درحال تایپ رمان غم دنباله دار من | زهرا مرادی کاربر انجمن ناول کافه

5.00 star(s) 3 Votes
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
10/9/19
249
2,670
93
کرج
غم دنباله دار من _ پارت ۳۹

نگاهی به دور تا دور خونه‌ی بهم ریخته‌م انداختم و باز هم اون شب کذایی رو به یاد آوردم.
لعنت به اون شب...
نفسم رو بیرون دادم، کلافه در رو بستم و چمدون رو همونجا جلوی در گذاشتم.
جلوتر رفتم و یکی از مبل‌هایی که روی زمین ولو شده بود رو سر جاش برگردوندم و نشستم.
این چندروز تعطیلات رو همین‌جا می‌گذروندم، حوصله‌ی مهمونی و شلوغی و رفت و آمدهای عید رو نداشتم.
دستامو روی دسته‌ی مبل گذاشتم، سرم رو تکیه دادم و چشمامو بستم...
به تنها چیزی که این روزها احتیاج داشتم سکوت بود و آرامشی، که به لطف غزل باهاش بیگانه بودم.
غزلی که با یادش، گاهی آروم می‌شدم و گاهی به شدت طوفانی...

******

هشت ماه بعد

دستم رو از روی فرمون برداشتم و از پنجره بیرون بردم.
تماس هوای سرد آبان ماه با کف دستم، کمی حال خرابم رو بهتر می‌کرد...

"تنگ شده دلم، گم میشم هرشب تو خیابون و
حال من گریه است پشت فرمون و یادت عین درده
تو بی خبر، بری سفر، بی تو پاییز با مهر و آبانش
بی تو این شهر با بام تهرانش، با دلم چه کرده
تنگ شده دلم، چاره‌ش اون قلبی که نمیدیه
شاهد حرفام این سفیدیه رو شقیقه هامه
کجایی پس، نگاه کن از جای مُشتایی که رو دیواره
معلومه قلبم از تو چی داره، درده که باهامه
قلب منی، قلب منی..."

آرش دستش رو به طرف پخش برد، صداش رو کم کرد و به طرفم چرخید:
- عماد نمیخوای تمومش کنی دیگه؟ آخه تو چرا اینقدر یه دنده‌ای پسر؟ تو با خودتم لج میکنی...؟
دیروز مادرت بهم زنگ زد، با گریه التماسم می‌کرد میگفت ببین عماد چشه، دیوونه شده، نه حرف میزنه، نه درست و حسابی غذا میخوره، خونه هم که به زور میاد...
حق میدم بهش، تو من و هم دیوونه کردی چه برسه به خانواده و مادر بیچاره‌ت...

بی توجه، صدای آهنگ رو دوباره زیاد کردم

"تنگ شده دلم، اسممو توی کشته‌هات بنویس
عشق دیوونه، عشق که شوخی نیست، میشه با غمش مرد..."


این بار با عصبانیت خاموشش کرد و داد زد:
- گِل که لقد نمی‌کنم، دارم باهات حرف میزنم، دیگه شورش رو درآوردی عماد...
لحظه‌ای مکث کرد و عصبی ادامه داد:
- خیلی خب، حالا که اینطوره فردا میرم و همه چی رو به مادرت میگم
با اخم به طرفش برگشتم...
- چیه؟ کل عمرت رو که نمی‌تونی به خریت بگذرونی
ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و پیاده شدم.
دستم رو توی موهام بردم و عصبی کشیدمشون، به ماشین تکیه دادم، چند تا نفس عمیق کشیدم و به خیابون خلوتی، که هرچند لحظه یکبار ماشینی ازش رد میشد چشم دوختم...
کمی بعد چشم از خیابون گرفتم، لبه‌ی جدول نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم و چشمامو بستم، آرش پیاده شد و کنارم نشست.
- عماد، توی این مدت خیلی باهات حرف زدم، هر بار وقتی می‌دیدم اهمیت نمیدی با خودم می‌گفتم دیگه کاری به کارت ندارم، اما باور کن نمیتونم نسبت بهت بی تفاوت باشم.
ولی الان، مطمئن باش آخرین بار که راجع به این موضوع باهات حرف میزنم.
برای یک بار هم که شده به حرف یکی گوش کن عماد..‌.
 
آخرین ویرایش:
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
10/9/19
249
2,670
93
کرج
غم دنباله دار من _ پارت ۴۰


- به فکر خودت نیستی به فکر مادر و خانواده‌ت باش که این همه نگرانتن، همه رو کلافه کردی، وضعیت شرکت هم که خودت بهتر می‌دونی، اگه من نبودم تا الان کل شرکت و زندگی و سرمایه‌مون رو به باد داده بودی.
به خودت بیا عماد، تا کی می‌خوای سردرگم و عصبی، با فکر و خیال زندگی کنی؟ همه چی رو می‌ریزی تو خودت و با کسی هم حرف نمی‌زنی، منم که اگه خودم بو نبرده بودم قضیه چیه، مطمئنم چیزی بهم نمی‌گفتی، بخدا اینجوری بخوای پیش بری کارت به تیمارستان می‌کشه.
یه چیزی ازت میخوام عماد، خواهش میکنم قبل از اینکه باز نه بگی و زود از کوره در بری، یا اینکه بی اهمیت باشی، به حرفام گوش کن...
ببین عماد، تو یا غزل و میخوای، یا نمیخوای...
تو حتی اجازه ندادی اون بدبخت حرف بزنه و دلیل کارش رو بهت بگه، تا فهمیدی جریان چیه ولش کردی.
اگه از من میشنوی برای یکبار هم که شده برو باهاش حرف بزن بعد تصمیم بگیر، اگه قانع شدی این غرور لعنتی‌ت رو بذار زیر پا و برگرد طرفش، اگه هم نمیخوای خب لزومی نداره بخوای بهش فکر کنی و زندگیت رو جهنم کنی...
همین امشب خوب فکرات رو بکن، ببین با خودت چند چندی؟
ببین تا کی می‌تونی به این وضع ادامه بدی؟
عماد! تا دیر نشده یه تصمیم درست بگیر، تا اول راهی، تا جوونی، اگه واقعا عاشقی، غرورت رو نادیده بگیر و اشتباهش رو ببخش، نذار چند سال دیگه تو بمونی و یه دنیا حسرت و پشیمونی...
چند ضربه‌ی آروم به شونه‌م زد و بلند شد:
- تنهات می‌ذارم تا خوب فکرات و بکنی، فقط امیدوارم یه تصمیم عاقلانه بگیری. خداحافظ...
اینقدر توی فکر بودم که متوجه چطور رفتنش نشدم.
ساعتی و بعد از رفتنش همونجا نشستم و به حرفاش فکر کردم...
آرش راست می‌گفت، تا ابد نمی‌شد اینطور ادامه داد.
دوست داشتن غزل، حقیقت بــ**رهنه‌ای بود که با همه‌ی وجودم بهش ایمان داشتم و شکی درش نبود.
فقط می‌موند مسئله‌ای که بینمون پیش اومده بود..‌.
برام سخت بود، خیلی سخت...
با همه‌ی عشقی که بهش داشتم وقتی به این قضیه فکر میکردم، به شدت دلگیر و عصبی می‌شدم.
با خودم فکر کردم شاید این چند ماه دوری برای تنبیه‌ش کافی باشه، هرچند خودم این چند ماه رو توی جهنم سر کردم...
هوایی شده بودم...
دیگه نمی‌تونستم درویش رو تحمل کنم، با همه‌ی دلخوری و ناراحتیم، تصمیم گرفتم به سمتش برگردم.
بعد از مدت‌ها که فکر می‌کردم دیگه همه چی تمومه و با خنده بیگانه بودم، با فکر این که به دیدن غزل برم، لــ*ب‌هام به خنده باز شد و قلبم شروع کرد به بی‌قراری...

تا صبح توی خیابون بی‌تاب چرخیدم و، به دیدار با کسی فکر می‌کردم، که توی جشن تولدم با نگاه اول، مهرش به دلم افتاده بود و بیرون رفتنی هم نبود...

******

جلوی شرکت، از آرش خداحافظی کردم و بی تاب تر از همیشه به طرف خونه‌ی غزل به راه افتادم.
برای دیدنش لحظه شماری می‌کردم و این حال خوبم رو مدیون آرشی بودم، که باعث شد به خودم بیام و من رو از این بلاتکلیفی درآورده بود...

به محض رسیدن زود از ماشین پیاده شدم، به طرف در رفتم و بی تاب، دستم رو روی زنگ فشردم...
جواب نداد، چند بار دیگه زنگ زدم، اما انگار خونه نبود.
یقه‌ی پالتوم رو به هم چسبوندم، به دیوار تکیه دادم و همونجا منتظر اومدنش شدم...

دستم رو از توی جیبم درآوردم و به ساعت نگاه کردم، نیم ساعتی گذشته بود و خبری از اومدنش نبود.
یعنی کجا رفته؟ اون که جایی رو نداره، خونه‌ی عموش هم که...
با فکری که به سرم زد، زود به طرف ماشین رفتم، سوار شدم و به سرعت به راه افتادم...
 
آخرین ویرایش:
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
10/9/19
249
2,670
93
کرج
غم دنباله دار من _ پارت ۴۱

ماشین رو پارک کردم، پیاده شدم و با قدم‌های تند وارد پارک شدم.
درست حدس زده بودم، از دور دیدمش، همون جای همیشگی نشسته بود...
همه‌ی بدنم از هیجان می‌لرزید، قدم‌هام رو کند کردم آروم به طرفش رفتم و چند متر نرسیده بهش ایستادم، نکنه غزل نباشه؟
نه، خودشه، من از صد فرسخی می‌شناسمش، خودشه...
همونجا مونده بودم و با شک نگاهش می‌کردم، که کمی سرش رو به عقب متمایل کرد و با چشم بسته بویی رو استشمام کرد...
لحظه‌ای مکث کرد و بلند شد آروم و با شک به طرفم برگشت، به محض دیدنم، لحظاتی با تعجب و دهـ*ن باز بهم نگاه کرد...
انگار باورش نمی‌شد، به خودش که اومد با چشمای بارونی صدام زد:
- عماد...؟!
فاصله‌ی بینمون رو با یک چشم به زدن طی کردم و تنگ در آغوشش گرفتم:
- جان عماد
جوری که انگار نمی‌خواستم کم بیارم، به تمام سر و صورتش بوسه می‌زدم و اون مثل ابر بهار اشک می‌ریخت و با هق‌هق، اسمم رو ناباور صدا می‌زد.
کمی بعد از خودم جداش کردم و به صورت قشنگ، اما بی روح و رنگ پریده‌ش نگاه کردم، تازه می‌فهمیدم که چقدر بیشتر از اون چیزی که فکر می‌کردم، دلتنگش بودم...
- نمی‌دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود عزیزم
با گریه فقط نگاهم می‌کرد و حرف نمی‌زد، روی نیمکت نشستیم، به آغـ*وش کشیدمش سرش رو روی سینه‌م گذاشتم و دیوانه‌وار عطر موهاش رو نفس می‌کشیدم.
بدون حرف توی آغـ*وش هم کز کرده بودیم، لحظه‌ای بعد با احساس خیسیِ دستم که دور شونه‌ی غزل بود، سرمو رو به آسمون گرفتم و نم‌نم بارون به صورتم خورد...
با شنیدن صدای قشنگش، چشم از آسمون ابری گرفتم و به صورت مثل ماهش، که روی سینه‌م جا خوش کرده بود نگاه کردم
- دقیقا پارسال همین موقع‌ها بود، همین‌جا، زیر بارون...
سرش رو از روی سینه‌م برداشت، بهم نگاه کرد و با چونه‌ای که از بغض می‌لرزید، ادامه داد:
- هیچ وقت خودم و نمی‌بخشم، من باعث شدم هردومون این همه عذاب بکشیم...
محکم تر توی بغلم فشردمش و گفتم:
- هیس... فراموشش کن و دیگه هیچ‌وقت راجع بهش حرف نزن
- نه عماد، باید بگم، اون روزی که تو اینجا به عشقت اعتراف کردی، من خیلی پیش‌تر از اون تو رو دوست داشتم و دلم رو بهت باخته بودم...
با شنیدن این حرفش، دلم ریخت و لبخندی روی لبم نشست و اون ادامه داد:
- دیوانه‌وار عاشقت بودم و می‌خواستم هرطور شده برای خودم نگهت دارم، بهت نگفتم چون نمی‌خواستم از دستت بدم، فکر می‌کردم اگه بدونی نمی‌تونی با این قضیه کنار بیای، می‌ری و فراموشم می‌کنی، تصمیم گرفتم اون شناسنامه‌ی لعنتی رو عوض کنم، شب عروسی همه چی رو بهت بگم و توی عمل انجام شده قرارت بدم، بخدا قصدم از پنهون کاری فقط همین بود، همین دیوانه‌وار خواستنت باعث شد این کار رو بکنم، هر چند اشتباه کردم و الان می‌فهمم که چقدر کارم احمقانه بود...
با اینکه حرف زدن در این مورد خیلی برام سخت بود، اما باید می‌دونستم، با صدایی که انگار از ته چاه درمی‌اومد پرسیدم:
- چرا طلاق گرفتی؟
- اگه بگم نمی‌دونم، باور می‌کنی؟
متعجب شدم:
- نمی‌دونی؟! یعنی چه، مگه میشه ندونی چرا طلاق گرفتی؟
سرش رو پایین انداخت و لحظه‌ای بعد بریده بریده به حرف اومد:
- امیر پسر عموم بود‌، پسر عمو ارسلانم، با هم خیلی خوب بودیم و هیچ مشکلی نداشتیم‌...، یه روز با حال خراب اومد خونه و گفت که باید از هم جدا بشیم، هرچقدر التماسش کردم دلیلش رو بهم نگفت، می‌گفت نمی‌خوام بدونی و آخرش هم نه من، نه عمو اینا نفهمیدیم ‌که چرا این کار رو کرد.
- مگه میشه بدون هیچ مشکلی؟
مِن مِنی کردم و ادامه دادم:
- مریضی، چیزی.‌..
سرش رو به چپ و راست تکون داد:
- نه، اصلا، خودم هم به این قضیه شک کردم، آزمایش هم دادم، اما هیچ مشکلی نبود، حتی شب قبل از روزی که به خونه اومد و از طلاق گفت، تصمیم گرفته بودیم که بچه دار بشیم و می‌خواستیم...
با شنیدن این حرفش خونم به جوش اومد، به روبه‌رو خیره شدم و با صدای بلند حرفش رو قطع کردم:
- خیلی خب، دیگه نمی‌خواد ادامه بدی
سرش رو بلند کرد و با تعجب نگاهم کرد، نیم نگاهی بهش انداختم و ادامه دادم:
- دیگه هیچ‌وقت نمی‌خوام راجع به این موضوع حرف بزنیم، همین‌جا برای همیشه تموم شد.
 
آخرین ویرایش:
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
10/9/19
249
2,670
93
کرج
غم دنباله دار من _ پارت ۴۲

با اخم دوباره به روبه‌رو نگاه کردم و بعد از لحظه‌ای سکوت صدام زد:
- عماد؟
- ...
- می‌بخشیم؟
برگشتم و بهش نگاه کردم، لحن پر التماس و چشمای آبدارش، و بغضی که چهره‌ی زیباش رو معصوم‌تر کرده بود، دلم رو به درد آورد.
به طرف خودم کشیدمش، سرش رو روی سینه‌م گذاشتم و موهاش رو بوسیدم:
- اگه نبخشیده بودم الان اینجا نبودم
محکم تر بغلم کرد و سرش رو روی سینه‌م فشار داد...
و این بودن در کنار غزل، و آرامشی که هردو داشتیم، بهترین حس دنیا بود، آرامشی که این همه مدت خودمون رو ازش محروم کرده بودیم...
بعد از این همه دوری و دلتنگی، دیگه نمی‌تونستم حتی یک لحظه ازش جدا بشم، باید هرچه زودتر همه چی تموم میشد...
آروم فشاری به بازوش آوردم و گفتم:
- با عموت صحبت کن فردا شب میایم خونتون خواستگاری
سرش رو بلند کرد و با چشمای گشاد نگاهم کرد:
- فردا شب؟!
- آره
- عماد به این سرعت که نمی‌شه، لااقل بذار چند روز دیگه
- نه، من دیگه نمی‌تونم تحمل کنم، فردا شب خونتونم، منتظر باش
- آخه من نمی‌دونم چطور به عمو بگم، یه کم وقت می‌خوام
- گفتم که، فردا شب
- عماد تو رو خدا، لااقل پس فردا شب
- خیلی خب، پس فردا شب ساعت هشت، یک ثانیه هم عقب جلو نمی‌شه، تمام!
بینیش رو کشیدم و ادامه دادم:
- تمام گفتن‌های من و که می‌دونی یعنی چی؟
آروم خندید و به چشمام نگاه کرد:
- آره خیلی هم خوب می‌دونم، آقای زورگو...
با عشق به صورت خندانش نگاه کردم، پیشونیش رو بوسیدم دستش رو گرفتم و با هم بلند شدیم:
- هوا داره تاریک میشه، بهتره بریم دیگه
با لبخند سری تکون داد و با هم به طرف ماشین به راه افتادیم...
غزل رو به خونه‌ش رسوندم و ساعتی بعد برخلاف میلم به خونه برگشتم، امشب، حتما باید با مامان و بابا حرف می‌زدم...


بعد از مدت‌ها، امشب اولین شبی بود که با اشتها غذا می‌خوردم، لیوان دوغ رو سر کشیدم و روی میز گذاشتم:
- دستت دردنکنه مامان، خیلی خوشمزه بود
مامان که از غذا خوردن و حال امشبم، کلی تعجب کرده بود با ذوق نگاهم کرد:
- نوش جونت پسرم
یه دستم رو به چونه‌م زدم و در حالی که با نمکدون، ضربه‌های ریز و آرومی روی میز میزدم، به هردوشون نگاه می‌کردم، آروم مشغول غذا خوردن بودن، نمی‌دونستم از کجا شروع کنم، یعنی بیشتر از عکس العملشون می‌ترسیدم و حوصله‌ی بحث و دعوا رو نداشتم...
مامان نگاه خیره‌م رو که دید، مشکوک نگاهم کرد و پرسید:
- چیزی شده؟!
- نه، یعنی آره، میخوام یه چیزی بگم
- خب بگو
- من...
نفسم رو آروم بیرون دادم و دست به سینه تکیه دادم:
- من تصمیم گرفتم ازدواج کنم
هردو متعجب و لبخند به لــ*ب، اول به همدیگه و بعد به من نگاه کردن و ادامه دادم:
- می‌خوام برام برین خواستگاری
بابا خوشحال به حرف اومد:
- خداروشکر این همه داریم التماست می‌کنیم، بالاخره سر عقل اومدی
مامان با ذوق و خوشحالی بیشتری ادامه داد:
- قربونت برم من با ناهید حرف می‌زنم، فردا شب بریم خواستگاری خوبه؟
قبل از اینکه من چیزی بگم، بابا رو مامان گفت:
- چه خبرته خانم، این همه عجله واسه چیه، مگه دنبالمون کردن؟
- کدوم عجله، می‌دونی چند ساله دارم انتظار این لحظه رو می‌کشم؟ حالا که آقازاده‌ت رضایت داده ما دست دست کنیم؟
نگاهمو به میز دوختم و لبم رو از داخل به دندون گرفتم تا جلوی خنده‌مو بگیرم، از خوشحالی و هیجان مامان خنده‌م گرفته بود، خوشحالی که مطمئن بودم بیشتر از چند لحظه‌ی دیگه دووم نمیاره...
 
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
10/9/19
249
2,670
93
کرج
غم دنباله دار من _ پارت ۴۳


- به هر حال این همه عجله لازم نیست
- من که این حرفا حالیم نیست، می‌رم به ناهید خبر بدم
از جاش بلند شد که بره، فوری دستش رو گرفتم:
- مامان حرف من هنوز تموم نشده
- چه حرفی، چی میخوای بگی؟
- بشین تا بگم
سر جاش نشست و بی صبرانه نگاهم کرد:
- خیلی خب، زود باش
- من قصد ازدواج دارم اما...
نگاهم که به میز بود رو گرفتم و به مامان دوختم:
- نه با نسترن
- چی؟!
کلافه از جنگ اعصابی که پیش رو داشتم ادامه دادم:
- مامان، بابا، من یکی دیگه رو میخوام، اسمش غزلِ خیلی هم دختر خوبیه
مامان عصبی داد زد:
- تو غلط می‌کنی رو دختر مردم اسم می‌ذاری و عاشق یکی دیگه می‌شی
- آخه من کِی رو دختر مردم اسم گذاشتم؟
با صدای بابا بهش نگاه کردم:
- راست میگه دیگه پسر، تو و نسترن یه جورایی نامزدین
- کدوم نامزد بابا، تو دیگه چرا این حرف و می‌زنی؟ من کی به شماها گفتم نسترن رو میخوام؟ هر بار هم که مامان حرفش رو پیش کشید من بهش گفتم که نمی‌خوامش، چه نامزدیه که من خبر ندارم؟
مامان با حرص غرید:
- ای خدا...، میخوای آبروی من و پیش خواهرم ببری؟
بابا دستش رو به نشونه‌ی سکوت به طرف مامان گرفت و رو به من گفت:
- حالا این دختره کی هست؟ کجا باهاش آشنا شدی؟
- منشی شرکتِ
مامان عصبی پوزخند زد:
- هه، منشی شرکت، لیاقتت همونه
قبل از اینکه من چیزی بگم ادامه داد:
- معلومه دیگه شرکت و ماشین و دک و پُزت رو دیده، گولت زده بدبخت، به خاطر خودت نیست که طرفت اومده
- نه مامان اینطور نیست، اونا وضعشون از ما بهتره
- وضعش از تو بهتره و اومده مُنشیت شده؟ ببین عماد، دختر شاه پریونم که باشه من راضی نیستم، چه برسه به منشی شرکتت
عصبی نفسم رو بیرون دادم و بابا پرسید:
- پدر مادرش کی‌ان، چه کاره‌ هستن، خانواده‌ی درست و حسابی داره؟
- راستش، پدر و مادرش رو تو‌ی تصادف از دست داده، با عموش زندگی میکنه...
مامان عصبی تر از قبل بین حرفم اومد:
- خوبه...! هر دَم از این باغ بری می‌رسد، دیگه چی...؟ اگه چیز دیگه‌ای هم هست بگو، خجالت نکش
بابا بهم نگاه کرد و با تاسف سرش رو تکون داد:
- بیچاره نسترن، که به خاطر تو اون همه خواستگار رو رد کرد
- شما نگران نسترن نباشین، مطمئن باشین اونم من و نمی‌خواد، در ضمن من قرار خواستگاری رو گذاشتم و به هیچ وجه هم کوتاه نمیام
مامان عصبی روی میز کوبید و داد زد:
- قول و قرارهات رو می‌ذاری و بعد میای به ما میگی؟ ببین عماد، مگه از روی جنازه‌ی من رد بشی، مگه من مرده باشم که بذارم تو با کسی جز نسترن ازدواج کنی...
- بابا تو یه چیزی بهش بگو، مگه زوره آخه؟
بابا عصبی به صندلی تکیه داد و با صدای نسبتا بلندی گفت:
- مامانت راست میگه، این همه علاف خودمون کردیمشون، حالا یهو یه کارت دعوت بفرستیم بگیم بیاین عروسیِ عماده؟!
عصبی چشمام رو باز و بسته کردم، نفسم رو بیرون دادم و رو به هر دو گفتم:
- من، نه نسترن رو دوست داشتم، نه به فکر ازدواج باهاش بودم، و نه طوری رفتار کردم که اون فکر کنه خبریه! این شماها بودین که بریدین و دوختین...
صندلی رو عقب دادم و بلند شدم، در حالی که سعی می‌کردم خودم رو کنترل کنم و صدام رو خیلی بالا نبرم ادامه دادم:
- در هر صورت من به عنوان پدر و مادرم بهتون احترام گذاشتم و ازتون می‌خوام باهام بیاین خواستگاری، اگه هم نیاین، مطمئن باشین تنها می‌رم...
حرفم رو زدم و زود راه اتاقم رو در پیش گرفتم، صدای غر و لند و تهدیدهای مامان تا بالا هم می‌اومد.
می‌دونستم چه واکنشی به این قضیه نشون می‌ده و خودم رو آماده کرده بودم، فقط امیدوار بودم تا شب خواستگاری نظرشون برگرده، کوتاه بیان و همراهم بیان...
 
آخرین ویرایش:
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
10/9/19
249
2,670
93
کرج
غم دنباله دار من _ پارت ۴۴

موهامو جلوی آینه مرتب کردم، کتم رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
از پله‌ها که پایین می‌اومدم، به مامان و بابا که جلوی تلویزیون نشسته بودن نگاهی انداختم و به طرف در رفتم، اما در رو باز نکرده لحظه‌ای مردد همونجا موندم.
این دو روز به‌قدری مامان دعوا راه انداخته بود و بحث کرده بودیم که دیگه واقعا صبرم تموم شده بود.
با این حال برگشتم و با فاصله مقابلشون ایستادم:
- مامان، بابا، من دارم میرم مطمئنین نمیخواین با من بیاین؟
بابا بدون اینکه نگاهم کنه، در حالی که کانال‌های تلویزیون رو بالا پایین می‌کرد گفت:
- تو که سرخود شدی، هر کاری دوست داری می‌کنی، چه احتیاجی به پدر و مادر داری؟
به مامان که با اخم به روبه‌رو رو خیره شده بود، نگاه کردم:
- فقط یادتون باشه، برای پسرتون حق پدر، مادری رو به جا نیاوردین
این رو گفتم و به طرف در رفتم که با صدای مامان برگشتم و بهش نگاه کردم:
- تو هم یادت باشه، پدر و مادری که با خون دل بچه بزرگ می‌کنن و براش آرزوها دارن، حقشون این نیست
چه فایده داشت گفتن حرف‌ها و بحث‌های تکراری؟ نفسم رو با حرص بیرون دادم و از خونه بیرون رفتم.

جلوی یک گل فروشی نگه داشتم، یه دسته گل تقریبا بزرگِ رز قرمز گرفتم، از شیرینی فروشی بغلش هم یک جعبه شیرینی گرفتم و به طرف خونه‌ی غزل به راه افتادم.

پشت در ایستادم و با همه‌ی ناراحتی که از پدر و مادرم داشتم، سعی کردم به خاطر غزل آروم باشم و سرحال...
زنگ در رو فشردم، در که باز شد از حیاط گذشتم و غزل با شوق در رو به روم باز کرد:
- سلام...
در حالی که داخل خونه رو با چشم می‌پاییدم، زود گونش رو بوسیدم و عقب کشیدم، که همزمان عمو و زن‌عموش به طرفمون اومدن، صاف ایستادم و سلام کردم
- سلام پسرم، بفرمایید
گل و شیرینی رو که به غزل دادم، آروم و متعجب پرسید:
- عماد پدر و مادرت کو؟!
- بیا تو بهت میگم
با هم داخل رفتیم و دور هم نشستیم
- خوش اومدی پسرم
- ممنونم آقای ستوده
- چرا تنها اومدین؟
به غزل که منتظر بهم زل زده بود نگاه کردم و رک گفتم:
- راستش پدر و مادرم به این ازدواج راضی نیستن و همراهم نیومدن
- راضی نیستن؟! راضیشون می‌کردی بعد می‌اومدی
نگاهم رو از چشمای غمگین غزل گرفتم و به عموش دوختم:
- هر کاری کردم راضی نشدن، از اونجایی که من و غزل همدیگه رو دوست داریم و دیگه بیشتر از این نمی‌تونیم صبر کنیم، تصمیم گرفتم تنها بیام خواستگاری...، نمیدونم غزل شرایط من رو به شما گفته یا نه، من خونه و ماشین دارم، رییس یه شرکت هم هستم که سهام دار اصلیش خودم هستم، از نظر اخلاقی هم می‌تونین تحقیق کنین.

- همه‌ی این‌ها درست، اما خانواده‌تون چی میشه؟ ازدواج بدون حضور خانواده‌ها مگه میشه؟
نیم نگاهی به غزل انداختم و بعد از لحظه‌ای مکث، رو به عموش ادامه دادم:
- آقای ستوده، من خیلی با خانواده‌م حرف زدم، اما اون‌ها به هیچ وجه راضی نمی‌شن، مخالفتشون هم ربطی به غزل نداره، و شما هم این رو بدونین که همینطور که من، به خاطر غزل قید خانواده‌م رو زدم، شما هم چه اجازه بدین، چه ندین، غزل با من ازدواج می‌کنه و اینجا بودن شما فقط محض احترامه، پس لطف کنید و سنگ جلوی پای ما نندازین...
قبل از اینکه کامل حرفم رو بزنم، زنش عصبی به طرف غزل چرخید:
- دختره‌ی چشم سفید، ما رو آوردی اینجا که سنگ رو یخمون کنی؟
و بعد بلند شد و رو به شوهرش داد زد:
- حالا که بود و نبودت اینجا فرقی نداره پاشو بریم، من که دیگه یه لحظه هم اینجا نمی‌مونم.
عصبی به طرف در رفت، غزل جلوش رو گرفت و با خواهش ازش می‌خواست برگرده، به زور غزل و تشرهای شوهرش، با اخم و عصبانیت، برگشت و سر جاش نشست.
ارسلان نگاه سرزنش بارش رو از زنش گرفت و رو به من گفت:
- خیلی خب، تو راست می‌گی غزل می‌تونه برای خودش تصمیم بگیره، حالا که هردوتون همدیگه رو می‌خواین من حرفی ندارم، فقط می‌مونه قضیه‌ی مهریه...
- مهریه رو هرچی بخواین قبول می‌کنم
غزل عموش رو خطاب قرار داد:
- عمو من مهریه نمی‌خوام
- این یکی و دیگه کوتاه نمیام غزل، مهریه تضمین زندگیه
- اما به نظر من اینجوری نیست
- به نظر من دقیقا همینجوریه
قبل از اینکه غزل چیزی بگه رو بهش گفتم:
- غزل، من هیچ مشکلی با مهریه ندارم، کل دنیا رو هم بخوای مهرت می‌کنم...

بعد از تعیین مهریه، قرار شد که فردا صبح بریم آزمایش و قرار عقد رو هم، برای پس فردا یعنی روزی که جواب آزمایش رو می‌گرفتیم گذاشتیم...
 
آخرین ویرایش:
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
10/9/19
249
2,670
93
کرج
غم دنباله دار من _ پارت ۴۵

از آزمایشگاه که بیرون اومدیم، به پیشنهاد عماد به کبابی که دقیقا کنار آزمایشگاه بود رفتیم، عماد چند سیخ جیگر سفارش داد و پشت میز نشستیم تا سفارش آماده بشه.
باورم نمی‌شد که بعد از این همه مدت، بالاخره همه چیز داشت تموم می‌شد و به عمادم می‌رسیدم.
با لبخند بهش نگاه کردم، به صندلی تکیه داده بود و غرق در فکر، با انگشت اشاره‌ش روی میز خط‌های فرضی می‌کشید.
با دیدن چهره‌ی دمغ و گرفته‌ش، با خودم گفتم، نکنه بعد از ازدواج، به خاطر خانواده‌ش یه روزی از با من بودن پشیمون بشه...
از این فکر یک لحظه به خودم لرزیدم، نه، من تحمل یه شکست دیگه رو نداشتم...
ناخودآگاه اشکهام جاری شدن، با صدای فین فینم، عماد توی همون حالتی که بود با تعجب بهم نگاه کرد:
- چته غزل؟!
اشکهام و پاک کردم و نگاهم رو به میز دوختم، کمی به طرفم خم شد و دوباره پرسید:
- غزل... چته میگم؟
سرم رو بالا آوردم و از پس پرده‌ی اشک نگاهش کردم:
- عماد، نکنه یه روزی به خاطر خانواده‌ت من و طلاق بدی؟ بخدا من تحمل یه شکست دیگه رو ندارم، هیچ می‌دونی این مدت که از هم دور بودیم، چه قدر عذاب کشیدم؟ نکنه دوستم نداشته باشی و بعد یه مدت پشیمون بشی؟
نفسش رو بیرون داد، نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت و دوباره به صندلی تکیه داد و با انگشت اشاره‌ش روی میز ضربه زد:
- فقط یه کلام بهت میگم، اگه دوست نداشتم، چشمم و روی اون کارت نمی‌بستم و هیچ‌وقت نمی‌بخشیدمت، اینو بدون که تو از جونم هم برام عزیزتری، سرم بره، نمی‌ذارم تو بری، تمام!
دوباره به طرفم خم شد، به چشماش نگاه کردم و اون با لبخند ادامه داد:
- خیالت راحتِ راحت، تا آخر عمر بیخ ریش خودمی
اشکهام رو پاک کردم و با خیال راحت و دل قرص، بهش لبخند زدم...

******

با ذوق به ابروهای مرتب و رنگ شده‌م، توی آینه نگاهی کردم و دستی به موهای قهوه‌ایم کشیدم.
بعد از تشکر از آرایشگر، بی صبرانه به طرف خونه به راه افتادم...

لاک نباتی خوشرنگم که خشک شد، جلوی آینه رفتم و یه آرایش ملایم روی چهره‌م نشوندم و با یه رژ قرمز تکمیلش کردم.
لباس نباتی رنگم رو که دیروز با عماد خریده بودم رو پوشیدم.
یه لباس از جنس حریر و ساتن، که از بالا جذب بود و آستین بلند، سرآستین‌هاش کش می‌خورد و از کمر به پایین هم فون می‌شد.
کلاه بزرگ دور دارش رو روی تخت انداختم و شال همرنگش رو روی سرم انداختم.
توی آینه غرق بودم و همش به عکس العمل عماد فکر می‌کردم که با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم:
- جانم عماد
- پشت درم، بیا بریم
- اومدم
با ذوق گوشی رو قطع کردم، حلقه‌ها رو توی کیف دستی نسکافه‌ایم گذاشتم، نیم بوت‌های نسکافه‌ای پاشنه ده سانتیم رو هم پوشیدم و پالتوی کرم رنگ بلندم رو روی دستم انداختم و تا جلوی در، پرواز کردم.
در رو که باز کردم، چشمم که بهش افتاد خشکم زد...
این مرد جذاب، عماد من بود؟! موهای موج داری که دلم رو برده بودن کو؟
دهنم از حیرت باز مونده بود، موهاش رو کوتاه کرده بود و با ریش کم پشتش که این روزها روی صورتش خودنمایی می‌کرد، جذاب تر از قبل شده بود.
کت و شلوار و کروات مشکی و پیرهن سفیدش که دیگه هوش از سرم پرونده بود...
- چقدر عوض شدی؟!
بی‌صدا خندید، دلبرانه...، همون خنده‌ای که دیوونم می‌کرد:
- تو هم خیلی عوض شدی، و البته خوشگل‌تر
با خنده‌ی روی لبم، گلی رو که به طرفم گرفته بود رو، ازش گرفتم، سوار شدیم و به راه افتادیم...


چشم از بیرون گرفتم و به عماد که در حال رانندگی بود نگاه کردم:
- عماد، پدر و مادرت میان عقدمون؟
- نمی‌دونم، امروز که رفتم وسایلم رو بیارم بهشون گفتم که بیان، آدرس محضرم براشون گذاشتم...، امیدوارم بیان
- مخالفتشون به خاطر قضیه‌ی منه؟
نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره به روبه‌رو خیره شد:
- نه، اونا می‌خوان من با دخترخاله‌م ازدواج کنم...
نسترن! بیخود نبود حس می‌کردم رقیبمه، دختره‌ی ...
- ... درضمن اونا اصلا از قضیه‌ی تو خبر ندارن، بهشون نگفتم و نمی‌خوام هم که بگم
- چی شد؟! تو که از پنهون کاری بدت می‌اومد؟
نگاهی جدی بهم انداخت و در حالی که یه چشمش به خیابون بود و حواسش به رانندگی، گفت:
- الانم بدم میاد، اما این فرق می‌کنه، این یه مسئله‌ی خصوصیه، دوست ندارم کسی بفهمه، فقط آرش می‌دونه، که اونم محالِ به کسی بگه

اون روز و اون لحظه، هیچکدوم نمی‌فهمیدیم که پنهون کاری، تحت هیچ شرایطی به نفعمون نیست و ممکنه چه تبعاتی روی زندگیمون داشته باشه، و ای کاش عماد، هیچ وقت خطای من رو تکرار نمی‌کرد...

بدون حرف، به چهره‌ای که از دیدنش سیر نمی‌شدم خیره شدم و از ته دل برای خوشبختیمون دعا کردم.
 
آخرین ویرایش:
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
10/9/19
249
2,670
93
کرج
غم دنباله دار من _ پارت ۴۶

سرکار خانم غزل ستوده، آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم و همیشگیِ آقای عماد راد، به صداق و مهریه‌ی یک جلد کلام الله مجید، ۱۴۰۰ شاخه گل رز و ۱۴۰۰ سکه‌ی تمام بهار آزادی در بیاورم، آیا وکیلم؟
از آینه نگاهی به عماد انداختم، اون هم نگاهم کرد و دستم رو توی دستش گرفت، یکبار دیگه برای خوشبختیمون دعا کردم و بله رو گفتم.
با گفتن بله، عماد دستم رو فشرد و با لبخند از توی آینه بهم خیره شد.
بعد از بله‌ی عماد و خوندن خطبه‌ی عقد، و رد و بدل کردن حلقه‌ها، عمو به طرفمون اومد، هردومون رو بوسید تبریک گفت و سند یه خونه باغ رو بهمون هدیه داد.
از عمو تشکر کردیم و آرش هم که با گوشی عماد مشغول عکس گرفتن ازمون بود به طرفمون اومد و بعد از تبریک دو تا سکه‌ بهمون هدیه داد و بعد از اتمام مراسم همه با هم بیرون رفتیم.
جلوی محضر از عمو و آرش که تنها مهمونای عقدمون بودن خداحافظی کردیم، توی ماشین نشستیم و به راه افتادیم.
عماد همچنان گرفته بود، دلم براش می‌سوخت، تا آخرین لحظه چشمش به در بود و منتظر خانواده‌ش...
به نیم رخ گرفته‌ش نگاه کردم:
- عماد؟
- بله
- قبلنا جانت بودم، چی شد، خرت از پل گذشت؟
بهم نگاه کرد و دلبرانه‌تر از همیشه خندید:
- جان عماد؟
- میشه دیگه ناراحت نباشی؟ امروز عروسیمونه‌ها
- نیستم!
- نیستی؟! یعنی الان این همه اخم و سکوت نشونه‌ی خوشحالیته؟
نفس عمیقی کشید و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت:
- خیلی خوشحالم غزل، خیلی...
نیم نگاهی بهم انداخت:
- امروز بهترین روز زندگیمه
و دوباره به روبه‌رو خیره شد و ادامه داد:
- اما باور کن خیلی سخته که خانواده‌ت توی مراسم عقدت نباشن، من هم دوست دارم مثل همه‌ی آدم‌های دیگه یه جشن بزرگ می‌گرفتیم و بعد از کلی سور و سات، خانواده‌هامون تا خونه همراهیمون می‌کردن و می‌رفتیم سر خونه زندگیمون...، اما الان، توی همین مراسم ساده هم خانواده‌م نبودن
- عماد تو...
- ببین غزل، الان که دارم فکر می‌کنم می‌بینم که این من و توییم که باید راضی باشیم، ما میخوایم یه عمر با هم زندگی کنیم، با اینکه نبودشون توی این روزها برام خیلی سخت بود، اما خب، به مرور زمان کوتاه میان و همه چی درست میشه...
در حالی که حواسش به جلو بود، با خنده نیم نگاهی بهم انداخت و بینیم رو کشید:
- دیگه راجع‌بهش حرف نزن که به قول خودت امروز عروسیمونه و نباید خرابش کنیم
متقابلا خندیدم، دستش رو از روی صورتم پایین آوردم توی دستام گرفتم و عاشقانه به مردی که دیگه مال خودِ خودم شده بود نگاه کردم و دعا کردم که خانواده‌ش کوتاه بیان و زودتر این کدورت برطرف بشه...
تا شب کلی توی خیابون چرخیدیم و خوش گذروندیم، شاممون رو هم توی یه رستوران عالی خوردیم و به خونه برگشتیم.


کتش رو روی دسته‌ی مبل انداخت، گره کرواتش رو شل کرد و کمی پایین کشیدش، دکمه‌ی بالای پیراهنش رو هم باز کرد، روی مبل نشست و با چشم بسته تکیه داد.
پالتو و کیف و گلم رو روی میز گذاشتم و روبه‌روش ایستادم، چشماشو باز کرد، دستم رو گرفت و کنار خودش نشوندم، بغلم کرد و سر‌هامون رو به هم چسبوندیم.
به نوازش دستم، توسط دستای مردونه‌ش چشم دوخته بودم ‌که صدای قشنگش به گوشم رسید:
- خیلی دوست دارم...، خیلی
توی همون حالت، با همه‌ی احساسم جواب دادم:
- منم خیلی دوست دارم
 
آخرین ویرایش:
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
10/9/19
249
2,670
93
کرج
غم دنباله دار من _ پارت ۴۷

تکیه‌ش رو گرفت و به طرفم چرخید، نگاهم کرد و آروم شالم رو از سرم کشید:
- رنگ موهات خیلی قشنگه، دقیقا همرنگ چشماتن...
از این تعریفش بی‌نهایت خوشم اومد و با لبخند به چشماش نگاه کردم، تکه‌ای از موهام رو گرفت و بویید، نگاهش رو به چشمام، و بعد به لــ*ب‌هام دوخت و آروم بهم نزدیک شد.
ضربان قلبم هر لحظه بیشتر اوج می‌گرفت، همزمان با به آتش کشیده شدن لــ*ب‌هام، توسط کسی که عاشقانه می‌پرستیدمش، لبریز از همه‌ی احساسات خوب دنیا شدم.
آروم سر جام سُر خوردم، سرم رو روی دسته‌ی مبل گذاشتم، چشمامو بستم و همراهیش کردم...
نمی‌دونم چند دقیقه گذشته بود، که با عقب کشیدن عماد، چشمام رو از هم باز کردم، نگاه تب دار و پر از نیازش رو توی چشمام ریخت و لــ*ب زد:
- بریم اتاق؟
چشمامو به نشونه‌ی تایید روی هم فشردم، دستم رو گرفت، بلندم کرد و بی‌تاب، دنبال خودش به اتاق کشوندم...

******

با تکون خوردن تخت از خواب بیدار شدم اما حال اینکه چشمامو باز کنم رو نداشتم.
عماد پتو رو تا شونه‌هام بالا کشید بوسه‌ای به شقیقه‌م زد و به حموم رفت.
لحظه‌ای بعد با صدای شرشر آب چشمامو باز کردم، به جای خالیش نگاه کردم و با به یاد آوردن دیشب، ناخودآگاه لبخند زدم...
کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت پایین اومدم، موهام رو بالای سرم بستم، یه تاپ آستین حلقه‌ای سفید با شلوارکش رو پوشیدم و به آشپزخونه رفتم...

میز صبحانه رو چیدم و نگاه کردم ببینم چی کم داره، که با صدای پر از نشاط عماد که بیرون از آشپزخونه ایستاده بود، سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم
- سلام، صبح اولین روز زندگی مشترکمون بخیر
صبح بخیر آرومی گفتم و لبخند زدم، احساس کردم صورتم داغ شد، کمی ازش خجالت می‌کشیدم.
به طرفم اومد، اول پیشونی و بعد بوسه‌ای به لــ*ب‌هام زد و نشست:
-به‌به، صبحانه‌ی اولین روز زندگی مشترک خوردن داره
بهم نگاه کرد:
- بشین دیگه، چرا اونجا موندی؟
روبه‌روش نشستم لقمه‌ای به دهنم گذاشت و مشغول لقمه گرفتن برای خودش شد و پرسید:
- خب...، چه خبر؟
- سلامتی
لقمه‌ش رو به دهـ*ن گذاشت و شیطون خندید:
- دیشب خوش گذشت؟
با تعجب نگاهش کردم:
- پررو
- پررو چیه، دارم می‌پرسم شب عروسیت خوش گذشت یا نه؟
به طرفش براق شدم:
- به تو چی خوش گذشت؟
- عالی...، دستت دردنکنه
و بعد بلند قهقهه زد، با خجالت و خنده‌ای که سعی می‌کردم جلوش رو بگیرم نگاهش کردم
با همون خنده‌ی بلند ادامه داد:
- بی خیال بابا، خجالت نداره که
لقمه‌ی دیگه‌ای به طرفم گرفت و آروم و کشیده گفت:
- صبحونه‌ت رو که خوردی، مثل یه خانم خوب، برو وسایل هردومون رو جمع کن که امروز ساعت چهار پرواز داریم
متعجب نگاهش کردم:
- پرواز، کجا؟!
لیوان چاییش رو روی میز گذاشت، چشمکی زد و خندید:
- کیش، یه ماه عسل یه هفته‌ای
با ذوق خندیدم و دستامو به هم کوبیدم:
- وای عماد، عالیه
زود بلند شدم به اتاق برم که دستم رو گرفت:
- کجا؟
- وسایل و جمع کنم دیگه
به زور سر جام نشوندم و خندید:
- چقدر هولی، گفتم بعد از صبحونه
به اجبار سر جام نشستم و بعد از خوردن صبحانه، با هم به اتاق رفتیم و مشغول بستن چمدون‌هامون شدیم

******
 
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
10/9/19
249
2,670
93
کرج
غم دنباله دار من _ پارت ۴۸

به هتل که رسیدیم عماد می‌خواست استراحت کنه، اما چون من نمی‌تونستم از الان تا فردا برای پاساژ گردی و خرید صبر کنم، با وجود همه‌ی خستگیش با من راهیِ خرید شد.
از هیچ چیز به اندازه‌ی خرید کردن لذت نمی‌بردم، اون هم توی پاساژهای محشر و رنگاوارنگ کیش، اون شب کلی برای هردومون خرید کردیم و بعد از شامی که بیرون خوردیم، نزدیکای ساعت دوازده، در حالی که از فرط خواب چشمامون باز نمی‌شد به هتل برگشتیم و به محض رسیدن از خستگی خوابمون برد.


چشمامو باز کردم و نگاهی به اطراف انداختم، گوشیم و برداشتم و به ساعت نگاه کردم، ده و نیم صبح بود.
از تخت پایین اومدم، به دستشویی رفتم و بعد از شستن دست و صورتم به اتاق برگشتم و عماد رو صدا زدم:
- عماد...، عماد پاشو
به طرفش رفتم و شونه‌ش رو تکون دادم:
- پاشو دیگه، لنگ ظهره، پاشو بریم بیرون
تکونی به خودش داد و دستش رو روی چشماش گذاشت:
- غزل بذار بخوابم، خسته‌ام
- عه، مثلا اومدیم مسافرت‌ها...، نیومدیم که همش بخوابیم
- امروز تازه روز اولِ، وقت واسه بیرون رفتن زیاده
- اصلا هم زیاد نیست، من میخوام برم بیرون پاشو
نچی کرد و دستش رو از روی چشماش برداشت و بهم نگاه کرد:
-اگه گذاشتی بخوابم
- وقت واسه خواب زیاده پاشو
دستم رو کشید و توی بغلش افتادم:
- ما اومدیم ماه عسل، توی ماه عسلم خواب خودش یه نوع تفریحه
- اما من میخوام...
لــ*ب‌هاش رو روی لــ*ب‌هام گذاشت و نذاشت ادامه بدم، کمی بعد ازم جدا شد روم خیمه زد و دستاش رو دو طرف سرم گذاشت و با لبخند بهم نگاه کرد:
- توی ماه عسل بهترین تفریح همینه، مگه نه؟
پشت چشمی نازک کردم و با ناز گفتم:
- معلومه که نه، وقت این کارا شبِ نه الان
لبخندش عمیق تر شد و ادامه داد:
- وقتش هر وقتیه که من بگم
و دوباره به طرفم اومد...
من هم که بدم نمی‌اومد، کوتاه اومدم و خودم رو به بوسه‌ها و نجواهای عاشقانه‌ی عشقم سپردم...



آماده از اتاق بیرون اومدم و روبه‌روی عماد که روی مبل نشسته بود و با تلفن حرف می‌زد، ایستادم:
- من آماده‌ام
سرش رو آروم تکون داد و درحالی که به بحث کسل کننده‌ش راجع‌به مسائل شرکت با آرش ادامه می‌داد، چند بار از بالا تا پایین از نظر گذروندم و چشماش، با اخم روی پاهام ثابت موند.
به خودم نگاه کردم، یه پیراهن ساحلیِ نقش دار خردلی، که بلندیش یه وجب بالای مچم بود و یه مانتوی جلو باز گشاد نباتی رنگ با شال همرنگش پوشیده بودم.
بهش نگاه کردم و سرم رو سوالی، به نشونه‌ی چیه، تکون دادم، هیچ عکس‌العملی نشون نداد و همچنان با اخم مشغول صحبت بود.
دیگه داشتم کلافه می‌شدم که بالاخره گوشی رو قطع کرد و خیلی جدی گفت:
- این چیه پوشیدی؟
- کدوم؟!
- همین لباس کوتاهی که پوشیدی
- وا...، کجاش کوتاست؟! گیر نده عماد، پاشو بریم
- کجاش کوتاست؟ این لباسِ خوابه یا بیرون؟
تهدیدوار توی چشمام نگاه کرد و ادامه داد:
- تا لباست رو عوض نکنی از بیرون خبری نیست
- عماد قرار نبود اینقدر گیر بدی ها، من همیشه همینجوری لباس می‌پوشم
آروم تکیه داد و دستش رو پشت سرش گذاشت:
- یادم نمیاد قراری با هم گذاشته باشیم، چون یادم نمیاد تو همچین لباسی پوشیده باشی
- یادت نمیاد، چون جنابعالی همیشه توی شرکت من رو می‌دیدی و از همونجا هم بیرون می‌رفتیم، توی شرکت هم که معمولا لباس رسمی و ساده می‌پوشیدم
بلند شد به طرفم اومد و روبه‌روم ایستاد، یه دستش رو کنار سرم به دیوار زد و دست دیگه‌ش رو به کمرش گرفت و با همون لحن جدیش ادامه داد:
- خیلی خب، الان دارم بهت می‌گم، یک بار برای همیشه، دوست ندارم اینقدر باز لباس بپوشی، این طرز لباس پوشیدن در شان زن من نیست
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 3 Votes