درحال نگارش رمان فریاد درد | shadishh کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Shadi
  • تاریخ شروع
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
67
113
33
#1
اسم رمان:فریاد درد
نام نویسنده:shadish
ناظر: @Eli
ژانر:عاشقانه
خلاصه:
این رمان بیانگر پستی و بلندی هاییِ که تو زندگی شایسته وجود داشته و داره
یه عشق گمشده که بعد از سال ها پیدا میشه اما چجوری؟
چی باعث میشه اون از عشقش جدا شه؟
چجوری این عشق تو وجود شایسته قصه ما،دختر زجر کشیده دیروز و دختر قوی امروز دوباره شکوفا میشه؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Elahe Dehghani

Elahe Dehghani

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
9/8/18
123
554
93
22
#2
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
67
113
33
#3
#پارت۱
شایسته:
باصدای فریاد هایی ک از باغ میومد از خواب بیدار شدم سریع شالمو انداختم روی سرمو با سرعت هرچه تمام تر دویدم سمت عمارت
دیدم خانم داره مامانو از در عمارت هل میده بیرون و داد و بیداد میکنه رفتم جلوتر ک صداها واضح تر شد مامان ترسان گفت:
-پریسا خانم به خدا دارین اشتباه فکر میکنید.
اما خانم دوباره مامانو هل دادوگفت:
-دیگه نمیخوام چیزی بشنوم همه چیو دیدم فقط ازین خونه گمشو بیرون هم خودت و هم اون خانواده ی پست تر از خودت
مامان این بار با عجز گفت:
-پریسا خانم به خدا دارین اشتباه میکنید م...
هنوز حرفش تموم نشده بود ک آقا جواد سرا سیمه دوید بیرونو گفت:
-خانمم داری اشتباه میکنی تو الان عصبانی هستی بزار یه موقع که آروم تر شدی برات توضیح میدم اصلا..اصلاهمین الان بهت میگم...
خانم عصبی دادزد:
-شنیدنیارو شنیدم دیدنیارم دیدم با چشمای خودم.. میدونی چیه؟اصلا ازدواج منو تو از اولم اشتباه بود تو یه آشغالی یه آشغال به تمام معنا حالم ازت بهم میخوره چطور تونستی ؟ هان؟
بدنم از ترس و تعجب داشت میلرزید دیگ صدای خانم شبیه ناله شده بود یهکم تلو تلو خورد، دستش رو گذاشت روی سرش و افتاد روی زمین آرش و الیسا ک بهت زده بودند از این دعوای پدر مادرشون،باهم گفتند:
-مامااان و به سمتش دویدند


****تواتاق نشسته بودمو داشتم به بحثای تکراری این 5روز نحس گوش میکردم بابا با داد به مامان گفت:
-بروگمشو بیرون از این خونه گمشو.
جوابش داد بلند تری بود که مامان زد:
-باشه...باشه من میرم اما بعد از این که تمام حرفای دلمو زدم این کارو میکنم، تو یه آدم معتاد بیشتر نبودی،من این زندگی سراسر نکبتو چرخوندم من بودم که نذاشتم از گشنگی بمیری این من بودم که وظایف تورو انجام میدادم. من میرم باشه اما بدون اگه من نبودم توام الان اینجا نبودی،یه کارتون خواب عوضی بیشتر نبودی یه خیابونی ولگرد یه...یه....
دیگه صدایی نیومد و تنها صدایی که اومد صدای کوبیده شدن در به چارچوب در بود سریع دویدم بیرون و داد زدم :
-مامان
بابا گفت:
-ولش کن زنیکه ی رذل پست فطرت رو.
بدون توجه به حرفای بابا دویدم سمت در باغ و دوباره مامانو صدا زدم ولی جوابی نداد و فقط دوید.
تارسیدم دم در آرش و الیسا رسیدن خونه دیگه مامانمو ندیدم چون آرش دیدمو گرفته بود وایساده بود جلوی من شرمنده سرمو بردم پایین چیزی نمیدیدم ولی میتونستم پوزخند روی لبشو حس کنم.
احساس میکردم من گناهکارم نه مامانم، سرم رو آروم بردم بالا تا ببینم واقعا داره پوزخند میزنه یا فقط من حس میکنم اما به محض این که سرمو بردم بالا.....

#پارت۲


به محض بالا آوردن سرم دست آرش رو صورتم نشست .
با لرز دستم و روی صورتم گذاشتمو یه قدم عقب رفتم.
داد زد:
-همتون از این خونه گم میشید بیرون توام یه آشغالی میشی مثل مامانت
شما باعث شدین مامانم الان رو تخت بیمارستان باشه و به این حال و روز بی افته. نمیخوام دیگه تکرار کنم پس تا شب وسایلتون رو جمع میکنید و از این خونه میرید بیرون دیگه نمیخوام چشمم به هیچکدومتون بخوره.
عقب عقب رفتم و بعد با گریه به سمت خونه ی سرایداریمون دویدم و به شایان گفتم:
-وسایلو جمع کن باید از این خونه بریم دیگه نمیتونیم اینجا بمونیم
....
حالا بی خونه بودن هم به همه ی مشکلاتمون اضافه شد.
همیشه منو شایان باید چوب اشتباهات مامان و بابا رو بخوریم.حالا خونه از کجا پیدا کنیم؟ خدایا چرا ما باید این همه مشکل داشته باشیم ...
بابا هم که عین خیالش نبود داره چه بلایی سرمون میاد.
دیگه مادری هم در کار نبود تا خرج زندگی رو در بیاره.
وسایل خاصی که نداشتیم اما هرچی بود و نبود رو داخل کارتون چیدم.

شایان هم تو این چند روزه داغون شده بود حس میکردم زیر فشار اشتباه مامانو بابا داره له میشه،دیوانه وار برادرم رو دوست داشتم و این روحیش من رو هم داغون میکرد،
به محض این که شایان بابارو به زور از خونه کشید بیرون در باغ بسته شد.
حالا مابودیم و وسایلمون...
و البته خفت و عذابی که واسه اشتباه مامان تا ابد دنبالم بود.

***(ده سال بعد)
درباز بود و وارد سالن شدم.اووف شلوغی این چند هفته ی اصفهانم حسابی آدم و کسل میکرد.
مانتو و شالمو درآوردمو روی کاناپه انداختم و نشستم که سارا جون اومد:
-عه؟!مامان تو کی اومدی؟
به احترامش بلند شدم :
-یه پنج دقیقه ای میشه، ببخشید سلام
سارا جون:
-سلام عزیزم بشین برات شربت بیارم.
-یعنی الان هیچی بهتر از اون شربت سکنجبین های معروووف شما نمیچسبه ها.
لبخندی زد و همینطور که به سمت آشپزخونه میرفت خندید:
- شیرین زبون مامان.
با یه لیوان شربت برگشت و گذاشتش روی میز. همه ی شربتو خوردم نفسی گرفتمو گفتم:ممنون مامان جون من میرم اتاقم.
مامان سارا:برو عزیزم یه دوش بگیر و زود بیا تا شام بخوریم.
چشمی گفتم وبه سمت اتاق رفتم .

سریع یه دوش گرفتم موهامو خشک کردم و رفتم پایین
حاج بابا جلوی تلوزیون نشسته بود با ذوق سلامی کردم و با هم دیگه به سمت آشپز خونه رفتیم.
به به غذا فسنجون بود اونم دست پخت سودابه خانم .
بعد از شام حاج بابا صدام کرد.
جواب دادم:
-جانم بابا؟
گفت:
-چه خبر از کارت؟
سری تکون دادم:
-سرمون شلوغه آخر ساله و کلی حساب کتاب خودمم که دیگه آخرای کارمه تو اون شرکت.
لــ*ب زد:
-هنوز اصرار داری روی تموم کردن همکاریت با آقای صادقی؟
-آره.بهتره که دیگ اونجا کار نکنم.
حاج بابا نفسی گرفت:
-هرجور خودت میدونی دخترم حداقلش اینه که رفت و آمد تو بیشتره و بهتر محیط اونجا رو میشناسی.....
 
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
67
113
33
#4
#پارت۳

دوست نداشتم هر روز چشمم به آقای صادقی بیافته و معذب باشم که نتونستم جوابگوی احساس پسرش باشم
حاج بابا متفکر گفت:
-خب میخوای به آقای جعفری بسپارم برات یه کار دیگه پیدا کنه؟ منو که قابل نمیدونی و نمیای پیش خودم.
شرمنده لــ*ب زدم:
-نه حاج بابا شرمنده اصلا نمیخواستم اینجوری برداشت کنید. من...من...راستش فقط نمیخوام به خاطر اعتبار شما بهم کار بدن. خودتونم میدونید چرا نمیام پیش شما کار کنم.
دوست نداشتم کسی بخواد فکر کنه چشمم دنبال پول حاج بابا یا بقیه ی اموالشه.
........
روبروی تلویزیون کنار سفره ی هفت سین نشسته بودیم و چشم براه بودیم سال نو شروع بشه.
_آغاز سال یک هزارو سیصد و نود و دوی هجری شمسی.
صدای گوینده بود که تحویل سال رو اعلام میکرد،از جام بلند شدم مامان سارا رو بـ*غـل کردم و بوسیدمش حاج بابا بغلم کردو پیشونیمو بوسید.چقدر من این زن و مرد رو دوست داشتم. عیدیم رو که گرفتم هدیه ی جفتشون رو دادم.
مامان سارا خیلی از روسری ای که براش خریده بودم خوشش اومده بودو حاج باباهم به خاطر ساعت ازم تشکر کرد.
****


دوماه بود که با اون فضاحت آرش مارو از عمارت بیرون کرده بود با کلی دنگ و فنگ و بدبختی تونستیم یه اتاق کوچیک نقلی تو سوت و کور ترین نقطه ی شهر پیدا کنیم.
سال تحویل بود و من یه دختر 16ساله داشتم اولین سال توی عمرمو بدون مادرم پشت سر میذاشتم،شایان خیلی داغون بود زیر چشماش گود افتاده بود میگفت خوبم ولی هرچی بود منم یه خواهر بودمو میتونستم برادرمو بفهمم و درک کنم اما چکار میتونستم بکنم؟
چکار میتونستیم بکنیم؟
با پدری که عین خیالش نبود که تو چه فلاکتی افتاده و افتادیم و یک مادر که به خانوادش خیانت کرده بود و به غیر از شوهر قانونیش با یه مرد دیگه هم بوده.
اما....بالاخره هرجوری بود میگذشت یعنی باید سعی میکردی خودتو با این زندگی وفق بدی اما من نمیتونستم کاری بکنم و همدمم گاهی شایان بود و گاهی اشکام؛
بالاخره با هر فلاکتی بود میگذشت.
با اون شرایط دیگه نمیشد درس خوند تصمیم گرفتم که برم بیرون و یه کاری برا خودم دست و پا کنم فردای اون روز تصمیممو عملی کردم،بالا خره باید یه جوری این زندگی نکبتی رو اداره میکردم یا نه؟شایانم میرفت سر کار ولی در آمد زیادی نداشت.
اون روز هرچی دنبال کار گشتم نتونستم کاری رو پیدا کنم،خب عادی هم بود کسی به یه دختر بی تجربه کاری رو نمیسپرد.
دیگه خسته شده بودم برگشتم و سعی کردم هرچه زود تر برسم تا یه چیزی برای شام آماده کنم.
رسیدم خونه هرچی در زدم کسی درو باز نکرد راستش نگران شدم چون بابا سر کار نمیرفت و همش تو خونه بود به همین خاطر رفتم پیش صاحبخونه و کلید یدک رو ازش خواستم که اونم نگرانیمو درک کرد و کلید و بهم داد.
درو باز کردم رفتم توی اتاق اونقدری کوچک بود که به همه جا دید داشته باشم.
با دیدن صحنه ی روبروم روی دوتازانوم افتادم.
بابا اونطرف سالن افتاده بود و دهنش کف کرده بود...

#پارت۴
****
صدای مامان سارا باعث شد از افکارم بیام بیرون.
_تو حواست کجاست دختر؟نمیخوای جایی رو برای تفریح پیشنهاد بدی؟
من:
-نه ه ترجیح میدم بمونم تو خونه.
مامان سارا نا امید نفسی کشید و گفت:
-من دیگه نمیدونم چیکارت کنم که بیای بیرون یه کم.هرجور راحتی پاشو بریم شام بخوریم.
آروم لــ*ب زدم:
-چشم.
رفتم تو آشپز خونه سودابه خانم رو دیدم.
نمیدونم چرا اما وقتی سودابه خانم رو میدیدم یاد خودم و بدبختیام میافتادم .
رفتم کنارش باهاش دست و روبوسی کردمو سال نو رو بهش تبریک گفتم اونم بغلم کرد پیشونیمو بوسید و بهم تبریک گفت.

_کیش و مااات
جیغی از سر شادی کشیدم:
-دیدی بازم من بردم؟
حاج بابا:خب قبول (رو مبل کنار خودش جا باز کرد)بیا بشین وروجک خانوم.
نشستم کنارش بغلم کرد پیشونیمو بوسید :
-دختر خودمی دیگه.
ابوهامو انداختم بالا:
-که چی؟
حاج بابا:
-که شطرنجت اینقدر عالیه مثل خودم
خندیدم:
-اهان پس برا همین همیشه از دخترت میبازی؟
*******

بالاخره تعطیلات نوروز هم تموم شد و من دوباره باید دنبال کار میگشتم اونم کاری که باب میل من باشه.

آرش:



_کیوان چند بار بهت گفتم این عوضی به درد کار کردن تو شرکت من نمیخوره؟
دستشو بالا آورد و آروم گفت:
-یکم اروم باش تا باهم صحبت کنیم.
فنجون روی میز رو جوری پرت کردم طرف کیوان که اگه سرش رو نمیدزدید صورتش داغون شده بود.

با اخم نگاهی بهم انداخت:
-چرا باز وحشی شدی فکر کردم آدم میشه خوب حالا هم که اخراجش کردی دیگه چه مرگته؟
-ببین کیوان یه هفته وقت داری یه آدم کار بلد پیدا کنی فقط یه هفته لطفا مثل شاهکار این دفعت هم نشه.

کیوان سعی کرد آرومم کنه:
-خیلی خب اروم باش درستش میکنم

_حالام برو تا نزدم دکورتو بیارم پایین.

چقدر من باید از دست این پسر حرص بخورم هزار بار بهش گفتم شرکت من جای این مرتیکه آشغال نیست، میدونستم آخرش یه گندی بالا میاره مخصوصا که این اواخر همش دوروبر خانوم جمشیدی می چرخید امیدوارم این کیوان دوباره گند نزنه و یه مدیر مالی درست و حسابی بیاره تو این شرکت!!!

#پارت ۵6/9/18
#5
یه نگاه به ساعت انداختم؛چه زود پنج شد.سریع از شرکت زدم بیرون دم خونه ی الیسا زدم رو ترمز و با دوتا بوق کوتاه الیسا رو از اومدنم باخبر کردم چیزی نگذشته بود که کیوان و الیسا و کیان کوچولو که 6سالی بود عضو این خانواده شده بود اومدن بیرون کیان جیغ کشان اومد سمت در جلو خودشو از صندلی کشوند بالا و بهم گفت:
-دایی جونه کمربندمو برام ببندی؟؟
با خنده کمربندشو بستمو گفتم:
-تو که باز سلامتو خوردی وروجک
بایه حالت بامزه زد روی صورتشو گفت:
-وااای سلام دایی جون
من:
-سلام فسقل دایی
سرمو برگردوندم سمت الیسا و گفتم:
-یالا پس.
الیسا سوار شد روبه کیوان گفتم:
-مامان گفته که بهت بگم شب برای شام بیاین خونه ی ما یادت نره بیای
-باشه خداحافظ.
به سمت شهر بازی حرکت کردم.
واقعا دیگه خسته شده بودم.این کیان فسقلی همه ی وسایلو از دم سوار شد من و الیسا رو هم مجبور کرد که باهاش سوار چرخ و فلک بشیم.ناخودآگاه یاد اون روزی افتادم که برای اولین بار با مامان و مجید اومده بودیم شهربازی،آخه ما بیشتر وقتا با اون زنیکه پریچهر می اومدیم اما یه روز با گریه مامان و بابا رو زور کردیم که همراه ما بیان شهر بازی،وقتی هم اومدن به زور سوار چرخ و فلکشون کردیم اما مامان تا دو روز بعدش هم سرش گیج میرفت.با خنده برگشتم سمت الیسا دیدم اونم تو فکره دستمو جلوی صورتش تکون دادم:
-کجایی الیسا؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
67
113
33
#5
#پارت۶

-ها....هیچی...چیزه بریم خونه؟
تویه دنیای دیگه بود انگار،جواب دادم:
-باشه بشین آبمیوتو بخور میریم(با کمی مکث)یادته آخرین باری که با مامان و مجید اومدیم شهربازی؟؟
برگشت سمتم:
-عهههه آره منم تو همین فکر بودم یادته مامان تا چند روز بعدش سرش درد میکرد و گیج میرفت؟؟
_عه!!چه جالب
کیان متعجب پرسید:داایی!!مگه تو و مامان هم میومدین شهربازی؟
خندیدم:
-اره وروجک، پس چی؟فکر کردی فقط تو شهربازی میای جوجه؟پاشو...پاشو بریم ثریا خانوم از اون غذا خوشمزه ها درست کرده واست.
خوشحال پاشد و گفت:دایی؟میای همشو بخوریم برا بابا کیوان هیچیشو نزاریم؟؟
انقدر بامزه گفت که دلم براش ضعف رفت یه ماچ از لپش گرفتمو گفتم:
-آره دایی حالا چرا؟
مظلوم جوای داد:
-چون همیشه شوکولاتای منو میخوره به منم میگه دندوناتو آقا موشه میخوره میای؟
نشستم رو زمینو دستامو باز کردم و گفتم:
-آره اما بابایی راست میگه تو اگه زیاد شکلات بخوری دندونات خراب میشه حالام بیا بـ*غـل دایی تا بریم پیش مامان بزرگ.
سوار ماشین شدیم و حرکت کردم سمت خونه توراهم کیان کلی برای باباش نقشه کشید و منو مامانشو خندوند.



-سلام آقای راد.
درحالی که با تلفن حرف میزدم با سر جواب عظیمی رو دادم و بهش اشاره کردم که بیاد تو اتاق.چند دقیقه بعد عظیمی اومد تو رو بهش گفتم:برنامه ی امروز چیه؟؟
عظیمی گفت:امروز ساعت دو میان برای بستن قرار داد.سری تکون دادم.
-خوبه،کیوان کی میرسه؟
-گفتن بهتون بگم که امروز یکم دیرتر میان شرکت.
دیدم وایساده داره بر و بر منو نگاه میگنه گفتم:
-مشکلی پیش اومده خانوم عظیمی؟؟یکم این پا اون پا کرد و گفت:
-ببخشید میخواستم ازتون مرخصی بگیرم .
سرمو بردم بالا اخمامو کشیدم تو همو گفتم:
-خانم،هنوز فروردین تموم نشده شما هم تا یه هفته بعد عید مرخصی بودین الانم باز اومدین تقاضای مرخصی میکنین؟مگه منو شرکتم مسخره ی شماییم؟یکم من من کرد:
-ببخشید آقای راد اما...چیزه....این موضوع حساسیه.
عصبی غریدم:
-ببینید خانوم عظیمی شما دیگه شورشو درآوردین هر یه هفته میاین از من مرخصی میخواین ببینید اگه خیلی خسته شدید و کار کردن تو شرکت من خستتون میکنه استعفا نامتونو بنویسید الانم میتونید برین بیرون.
و با دستم درو نشون دادم.

اوففففف انگار تعطیلات بهشون بد نگذشته مشغول جمع و جور کردن کارام بودم که تلفن زنگ خورد جواب دادم.
-ببخشید آقای سماواتی تشریف آوردن میتونن بیان داخل؟
-بگو بیان داخل.
کیوان اومد تو اتاق تا اومد تو اتاق یه بشکن زد و گفت:
- پیداش کردم.....

#پارت۷
شایسته:



-بله؟
-ببخشید،اینجا منزل آقای ستوده است؟
-بله همینجاست بفرمایید؟
-من برادر زاده ی آقای سماواتی هستم.
-بله بله بفرمایین داخل.
اف اف رو فشار دادم چند دقیقه بعد درسالن رو باز کردمو گفتم:
-سلام خوش اومدین و راهنماییش کردم به سمت پذیرایی ،خودم هم رفتم سمت حاج بابا.
آقا رضا:
-عه!سلام کیوان جان چه زود رسیدی دستشو گرفت روبه بابا و منو گفت:
-ایشون حاج مهدی و ایشون هم یکی یدونشون شایسته خانم هستند.
روبه منو بابا سلام کرد و بعد از این که بهش تعارف کردم بشینه نشست و ابراز خوشبختی کرد.حاج بابا و آقا رضا،شروع کردن به صحبت کردن منم از سودابه خانم خواستم تا برامون نوشیدنی بیاره.
بعد از خوردن نوشیدنی دوباره مشغول صحبت شدن منم خیره شدم به آقایی که اسمش کیوان بود.انگار فکرش حسابی مشغول بود چون برخلاف عموش که پرحرف و خوش خنده بود اصلا حرفی نمیزد و همش سرش با گوشیش گرم بود.
با خودم فکر کردم شاید با دوست دخترش به مشکل خورده و برای خودم و افکارم خندیدم.
بعد یه مدت با صدای آقا رضا که گفت:
-چیه عمو جون چرا تو فکری به خودم اومدم فکر کردم با منه اما وقتی سرمو گرفتم بالا دیدم داره با آقا کیوان صحبت میکنه.
کیوان سرشو تکون داد:
-هیچی چیزی نیست اما آقا رضا ادامه داد:
-یه چیزی هست ادم که برای هیچی نمیره توفکر میره؟؟
کیوان:راستش تو شرکت به یه مشکلی برخوردیم،چند روزی هست که درگیرشم همین.
اقا رضا:
-خب بگو عموجو شاید تونستیم بهت یه کمکی بکنیم .
یکم این پا اون پا کرد انگار سختش بود که بگه حس کردم چون من اونجا بودم اینجوری بود و نمیتونست حرفی بزنه.سریع پاشدم با اجازه ای گفتم و به سمت آشپزخونه رفتم. به آشپزی سودابه خانم نگاه میکردم که حاج بابا صدام کرد و منم رفتم تو پذیرایی؛یکم که گذشت حاج رضا گفت:
-ببین دخترم برادر زاده ی من و دوستش تو شرکتشون به مشکل خوردند و به یک مدیر مالی احتیاج دارند،از شانس خوووب این آقا کیوان ما انگار شما تو این کار و رشته حسابی واردین. احیانا جایی که به کار مشغول نیستین؟؟به جای من حاج بابا جواب داد:
-شایسته تا قبل عید تو شرکت کاویانی یکی از دوستان مشغول به کار بودن و بنا به دلایلی همکاریشو با اون شرکت قطع کرد الان اصرار داره خودش دنبال کار بگرده اونم بدون وساطت من.
به نظرم نیازی نیود اسم شرکت رو بیاره.نیاز بود؟!
کیوان خوشحال جواب داد:
-خب چی از این بهتر مطمئن باشید دوست من هم دنبال یه کارمند خبره میگرده و اگه شما توانایی اداره کار رو نداشته باشید به صرف آشناییت همکاری رو ادامه نمیده
-والا نمیدونم چی بگم یعنی....
کیوان دستش رو تکون داد:
-اجباری در کار نیست نمیخواد هم به خاطر عمو تو رو دربایستی گیر کنید بیاید شرکت بامحیط کار و شرایط آشنا بشین اگه شما خواستین و دوست من هم خواست و تایید کرد به کار مشغول بشین
-خب راستش من یکم نیاز دارم فکر کنم و با حاج بابا مشورت کنم
کیوان راضی از این بحث جواب داد:
-پس من فردا منتظر خبرتون هستم.
سودابه خانم صدامون کرد که برای شام رو به هر سه گفتم:
-بفرمایید شام امادس.
هرچقدر که اصرار کردیم برای شام بمونند گفتند که تا همین الانشم خیلی دیر شده و رفتند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
67
113
33
#6
#پارت۸

بعد از این که شام خوردیم رفتم و نشستم کنار حاج بابا تا یکم باهاش مشورت کنم.
-نظر شما چیه؟؟
حاج بابا متفکر جواب داد:
-خوب حاج رضا که شناخته شدس آقا کیوان هم که به نظر آدم خوبی میومد اما میمونه تصمیم گیری که اونم به نظرم تصمیم گیرنده خودتی و مهم نظر توعه نه هیچ کس دیگه ای.
_خوب حاج بابا من خودم نسبت به کار کردن تو این شرکت بی میل نیستم . شاید این برای من یه شروع خوب و مطمئن باشه.
-شیطون پس تو که تصمیمتو گرفتی چرا با من مشورت میکنی دیگ؟؟
_نه حاج بابا هنوزم اگه شما بگین نه من پامم توی اون شرکت نمیزارم.
بغلم کرد و گفت:
-نه دخترم شوخی کردم باهات تو خودت اون قدری عاقل هستی که بتونی تصمیمی رو بگیری و اونو عملی کنی منم ازت مطمئن مطمئنم.
-ممنونم...راستی مامان سارا کی میاد خونه به نظرم دیر شده،نشده؟؟
حاج بابا:
-نه دخترم ...مثل این که کارای بیمارستان حاج خانم یاسری یکم طول کشیده...باهاش تماس گرفتم گفت که تو راهه الاناست که دیگه برسه خونه.
-آهااا...پس شب بخیر من دیگه برم بخوابم.شما نمیخوابین؟
-برو عزیزم شب توهم بخیر من تا سارا بیاد منتظر میمونم.
فکرامو کرده بودم فردا حتما به حاج بابا میگم که به آقا کیوان خبر بده.

**
-دخترم،شایسته جان،پاشو مادر...
پلکامو باز کردم دیدم مامان ساراست که نشسته لــ*ب تخت و صدام میکنه
_سلام مامان جون
-سلام عزیزم پاشو صبحونتو بخور مگه نمیخوای بری شرکت آقای سماواتی؟
_چرا چرا...ساعت چنده؟
ریلکس جوابمو رو داد:
-ساعت هفته این جور که مهدی میگه باید ساعت هشت،هشت و نیم تو شرکت باشی درسته؟؟؟
نشستم لــ*ب تخت کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:
-اگه حاج بابا اینجوری میگه که بله درسته؛شما برید من یه دوش میگیرم میام پایین.
مامان سارا:خوبه عزیزم پس زود بیا که دیرت نشه.
یه دوش سریع گرفتمو رفتم تو آشپزخونه،رفتم سمت حاج بابا و گفتم:
-سلام بر بابای گل خودم
-سلام وروجک چرب زبون خودم.
مثل همیشه شاکی گفتم:
-حاج بابااا خواهش میکنم به من نگین وروجک من بیست و شش سالمه هااا تازه دارم میرم بشم مدیر مالی شرکت........
حاج بابا:بله بله سرکار خانوم ستوده میدونم ولی اینو از من نخواه چون برای من همون وروجکی..
تا خواستم حرف بزنم صدای شاکی مامان سارا بلند شد:وااااای مهدی جان بزار بچم صبحونشو بخوره الان دیرش میشه باید همینجوری بره.
_وروجک و چرب زبون و بقیه ی صفاتی که به من میدادین کم بود حالا بچه هم بهش اضافه شد؟


ماشینو پارک کردم و رفتم سمت درب ورودی شرکت...
 
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
67
113
33
#7
#پارت۹


یه نگاهی روی ساعتم انداختم و روبه کیوان گفتم:
-پس این کارمند محترم قرار نیست تشریفشونو بیارند؟
-:قرار بود ساعت هشت و نیم اینجا باشن حالا هم که هشت و بیست دقیقس بالاخره خانمه هاااا تا میره آماده بشه طول میکشه.

-فکر کنم حداقل تو اینو بدونه که از بد قولی و تاخیر بیجا خوشم نمیاد.

-:هرچند اینی که من دیدم نیاز به تلف کردن وقتش نداشت ولی خودمونیمااا به چشم خواهری دختر قشنگی بود.....قششششنگ از ایناست که خودت میپسندی ....
ابروهام رو بالا انداختم:
-به به چشم خواهرم روشن بعد یه بچه شوهرش هرررچی دخترخانوم هلوعه به چشم خواهری میبینه. اوخی،درضمن تو که میدونی من به همکارام نخ نمیدم پس حرف نزن.

-بله بله اما از بابت این یکی خیالم تخت تخته چون اگه تو هم بخوای اون محاله ممکنه بهت نخ بده .
خندید تا رفتم جوابی بدم تلفن دفتر زنگ خورد،گذاشتم روآیفون:بفرمایید خانوم عظیمی
-ببخشید اقای دکتر یه خانومی اینجا هستند به اسم ستوده گویا که با شما کار دارن راهنماییشون کنم داخل؟
یه نگاه پرسشگر به کیوان انداختم که آروم طوری که من بشنوم گفت
-خانم ستودس کارمند جدیده
-اهان....راهنماییشون کنین داخل به آقای احمدی هم بگید سه تا چایی بیاره.
در اتاقو زدن و عظیمی اونو راهنمایی کرد داخل.
نهع!ینی واااقعا قراره من کارای شرکتو بسپارم به این بچه؟!!وقتی با کیوان احوال پرسی کرد برگشت سمت من؛احساس کردم از دیدن من کمی جا خورده ولی سریع به خودش اومدو سلام کرد.
جواب دادم و دعوتش کردم به نشستن . کیوان شروع کرد به صحبت کردن و رو به دختره گفت:
-خوب شایسته خانوم ایشون آقای دکتر آرش راد دوست من و رئیس این شرکت هستند.
به دختره نگاه کردم دیدم انگار هنوز داره گیج میزنه،یه لبخند مصنوعی زد و گفت:
-سلام من ستوده هستم آقای راد و خوشبختم.
-همچنین،کیوان تعریف کرده که چه قدر به کارتون واردین ولی من بازم لازم میدونم یه چیزایی رو براتون توضیح بدم، اگه بنابر این باشه که با ما همکاری کنید این شرکت یه قوانینی داره که باید حتما تاکید میکنم حتتما رعایت بشه.یک این که حتما باید وقت شناس باشین دوست ندارم هیچ بی انظباتی ای رو از کارمندام ببینم.دو،اون ساعتی رو که تو شرکت هستین تمرکزتون فقط و فقط باید روی کارای مربوط به شرکت باشه و امیدوارم که از اون خانومایی نباشید که دنبال حرف زدن وقت و بی وقت و به اصطلاح خاله زنک بازی باشین و این که به خوبی بتونید کارمندای بخش خودتونو اداره کنین.
حدود یک ساعت دیگه هم در هر مورد مربوط به کارش صحبت کردم و ادامه دادم:
-دیگه صحبتی ندارم و اینا شرایط کار کردن تو این شرکته اگه میپذیرین درباره ی قرار داد و حقوقتون صحبت کنیم.
 
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
67
113
33
#8
#پارت۱۰

بعد از این که بحثمون در رابطه با حقوق تموم شد به عظیمی گفتم که بیاد داخل و خانم ستوده رو ببره و با بخش های مختلف شرکت آشناش کنه.به محض این که ستوده و عظیمی رفتند،
کیوان رو کرد سمتم:
-دیدی داشت چطوری بهت نگاه میکرد یا نه؟؟
من:آره ....یه جوری هم نگاه میکرد.
-ناقلااا نکنه باهاش دوست بودی ها؟؟یکم فکر کن شاید یادت اومد.
همه اینارو باخنده ولودگی میگفت.
-گمشو بابا،مگه میشه من یه همچین دختری رو یادم بره؟میگماا نکنه ازم خوشش اومده؟؟
-گمشو اخه تو قیافه داری؟که تازه خوش اومدن هم داشته باشی؟
نگاهی بهش انداختم:
-من قیافه ندارم؟نداشتم که اییین همه کشته و مرده نداشتم که.
-حالا قبول قیافه داری اما این شایسته خانم یه جوری نگاهت میکرد انگار تو رو میشناخت.
-کم چرت بگو پاشو برو به کارات برس.
-باشه من که میرم ولی توام زیاد به اون دختره فکر نکن برات خوب نیست.
اینو گفت و قبل از این که جا خودکاری رو پرتاب کنم سمتش رفت.
پسره ی خل و چل،مگه من بی کارم که بشینم فک کنم.
واقعا من کارامو به این دختره سپردم؟اصلا قیافش به سنش نمیخورد خداکنه که کارمندا ازش حرف شنوی داشته باشن.


شایسته:
رفتم سمت آلاچیق گوشه ی حیاط،چرا باید بازم میدیدمش؟اونم بعد این همه سال.
همون آدم ده سال پیش بود.درسته از اون روزا خیلی میگذره اما این آدم کسی نبود که از ذهن من پاک بشه . نه از ذهن و افکار من و نه اون شایسته ی احمق شونزده ساله.
اما دلیل این ماندگاری اون رویای دست نیافتنی بچگی هام نبوده و نیست،بلکه بار سنگین حقارتی بود که ده سال تمام رو شونه هام سنگینی میکرد.من باید تو اون شرکت بمونم و به اون ثابت کنم که من شبیه مادرم نیستم،من فقط و فقط خودمم نه یکم کم تر و نه یکم بیشتر.
 
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
67
113
33
#9
#پارت۹
یه نگاهی روی ساعتم انداختم و روبه کیوان گفتم:پس این کارمند محترم قرار نیست تشریفشونو بیارند؟
کیوان:قرار بود ساعت هشت و نیم اینجا باشن حالا هم که هشت و بیست دقیقس بالاخره خانمه هاااا تا میره آماده بشه طول میکشه.
من:فکر کنم حداقل تو اینو بدونه که از بد قولی و تاخیر بیجا خوشم نمیاد
کیوان:هرچند اینی که من دیدم نیاز به تلف کردن وقتش نداشت ولی خودمونیمااا به چشم خواهری دختر قشنگی بود.....قششششنگ از ایناست که خودت میپسندی ....
من:به به چشم خواهرم روشن بعد یه بچه شوهرش هرررچی دخترخانوم هلوعه به چشم خواهری میبینه اوخی،درضمن تو که میدونی من به همکارام نخ نمیدم پس حرف نزن.
کیوان:بله بله اما از بابت این یکی خیالم تخت تخته چون اگه تو هم بخوای اون محاله ممکنه بهت نخ بده و خندید تا رفتم جوابی بدم تلفن دفتر زنگ خورد،گذاشتم روآیفون:بفرمایید خانوم عظیمی
عظیمی:ببخشید اقای دکتر یه خانومی اینجا هستند به اسم ستوده گویا که با شما کار دارن راهنماییشون کنم داخل؟یه نگاه پرسشگر به کیوان انداختم که آروم طوری که من بشنوم گفت:خانم ستودس کارمند جدیده من:اهان....راهنماییشون کنین داخل به آقای احمدی هم بگید سه تا چایی بیاره.در اتاقو زدن و عظیمی اونو راهنمایی کرد داخل.
نهع!ینی واااقعا قراره من کارای شرکتو بسپارم به این بچه؟!!وقتی با کیوان احوال پرسی کرد برگشت سمت من؛احساس کردم از دیدن من کمی جا خورده ولی سریع به خودش اومدو سلام کرد.جواب دادم و دعوتش کردم به نشستن . کیوان شروع کرد به صحبت کردن و رو به دختره گفت:خوب شایسته خانوم ایشون آقای دکتر آرش راد دوست من و رئیس این شرکت هستند. به دختره نگاه کردم دیدم انگار هنوز داره گیج میزنه،یه لبخند مصنوعی زد و گفت:سلام من ستوده هستم آقای راد و خوشبختم.
من:همچنین،کیوان تعریف کرده که چه قدر به کارتون واردین ولی من بازم لازم میدونم یه چیزایی رو براتون توضیح بدم، اگه بنابر این باشه که با ما همکاری کنید این شرکت یه قوانینی داره که باید حتما تاکید میکنم حتتما رعایت بشه.یک این که حتما باید وقت شناس باشین دوست ندارم هیچ بی انظباتی ای رو از کارمندام ببینم.دو،اون ساعتی رو که تو شرکت هستین تمرکزتون فقط و فقط باید روی کارای مربوط به شرکت باشه و امیدوارم که از اون خانومایی نباشید که دنبال حرف زدن وقت و بی وقت و به اصطلاح خاله زنک بازی باشین و این که به خوبی بتونید کارمندای بخش خودتونو اداره کنین. دیگه صحبتی ندارم و اینا شرایط کار کردن تو این شرکته اگه میپذیرین درباره ی قرار داد و حقوقتون صحبت کنیم.
 
S

Shadi

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
10/8/18
67
113
33
#10
#پارت۱۰

بعد از این که بحثمون در رابطه با حقوق تموم شد به عظیمی گفتم که بیاد داخل و خانم ستوده رو ببره و با بخش های مختلف شرکت آشناش کنه.به محض این که ستوده و عظیمی رفتند،
کیوان:دیدی داشت چطوری بهت نگاه میکرد یا نه؟؟
من:آره ....یه جوری هم نگاه میکرد.
کیوان:ناقلااا نکنه باهاش دوست بودی ها؟؟یکم فکر کن شاید یادت اومد.همه اینارو باخنده ولودگی میگفت.
من:گمشو بابا،مگه میشه من یه همچین دختری رو یادم بره؟میگماا نکنه ازم خوشش اومده؟؟
کیوان:گمشو اخه تو قیافه داری؟که تازه خوش اومدن هم داشته باشی؟
من:من قیافه ندارم؟نداشتم که اییین همه کشته و مرده نداشتم که.
کیوان:حالا قبول قیافه داری اما این شایسته خانم یه جوری نگاهت میکرد انگار منتظر بود که بشناسیش.
من:کم چرت بگو پاشو برو به کارات برس.
کیوان:باشه من که میرم ولی توام زیاد به اون دختره فکر نکن برات خوب نیست.اینو گفت و قبل از این که جا خودکاری رو پرتاب کنم سمتش رفت.
پسره ی خل و چل،مگه من بی کارم که بشینم فک کنم.
واقعا من کارامو به این دختره سپردم؟اصلا قیافش به سنش نمیخورد خداکنه که کارمندا ازش حرف شنوی داشته باشن.


شایسته:
رفتم سمت آلاچیق گوشه ی حیاط،چرا باید بازم میدیدمش؟اونم بعد این همه سال.
همون آدم ده سال پیش بود.درسته از اون روزا خیلی میگذره اما این آدم کسی نبود که از ذهن من پاک بشه . نه از ذهن و افکار من و نه اون شایسته ی احمق شونزده ساله.
اما دلیل این ماندگاری اون رویای دست نیافتنی بچگی هام نبوده و نیست،بلکه بار سنگین حقارتی بود که ده سال تمام رو شونه هام سنگینی میکرد.من باید تو اون شرکت بمونم و به اون ثابت کنم که من شبیه مادرم نیستم،من فقط و فقط خودمم نه یکم کم تر و نه یکم بیشتر.
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.