درحال‌تایپ رمان فرکانس قلب | N.Azhand کاربر انجمن ناول کافه

N.Azhand

N.Azhand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
نام رمان : فرکانس قلب
نویسنده N.Azhand
ژانر: عاشقانه
ناظر رمان : Masoumehmolayari

خلاصه:
انسان‌های هم فرکانس همدیگر را پیدا می‌کنند.
حتی از فاصله‌های دور. ازانتهای افق‌های دور و نزدیک. انگار، جایی نوشته بود که این‌ها باید در یک مدار باشند... یک روزی، یک جایی است که باید باهم برخورد کنند؛ آن‌وقت می‌شوند همدم، می‌شوند عاشق و معشوق ، می‌شوند رفیق.
اصلا می‌شوند هم شکل، مهرشان آکنده از همه‌.
حرف‌هایشان می‌شود آرامش. خنده‌شان، کلامشان می‌نشیند روی طاقچه دلتان نباشند دلتنگشان می‌شوی.
هی همدیگر را مرور می‌کنند.
از هم خاطره می‌سازند.
مدام گوش بزنگ کلمات و ایده‌ها هستند و یادمان باشد! حضور هیچ‌کس اتفاقی نیست.

عشقی که به خاطر تصمیم‌های غلط خانواده نیلا، به عشقی قدیمی تبدیل می‌شود اما؛ پایان ماجرا چیست؟
 
آخرین ویرایش:
پ

~پارســا تاجیک~

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
27/11/19
116
2,772
93


"بسم الله الرحمن الرحیم"



نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.



هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:


پس از اتمام، پایان تایپ رمان خود را در تاپیک زیر اعلام نمایید:


موفق باشید

*تیم مدیریتی ناول کافه*
 
N.Azhand

N.Azhand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
لرزش بدنم رانمی توانستم کنترل کنم به گوشه دیوارتکیه زده بودم تا آرام دلم بیاید. صدای لرزش دندانهایم راخودم می شنیدم اماتحمل کردم .شاید یک ربع...نیم ساعت...یک ساعت...شده بود،دقیق نمی دانم!ولی همچنان منتظربودم.
خودم راباگوشه ناخون های کوتاهم سرگرم کرده بودم که باصدای آشنایی سرم رابلندکردم. دقیق نمی دانم که آن لحظه چه حسی داشتم، ناراحت بودم یاخوشحال؟لبانم خندان ، امادردلم غوغایی به پاشده بودکه توصیفش بسیارسخت است‌. زبانم بندآمده بود
خوشحال بود ولبخندبرلب داشت.
- سلام عشقم باورم نمیشدبتونم یه باردیگه ازنزدیک ببینمت.
برای آرام شدنم، نفسم رافوت کردم وبالکنت گفتم:س...سلام
اخم کوچکی کردوانگشت اشاره اش را زیرچانه ام گذاشت.
- چرامی لرزی؟سردته؟بیابریم توکافه .
چشمانم رادزدیدم
- دیرمه باید زودتربرم خونه فقط ...فقط خواستم یه چیزی بهت بگم وبرم.
دستانش رادرجیبش فروکردوباکلافگی گفت:می دونم!ولی بیابریم تو !منم حرف دارم.
اصراری نکردم وباهم وارد طبقه بالای کافه شدیم و روی یه تخت چوبی قدیمی نشستیم، کمی که گذشت جلوترآمدودستان لرزانم راگرفت وفشارداد.
- نمیدونی که چقدردلم برات تنگ شده بود! ازخدا
می خواستم که یه باردیگه بتونم ببینمت، باورم نمیشدکه دعام انقدر زود برآورده بشه.
نگاهم بانگاهش گره خورد؛آخ ازاین چشمان عسلی که دنیای بچگانه ام رازیر و رو کرد.
نگاهم به لــ*ب های درشتش افتاد،لبخندبزرگی روی لــ*ب داشت .بغض تمام وجودم راگرفت ودرگلویم چنگ انداخت بغضم را قورت دادم تابتوانم حرفم رابزنم
- مهران؟!
چشمان خندانش لبهایم رانظاره می کرد.
- جان دلم؟
سکوت کردم.دربرابراین پاسخ چه چیزی می‌توانستم بگویم؟بحث راعوض کردم
- ازخودت بگو.توی این مدت چیکارا کردی؟
لبخندش کم شد وبا تلخ خندی گفت:
- بعدازاینکه باباومامانت فهمیدند باتوام اومدن وباهام دعواکردن ولی من بخاطراینکه پل های پشت سرم رو خراب نکنم جوابشونو ندادم،به هرحال قراره پدرزنم بشه.
دوباره همان آدم خندان شد ویه چشمک زد:
-تازه رفتم دفترچه سربازی هم گرفتم،سربازیم تموم شه میام خواستگاریت.اگه باباومامانت وداداشات راضی نشن میدزدمت!
آخرمگراین بغض لعنتی اجازه می دادکه تصویرش رابرای آخرین باردرقلبم حک کنم!
دیگرنتوانستم جلوی خودم رابگیرم وسکوت چشمانم درهم شکست.
دریک ثانیه بودکه قطره های اشکم بر گونه هایم روانه شد. بادیدنم اول تعجب کردو سپس به مرابه آغوشش کشید. شالم راکنارزدوسرش رامیان موهایم برد.
- هیس هیس!دردت به قلبم، آروم باش.واسه چی گریه می کنی؟
سرش راکمی عقب کشیدوبااخم به چشمانم خیره شد.
چشم هایی که دیگرتوان نگاه کردن به کسی که عاشقش بود را نداشت.
هق هق هایم سکوت فضارا درهم می شکست.
- من...
بانگرانی به چشمهایم خیره شد.
- توچی؟
بغضم اجازه حرف زدن نمی داد اما آب دهانم رابه سختی قورت دادم
-چندروزه دیگه،نامزدیمه!
 
آخرین ویرایش:
N.Azhand

N.Azhand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
با ناباوری نگاهم کردو عصبی ،خندید.
- شوخی جالبی بود. توام حرف بابات رو می زنی ولی دیگه با من ازاین شوخی ها نکن. اذیت میشم،
می فهمی؟
گریه ام شدت گرفت ودست های گرمش رابیشتر فشردم.
- من نخواستم. به خدا من نخواستم. بابام تهدیدم کرد،گفت اگه قبول نکنی...اگه قبول نکنی،مهران رومیکشم.
اشک های گرمم اجازه نگاه کردن به تنهاعشق زندگیَم رانمی داد.
- گفت،داغش رو به دلت می زارم.
دستانش شل شد. دریک لحظه یخ کرد ورنگش پرید
- قبول نمی کردی، یعنی چی آخه! پس من چی‌؟من بدون توچیکارکنم؟عیب نداره می گفتی هرکاری دلت میخواد بکن، مگه می تونه؟
فریادزد.
- من بدون تو چیکارکنم؟!دیگه باچه امیدی برم سربازی؟ها؟بهم بگوببینم. مگه نگفتی زندگی بی تومحاله؟
چشمان عسلی رنگش باخون قاطی شده بود وجذابترش می کرد.
شالم را روی سرم کشیدم. عرق سردی برتیر راس کمرم قرارگرفت، صدایم دراثرگریه خش دارشده بود.
- هنوزم میگم، زندگیِ من بی تومحاله ! حلالم کن.

چشمانش اشکی بود، باورم نمی شدکه می خواهدگریه کند.
خواستم لبان لرزانم راتکان دهم که باحرکت ناگهانی اش قفل شدم. بغلم کرد و با تمام وجود مرا به خود فشرد‌ و ب*و*س*ی*د . داغ داغ بودو وجودم رابه آتش کشید.
تقریباًدودقیقه ای بودکه درهمان حالت بودیم.
توان دل کندن ازاو که تمام وجودم بود را نداشتم.
با اکراه جداشدم و در فاصله کم به او زل زدم
- فراموشم کن...بعداز سربازیت برو ازدواج کن!
بازم قطره های اشک روی صورتم جاری شد
- بچه دارشو ،اسمش رو بزارنینا.
خنده تلخی کردم.
- یادته؟ گفتی بچمون دخترباشه اسمشونینامی زاریم؟
باعصبانیت دادزد
- ساکت شو! نمیخوام بشنوم. بسه دیگه!
داغونم کردی، پشتم رو شکستی ،دیگه بسه هرچی گفتی
نفس عمیقی کشید.
- کیه پسرِ؟ چیکاره ست؟ چندسالشه؟
موهای ریخته شده روی پیشانی ام راکنارزدم.
- اسمش امیرِ، مهندسه.
بانگاه کردنش به چشمانم ،دلم مثله هرباری که
می دیدمش لرزید وتمام بدبختی هایم باز یادم آمد.
- چندسالشه؟
نفس عمیقی کشیدم
- ۳۲
حیرت زده نگاهم کرد.
- چی میگی!۳۲سال؟ تو‌ هنوز۱۶سالته می فهمی چندسال اختلاف سنی دارین؟
سرم رابلندکردم.
- مگه قراره که باهاش زندگی کنم؟
- آره پس چی؟!
پوزخندی زدم.
- آره حتما
نگاهم را ازاو گرفتم ،ترک کردنش سخت بود...به اوپشت کردم ولی قلبم را جاگذاشتم.
دیگرزندگیِ من مانندمرده متحرکی بود که حسی به کسی نداشت.
- وایسا!کجامیری؟
چندقدمی ازاو دورشده بودم وتصویرش رانمی دیدم
چشمانم رابهم فشاردادم.
- اگه نگاهت کنم دل کندن سخته برام ،توام برو،برو پی زندگیت!
نفسهایم به شمارافتاده بود.
- من بدون توخوشبخت نمی شم،همونجوری که خودت گفتی، دارم می رم دنبال زندگیم.
لحظه ای نفسم قطع شد با بغض تازه ای درصدایم گفتم:حَناسَکَم؟(نفسم؟)
تندتندنفس های بلند می کشید.
صدایش لرزید.
- گیان خوشَویستَکَم(جانم عزیزدلم)
چشمانم رابازوبسته کردم.
- خُواحافِظ ژیانَکَم(خداحافظ زندگیم)
صدایم زد
- بِه سهَ!(وایسا!)
بی توجه به صدازدن هایش ازکافه بیرون آمدم وبا تمام سرعت دویدم وبه سرعت ازآنجادور شدم.
 
آخرین ویرایش:
N.Azhand

N.Azhand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
هوا کاملا تاریک بود، قلبم با صدای خیلی آرامی می تپید.
،دیگرهیچکس وهیچ چیزی برایم مهم نبود!
گریه کنان درهوای سرد، به طرف خانه می رفتم.
تمام خاطراتمان مانندفیلم ازجلوی چشمانم رد
می شدوبغض، هرلحظه بیشتربه گلویم فشار می آورد.
به درخانه که رسیدم با ترس ولرز زنگ آیفون رافشاردادم به ثانیه نکشیده بودکه صدای فریادپدرم درگوشم پیچید.
زمان ومکان برایم متوقف شده بود وباسیلی که به
گونه ام خورد از درد ناله ای کردم.
باتمام قدرت، عقده هایشان رابرسرم خالی می کردند ومن حتی لحظه ای جلویشان رانمی گرفتم ...چون دیگرچیزی برای ازدست دادن نداشتم تمام دارایی من، آرام دلم بودکه آن هم دیگر وجود نداشت.
مادرم کشان کشان مرابه اتاق بردو در راقفل کرد
من ماندم وتنهایی و یک دله پرقصه.

با احساس ضعف وسیاهی رفتن چشمانم بر روی فرش قرمز رنگ اتاقم، بی حال افتادم. یک روز،دوروز،سه روز؟نمی دانم!
زمان ومکان ازدستم در رفته بود وفقط وفقط سیاهی بودکه می دیدم. وگاهی نیز مادرم گریه کنان ،کمی غذابرایم می آوردوازاتاق بیرون می رفت و درراقفل
می کرد. چیزجالبی برایم نبود! دقیقا مانندگذشته. عادتشان بود.
به دلیل اینکه یک باردیگر مرا با مهران دیده بودند اعتمادی به من نداشتند و گوشی ام راگرفته بودند.
آخ!...باز اسمش را آوردم، ای کاش که حافظه ام را ازدست می دادم ، بهترازاین بود که هرلحظه با یادش بمیرم وزنده شوم.
ویادخنده هایش،چشمانش،صدایش...کابوس های شبانه ام شود.
_____________________________
رفت
خجالت کشیدم بگویم: گند زدی به تمام باورهایم غرورم نگذاشت بگویم: نرو! بمان کنار دلم.دلم نمی‌گذارد فراموشش کنم.عقلم نمی‌گذارد بگویم: برگرد. خاطراتش نمی‌گذارد نفس بکشم.قسمت نمی‌گذارد دست‌هایم به رؤیای داشتنش برسد.و این وسط خدا با تمام بزرگی‌اش فقط نگاه می‌کند.
زانوهایم رابغل کرده بودم و به آینده ای فکرمی کردم که بدون او باید سر می شد!
لعنت به این بغض که اجازه نمی داد حتی یک لحظه بدون اشک به اوفکرکنم.
باصدای چرخیدن کلید داخل قفل ، سرم رابلندکردم.
نور، چشمم رازد و دستم رابرروی چشمانم گذاشتم تا ازنفوذ نوربه چشمانم جلوگیری کنم.
 
آخرین ویرایش:
N.Azhand

N.Azhand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
مادرم همراه با سینی غذاوآب وارداتاق شدو بعدازاینکه سینی غذارا زمین گذاشت کنارم نشست.‌ دستانم را گرفت اما با بی رحمی دستم را ازمیان دستانش بیرون کشیدم.
بلاخره به حرف آمد.
- توباخودت چیکارکردی دختر؟ببین صورتت رو...شبیه پیرزن های ۸۰ساله شدی!
ازطرف من جوابش سکوت بود
امابازادامه داد
- اون پسره لیاقت...
اجازه ندادم حرفش راتمام کند وباخشونت گفتم:
- ساکت شو! فقط ساکت شو! به اون حرف بزنی بلایی به سر خودم میارم ،نتونی توی مردم سرتو بلندکنی.
یه نفس عمیق کشیدم.
- اصلامی فهمی عشق چیه؟ دوست داشتن چیه؟ عاشق ومعشوق معنیش چیه؟ می فهمی وقتی کسی که دوسش داری ازت جدامی شه چه حسی بهت دست
می ده؟
مامان ،حتی حیووناهم ،عشق وعاشقی رو می فهمن!
یعنی شما ازحیووناهم کمترین؟آره؟
باعصبانیت از جایش بلندشد.
- خفه شو،فقط اومدم بگم یه دستی بکش به سر و روت. شبیه دیوونه ها شدی! امشب خانواده آقای معتمد
می خوان بیان خونمون حرفای آخر رو بزنن و یه انگشتر بندازن دستت ! اینطوری ببیننت پا به فرارمی زارن.
درحالی که ازاتاق بیرون می رفت زیرلب طوری که صدایش به گوشم نخورد گفت:
- بیچاره ها دل به کی خوش کردن.دیوانه!!
من دیوانه بودم! چه راحت لقب دیوانه را به من
می دادند. اما چرا نمی پرسیدند به چه دلیل کارت به اینجارسیده؟!
آدم ها بعداز معامله های سنگین که ضرربسیارزیادی می خورند معمولا افسرده می شوند .من را هم معامله کرده بودند ،امابه چه قیمتی؟به قیمت گوشه نشینی ام یا دیوانگی ام؟
مگرخداوند عشق رامقدس ندانست؟پس چرا حالا نشسته است و کاری برای من انجام نمیدهد؟
مگرزلیخارابه معشوقه اش،یوسف نرساندی؟ عشق ما چه چیزی از آن کم دارد؟
تا به خودم آمدم ،وسط مجلس نامزدی نشسته بودم وامیر کنار دستم بود. دختر۱۶ساله مگرازدواج می کند؟آن هم با کسی که ۱۶سال از خودش بزرگتراست.
نیم نگاهی به او انداختم...خوشحال بود.
لبخندداشت...اماچرا کسی جای آرام دلم را
نمی گرفت؟؟؟
باصدایش به خودم آمدم.
- عزیزم چرا خوشحال نیستی؟ چیزی شده؟!خوبی؟
آرام سرم را تکان دادم.
- خوبم!
بالبخندی که برکنج لــ*ب داشت گفت:
- کاملا معلومه!
باعجز به اوخیره شدم.
- آقاامیر؟
باحالت خاصی نگاهم کرد.
- جانم؟
حتی حالت "جانم" گفتن هایش هم فرق می کرد.
- میشه گیرندین؟ واقعا حالم خوب نیس!
سری تکان داد. بااشاره مادرش انگشتر را به دستم انداخت. برای لحظه ای قلبم فشرده شد.
ای کاش! صاحب این دست که انگشتر رابه دستم
می انداخت، آرام دلم بود.
باصدای کل کشیدن و دست زدن مهمان ها بغض نهفته درصدایم راخفه کردم...!
"هر لحظه حالم بدتره تو این روزا، امروز اگه اینه که ای وای از فردا، دلگیرم از تموم دنیا، فقط بیا! بیاکه زندگیمو این دوری سوزوند. چه خاطراتی ازتو پیش من جا موند، قصه غمگینمو جز تو،کسی نخوند"
مادرامیر،بامهربانی مرابه آغوشش کشید.
-عروس خوشگلم ایشاالله که خوشبخت بشی با پسرم!
 
آخرین ویرایش:
N.Azhand

N.Azhand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
کسی بیادو به این خانم بگه من خوشبختی را بوسیدم و کنارگذاشتم.
لبخندتصنعی زدم.
- خیلی ممنون...انشاالله!
بعدازآن پدر امیرجلو آمد وبغلم کرد.
- دخترم،من پسرم رو به توسپردم، حواست بهش باشه
سرم راتکان دادم.
- بله حتما‌، سعیم رو می کنم عموجان!
بعداز آن هم مادرم و پدرم و برادرانم جلو آمدند و برایم آرزوی خوشبختی کردند.
سکوت، تنها جواب من بود! نگاه نفرت انگیزم را به آنهادوختم.
واقعا چرا آنها باید برای زندگی من تصمیم بگیرند؟ مگرمن خودم انسان نیستم؟مگرمن حق انتخاب ندارم؟پس چرا باید سرنوشتم اینگونه شود؟
هیچوقت،حلالشان نمی کنم.
________________________

دوسال قبل...

زیرلب کلمات انگلیسی راکه بدون معنی برایم بودند رامدام زیرلب تکرارمی کردم تا درگوشه ای از ذهنم جابگیرند.
باصدای مادرم ازفکر و خیال بیرون آمدم . گنگ تماشایش کردم وگفتم:
- مامان صدام زدی؟؟
اخم کوچکی بین پیشانی اش افتاد.
- نه،یه ساعتِ دارم با آسفالت خیابون و درختا حرف
می زنم، خب باتوام دیگه.
می گم بخاطرخریدا دستم سنگین شده بیایکم تواین پارک بشینیم.
باغرغرگفتم:
- مامان توروخدا ول کن حوصله ندارم اصلا بده تا همش رو خودم بگیرم.
بی توجه به حرف من رفت و روی یکی ازصندلی هانشست منم وقتی دیدم چاره ای ندارم کنارش نشستم.
نیم ساعت فقط به درختای توی پارک زل زده بودم و برگ هایشان راشمارش می کردم.
یک لحظه چشمم پیاده رو را نظاره گر شد.
برای لحظه ای خشکم زد.
این دیگرکیست؟؟چرا انقدر جذاب است؟؟
سرش داخل گوشی بود و توجهی به اطرافش نداشت
اخم روی پیشانی اش زیباترش می کرد به زور آب دهنم راقورت دادم نمی توانستم چشمانم را بردارم.
باسنگینی نگاهم سرش را بلند کرد . چندثانیه ای به من خیره شد.
باخجالت سرم را پایین انداختم. قلبم دیوانه وار خودش را به قفسه سینه ام می کوبید.
مامانم متوجه شد و گفت:
- چیزی شده؟؟چرارنگت پریده؟؟
بادستپاچگی سرم را تکان دادم.
- نه ...رنگم نپریده،مامان بیازودتربریم سردمه!
نفس عمیقی کشید.
- پاشو پاشو تابریم.
وقتی بلندشدیم بازهم نگاهم به نگاهش گره خورد.
سرش را به عقب چرخانده بود و مرا تماشا
می کرد،موقعی که خواستم نگاهم را ازاو بگیرم لبخند زیبایی تحویلم داد.
نمی دانم خواب بود یا واقعیت داشت؟؟چه لبخندزیبایی!
باورم نمی شد.
تاوقتی که به خانه برگشتیم تصویرش لحظه ای از جلوی چشمانم پاک نمی شد.
 
آخرین ویرایش:
N.Azhand

N.Azhand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
به عاشقان و معشوقه های شهر بگویید…دلبری برای یکدیگر را…بگذارند به وقت تنهاییشان!خیابان،مترو و تاکسی جای دست کشیدن روی ابرو…سر روی شانه گذاشتن. و لمس شال و گیسو نیست…شاید یک نفر چشمانش را بست…شاید یک نفر خاطرش پر کشید…شاید یک نفر دلش رفت…شاید یک نفر دلش دلتنگ شد

تاوقتی که به خانه رسیدیم یک لحظه چشمانش از خاطرم نمی رفت.
مگر می شود دریک نگاه عاشق شد؟؟عاشق؟؟
چرااین اسم را به زبان آوردم !مگردختر۱۴ساله هم عاشق می شود؟!
ای کاش می توانستم یک باردیگر ببینمش.
شب با یاد او خوابیدم. روز بعد ساعت ۷صبح برای مدرسه حاضرشدم وبه مدرسه رفتم. سرم پایین بود و جلویم را نمی دیدم که یه دفعه با جسم سختی برخورد کردم.باصدای چندش آور یکی از لات های محله چینی به بینی ام دادم.
- خوشگل خانوم کجا با این عجله؟
عصبی شدم.
- لطفا برین کنار دیرم شده.
دستای کثیفش رو برای نوازش کردن گونه ام بالا آورد.
- دست بزنی به من پدرتو درمیارم ها...برو از جلو چشمم گورتو گم کن.
به عقب هولم داد.
- چت شده،سگ شدی پاچه می گیری.
خواستم جواب بدم که با دستی که توی دهـ*ن پسرِفرود آمد هیچی نگفتم. برگشتم و به عقب نگاه کردم
درعین ناباوری همان پسر دیروز رادیدم.
وای خدای من!
چشای عسلی رنگش باخون قاطی شده بود و آدم را دیوانه می کرد.تا خواستم چیزی بگویم پسرِ که چشمانش عسلی بود مرا به کنار هول داد و دست به یقه شد...
نمی دانستم چکارکنم فقط گریه می کردم،بعداز چنددقیقه چندتا مرد پا درمیانی کردند و دعوا را خاتمه دادند.پسرِکه چشمانش عسلی بود لبه جدول پارک نشست و لباس های خودش را تکاند.
اشک های روی صورتم را پاک کردم و نزدیک رفتم
- س..سلام!
سرش را بالا آورد لبخندکجی گوشه لبش بود.
- سلام،خوبی؟
چه صدای زیبایی، مردانه وبا ابهت.باخجالت سرم را پایین انداختم.
- مرسی،حالتون بهتره؟؟ببخشید بخاطر من با اون دست به یقه شدین.
دستی توی موهای بلندش کشید و خندید.
- قابل نداره خانوم.
دیگه حرفی نداشتم که بخواهم بزنم.
- با اجازه من برم دیرم شده!
ازجاش بلند شد برای نگاه کردنش سرم را بالا گرفتم
- اگه اذیتت کرد دوباره بهم بگو.
یه کاغذازتوی جیبش درآورد و یه آدرسی را نوشت.
- این آدرس مغازه دوستمه...اکثراوقات اونجام اگه چیزی بود بیا بگو.
تردید داشتم کاغذ را ازدستش بگیرم یانه!
بعد از چندثانیه معطلی گفت:
- بگیرش،نیتم بدنیست مطمئن باش.
بی اختیار به چشمانش خیره شدم محوشده بودم
درون این چشم ها چه بود؟!
با دستان لرزانم کاغذرا ازش گرفتم و بدون هیچ حرفی به طرف مدرسه راه افتادم...
 
آخرین ویرایش:
N.Azhand

N.Azhand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
هنگام درس دادن معلم،تمام هوش و حواسم پی او بود
از جیب کیفم آدرس را برداشتم. آدرس یک تعمیرات موبایل بود که فاصله چندانی از ما نداشت.
اتفاقاچندوقت بود که گوشی ام هنگ می کردم،
قصد داشتم که درستش کنم اماوقت نمی شد.
این بهانه خوبی بود برای اینکه یکبار دیگرببینمش.
سعی کردم تمام حواس خودم راجمع کنم چون خیلی وقت نداشتم و به امتحان های ترم اول نزدیک بودیم.
بعد از یک ساعت و نیم بلاخره درسمان تمام شدو زنگ خورد.
سریع وسایلم را جمع کردم و پیش به سوی خانه.
وقتی به خانه رسیدم کمی استراحت کردم و حاضرشدم.
وقتی خواستم از درخانه بیرون بروم مادرم گفت:
-کجامی خوای بری؟
بخاطر اینکه پدرم راننده ماشین سنگین بود اکثر اوقات خانه نبود و برادرهایمم یکی زن گرفته بود و آن یکی هم مجرد بود و کل روز پی دختر بازی و عشق وحال بود.
باصدای مادرم به خودم آمدم.
-باتوام ها!
-مامان می خوام برم گوشیم رو درست کنم زود برمیگردم.درحالی توی آشپزخانه می رفت، گفت:
-زودبرگردی،مراقب خودت باش‌.
دستی برایش تکان دادم و سریع کفشهایم راپوشیدم و ازخانه بیرون آمدم.تا آن مغازه راه زیادی نبود. بعداز پنج دقیقه رسیدم . دو دل بودم بروم یا نه! بلاخره دلم را به دریا زدم و وارد شدم .اولین چیزی که به چشمم خورد چشمان خندان و زیبای آن پسربود. قلبم دیوانه وار خودش را به سینه ام می کوبید. کف دستانم عرق کرده بود و مطمئن بودم لپ هایم به قرمزی لبو شده است.
باصدای صاحب مغازه چشمانم را به سختی از او جداکردم.
-سلام خانم...بفرمایید!
زیر لــ*ب آرام سلام کردم.
پسری که اسمش را نمی دانستم گفت:
-سلام ، خوبی؟منتظرت بودم.
علامت سوال بزرگی درسرم ایجادشد. یعنی چه که منتظرم بوده؟؟من که نگفتم حتما می آیم.
گوشی ام را به دست صاحب مغازه دادم. استرس تمام وجودم را فرا گرفته بود. زیرنگاه های پسر درحال آب شدن بودم.
با تته پته گفتم:چند...چندوقته همش...هنگ می کنه!
صاحب مغازه گوشی را از دستم گرفت و
گفت:چندلحظه صبرکنین الان میام خدمتتون.
این حرفو که زد، رفت.
منو پسر توی مغازه تنها ماندیم.
دست و پایم را گم کرده بودم و نمی دانستم چه کار کنم.
- میدونم تومنو دوست داری!
قلبم ایستاد، یعنی چه؟او می دانست که من دوستش دارم؟اما ازکجاخبر داشت؟
آرام به سمتش برگشتم نمی توانستم حسم را پنهان کنم
با التماس درچشم هایش خیره شدم می خواستم بگویم دیگر این حرف را نزن و شرمسارم نکن!
خندید
-رنگ رخساره نشان دهد از سِر درون! واقعا چرا می خوای حست رو پنهون کنی؟؟کاملا معلومه ازقیافت.
چشمکی زود و گفت:
-البته چیز عجیبی نیست، همه منو دوست دارند، توام یکی ازاونایی ولی...تا حالا کسی نبوده که منم دوسش داشته باشم ولی الان هست!
چشمانم را برای لحظه ای بستم. صدایش در مغزم اکو می شد. او هم مرا دوست داشت. حس ما دوطرفه بود!
با خجالت سرم را پایین انداختم.
از سرجایش بلندشدو روبه رویم ایستاد.
قدم تا سرشانه اش بود.
-منو نگاه کن یه لحظه...
سرم را بالا آوردم و بازهم قلبم شروع به تپیدن‌ کرد.
-من دوست دارم...توی نگاه اول عاشقت شدم !الان هم ازت می خوام که باهام باشی!
 
آخرین ویرایش:
N.Azhand

N.Azhand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
ثانیه ها و دقیقه ها توقف کردند.
مگر می شد که در نگاه اول عاشق شد؟!
می شد چون خودم هم هم در نگاه اول عاشقش شده بودم.لبخندم را نمی توانستم پنهان کنم.آرام آرام سرم را بلندکردم و به چشمانش خیره شدم.یعنی ازاین به بعد این چشمان عسلی متعلق به من بود؟
لبخندزدو کمی سرش را کج کرد.
- خوشبختم خانوم کوچولو...من مهرانم!
زیرلب اسم مهران را تکرارکردم.
- نمیخوای خودت رو معرفی کنی؟؟
آب دهانم را باسرو صدا قورت دادم.
- من...من نیلام.
ابروهاشو بالا انداخت.
- چه اسم قشنگی!
با آمدن صاحب مغازه حرفمان را خاتمه دادیم.
- خانم مشکلش رو رفع کردم.
گوشی رادستم داد.
زبانم قفل شده بودولی با هر جان کندنی بود گفتم:
- چقدر تقدیمتون کنم؟؟
پسری که حالا فهمیده بودم اسمش مهرانِ گفت:
- حسام جان این خانوم بامن هستند.
صاحب مغازه چشمک ریزی زد.
- بلاخره کار خودت رو کردی؟!
مهران هم متقابلا یه چشمک زد.
از کارهایشان چیزی سر در نمی آوردم.
- آخه نمیشه...
باصدای مهران دیگرچیزی نگفتم
- نمی خواد چیز زیادی نبوده که...
از صاحب مغازه خداحافظی کردم که دیدم مهران هم پشت سرم راه افتاد درحالی داشتم به طرف خانه
می رفتم گفت:
- می شه با گوشیت یه زنگ بزنم به گوشیم؟؟فک کنم گمش کردم.
چنان قیافه مظلومی به خودش گرفته بود که دلم برایش سوخت، ایستادم.
گوشی ام را دستش دادم لبخند زیبایی زد.
- مرسی!
بعد از اینکه با گوشی ام به گوشی خودش زنگ زد
صدایش از جیبش بلند شد. با تعجب نگاهش کردم.
یهو با صدای بلند زد زیر خنده.
- دروغ گفتم فقط خواستم شمارت رو داشته باشم.
عصبانی شدم.
- یعنی چی؟؟؟ با چه جرعتی اینکارو کردی؟
درحالی که داشتم باعصبانیت تند تند راه می رفتم با دست جلویم را گرفت.
- اع ببخشید دیگه!
پشت چشمی نازک کردم
- باید فکر کنم.
چشمانش درشت شد
- مگه سرسفره عقدی؟؟خب گفتم ببخشید دیگه!
با دیدن یکی از همسایه ها تند تند سرم را تکان دادم
- باشه باشه بخشیدم ،من دیرم شده، باید برم.
قدم هایم را بلند کردم صدایش را از دور شنیدم.
- بهت زنگ می زنم...
دستم را به معنی باشه تکان دادم.
قلبم تند تند می زد هیچکدام از اتفاقات چنددقیقه پیش را باورنمی کردم.
به درخانه که رسیدم سریع کفشهایم را از پایم درآوردم
- سلام علیکم. سلامِت رو خوردی؟
- سلام مامان جون.
رفتم و یه بـ*ــوس از لپ های قرمزش کردم.لبخند هول هولکی زدم و رفتم توی اتاقم.
گوشی در دستم بود و هرلحظه منتظر پیامی از او.


"این بود شروع آشنایی ما"
که ای کاش اصلا آن روز پایم به آنجا باز نمی شد.
 
آخرین ویرایش: