درحال نگارش رمان فرمول خاص | zhila کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Zhila
  • تاریخ شروع
Zhila

Zhila

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/3/19
16
47
13
نام رمان: رمان فرمول خاص
نام نویسنده:عِلیماژ
ژانر:عاشقانه ، اجتماعی
نام تایید کننده: @Narjes_Shahbazii
خلاصه : زمان می گذرد و همه را در میان تاریخچه اش جا می گذارد ، حال زمان بیرحم تر از هر بار عزیز ترین یاس را برده و یاس مجبور است که گاهی به تنهایی این بار را به دوش بکشد .بعد از فوت پدر یاس مسیولیت اداره ی کارخانه به دست او می افتد و حال یاس در تلاش است بتواند نام کارخانه ی پدرش را مانند قبل سرپا و سرفراز نگه دارد و برای همین دست به کارهایی می زند که ...
 
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
28/1/19
41
243
33
کرمان
IMG_20180816_173709_883.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
Zhila

Zhila

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/3/19
16
47
13
فرموݪ خاص


★**★**★**★**★**★**★**★


خدایا من

بدترین بنده ی تو ام

ولی تو

بهترینِ منی

خدایا من

بی چیز ترین بنده ی تو ام

ولی تو

همه چیز منی

خدایا من رسوا ترین بنده ی تو ام

ولی تو

آبروی منی

پس با اسم تو شروع می کنـم

تو که حتی اسمت هم قشنگه : )

به نام

خـدا


عِلیماژ

********


سرش را روی موزاییک های سرد زمین گذاشته بود و بی صدا شانه هایش می لرزید. کسی چه می دانست گاهی حتی آسمان هم بی صدا می بارد، گاهی حتی آسمان هم در برابر زمین سر خم می کند، کسی چه می دانست، کسی از آسمان دل آبی یاس خبر نداشت. اما گویی امروز زمین و زمان کمر بسته بودند که با درد هایشان دوره اش کنند.
درد؛ این کلمه ی سه حرفی چیزی نیست که هیچ وقت وجود نداشته باشد، هر جا پای زندگی در میان باشد گویی پر سیمرغش را آتش زده باشند، به زودی در حوالی ات پیدایش می شود. درد را می گویم. واژه ای که آه از نهاد همه برآورده و گاها اشک های مظلومانه ی اشرف مخلوقات خدا را جاری ساخته. کسی چه می دانست؟ کسی حتی فکرش را هم نمی کند که درست وقتی همه چیز بر منوال پیش می رود به یکباره ورق برگردد و اینبار دنیا باشد که یکه تازه بر روح و روانت بنوازد و غم بنوازد و بنوازد. گاهی آدم دلش می خواهد کسی باشد برای دلش، برای حال و هوایش، نه اصلا فقط برای خودش مرثیه ای بخواند. و چه عجیب یاس همه تن خواهان این مرثیه بود. نور چراغ آبی و قرمز فضای تاریک اتاق را پر کرده بود. صدای خش خش بیسیم روحش را می خراشید، شاید هم جانش را ، نه این نمی توانست پایان باشد، نباید این بار اینگونه دفترش نوشته می شد.می توانست کم کم گرما را حس کند. (دگرکاش کسی بود، آرام می آمد ، دفتر زندگی اش را طوری دیگر می نوشت و بعد هم می رفت. اصلا نمی خواست بماند، فقط می آمد و ...! مراسم کاش و کاش گفتن هایی که همیشه ادم ها بعد از پشیمانی و حسرت برگزار می کردند این بار نصیب یاس شده بود. چشمان پر اشکش زیر نور قرمز و آبی که یک در میان در اتاق پخش می شد می درخشید. درست چند لحظه بعد صدای شلیک گلوله ای بود که با هق لجبازی که سد بغض گلویش را شکسته، یکی شده بود. پارچه ی سیاهی که دور دهانش بسته بودند مانع از این می شد که حتی جیغ خفیفی بکشد.
دست هایش مدت ها بود که از بی رحمی و گره محکم طناب دورش سرخ و زخم شده بود. هر از گاهی جلوی دیدگانش سیاه و تار می شد. سرش از ضعف و گرسنگی گیج می رفت. زیر بار زور که نمی رفت! هر چه باشد چند سال زحمت را نمی توانست به یکباره به هوا دهد. و حال با این مقاومت کردن هایش نگذاشته بود جانی در تنش بماند. صدای آژیری که می آمد، شاید اگر در شرایط دیگری بود خوشحالش می کرد. اما حال بعید می دانست با این دست و پای بسته اش، دهـ*ان چفت شده با پارچه ی دور دهنش و آتشی که از هر سو و هر لحظه بیشتر زبانه می کشید، کسی بتواند پیدایش کند یا حتی اگر پارچه ی دور دهانش نبرد و می توانست فریاد بزند، کسی صدای داد و فریادش را از طبقه ی چندم ساختمان بلندی بشنود. راستی طبقه ی چندم بود؟ کجا بود؟ حتی این را هم نمی دانست. فقط از شکل و شمایل ساختمان مشخص بود که ساختمانی تازه ساخت و نیمه کاره است و از ارتفاعی که داشت احتمالا بالای ده طبقه از زمین فاصله داشت. دود و بخار و آتش هر لحظه بیشتر به فضای کوچک اطراف یاس دست اندازی می کرد و همه را چپاول کرده بود. همه جا را آتش و دود فرا گرفته بود و نفس کشیدن را هم سخت می کرد.
بی جان روی زمین دراز شد. همه چیز روی پرده ای نامرئی در میان آتش و شعله و دود در برابر دیدگانش نمایان شد و در کسری از ثانیه از برابر چشمانش عبور کرد. حس می کرد سرش سنگین شده ، برای ثانیه ای چشمانش را بست و وقتی چشمانش را گشود چیزی جز سیاهی و حلقه ی باریکه ای از نور نارنجی آتش نبود. کم کم این هاله ی باریک نارنجی رنگ هم محو شد وسیاهی ممتدی که حال جلوی چشمانش رخنه کرده بود گویی مثل دفعه های قبل که سرگیجه می گرفت، قصد تمام شدن نداشت. دیگر حتی اکسیژنی برای کشیدن نبود. کم کم گرما را در نزدیکای صورت خود احساس می کرد. پلک هایش آرام روی هم افتادند، ضربان قلبش گویی آرام تر از قبل کلاویه های قلبش را می نواخت، درست لحظه ای که در خلسه ای سنگین فرو رفت، صدای دادش را شنید.
قبل از آنکه کاملا بیهوش شود به خودش اعتراف کرد ، شاید دوستش دارد. شاید هم همین فکر بود که در آخرین لحظات در توهماتش نقش بسته بود . صدا باز هم در فضا پیچید و منعکس شد. کسی چه می دانست، شاید هم توهم نبود. اما هر چه که بود، دیر شده بود. یاس چند ثانیه ای می شد که بی جان روی زمین افتاده بود.

******
 
Zhila

Zhila

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/3/19
16
47
13
فراسو به سلامت خانواده می اندیشد. با محصولات فراسو قیمت ها را با همان نرخ قبلی بخرید. بدون هیچ واسطه ای. بهترین کیفیت، بهترین جنس برای بهترین ها. ما برای شما بهترین ها رو آماده می کنیم، چون شما لایق بهترین ها هستید. فراسو،برندی از جنس سلامتی.
–بسه قطعش کنین.
-چی شد خانوم پسند نکردین؟
– پسند نکردین؟من گفتم یه ایده ی نو می خوام! این چرت و پرتا رو که حتی برای تبلیغ بانکام می شه استفاده کرد! چه ربطی به این سری از محصولات ماداره! من قراره سی میلیون بدم بابت این؟ اگه قرار باشه پولمو الکی بریزم دور که خودم می رم یه فیلم از خودم ضبط می کنم تبلیغات محصولات شرکتمو می کنم!
با عصبانیت و بی لحظه ای توقف حرف می زد. قرار بود برای ساخت بهترین تبلیغات برای برخی از محصولات شرکتش سرمایه گذاری کند و حال معروف ترین شرکت بازرگانی تیزر به قول یاس، مضخرف ترین چیزی که می شد را برایش ساخته بود. به این ترتیب که دو خانواده دور هم نشسته و با هم از محصولات، شیر، پنیر،ماست و ... تغذیه می کردند و به به و چه چهشان برای تعریف از محصولات به راه بود و گوینده ای تبلیغ کنان تعریف محصولات را می کرد.
مرد درمانده هر از گاهی نگاهی به کف می انداخت و باز به چهره ی بر افروخته ی یاس نگاه می کرد. وقتی یاس چند لحظه ای ساکت شد، شروع کرد:
-خانوم عنقا ببینین محصولات شما، محصولات خوراکی هستن، به جز همچین چیزایی نمی شه براش تیزر دیگه ای طراحی کرد! شما الان دارین شرکت منو می برین زیر سوال؟ اگه انقد ناراضی هستین می تونین به شرکت دیگه ای بسپرینش! این محصولی که شما براش تیزر سفارش دادین لبنیات و پروتئینه انتظار دارین چی براش بسازن؟
– آره درست می گین! از اول باید می سپردیمش به شرکت بهرام تیزر! همون طور که برای محصولات عسلی و بیسکوئیتی طوری تبلیغات ساختن که الان دارن میلیاردی فروش می کنن. فقط من نمی فهمم چرا وقتی برای محصولای دیگمون تیزر و آگهی تبلیغی ساختیم و تو تلوزیون هم حتی پخش شد و کلی تونستیم خریدار جذب کنیم همچین شرایطی نبود!
یاس قصد داشت به نحوی یک دستی بزند و غرور مرد را جریحه دار کند. خوب می دانست که بهرام تیزر در مقابل شرکت مرد یک رقیب و بهتر بگویم دشمن حساب می شد. می خواست با این راه کاری کند که مرد برافروخته و کمی غرورش جریحه دار شود بلکه بیشتر روی خواسته اش کار کند.
-منظور شما شرکت بارسامه؟ همون که برای بیسکوئیت ها و ...
–بله آقا دقیقا منظورم همون شرکت بود!
- ببینین خانوم عنقا شما تازه بعد از فوت پدرتون اداره ی شرکت رو بدست گرفتین و انگار از یه سری چیزا خبر ندارین. ما سالهاست که داریم برای پدرتون تیزر تبلیغاتی و بنر و لوگو می سازیم. و شرکت پدر شما نه تنها کم نداره از شرکت بارسام، بلکه یه سر و گردن هم بالاتره.
–آره درسته منم انکارش نمی کنم اقای مرادی. ولی اگه قرار باشه به همین منوال پیش بره ما باید تخته کنیم بره پی کارش! من دلم نمی خواد شرکتی که پدرم به من سپرده رو...
یاس ساکت شده بود و به سنگ فرش های طراحی شده ی روی سرامیک کف اتاقش نگاه می کرد. یک سال از فوت پدرش می گذشت اما مگر آدم می تواند کسی که تمام هستی اش بود را به فراموشی بسپارد؟ خاک سرد است، شاید هم تنها مردن بود که می توانست سردی روی داغ دل یاس باشد، بلکه زیر خروار ها خاک بتواند کمی ارام بگیرد. یاس از فکر بیرون آمده بود و مرد گویی متوجه تغییر ناگهانی یاس و فکری که در سرش می چرخید، شده بود.
–معذرت می خوام خانوم عنقا، قصد نداشتم ناراحتتون کنم. خدا پدرتون رو بیامرزه. من یه کم دیگه وقت می خوام ازتون. شما خودتون اگه طرحی دارین پیشنهاد کنین شاید بشه ازش چیزی که مورد توجهتون باشه رو ساخت. به هر حال من تا یکی دوهفته ی دیگه حتما این وقفه رو جبران می کنم.
مرد از جایش بلند شد، یاس با شنیدن صدای جیر صندلی چرمی که مرد روی آن نشسته بود، سرش را بالا آورد. لحظه ای به احترام مرد ایستاد و همین که مرد دور شد و رفت، روی صندلی اش افتاد و سخت در فکر فرو رفت. مرد تا حدی راست می گفت، شاید وقت تغییر بود، خودش هم مدت ها بود که به تولید محصول جدید فکر می کرد. هنوز چند دقیقه ای از رفتن مرد نگذشته بود که در بی هوا و با شدت باز شد.
 
آخرین ویرایش:
Zhila

Zhila

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/3/19
16
47
13
از نوع باز شدن در معلوم بود که کسی به جز مستانه نمی توانست باشد، در حقیقت کسی بعد از فوت پدرش حتی جرئت نمی کرد به یاس نزدیک شود و کم و بیش فقط برای انجام مسائل مالی و از این قبیل مشکلات به دفترش می آمدند.
آن دخترک مهربان و بازیگوش حال گویی حصاری دور خودش کشیده بود که نکند کسی به حریمش وارد شود. حالا حالا ها قصد داشت در پیله ی تنهایی خودش بماند؛ این قانون برای همه صدق می کرد ، البته همه به جز مستانه. کاری با اخم ها، بد اخلاقی ها و غر زدن هایش نداشت، وقتی مستانه می خواست کاری انجام دهد، حتی صدای داد بلند یاس و سگرمه های در همش هم نمی توانست مانعش شود. با شور و شوق مختص به خودش وارد اتاق شد. به محض این که در را پشت سرش بست، چادرش را از سرش برداشت و روی سر یاس که گویی مدت ها بود که در غصه هایش پژمرده بود، خیمه زد.
-به رفیق خودم چطوره؟ چطوری خانوم اخمالیو؟
مستانه جواب خود را می دانست اما گویی تا هر بار این سوال را نمی پرسید روزش شب نمی شد و غروبش طلوع. و اینبار هم درست مانند هربار با سکوت یاس جوابش را گرفت. یاس از ریز خرده کارهای امروز صبحش تا تیزری که برایش اورده بودند گفت. مستانه تنها کسی بود که از همه چیز باخبر بود، دوستی آن ها حرف ساقه و جوانه نبود، درختی بود کهنسال به قدمتی بیست و چند ساله درست از کودکیشان. بعد از تمام شدن حرف های یاس، مستانه متفکرانه سر تکان داد و به یکباره گویی یاد چیزی افتاده باشد دستش را جلوی دهانش گرفت، هینی کشید و پس از انجام مراسم و ادا و اطوار های خاصش که نشان از الزایمر اتفاق افتاده بود، گفت:
-یادم رفت بگم یاسی، خط سه تولید دعوا شده بین دو تا از کارگرا.
یاس به یکباره از جایش پرید، حتی به چشمانش مهلت گرد شدن و تعجب کردن هم نداد. در راه با خودش می گفت وقتی برگردد حساب مستانه را خواهد رسید، موضوع به این مهمی را فراموش کرده و به سرگذشت از صبح تا به حالش گوش داده بود! با این اوضاع و احوال شاید باید کم کم به فکر در و تخته کردن کارخانه و ... می افتاد! چند باری نزدیک بود بیوفتد و سکندری خورد. در دل خدا را شکر می کرد که پخش زمین نشده، چند دقیقه بعد از دوییدن ، بالاخره به خط سه رسید. همین که به کارگران نزدیک شد که دوره گرفته بودند، به ناگاه پاهایش در هم پیچید و پخش زمین شد. تا چند ثانیه ی پیش حتی کسی متوجه آمدن او نشده بود اما حال حتی کارگرانی که کارخانه را با صدایشان روی سر خود گذاشته بودند هم به سمت او چرخیده و به او خیره شده بودند. تمام ابهتی که یاس با سگرمه ها و جدیت هایش سعی کرده بود جمع کند حال در ثانیه ای روی هوا رفته بود. صدای خنده ی ریز چند کارگر به گوش یاس خورد. اهمیتی نداد و از جا برخاست. دیدش را بین کارگران چرخاند و در نهایت روی سن و سال دار ترین آن ها که مسئولیت خط را هم بر عهده داشت، متوقف شد.
-چی شده آقا رحیم؟ این جا چه خبره؟
-والا چی بگم خانوم. این دوتا عین دو تا مرغ سرکنده افتادن به جون هم اینجا ...
-من افتادم به جون این یا این پسره که ..
-این پسره چی؟ چیه بگو بذارخانوم مهندس بدونه تو کی هستی!
-هه! لازم به گفتن نیست؛ همه اینجا خوب تو رو می شناسن، همه می دونن چه جونوری هستی.
-چه جونوریم؟ یکی از جنس خودت. فکر کردی خیلی ققدیسه ای؟ هیچکیم نمی فهمه چی کار کردی و با خیال راحتم می ری و میای و یه آب هم روش؟ هوم؟
- ببین من و با خودت مقایسه نکن. دهـ*ن منو باز نکنا، نذار هر چی لایقته بریزم رو دایره.
یاس مات و مبهوت عربده کشی هایشان را تماشا می کرد. کم کم باید رویی از خود نشان می داد، نباید می گذاشت اول کاری پای پلیس به آنجا باز شود. نفس عمیقی کشید تا به خود مسلط شود و ناگاه بدتر از هر دوی آن ها داد کشید:
–بسه!
هر دو کارگر با پوزخند به یکدیگر نگاه می کردند. یاس برافروخته شده بود.
 
  • Like
Reactions: Hosein
Zhila

Zhila

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/3/19
16
47
13
-باهر دو تون بودم! بهتره که یکی دقیق و واضح توضیح بده چه اتفاقی افتاده که یه ساعته این خط تولید و متوقف کردین وگرنه به ضرر همتون تموم می شه. تا الانشم به اندازه ی کافی ضرر زدین. اگه قرار به داد زدن باشه که می رم از تو چاله میدون چند نفرو بر می دارم میارم اینجا نصف حقوق شما رم بهش می دم! دیگه کارمند به چه دردم می خوره؟ الانم نگفتم همدیگه رو حکم کنین. یکی بگه چه خبره؟
آقا رحیم برای اینکه قائله را ختم به خیر کند پیش دستی کرد و رشته ی کلام را به دستان پینه بسته ی خود گرفت:
-خانوم بذارین من براتون بگم. از این خط خیلی وقته که چند تا از محصولا گم می شن. بار اول هم نیست، چندمین باره که لیست تعداد تولیدیا با اونایی که در آخر بسته بندی می شن یکی نیستن! الانم معلوم نیست کار کدومشونه. بحث این بود می خواستیم قبل از اینکه به شما بگیم خودمون موضوع رو حل کنیم و بی سر و صدا اون نفرو پیدا کنیم ولی انگار بعضیا خیلی به خودشون شک دارن یا...
حرفش هنوز تمام نشده بود که یکی از آن دو مرد ها که لحظاتی پیش با هم دعوا می کردند به سمت فرد دیگری خیز برداشت که چند نفر دیگر به زور بازوهایش را گرفتند و مانعش شدند. یاس مات و مبهوت مانده بود و در این شرایط آرزو می کرد کاش مرد بود تا بتواند حداقل دو سیلی آبدار نثارشان کند، اما نه حوصله ی تنش داشت و نه تاب و زمان کش دادن این دعوا را.
مرد سعی می کرد ملاحظه ی رئیس شرکت را بکند و کمی صدایش را کنترل کند، برای همین صدایش بم تر و کلفت تر به گوش می رسید:
-من شک دارم یا این آقا که راه می ره به مردم بهتون می زنه؟ اگه می خواستم دزدی کنم که نمیومدم اینجا! تو خیابون کارمو می کردم از مردم می زدم، بیشتر از یه ماه جون کندن تو اینجام حقوق می گرفتم!
مرد دیگر هم با دستانی مشت شده و ابروانی در هم گره خورده دهـ*ان باز کرد که یاس در جا و به موقع خودش را میان آن ها انداخت:
-خوب گوش کنین ببینین چی می گم، من کاری به دعوای شما ندارم، بیشتر از این هم ادامه بدین اخراج می شین هردوتون! اول از همه شما آقا رحیم، برین بگین دوباره چک کنن شاید بعضی از محصولا تو انبار جامونده باشه یا قاطی بسته های دیگه بخش های دیگه ی خط تولید هامون شده باشه.
یاس مصمم لحظه ای مکث کرد، اطرافش را از نظر گذراند و درنهایت با صدایی بلند تر ادامه ی کلامش را پوشش داد:
-من تا دو ساعت وقت می دم، کسی که این کارو کرده بیاد دفتر من و خودش اعتراف کنه تا این دعوا تموم شه. صرفا با این دو نفر نیستم. قرار نیست اتفاق بدی بیوفته ولی بدترش نکنین. اینم بگم که دوربین های مداربسته وقتی فیلمی رو ضبط می کنن و بعد یهو خراب می شن فیلمای قبلیشون پاک نمی شه. این ضمن اطلاع دوست عزیزی که ناشیانه یکی از دوربیانا رو خراب کرده. برا ما کاری نداره چک کردن محتویات اون دوربین. من می رم و دقیقا تا دو ساعت دیگه منتظر می شم توی دفترم. بقیه تون هم به کارتون ادامه بدین.
یاس قصد نداشت فردی که این کار را کرده بود به زندان بیندازد یا توبیخ کند، یا حتی از شرکت اخراجش کند، یا تمام خسارت محصولاتی که این مدت کم می شد را از او بگیرد هر چند که خیلی کارهای دیگر از دستش بر می آمد.
اما با تمام دل سرد شدن های بعد از رفتن پدرش، هنوز همان دخترک مهربان و شوخ بود، فقط کمی وقت لازم داشت تا به خودش برگردد از این کمایی که برای خودش ساخته بود و جز این هیچ نمی دید. یاس خوب می دانست با این اوضاع و احوال اقتصادی زندگی مردم چه قدر سخت شده. فقط می خواست به مشکلات کارگران این خط تولید پی ببرد. می دانست که اگر رفع نشود، چندین نفر دیگر هم دست به این کار خواهند زد.
به سمت دفترش راه افتاد و آنقدر غرق فکر بود که حتی متوجه نشده بود در تمام این مدت مستانه یا به قول خودش مستان به دنبالش آمده بود و تمام معرکه ای را که به پا کرده، دیده بود. و حال باید دنبالش می دوید تا به او برسد، تخته گاز راهش را گرفته و بی هیچ مکثی به سمت دفترش می رفت و گویی باز در خلسه های افکارش فرو رفته بود که حتی صدا زدن های مستانه را هم نمی شنید.
 
Zhila

Zhila

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/3/19
16
47
13
مستانه بالاخره خودش را به یاس رساند:
-چه خبرته دختر تخته گاز گرفتی یه لحظه ام واینمیستی؟ چی شد یهو؟ چیزی فهمیدی که اینطوری رفتی تو هم؟
-نه چیزی نیست.
-پای پلیس ملیس رو که نمی خوای باز کنی به کارخونه؟
-هنوز اونقدی حرفم برو داره که خودم حلش کنم.
-ولی یاس حرف یکی دو بار نیستا، بار چندمه که...
-می دونم مستان؛ من از همه چی خبر دارم، حتی می دونم کار کیه.
-اون که معلومه، کار یکی از اون دو نفره دیگه. ولی نمی فهمم چرا اگه انقد مطمئنی دس دس می کنی!
-اتفاقا کار هیچ کدوم از اون دوتا نیست. آره مطمئنم، حتی می دونم دسکاری دوربینا کارکیه. بابام بهم یاد نداده آبروی یه آدم دیگه رو ببرم به خاطر ندار بودنش.
-چی می گی یاس!؟ ترجمه کن مام بفهمیم!
-مستان؟ فکر کنم برای یه کار دیگه صبح اومده بودی پیشم‌.
-آها اون که آره. بریم دفتر برات توضیح می دم . یه سری از مواد لیستو تهیه کردیم. دو تا خبر دست اولم دارم که هم خوبه هم بد.
-این شد یه حرف حساب!
چند لحظه بعد در دفتر مقابل هم پشت میز کنفرانس نشسته بودند و مستانه برگه هایی که از قبل تهیه کرده بود را زیر و رو می کرد. یاس متفکر به مستانه خیره شده بود.
-مستان مطمئنی درسته؟
-تاجایی که فهمیدم این طوره. ببین یاس همه ی این شرکتای مواد غذایی، حتی دارویی و عطر و لوازم بهداشتی توی ترکیبات محصولاتشون یه سری مواد خاص دارن که هیچ شرکتی اونا رو علنا اعلام نمی کنه، یه جورایی این فرمول سری رمز موفقیتشونه. حتی گاها اون چیزی که اعلام می کنن توی محصولشون وجود نداره.
- من متوجه نمی شم! الان این چه ربطی به شکلات صبحونه ما داره؟
-خب نکته دقیقا همینجاس! اینو نگاه کن یاس! خودتم می دونی که این برند خارجی چقد تو دنیا طرفدار داره و عزیزه. چرا انقد طرفدار داره؟ چون همه فکر می کنن شکلات خالص درصد بیشترش رو تشکیل داده. ببین الان این چیزایی که توی لیست نوشته مواد اولیه ایه که خود شرکتش اعلام کرده تو محصولش وجود داره.
یاس با ابرویی بالا پریده لیست را از دست مستانه گرفت و مشغول وارسی شد:
' فندق، پودر کاکائو، شیر خشک، روغن گیاهی، شکر، لسیتین سویا و وانیل و ... '
یاس نکته ای در اسامی نمی دید. به نظرش همه چیز کاملا سالم وبدون هیچ ایرادی بودند. به علاوه ی برخی ترکیبات که در محصولات خودشان هم مشترک بود. مستانه چهره ی سردرگم یاس را که دید افزود:
-یاسی خودتم می دونی که شکر رو وقتی داغ می کنن یا سرخش می کنن قهوه ای می شه درسته؟ این رنگ قهوه ای با یه سری افزودنی دیگه می تونه کاملا گول زننده باشه خصوصا که یکم طعم شکلات هم بده. حالا ترکیبات اصلیش رو بگم برات؛ شکر، روغن، فندق، پودر کاکائو، شیر خشک بدون چربی، امولوسیون کننده (لسیتین سویا)، طعم دهنده (وانیلین). در واقع ۵۵ درصدش شکرِ و روغن گیاهی توش هم، روغن پالمِ که نوعی روغن نیمه جامدِ. این نوع شوکولات رو می شه روی نان پخش کنیم و بخوریم چون روغن پالمش این حالت رو بهش می ده. روغن پالم ترانس نداره، اما همچنان یه روغن اشباع شده است. نمی خوام محصولای این شرکتو ببرم زیر سوال؛ نه یاسی، ولی باید اینم در نظر بگیریم که یه سری فاکتورای مهم تر از بعضی چیزان. درسته محصولای ما مثل این برند خارجی فروش ندارن، ولی لاقل با جون مردم بازی نمی کنیم!
- درسته. مطمئن باش منم قصد ندارم ترکیباتشو عوض کنم. فقط نمی دونم چرا...
حرف یاس با صدای تقه ای که به در خورد نیمه ماند. آن قدر بحث گفت و گو شده بودند که نیم ساعت شاید هم بیشتر گذشته بود. با اجازه ای که یاس داد در باز شد و خانوم نسبتا جوانی وارد اتاق شد. سرش پایین بود و گوشه ی مانتوی کاربنی رنگی که همه ی کارکنان خط سه می پوشیدند را در دست داشت.
-خانوم من می خواستم ...
یاس با دست به مستانه اشاره ای کرد و مستانه با آنکه دلخور شده بود، از اتاق بیرون رفت. مستانه دوست داست حالا که بیشتر چیزها را می داند، دیگر مسئله ی خصوصی ای بین او و یاس نماند و از این رو دلگیر شده بود اما حقیقت چیز دیگری بود. یاس نمی خواست غرور مادری که چند سال بزرگتر از مستانه بود را بشکند. خوب می دانست این زن کیست و برای چه به اتاق آمده بود.
 
  • Like
Reactions: Hosein
Zhila

Zhila

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/3/19
16
47
13
زن این پا و آن پا کنان قصد داشت از طریقی رشته ی کلاف کلام گمشده اش را که گویی درست پشت در گم کرده بود، به دست بگیرد و لــ*ب به حرف بگشاید. یاس سعی کرد چهره ای گشاده به صورتش بنشاند، با لبخندی به سمت صندلی اشاره کرد:
-بفرمایین بشینید خانوم ربیع.
زن هنوز هم ایستاده بود و با سگرمه هایی در هم کف زمین را نگاه می کرد، عصبانی بود؟ یاس هم نمی دانست چرا. دو دقیقه ی دیگر هم گذشت . یاس قلاب دستانش را از هم گشود، لبانش را با لــ*ب تر کردو گفت:
-باشه هر طور مایلین. فکر کنم کاری داشتین با من؛ می شنوم خانوم ربیع.
-من بودم.
-چی؟
-منن ام من..من بودم خانوم،...کار من بود. من از محصولا بر می داشتم، من وقتی کسی حواسش بهم نبود چند تا از بسته هایی که باید تو جعبه می ذاشتیم رو می ریختم تو کیفم. اولا یکی دو تا بود، ولی وقتی دیدم کسی متوجه نمی شه چند تا بر می داشتم. خراب کردن دوربین مداربسته هم کار من بود. می خواستم اثرمو پاک کنم. نمی دونستم این فیلما ثبت شده ان، فکر می کردم اگه خرابشون کنم فیلماشونم پاک می شه. من.. من..
یاس به دیوار های قهوه ای با طرح های ریز و ظریف زرد و رگه های شیری اتاقش خیره شده بود. نمی خواست نا خواسته با نگاهش سوءتفاهمی ایجاب کند. منتظر ماند تا زن حرف خود را ادامه دهد و راحت تر بیان کند.
-خانوم کار من بود، اعتراف می کنم من برداشتم هیچ کس دیگه ای رو متهم نکنین ولی به خدا خانوم من اگه داشتم این کارو نمی کردم ، مجبور شدم خانوم، دو هفته بود تو خونه هیچی نخورده بودیم، دیروز تولد پسرم بود، چون براش کادو نگرفته بودم باهام قهر کرده بود، به خدا مجبور شدم خانوم،... من نمی خواستم اینکارو بکنم منو تحویل پلیس ندین! به خدا جبران می کنم، اصلا شیفت وایمیستم، جای سه تا کارگر تو بسته بندی کار می کنم. خانوم!
صدای زن می لرزید و گونه هایش گُر گرفته بودند، برای همین حرف هایش تکه تکه شده بود.
-خیل خب ، خانوم ربیع شما مگه هر ماه حقوق نمی گیری؟
-چرا خانوم، دقیقا همون روزم می گیرم.
-مگه ما دو ماه نیست که به حقوق بخشهای بسته بندی هر چهار تا خط اضافه کردیم؟ مگه جلوتر عیدیا رو نریختیم؟ دلیل شما اصلا توجیه کننده نیست.
-ولی خانوم آخه من ...
-ببین خانوم ، هر جایی یه سری قوانین خودشو داره، قرار نیست تا کوچیکترین مشکلی پیش اومد همه چیو بزاریم زیر پا، آسمون و زمینو بهم بریزیم و به بقیه صدمه بزنیم! من وقتی پدرم فوت شدن وقفه انداختم توی حقوق کارمندا؟ خانوم ربیع باشمام، من پرداخت نکردم؟
-چرا خانوم.
-پس چی؟ اگه قراره هر کی تا یکم به مشکل خورد تو زندگیش بیاد از محصولا برداره بگه بعدا جبران می کنم پس این همه دوییدنای این همه آدم چیه؟ خانوم ربیع فقط شما مشکل داری؟ این چند صد نفر آدم که کار می کنن فکر می کنی هیچ غمی ندارن تو زندگیشون؟
-خانوم ، شما تا حالا فقرو نکشیدی، از وقتی بدنیا اومدی همه چی برات مهیا بوده، نمی دونین من چی می گم ، من مجبور بودم، من خدا پیغمبر حالیمه، دس کج نیسم به خدا!
-خانوم ربیع! مگه شما از وقتی من بدنیا اومدم و زندگی کردم توی زندگی من بودین که برای خودتون نطق می کنین! من نه به شما توهین کردم نه چیز ناحقی گفتم، هنوزم که بازخواستتون نکردم. فکر می کنین یه مدیر انقد احمقه که نفهمه تو کارخونه اش چه اتفاقایی داره میوفته؟ شما فکر می کنین من متوجه نشدم؟ یا نه، فکر کردین هر کی تو دنیا متولد می شه با پول بدنیا میاد؟ از همون اول پولداره؟ نه خانوم محترم. همه ی آدما درسته که تو یه جور خانواده بدنیا نمیان، ممکنه یه خانواده مستمند باشه و یه خانواده فقیر، این دست آدما نیست درسته، اما اینکه آدما خودشون زندگی خودشونو بسازن دست خودشونه. فکر می کنین من تا گرسنگی نکشیدم؟ تشنگی نکشیدم؟ بی پناهی نکشیدم؟ فکر میـکنین پدر من از اول شاهزاده ای پادشاهی چیزی بوده؟ نه خانوم مام یه چیزی بودیم مثل شما. الان حتی می تونست جای شما با من عوض بشه اگه خودتون تلاش می کردین که وضعیت اطرافتونو تغییر بدین. نمی گم تلاش نکردین و تلاش نمی کنین، همین که میاین سرکار یعنی دارین برای زندگیتون زحمت می کشین، ولی شما همینی که هستین رو پذیرفتین و نمی خواین عوضش کنین، شما فقط می خواین روز ها رو بگذرونین، اصلا یه ماه دو ماه سه ماه چهار ماه یه سال اینکارو ادامه دادین و یواشکی اینکارا رو کردین، بعد از یه سال چی؟ بازم می خواین چشمتون به دیگران باشه؟
یاس بی وقفه حرف می زد. دل پری داشت، نداشت؟ هر چه باشد آدمی است، وقتی بخواهد حرف خودش را بزند منطق و دلیل و برهان سرش نمی شود، این گویای حال یاس بود که در کلماتش سعی در توجیه داشت. اما زن گویی اصلا متوجه این حرف ها نبود، فقط از ترس آمده بود معذرت خواهی سر سری بکند تا شاید از پلیس قصر رود و بچه هایش در خانه تنها و بی کس نمانند. یاس نمی خواست با حرف هایش آزاری به زن برساند، محاکمه یا حتی تحقیرش کند، یاس فقط سعی داشت با کلام و سلاح غلاف شده ی سخن تنبیهش کند. این تنبیه درد نداشت، داشت؟
 
  • Like
Reactions: Hosein
Zhila

Zhila

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/3/19
16
47
13
یاس حال مستقیما به چشمان زن چشم دوخته بود. شرمساری را از چشمانش می توانست ببیند اما گویی قدرت ترس بیشتر بود که بر زن غالب شده بود. سری تکان داد، نه حوصله ی دعوا داشت و نه بحث و جدال بیشتر. یاس هر قدر هم که حرف می زد نمی توانست حقیقت آدم ها را تغییر دهد، اصلا معلوم نیست این موجودات دو پا چه هستند! گاهی آن قدر کارهای عجیبی انجام می دهند که..! کشوی کنار میزش را بیرون کشید، دسته چکش را برداشت و مبلغی را نوشت. بعد از امضا و مهر خاصش روی برگه چک را به سمت زن گرفت. خانوم ربیع نا مطمئن به سمتش گام برداشت. دست یاس هنوز در هوا معلق مانده بود. چک را از یاس گرفت و همان طور منتظر مقابلش ایستاد. نمی دانست چه شد و این کاغذ برای چیست. قبل از آنکه حرفی به زبان بیاورد یاس پیشدستی کرد:
-این چکو می برین پاس می کنین، در ضمن همین الان می رین اتاق حسابداری و تصفیه می کنین. این آخر لطفیه که می تونم براتون بکنم.
زن می خواست التماس کند، خواهش کند یا حتی اگر شد چند قطره ای اشک بریزد اما فکر که می کرد می دید بدتر از اینها حقش بود‌، یاس حتی خسارت محصولاتی که برده و با دستفروشی آن ها را فروخته، از او نگرفته بود. حتی تحویل پلیس هم نداده بودش. پس عقب گرد کرد و به سمت در خروجی رفت.
-فقط می تونم بگم متاسفم خانوم. من اشتباه در موردتون قضاوت کردم. من .. ببخشید.
بغضی که نمی دانست از کجا در گلویش سبز شده بود، سدی برای سخنانش می ساخت و امانش نمی داد، برای همین در را باز کرد تا زود تر از معرکه ای که خودش ساخته بود، بگریزد. به محض رفتنش یاس روی صندلی چرخ دارش پهن شد. گاهی واقعا به وجد می آمد از این توفیق اجباری که نصیبش شده بود، گاهی آرزو می کرد کاش برادر یا لاقل خواهری بزرگتر از خودش داشت و تک فرزند نبود تا مجبود شود بار به این سنگینی را به دوش بکشد و حرف های سنگین تر از آن را متحمل شود. یاس به حرف هایی که زده بود فکر می کرد و بیشتر از هر چیزی که در ذهنش می گنجید متعجب از حرف هایی بود که نمی دانست در کدام کوچه پس کوچه های تاریک و نا معلوم وجودش چال شده و با جرقه ای کوچک از دهانش سر ریز شده بودند. با صدای تقه ای آمد ، سر جایش صاف نشست، صدایش را با سرفه ای صیغل داد: بفرمایید.
باورود مستانه یاس یک تای ابرویش بالا رفت.
- در زدنم بلد بودی شما؟
مستانه نرم خندید، همان طور که سرش را از میان در بیرون آورده بود چشمک کوتاهی زد و وارد شد.
-چرا اون طوری نگاه می کنی؟ با اون دادایی که تو زدی گرخیدم همینجوری بیام تو ، گفتم شاید به جای اون بی نوا منو تیکه قرمه کنی. گفتم در بزنم شاید فکر کنی یکی دیگه اس.
-درست فکر کردی چون به خیالم هر کی پشت در می تونست باشه جز تو!
مستانه لــ*ب هایش را غنچه کرد: بابا دیگه اونقدام که نشون می دم نیس. با ما به ازین باش خانوم.
-خیلی خب، مزه نریز. چی شده؟
-عرضم به حضورتون که امم.. آها داشتیم در مورد مواد اولیه ای که گرفتیم و یه سری از مواد جدید صحبت می کردیم.
یاس انگار در جایی دیگر سیر می کرد، نیم نگاهی به مستانه انداخت؛ دهـ*ان باز کرد تا چیزی بگوید اما باز حرفش را فروخورد. چند بار دیگر خواست حرفش را به زبان بیاورد اما باز پشیمان شد. مستانه با قیافه ای کج و معوج نگاهش می کرد:
-چیه عین ماهی هی دهنتو باز و بسته می کنی! خب بگو چته چی می خوای بگی؟
و بعد آرام و با احتیاط فنجان قهوه ی دست نخورده ی یاس را از روی میز کش رفت. انگشتانش را دور فنجان حلقه کرد و به یاس خیره شد، معلوم نبود در کجا سیر می کند که حتی با دیدن فنجان مخصوصش در دست مستانه هنوز غرولندش را برپا نکرده بود. یاس که گویی منتظر ندا یا اجازه ای بود بی مقدمه و بی هوا حرفش را زد:
-می خوام یه محصول جدید دیگه به محصولاتمون اضافه کنیم.
و درست چند ثانیه بعد قهوه بود که از دماغ و دهـ*ان مستانه روی یاس منتشر شده و از صورتش چکه می کرد. یاس دستی به صورتش کشید و با قیافه ای مچاله شده انگار که چیز چندشی را از روی صورتش پاک کند، به مستانه نگاه کرد. نتوانست یک امروز، مستانه را تیکه باران نکند:
-اینکه قهوه ی منو برداشتی هیچ، تو لیوان مخصوص من قهوه می خوری اونم هیچ، لباس و سر و صورتمو با خاک قهوه ای یکسان کردی اونم هیچ، من نمی دونم این همه قهوه چجوری تو دهـ*ن و دماغ تو جا شد!
مستانه سرفه اش را به زحمت قورت داد، با صدایی که رگه های خنده در آن می رقصیدند، گفت:
-تنها کار دهنم نبود که ، دماغمم کمک کرد، مگه ندیدی چجوری با محتویاتش ...
یاس از جا پرید : گور خودتو کندی مستان!
مستانه در حالی که به در رسیده بود و در را باز می کرد دستش را به نشانه ی ایست جلوی یاس نگه داشت:
-تو که دلت نمی خواد کارمندا با این سر و وضع مدیرگرانقدرشونو ببینن!
یاس از حرص کبود شده بود، صورتش به رنگ ارغوانی می زد و همه ی تلاشش بر این مبنا بود که صدای جیغش را در کل کارخانه به نمایش نگذارد .از کودکی همین طور بود، وقتی زورش به چیزی نمی رسید صدای جیغش همه جا را بر می داشت.
-حرص نخور حالا پوستت چروک می شه هیچ کی نمی گیرتت می مونی رو دستم.
کمی فکر کرد و ادامه داد: البته عزیزم بعید می دونم با این اخلاقت کسیم حاضر شه بیاد سمتت چه برسه به اینکه ...!
-مستانه !
مستانه ای که گفت از صد تا بد و بیراه هم برای مستانه سنگین تر تمام شد، وقتی یاس مستانه را کامل می گفت یعنی وخامت تمام! سریع خودش را در محوطه گم و گور کرد تا اطلاع ثانوی که اژدها های بیدار شده ی درون یاس باز به خواب روند و قولی گفتنی آسیاب از آب بیوفتد تا باز برگردد و مفصل قضیه ی فکری که به سر یاس زده بود را بفهمد.
 
  • Like
Reactions: Hosein
Zhila

Zhila

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/3/19
16
47
13
یاس غرق وارسی انبوه کاغذ هایی شده بود که مدیر مالی و حسابداری شرکت برایش آورده بود. نا مربوط یه رشته ی خودش نبود اما هنوز آن قدر هم در کارش خِبره نشده بود که به قولی گفتنی چم و خم کار دستش بیاید. صدای آلارم زنگ گوشی اش باعث شد سرش را از روی برگه ها بیرون بکشد و نگاهی به ساعت گوشی اش بیندازد ، پایان ساعت کاری رسیده بود. لبخند ریزی روی لبانش نقش بست، یاد وقت هایی افتاد که دبستانی بود، کل روز را به انتظار زنگ آخر سر می کرد و زنگ آخر هم آن قدر منتظر ثانیه ها را می شمرد تا صدای زنگ تعطیلی خانه به صدا در بیاید و بعد با شوق به سمت خانه می دوید. حال همچین حسی داشت، امروز همانند روز هایی که در کودکی درس های سخت داشتند، روز سنگینی بود و تمام نشدنی و حال گویی این شیشه ی طلسم زمان شکسته و زمان رفتن بود. از جا برخاست و بعد از جمع کردن کیف دستی و وسایلش با خداحافظی سرسری از کارمندان و بعد از اینکه به نگهبان سری زد تا کارخانه را به او بسپارد از آنجا خارج شد. مانند هر روز بعد از چند دقیقه پشت چراغ قرمز ماندن و طی کردن مسیر همیشگی به خانه رسید. در راه مقداری هم شیرینی مورد علاقه ی مادرش که کاک بود هم خرید تا شیفتی که دیشب برای جبران کم کاری هایش مانده بود را جبران کند. خانواده ی سه نفره شان که چند وقتی می شد بدون پدر دو نفره شده بود، رنگ و بوی قدیم را نداشت. انگار گردی خاکستری روی بر و بام خانه پاشیده بودند. بعد از اینکه آزرای مشکی رنگش را پارک کرد از ماشین پیاده شد. دستش را درون کیفش برد و همین که خرس کوچک آویز کلید را لمس کرد، آن را بیرون کشید و در را باز کرد. در راهروی ورودی جلوی آینه ی قدی ایستاد، چهره اش را درست کرد و سپس وارد خانه شد. همین که در اصلی را باز کرد لحظه ای متعجب ایستاد، با بوهایی که می آمد لحظه ای گیج شد، نکند اشتباهی آمده بود؟ آخر چند ماهی می شد که خبری از غذاهای خانگی نبود و انواع فست فود و غذاهای آماده جایش را گرفته بودند. لبخند بزرگی که روی صورتش نقش بسته بود را پنهان نکرد و با همان روی گشاده به استقبال مادرش رفت. مریم خانوم مادر یاس پشت به او در حال آشپزی بود و با ملاقه غذایش را می چشید. شیرینی و دسته کلید و کیفش را روی میز گذاشت و با قدمی بزرگ که به سمتش برداشت، محکم در آغوشش کشید که با غرولندش مواجه شد:
-نکن یاس حوصله ندارم.
یاس این حرف ها حالیش نمی شد؛ خوشحالی که در وجودش شکل گرفته بود باید به نحوی ابراز می شد. شاید در نگاه اول غذا پختن کاری منوال و روزمره باشد اما برای یاس فرق می کرد ، برای یاس بوی زندگی داشت، گرد خاکستری که فکر می کرد با رفتن پدرش در خانه ریخته اند را ازبین می برد. این یعنی بعد از چند ماه عزاداری مادرش تصمیم گرفته بود زندگی را هرچند به نحوی عاریه و نیمه به خانه بازگرداند. آخر مگر می شد بدون پدر زندگی کامل باشد؟ اما همین هم در این شرایط برایش غنیمت بود.
-یاس نکن دختر، غذام می سوزه! عه یاسی؟!
مریم خانوم که می دید یاس دست بردار نیست انگشتانش را به سمت یاس نشانه و نیشگون ریزی از او گرفت. یاس در حالی که بازویش را ماساژ می داد با قیافه ای خنده دار به مادرش خیره شده بود. آن قدر بامزه که حتی مادرش را هم خنداند.
-خیل خب بچه برو لباساتو عوض کن بیا، با این سر و ریخت بیای بهت شام نمی دما! دستاتم بشور.
یاس به حالت نظامی احترامی گذاشت و بعد از آن که چشمک ریزی چاشنی خود شیرینی هایش کرد به سمت اتاقش رفت. لباس هایش را تعویض کرد و بعد از اینکه به قول یگانه صفایی به دست و صورتش داد و تمامی اوامر مادر را اجرا کرد به سمت پذیرایی رفت. بر خلاف عادت چند وقت اخیر، مریم خانوم سفره ای روی زمین پهن کرده بود، درست مثل بچگی های یاس. آن زمان ها خبری از خانه ی چند صد متری، کارخانه، ماشین های مدل بالا و هر چه که الان دارند، نبود. خانه ای چند متری داشتند که با حیاط به زور به صد متر می رسید. و چقدر یاس عاشق حوض آبی وسط حیاط و تاب آهنی گوشه ی حیاط درست کنار در بود.
-یاسی!
-بله مامان؟
-به چی نگاه می کنی یه ساعته وایستادی اونجا، بیا دیگه از دهـ*ن افتاد، قورمه سبزی سرد بشه دیگه مزه نمی ده ها!
-ای من قربون اون قورمه سبزی بشم الان میام قورمه سبزی جان.
چشم غره ی مریم خانوم از دید یاس پنهان نماند اما او اهمیتی نداده و با ولع مشغول خوردن شد. زندگی زیبا نیست اما چه زیبا می شود اگر بعد از هر طوفان سنگینی که بی دعوت می آید و همه چیز را با خود می برد و در هم می شکاند، به ناگاه عِطر خوشبختی به مشامت برسد، قاصدی از دور دست، پیکی برساند: مژده ای دل که شب تار به آخر برسد.
حال قورمه سبزی با آن عطر وسوسه کننده اش، علی الخصوص که با ماست و سبزی و دوغ باشد، لبخندی هر چند کم که باید به زحمت از شکاف بین لــ*ب های مادرش بیرون کشید و صدای تلوزیونی که اینبار سکوت همیشگی خانه راشکسته بود، برای یاس عجیب طعم زندگی می داد، هر چند نیمه!
 
  • Like
Reactions: Hosein

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.