درحال تایپ رمان غم دنباله دار من | زهرا مرادی کاربر انجمن ناول کافه

5.00 star(s) 4 Votes
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

طراح انجمن
طراح انجمن
10/9/19
687
6,358
93
کرج
نام رمان : غم دنباله دار من
نویسنده: زهرا مرادی گُرپی | کاربر انجمن ناول کافه
ژانر: درام، عاشقانه، معمائی
ناظر: Elahe_V

خلاصه: غزل زن جوانی است که با پسر عمویش، امیر، ازدواج کرده و زندگیِ خوبی دارن؛ درست بعد از چهار سال مسیر زندگیشون عوض میشه، و مدتی بعد با وارد شدن پسری به زندگی غزل، سرنوشت این سه، به هم گره می‌خوره و فراز و نشیب های رمان رو رقم میزنه...

غم دنباله دار من.jpg
 
آخرین ویرایش:
Elahe_V

Elahe_V

مدیر تالار سرگرمی+تالار عکس+مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
مترجم انجمن
ویراستار انجمن
طراح آزمایشی
22/7/19
5,607
58,315
113
19


به نام خالق قلم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.


لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
قـــوانین تـــایپ رمـــان در انجــــــمن

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.


هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
``تاپیک پرسش و پاسخ رمان نویسی``


پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
✴تاپیک جامع اعلام پایان رمان و کتاب های در حال تایپ✴


موفق باشید
*تیم مدیریتی ناول کافه *​
 
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

طراح انجمن
طراح انجمن
10/9/19
687
6,358
93
کرج
مقدمه:
گاهی ناامید و خسته، جایی از زندگی ایستاده‌ایم، که گمان می‌کنیم این پایانِ راه است و پایانِ ما...
در حالی که این برهه‌ی تلخ از زندگی، نه‌تنها یک پایان نیست، بلکه آغازیست برای یک زندگیِ بهتر، و سرنوشتی زیباتر...
تا جایی که بعدها با خودمان می‌گوییم... کاش خیلی پیش‌تر از این‌ها، این پایان و آغاز دوباره را تجربه می‌کردم... خیلی، خیلی، پیش تر...


غم دنباله دار من _ پارت ۱

زرشک پلو با مرغ غذای مورد علاقه‌ی امیر رو روی میز گذاشتم و از همون‌جا توی آشپزخونه صداش زدم:
- امیر جان ... بیا شام حاضره
بدون این‌که جوابی از امیر بشنوم به طرف یخچال رفتم، سالاد و نوشابه رو هم برداشتم و روی میز گذاشتم و نگاهی کلی به میز انداختم، همه چی عالی بود.
به طرف اپن رفتم و توی حال سرک کشیدم، امیر دستاشو پشت سرش قلاب کرده بود، روی مبل لم داده و پاهاش رو هم روی میز گذاشته بود و مشغول تماشای تلویزیون بود. دوباره صداش زدم:
- امیر مگه با تو نیستم! بیا شام بخور
و با حرص ادامه دادم:
- تو باز پاهاتو روی میز گذاشتی؟ زبونم مو درآورد امیر، خسته شدم دیگه، چند هزار بار بگم از این کار بدم میاد؟
پاهاش رو آروم از روی میز برداشت و با خنده‌ی قشنگش به طرفم برگشت:
- عزیزم منم چند هزار بار بگم که از این کار خوشم میاد؟ اذیت نکن دیگه، تو ازم جون بخواه من نه نمیگم، ولی جان من این یه قلم رو فاکتور بگیر غزل...
در حالی که سعی می‌کردم به لحن بامزه و دوست داشتنیش نخندم، با چشم غره دوباره به صرف شام دعوتش کردم، نگاهم رو ازش گرفتم و به طرف میز رفتم. صندلی رو عقب کشیدم و نشستم، لحظه‌ای بعد به‌به و چه‌چه گویان به آشپزخونه اومد و رو به روم نشست. در حالی که برای هردومون برنج می‌کشیدم اومِ کشداری گفت و قاشق چنگالشو به دست گرفت:
- به‌به غزل خانم چه کرده، دست گلت دردنکنه
با لبخند نگاهی بهش انداختم و تکه‌ای مرغ توی بشقابم گذاشتم:
- نوش جان عزیزم
هردو مشغول خوردن شدیم، لحظه‌ای بعد تصمیم گرفتم چیزی که چند روزه فکرم رو مشغول کرده رو بهش بگم، لقمه‌ای به دهـ*ان گذاشتم و بهش نگاه کردم:
- امیر؟
- جانم؟
- میگم...، من یه تصمیمی گرفتم
در حالی که آروم و با اشتها غذاش رو می‌خورد، نیم نگاهی بهم انداخت و سرشو تکون داد:
- خب، میشنوم
- ببین امیر، ما الان نزدیک چهارساله که ازدواج کردیم، به نظرم دیگه وقتشه که یه تغییر و تحولی به زندگیمون بدیم.
ابروهاشو بالا برد و لبخند زد:
- منظورت از تغییر و تحول بچه که نیست؟
- اتفاقا دقیقا منظورم بچه است!
قاشقی که به سمت دهانش می‌برد رو توی بشقابش برگردوند:
- غزل ما با هم حرف زدیم، فعلا آمادگیشو نداریم عزیزم
- امیر اون‌وقتی که این تصمیم رو گرفتیم واقعا زود بود و آمادگیشو نداشتیم، ولی الان من بیست و چهار سالمه و تو سی و یک سال، باور کن وقتشه دیگه!
بدون حرف بهم خیره شده بود؛ ملتمسانه نگاهش کردم و با ناز گفتم:
- به خاطر من...
نفسشو بیرون داد و با لبخند دست به سینه به صندلی تکیه داد:
- خیلی خب، بهش فکر می‌کنم، مگه میشه غزلم از من چیزی بخواد و من نه بگم
با ذوق بلند شدم به طرفش رفتم، دستمو دور گردنش انداختم و محکم گونشو بوسیدم؛ سرخوش خندیدم:
- عاشقتم، حتما فکر کن بابای خوشتیپ!
عاشقانه و با احساس نگاهم کرد و گونمو بوسید:
- منم عاشقتم عزیزم
دوباره بوسیدمش و سر جام برگشتم و با شادی مشغول خوردن غذا شدیم.

******
شالم رو روی سرم انداختم و آماده لبه‌ی تخت نشستم، به ساعت نگاه کردم، نه و نیم صبح، نیم ساعت دیگه امیر می‌اومد.
بالاخره دیشب راضیش کردم و قرار شد امروز ساعت ده از سرکار بیاد تا با هم به دکتر بریم و آزمایشای لازم رو واسه بچه دار شدن انجام بدیم.
روی تخت دراز کشیدم و به عکس بزرگ عروسیمون
که رو به روی تخت، به دیوار نصب بود نگاه کردم و با ذوق توی دلم، قربون صدقه‌ی امیر و بچه‌ای که هنوز نیومده بود می‌رفتم...
 
آخرین ویرایش:
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

طراح انجمن
طراح انجمن
10/9/19
687
6,358
93
کرج
غم دنباله دار من _ پارت ۲

دل توی دلم نبود برای مادر شدن، دیشب تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد و نذاشتم که امیر هم درست و حسابی بخوابه، همش راجع به بچه‌مون و فکرایی که توی سرم بود حرف می‌زدم، اونم با اینکه حسابی خسته بود و خوابش می‌اومد، من رو همراهی می‌کرد و تا نزدیکی‌های صبح با هم از برنامه‌ها و رویاهامون می‌گفتیم.
به عکسش لبخند زدم و توی دلم خدا رو واسه داشتنش شکر کردم، واسه داشتن پسر‌عمویی که همه‌ی دار و ندارم بود و عزیزترینم!
چشم از عکسش گرفتم و دوباره به ساعت نگاه کردم، ده و ربع بود، پس چرا نیومد؟
بلند شدم نشستم، گوشیمو از روی میز آرایش برداشتم و شماره‌شو گرفتم، اما جواب نداد، دوباره گرفتم و باز هم جواب نداد، ... نکنه یادش رفته باشه؟ اگه یادش بره من می‌دونم و اون!
بعد از پنج دقیقه دوباره بهش زنگ زدم و همچنان بی جواب موندم، کم کم داشتم نگران می‌شدم، این‌بار شماره‌ی عمو رو گرفتم که با بوق سوم جواب داد، بعد از احوالپرسی گفتم:
- عموجون میخواستم ببینم امیر اومده خونه یا اون‌جاست؟ آخه قرار داشتیم نیومده هنوز
- بله دخترم، ساعت نه از کارخونه زد بیرون
- هر چی بهش زنگ می‌زنم جواب نمیده نگران شدم
- نگران نباش هر جا هست الان پیداش میشه، اونقدرام دیر نکرده شاید کاری واسش پیش اومده
- باشه عمو جون ممنون، کاری ندارین؟
- نه دخترم خداحافظ
- خدانگهدار
کلافه گوشی رو قطع کردم و بلند شدم به پذیرائی رفتم، در حالی که طول و عرض سالن رو با بی‌قراری طی می‌کردم دوباره شماره‌شو گرفتم و باز هم شنیدن بوق‌های آزادی که هرکدوم مثل پتک به سرم فرود می‌اومدن...
دلم آشوب بود و داشتم از نگرانی می‌مردم.
خدایا کجاست، چرا جواب نمیده؟ نکنه بلایی به سرش اومده، نکنه تصادف کرده؟ وای نه، خدا نکنه اگه اتفاقی براش افتاده باشه من می‌میرم...
بعد از ده‌ها بار زنگ زدن و بی جواب موندن، برای هزارمین بار دوباره به ساعت نگاه کردم، نزدیکای دوازده بود، با دستای لرزون و قلبی که احساس می‌کردم از جا کنده شده و توی دهنم اومده، خواستم دوباره شماره‌شو بگیرم که با صدای باز شدن در سرم رو بالا آوردم و امیر رو توی چهارچوب در دیدم.
به محض دیدنش نگرانیم جاشو به عصبانیت داد، در حالی که توی دلم خدا رو واسه سلامتیش شکر می‌کردم، با پاهای لرزون و خشمی که سعی در کنترلش داشتم زود به طرفش رفتم:
- امیر هیچ معلوم هست کجایی؟ این‌همه زنگ می‌زنم چرا جواب نمیدی، می‌دونی چقدر نگران شدم؟
بدون این‌که حرفی بزنه یا نگاهم کنه، بی توجه در و بست و به طرف اتاقمون رفت.
با حرص پشت سرش به راه افتادم، کیفشو روی تخت انداخت و به طرف کمد رفت درش رو باز کرد و یه چمدون کوچیک برداشت
دم در اتاق مونده بودم و با تعجب به کاراش نگاه می‌کردم:
- چیکار داری می‌کنی؟
بی‌توجه به من چند دست لباس و وسایل شخصیشو توی چمدون گذاشت، درش و بست و بلند شد
با سکوت و بی‌توجهیش به شدت عصبیم کرده بود، کمی جلوتر رفتم و سرش داد زدم:
- امیر... مگه با تو نیستم، میگم چیکار داری می‌کنی؟
اونم چندقدم نزدیک‌تر اومد، با فاصله رو به روم ایستاد و به پشت سرم نگاه کرد.
رنگ سفیدش به کبودی میزد و چشماش کاسه‌ی خون بود. چرا اینجوری شده بود، چش بود؟
با سکوتش عصبی و کلافه‌ام کرده بود و حال خرابش ترس به جونم انداخته بود.
با ترس و التماس بهش نگاه کردم:
- امیر من دارم دق می‌کنم، تو رو خدا بگو چی شده؟ اتفاقی افتاده، کسی طوریش شده؟
بلندتر داد زدم:
- بگو دیگه لعنتی چی شده؟
 
آخرین ویرایش:
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

طراح انجمن
طراح انجمن
10/9/19
687
6,358
93
کرج
غم دنباله دار من _ پارت ۳


بالاخره به حرف اومد، سرش رو پایین انداخت و با انگشتای دستش بازی می‌کرد:
- غزل...، ما باید از هم جدا بشیم
انگار یه سطل آب یخ روی سرم ریختن، با بهت نگاهش می‌کردم، باورم نمیشد این حرف رو از امیر شنیده باشم.
لحظه‌ای بعد با صدایی که انگار از ته چاه در می‌اومد به حرف اومدم:
- چی داری میگی امیر؟ داری سر به سرم می‌ذاری؟ تمومش کن این شوخیِ مسخره رو
سرش رو بلند کرد و نگاهشو دوباره به پشت سرم دوخت، نفسش رو بیرون داد و غمگین گفت:
- نه غزل اصلا شوخی نیست! ما باید از هم جدا بشیم و خواهش می‌کنم دلیلش رو نپرس چون نمی‌خوام و نمی‌تونم که بگم
- می‌فهمی چی داری میگی؟ ما که با هم مشکلی نداریم، چی شده آخه؟ به من بگو امیر شاید بتونیم حلش کنیم
تلخ خندید و غمگین تر از قبل ادامه داد:
- حل شدنی نیست، تو هم اگه بفهمی مطمئن باش همین‌کار رو میکنی
عصبی شدم و داد زدم:
- چرا نمی‌فهمی؟ من حق دارم بدونم چرا زندگیم داره از هم می‌پاشه
- راست میگی غزل تو حق داری، اما من ترجیح میدم ندونی و آرامش داشته باشی، تا اینکه بدونی و مثل من دیوونه بشی
- امیر من همین الانم دارم دیوونه میشم، تو رو خدا بگو چی شده
نگاهشو از پشت سرم گرفت به طرف کیفش رفت و از روی تخت برش داشت، چمدون رو هم برداشت، در حالی که از اتاق خارج میشد، پشت به من ایستاد و با تحکم گفت:
- غزل ما باید از هم جدا بشیم، فقط نپرس چرا و پیگیر نباش که به جایی نمی‌رسی، من همین امروز واسه طلاق اقدام می‌کنم، توافقی طلاق می‌گیریم که زودتر همه چیز تموم بشه، منتظر روز دادگاه باش و بهتره که مقاومت نکنی چون هیچ فایده ای نداره!
و رفت ...
رفت و پشت سرش رو هم نگاه نکرد.
باورم نمی‌شد، داشتم دیوونه می‌شدم، احساس می‌کردم که همش یه خوابه، یه کابوس وحشتناک، چی شده بود؟ توی این چند ساعت چه اتفاقی افتاده بود که زندگیمون رو به بن بست رسوند؟
مغزم داشت از هجوم این همه فکر می‌ترکید، سرم و بین دستام گرفتم و با درموندگی، همونجا وسط اتاق سقوط کردم...

******

در با صدای تیکی باز شد، داخل شدم از حیاط گذشتم و به محض رسیدنم عمو در رو به روم باز کرد:
- سلام دخترم، خوش اومدی
- سلام عمو، ممنون
نگاهی به پشت سرم انداخت و پرسید:
- تنهایی؟! پس امیر کو؟
با تعجب نگاهش کردم:
- امیر؟! مگه اینجا نیست؟
- نه! مگه قرار بوده اینجا باشه؟
قبل از اینکه من چیزی بگم زن عمو به طرفمون اومد و کنار عمو ایستاد:
- بذار بیاد داخل بعد سوال پیچش کن
نگاهمو از عمو گرفتم و بهش دوختم:
- سلام زن عمو
- سلام بیا تو
عمو کنار ایستاد:
- بیا تو دخترم، ببخشید
داخل رفتیم و به محض نشستنم دوباره پرسیدم:
- امیر اینجا نیومده اصلا؟
زن عمو در حالی که کنار عمو می‌نشست جواب داد:
- نه، چند روزی میشه ندیدمش،چطور مگه، کجاست؟
بغض کردم، سرم رو پایین انداختم و عمو با نگرانی پرسید:
- چی شده غزل؟
با مکث سرم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم:
- امیر از دیروز تا حالا خونه نیومده
- چی؟! از دیروز که به من زنگ زدی سراغش رو گرفتی هنوز خونه نیومده؟
- چرا اومد، ولی نیومده گذاشت رفت
- امروزم کارخونه نیومد! بهش که زنگ زدم گفت مریضه نمیتونه بیاد
لحظه‌ای سکوت کرد و ادامه داد:
- ببینم غزل دعواتون شده؟
با گریه سرم رو به چپ و راست تکون دادم:
- نه عمو، دیروز اومد خونه و بدون مقدمه گفت که باید از هم جدا بشیم، اولش فکر کردم داره سربه‌سرم می‌ذاره، اما حالش خیلی خراب بود، زود وسایلش رو جمع کرد و گذاشت رفت، هر چقدر هم التماسش کردم که چرا، هیچ جواب قانع کننده‌ای بهم نداد.
- یعنی چی؟ مگه الکیه بیاد بگه طلاق و بذاره بره
زن‌عمو با نگرانی بهش نگاه کرد:
- نکنه اتفاقی واسه بچه‌م افتاده باشه؟
زود بلند شد به طرف تلفن رفت و شماره‌ی امیر رو گرفت و منتظر موند...
- جواب نمیده
گوشی رو گذاشت و دوباره به طرف عمو اومد:
- تو یه زنگ بزن ببینم جواب میده یا نه، می‌ترسم اتفاقی واسش افتاده باشه
عمو گوشیش رو از روی میز برداشت و تماس گرفت، کمی بعد ناامید خواست قطعش کنه، که با شنیدن صدای امیر دوباره گوشی رو به گوشش چسبوند:
- سلام امیر کجایی؟
- ...
- زود بیا اینجا کارت دارم
- ...
- اومدی بهت میگم
- ...
- ببین اون سر شهر که سهله، اون سر دنیا هم که باشی تا نیم ساعت دیگه باید اینجا باشی، فهمیدی، نیم ساعت دیگه!
با عصبانیت گوشی رو قطع کرد و روی میز گذاشتش، زن‌عمو نفس راحتی کشید و پرسید:
- کجا بود، حالش خوب بود؟
در جوابش کلافه سری تکون داد و به من نگاه کرد:
- حرف حسابش چیه، چی میگه؟ شما که مشکلی با هم ندارین
- نمی‌دونم عمو، من که گفتم هر چقدر التماسش کردم چیزی نگفت، فقط میگفت نمی‌خوام تو بدونی
- یعنی چه... زده به سرش این پسر
دستی به صورتش کشید و با عصبانیت بلند شد‌.
من گریه می‌کردم، عمو قدم زنان و توی فکر منتظر امیر بود، هر از گاهی زیر لــ*ب چیزی می‌گفت و هرچند لحظه یکبار به ساعت نگاه می‌کرد.
زن‌عمو هم که خیالش از سلامتی پسرش راحت شده بود، بی تفاوت نشسته بود و براش اهمیتی نداشت که امیر چرا می‌خواد من رو طلاق بده، هرچند برای من جای تعجب هم نداشت، چون اون از اول هم با من خوب نبود و از من خوشش نمی‌اومد!
بالاخره نزدیک به یک ساعت بعد زنگ به صدا دراومد، عمو در رو براش باز کرد و همونجا منتظرش موند.
تکیه‌م رو از مبل گرفتم کمی خودم رو جلو کشیدم و خیره به در، بی صبرانه منتظر ورودش بودم، که کمتر از یک دقیقه‌ی بعد صدای گرفته‌ش رو شنیدم:
- سلام بابا
- سلام، بیا تو
زن‌‌عمو بلند شد و زود به طرفش رفت:
- سلام پسرم، کجا بودی، حالت خوبه؟
امیر سر به زیر و گرفته، بدون حرف داخل اومد، چند قدم که جلوتر اومد، چشمش که به من افتاد، سر جاش خشک شد.
عمو نگاهی بین من و اون رد و بدل کرد، دستش رو پشتش گذاشت و آروم به طرف من هلش داد:
- بیا بشین چرا خشکت زده
عقب گرد کرد:
- من باید برم، کار دارم
دستش رو گرفت و نگهش داشت:
- کجا بری؟ صبر کن ببینم، از چی داری فرار می‌کنی؟
زن‌عمو روبه‌روش ایستاد و نگران پرسید:
- چته امیر، اتفاقی افتاده؟
لحظه‌ای غمگین به مادرش خیره شد و بدون اینکه جواب بده رو به عمو گفت:
- بابا، حالا که من رو تا اینجا کشوندین، بهتره بدونین که من میخوام غزل رو طلاق بدم، دلیلش رو هم فقط و فقط خودم می‌دونم و به کسی هم نمی‌گم!
ناامیدتر از قبل تکیه دادم، چشمام رو بستم، اشکهام دوباره راهیِ صورتم شدن و اون ادامه داد:
- مطمئن باشید دلیلش هم چیزی نیست که بخواد شما یا غزل رو نگران کنه
- هیچ می‌فهمی چی داری میگی پسر؟ مگه الکیه، مگه شهر هرته امروز بگیری فردا سرخود طلاق بدی
- نه بابا خوب می‌دونم که الکی نیست، ولی نمی‌تونم دلیلش رو بگم، نمی‌تونم!
عمو با صدای بلندتری داد زد:
- امیر دیگه داری اون روی سگم رو بالا میاری ها...، ببینم نکنه پای کس دیگه‌ای وسطه؟
با این حرف عمو چشمای خیسم رو باز کردم و بی رمق بهشون نگاه کردم.
نه...! محال بود پای کس دیگه‌ای وسط باشه، من خوب امیر رو می‌شناختم، از دیروز تاحالا هزار فکر جورواجور کرده بودم، به این هم حتی فکر کرده بودم، اما باور نمیکردم، محالِ امیر همچین آدمی باشه...!
 
آخرین ویرایش:
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

طراح انجمن
طراح انجمن
10/9/19
687
6,358
93
کرج
غم دنباله دار من _ پارت ۴

- چی داری میگی بابا؟ شما که خوب من و میشناسین، من اهل این کارام؟
عمو با همون لحن ادامه داد:
- خیلی خب، پس تا بیشتر از این عصبانیم نکردی، دست زنت رو بگیر و برو سر خونه زندگیت یالا!
و رو به من گفت:
- پاشو غزل، پاشین برین!
مردد به امیر نگاه کردم، کلافه و عصبی دستش رو به پیشونیش گرفت و موهاش رو چنگ زد، پلک طولانی زد و رو به عمو گفت:
- بابا، بهتره غزل همینجا بمونه، چون من دیگه هیچ وقت پا به اون خونه نمی‌ذارم، درخواست طلاق هم دادم و به زودی همه چی تموم میشه، بهتره شما هم دیگه اسرار نکنین که اگه آسمون هم به زمین بیاد، من از حرفم برنمی‌گردم.
اینارو گفت و به سرعت از خونه بیرون رفت، عمو امیر، امیر گویان دنبالش رفت و کمی بعد عصبی به داخل برگشت، روبه‌روی من نشست و سرش رو بین دستاش گرفت:
- رفت، پسره‌ی احمق...، بلایی به سرش بیارم که دیگه جرات نکنه تو روی من بایسته و این مزخرفات رو تحویلم بده
اشکهام رو پاک کردم، بلند شدم و به سمت در رفتم. زن‌عمو به طرفم اومد:
- کجا داری میری؟
بدون اینکه چیزی بگم در رو باز کردم، لحظه‌ای سرم گیج رفت و چشمام سیاهی، دستم رو به در گرفتم و پیشونیم رو به دیوار تکیه دادم.
عمو که به طرفم اومده بود، شونه هام رو گرفت و از دیوار جدام کرد:
- کجا داری میری غزل؟ حالت خوب نیست بیا بشین
خواست در رو ببنده که مانع شدم و در حالی از در بیرون می‌رفتم نالیدم:
- باید برم
صداش رو بالا برد:
- تو دیگه اعصابم و بیشتر از این بهم نریز، بیا برو بشین
- نه عمو، نمیتونم، باید برم
نفسش رو با حرص بیرون داد، روش رو برگردوند و لحظه‌ای بعد دوباره بهم نگاه کرد:
- غزل، حالت خوب نیست، میری یه بلایی به سرت میاد ، بیا حالت که بهتر شد می‌ری
- عمو باور کن نمی‌تونم بمونم، خواهش میکنم بذار برم
دوباره نفسش رو بیرون داد و با عصبانیتی که سعی داشت کنترلش کنه گفت:
- خیلی خب، خودم می‌رسونمت
سوئیچ رو ازم گرفت و با هم از خونه خارج شدیم...

اون شب تا خود صبح گریه کردم...
تا خود صبح چشمم به در بود و، بی قرار منتظر بودم امیر برگرده..‌.
برگرده و بهم بگه که همه‌ی اینها یه بازی بوده‌، بگه دروغ بوده؟ سربه‌سرم گذاشته.‌‌‌..
یا اینکه چشمامو باز کنم و با دیدن امیر کنارم، بفهمم همش یه کابوس وحشتناک بوده...
اما خبری نشد که نشد، نه از امیر، نه بیداری از این کابوس لعنتی...

******

"دلم یک زمستان می‌خواهد
یک برف، یک کولاک به وسعت تاریخ!
که ببارد
که ببارد
که ببارد
و تمام راه‌ها بسته شود
که تو، چاره‌ای جز ماندن نداشته باشی..."


امضاء رو به هر جون کندنی بود زدم، دستم به شدت می‌لرزید، انگار سند مرگم رو امضاء می‌کردم.
خودکار از دستم روی زمین افتاد، دیگه نتونستم اونجا بمونم، بدون هیچ حرفی به سمت در رفتم و از اتاق خارج شدم.
کیفم از روی شونه‌ام افتاد، بندش رو توی دستم گرفتم و به دنبال خودم روی زمین می‌کشیدمش، نمی‌تونستم راه برم، هیچ جونی توی بدنم نمونده بود، اما می‌خواستم برم، فقط می‌خواستم که برم، هوا کم آورده بودم و نفس کشیدن برام سخت شده بود...
هنوز از راه‌رو خارج نشده بودم که امیر صدام زد:
- غزل... صبر کن غزل
بی‌توجه به راهم ادامه دادم، از در اصلی بیرون رفتم و وارد خیابون شدم، صداش رو می‌شنیدم اما توجهی نمی‌کردم، دیگه نمی‌خواستم حتی یک لحظه ببینمش، ازش بدم اومده بود، اون حق نداشت با من این کار رو بکنه.‌‌..
- غزل خواهش می‌کنم، به روح عمو قسمت میدم صبر کن
قسمم داده بود، این قسم، نقطه ضعف من بود.
موندم ولی برنگشتم! نمی‌خواستم ببینمش، مثل خودش که تموم این مدت به من نگاه نکرده بود.
- غزل باور کن من مجبور شدم، بخدا چاره‌ای جز این نداشتم...، من و ببخش غزل، حلالم کن
دوباره بغض توی گلوم نشست، چطور می‌تونستم ببخشمش وقتی با من و زندگیم اینجوری کرده بود؟
به طرفش برگشتم، اونم برای اولین بار توی این مدت بهم نگاه می‌کرد، چونم از بغض و عصبانیت می‌لرزید، همه‌ی نفرتم رو توی چشم‌ها و صدای مرتعشم ریختم:
- هیچ‌وقت نمی‌بخشمت، هیچ‌وقت!
اشک‌هایی که بی‌محابا روی گونه‌هام می‌ریخت رو کنار زدم و به راه افتادم. رفتم، نمی‌دونم کجا، بی‌هدف می‌رفتم و بی‌توجه به نگاه‌های متعجب عابرین گریه می‌کردم.
شکسته بودم و داغون، نابود شده بودم و کاری از دستم بر نمی‌اومد.
تا شب بی‌وقفه قدم می‌زدم و گریه می‌کردم، برای تنهایی و حال خرابم...

چه تغییر و تحول خوبی به زندگیمون داده بود امیر...!

در رو باز کردم و وارد خونه شدم، خونه‌ای که به دید من قشنگ‌ترین خونه‌ی دنیا بود، خونه‌ی من و امیر...
چشمم به عکس دونفره‌ی عروسیمون خورد که روی دیوار بود، آروم به طرفش رفتم و به امیر نگاه کردم، به صورت مردونه و قشنگش، و به خودم، به خنده‌ی روی لــ*ب‌هام و نگاه‌هایی که به هم گره خورده بودن...
چقدر کوتاه بود عمر خوشبختیمون!
روی پاشنه‌ی پا چرخیدم و نگاهی‌ دوباره به خونه انداختم، این‌ خونه دیگه منبع آرامشم نبود، جهنم شده بود برای من، احساس می‌کردم که خونه با تمام وسایلش دارن بهم دهـ*ن کجی می‌کنن.
عصبی شدم، جیغ کشیدم، گریه کردم، برگشتم و عکس و از روی دیوار کندم و تیکه تیکه‌‌اش کردم،
مثل دلم، مثل زندگیم، مثل خوشبختیم...
حلقمه‌‌امو درآوردم محکم پرتش کردم و به طرف اتاق رفتم، چمدون رو از توی کمد درآوردم، وسایلمو توش گذاشتم و به سرعت از اتاق خارج شدم.
دیگه حتی یک لحظه هم نمی‌تونستم هوای اون خونه رو استنشاق کنم،در خروجی رو باز کردم و از خونه بیرون رفتم، چند قدمی بیشتر نرفته بودم که متوجه کلید توی دستم شدم،راه رفته رو برگشتم و در و باز کردم، کلید و با خشم روی زمین پرت کردم، در رو محکم بستم و رفتم.
رفتم برای همیشه...!

" من میروم...
و کلید این خانه‌ی دلگیر را ،
زیر هیچ گلدانی نخواهم گذاشت!
دلتنگ که شدی، آمدی نبودم، نگرد! "


کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد خونه شدم، خونه‌ای که چهارده سال پام و توش نذاشتم.
خونه‌ی پدر و مادرم، خونه‌ای که همه‌ی روزهای خوب بچگیمو توش جا گذاشته بودم. خونه‌ای که همیشه با خودم می‌گفتم تا زنده‌ام پام رو توش نمی‌ذارم.
اما الان دست روزگار دوباره من رو به اینجا برگردونده بود، شکسته تر از قبل، داغون تر از گذشته...!
نگاهی به دور تا دور خونه انداختم، همه‌چیز سر جاش بود، درست مثل چهارده‌سال پیش، همه جا رو اما خاک گرفته بود.
جلو رفتم و پارچه‌ی روی مبل رو کشیدم و همون‌جا دراز کشیدم، خسته شده بودم از فکر کردن و گریه کردن، دلم خواب می‌خواست، یه خواب عمیق ،خوابی که فردایی نداشته باشه...!


******

با احساس کوفتگی و معده درد شدید چشمامو از هم باز کردم، نور چشممو زد، بسته نگهشون داشتم تا کمی به روشنایی عادت کنن.
بعد از چند دقیقه بلند شدم و نشستم، گوشیمو برداشتم و به ساعت نگاه کردم، چهار و نیم بعد از ظهر، باورم نمیشد این همه خوابیده بودم.
گوشی و روی میز گذاشتم و نگاهی به اطراف انداختم.
دوباره به یاد امیر افتادم، یاد مهربونی‌هاش، خنده‌هاش، زندگی عاشقانه‌مون، و بلایی که یکباره به سرمون اومده بود.
دلم گرفت، بغض کردم و اشک‌هام جاری شدن، خدایا چی شد که توی این مدت کم، زندگیم زیر و رو شد، واقعا چرا؟
هرچی بیشتر فکر می‌کردم، کمتر به نتیجه می‌رسیدم. از روزی که امیر گفت می‌خواد طلاقم بده ، به جز یکی دوبار دیگه ندیدمش، حتی جواب تلفن‌هامو هم نمی‌داد.
به هر دری زدم تا منصرفش کنم، همه شوکه شده بودیم از این تصمیم ناگهانی امیر، عمو چندین بار باهاش حرف زد، التماس کرد، دعواش کرد، اما باز هم بی‌فایده بود.
زن عمو اما انگار خوشحال بود و هیچ تلاشی هم نکرد تا امیر رو از تصمیمش منصرف کنه...!

******

گاهی خوابت را می‌ بینم...
بی‌ صدا، بی‌ تصویر
مثلِ ماهی در آب‌های تاریک که لــ*ب می‌ زند
و معلوم نیست حباب‌ها کلمه‌اند یا بوسه‌ هایی از دلتنگی...!


امروز از وقتی که چشم باز کرده بودم، دلتنگ تر از همه‌ی این روزها بودم، بی قرار بودم و نمی‌تونستم توی خونه بمونم.
از خونه بیرون زدم و بی هدف به راه افتادم…
توی خیابون غرق در فکر قدم می‌زدم، که با صدای رعد و برق به خودم اومدم و زود کنار رفتم و به دیوار چسبیدم.
به شدت از رعد و برق می‌ترسیدم و مثل بید در حال لرزیدن بودم.
سرم رو بلند کردم و به آسمون بهار و رعد و برق های وحشتناکش نگاه کردم.
امروز همه چیز دست به دست هم داده بود تا حال من از اینی که هست داغون تر بشه!
امروز سالگرد عقدمون بود و دقیقا ۴ سال پیش توی یه همچین روزی من و امیر عقد کرده بودیم.


ناخودآگاه اشک‌هام جاری شدن و باز به اون روزها برگشتم…


از محضر که بیرون اومدیم به پیشنهاد عمو، برای یک مسافرت یک روزه راهیِ شمال شدیم…
به محض رسیدن به ویلا عمو بساط کباب رو برای نهار به راه انداخته بود و من و امیر هم کنارش ایستاده بودیم و نگاهش می‌کردیم.
امیر مدام بهم اشاره می‌کرد که باهم به داخل بریم، ولی من اعتنایی نمی‌کردم و خجالت می‌کشیدم از کنار عمو جُم بخورم.
وقتی که بی تفاوتیِ من رو دید خودش رو به پررویی زد و گفت:
- بابا من و غزل می‌ریم یه دوری این اطراف بزنیم
عمو نیم نگاهی بهمون انداخت و درحالی که جوجه‌ها رو به سیخ می‌زد، سری تکون داد:
- برین بابا…
دور از چشم عمو چشم غره‌ای بهش رفتم و با خجالت نگاهی به عمو و بعد به زن عمو که همون نزدیکی زیر سایه‌بون، روی صندلی لم داده بود و انواع کرم‌هارو به صورتش می‌مالید که یک وقت پوستش خراب نشه، انداختم و همراهش راه افتادم.
کمی دورتر که شدیم باحرص و آروم گفتم:
- چرا این کار رو کردی؟ از عمو خجالت می‌کشم
- کدوم کار؟! مگه بار اولمونه که با هم جایی میریم یا حرف میزنیم؟
- نه… ولی الان فرق می‌کنه
شیطون پرسید:
- چه فرقی؟
با حرص نگاهش کردم. بلند خندید و روبه‌روم ایستاد:
- بابا الان چندساعته که عقد کردیم یه لحظه هم باهم تنها نشدیم
پشت گوشش رو خاروند و با نگاه و لحن شیطونش ادامه داد:
- توی ماشین هم که نشد…
با خجالت سرم رو پایین انداختم. خندید و کمی سرش رو به طرفم خم کرد:
- بی خیال… نمی‌خواد این همه خجالت بکشی
دوباره به راه افتادیم و وسط باغ که رسیدیم روبه‌روم ایستاد و با لبخند به چشمام خیره شد:
- بالاخره تموم شد، دیگه رسما مال خودِ خودم شدی!
لبخندی زدم و با گونه‌هایی که از شرم داغ شده بودن سرم رو پایین انداختم و همون لحظه با صدای رعد و برقی وحشتناک ناخواسته بهش چسبیدم‌، با هردو دستم به سینه‌ش چنگ زدم و سرم رو توی سینه‌ش پنهان کردم…
لحظه‌ای بعد دستاش رو پشتم گذاشت‌، بغلم کرد و محکم به خودش می‌فشردم.
با هیجان و صدای ضربان نامنظم قلبش که به در و دیوار سینه‌ش می‌کوبید، تازه فهمیدم توی چه موقعیتی هستم.
آروم و سر به زیر از بغلش بیرون اومدم، به شدت خجالت می‌کشیدم و کلی به خودم بد و بیراه گفتم…
که نکنه فکر کنه به بهانه‌ی ترس عمدا بغلش کردم؟
- ببخشید… خیلی ترسیدم!
بلند خندید
- حالا چرا معذرت خواهی میکنی؟
به طرفم خم شد و با نگاهی خاص، آروم گفت:
- این آغـ*وش متعلق به توئه… از الان تا ابد، همیشه به روت بازه، چه با بهانه، چه بی بهانه!


اون روز عاشقانه‌هاش رو نمی‌فهمیدم و حسش رو درک نمی‌کردم…
با لبخند بهش نگاه کردم و چند ثانیه‌ی بعد با بارش شدید بارون چشم از هم گرفتیم و به آسمون نگاه کردیم…
- بخشکی شانس! چه وقت بارون اومدن بود آخه؟
کلافه دستش رو پشتم گذاشت:
- بیا بریم تو
ذوق زده دستام رو به هم کوبیدم:
- وای نه امیر، دلت میاد؟ میخوام زیر بارون باشم
در حالی که ساعد هردو دستش رو روی سرش گذاشته بود و سایه‌بون صورتش کرده بود گفت:
- زیر این بارون آخه؟! خیلی شدیده نمیشه بمونیم
- ملتمسانه و شیطون نگاهش کردم:
- خواهش میکنم
لــ*ب‌هاش رو آویزون کرد نگاهی به اطراف انداخت و ناچار گفت:
- خیلی خب…
با ذوق به اطراف و بارون خیلی شدیدی که می‌بارید نگاه می‌کردم، با صدای خش خشی به طرف امیر چرخیدم.
پلاستیک بزرگی که روی ماشین قدیمی عمو بود و کنارمون پارک شده بود رو کشید و روی خودمون انداختش. بلند جیغ کشیدم خندیدم و به هوا پریدم :
- وای امیر چه حالی میده
- چه حالی میده آخه؟ انگار با پاره آجر دارن میکوبن تو سرمون!
خندیدم و گفتم:
- نه خیلی خوبه
با انگشت به بالا اشاره کردم:
- گوش کن چه صدای قشنگی داره…
چشمام رو بستم و با لذت به صدای بارون که روی پلاستیک می‌خورد، گوش می‌کردم.
بارون به حدی شدید بود که به قول امیر انگار با پاره آجر توی سرمون می‌کوبیدن، ولی با این حال برای من لذت بخش بود.
با سکوت و سنگینیِ نگاه امیر، آروم چشمام رو باز کردم و با دیدنش لبخندم کم کم محو شد. با نگاه خاصی بهم خیره شده بود.
با باز شدن چشمام دستاش رو دوطرف صورتم گذاشت، فاصله‌ی بینمون رو پر کرد و شروع کرد به بوسیدنم…


بی حرکت ایستاده بودم و توان هیچ کاری رو نداشتم.
قلبم به شدت می‌تپید از تجربه‌ی اولین بوسه و دنیای جدیدی که از امروز پا به درونش گذاشته بودم، دنیایی که هر لحظه بیشتر و بیشتر از دنیای دخترانه‌م دورم می‌کرد…

نمی‌دونم چقدر توی اون حالت بودیم، که با کشیده شدن یهویی پلاستیک از رومون هردو مثل برق گرفته‌ها از هم جدا شدیم. شوکه سرمون رو چرخوندیم و به زن‌عمو نگاه کردیم.
با نگاهی خاص و سرزنش‌گر به هردومون زل بود و کمی بعد به حرف اومد:
- این همه صداتون می‌کنم نمی‌شنوین؟
و بعد به پلاستیک اشاره کرد:
- این چیه انداختین روتون؟
امیر آروم و خجالت زده گفت:
- بارون بود… کشیدیم رومون خیس نشیم
زن عمو با همون نگاه و لحن نه چندان خوبش ادامه داد:
- ولی بارون که خیلی وقته قطع شده!
هردو نگاهی بهم انداختیم و زود به آسمون آفتابی نگاه کردیم. امیر نگاهش به آسمون نیفتاده چشماش از تعجب باز شد و با دهـ*ن باز دوباره به من نگاه کرد.
زیر لــ*ب وایِ بی صدایی گفت و همزمان چشماش رو روی هم فشرد و دستش رو به پیشونیش گرفت.
دستش دیگه‌ش رو به شونه‌ی من گرفت همزمان با خودش چرخوندم و به زن‌عمو پشت کردیم.
- مامان برو ما هم الان میایم!
- چشم! فقط لطف کنین زودتر تشریف بیارین، غذا سرد میشه.
با دور شدن صدای قدم‌هاش به طرف هم چرخیدیم و نفسمون رو بیرون دادیم.
امیر کلافه و با لبخند نگاهم کرد و دستش رو به لــ*ب‌هاش کشید، به کف دستش نگاه کرد و مقابل صورتم گرفتش:
- آبرومون رفت!
متعجب به دست قرمزش نگاه کردم. اینقدر شوکه شده بودم که متوجه سرخیِ لــ*ب‌های امیر نشده بودم.
زود خم شدم و از آینه‌ی ماشین به خودم نگاه کردم.
رژم روی چونه و اطراف لــ*ب‌هام پخش شده بود و به شدت مضحک شده بودم.
دستم رو به پیشونیم زدم یه وای بلند گفتم و روی سکویی که همون نزدیکی بود نشستم. دستام رو روی صورتم گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن…
امیر مقابلم روی پنجه‌ی پاهاش نشست و دستام رو از روی صورتم برداشت:
- گریه نکن عزیزم، حالا مگه چی شده؟
- مگه چی شده؟! آبرومون رفت، فهمید داشتیم چکار می‌کردیم
لبخند زد و شونه‌هاش رو بی تفاوت بالا انداخت:
- خب بفهمه! مگه جرم کردیم؟
میون گریه با حرص گفتم:
- یعنی تو واست مهم نیست؟! خجالت نمی‌کشی ازش؟
- خجالت که می‌کشم! ولی خب… چکار کنم دیگه؟
خندید و ادامه داد:
- مثل تو بشینم آبغوره بگیرم خوبه؟!
به لــ*ب‌هام نگاه کرد و بلندتر خندید:
- ولی غزل خیلی بامزه شدی
- اصلا هم خنده نداره!
دستش رو بالا آورد و لــ*ب‌ها و چونه‌م رو پاک کرد
- اتفاقا خیلی هم خنده داره
بلند شد و کنارم نشست. دستش رو دور شونه‌هام انداخت و بغلم کرد.
خودم رو از زیر دستش بیرون کشیدم، اشک‌هام رو پاک کردم و با کنایه گفتم:
- نکن… الان باز مامانت میاد مچمون رو می‌گیره!
- نترس دیگه نمیاد!
به دیوار تکیه داد. دوباره بغلم کرد و بدون مقاومت سرم روی سینه‌ش گذاشتم و آروم گریه می‌کردم.
از خجالت هیچکدوم روی رفتن نداشتیم و گریه‌م اونجا شدیدتر شد که عمو با سینی غذا به طرفمون اومد و نرسیده بهمون امیر رو صدا کرد و سینی رو بهش تحویل داد و رفت.
و من مطمئن بودم که زن عمو بهش گفته بود و اون می‌دونست برای همین هم برامون غذا آورده بود.
تا شب همونجا نشستیم و اون روز اصلا باهاشون روبه‌رو نشدیم و اون‌ها هم که فهمیده بودن خجالت می‌کشیم کاری به کارمون نداشتن.
و نه تنها اون روز بلکه تا مدت‌ها خجالت می‌کشیدم به عمو و زن‌عمو نگاه کنم...


یعنی امیر امروز رو یادشه؟ مگه میشه یادش بره روزی رو که بارها و بارها به عنوان بهترین روز زندگیش یادآوریش می‌کرد و کلی می‌خندیدیم و آخر هم با حسرت می‌گفت:
- ولی غزل بعدش کلی بهم ضد حال زدی اون روز‌.‌..


راست می‌گفت! من اون روزها با عشق بیگانه بودم و درکی از احساس چندساله‌ی امیر نداشتم، که اگه داشتم و مثل امروزم بودم نمی‌ذاشتم اون روز به اون شکل و اون سردی به پایان برسه!


با حسرت نگاه از آسمون گرفتم، چشمام رو بستم و بی صدا فریاد زدم:
- کجایی؟ کجایی امیر…؟
چشمه‌ی اشک آسمون خشکیده بود و چشمه‌ی اشک من اما انگار از همه‌ی اقیانوس های دنیا سرچشمه می‌گرفت و قصد خشکیدن نداشت!
تکیه‌م رو از دیوار گرفتم و با هق‌هق به راه افتادم. بی توجه به نگاه‌های اطرافیان، که بعضی با دلسوزی نگاهم می‌کردن، بعضی با کنجکاوی و تعجب و بعضی‌ها هم بی تفاوت، درست مثل امیر این روزهای من…

*****
 
آخرین ویرایش:
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

طراح انجمن
طراح انجمن
10/9/19
687
6,358
93
کرج
غم دنباله دار من _ پارت ۵


چند سال دیگر ‎دلت میلرزد!
‎برای منی که دیگر تو را در گوشه ترین جای قلبم
‎هر شب میبوسم تا کنار بگذارمت
‎دلت تنگ میشود
‎برای منی که حرفهایت را از لبهایت نه ‎از چشمهایت می خواندم
‎دلت تنگ میشود
‎برای لعنتی ترین دختری که
‎دیوانه وار قلمش را به رقص موهای تو وا میداشت
‎به خداوندی خدا سوگند
‎دلت برای همه ی دیوانه بازی هایم تنگ میشود
‎برای صدایم
‎برای آغوشم
‎برای نگاهم
‎حتی برای گریه هایم
‎قسم...!
‎قسم به همه ی سیب هایی که در خیالم برایم چیدی
‎دلت تنگ میشود!
‎آن روز ‎رو به روی آیینه بایست و
‎ایستاده برای غرورت کف بزن...!


سه ماه از روزی که طلاق گرفته بودم می‌گذشت.
سه ماه تمام کارم شده بود گریه و بی‌قراری و آرزوی مرگ کردن...
ساعتها توی اون‌همه گرد و خاک چند ساله می‌نشستم به در و دیوار زل می‌زدم، خاطرات شیرینم با امیر رو به یاد می‌آوردم و گریه می‌کردم.
دلگیر بودم و ازش بدم اومده بود، اما بیشتر از کاری که باهام کرد، از این می‌سوختم که دلیل کارش رو بهم نگفته بود و با خودخواهی تمام، من رو توی این برزخ رها کرده بود...
و بیشتر از اون از خودم دلگیر بودم، که با همه‌ی این‌ها هم نمی‌تونستم بهش فکر نکنم و فراموشش کنم...

عمو هر روز بهم سر میزد و تا جایی که می‌تونست بهم می‌رسید و نمی‌ذاشت تنها بمونم.
هرچه‌قدر اصرار می‌کرد تا به خونشون برم قبول نمی‌کردم، می‌خواستم تنها باشم و اونجا رفتن حالم و بدتر می‌کرد.
بعد از مدت‌ها به این نتیجه رسیده بودم که تا کی باید اینجوری سر کنم؟ چرا باید اینقدر ضعیف باشم، نتونم با واقعیت کنار بیام و از صبح تا شب گریه کنم و غصه بخورم، به خاطر کی، امیر؟
امیری که توی همه‌ی این مدت حتی یکبار هم حالم رو نپرسید و سراغی ازم نگرفت؟
تصمیم گرفته بودم دیگه بهش فکر نکنم، اولین کاری که کردم این بود که همه‌ی عکساشو از توی گوشیم پاک کردم، عکسایی که جای خودش همدم شب و روزم شده بود...
یه تجربه‌ی تلخ بود که باید فراموشش می‌کردم. باید زندگیمو از نو می‌ساختم و سرگرم می‌شدم تا امیر رو از یاد ببرم.
با روحیه‌ی خرابی که داشتم، فعلا حوصله‌ی ادامه تحصیل و درس و دانشگاه رو نداشتم، بنابراین تصمیم گرفتم کار کنم.
کار برای تغییر روحیه‌‌ام بهتر بود، هم سرگرم می‌شدم، هم یه پولی در می‌آوردم، هرچند که به پول نیازی نداشتم و عمو طی همه‌ی این سالها حقوقی ماهیانه به حسابم می‌ریخت و سهم الارثم از کارخونه محفوظ بود...
آره باید زندگیمو تغییر می‌دادم، نمی‌شد که تا ابد توی خونه بشینم زانوی غم بـ*غـل بگیرم و زار بزنم...


******

خودم رو روی مبل انداختم، دستامو به هم قلاب کردم بالای سرم بردم و کشیدم تا خستگیم در بره، خستگیِ ناشی از تمیز کاری خونه.
با لبخند نگاهی به دور تا دور خونه‌ی خاطراتم انداختم، خونه‌ای با یه سالن نسبتا بزرگ، سه تا اتاق، آشپزخونه‌ای بزرگ و زیبا و حیاطی بزرگتر و زیباتر.
خونه‌ای قشنگ در یکی از نقاط شمال شهر...


******

بعد از کلی گشت و گذار و پیاده روی، یه خرید اساسی واسه خونه کردم، سر راهم چند تا نیازمندی خریدم و به خونه اومدم.
بعد از درست کردن و خوردن یه نهار مختصر، نیازمندی ها رو آوردم و شروع کردم دنبال کار گشتن.
بیشتر از ده جا زنگ زدم، اما یا شرایطش رو نداشتم یا استخدام کرده بودن.
خسته از جست‌و‌جوی بی‌نتیجه، روزنامه‌ها رو روی میز انداختم که چشمم به آگهی یه شرکت تجاری خورد که منشی می‌خواستن، به رشته‌‌ام که مربوط نمی‌شد، اما اگه قبول می‌کردن کار کنم از بیکاری خیلی بهتر بود.
به محض زنگ زدن خانمی جواب داد و گفت که برای مصاحبه باید به شرکت برم و قرار شد که فردا ساعت ده صبح اونجا باشم.
گوشی رو که قطع کردم به پشتی مبل تکیه دادم،
نفسم رو بیرون دادم و چشمامو روی هم گذاشتم...


******

بعد از خوردن صبحانه و جمع کردن میز، به اتاقم رفتم و آماده شدم.
یه مانتوی مشکیِ ساده و راحت که تا روی زانوم بود با یه شلوار جین جذب سورمه‌ای و مقنعه‌ی مشکی پوشیدم، جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم.
به چشمان قهوه ایِ روشنم، به بینی بی عیب و لبان گوشتی و زیبا، که پوسته پوسته شده و بی رنگ، به ابروهای پرپشتم که توی این چند ماه اصلاح نشده بودن، اما زیبا بودن و مرتب، به گودی زیر چشمانم‌ دست کشیدم و خیره شدم به چهره‌ی بی‌روح و خسته‌ای، که روزی زیبا بود و شاداب...
پن کک رو برداشتم و یه لایه‌ی کم به صورتم زدم، یه رژ قهوه‌ای ملایم که لــ*ب‌هام از بی‌رنگی در بیاد و یه کم ریمل به مژه‌های بلندم زدم، کافی بود، چهره‌‌ام حالا کمی روح گرفته بود.
ساعت فلزی اسپرتم رو به دستم بستم، با ادکلن محبوبم دوش گرفتم، کیف و گوشیم رو برداشتم و به راه افتادم.

فاصله‌ی خونه تا شرکت زیاد نبود، یه تاکسی دربست گرفتم و حدود یک ربع بعد رسیدم.
به ساختمان شرکت نگاه کردم، یک آسمان خراش زیبا که شرکت تجاری " آداک " طبقه‌ی دوازدهم بود.
از نگهبانی رد شدم و به طرف آسانسور رفتم، دکمه‌ی دوازده رو فشردم و کمتر از یک دقیقه‌ی بعد وارد شرکت شدم.
به ساعتم نگاه کردم، پنج دقیقه به ده...
به طرف میز منشی که یه خانم جا افتاده و موقر بود حرکت کردم.
 
آخرین ویرایش:
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

طراح انجمن
طراح انجمن
10/9/19
687
6,358
93
کرج
غم دنباله دار من _ پارت ۶

- سلام
- سلام بفرمایید
- من ستوده هستم، دیروز تماس گرفته بودم واسه آگهی استخدامتون
- بله، اجازه بدید با رئیس هماهنگ کنم
گوشی رو برداشت، شماره رو گرفت و کمی مکث کرد:
- جناب راد یه خانم واسه استخدام اومدن، بفرستمشون داخل
- ...
- بله چشم
گوشی رو گذاشت، به من نگاه کرد و با دست به اتاق سمت راستش اشاره کرد:
- بفرمائید داخل
تشکر کردم، به طرف اتاق رفتم و در زدم، با بفرمائید رئیس، بسم اللهی گفتم و داخل شدم.
نگاهی به رئیس انداختم، یه پسر جوون حدودا سی ساله، پشت میز روی صندلی چرخدارش نشسته، تکیه داده بود و آروم به چپ و راست تاب میخورد، در حالی که خودکارش رو بین دو انگشت وسط و اشاره بازی می‌داد به برگه‌ی توی دستش خیره شده بود.
در رو بستم و از همون‌جا سلام کردم، بدون اینکه تغییری توی حالتش بده، نگاهم کرد:
- سلام، بفرمایید بشینید
به طرفش رفتم و مقابلش نشستم، نگاهی گذرا به اتاق انداختم، یه اتاق بزرگ که یه طرفش کامل پنجره بود و کل شهر پیدا بود، با دکوراسیونی زیبا و یکدست قهوه‌ای تیره...
منتظر نگاهش کردم، با برگه‌ای که توی دستش بود، دستاشو لبه‌ی میز گذاشت و خودشو همراه با صندلی جلو کشید، برگه‌ای رو از روی میز برداشت و همراه با خودکار به طرفم گرفت:
- این فرم رو تکمیل کنید لطفا
برگه رو ازش گرفتم، همه‌ی مشخصات و هر چیزی رو که لازم بود نوشتم و تحویلش دادم
- بفرمایید
نگاهی به برگه انداخت:
- مطمئنید میتونید از پسش بر بیاید؟
با تعجب نگاهش کردم:
- مگه کار یه منشی چیه؟ چندتا تلفن جواب دا...
توی حرفم اومد:
- ببینید خانم، تنها تلفن جواب دادن نیست، تنظیم قرارها و جلسات کاری، تایپ و یه سری چیزهای دیگه که البته زیادم سخت نیست، چون منشی به دلایل شخصی دیگه نمی‌تونه بیاد، تا شنبه حتما باید یه جایگزین داشته باشه، اگه نمی‌تونید از الان بگید که به فکر یکی دیگه باشیم.
لحظه‌ای فکر کردم و با اینکه کمی شک داشتم، قاطعانه گفتم:
- مطمئن باشید از پسش بر میام.
- خیلی خب، پس شنبه هشت صبح اینجا باشید، فقط قبل از رفتن یه ساعتی رو پیش منشی باشید تا با شرایط کار آشنا بشید.
از جا بلند شدم:
- بله حتما، خداحافظ
در جواب سری تکون داد و از اتاق بیرون رفتم.
همونطور که رئیس خواسته بود، منشی همه‌ی وظایف و اصول کار رو بهم یاد داد و حدود دو ساعت بعد به خونه برگشتم.


******

شنبه هشت صبح توی شرکت بودم. مردی میانسال که آبدارچی شرکت بود و خودش رو اکبری معرفی کرد، در رو به روم باز کرد، به طرف میزم رفتم و نشستم، کلی پوشه و برگه روی میز بود که حتی از نگاه کردن بهشون سرگیجه می‌گرفتم، من واقعا نه سررشته‌ای داشتم و نه علاقه به منشی گری یک شرکت تجاری، یک لحظه پشیمون شدم و به خودم بد و بیراه گفتم که ای کاش نمی‌اومدم.
نمی‌دونستم چکار باید بکنم، خیره به در ورودی بیکار نشسته بودم که دو نفر همزمان وارد شدن و به طرف من اومدن
- سلام، شما باید منشی جدید شرکت باشید، درسته؟
- سلام بله، ستوده هستم
کسی که این سوال رو ازم پرسید مردی قد بلند و آراسته با چهره‌ای معمولی بود که خودشو آرش منصوری معرفی کرد، که بعدها فهمیدم شریک رئیس و یکی از سهام دارای شرکته، دیگری که قدی کوتاه تر از او داشت و چهره‌ای جذاب، با نگاهی نافذ و لبخندی که اصلا خوشم نیومد دستش رو جلو آورد:
- منم کامیار محبی هستم، خوشبختم خانم ستوده
بی‌توجه به دستی که دراز کرده بود نگاهش کردم:
- منم همینطور آقای محبی
لبخندی زد و دستش رو انداخت، منصوری چپ چپ نگاهش کرد و هر کدوم به اتاق‌هاشون رفتن.
همه‌ی کارمندا تا ساعت هشت و نیم اومدن و با همه آشنا شدم، یه خانم هم جزوشون بود، پری یاوری که تقریبا سی‌ساله به نظر می‌رسید و دختری خوش برخورد و مهربون بود.
بعد از اومدن همه کارمندا بالاخره آقای عماد راد رئیس شرکت اومد، با داخل شدنش از جا بلند شدم سلام کردم و صبح بخیر گفتم، از همونجا سری تکون داد، در حالی که به طرفم می‌اومد سلام و صبح بخیر گفت و رو به روم ایستاد:
- خوش اومدین خانمِ ...
- ستوده
سری تکون داد:
- خانم ستوده، امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم. فعلا هم تا با روند کار آشنا بشین، هر سوالی داشتین می‌تونین بپرسین
- بله حتما، ممنون
سری تکون داد و به اتاقش رفت و من هم سر جام نشستم.
اون روز بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت و بعد از اتمام کار به خونه برگشتم.
 
آخرین ویرایش:
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

طراح انجمن
طراح انجمن
10/9/19
687
6,358
93
کرج
غم دنباله دار من _ پارت ۷

به خونه که رسیدم عمو رو جلوی در دیدم و با هم به داخل رفتیم.
مرتب بهم سر میزد و همچنان اصرار می‌کرد که به خونشون برم و با اون‌ها زندگی کنم اما من قبول نمی‌کردم و کم کم داشتم با این زندگی و این تنهایی انس می‌گرفتم.
اون روز از عمو شنیدم که امیر از ایران رفته و گفته که شاید دیگه هیچوقت برنگرده، با شنیدن این حرف دلم تنگ شد و چشمام بارونی، گمان می‌کردم که فراموشش کردم و نمی‌دونستم که با شنیدن اسمش هم دلتنگش میشم...
عمو پشت به من در حال نصب تلویزیون جدیدی بود که برام آورده بود و یکسره از حال و روز خراب امیر حرف می‌زد و من روز به‌ روز و لحظه به لحظه این علامت سوال برام بزرگ و بزرگ تر می‌شد، که چرا؟
چرا امیر این کار رو با هردومون کرد حالا که خودش هم حال و روز خوبی نداشت...؟

نمی‌خواستم عمو متوجه حال خرابم بشه، اشک‌هام رو پاک کردم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم و دیگه به امیر فکر نکنم...

عمو بعد از ساعتی رفت و باز هم من موندم و روزهایی که تنهایی سر می‌شدن ...


******

فایل‌های مرتب شده رو توی قفسه می‌ذاشتم که با صدای زنگ تلفن به طرف میز برگشتم و جواب دادم:
- بله
- خانم ستوده لطفا به آقای منصوری بگین پاورپوینت جلسه‌ی هفته‌ی آینده رو آماده کنه
- بله چشم
گوشی رو گذاشتم و به طرف اتاق منصوری رفتم، اتاقش سمت چپ من و رو به روی اتاق رئیس بود، بقیه‌ی اتاق‌ها و آشپزخانه هم توی راه رو سمت چپ بودن و اتاق جلسه هم کنار اتاق رئیس قرار داشت.
در زدم و با یه بفرمائید داخل شدم:
- ببخشید آقای منصوری، جناب رئیس گفتن که پاورپوینت جلسه‌ی هفته آینده رو آماده کنید لطفا
- بله حتما
با اجازه‌ای گفتم و از اتاق خارج شدم، به طرف میزم رفتم که همزمان با نشستنم آقایی میانسال و موقر داخل شد و به طرفم اومد
- سلام خانم، آقای راد هستن؟
- سلام، بله بفرمایید
- من نامدار هستم، امروز باهاشون قرار داشتم با خودشون هماهنگ کردم
گوشی رو برداشتم و بعد از کسب اجازه، آقا رو داخل فرستادم و به دستور رئیس به آشپزخونه رفتم و به آقای اکبری گفتم که براشون قهوه ببره، از آشپزخونه که بیرون اومدم محبی هم از اتاقش بیرون اومد و به محض دیدنم لبخندی زد، بی‌توجه بهش سر جام برگشتم و اون از شرکت خارج شد، حدود ده دقیقه بعد برگشت به طرف من اومد و رو به روم ایستاد
این از الان می‌خواست رو اعصاب من یورتمه بره، مردای هیز رو از صد فرسخی تشخیص می‌دادم، اصلا از نگاه‌هاش خوشم نمی‌اومد و امیدوار بودم پاش رو از گلیمش درازتر نکنه
- خسته نباشید خانم ستوده
- ممنون خسته نیستم
- چه خوب، گفتم اگه خسته‌این یه چای با هم دیگه بخوریم
دست به سینه شدم و کلافه روم رو برگردوندم:
- من چایی نمیخو...

- آقای محبی؟
هر دو با هم به طرف صدا برگشتیم، رئیس دم در اتاقش ایستاده بود و با خشمی که سعی در کنترلش داشت رو به محبی غرید:
- بفرمایید سر کارتون!
و رو به من خیلی جدی گفت:
- خانم به آقای منصوری بگین بیاد اتاق من!
محبی لــ*ب‌هاش رو از حرص جمع کرد و بدون حرف به اتاقش رفت.
من هم چشمی گفتم و رییس به اتاقش برگشت و در حالی که به طرف اتاق منصوری می‌رفتم توی دلم ازش تشکر کردم که از دست محبی نجاتم داد...


******

امروز کلی کار و خرید داشتم و بعد از پایان ساعت کاری، زود از شرکت خارج شدم که به کارهام برسم.
هنوز چند متری بیشتر از شرکت دور نشده بودم که یه موتوری به سرعت بهم نزدیک شد، دستشو که به طرف کیفم دراز کرد خودمو عقب کشیدم و کیفم رو محکم گرفتم، یه طرف کیف رو گرفته بود با همه‌ی توان می‌کشیدش و ول کن نبود.
خیابون خلوت بود، ناامید به اطراف نگاه کردم که آقای راد رو دیدم از برج خارج شد، صدام رو توی سرم انداختم و بلند کمک خواستم، رییس که با دو به طرفمون اومد موتوری یه لگد محکم به پهلوم زد و فرار کرد، با کیفم پرت شدم و محکم از سمت راست به جدول اصابت کردم ...
 
آخرین ویرایش:
Zahra.moradi.g

Zahra.moradi.g

طراح انجمن
طراح انجمن
10/9/19
687
6,358
93
کرج
غم دنباله دار من _ پارت ۸

در ماشین رو برام باز کرد و آروم نشستم، کیسه‌ی داروها رو روی پام گذاشت و در رو بست، پشت فرمون نشست و بعد از پرسیدن آدرس ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد.
بعد از دو ساعت عکس‌برداری و معاینه، خوشبختانه دکتر گفت که جاییم نشکسته، فقط پهلوی چپ و دست راستم کمی کوفته و کبود شده بودن که با چند روز استراحت خوب می‌شدم ...
کارت بانکیمو از توی کیفم درآوردم و روی داشبورد گذاشتم:
- خیلی ممنون آقای راد، ببخشید به زحمت افتادین، این کارت منه همراهتون باشه هزینه‌ی بیمارستان رو برای خودتون کارت به کارت کنین یا اینکه یه شماره حساب بدین خودم بفرستم
نگاهی جدی بهم انداخت و کارت رو برداشت روی کیفم گذاشت :
- لازم نیست کارت و بردارین، فقط از این به بعد دیگه با اراذل و اوباش درگیر نشین
- نمی‌شد بذارم کیفم و ببره که، کلی پول و گوشی و مدارک و خیلی چیزای دیگه توش بود
در حالی که نگاهش به روبه‌رو بود و آروم رانندگی می‌کرد ادامه داد:
- خب باشه، اونا رو میشه دوباره به دست آورد اما سلامتی رو نه، اگه یه بلای دیگه سرت می‌اومد چی؟ همیشه که مثل الان ختم بخیر نمیشه، هرچند الانشم همچین ختم بخیر نشده

حرف حساب جواب نداشت
- بله، حق با شماست
تا رسیدن به خونه دیگه حرفی نزدیم، وارد خیابونمون که شدیم خونه رو با انگشت نشون دادم و دقیقا جلوی در ترمز کرد.
تشکر کردم و خواستم پیاده بشم، اما از جام که تکون خوردم ناخودآگاه یه آخ گفتم
در حالی که میخواست پیاده بشه بهم نگاه کرد:
- صبر کن به خانواده‌ات بگم بیان کمکت
کلید رو از توی کیفم درآوردم
- کسی خونه نیست
با شنیدن صدام لحظه‌ای بلاتکلیف موند، نفسشو بیرون داد از ماشین پیاده شد و به طرف من اومد.
کیف و داروها رو از روی پام برداشت و منتظر موند تا پیاده بشم، پایین که اومدم کلید و ازم گرفت و جلوتر از من حرکت کرد، پشت سرش آروم به راه افتادم، در رو باز کرد و به طرفم برگشت، نمی‌دونم چرا، اما یه لحظه با نگاه کردن بهش دلم هوری ریخت، کنار ایستاد و بعد از اینکه رفتم تو پشت سرم اومد، تا توی خونه همراهیم کرد و وسایلمو روی میز کوچیکی که نزدیک در ورودی بود گذاشت
- خیلی خب من دیگه میرم، فردا هم نمیخواد بیاین شرکت بهتره استراحت کنین
مونده بودم تعارفش کنم بیاد داخل یا نه، می‌ترسیدم تعارفش کنم چون کسی نیست بد باشه و راجع بهم فکر بد بکنه، تعارفم نکنم که زشته؛ این‌همه برام زحمت کشیده بود، پس چکار کنم؟
بدون این‌که متوجه باشم بی‌حرف بهش خیره شده بودم، توی فکر بودم و سر دو راهی، که با تکون دستش جلوی صورتم به خودم اومدم
- ب بله
نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت و تا اومدم ازش تشکر کنم خداحافظی کرد و رفت ...

عصبی و کلافه به اتاق رفتم لباسمو به سختی عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم...
لعنتی، خیلی بد شد، پذیرایی که هیچ، حتی یه تشکر خشک و خالی هم ازش نکردم، حالا با خودش میگه چه دختر بی‌ادب و قدر نشناسی...
بعد از کلی حرص خوردن تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم، چند باری از تلفن شرکت بهش زنگ زده بودم و شماره‌اش یادم مونده بود.
شماره رو وارد کردم و تماس گرفتم اما قبل از اینکه وصل بشه پشیمون شدم و زود قطعش کردم...


" آقای راد، راستش نمی‌دونم چطور ازتون تشکر کنم، امروز به خاطر من کلی به زحمت افتادین، خیلی خیلی ازتون ممنونم
غزل ستوده "
متن رو نوشتم و سندش کردم، چند دقیقه ی بعد جواب داد:

" خواهش می‌کنم، هرکس دیگه‌ای هم بود همین‌کار و می‌کردم، شما هم که هر چی نباشه منشیم هستین "

پشت چشمی نازک کردم و گوشی رو روی تخت انداختم، لحظه‌ای بعد دوباره گوشی رو برداشتم و با چک کردن پروفایلش لبخندی روی لبم اومد، چند تا عکس از خودش...، چقدر جذاب بود!
بدون اینکه بخوام چند بار خیره نگاهشون کردم...
ناخودآگاه دوباره به یاد امیر افتادم، عصبی گوشی رو خاموش کردم و کنار گذاشتم.
کمی پماد به کوفتگی هام زدم و بدون این‌که میل به شام داشته باشم، دراز کشیدم و به خواب رفتم.

******
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 4 Votes