشیدم اون مانتو کتی چهارخونه ی سفید-مشکی که هفته ی پیش خریده بودم رو هم پوشیدم کیف دستی مشکیمو هم برداشتم و تو آیینه یه نگاه به شالم انداختم و رفتم پایین.
مامان سارا داشت درمورد ناهار به سودابه خانم حرف میزد آروم رفتم جلو به سودابه خانم اشاره کردم که هیچی نگه و مامان سارا رو از پشت بـ*غـل کردم.
من:صبح مامان خودم بخیر.
مامان سارا:وای سکته ام دادی دختر اینجوری صبح بخیر میگن؟؟گونشو بوسیدم و گفتم:خب کیف میده این جوری بغلتون کنم.برگشت سمتمو گونمو بوسید.گفت:تو اگه این زبون رو نداشتی چکار میکردی؟بشین...بشین صبحونتو بخور.
من:حاج بابا کجاست پس؟
مامان سارا:الاناست که بیاد تو بشین عزیزم.
حاج بابا:به به خانومای خونه چی داشتین پشت سر من میگفتین؟؟
مامان سارا:وا مهدی جان ما کی پشت سرت حرف زدیم؟؟
من:داشتم میگفتم چقد حاج بابامو دوس دارم.
حاج بابا:منم باور کردم.بعد کلی خندیدن راه افتادم سمت شرکت همش هم فکرم درگیر دیشب بود .خوشحال بودم که حرفامو نشنیده از طرفی هم میگفتم اگه شنیده بود و به روم می آوردبهش توضیح میدادم و راحت میشدم.
پوففف فکرامو کنار زدم،امروز باید تمرکز میکردم روی کارم.اخر فروردین بود و باید حسابای زیر مجموعه ها رو جمع میکردم و فیشای حقوقی رو رد میکردم.کار توی شرکت زیاد بود.حساب کتاب حقوق همه ی کارگرا،سرپرست و مهندساو... همه توی همین شرکت محاسبه میشد و من باید خیلی دقت میکردم که اشتباهی رخ نده،البته شلوغیش مال آخر هر ماه بود وگرنه بقیه روزا کارا سبک تر بود.
کیفم رو روی میز گذاشتم و برگه ها رو برداشتم تا ببرم تحویل آرش بدم.


رسیدم دم اتاقش به خانم عظیمی گفتم آقای راد تشریف دارند؟
عظیمی گفت اجازه بدین اطلاع بدم که اومدید.داخلی آرش رو گرفت و اطلاع داد که من اومدم.وارد دفتر شدم.
من:سلام آقای راد روز بخیر مدارکی رو که گفته بودید اوردم شرمنده نتونستم که زود تر تحویل بدم.
آرش:سلام ایرادی نداره بذاریدشون روی میز اجازه گرفتم و خواستم برم که صدام زد
من:بفرمایید امری داشتین؟
آرش:کارا چطور پیش میره؟لیستای بیمه آماده شد؟
من:امروز دیگه تکمیل میشه بچه ها کارشون رو خوب انجام میدند.
ارش:اگه میشه اول کارای پروژه ی کرج رو اماده کنید میخوام تا ظهر نشده حقوقشون به حسابشون واریز بشه و کارای بیمه شون حل بشه.
من:چشم اقای راد پس با اجازتون برم
ارش:بفرمایید
رفتم تو بخش خودمون سعیدی رو صدا زدم گفتم:کارای کرج به کجا رسیده؟
سعیدی:دیگه تمومه فعلا دارم لیستای بچه های خودمون رو رد میکنم.
من:بچه های خودمون رو فعلا کنار بزار کار کرج رو تموم کن تا ظهر باید تموم بشه و لیستا رد بشن. یه چشم گفت و رفت،پسر ارومی بود . درست و حسابی دل میداد به کار،کلا بچه های بخش همشون اهل کار بودند حالا جوونترا و هم سن و سالای خودم یه کم سر به هوا بودند.کارمندای بخش حسابداری بدون در نظر گرفتن خودم ده نفر بودند.شش تا خانوم و چهار تا آقا.

به صندلیم تکیه دادم و یه نفس راحت کشیدم.آخیش ،تموم شدااا،ساعت پنج عصر بود.دراتاقو زدن.
من:بفرمایید.ستاره داشت از بین در سرک میکشید ،باهاشون راحت بودم و به اسم صداشون میزدم اما اقایون رو به فامیل صدا میزدم و البته خانم سهیلی چون که از من بزرگ تر بود.
ستاره:اجازه هست بیام داخل؟؟
من:یعنی الان بیرونی؟خب بیا تو صدای خنده بچه ها اومد.اینا همشون پشت در بودن؟؟
اومد داخل و گفت:خب راستش شایسته جون ما و بچه ها همیشه روز اخر ماه بعد از تموم شدن کار میریم کافی شاپ .میشه توام با ما بیای؟؟
من:نه عزیزم برید خوش بگذره شاید بچه ها راحت نباشند.
ستاره:نه بابا این حرفا چیه راحتند چون قراره هرچی سفارش دادیم به حساب شما باشه.خنده ام گرفته بود من:مظلوم گیر آوردید حالا که اینجوری شد عمرا اگه بیام.
ستاره:شوخی میکنم بیا بریم خوش میگذره.
من:خب شما برید پایین من کیفمو بردارم و میام.


ستاره رفت بیرون و گفت:بزنید بریم بچه ها شایسته هم میادش.صدای طاهری اومد که میگفت:من که پول ندارم مهمون خانم ستوده هستم شماهارو نمیدونم.
ستاره:کم چاخان کن مسعود خوبه همین تمروز حقوقتو دادند.
داشتند بحث میکردن و رفتن بیرون،منم یه تلفن به مامان سارا زدم و خبر دادم که با بچه ها میرم بیرون.داشتم میرفتم از شرکت بیرون که تا خواستم درو ببندم یکی درو نگه داشت،ارش بود که داشت پشت سر من میومد بیرون.
من:ببخشید...حواسم نبود.
آرش:اشکال نداره،خسته نباشید.
من:شما هم خسته نباشید.گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و مشغول شد رفتم سمت آسانسور تا رفتم دکمه ی آسانسورو بزنم درب باز شد و ستاره:کجا موندی تو شایسته؟همه ی بچه ها منتظرتند.
یهو ساکت شد فک کنم آرش رو دیده بود.تا رفت دهـ*ن باز کنه ارش با یه صدای جدی گفت:بهتر نیست همکارتون رو که رئیستون هم محسوب میشه یه کم محترمانه تر صداش بزنید؟
ستاره:ببخشیدمن فقط حواسم نبود آقای راد
معلوم بود که حسابی دست پاچه شده چون تا من به خودم بیام با اسانسور رفته بود پایین.
آرش:مثل این که تو این مدت کوتاه خیلی با همکارا صمیمی شدید.
من:خب بچه های خوبی هستند،من باهاشون مشکلی ندارم.
آرش:بهتره تو محیط کار زیاد با زیر دستاتون صمیمی نباشید،نمیخوام از خوش برخوردیتون سواستفاده بشه.
من:حواسم هست،میتونم همکارام و کارم رو کنترل کنم.اسانسور رسید بالا باهم وارد شدیم.
آرش:خب حالا قراره با بچه ها کجا برید؟کلامش تمسخر امیز بود داشت منو مسخره میکرد که به همکارام گفتم بچه ها.....
من:داریم با بچه ها میریم بیرون،روی کلمه ی بچه ها تاکید کردم ،اونم تا برسیم پایین دیگه حرفی نزد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
56
93
33
سوار ماشین شدم و حرکت کردیم سمت کافی شاپ.شیرین و ستاره و طاهری با ماشین من اومدند بقیه هم با ماشین سعیدی اومدند.
طاهری:خب خدارو شکر دیگه امروز پول تاکسی نمیخوایم بدیم.
ستاره:حالا ی جوری میگه انگار هر روز مثل من پول تاکسی میده.
من:آقای طاهری فکر میکردم ماشین دارید شما البته...حمل بر بی ادبی نباشه ها یه روز دیدم که با ماشین اومدین.
طاهری:والا چی بگم..از خانم تابش بپرسید اینقدر دست فرمونشون عالیه که دوروز پیش نزدیک بود بریم اون دنیا فقط نمیدونم یهو چی شد که تصمیم گرفت جای کوبوندن ماشین تو دیوار بزنه به تیر برق و فقط ماشین رو داغون کنه.
ستاره:مسعود حالا هرجا میشینی بگو تقصیر خودته،رو کرد به منو گفت:شایسته باااور کن ماشین شبیه باغ وحشه رو فرمون یه مارمولک دیدم خب،نفهمیدم چی شدکه خوردم به اون.
من و شیرین که غش کرده بودیم از خنده،گفتم:خب حالا منو نخندونین که بزنم به یه جایی و همتون رو شهید کنم.
وای از بس خندیده بودم دیگه دل درد گرفته بودم.چقدر این بچه ها اهل مزه پرونی و بگو بخند بودند.مدت ها بود با یه چنین جمعی بیرون نرفته بودم...حتی تو دانشگاه هم زیاد با کسی صمیمی نبودم.


آرش(چهار ماه بعد)
-باشه مادر من،اصلا هرچی که شما بگی فعلا کار دارم.شب میبینمت.خداحافظ.
داخلی عظیمی رو گرفتم و گفتم سریعا خانم ستوده رو بگید بیاد دفتر و قطع کردم.
این مامان برای من اعصاب نمیذاشت.میدونم میخواد امشب منو بکشه به اون مهمونی و یکی از این دخترای فامیل رو ببنده بیخ ریش من.یکی نیست بگه اخه مادر من اگه من خواستم زن بگیرم خودم بلدم،حالا اگه بین اینا یه دختر به درد بخور پیدا میشد بازم حرفی نیود.
صدای در اومد.گفتم:بفرمایید.ستوده بود این دختر چرا به من که میرسید اخماش میرفت تو هم،میدیدم تو بخش خودش با همکاراش در حال بگو و بخنده،حتی وقتی با آقای احمدی هم حرف میزد همش لبخند داشت.
ستوده:سلام آقای راد مشکلی پیش اومده؟
من:بفرمایید بشینید قهوه میخورید یا چایی؟
ستوده:چیزی میل ندارم
من:خیلی خب امروز چند تا مهمون از فرانسه داریم تا یک ساعت دیگه میرسند یه جلسه داریم تو اتاق کنفرانس شما هم باید حضور داشته باشید.
ستوده:حضور من الزامیه؟؟
من:بله خانم،حضور مدیر مالی شرکت تو جلسه ها الزامیه،میخوام این جلسه امروز به نحو احسن اجرا بشه،جلب رضایت این مهمونا برای من خیلی مهمه.
ستوده:من تمام تلاشمو میکنم که تو جایگاه خودم درست برخورد کنم.
یه سری توضیحات درمورد همکاریمون با این مهمونای فرانسوی براش دادم که بدونه چه خبری و گفتم که میتونید برید.
ستوده:با اجازه.یعنی از قصد به من که میرسید خنده یادش میرفت،هرچند با اخم جذاب تر بود.
فکر نکنم تا حالا دختری دیده باشم که به خوبی ستوده بلد باشه تیپ بزنه،در عییین سادگی شیکی خودشو حفظ میکرد ولی خیلی ریزه میزه بود بهش نمیومد که بیست و شش سالش باشه.
کیوان تماس گرفت و گفت نزدیک شرکت اند .به عظیمی گفتم که اتاق کنفرانس رو اماده کنه و بروشور های شرکت رو هم بزاره روی میز برای مهمونا و بعدش کیوان رو بگه که آقایون رو ببره اتاق کنفرانس.
بعد از این که عظیمی بهم اطلاع داد مهمونا رسیدن ازش خواستم تا به ستوده هم اطلاع بده .تو راهرو کیوان رو دیدم
کیوان:آرش یه حرفی میزنم فقط خواهشا عصبی نشو داد هم نزن.
من:اوفففف کیوان باز چه گندی زدی پسر؟؟؟



کیوان:این یارو مردانی قرار بود تا الان برسه ولی میگه تو ترافیک گیر کرده.
من:آخه مرد حسابی الان تو فرانسه بلدی یا من؟
کیوان:نقصیر من چیه؟خوب این همه زبان بلدی فرانسه هم یاد میگرفتی.
من:آخه الان وقت این حرفاست؟
کیوان:خب چاره ای نیست حالا زیادم مهم نیست به زبان خوشون حرف بزنیم.انگلیسی رو که هم اونا بلدند و هم ما.
ستوده داشت میومد سمت ما به کیوان سلام کرد و رو به من پرسید:مشکلی هست آقای راد؟انگار یکم به هم ریخته اید
من:خیر خانم مشکل خاصی نیست.
کیوان:راستش خانم ستوده مترجم شرکت تو ترافیک گیر کرده الانم ما موندیم چکار کنیم...
ستوده:یعنی شما یا اقای راد به این زبان مسلط نیستید؟؟؟
من:بهتره به جای این سوالا بریم که به جلسه برسیم.
ستوده:اگه مشکلی نیست من میتونم تو این زمینه بهتون کمک کنم.
کیوان:بفرما..ارش هی میگم حرص نخور.خدا از غیب رسوند.
من:یعنی شما زبان فرانسه بلدید؟
ستوده:بله خوشحال میشم کمکتون کنم.
یه نفس راحت کشیدم وارد اتاق کنفرانس شدیم.به آقای فرانک ترزور و دیوید آبیدال خوش آمد گفتم و ابراز خوشبختی کردم البته همه رو به زبان انگلیسی گفتم،اه،لعنت به من.
ستوده کم کم جلسه رو به دست گرفت و شروع کرد درباره ی شرکت و نحوه کار ما باهاشون صحبت کنه. حرفای اونا رو به من منتقل میکرد و بالعکس.خوب شد که صبح بهش گفتم موضوع چیه.
اینجور که ستوده با اعتماد به نفس صحبت میکرد و مسلط بود ادم فکر میکرد زبان اصلیش فرانسه است. صحبتا تقریبا تموم شده بود،اونا هم انگار ناراضی نبودند ولی خب مسلما واسه تصمیم گیری زمان میخواستند.
تقریبا حس میکردم که دارم به نتیجه ی مورد نظرم میرسم.به ستوده گفتم که بهشون بگه تو یکی از هتلای خودمون براشون اتاق آماده کردیم میتونن تا پایان اقامتشون اونجا باشند یا حتی اگه باب میلشون نبود هرجایی که دوست دارند رو بگن تا واسشون آماده کنیم و ترتیب کاراشو بدیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
56
93
33
#پارت۲۱
توب کافی شاپ هتل نشسته بودیم،
آرش:خانم ستوده بهشون بگین اینجا ماشین در اختیارشون میذاریم تا چند روزی که اینجا هستند اگر مایل بودن به گردش بپردازن. وقتی به آقای فرانک گفتم لبخندی زد و گفت:پیشنهاد خوبیه به شرطی که یه همراه زیبا داشته باشیم که بتونه مارو هدایت کنه و تو این مورد کی بهتر از شما؟با خجالت لبخندی زدم و گفتم: باعث افتخاره که همراه آقایون محترمی مثل شما باشم.اما من تو شرکت یه مسئولیت هایی هم دارم باید آقای راد این اجازه رو بدند.
برگشتم سمت ارش و گفتم:آقای فرانک مایلند یکی از همکارا تو این گردش ها همراهشون باشه.
ارش یه نگاه عمیقی بهم انداخت وگفت:...میتونم حدس بزنم که اون یه نفر کیه.
پوففففف، نکنه فهمیده چی گفته بهم،سرمو انداختم پاییین وگفتم: خب.....اقای فرانک یه پیشنهادی دادند ومنم گفتم به خاطر مسئولیت هام توی شرکت باید از شما اجازه بگیرم .
دستی زیر چونش کشید وگفت:خب..این مهمون ها برای شرکت مهم اند ولی بازم تصمیم با خودتونه ،هرچند رضایت من مبنی بر اینه که کاراتون توی شرکت عقب نمونه.
من:خوب من مشکلی ندارم،بالاخره این آقایون همکارای اینده ی ما هستند،کارای شرکت هم حتما سر وقت انجام میشه.
هرچی که بود به گفته ی خود آرش جلب رضایت این مهمونا لازم بود.

توی ماشین بودم و به سمت خونه میرفتم،روز خسته کننده ای بود مطمئنم آرش حرفای آقای فرانک راجع به همکار زیبا رو فهمیده بود.چون بعد موافقت من یه پوزخند زد.یکی نیست بگه خوب ادم حسابی به خاطر کار تو قبول کردن.یه نگاهی به ساعت انداختم.احتمالا تا میرسیدم باید میرفتم سر میز شام.

حاج بابا و مامان سارا مشکوک میزدند امشب ،فک کنم داشتند یه چیزی رو مخفی میکردند.یعنی مطمئنا یه چیزی رو پنهان میکردند ،اینو از پچ پچ هاشون بعد شام فهمیده بودم.مثلا داشتم فیلم میدیدم اما حواسم بهشون بود.
حاج بابا:سارا جان چند دقیقه دندون رو جیگر بزار ،خودش میرسه و میبینتش.
مامان سارا:وااا حاجی مگه من خواستم حرفی بزنم فقط یکم خوشحالم.
یعنی داشتند آروم حرف میزدند،داشتم از کنجکاوی سکته میکردم ولی حرفی نزدم.

صدای آیفون بودم سودابه خانم جواب داد و درو باز کرد.
حاج بابا:دخترم پاشو ببین کیه.
من:چشم .
یه نگاهی بهشون انداختم مامان سارا هیجان زده بود انگار.رفتم طرف در ورودی و روبه سودابه خانم گفتم :کی بود؟؟
سودابه خانم:با تو کار داشتن دخترم.
وا حالا کی با من کار داشت؟اونم تو این ساعت از شب؟؟؟رفتم تو حیاط،.....حتما داشتم خواب میدیدم،این موقع شب؟؟یعنی کی اومده بود که من نفهمیده بودم؟؟؟
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.